متن سخنرانی های نشست نقد و بررسی کتاب رمان “عشق آهنی”

نشست نقد و بررسی کتاب رمان “عشق آهنی”
سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، اندیشگاه فرهنگی، ۵ اسفند ۱۳۹۷

۵ اسفند ماه ۱۳۹۷ مراسم رونمایی و نقد و بررسی کتاب رمان “عشق آهنی” نوشته خانم مهناز صوفی در کتابخانه ملی ایران برگزار گردید. این مراسم از ساعت ۱۷ شروع و تا ساعت ۱۹ ادامه داشت.
نویسنده کتاب مهناز صوفی و خانواده‌اش، برخی مسئولین ورزشی، تعدادی از استادان، نویسندگان و کارشناسان کتاب، محمود خسروی وفا رئیس کمیته ملی پارالمپیک، غلامحسین شعبانی مسئول فرهنگی کمیته ملی المپیک، محسن فرجی مدیر نشر خزه، کامران عاروان مدیر جامعه معلولین ایران، فرزانه فیض‌آبادی، محمد نوری مدیر دفتر فرهنگ معلولین، علی نوری مدیر انتشارات توانمندان، هاله باستانی از مجله توان یاب و مجتمع رعد، مجید سرایی خبرنگار روزنامه ایران سپید حضور داشتند.
ابتدا آقای محمد نوری درباره محتوای کتاب صحبت کردند، سپس فایل صوتی سخنان خانم نگین حسینی استاد دانشگاه آمریکا پخش شد و ایشان تکریم خوبی از نویسنده و توصیفی از کتاب داشت. در ادامه آقایان شعبانی و خسروی‌وفا صحبت کردند.
سخنران بعدی آقای عاروان بود که این کتاب را با دیگر رمان‌های مشهور ایرانی مقایسه کرد و پس از او خانم فیض‌آبادی همسر آقای عاروان و بالاخره آقای محسن فرجی دیدگاه‌های خود را گفتند. در پایان خانم صوفی از حضار تشکر کرد و جشن رونمایی و امضای کتاب بود. این مراسم ساعت ۱۹ به پایان رسید.

محمد نوری (مدیر دفتر فرهنگ معلولین):
من هم به نوبه خودم خیرمقدم خدمت سروران و استادان عرض می‌کنم. به من گفتند اول شما صحبت کن، گفتم استادان بزرگی در این جلسه حضور دارند که من در محضر آنها هیچ هستم. دیگر گفتند قرعه به نام تو است. صحبت‌هایم را با این آیه قرآن شروع می‌کنم«ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ»
بحث و صحبت درباره کتاب خانم صوفی، ساعت‌ها زمان می‌طلبد. عزیزان می‌دانند که تا الآن برای این کتاب چند رونمایی و جلسه سنگین در چند استان برگزار شد. این نشان دهنده استقبال گرمی است که همه از این کتاب داشته‌اند. در جلسه اصفهان حدود دویست نفر آمده بودند و بسیار شلوغ و جلسه بسیار عالییی بود. در شهرهای دیگر هم همینطور بود. به هرحال این کتاب نشان دهنده این است که خانم صوفی با درایت و با حوصله و ابتکاری که داشته‌اند به خوبی توانسته‌اند از پس موضوع بربیایند و کتابی را خلق کنند که ما در ایران نداشته‌ایم. رمان‌هایی که ما در ایران در حوزه معلولیت داریم، گاهی دویست سیصد چهارصد صفحه هست، ولی این رمان‌ها همه با یک گرایش‌های خاصی نوشته شده. تا اینجا که من بررسی کرده‌ام، اکثر این رمان‌ها گرایش خاص کلیسایی در آن وجود دارد. کلیسا به معنای اصل مکتب مسیحیت بد نیست، ولی اگر یک رمانی بخواهد سوء استفاده بکند خب این بد است. به هرحال این رمان برای اولین بار آمده با گرایش انسانی با مسائل برخورد کرده و توانسته به خوبی مسائل را حلاجی بکند.
من در یادداشتی که برای این رمان نوشته بودم حدود سی ویژگی مهم را برای آن ذکر کرده بودم، که بعضی از این ویژگی‌ها را خدمت شما به اشتراک می‌گذارم، شما هم اگر نقدی دارید بفرمایید، من هم استفاده می‌کنم.
ویژگی مهم این رمان ریزنگاری و ریزنگری و بررسی مسائل جزئی با نگاه کلی است. یعنی خانم صوفی مثل یک عقاب از بالا مسائل را دیده و توانسته این مسائل ریز ما معلولین را دانه به دانه حلاجی بکند. دقیقاً مثل یک بافنده فرشی است که اگر این فرش به قول معروف با گره‌های بزرگ بافته بشود، در اصطلاح بافندگان و فروشندگان فرش گفته می‌شود این هُرت است. ولی اگر یک فرش ابریشمی با گره‌های خیلی ریز گل‌های ریز زیبا داشته باشد و رنگ‌های متنوع داشته باشد، خب آنجا آن زیبایی و دلربایی که این فرش دارد موجب می‌شود جذابیت خاصی ایجاد بشود. این رمان هم همینطور است. واقعاً ایشان توانسته مسائل ریز معلولین و حتی جامعه غیرمعلولین را با آن دقت خاص تجزیه و تحلیل بکند. این یک ویژگی بسیار مهمی است که این رمان دارد.
ویژگی دیگر واقع‌گرایی است که در این رمان وجود دارد. معمولاً گفته می‌شود رمان باید از عنصر تخیل بهرمند باشد، و رمان و شعر اگر خیال در آن نباشد، نه شعر است و نه رمان است. ولی خانم صوفی حتی اسامی که به کار می‌برد واقعی است. این هنرمندی مهم است که ایشان توانسته واقعیت را با تخیل تجمیع کند، و این برای من خیلی عجیب است. من شاید با دهها نفر از رمان‌نویس‌ها صحبت کرده‌ام، سخت است برای رمان‌نویس که بتواند مثلاً خیال را فدای واقعیت بکند، یا واقعیت را بیاورد کنار خیال بنشاند. تجمیع این دو عنصر باهم بسیار سخت است، ولی ایشان به خوبی توانسته این کار را بکند، و به نظر من این مهمترین ویژگی این رمان است.
ویژگی مهم دیگر جایگاه این رمان است. ببینید، ما مثلاً رمان‌های پلیسی داریم، اجتماعی داریم، خانوادگی داریم، جدیداً رمان برای کودکان داریم، … جایگاه این رمان در طبقه بندی رمان‌ها چه است، جایش کجاست؟ به نظر من این یک رمان اجتماعی اخلاقی است که خانم صوفی می‌خواسته مسائل جامعه ما را وارسی و بررسی بکند، و در جای خودش راه درست را در هر مسأله نشان بدهد. اگر موافق باشید این رمان را در بین رمان‌های اجتماعی اخلاقی قرار بدهیم. من هرچه گشتم طبقه بندی و جای دیگری برایش پیدا نکردم. حالا اگر شما نظر دیگری داشته باشید خیلی خوب است.
بحث دیگر سیر تاریخ نگاری است که این رمان دارد. اگر یک رمان و نویسنده رمان بتواند کنار بررسی مسائل، سیر تاریخی به قضیه بدهد این خیلی هنر مهمی است. یعنی تاریخمند بکند مسائل رمان را، و آن مسائل ریزی که گفتم را در یک سیر تاریخی پیش ببرد، و آن تاریخمندی هم واقعی باشد. ایشان دست خواننده را می‌گیرد و از یک نقطه تاریخی می‌برد به یک نقطه دیگر، بدون اینکه خود خواننده زیاد متوجه بشود. آن تاریخمندی و سیر تاریخی‌گری رمان به نظر می‌رسد بحث مهمی است.
یک بحث دیگر این رمان که من دیدم در جلسات مختلف و در نوشته‌هایی که منتشر شده خیلی برجسته کرده پایگاه طبقاتی نویسنده است. ببینید، من ده سال است که معلولیت دارم، معلولین هم در این جلسه حضور دارند، معمولاً ما معلولین دوست نداریم به ما بگویند معلول، البته این نگرش قبلاً بیشتر بوده و الآن کمتر شده، دوست داریم بر اساس سلامت محوری یا سلامت‌سالاری که در جامعه هست، به ما بگویند سالم. ولی خانم صوفی با شجاعت اعلام کرده و گفته من معلول هستم. خب این شجاعت ایشان درایت ایشان را نشان می‌دهد که با شجاعت اعلام پایگاه کرده و پایگاه اجتماعی خودش را به خوبی نشان داده، این بسیار مهم است. ببینید، ما معلولین از جامعه انتظار دارند که به آنها نگاه کند. خب اول خود معلولین باید به خودشان نگاه کنند. فرار نکنند از اینکه جامعه به اینها بگوید مثلاً تو نابینا هستی تو مثلاً ناشنوا هستی. نه، بالاخره آدم‌ها با هم تفاوت دارند، یک آدم کوتاه قد است، یک آدم بلندقد است، و در دنیا دو آدم نیستند که مشابه هم باشند، و همه متفاوت هستند. معلولیت هم یک نوع تفاوت است. این تفاوت‌ها واقعی است، پذیرفتنی است، و ما هم نباید فرار کنیم. خانم صوفی اعلام کرده و همین موجب شده که معلولین دیگر خیلی روحیه بگیرند. من در یکی دو تا کلاس که بودم، طرف خیلی با شجاعت آمد گفت من فلان معلولیت را دارم، درحالی که قبل از آن معلولیتش را مخفی می‌کرد. این خیلی بحث مهمی است و تأثیر مهمی در جامعه ما داشته و موجب انسجام جامعه هدف و هویت‌یابی آن شده است.
ویژگی دیگر این رمان این است که خانم صوفی از خرد جمعی بهرمند شده و تلاش کرده از نخبگان جامعه به خوبی استفاده بکند. ایشان بخش‌هایی از رمانش را در سایت‌های اجتماعی منتشر می‌کرد، و نقدها و دیدگاهها و توضیحاتی که جامعه برایش می‌نوشت را می‌گرفت و در رمانش اعمال می‌کرد. این بسیار مهم است که یک نویسنده بتواند با فضای جامعه با تفکر جامعه با عقلانیت و خرد جمعی جامعه پیش برود. این یکی از ویژگی‌های مهم است. شاید ایشان سه چهار بار این رمان را پایین و بالا کرد، ویرایش کرد و بازنویسیش کرد تا به این صورت درآمد.
ویژگی دیگر حوصله ایشان است. ما رمان‌نویس‌هایی در دنیا داریم که رمان‌هایشان بهترین جوایز دنیا را گرفته، در خاطراتشان که می‌خوانیم می‌بینیم که فردی بیست و پنج سال یک رمان را می‌نوشته است. معمولاً ایرانی‌ها چنین حوصله‌هایی را ندارند. خب ایشان سه چهار سال به این رمان اهتمام داشت و تلاش داشته که رمان خوبی بشود، و با حوصله و درایت چندین مرتبه رمان را بازنویسیش کرد. این درایت و حوصله ایشان هم به هرحال بحث مهمی است.
این رمان خب ویژگی‌های دیگری هم دارد که من واگذار به نوشته‌ام می‌کنم. و یادداشتم را منتشر می‌کنم، شما می‌توانید آنجا ببینید. همین ویژگی‌ها موجب شده که جامعه ما، خانواده ایشان، خود معلولین، ان‌جی‌اُها و کل جامعه، از اساتید تا فرهنگیان از ایشان استقبال خوبی داشته باشند. این بسیار مهم است که یک رمان‌نویسی که بالاخره کار اولش است بتواند اینقدر بُرد داشته باشد. اولاً صداقت پاک‌نیتی و خلوص ایشان است که توانسته این رمان را به این صورت مطرح کند، و مسائل معلولین را با درایت نشان بدهد، که یک معلول چه مشکلاتی دارد و این مشکلات را چگونه می‌توان، یعنی با چه روشی می‌شود نقد کرد، و با روش‌های نقد درست چگونه می‌شود آن مسائل و مشکلات معلولیتی را برطرف کرد.
بعد جامعه هم از ایشان استقبال خوبی داشت در نشست‌های مختلف و در سایت‌های مختلف برخورد درست کردند. ولی به هر حال این اندازه هم کم است. ببینید، یک ایرانی در سال گذشته در لندن رمانی نوشته که سه میلیون نسخه فروش رفته، ولی رمان ایشان هزار تا چاپ شده که هنوز پانصدتایش فروش نرفته است. این نشان دهنده این است که جامعه، ما هنوز نسبت به کتاب و مطالعه کتاب عقب است. برای مثال اگر می‌خواهیم عید نوروز هدیه بدهیم، اگر هدیه کتاب باشد در فرهنگ‌سازی کمک می‌کند. اگر می‌خواهیم فرهنگ اجتماعی را گسترش و توسعه بدهیم، یکی از راههایش این است که استقبال داشته باشیم و اینگونه تلاش‌ها را حمایت کنیم.
تشکر می‌کنم از حوصله شما.

نگین حسینی (نویسنده، روزنامه‌نگار و پژوهشگر مطالعات حوزه معلولین و مدرس دانشگاه در آمریکا) (پخش فایل صوتی بصورت غیرزنده):
من از راهی دور برای خواندن خواب‌های تو آمده‌ام/ من از راهی دور برای گفتن از گریه های خویش
سلام به همه بزرگواران. خوشحالم که در این مراسم، نه بصورت ظاهر، که به وقت دل و جان حضور دارم، آن هم به واسطه کتابی که موضوعش دغدغه من بوده از کودکی تا امروز، معلولیت. خوشحالم که اینبار به جای نوشتن در اینباره خواندم، آن هم از زبان و قلم کسی که خودش با این شرایط متفاوت زندگی می‌کند.
عشق آهنی شبیه همه حکایت‌های عاشقانه است، و البته متفاوت. شبیه آنهاست، آنجا که رنج روحی انسان را، انسان ذاتاً آسیب پذیر را در مقابل هجوم احساسی به نام عشق به تصویر می‌کشد. و متفاوت است، عشق است بعلاوه آهن. احساسی که بنا بر ریشه کلمه عشق چون گیاه عشقه از داربست عصا و ویلچر افراد دارای معلولیت بالا می‌کشد تا صاحبش را به منفعتی برساند. در این داستان نه فقط روح آدمی، که جسم او نیز به سبب تفاوتش با جسم غیرمعلول، نقش دارد در شکل گیری ارتباطی که دستکم ابتدا عاشقانه به نظر می‌رسد.
برخلاف بیشتر روایت‌های رایج در حوزه معلولیت، کتاب عشق آهنی این ویژگی منحصر به فرد را دارد که معلولیت در آن با قلم نویسنده‌ای به تصویر کشیده شده که خودش دارای این ویژگی بشری است، و به جای آنکه بر اساس گمان و تصور شخصی از معلولیت بنویسد، این تجربه را با تار و پود وجودش زندگی کرده، و گوشه‌هایی از این تجربه زیستی را روایت کرده است.
کتاب عشق آهنی از این منظر نخستین رمان در حوزه ادبیات معلولیت در ایران است. خانم مهناز صوفی با نگارش این کتاب نام خودش را بعنوان نویسنده نخستین رمان معلولیت، و بهتر از آن بعنوان یک زن نویسنده دارای معلولیت در تاریخ ادبیات ایران و بخصوص تاریخ ادبیات معلولیت در ایران ماندگار کرد.
در این مدت کوتاه که افتخار آشنایی با خانم صوفی را پیدا کرده‌ام، ایشان را به همان اندازه مهربان، صادق، بی‌ریا، وفادار و دوست داشتنی دیدم، که مهسان کتابش را. گویی مهسان آیینه تمام نمای مهناز و ویژگی‌های شخصی اوست که در قهرمان داستان متجلی شده. هرچند شاید تجربه خاص مهسان اندکی با زندگی شخصی مهناز متفاوت باشد، اما در نهایت شباهت‌ها زیاد است، و مشکلاتی که در کتاب با ذکر جزئیات قابل توجه برشمرده می‌شود در زندگی همه افراد معلول بطور یکسان و مشابه نمایان می‌شود.
کتاب عشق آهنی به من و شمای غیرمعلول یادآوری می‌کند، که چگونه قوانین مثلاً مهربان ما، که از نگاه مای غیر معلول نگاشته شده، می‌تواند افراد دارای معلولیت را به ابزاری برای بهره‌برداری و سوء استفاده تبدیل کند. این کتاب به ما یادآوری می‌کند که کسانی غیرمعلول به نام عشق، مهربانی، دلسوزی، درک و همراهی وارد زندگی افراد معلول می‌شوند، اما هدفشان متأسفانه غیرانسانی است.
من صمیمانه به خانم مهناز صوفی تبریک می‌گویم، و خوشحالم که با نگارش این کتاب سهمی بزرگ و غیرقابل انکار در بیان مشکلات افراد دارای معلولیت، و تصحیح نگرش عمومی به آنها برداشته است.
از برگزار کنندگان این مراسم، سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، و بخصوص همکار قدیمی و بزرگوارم آقای غلامحسین شعبانی، و نیز از همراهان کمیته ملی پارالمپیک ایران آقای محمود خسروی‌وفا و خانم حاجر بزرگی متین بی‌نهایت سپاسگزارم. طلوع خورشید به وقت شیکاگو را به غروب زیبای تهران می‌سپارم، و امیدوارم باران عشق نور و شادی بر شب و روز همه شما عزیزان ببارد. با شعری از علی صالحی آغاز کردم، و با او تمام می‌کنم.
می‌دانم تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می‌شوند، اما شمار آنهایی که عاشق می‌مانند از انگشتان دستم بیشتر نیست.
نگین حسینی اسفند ۲۰۱۹

خانم براتی (مجری برنامه):
اصلاً مردم فکر می‌کنند معلول یعنی کسی که نمی‌تواند راه برود، دست‌هایش مشکل دارد، چشم‌هایش نمی‌بیند، یا نمی‌تواند حرف بزند. ولی من می‌گویم ضعف یا نقص در جسم هیچکس دست خودش نیست، چیزی نیست که خودش انتخاب کرده باشد و بخواهد. بلکه معلول جسمی حرکتی واقعی کسی است که نمی‌تواند دست کسی را با عشق و محبت بگیرد کمک کند، یا حتی دستی که با محبت به سویش دراز شده را بگیرد. کسی که نمی‌تواند راه برود یا سخت راه می‌رود معلول نیست، معلول کسی است که اراده‌اش را ندارد برود دنبال هدفش. کسی که نمی‌تواند ببیند نابینا نیست، کسی که نمی‌تواند محبت دیگران را، زیبایی درون آدم‌ها را و باطن زیبای دیگران را ببیند او نابیناست. اینقدر زیادند آدم‌هایی که مشکل ذهنی دارند، ولی قلبشان مثل آب زلال و مثل شیشه شفاف است و قلبشان سالم است. خلاصه نظرم این است که آن کسی که دستی برای کمک، پایی برای رفتن دنبال هدفش، دلی برای محبت کردن و عشق ورزیدن و چشمی برای دیدن زیبایی باطن آدم‌ها ندارد معلول است، معلولیتی بدتر از مرگ. برایشان آرزوی سلامتی دارم. یادم است چند سال پیش یک جمله را در جواب خیلی‌ها در فیسبوکم نوشتم، بد نیست اینجا هم بگذارم. شاید برای راه رفتن به پاهایم نیاز داشته باشم، ولی برای رفتن راهم نه.
این یکی از دلنوشته‌های قشنگ خانم صوفی بود که واقعاً به دلم نشست، و الآن که خواندمش متاثر شدم از این زیبایی، که واقعاً می‌گویند چیزی که از دل بربیاید به دل می‌نشیند.

غلامحسین شعبانی (مشاور فرهنگی کمیته ملی المپیک):
اجازه بدهید من یک مقدار غیررسمی صحبت کنم. کتاب امروز رونماییش است، بنابراین خیلی به نقدش نمی‌پردازم، آن را می‌گذاریم برای فرصتی که قرار است کتاب نقد بشود. واقعیتش این است که به هرحال من به دلیل کاری که در کمیته ملی المپیک داشتم، سفرهای مختلفی را داشته‌ام، هم با ورزشکارهای سالم و هم با ورزشکارهای معلول. از تعارف که بگذریم، شاهد من بغل دست من نشسته، آقای خسروی وفا، که باعث و بانی آشنا شدن من هم با این کتاب ایشان هستند. انصافاً وقتی با این تیم‌ها به مأموریت و سفر می‌روم، حال و هوا و صفای دیگری دارد، تا کسانی که درواقع ورزشکارهای سالم ما هستند. و من نمی‌دانم این تعبیر معلولیت را چه برداشتی از آن می‌کنیم. یعنی ما یک واژه‌هایی را اختراع می‌کنیم، بعد اسیر این واژه‌ها می‌شویم. خودمان واژه‌ای را اختراع می‌کنیم، جهانی می‌سازیم، بعد خودمان اسیر آن می‌شویم. مثل خیلی از تعارفاتی که در زندگیمان داریم. بعنوان تعارف کلامی را می‌گوییم، بعد می‌آییم آن مسئله را برمی‌گردانیم، در حالی که خودمان اختراع کرده‌ایم.
این واژه معلولیت را من نمی‌دانم اولین کسی که این واژه را اختراع کرده چه نیتی داشته. و نمی‌دانم تلقی هرکسی از واژه معلولیت چه است. معلولیت را ممکن است یک عده محرومیت بدانند، من نمی‌توانم این را قبول کنم. در حوزه دانش وقتی ما می‌خواهیم راجع‌به دانش صحبت کنیم، خیلی از باورها را دیگر به آن نمی‌گویید دانش، ولی بعضی از دانسته‌ها را می‌گویید دانش. مرز بین دانش و ویرایش کجاست؟ آیا عقل و آگاهی دانش است، یا نه، مرز دارد اینجا؟ مرز بین معلولیت و سلامت کجاست؟ اگر من استعدادی داشته باشم و از آن استفاده نکنم معلول نیستم، ولو ظاهراً سالم باشم؟ اگر من با بدن سالمم دیگران را آزار بدهم، باعث اذیت دیگران بشوم، باعث انحطاط جامعه بشوم، واقعاً معلول نیستم؟ صرف این واژه را بیاییم بخاطر یک امر جسمانی بگیریم! مگر انسان فقط جسم است؟ مگر ما فقط آمده‌ایم برای جسم؟
اما این واژه‌ها که دارد ساخته می‌شود، و معنیش در اذهان یواش یواش دارد گم می‌شود اینها مشکل دارند. کنفوسیوس می‌گفت که بزرگترین ستم ستم به واژه‌هاست. ما واژه‌ها را از قالبش تهی می‌کنیم، بعد آنوقت می‌نشینیم بر اساس آنها انجام می‌دهیم.
بنابراین اینجا من یک نکته دارم که آقا معلولیت چه است؟ محدودیت است؟ محرومیت است؟ به نظر می‌رسد هیچکدام از اینها نیست. به تعبیر مولوی از همه محرومتر خفاش است. یک وقتی است که خورشید دارد می‌درخشد، شما به آن پشت کرده‌اید. بنابراین تأکید روی این داستان‌ها خیلی نکنیم، اگر هم می‌خواهیم بکنیم روشنش بکنیم.
من وقتی کتاب را دیدم، با کتاب آشنا شدم، آقای خسروی‌ وفا هم تماس گرفتند گفتند چنین کتابی نوشته شده، فردایش با خانم صوفی در کمیته پاراالمپیک قرار گذاشتیم. کتاب را دیدم، و اولین چیزی که من را وادار کرد تحسین اینکه یک کسی جرأت کرده دست به قلم ببرد. ما همه اینجا هستیم، واقعاً از خودتان بپرسید چند نفرتان می‌توانید دست به قلم ببرید و شروع کنید به نوشتن؟ نوشتن کار ساده‌ای نیست، نوشتن کار سختی است.
ما یک آشنایی داشتیم که به من می‌گفت من همیشه تصور می‌کردم که شماها پول را الکی می‌گیرید، چون کارتان نوشتن است، و من که کارم مکانیکی است کارم خیلی کار سختی است. می‌گفت یک روز رفتم مدرسه بچه‌ام، گفتن درخواست بنویس پرونده بچه‌ات را بگیر. من بیست تا کاغذ پاره کردم چهار خط نتوانستم درخواست بنویسم، و آنجا فهمیدم نوشتن چه کار سختی است.
این کار سخت را خانم صوفی انجام داده‌اند، کار ساده‌ای نیست. هرکس فکر می‌کند این کار ساده است، من می‌گویم پانصد صفحه نه، ده صفحه بنویسد. ده صفحه موضوع محتوایی بنویسد تا بداند که نوشتن چقدر سخت است.
من وقتی روبرو شدم با خانم صوفی، گفتم اولین چیزی که می‌خواهم به تو بگویم جرأت و جسارتت است، و اصلاً هم کاری ندارم معلول هستی یا نیستی، بنابراین ذهنت را از این قالب پاک کن. به عنوان یک دختر خیلی شهامت داشته‌ای که آمده ای نوشته‌ای و نترسیدی از اینکه چه قضاوتی می‌شود. شما وقتی یک جایی کار می‌کنی کسی راجع‌به شما قضاوت نمی‌کند. اما نوشته مثل یک تیری است که از کمان رها شده و مورد قضاوت قرار می‌گیرد. اینکه یک کسی این شهامت را داشته باشد خودش را مورد قضاوت دیگران قرار بدهد با ارزش است. ما همه می‌ترسیم، همه‌مان می‌خواهیم مهمانی برویم نگاه می‌کنیم که لباسمان چطوری باشد، مبادا کسی نقدمان بکند. می‌خواهیم سخن بگوییم، همه‌اش از نقد دیگران می‌ترسیم، آدم‌های ترسویی شده‌ایم. اما اینکه کسی بیاید بنویسد و بگوید حالا به جامعه ارائه می‌دهم، آن هم نه یک نفر نه دو نفر، کل جامعه، این شجاعت می‌خواهد، این شهامت می‌خواهد.
از آن سمت هم ما یک عدم خودباوری در وجودمان هستش متأسفانه. همیشه نگاه می‌کنیم که دیگران چکار کرده‌اند. خودمان را باور نداریم. خانم صوفی کاری را شروع کرده که به دلیل شجاعتش و جسارتش برای من باارزش است.
وقتی با ایشان قرار گذاشتم که کتاب را بخوانم، در خانه به شدت گرفتار نوشتن چند تا مطلب بودم. ولی به ایشان قول داده بودم کتاب را تا روز مراسم رونمایی بخوانم. قرار بود من شبی پنجاه صفحه بخوانم. اولش برایم خیلی سخت بود، یعنی فقط بخاطر قولی که داده بودم می‌خواندم. وقتی به وسط‌های کتاب رسیدم دیگر قولم را فراموش کردم و عاشق کتاب شدم. وسط کتاب دیگر کتاب من را می‌برد. یعنی شب نوشته‌هایم را می‌گذاشتم کنار، و این را می‌خواندم تا ساعت دو سه نصف شب، و لذت می‌بردم. کتابی که با عشق شروع می‌شود، و با عشق تمام می‌شود، وسطش اتفاقات دیگری هم می‌افتد. و این را بدون هر تعارفی می‌گویم من با بعضی از صفحات کتاب اشک ریختم. یعنی وقتی این حس را کردم خودم را جایگزین کردم که ببینم چه تصمیمی باید گرفته بشود. شما در زندگی گاهی اوقات تصمیم‌هایی می‌گیرید که خودتان هم خودتان را محکوم می‌کنید، گاهی اوقات کارهایی نمی‌کنید که خودتان خودتان را محکوم می‌کنید. واقعاً این سرگشتگی انسان از نکات جالب است، که من اگر اینجا بودم چه تصمیمی می‌گرفتم. مهسان را به دلیل اینکه اینقدر سنگدل است که در مقابل همه می‌ایستد. اما وقتی خودم را جای او می‌گذارم می‌دیدم تصمیم درستی گرفته است. این تحیر و حیرانی که من اینجا می‌دیدم که آدم وقتی خودش را بخواهد اینجا بگذارد چه تصمیمی می‌خواهد بگیرد، این از نقاط عطف کتاب است، که من را به سمت و سوی خودش کشید. و آن قسمت‌هایی که درواقع می‌دیدم که قهرمان داستان با خداوندش چگونه مناجات می‌کند، و چجوری شد.
به هرحال آن چیزی که من دیدم درواقع صدای سخن عشق بود در کتاب، که برای همه تلقی‌ها و تصوراتی که ما داریم، برای همه آن اندیشه‌هایی که ما داریم، که می‌آید جای همه را پر می‌کند، چیزی که امروز در جامعه‌مان کم داریم. ما امروز در جامعه‌مان عشق و احترام را کم داریم. ما عاشق همدیگر نیستیم، همه می‌خواهیم همدیگر را بدریم، در حالی که این ضرورت هستش، و این ضرورت در این کتاب بررسی شده است.
نکته دیگری که حالا به ذهنم می‌رسد بگویم، به گمانم می‌شد کتاب یک خورده کمتر از این باشد. خاطرم هست که شهید مطهری توصیه می‌کردند که کتاب‌های کوتاه بنویسید که حوصله خواندنش را هم داشته باشند. رمان بلند برای افرادی است که خیلی ذوق دارند بخوانند. اما این کتاب می‌توانست مثلاً شصت درصد از این کمتر باشد تا گیراتر بشود. البته دیدگاه خودم را دارم عرض می‌کنم.
نکته دیگر که به ذهنم آمد و در کتاب دیدم، گونه‌ای اثبات به شکل لجبازانه است. ما برای اثبات خودمان خیلی لازم نبود لجبازی بکنیم. من این را می‌دیدم که کلکل چندین جای کتاب تکرار شده. نشانه شناسی می‌گوید که حتماً یک چیزی هست که این موضوع دارد تکرار می‌شود. من عرضم این است که برای اثبات خودمان برای اینکه حرفمان را بزنیم، لازم نیست خیلی اصرار کنیم؛ نوشتن همین کتاب، و نشان دادن اینکه در بین جمعیت هشتاد میلیونی کسی جرأت پیدا کرده بنویسد، این کافی است برای اثبات سخن خود. وقتی ما کاری را شروع می‌کنیم از جنبه ایجابی کافی است و دیگر لازم نیست حرفمان را به شکلی بخواهیم به کرسی بنشانیم. بنابراین در جاهایی می‌دیدم که چنین روشی دارد. یا در مواردی خیلی سختگیر است. این سختگیری‌ها برای جامعه‌ای که ما به دوستی و محبت دعوت می‌کنیم. تأثیر منفی خواهد داشت.
اما در مجموع می‌خواهم عرض کنم که کتاب را دیدم و بدون هرگونه تعارفی با کارهای نوشتنی که داشتم تا ساعت دو سه نصف شب وقت می‌گذاشتم تا این کتاب را بخوانم. کتاب بسیار زیبایی است. بعضی از قسمت‌ها حالت روضه داشت؛ و جاهایی از کتاب احساس همذات پنداری می‌کردم و می‌دیدم که به تعبیر خانم دکتر حسینی گاهی اوقات چطور با احساسات افراد بازی می‌شود.
ولی کتاب فوق‌العاده است. من مهمتر از آن چیزی که در کتاب هستش که خود من رویش تأکید داشتم، ما به عنوان افراد سالم وقتی همراه تیم‌های معلولین می‌رویم تا مسابقات اینها را گزارش ‌کنیم. گاه نمی‌دانیم عکس خوب از نظر یک معلول چه است، چون جای او نبوده‌ایم. ما نمی‌دانیم نوشتن خوب، صحنه خوب، شکار خوب از نظر اینها چیست؟ یکی از نویسندگان می‌خواست راجع ‌به سیاهان کتاب بنویسد. تصمیم می‌گیرد برای اینکه کتابش خیلی خوب بشود، خودش را سیاه بکند، و برود در بین جامعه سیاهان، و کتابش را بنویسد. می‌رود و کتاب را می‌نویسد و می‌گوید که من این را اینجوری نوشتم. اما انتقادی که به او می‌کنند، می‌گویند تو سیاه شدی، با سیاهها زندگی کردی، اما سیاهی بودی که امید داشتی سفید بشوی، و هنوز هم نتوانسته‌ای جای سیاهی را بگیری که درواقع امیدی برای سفید شدن ندارد.
این کتاب و این جلسه مقدمه‌ای است برای گسترش این شیوه، چون ما نیاز داریم، چه در حوزه ورزش یا حوزه‌های دیگر نیاز داریم. لازم است، صحنه‌های ورزشی را از طریق حرف‌ها و گفته‌های ورزشی از زبان خودشان بشنویم. این کتاب چیزهایی را یادآوری می‌کند که اصلاً توجه نمی‌کردیم، اصلاً من متوجه نبودم که مثلاً وقتی کفش را ذکر می‌کنند که ما کفش‌هایمان یکسان است و نمی‌توانیم عوض بکنیم، من چرا اصلاً متوجه این داستان نبودم. ما مرتب کفش عوض می‌کنیم، ولی اینها نمی‌توانند حتی از آن تنوع کفش برخوردار باشند. اگر من یک روز بخواهم گزارشی بنویسم، به این موضوع توجه نمی‌کنم، و چیز دیگری می‌نویسم. اما اگر خانم صوفی یا همکاران ایشان بخواهند بنویسند، قطعاً این را به گونه دیگر می‌نویسند.
بنابراین خانم صوفی فتح بابی کردند، واقعاً من ممنونم از ایشان و تبریک می‌گویم به ایشان بخاطر کتاب خوبی که نوشته‌اند. از آقای خسروی‌وفا ممنونم که تماس تلفنی ایشان باعث شد که من بیایم آشنا بشوم و این کتاب را درواقع بخوانم. امیدوارم که این‌گونه نوشته‌ها بیشتر بشود، و ایشان بیشتر کمک کنند تا نویسندگان خوبی تربیت شوند و بتوانند در این زمینه خدمت کنند.

محمود خسروی وفا (ریاست کمیته پارالمپیک):
می‌گویند صحبت کردن بلد نیستی، صحبت نکردن که بلدی. من از آنها هستم که صحبت بلد نیستم بکنم. لذا سکوت می‌کنم. ممنونم که من را دعوت کردید، تبریک می‌گویم به شما، خدا قوت می‌گویم به سرکار خانم صوفی و به پدر و مادرشان سلام عرض می‌کنم، و ما افتخار می‌کنیم که چنین توانمندی‌هایی وجود دارد، دستشان را من می‌بوسم، سپاسگزارم.

کامران عاروان: (متولد ۱۳۵۳، دکترای تاریخ ایران معاصر، مدیرعامل جامعه معلولین، استاد دانشگاه و پژوهشگر در حوزه معلولین):
با سلام و خسته نباشید خدمت همه دوستان که در این عصر روز اسفندی به هرحال توانسته‌اید اینجا جمع بشوید، حالا بعضی‌هایتان از خانه تکانی فرار کرده‌اید آمده‌اید اینجا یا به هرحال از آن مشغله‌های ماه آخر سال که همه ما را درگیر می‌کند. ولی مطمئن باشید از اینجا با دست پر بیرون می‌روید، که حداقل برای برنامه عیدتان این کتاب را برای خواندن بگذارید و این کار را انجام بدهید. با کسب اجازه از استاد بزرگوارم آقای خسروی وفا و آقای نوری که به هرحال لطف کردند و تشریف آوردند، و ما همیشه مدیون این دوستان بوده‌ایم.
ما حقیقتش یک تماس تلفنی با خانم صوفی داشتیم، و قرار شد این کتاب را برای ما بفرستند. من یک مقداری حقیقتش درگیری کاریم زیاد است، ولی معمولاً روالم این است که ماهانه هزار تا دو هزار صفحه باید کتاب و مطلب بخوانم. اصلاً این قانونم است، و یک جوری است که اگر نخوانم آن ماه را می‌گویم ماه بدی است. در این حال که کارم شلوغ است، ولی در اتوبوس در مترو و هرجایی که باشم خواندنم را ادامه می‌دهم. داشتم کتاب آسیاب کنار فلوس نوشته جورج الیوت را می‌خواندم، بعد تمامش کردم، و آمدم سراغ عشق آهنی، و به هرحال موقعی که خواندم، آنقدر در این مدت توانسته‌ایم انباشت علمی داشته باشیم که بتوانم ساعت‌ها صحبت کنم. منتها الآن مجبورم همان ده دقیقه فشرده خدمتتان باشم.
حقیقتش منابع مطالعاتی حوزه معلولین متنوع و مختلف است، و البته متأسفانه در ایران قلیل است، و اگر منابعی موجود است بیشتر ترجمه است. در مطالعات علمی حوزه معلولین، غلبه با گرایش پزشکی و توانبخشی است. بعضاً در حوزه مهندسی و در مورد مناسب‌سازی هم مطلب داریم. در حوزه روانشناسی استثنایی هم ما کتاب‌های مختلفی داریم. ولی در حوزه مثلاً جامعه شناسی، حقوق، تاریخ، فلسفه، الهیات و ورزش کتاب‌های اندکی داریم. هرچند در این زمینه‌ها کتاب‌های بیسیک و اساسی موجود است و چیزی کم نداریم.
یک بخش از این مطالعات بیوگرافی‌ها و اتوبیوگرافی‌ها هستند، که باز هم بخش اعظم اینها ترجمه است. مثلاً زندگی استیون هاوکینگ یا هلن کلر، یا لویی بریل که زندگی‌نامه‌اش با عنوان پیروزی بر شب توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده، و جالب است بدانید که من این کتاب را در دوره پنجم ابتدایی خوانده‌ام. یعنی در حوزه معلولیت چون خودم معلول بودم زودتر شروع کردم. کتاب مثلاً آچیچ که معلول امریکایی است که دست و پا ندارد. یا یک معلول ژاپنی که حالا اسمش را نمی‌توانم بگویم، معلم ژاپنی است که در توکیو درس می‌دهد. و می‌دانید که سختترین کار در ژاپن معلمی است.
و در ایران کتاب‌های کمی داریم، حالا هنگامه صابری است که آقای نوری زحمتش را کشیده‌اند که نابینا هستش، ایشان در آمریکا هستند. تجربه ناشنوا از خانم فاطمه صفایی را داریم. یک کتاب هم از محمد نظری داریم به نام معلولیت و موفقیت، که محصول مصاحبه با معلولین موفق است که آن هم کتاب جالبی است.
یک دسته از این مطالعات مربوط به رمان‌ها و حوزه ادبیات داستان و شعر می‌شود، که آنهایی که ترجمه هستند مثل گوژپشت نتردام اثر ویکتور هوگو که یکی از معروفترین اینهاست و جزء کتاب‌های کلاسیک جهان است، که دقیقاً مرتبط با حوزه معلولین است، که اتفاقاً من پاییز این کتاب را خواندم. این کتاب ماجرای یک معلولی هستش که جامعه حق عشق ورزیدن را به او نمی‌دهد، و اصلاً باور نمی‌کند که ایشان بتواند عاشق دختری کولی بشود. و این کتاب هم به هرحال خواندنی است. همین کتاب آسیاب کنار فلوس هم اتفاقاً باز آن هم یک قوزی یا یک گوژ پشتی در آن هست که جامعه به این هم حق عشق ورزیدن نمی‌دهد. یا کتاب پابرهنه‌ها اثر زاهاریا استانکو ترجمه احمد شاملو که آن هم داستان یک معلولی است که جامعه حق زندگی اصلاً برای او قائل نیست. و این هم یکی از آن کتاب‌هایی است که توصیه می‌کنم بخوانید.
در این زمینه کتاب‌هایی هم در ایران نوشته شده، و عشق آهنی می‌توانیم بگوییم جزء اولین‌هاست. می‌دانید عمده کتاب‌هایی که نوشته شده توسط کسانی است که درباره معلولان و معلولیت نوشته‌اند ولی خودشان معلول نیستند. در مدل پزشکی که به هرحال در حوزه معلولیت در جهان سیطره داشته بیشتر درمورد معلولیت دیگران می‌اندیشیدند فکر می‌کردند، تجربه می‌کردند و تصمیم می‌گرفتند و تصمیم سازی می‌کردند. ولی در مدل اجتماعی که می‌توانیم بگوییم در قرن بیستم و بیست‌و‌یکم ظهور کرد، به معلولین اجازه داده شد که درمورد خودشان حرف بزنند و تجربه‌های خودشان را به زبان بیاورند، حتی اگر مثلاً بعضی موقع‌ها از نظر افراد سالم غلط هم باشد. دیدگاههایی حتی ممکن است از نظر افراد عادی نادرست باشد، ولی تأکید کرد تو حق داری حرفت را بزنی و اساساً باید دیدگاهت بگویی. در این دوره در دنیا معلولین شروع کردند درمورد خودشان نوشتن. به تدریج به عنوان یک اصل مطرح شد که اصلاً اجازه بدهند معلولین هم ذهنیت‌های خودشان و تفکرات خودشان و تجربه‌های خودشان را به زبان بیاورند، و این حق آنها است وقتی جامعه به چنین درکی برسد که افکار و نوشته‌های معلولان را قبول کند؛ قطعاً برنامه‌ها و سیاست‌گذاری‌ها هم باید مطابق همین تغییر کند. و این نکته در کتاب عشق آهنی دقیقاً اتفاق افتاده است. یک زن دارای معلولیت می‌آید از جایگاه یک زنی که معلولیت را از کودکی تجربه کرده، شروع به صحبت می‌کند. آقای نوری هم گفتند، یعنی تاریخ یک زن دارای معلولیت را شما در این کتاب می‌بینید. از کودکیش، از نوجوانیش، جوانیش و بقیه زندگیش. تمام آن موقعیت‌هایی که دقیقاً و واقعاً یک معلول در آن قرار می‌گیرد. البته در بعضی موقع‌ها با واقعیت تلخ جامعه درگیر می‌شود. التهاب، روابط نادرست اجتماعی، نگرش‌های غلط اجتماعی، موانع فیزیکی و فرهنگی، گزارش همه این رخدادهاس در این کتاب هست. وقت نیست، من وارد جزئیات کتاب ‌شوم. و اگر می‌بینید احساسات، عواطف، خشم‌ها، قهرها، نازها، غرورها و گریه‌ها در این کتاب رخ می‌دهد، همان ناشی از این فضا است، که در این فضا کسی قرار گرفته که طبیعتاً باید با حوادث بسیار زندگی ‌کند، بعضی اوقات لاجرم مجبور می‌شود موضع‌گیری خاصی داشته باشد. برای همین تمام این کتاب مملو از مصداق‌هایی است که این زن دارای معلولیت با آن مواجه می‌شود، و هرکس بخواند به هرحال معلولان را درک می‌کند و دیدگاه واقعی پیدا کند، باید این اثر را بخواند.
من خودم مرد هستم، ولی واقعیتش این است که برای امر ازدواج خودم یک کتاب خاطره دارم پرش کرده‌ام. هرجا می‌رفتیم به ما نه می‌گفتند. کار داشتم، خانه و زندگی داشتم، فوق لیسانس دانشگاه تهران هم بودم، ولی به من نه می‌گفتند. نه‌هایشان هم فقط بخاطر معلولیت من بود. یکی دوتایشان عیان گفتند. ناراحت هم می‌شدیم، حالا ما گریه نمی‌توانستیم بکنیم. خانم مهسان خوب می‌توانست گریه کند، ولی ما نمی‌توانستیم، ولی ناراحتی داشتیم، یک دوران سختی را داشتیم.
حرف آخرم که نمی‌خواهم طولانی کنم بحثم را، اینکه تمام کتاب می‌گوید ما معلولان، چه زن، چه مرد، چه کودک، در هر سن و جنسی که هستیم، حق انتخاب داریم، حق داشتن روابط سالم عاطفی داریم، حق زندگی زناشویی داریم. چیزی که تعداد زیادی از معلولان یا ازدواج نکرده‌اند، یا ازدواج کرده‌اند و در ازدواجشان دچار مشکلات جدی شده‌اند و متارکه کرده‌اند، و یا متارکه نکرده‌اند و تسلیم به یک ناحق شده‌اند برای تمام زندگیشان که بگویند لااقل ما این سایه را داشته باشیم. و حق شادی و حق زندگی در نهایت. و این برمی‌گردد به ناآماده بودن جامعه در حقیقت. ما آماده‌ایم، ما برای هرگونه زندگی آماده‌ایم، ولی این جامعه است که برای پذیرش ما آماده نیست، و ما را نمی‌پذیرد. ما درس خوانده‌ایم، ما کار کرده‌ایم، ما قهرمان جهان شدیم، ما قهرمان قاره آسیا شدیم، ما نوشته‌ایم، ما بهترین فرزندان را تربیت کرده‌ایم، ولی جامعه این را نمی‌فهمد. و این کتاب کمک می‌کند به تغییر این دیدگاه که ما می‌توانیم. همین سه کلمه به نظر من ماه عسل این کتاب است.
و حرف آخرم این است که سرگذشت هر معلولی یک کتاب است، و خیلی از این کتاب‌ها هنوز نوشته نشده. و امیدواریم که آنهایی که باور کرده‌اند این قضیه را، شروع کنند به نوشتن. و تبریک می‌گویم به خانم صوفی، و امیدوارم که دومی و سومی و چهارمیش هم بیاید، و ما هم کنارت هستیم و کمکت می‌کنیم. ممنون.

فرزانه فیض‌آبادی (کارشناس آموزش ابتدایی و معلم ابتدایی آموزش و پرورش با ۲۵ سال سابقه فعالیت در شهر تهران و عضو جامعه معلولیت ایران):
با عرض سلام خدمت همه شما بزرگواران. فرصتی پیش آمد که با خواندن کتاب عشق آهنی نوشته خانم صوفی عزیز آشنا بشوم. موقعی که شروع به خواندن این کتاب کردم، هرچقدر که جلوتر می‌رفتم و صفحات بیشتری از این کتاب می‌خواندم، واقعیتش اصلاً نمی‌توانستم کتاب را از دستم زمین بگذارم، و دوست داشتم هرچه زودتر بخوانم تا ببینم سرنوشت مهسان در این کتاب چه می‌شود.
چون واقعاً این کتاب دغدغه‌های یک دختر معلول یک همسر معلول یک مادر معلول را به خوبی این کتاب و به وضوح برای من روشن کرده بود، و همه آن اتفاقاتی که در کتاب بود مشابه همه آنها برای من هم واقعاً رخ داده بود. چه زمانی که مجرد بودم و درس می‌خواندم کار می‌کردم، و چه الآن که هم یک همسر معلول هستم و یک مادر معلول.
درواقع زنان دارای معلولیت در جامعه ما به هرحال با مشکلات خیلی زیادی مواجه هستند، و این کتاب بخاطر آن حالت داستانی و جذابیت‌هایی که دارد، و همچنین شخصیت‌هایی که در این کتاب وجود دارد، توانسته این مشکلات را به خوبی نمایان کند و واقعیت‌های این جامعه را بشناساند.
یکی از عادت‌های نمی‌دانم خوب یا بد من این است که یک کتاب را که شروع می‌کنم به خواندن، پنجاه شصت صفحه اولش اگر من را جذب کرد، کتاب را ادامه می‌دهم و در عرض دو سه روز تمام کتاب را می‌خوانم، ولی اگر زیاد جذبم نکند، ممکن است یک ماه شاید هم بیشتر طول بکشد تا آن کتاب را تمام بکنم. ولی کتاب عشق آهنی جزء آن دسته از کتاب‌هایی بود که من در عرض دو روز با وجود قطور و حجیم بودنش توانستم این کتاب را تمامش کنم.
امیدوارم به هرحال جامعه ما هم از آثار تألیفی به این صورت که نویسنده‌شان افراد معلول هستند حمایت بیشتری بکند و به آنها اهمیت بیشتری بدهد، تا افرادی که به هرحال سالم هستند بیشتر با دغدغه‌های یک فرد معلول آشنا بشوند و آنها را بیشتر درک بکنند، و در آخر هم از خانم صوفی عزیز بابت نوشتن این کتاب بسیار زیبا تشکر می‌کنم، و من شخصاً خودم منتظر نوشتن کتاب‌های بعدی ایشان هستم.

محسن فرجی (روزنامه نگار، داستان نویس، که سه تا مجموعه داستانی دارند، سه تا کتاب در رده سنی نوجوان دارند، یک کتاب در حوزه کودک، و مؤلف کتابی در خصوص زندگی محمدعلی سپانلو هستند. کار ویراستاری می‌کنند و با ناشران مختلف همکاری دارند، و در حال حاضر مدیر نشر خزه):
سلام عرض می‌کنم خدمت همه دوستان و عزیزان. تبریک می‌گویم خدمت خانم صوفی عزیز بابت انتشار این رمان و موفقیت و اقبال و استقبالی که به همراه داشته، من خیلی خوشحالم از این اتفاق که کتاب اول ایشان به خوبی دیده و خوانده شده. معمولاً جلسه رونمایی کتاب خیلی جای نقد و بررسی نیست، من هم این قصد را ندارم، دو سه تا نکته حاشیه‌ای می‌گویم، و البته یک نقد کوچک هم به کتاب می‌کنم.
آن چیزی که می‌خواهم بگویم در حاشیه ربط مستقیم با کتاب ندارد، ولی مرتبط هست، و آن اینکه به نظرم باید خیلی روی وضعیت جسمی نویسنده معلولیت و این بحث‌ها اصلاً تمرکز نکرد و اصلاً به آن نپرداخت، چون نوشتن نیاز به قوه تخیل، تجربه و تصویر سازی دارد، چیزی که خانم صوفی مثل هر نویسنده دیگری دارند. من اگر جای ایشان می‌بودم، حتماً پشت جلد کتاب این متن را نمی‌نوشتم، حتماً با ناشری که مشخصاً در این عرصه کار کرده کار نمی‌کردم، حتماً اجازه نمی‌دادم که کتاب یک چنین مقدمه‌ای داشته باشد، یعنی ناشر چیزی بنویسد بر روی این مسأله، چون اساساً درواقع در قوت و ضعف این کتاب وضعیت جسمانی ایشان هیچ نقشی نداشته و ندارد، و چه خوب بود اگر نوشته نمی‌شد. ایشان دارای قدرت تخیل قریحه و ذوق نویسندگی و ذاتاً قصه‌گو هستند و این کار را کرده‌اند.
من اساساً اینهمه تاکید و تمرکز روی نویسنده دارم، علت آن را عرض می‌کنم. البته دوستان عزیزی که هستند، چه از مسئولین و چه مهمانان عزیز، خودشان با ایشان درواقع همسو هستند یا این وضعیت را دارند این یک بحث دیگر است، و این بسیار محترم و عزیز است، ولی می‌خواهم بگویم که چرا ما باید نویسنده را معلول ندانیم من خیلی با این جمله خانم حسینی مخالفم، خیلی به نظرم کلمه نامناسبی است “یک زن نویسنده دارای معلولیت”. من خانم صوفی را با این عنوان خطاب می‌کنم “یک زن نویسنده”. اصلاً معلولیت ایشان مگر ربطی به نحوه ارائه کتابش دارد؟ اینکه محتوای اثرشان این هست، این بحث کاملاً مجزایی است. “یک زن نویسنده دارای معلولیت” یعنی چه؟! و ایشان چقدر خوب گفته‌اند، “مگر بشر فقط جسم است؟” مگر ایشان با جسمش نوشته؟ هرکسی در وضعیت ایشان یا وضعیت معمول یا هر وضعیت دیگر می‌تواند تایپ بکند، می‌تواند با خودکار بنویسد. ای کاش این ذهنیت نه در خود ایشان باشد، و اگر کتاب را یک ناشر عادی منتشر می‌کرد، خیلی بهتر بود، ضمن تشکر و احترام به ناشری که حالا مشخصاً در این عرصه کار می‌کند. ما قصدمان این نیست که، من خودم هم ناشرم، و اجر و زحمت ناشر را نمی‌خواهم زیر سؤال ببرم. ولی فرض کنید اگر این کتاب را نشر چشمه درمی‌آورد، نشر ققنوس درمی‌آورد، یک ناشری که اعتبارش از نشر شخص من بیشتر است، و اصلاً اشاره نمی‌شد که نویسنده دارای چنین وضعیت جسمانی است، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد، کتاب بازار خودش را پیدا می‌کرد، مخاطب خودش را پیدا می‌کرد. موضوع موضوع معلولیت است و ربطی به شخص ندارد. اصلاً اساساً یک تئوری به نام مرگ مؤلف وجود دارد، که می‌گویند اصلاً وقتی یک کتاب منتشر می‌شد، دیگر ربطی به مؤلفش ندارد، این خواننده است که می‌خواند. اینکه زندگی شخصی مؤلف چه است، چجوری زندگی کرده، چکار کرده، پرونده شخصیش چگونه باز شده در زندگی و بسته شده اصلاً ربطی به خواننده و متن ندارد.
من می‌خواستم حتماً این نقد را اینجا بکنم، شما این جسارت را به من دادید، خیلی ممنونم که با بحثی که طرح کردید من راحتتر وارد این بحث شدم.
اما دو تا نکته درمورد خود کتاب عرض می‌کنم. به نظرم اولین و مهمترین نکته‌ای که در رمان عشق آهنی دیده می‌شود صداقت و صمیمیت نویسنده است، که اگر نگوییم عنصر نایابی است، حداقل می‌توانیم بگوییم عنصر کمیابی است، و درواقع در این رمان هیچ ربط و اثری از فضل فروشی و خودنمایی نیست، و این امتیاز خیلی بزرگی است. ما در بخشی از آثار ادبی که می‌خوانیم در قالب شعر و داستان، این فضل فروشی یا خودنمایی یا مرعوب کردن خواننده از طریق نشان دادن تکنیک‌ها، اینکه ما می‌توانیم با این تکنیک‌ها قصه بنویسیم زیاد دیده می‌شود، ولی خوشبختانه در رمان عشق آهنی اینطور نیست، و ما درواقع آن زلالی و شفافیت نویسنده و به تبع آن شخصیت اصلی رمان را کاملاً در دل این نثر می‌بینیم. به همین خاطر این به نظرم دستاورد بزرگی است که حتماً باید به آن اشاره می‌کردم و کردم.
در اینکه نویسنده خیلی دیالوگ نویس خوبی است، خیلی خوب می‌تواند لحن‌ها را در گفتگوهایی که بین شخصیت‌ها جاری می‌شود بیان بکند و ویژگی‌ها را در بیاورد، که البته واقعاً کار سختی است. ما در بخشی از ادبیاتمان می‌بینیم که دیالوگ خیلی کم است در کتاب‌ها، چرا کم است؟ بخاطر اینکه نویسنده از عهده‌اش برنمی‌آید. اساساً دیالوگ نویسی چه در داستان و چه در فیلمنامه می‌شود گفت که سختترین بخش کار است، و خانم صوفی توانسته دیالوگ‌های بسیار راحت و روان و باورپذیری را بنویسد. این هم به نظر من موفقیت بزرگ و امتیاز بزرگی است برای این کار، و نشان می‌دهد که نویسنده چقدر مسلط است به این عرصه.
نکته دیگر مطلبی است که دوستان دیگر بصورت پراکنده به آن اشاره کردند، و اینکه چقدر کتاب را سریع و راحت خواندند، بخاطر اینکه خانم صوفی به نظر من اساساً ذاتش قصه‌گو است، تعلیق را می‌شناسد، و می‌داند که اگر در کار تعلیق وجود داشته باشد، و مخاطب هر صفحه را که می‌خواند با خودش بگوید که “خب بعد که چه؟ چه اتفاقی خواهد افتاد؟” به کارش جذابیت و عمق می‌دهد، و این را رعایت کرده، و استقبال از این کتاب به همین موضوع برمی‌گردد، یعنی به قدرت قصه گویی و داشتن تعلیق.
اما این قسمت مثبت این ماجرا بود. من نقدهای دیگری هم دارم، و به این دلیل این نقدها را می‌کنیم صراحتاً، بخاطر اینکه عشق آهنی اولین کتاب سرکار خانم صوفی است، ولی اصلاً قرار نیست آخرین کتابش باشد، و این درواقع شروع یک مسیر سنگلاخ و پر پیچ و خمی است که ایشان آغاز کرده‌اند و باید خیلی راه بروند. به همین خاطر اگر نقدهای جدی و صریح به کتاب اولشان نشود و تنها به تعریف و تمجید و البته ستایش‌های واقعی بسنده بشود، قطعاً نمی‌توانند راه را بهتر و دقیقتر و با چراغ روشنتر بروند، و یک جاهایی در همین وضعیتی که هستند می‌مانند.
اولین نقدی که من دارم این است که کتاب اساساً به نثر محاوره‌ای نوشته شده که این اشتباه است، یعنی کتاب باید به نثر رسمی و غیرمحاوره و آکادمیک نوشته می‌شد، و فقط دیالوگ‌ها محاوره می‌بود. ولی کل کتاب را محاوره نوشته‌اند. من اگر قبلش متن را دیده بودم حتماً به ایشان می‌گفتم، چون ایشان یک دوره‌ای کلاس‌های من آمده‌اند، ولی دیگر وقتی بود که کتاب چاپ شده بود، و می‌گفتم که نباید اصلاً اینجوری بنویسند، مگر اینکه در جاهای خاصی بنا به دلایل خاصی یک بخشی از یک کتاب محاوره باشد. ولی اینکه کل رمانی با این حجم محاوره باشد درست نیست.
نکته دوم اینکه ما یک چیزی داریم به نام از قلم انداختن. یعنی قرار نیست نویسنده همه چیز را بنویسد. یک جاهایی را باید با ایجاز و مختصرگویی از کنارش گذشت. مخاطب خودش هوشمند است، و باید بخشی را بگذاریم برای مشارکت خود خواننده در متن. یعنی خواننده خیلی از نکات را با یک کلمه ما می‌فهمد. یعنی لازم نیست همه چیز را خیلی واضح و خیلی مفصل و خیلی مبسوط توضیح بدهیم. و معتقدم این رمان می‌توانست مقداری کم‌حجمتر باشد.
نکته دیگری که باز به همین بحث حالا معلولیت و مسائل جسمانی برمی‌گردد این است که شاید برای کتاب اول نوشتن از خود خوب و تجربه موفقی باشد، اما ایشان قطعاً باید به این فکر بکند که با تخیل فرهیخته و کسب تجربه‌های بیشتر چه مطالعاتی چه تجربه‌های زیستی، بعداً از این قالب و صرفاً نوشتن از خود فراتر بروند. در این صورت می‌توانند نویسنده موفقی باشند. ما نویسنده‌های بزرگ دنیا را که می‌بینیم، می‌بینیم که انواع و اقسام شخصیت‌ها را آفریده‌اند و خلق کرده‌اند، شخصیت‌های ماندگاری که هیچ نسبت و ربطی با شخص خودشان ندارد. و من واقعاً خواهشم این است که برای تجربه‌های بعدی نوشتن، الزاماً به اینکه از وضعیت خودشان و زندگی شخصی خودشان بنویسند قناعت نکنند، و به خلق دنیاهای بزرگتر و آدم‌های رنگارنگتر با فضاهایی متنوعتر که حتی خودشان هم نمی‌شناسند روی بیاورند. و مطمئن باشند که کسی که از قدرت تخیلش استفاده می‌کند و ایشان این توانایی را به خوبی دارد، قطعاً می‌تواند رمان‌های جذابتر و بزرگتر و خارج از زندگی شخصی خودش بنویسد.
این کلیت صحبتم بود. باز هم از ایشان ممنونم بابت اینکه بعنوان یک نویسنده، باز تأکید می‌کنم “بعنوان یک نویسنده” می‌نویسند. امیدوارم که کتابهای بعدیشان جذابتر و موفقتر باشد.

خانم براتی (مجری برنامه):
محور مباحث ما امروز سرکار خانم صوفی و عشق آهنی بوده. اجازه می‌خواهم یک بیوگرافی کوتاه از زندگی ایشان داشته باشم، و در آخر با دیدگاهها و نظرات ایشان علاوه بر این کتاب آشنا بشویم.
مهناز صوفی متولد ۳۱ خرداد سال ۱۳۶۷ هستند. اصالتاً از خطه سرسبز گیلان هستند، که در بدو تولد به دلیل سهل‌انگاری برخی از پزشکان نامتعهد ما دچار بیماری سی‌پی شده‌اند. ایشان از کودکی ذوق هنری و تخیل بالایی داشته‌اند، و علاقمند به نوشتن بوده‌اند. در اول دبیرستان به نوعی وارد دنیای ترانه و شعر شده‌اند. تحصیلاتشان در رشته مهندسی فناوری اطلاعات است، و کارشناسی ارشدشان را هم در همین رشته با گرایش تجارت الکترونیک ادامه داده‌اند از دانشگاه قم. بعد از چاپ کتاب تحت آموزش اساتید بزرگی چون جناب آقای محسن فرجی و سرکار خانم نیلوفر لاری قرار گرفتند. در زمینه موسیقی هم فعالیت‌هایی داشته‌اند، که با سازهای هارمونی و بصورت آنلاین زیرنظر یکی از اساتید بزرگ جناب آقای احسان شریفی از اصفهان موسیقی را ادامه داده‌اند.

مهناز صوفی:
به نام خداوند لوح و قلم/ حقیقت نگار وجود و عدم
خدایی که داننده رازهاست/ نخستین سرآغاز آغازهاست
ضمن عرض سلام و خیرمقدم خدمت همه شماعزیزان بزرگوار. قبل از هر چیزی از یکایکتان تشکر می‌کنم که وقت گذاشتید و در این مراسم حضور پیدا کردید.
نگارش رمان عشق آهنی از ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ شروع شد، و ۷ بهمن ۱۳۹۶ به پایان رسید. ولی خب ایده این رمان تقریباً از زمستان ۱۳۹۳ بود که به ذهن من رسید، زمانی که از تصویب قانونی مطلع شدم که به نظر خودم یک آسیب جدی به شأن خانم‌های دارای معلولیت بود. و چون به زعم خودم هیچ سلاحی بُرنده‌تر از قلم نیست، و با پیشرفت فناوری و فراگیر شدن شبکه‌های اجتماعی بین مردم، به این نتیجه رسیدم که برای اعلام اعتراضم به این قانون هیچ چیزی بهتر از نوشتن نیست. ولی خب اگر بازهم بخواهم دقیقتر خدمتتان عرض کنم این است که من در طول سی سالی که از خداوند عمر گرفتم، از همان ابتدا معلولیت یار جداناشدنی زندگی من بود، با چالش‌هایی روبرو بودم که همیشه دوست داشتم این چالش‌ها را به گوش جامعه برسانم. مشکلات و چالش‌هایی که شاید از ذهن خیلی‌ها حتی نگذرد، که البته آقای شعبانی یکی دو موردش را اشاره کردند، که حالا خیلی شاید کوچک باشد و به ذهن نرسد، به ذهن افرادی که زندگی معمولی دارند، و برای ما شاید یک چالش بزرگ باشد.
حالا درنظر بگیرید که در جامعه فعلی ما زن بودن کلاً خودش یک محدودیت است، و معلولیت هم خودش یک محدودیت دیگر است، و تصور کنید که بخواهیم محدودیت زن بودن را با محدودیت معلولیت ادغام کنیم. چون اساساً ازنظر من معلولیت محدودیت نیست یک شعار است. چون واقعاً معلولیت محدودیت است، لااقل از سمت جامعه برای ما محدودیت است. و شاید بشود اینطور اصلاحش کرد که معلولیت محدودیت هست، ولی ناتوانی نیست.
حالا محدودیت معلولیت را اگر ما بخواهیم با محدودیت زن بودن ادغام بکنیم، تصور کنید چقدر زندگی برای ما پرچالشتر می‌شود، چقدر راهها برای ما دشوارتر می‌شود. من وقتی خودم را بعنوان یک خانم دارای معلولیت شناختم، و به شرایطم، به موقعیت‌هایم، به نوع محدودیت‌هایی که داشتم بیشتر واقف شدم، تازه فهمیدم چقدر تصور جامعه با خود واقعی من فاصله دارد، و من چطور می‌توانم این فاصله را پر بکنم، و به این نتیجه رسیدم که خب چه ابزاری بهتر از نوشتن برای بیان توانمندی افرادی که مثل خودم هستند، برای بیان چالش‌ها چه ابزاری بالاتر از کتابخوانی و رسانه. یک جورهایی آمدم از محدودیتمان یک فرصت ساختم. شاید اگر غر می‌زدم، شاید اگر یک چند باری می‌رفتم جلوی مجلس دادوبیداد می‌کردم، کسی زیاد به حرفهایم گوش نمی‌داد. ولی خب حداقل این است که حالا در یک نوبت شاید هزار نفر این داستان را بخوانند و هزار نفر به این اعتراض گوش بدهند. صائب تبریزی یک بیت شعر جالب در این زمینه دارد که می‌گوید
به دشواری زلیخا داد از کف دامن یوسف/ به آسانی من از کف چون دهم دامان فرصت را
من از این محدودیت آمدم استفاده کردم.
بنده تا به حال هیچ تجربه‌ای در زمینه نوشتن داستان بلند یا رمان نداشته‌ام، به همین دلیل واقعاً دستم در این زمینه به نشانه تسلیم بالاست در مقابل ایرادات فنی کار، و هیچ دفاعی ندارم در این زمینه. چون قصدم فقط فرهنگ‌سازی بود در این زمینه. و چون همیشه هدف‌هایم برایم از اول واضح و روشن بودند، و هدف برای من در زندگی خودم مادرِ اراده بوده برای من، بجز چند توقف کوتاه در مسیر نوشتن به مشکل خاصی برنخوردم. و چون شخصیت داستان برگرفته از شخصیت خودم است، و آنقدر موقع نوشتن غرق دنیایی که خودم ساخته بودم می‌شدم که گاهی با شخصیت‌های داستان گریه می‌کردم، گاهی می‌خندیدم، گاهی عصبانی می‌شدم، و گاهی ذوق می‌کردم. این بود که این داستان برای من به قدر جان عزیز شد، و اتفاقاتی که بعد از نوشتن این داستان برای من افتاد، چون بالاخره عمر آدم محدود است و هیچوقت نمی‌تواند تمام چیزهایی که در فکرش می‌گذرد را تجربه کند، یا آرزوهایی که می‌خواهد را تجربه کند. چالش‌هایی که من همیشه در ذهنم بود را سعی کردم در خلال این رمان برای خودم حلش کنم. یک جورهایی فکر می‌کنم نوشتن یک نوع درمان باشد. چالش‌هایی که من برای زندگی خودم همیشه با آنها روبرو بودم، و فکر می‌کنم یک سال و نیمی که طول کشید برای نوشتن این داستان، من بیشترش را صرف تحقیق کردم، صرف نظرسنجی کردم. چیزهایی که فکر می‌کردم باید اول برآوردی از نظرهای مردم در جامعه داشته باشم و بعد بیایم منعکسش بکنم. چون واقعاً برایم مهم بود که چه به خورد جامعه می‌دهم، هرچند بااینکه تجربه اولم بود.
فکر می‌کنم گفتنی‌ها را به حد کافی داخل داستان گفته‌ام، هرچند باز هم صحبت زیاد است، ولی خب ترجیع می‌دهم بیشتر از این وقت گرانبهایتان را نگیرم، و در پایان به عنوان حسن ختام برنامه باید از تمام کسانی که باعث شدند من الآن اینجا در خدمت شما باشم تشکر کنم، قبل از همه از خانواده عزیزم، از پدر و مادرم که واقعاً هرچه دارم از لطف این دو عزیز است که تمام سختی‌ها را بخاطر من متحمل شدند، و همیشه و همه جا حامی من بودند، و فکر می‌کنم کمتر پدر و مادری حاضر می‌شوند بخاطر بچه‌شان برای پیشرفت بچه‌شان به شهر دیگری نقل مکان بکنند، ولی خب خانواده من به تازگی بخاطر من نقل مکان کردند به تهران. و خواهرهای عزیزم که متأسفانه یکیشان امروز اینجا نیست، ولی مهتاب عزیز که همیشه کنارم بوده، از ناشر محترم کار جناب آقای محمد نوری بزرگوار و پسر بزرگوارشان آقای علی نوری که واقعاً با سعه صدر و خیلی لطف و بزرگواری از کار من حمایت کردند، و هرجا برنامه‌ای بوده و هرجا به کمکشان نیاز بوده از بنده حمایت کردند. یک تشکر خیلی خیلی بزرگ از سرکار خانم نگین حسینی که امروز خودشان نبودند، ولی هم صدایشان اینجا بود و هم یادشان و هم عشقشان اینجا بود که آنور آب‌ها واقعاً با صبوری و مهربانی مثل یک خواهر بزرگ از من حمایت کردند، و واقعاً ازشان ممنونم. از ریاست محترم کمیته پارالمپیک آقای خسروی وفا که واقعاً خیلی محبت کردند که یکی از بزرگواران برگزار کننده این مراسم هستند. جناب آقای شعبانی که انشاالله افتخار شاگردیشان را داشته باشم خیلی به من لطف کردند و خیلی به من انرژی مثبت دادند. و سرکار خانم هاجر بزرگی عزیز که ایشان هم مثل یک خواهر در این چند وقت واقعاً اذیت‌های من را تحمل کردند، برای برگزاری مراسم واقعاً از ایشان متشکرم. از جناب آقای دکتر عاروان ریاست محترم جامعه معلولین ایران که ایشان هم برادرانه در این مدت کنار من بودند و از راهنمایی‌هایشان استفاده کردم، از همسر بزرگوارشان که لطف کردند امروز تشریف آوردند. از جناب آقای دشتی که متأسفانه امروز تشریف ندارند از مجموعه رعد که خیلی زحمت کشیدند. از استاد بزرگوارم جناب آقای فرجی که لطف کردند تشریف آوردند، و همچنین از مجموعه کتابخانه ملی و آقای رحمانی بزرگوار که در این چند وقت زحمات گردنشان بود خیلی لطف کردند. و در پایان هم از همه شما عزیزان که به بنده افتخار دادید و لطف کردید تشریف آوردید.

محمد نوری:
عرضم به خدمتتان جناب آقای فرجی نکاتی را گفتند، ایشان دیدگاه خودشان است، و طرح دیدگاه خیلی خوب است. من شخصاً سی سال است که در حوزه معلولیت فعال هستم و تألیفات زیادی از جمله دایره المعارف و سایر آثار در این زمینه داشته‌ام و دوست دارم دیدگاه‌های مختلف را بشنوم، مثل استاد فرجی هم که با صراحت و شجاعت بیان دیدگاه می‌کنند بسیار راهگشا است.
متأسفانه در جامعه ما بحث‌های آکادمیک و علمی به ویژه به صورت گروهی و رو در رو درباره مسائل معلولین نشده است. چون هنوز رشته مطالعات معلولیت یا مطالعات ناشنوایی یا مطالعات نابینایی و غیره در ایران هنوز دائر نشده و آموزش عالی ما اساساً هنوز با مباحث علمی معلولیت بیگانه است. اساساً در ایران رشته‌های معلولیت در آموزش عالی حضور ندارند. به همین دلیل در سطوح مختلف جامعه بحث درباره موضوعات مهم و حساس مطرح نشده است.
در رشته مطالعات معلولیت مبحثی به نام عادی‌سازی یا عرفی‌سازی هست. خلاصه‌اش این است که بعضی می‌گویند فعالیت‌های خاص و ویژه معلولان منتسب و منشأ گرفته از معلولیت نیست بلکه به دلیل انسانیت و ویژگی‌های انسانی فرد مثل عقلانیت، نویسندگی و امثال اینها است.
اگر خانم صوفی رمان نوشته اگر آقای حسن تقوی بهترین صنایع دستی را خلق کرده اگر آچیچ سخنرانی مهیج دارد همه ناشی از معلولیت آنها نیست بلکه ناشی از صفات انسانی آنها است. و اگر معلول هم نبودند این کارها انجام می‌دادند.
در مقابل این دیدگاه، نظریه استثنایی و ویژه‌سازی است. این نظریه می‌گوید اگر حسن تقوی ناشنوا نبود و اگر خانم صوفی معلولیت نداشت این ویژگی را نداشتند چنان که در بین صدها نویسنده سالم، چرا یک فرد مثل صوفی پیدا نشده است. پس معلوم می‌شود این اقدامات و خلاقیت‌ها ناشی از ویژگی به نام معلولیت است.
من طرفدار دیدگاه دوم هستم و همه جا از این نظریه دفاع کرده‌ام و بی‌جهت هم نبوده و مطالعات بسیار در این باره داشته‌ام. الآن وقتش نیست ادله خودم را به تفصیل بیان کنم. ولی دیدگاه آقای فرجی که دیدگاه عادی‌سازی معلولین است دوره‌اش تمام شده و طرفدار جدی در سطح جهانی ندارد. زیرا خود معلولین در دهه‌های اخیر به میدان آمده‌اند و مخفی‌سازی را کنار گذاشته و با صراحت اعلام می‌کنند ما معلولیت داریم. از این‌رو نخبگان معلول شناسایی شده‌اند. مثلاً ادیسون ناشنوایی خود را مخفی می‌کرد اما ادیسون‌های دوره ما صراحتاً می‌گویند ناشنوا هستیم همین مسئله موجب شده نظریه دوم تقویت شود و برای اثبات آن شواهد و مدارک زیادتر در اختیار باشد.
اما آقای فرجی گفتند که نباید بحث معلولیت طرح بشود. ببینید، ما معلولین را نمی‌خواهیم طرح بکنیم، ولی مشکلمان چیز دیگر است. مشکل ما این است که با یک جامعه‌ای طرف هستیم در ایران، در کشورهایی مثل مصر اینجوری نیست، در اروپا اینجوری نیست، در ایران ما این مشکل را داریم که با تبعیض جدیی طرف هستیم. یعنی ببینید در شورای شهر سه بار طرف گفته که معلولیت کفاره گناه است، یعنی بزرگترین فحش را به معلولین می‌دهد، و هرچه هم جواب می‌دهیم کسی گوش نمی‌دهد. نمی‌دانم طرف روی منبر دوباره چند روز پیش دوباره همین حرف را تکرار کرد که معلولین ثمره گناهند. معلولی که یک پزشک موجب معلولیتش شده این کجا گناهکار است؟! این مسائل نشان می‌دهد که باید از معلولین از حقوق خودشان حداقل دفاع کنند. ما الآن حدود هفتصد تا کتاب در زمینه معلولین داریم که می‌فرستیم برای ناشرها، ولی ناشرها چاپش نمی‌کنند. می‌گویند چون برای معلول است ما چاپش نمی‌کنیم. آقای فرجی اگر شما چاپ می‌کنید، بسم‌الله، برایتان می‌فرستم. معلولین در پارالمپیک پارسال حدود سی تا مدال آوردند. یک دختر معلولی داریم که حدود ۶۳ تا مدال دارد، ۳۲ تا از این مدال‌ها طلاست، این معلول کفش ندارد، ویلچر ندارد، خب اینها را آدم به چه کسی بگوید؟ به هرحال معلولین وقتی می‌توانند از حق و حقوق خودشان دفاع کنند که جایگاه خود در جامعه تثبیت کنند، اگر جایگاهی نداشته باشند و جای ویژه برای آنان در نظر نگیرند، حق و حقوشان هم از بین می‌رود.

محسن فرجی:
من یک نکته‌ای توضیح بدهم، سوء تفاهم نشود، من درمورد خانم صوفی بعنوان نویسنده گفتم، هنوز هم سر حرفم هستم که اینهمه تأکید و تمرکز روی معلولیت دلیلی ندارد و هنوز هم همین حرف را می‌زنم. اینکه در جامعه ما به معلولیت و معلولین و خیلی از قشرها ظلم شده و می‌شود و شرایط بدی دارند، اینکه خیلی واضح است و نیازی به گفتن ندارد. اصلاً صحبتم این نیست، می‌خواهم بگویم که اتفاقاً ما معلولیت و مشکل جسمانی را دستاویزی نکنیم برای اینکه یک چیزی را بخواهیم با مظلوم‌نمایی کنیم. ایشان یک نویسنده هستند، نویسنده‌ای که داستان نوشته‌اند، کار خوب انجام داده‌اند. اینکه ما بخواهیم از منظر وضعیت جسمانی ایشان به کتاب نگاه بکنیم این غلط است. من سر حرفم همچنان هستم، و این حرف من هیچ ربطی به اوضاع اسفناکی که، من دوست معلول دارم که می‌گوید من از پل عابر پیاده که می‌خواهم رد بشوم، باید یک ساعت راه بروم تا ببینم از کجا می‌توانم رد بشوم، من این را خیلی خوب می‌دانم، اصلاً اینها را دیده‌ام در همین جامعه زندگی کرده‌ام و دست همه معلولین را هم می‌بوسم. ولی من منظورم این است که چرا ما باید روی این موضوع، ما باید روی نویسنده بودن ایشان تأکید بکنیم. چون به عنوان نویسنده یک کتابی نوشته‌اند، و توانایی ذهنی و روانی و استعدادش را دارند که داستان بنویسند، و ناشرشان هر ناشری می‌تواند باشد و نیازی به اینکه از خود کتاب دفاع بشود نیست. از خود ایشان بله، باید حتماً مراکز و نهادها و انجمن‌ها و اینها حمایت لازم را بکنند، این یک بحث دیگر است. من می‌گویم خود کتاب یک شخصیت مستقل دارد، و ربطی به وضعیت جسمانی نویسنده‌اش ندارد. صحبت من این است، و فکر می‌کنم که سوء تفاهم شد، و چیزی که شما برداشت کردید اصلاً منظور من نبود.

محمد نوری:
شما فرمودید مظلوم نمایی، چه کسی مظلوم نمایی کرده؟

محسن فرجی:
بله، اصلاً چرا باید پشت کتاب نوشته بشود که نویسنده چه وضعیتی دارد؟

محمد نوری:
مگر پزشک‌ها پشت جلد کتاب‌هایشان نمی‌نویسند من دکتر و متخصص فلان رشته هستم، مگر ناشر و ویراستار درباره خودش نمی‌نویسد؟ در همه دنیا افراد از تفاوت‌ها و قابلیت‌هایشان برای معرفی خود و افزایش شهرت و پیشرفت استفاده می‌کنند حالا تو ایران تا یک فرد موفقی معلولیتش را معرفی می‌کند و می‌خواهد تجارب خود را برای معلولین به اشتراک بگذارد، بگوییم مظلوم‌نمایی نکن و حس ترحم مردم را برانگیزد.

محبوبه نجومیان:
این صحبتی که شما آقای فرجی می‌کنید که افراد را با معلولیتشان نشناسند کاملاً درست است، من کاملاً این را درک می‌کنم، و اتفاقاً بین دوستانی که معلولیت دارند این صحبت شده. ولیکن بخاطر اینکه جامعه ما دید بدی نسبت به معلولیت دارد، یعنی تا می‌گویی کسی معلولیت دارد، در ذهنت یک آدم عجیب غریب تداعی می‌شود، فعلاً به نظر می‌رسد که ما باید از این مسیر گذر کنیم، که مثلاً یک خانم آمده معلولیت دارد نویسنده شده، با این معلولیتش تواناییش را معرفی کنیم، تا جامعه یک مقدار دیدش نسبت به معلولیت عوض شود، بعد برسیم به آنجایی که شما کاملاً درست می‌گویید.

محسن فرجی:
عرض من همین است، من می‌گویم معلول بودن هر نویسنده یا آدم ربطی به کار نوشتن ندارد. یعنی اگر ایشان این وضعیت جسمانی را هم نمی‌داشت می‌توانست به همین خوبی بنویسد، درست است؟ و اگر این کار ضعف داشته باشد به فرض، هیچ ربطی به وضعیت جسمانی ایشان ندارد. من حرفم این است، ایشان را ما نویسنده بدانیم. یعنی با اضافه کردن این چیزهایی که ربطی به نوشتن و ادبیات و کتاب ندارد، بیخود این چیزهایی است که داریم ما به متن اضافه می‌کنیم که اصلاً نیازی ندارد. ما نویسنده‌های بزرگی در دنیا داریم که طرف نابینا بوده، و هیچ کس نمی‌آید بگوید چون نابینا بوده نویسنده بزرگی است، بعنوان نویسنده ما داریم متنش را می‌بینیم، متنش برای ما مهم است.
فرض کنید الآن این کتاب در جامعه مخاطب دیگری، غیر از دوستانی که اینجا هستند، می‌تواند همین جلسه برایش برگزار بشود؟ چه لزومی دارد که حتماً مثلاً کمیته پارالمپیک یا درواقع چیزی که الزاماً ربطی به وضعیت جسمانی ایشان دارد بانی و همراه جلسه باشد؟ قدمشان روی چشم در هر جلسه‌ای باشند، من درمورد لزومش دارم صحبت می‌کنم.

محبوبه نجومیان:
بخاطر اینکه ما به آن ایده‌آلی که شما فکر می‌کنید هنوز نرسیده‌ایم.

کامران عاروان:
اصلاً منافات هم ندارد. اگر ما حمایت می‌کنیم، ما متن را هم می‌بینیم. من خودم ۳۵ سال است که رمان دارم می‌خوانم و این حرف شما را نقض می‌کنم، موقعی که نجف دریابندری می‌آید کتاب پیرمرد و دریا ارنست همینگوی را ترجمه می‌کند، دقیقاً می‌گوید این متن حاصل تجربه ارنست همینگوی است. نجف به هرحال یکی از ستون‌های مهم نویسندگی و مهم ترجمه است. یعنی به نظر من شما کلاً متن را از نویسنده و تجاربش جدا نکنید. بعد هم ما قصدمان این نبوده که فقط معلولیت را مطرح کنیم، ما قصدمان این بود که محرومیت منابع مطالعاتی این دسته از جامعه را درمورد معلولین مطرح بکنیم. حالا خانم صوفی نه، خانم دیگری. یعنی اگر کس دیگری هم می‌آمد جامعه معلولین و می‌گفت آقا من درمورد معلولین نوشته‌ام، ما همین حمایت را می‌کردیم، بخاطر فقدان‌ها و محرومیت‌هایی که در جامعه وجود دارد.
حالا من خودم دکترای تاریخ دارم. موقعی که کتاب می‌نویسم، مقاله می‌نویسم، به هیچ عنوان نمی‌نویسم من معلولم یا فلان، ولی کتاب من را چاپ نمی‌کنند، و این مشکل را دارم. یعنی کتاب علمی می‌نویسم، می‌برم برای ناشر، برای من چاپ نمی‌کنند، ولی کتاب‌های درجه دو و سه جامعه را می‌برند چاپ می‌کنند. تا زمانی که حامی پیدا نشود، ما مجبوریم منابع و حامیانی را در کنار خودمان داشته باشیم، تا جامعه به این فهم برسد. حرف شما کاملاً برای ما درست است، و ای کاش که از بیرون بیایند خانم صوفی و خانم‌های صوفی دیگر را حمایت بکنند، ما اصلاً می‌کشیم کنار و کارهای دیگرمان را انجام می‌دهیم.

محسن فرجی:
من هم منظورم همین است که باید جامعه و خود نویسنده‌ها به این درک برسند که آقا ما نویسنده‌ایم، جامعه هم باید ما را بپذیرد، حالا هر وضعیت جسمانیی که داریم. من با شما موافقم. یعنی من فکر می‌کنم که یک حرف واحد را داریم به دو زبان مختلف می‌زنیم. من می‌خواهم بگویم که ارزش متن را الزاماً با آوردن روی وضعیت جسمانی نویسنده نسنجیم، بلکه خود متن را ببینیم.
و من چقدر خوشحالتر می‌شدم که اگر در این جلسه نقد علاوه بر دوستانی که اینجا هستند، چهار تا آدم ادبیتر از من، چهار تا نویسنده و منتقد ادبی هم می‌بودند. یعنی علاوه بر این دوستانی که حضورشان محترم است، آنها هم بودند و به کتاب ایشان بعنوان یک متن ادبی صرفاً نگاه می‌کردند. یعنی بحث‌های جامعه‌شناختی و وضعیت معلولان همه اینها بسیار مهم است و باید به آن پرداخته بشود، ولی از منظر نقد ادبی که آقا که این کتاب این نقاط قوت را دارد و این نقاط ضعف را دارد، که اصلاً دیگر آن ربطی به شخص نویسنده ندارد آن متن.

کامران عاروان:
شما متن را از نویسنده که نمی‌توانید جدا کنید.

محمد نوری
آقای فرجی مسائل دیگری طرح کردند که چون در آخر جلسه است پاسخ مشکل است. این جلسه به عنوان نقد ادبی نبوده که به قول شما ادباء بیایند. این جلسه درباره کتابی به نام «عشق‌ آهنی» است. و برای این موضوع کارشناس‌تر از دکتر کامران عاروان نداریم. لطف کنید و به این افراد توهین نکنید. آقای فرجی درباره رشته مطالعات معلولیت و معلولیت پژوهی ظاهراً حضور ذهن کافی ندارند خواهش می کنیم پخته‌تر صحبت کنیم تا تبعات آن کمتر باشد. دوست داشتیم در این جلسه آقای فرجی راه کارهایی برای پیشرفت فنون و مهارت‌های نویسندگی و رمان نویسی در جامعه معلولان را مطرح می‌کردند.

پایان
این جلسه در ساعت ۱۸ به اتمام رسید و پنل دوم که امضاء کتاب برای افراد خواهان کتاب عشق آهنی بودند آغاز گردید.

 

مقاله مرتبط: دو نگاه درباره معلولیت

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *