آغاز آموزش استثنایی در قم

آغاز آموزش استثنایی در قم

دفتر فرهنگ معلولین، ۶ بهمن ۱۳۹۷

توضیح
آقایان محمود اسلامی تربتی رئیس آموزش و پرورش قم (اردیبهشت ۵۸ تا پایان ۱۳۶۰)؛ حسین ملکی رئیس هیئت امنای ساخت مدرسه بلال و از همکاران مرحوم پوستچی و محمدحسین مقام همکار مرحوم پوستچی در آموزش استثنایی قم، به دعوت دفتر فرهنگ معلولین، در ۳ بهمن ۱۳۹۷ به دفتر تشریف آوردند تا درباره آغاز راه‌اندازی مدارس و کلاً نهاد آموزش استثنایی در قم بحث و گفت‌وگو شود.
حدود چهار دهه از ماجراهای تأسیس مدارس و آموزش استثنایی گذشته و افرادی مثل آقای اسلامی بر اثر کهولت و بیماری‌هایی مثل سکته، متأسفانه رخدادهای آن سال‌ها را فراموش کرده‌اند. مهم‌تر اینکه یادداشت و گزارش و حتی عکس از رخدادهای سابق ندارند، از این‌رو بسیار تلاش شد، آنان یادآور و متذکر شوند و بتوانیم گزارشی از زبان آقایان داشته باشیم. بالاخره تا اندازه‌ای موفق شدیم.
این تجربه و عبرت درس‌آموزی برای مدیران و حتی افراد عادی است که پس از اتمام روز یا اتمام هفته از رخدادهای مهم زندگی خود گزارشی بنویسند اگر همراه عکس و فیلم باشد بهتر است.

متن گفت‌وگو با
محمود اسلامی تربتی، حسین ملکی و محمدحسین مقامی

اسلامی: در آغاز مناسب است خاطره‌ای از شهید بیطرفان بگویم. من به عنوان مسئول آموزش و پرورش قم به روستاها و جاهای مختلف می‌رفتم تا مشکلات و کمبودهای آنان را بررسی کنم. یک روز آقای کهندانی آمد گفت که شما هر روزی که می‌روید به ما تاریخش را بگویید آدرسش را بگویید که ما باید پانصد تومان برای شما بنویسیم و اگر شب در یک روستایی بخوابید تا فردا به روستای دیگر بروید هزار تومان حق مأموریت و حق سفر است. من گفتم که ما هشت هزار‌ و‌ دویست و‌ پنجاه تومان حقوق می‌گیریم، اداره هم می‌شویم و نیازی نیست. گفت بعضی از مدیرها سابق نمی‌رفتند و می‌گفتند حق سفر را بنویس ولی شما می‌روید و می‌گویید ننویس. من گفتم اگر لازم شد یک وقت می‌گویم بنویسید. بعد هم وقتی می‌رویم پیش مرحوم شهید رجایی (وزیر آموزش و پرورش) و می‌بینم یک پتو کنار اتاقش است، احتمال می‌دهم که ایشان هم گاهی شب آنجا می‌خوابند. ایشان گفت وظیفه من بود که به شما بگویم.
ناظری به نام آقای محمدی بود که الآن هم در قید حیات است و خدا حفظشان کند، آقای محمدی بود شوهرخواهر آقای بیطرفان بود و آقای فاضلی که خواهرزاده آیت‌الله شبیری زنجانی بود، آنها می‌رفتند روستاها سرکشی مدارس و اینها و کمبودها را می‌آمدند می‌دادند به ما و ما هم می‌دادیم به آقای معراج که مدیر مالی و تدارکات بود و می‌گفتیم مثلاً اینجا بخاری می‌خواهد آنجا فلان می‌خواهد.
اداره آموزش و پرورش قم چهارده دستگاه ماشین داشت و گفته بودیم هیچ ماشینی غیر از این چهارده ماشین در اداره نباشد، چون جا در اداره نبود. یک روز رفتیم دیدیم یک دستگاه ماشین ایزوسو آنجاست. به نگهبان گفتم من به شما گفتم کسی ماشین داخل نیاورد. چون اگر یک نفر آورد، دومی می‌گوید مگر خون او رنگین‌تر است، او هم می‌خواهد بیاورد. گفت این مال آقای بیطرفان است. گفتم آقای بیطرفان هم نباید ماشینش را بیاورد، فردا هم آقای ناصری می‌آورد، پس فردا آن یکی می‌آورد. من رفتم اتاقم، آقای شهید بیطرفان را خواستم و گفتم آقا این ماشینتان را شما نباید بیاورید. گفت این مال اداره است. گفتم اداره این‌جور ماشین ندارد. گفت ما مبلغی که برای دِه گردی می‌گرفتیم جمع کردیم گذاشتیم روی هم و این ماشین را خریدیم و به اداره هدیه کردیم، سندش را هم به نام اداره زدیم. شما حساب کنید یک پولی که بایستی بگیرد بگذارد توی جیبش خرج زن و بچه‌اش بکند، چهارتایی بگذارند روی هم ماشین را بخرند، هدیه کنند به اداره. البته الآن بعضی‌ها اینها را می‌شنوند، خیال می‌کنند دارم جک تعریف می‌کنم. ولی منظورم این است که در بخش معلولین و استثنایی هم با خدمات چنین مدیرانی بود که توانستیم کارهای بزرگی انجام دهیم. به هر حال انقلابی بهتر از انقلاب ما در دنیا نبود، مردمی بود. اما متأسفانه…

مقامی: اما نتوانستند آن را نگهدارند.

اسلامی: مشکل همین است، حیف از این انقلاب که به این صورت درآمد.

ملکی: شما مدتی هم خارج از کشور تشریف بردید؟ آیا در آنجا برای آموزش معلولان و مدارس استثنایی تجربه خاصی به دست آوردید. چون در زمان شما مدارس استثنایی در قم شکل گرفت اگر اجازه و امضای شما نبود این رشته در قم با تأخیر مواجه می‌شد. می‌خواهیم بدانیم چه تجربه یا دانشی داشتید که تأسیس مدارس استثنایی را جدی گرفتید و انجام دادید؟

اسلامی: بله من به سفر خارجی رفتم و چند سال ماندم ولی بعد از بازنشستگی بود؟

نوری: چه سالی بازنشست شدید؟
اسلامی: سال ۱۳۷۳ بازنشست شدم. یعنی در سال ۱۳۴۱ وارد آموزش و پرورش شدم و سی و سه سال بعد بازنشسته شدم.

نوری: اسم کوچکتان را بفرمایید و مروری بر اهمّ حوادث زندگی خودتان داشته باشید؟
اسلامی: اسم کوچکم محمود و نام کامل من محمود اسلامی تربتی است. چون زادگاه ما تربت حیدریه بود و متولد سال ۱۳۲۰ هستم. با ۳۳ سال سابقه بازنشست شدم. من باید سال ۱۳۷۰ بازنشست می‌شدم، ولی سال ۱۳۷۳ این اتفاق افتاد. بعد از آن شش سال به قزاقستان رفتم. یعنی از طریق سازمان فرهنگ و ارتباطات و به عنوان مأمور فرهنگی رفتم.

ملکی: زمان آقای عرب یعنی وقتی آقای عرب در سازمان ارتباطات مسئولیت داشت شما جذب سازمان شدید؟

اسلامی: در زمان آقای عرب و آقای تسخیری من جذب سازمان شدم. آن هم علت داشت. یک آقایی در الجزایر یا مراکش بود؛ درست یادم نیست. و در آنجا چون دانشگاه آزاد داشتیم و استاد می‌خواستند، به آقای عرب زنگ زده بود که یک شخصی در قم به نام آقای اسلامی هست، شما اگر ایشان را می‌شناسید، اگر ایشان بیاید اینجا خیلی می‌تواند کمک ما باشد. خب ما هم که با آقای عرب از پنجاه سال پیش آشنا بودیم، از وقتی که زندان بود و از وقتی که قم آمد. خودش یک وقت گفت: من با اولین کسی که در قم آشنا شدم شما بودید.
علتش هم این بود که ایشان با آقای طباطبایی که باجناق ماست و مشاور آقای ولایتی در تهران بود، به هر حال به دلیل این آشنا، او به ما زنگ زد که یکی از دوستان ما آقای عرب نامی است، می‌آید قم، کسی را نمی‌شناسد، شما بروید ببینید کدام است، ما آدرسش را نداریم. گفت من می‌پرسم می‌گویم به شما. رفته بود نزدیک میدان امام آنجاها می‌نشست.
بعد آقای عرب به او می‌گوید که این آقای اسلامی یکی از دوستان ماست و من می‌شناسمش. اما وقتی به من گفت، گفتم نه آقا، من به الجزایر و مراکش نمی‌توانم بروم اگر خودم هم بخواهم بروم حاج خانم اجازه نمی‌دهد. در این حین گفت پس قزاقستان، در قزاقستان استاد زبان فارسی نداریم، اینجا بروید. گفتم حالا این هم که دور است، ولی به هرحال رفتیم آنجا.
بعد این آقای سنایی که الآن در مسکو سفیر است، آن وقت رایزن فرهنگی بود. او به مسکو رفت، چون زبان روسی یاد گرفته بود و بدون ترجمه صحبت می‌کرد.

نوری: آقای سنایی قم بود اینجا مشغول تحصیل بود.
اسلامی: آقای سنایی در حوزه علمیه قم و همزمان در دانشگاه درس می‌خواند. بعداً به روسیه رفت موقتی می‌خواستیم به ایران برگردیم، زنگ زد و گفت شما بیایید مسکو. گفتیم آخه بیاییم مسکو چکار کنیم؟ گفت اینجا هم کلاس‌های زبان فارسی هست، هم کلاس‌های دیگر علوم اسلامی و فلان. حاج خانم گفت من نمی‌آیم، چون قزاقستان سرد است و مسکو به مراتب از اینجا سردتر است. گفتم ببین ما از ایران بخواهیم برویم مسکو چند میلیون هزینه دارد. الآن که برویم، خواستی می‌مانیم، نخواستی یک سال می‌مانیم برمی‌گردیم. بالاخره ما رفتیم همان یک سال را هم ماندیم.
آقای عین‌الدین راویل مفتی روسیه است؛ آقای سنایی روزی به ما زنگ زد و گفت شما دانشگاه درس دارید؟ گفتم بله. گفت نمی‌خواهد بروید، کسی از این محلی‌ها را بگذارید جایتان، خودتان بیایید اینجا. گفتم چرا؟ گفت این آقای راویل برای دیدن کتابخانه و نوارخانه می‌خواهد بیاید اینجا؛ شما اینجا باشید خوب است. ما بلند شدیم و به آنجا رفتیم دیدیم هنوز آقای راویل نیامده. ده دقیقه بعد آقای راویل آمد. آقای سنایی که قشنگ با او روسی صحبت می‌کرد. البته در نماز جمعه تاتاری صحبت می‌کردند، روسی صحبت نمی‌کردند. قداست نماز جمعه را نمی‌شکستند.
بعد آقای راویل گفت که شما خوب روسی بلد هستید، آقای اسلامی هم بلد است؟ گفتیم نه، ما روسی بلد نیستیم. آقای سنایی گفت ایشان عربی بلد هستند، ما هم شروع کردیم، چون ما دو سال سرپرست مدارس ایران در کویت بودیم و یک مقداری عربی یاد گرفته بودیم بلغور کردیم. ایشان هم گفت شما پس چرا نمی‌آیید کالج ما درس بدهید؟ گفتیم ما فارسی درس می‌دهیم، کالج شما فارسی نمی‌خواهد. گفت شما که عربی بلد هستید عربی درس بدهید. اصرار که شما بیایید کالج.
فردا ما رفتیم کالج. یک آقای مراد مرتزین بود که کت شلواری با کراوات بود. البته آخوندهای اهل سنت همه این‌جوری بودند. او هم نماز جمعه می‌خواند و کراواتشان زیر لباسشان بود. وقتی راویل جای دیگر بود آقای مراد مرتزین نماز جمعه می‌خواند. ما رفتیم آنجا و یک مقداری با ایشان صحبت کردیم. ایشان گفت شما چه درس می‌دهید؟ فقه و اینها درس می‌دهید؟ گفتم یک چیزهایی خوانده‌ام در حوزه. گفت پس فقه بگویید برای اینها. گفتم چه کسی درس می‌داده؟ گفت یک استاد سوری درس می‌داده. گفتم نه، اگر او درس می‌داده هم عرب است، هم او اهل سنت است، ما جعفری هستیم ما شیعه هستیم، بالاخره او اولویت دارد. گفت شما درسی باید بگویید، آقای راویل گفته حتماً برای شما درس بگذاریم. قرار شد ما آنجا فقه مقارن برایشان بگوییم. این کتابی که آقای مغنیه نوشته بود را دیده بودیم، بعد هم یک چیزهای دیگر در کتاب خلاف شیخ طوسی و اینها دیده بودیم، گفتیم خب این بد نیست. گفتیم باشد این را می‌گوییم. آنها حنفی بودند، یعنی کل آن مناطق حنفی مذهب بودند. ما آنجا فقه حنفی را می‌گفتیم، بعد می‌گفتیم البته فقه جعفری این است، فقه شافعی این است، خلاصه آنجا هم درسی را شروع کردم. یک سال آنجا بودیم، بعد هم برگشتیم آمدیم.
بعد که قم آمدیم در این دانشگاه حکمت و گاه در جای دیگر درس می‌گفتیم.
یک شبی آقای نوراللهیان زنگ زد که شنیده‌ام شما آمده‌اید ایران. گفتیم بله. گفت که شما آمادگی دارید بروید یک جایی؟ گفتیم ما دیگر بسمان است هرچه آنجاها بودیم. گفت نه اینجایی که من می‌خواهم، گفتم اگر گرمسیر باشد می‌روم. گفت نه، اینجایی که من می‌خواهم بگویم خود من هم رفته‌ام، جای خوبی است، مسلمان‌های خوبی دارد، منتها گرمسیر نیست، ولی سردسیر هم نیست مثل روسیه. آخر آقای نوراللهیان مسکو آمده بود، قزاقستان هم آمده بود، یک بار هم ما بردیمش نماز جمعه هم صحبت کرد. گفتیم کجا؟ گفت بوسنی، بوسنی و هرزگوین خیلی آدم‌های خوبی دارد و فلان. خب ما هم جنگی که بوسنی با صرب‌ها داشتند یادمان بود. گفتم حالا باشد من با حاج خانم صحبت بکنم. خانمم گفت من دیگر تو به هر کجا بروی نمی‌آیم. گفتیم حالا بگذار ما برویم ببینیم چطور جایی است، اگر خوب بود بعد تو بیا.
ما بهمن رفتیم تا آخر سال. سال بعد هم رفتیم. دیگر حاج خانم گفت من نمی‌آیم ما هم برگشتیم دیگر. قرار بود من چهار سال آنجا بمانم.
بعد هم آقای نوراللهیان گفت این کالج به کمک ایران آنجا اداره می‌شود. یعنی هزینه‌اش مال خود بوسنیایی‌ها نیست. آقای زارعان الآن آنجا رئیس است. گفت که شما بروید آنجا چهار سال مدیریت آن کالج را قبول کنید. گفتم نه آقا، ما دو سال قم بودیم، دو سال مدیرکل یزد بودیم، دو سال هم سرپرست مدارس کویت بودیم، از هیچ کدامشان هم راضی نیستیم. ولی هرچه کلاس رفتیم درس دادیم راضی هستیم. من مدیریت و اینها دیگر قبول نمی‌کنم. گفت خب بروید درس بدهید. ما دیگر با ابلاغ آقای نوراللهیان رفتیم بوسنی. آقای نوراللهیان رئیس سازمان مدارس خارج از کشور بود. مثل اینکه طرفداری آقای موسوی و کروبی را کرده بود و مطرود شد.
ما رفتیم بوسنی، بعد هم برگشتیم. اینجا آقای جمشید حسینی گفت بیایید این دانشگاه حکمت که گفتم نه آقا، دیگر من نمی‌آیم. گفت چرا؟ پارسال آمدید. یک سال رفته بودم. گفتم پارسال هم که من آمدم می‌خواستم پنجاه سال درست بشود. دیگر بس است. پنجاه سال شد. چون من کویت هم که بودم کلاس هم می‌رفتم. گفتم پارسال هم که من قبول کردم، گفتم کارهایم پنجاه سال بشود. دیگر بس است و تعطیلش کردیم.

نوری: حالا چکار می‌کنید؟
اسلامی: حالا نشسته‌ایم در خانه، یا کتابخانه کتاب مطالعه می‌کنیم، این یادداشت‌هایی که از پانزده سالگی داشتیم که دفترهایش دارد می‌پوسد را جمع‌آوری کردیم، جلد اول در ششصد و بیست صفحه به نام گوهرهای پراکنده یا چکیده شصت سال مطالعه. چون گوهرهای پراکنده خواستیم بگیریم، آن ناشر گفت که این را نمی‌دهند. گفت چون کسی کلمات قصار امیرالمؤمنین علیه السلام را به همین نام جمع‌آوری کرده، به این اسم مجوز نمی‌دهند. گفت یک چیزی اضافه کنید. گفتیم مطالعات پنجاه شصت ساله. گفت پس می‌نویسیم چکیده شصت سال مطالعه. این را دادم به آنجایی که باید اجازه بگیرم، اجازه دادند. جلد دومش آماده است در ششصد و چهل صفحه. پنج جلدش هم تایپ شده. شاید ده جلد بشود. به درد معلمین که خیلی خوب می‌خورد، به درد طلاب مبتدی خیلی خوب می‌خورد، حدیث دارد، آیه دارد، شعر دارد، حکایت دارد، مثل کشکول شیخ بهایی است. ده دوازده تا کشکول را خوانده‌ام، هیچ کدام مثل کشکول شیخ بهایی نیست.
یک چیزی هم نوشته‌ایم از تربت تا قربت که تقریباً سفرنامه است.
مرحوم آقای مطهری تعریف زیادی از آیت‌الله ارباب در اصفهان کرده بود، ایشان از فقهای بزرگ هستند، هم دوره آیت‌الله بروجردی بودند، چنین و چنان، ما هوس کردیم یک وقت برویم اصفهان ایشان را ببینیم. این‌همه آن هم آقای مطهری تعریف کند، خودش نوشته بود ما در یک نوروزی اصفهان بودیم، رفتیم خدمت ایشان و فلان.
ما با یکی دو تا از همکارها رفتیم اصفهان و نزدیک غروب رفتیم منزل ایشان. یکی آمد دم درب، ما گفتیم از قم آمده‌ایم، فرهنگی هستیم، خدمت آقا می‌خواهیم برسیم. گفت که آقا الآن می‌خواهند وضو بگیرند، می‌خواهند نماز بخوانند. اگر امشب هستید، فردا تشریف بیاورید. گفتیم باشد ما امشب را اصفهان هستیم.
فردا صبح ساعت نُه یا نُه‌و‌نیم رفتیم خدمت ایشان، دیدیم که ایشان آمدند، نابینا شده بودند. ولی حافظه عجیبی داشت. یکی از این رفقای ما یک شعری خواند نمی‌دانم از امرؤالقیس بود از زهیر بود، ایشان شروع کرد به خواندن آن قصیده تا رسید به آن بیت. بله، قصیده را خواند از حفظ. ایشان کلاه پوستی هم سر می‌گذاشت، عمامه نداشت. چون آن قشقایی که استادشان بوده، مرحوم آیت‌الله بروجردی هم آنجا درس می‌خوانده است.
ایشان فتواهای خاصی هم داشت، مثلاً نماز جمعه را واجب می‌دانست.

نوری: دفتر فرهنگ معلولین به دلیل نابینایی کتابی درباره او چاپ کرده است. در کتابش فتواهایش را آورده‌ایم. تنها مرجعی بود که لباس روحانیت نداشت. آیت الله بروجردی هم با ایشان هم دوره و هم درس بود.
اسلامی: هم دوره با آقای بروجردی بوده. یک جایی می‌گوید من از مشهد که آمده بودم آمدم قم گفتم بروم حاج آقا حسین (آیت‌الله بروجردی) را ببینم.
یکی دیگر از علمایی که ما به دیدارش رفتیم علامه محمدتقی شوشتری بود. عکس‌های اینها را من آورده‌ام در تربت تا قربت در ملاقات‌هایی که با اینها بوده.

نوری: علامه شوشتری زمانی که شما رفتید نابینا شده بود؟
اسلامی: خیر، ایشان بینا بود.

نوری: پایش مشکل داشت به سختی می‌توانست حرکت کند؟
اسلامی: پایش مشکل داشت، ولی آن وقت که ما رفتیم پیش از انقلاب بود نوروز بود که ما رفته بودیم اهواز، با آقای فدایی و آقای پور کاظمی و مرحوم آقای معراج و اینها پنج شش نفر، من به اینها گفتم من فردا می‌خواهم بروم شوشتر. گفتند شوشتر می‌خواهی بروی چه بکنی؟ گفتم یک عالمی آنجا هست، باید رفت ایشان را دید. یکی از اینها برگشت گفت این‌همه عالم در قم هست. گفتم نه، مثل این خیلی هم در قم نیست، مثل علامه شوشتری در قم هم خیلی پیدا نمی‌شود. من قاموس الرجالش را دیده بودم، دوازده جلد کتاب رجالی، خدا حفظ کند آیت‌الله سبحانی و آیت‌الله شبیری زنجانی را، خب اینها سر سفره همین علامه شوشتری نشسته‌اند. یا معجم الرجال الحدیث ۲۳ جلد مرحوم آیت‌الله خویی رضوان‌الله کتاب مهمی است. شوشتری رجالی عجیبی بود. یک کسی در سلسله سند بود، اگر شما می‌گفتید، می‌گفت نه، این ضعیف است، این فلان است، شیخ گفته این این‌جور است، نجاشی گفته، فلانی گفته این موثق نیست.
ما وقتی گفتیم این این‌جور است، اینها هم گفتند ما می‌آییم، همه رفتیم، پنج شش نفری. رفتیم آنجا نزدیک غروب، ایشان داشت می‌رفت نماز. نماز خواندیم و گفتیم ما از قم آمده‌ایم خدمت شما برسیم. خودش به ما گفت فردا صبح تشریف بیاورید. شب خوابیدیم صبح رفتیم خدمتشان. عکس ایشان را هم آنجا آورده‌ام و گزارش ملاقات با ایشان را آورده‌ام.
یک روز عصر من یادم است آیت‌الله مؤمن با مرحوم آقای ربانی املشی، به اداره آموزش و پرورش آمدند و در اتاق دم درب، همین‌ جا که آقای حسینی بود، آقای حسینی نیامده بود، من دیگر بالا نرفته بودم، همان‌جا نشسته بودم. ما دیدیم این دو بزرگوار وارد شدند. آمدند گفتند یک نفر را می‌خواهیم بگذاریم فرماندار. فکر کردیم اگر از آموزش و پرورش باشد بهتر است، شما چه کسی را معرفی می‌کنید؟ ما هم یک فکری کردیم گفتیم آقای ذوالانوار را ما خودمان گذاشته‌ایم رئیس هنرستان. اگر از آنجا او را برداریم، کسی نداریم که مثل ایشان متدین باشد. چون آنجا هم مسائل مالی داشت، خریدها غالباً با خود هنرستانی‌ها بود، نداریم کسی را جایش بگذاریم. ولی فرماندار به هرحال لازم‌تر است، گفتم آقای ذوالانوار. گفتند کجا می‌شود دیدش؟ گفتیم زنگ می‌زنیم بیاید. اما مثل اینکه آن وقت نبود، گفتند تلفنش را بدهید ما خودمان تماس می‌گیریم، خلاصه آقای ذوالانوار فرماندار شد. همان وقت که آقای عرب هم شهردار شده بود.

نوری: شما چه زمانی قم آمدید؟
اسلامی: ما که از بچگی ساکن قم بودیم.

نوری: قم متولد شده‌اید؟
اسلامی: خیر، چون تابستان‌ها پدر ما می‌رفته برای دیدن مادر و پدرش، پدرش (حاج علی اکبر اسلامی تربتی) از علمای تربت بوده، و تابستان‌ها از گرمای قم فرار می‌کرده، ما آنجا به دنیا آمدیم.

نوری: مادر شما آیا قمی یا تربتی بود؟
اسلامی: مادر قمی بود. آن وقت من شش سالم بود که مادرم فوت کرد، در این قبرستان نو دفنش کردیم. این مادر که قمی بود، وقتی فوت کرد، من شب‌های جمعه می‌رفتم سر قبرش قبرستان نو، الآن هم می‌روم. قدیم آن میله‌ها بود که زیارت اهل قبور یا عکسی مثلاً از آن متوفی بر روی آن بود، یک جوانی بود در بیست قدمی قبر مادر ما، من وقتی می‌رفتم این را هم می‌دیدم. یک شعری نوشته بود بالای قبر این جوان. حالا آن وقت مثلاً من ده سالم بود، کلاس سوم ابتدایی بودم، اگر یادتان باشد قدیم در سن هفت سالگی می‌رفتند مدرسه، یعنی یک سال دیرتر. مدرسه شایگان.

نوری: مدرسه شایگان در کدام خیابان بود؟
اسلامی: خیابان چهارمردان و در آن کوچه‌ای بود که منزل قدیمی مرحوم آیت‌الله منتظری بود. یعنی بین عشق‌ علی و خانه آیت الله منتظری کوچه‌ای بود، ته آن کوچه مدرسه‌ای به نام مدرسه شایگان بود. وسط‌ آن کوچه هم یک خانه‌ای بود که مرحوم آقای منتظری می‌نشست. آقای جواهری پدر این آقای جواهری که دبیر زبان بود، (این هم فوت کرد) مدیر مدرسه بود. این مدیر مدرسه رفته بود مشهد برای زیارت، در همان‌جا هم فوت کرد و همان‌جا هم دفن شد. حالا من یادم است ده سالم بود وقتی می‌رفتم آنجا این شعر آنجا نوشته شده بود، این شعر یادم است. آن جوان عکسش بود، این شعر هم زیرش بود.
رفتم به سر تربت محمود غنی گفتم که چه برده‌ای ز دنیای دنی
گفتا که سه گز زمین و شش گز کرباس تو نیز همان بری اگر صد چو منی
این عمر به باد نوبهاران ماند وین عشق به سیل کوهساران ماند
زنهار چنان بزی که بعد از مردن انگشت گزیدنی به یاران ماند
این شعر بعد از گذشت ۶۷ سال هنوز یادم مانده، ولی یک چیزی که مثلاً امروز می‌خوانم باید یادداشت بکنم. اگر یادداشت نکنم پس فردا یادم می‌رود که این مطلب در کدام کتاب بود.

نوری: شما تحصیلات دانشگاهی‌تان کجا بودید؟
اسلامی: دانشگاه تهران در رشته ادبیات عرب و فارسی لیسانس گرفتم. آن موقع این دو رشته مشترک بود. ولی در قزاقستان که بودیم، چون من در قزاقستان فقه مقارن درس می‌دادم، آنجا یک مدرک پروفسوری به من دادند. یک کسی به من می‌گفت دکتر دکتر، گفتم من دکتر نیستم. گفت مگر شما این شعر را قبول ندارید؟
نام احمد نام جمله انبیاست چون که صد آمد نود هم پیش ماست
گفت شما وقتی پروفسور هستید، دکتر هم هستید.

نوری: در حوزه چه خوانده‌اید؟
اسلامی: حوزه من تا درس خارج می‌رفتم.

نوری: آیا نام استادان مهم خود را می‌توانید بگویید؟
اسلامی: پیش آقا شیخ علی پناه لمعتین را خواندم. مرحوم شیخ علی پناه مرجع نبود و رساله ننوشته بود، ولی فقه و احکام در مشتش بود. ایشان خیلی مسلط بود، و فتوای هرکدام از آقایان را می‌پرسیدی می‌دانست. بعد کفایه و اینها را خدمت آقای ستوده. خدا رحمت کند آقای ستوده را، او هم مرد ملایی بود. آقای ستوده هم در درسش زیاد شوخی می‌کرد. و آقای صلواتی که الآن هم هست. به نظر من آقای صلواتی در عمرش یک شوخی هم نکرده، آن وقت آقای ستوده درس بدون شوخی نداشت. این دو با هم رفیق بودند. در آن مسجدی که در میدان سعیدی است ظهر یکیشان نماز می‌خواند و شب یکیشان. من تعجب می‌کردم که این دو تا چطور با هم رفیق هستند.

نوری: از چه زمانی با آقای پوستچی آشنا شدید؟
اسلامی: از وقتی که در اداره آموزش و پرورش مستقر شدم و ایشان مراجعاتی داشت.

نوری: تاریخش را می‌شود بگویید؟
اسلامی: ۵۹ روز بعد از پیروزی انقلاب با اصرار مدیرکل آقای زینلی رئیس اداره آموزش و پرورش قم شدم. یعنی حدود ۲۱ فروردین ۱۳۵۸ مدیریت آموزش و پرورش را پذیرفتم. قم به عنوان شهرستان زیر استان مرکزی بود. مدیرکل آموزش و پرورش استان مرکزی، آقای زینلی بود که گلپایگانی بود.

نوری: سمت شما دقیقاً در آن زمان چه بود؟
اسلامی: آن موقع قم اداره کل نبود. رئیس آموزش و پرورش شدم. بعد دو سال من اینجا بودم.

نوری: قبلش معلم بودید، درست است؟
اسلامی: دبیر بودم، در دبیرستان‌ها درس می‌دادم.

نوری: آن زمانی که دبیر بودید، با آقای پوستچی ارتباطی و آشنایی نداشتید؟
اسلامی: خیر. من در همه دبیرستان‌های قم غیر از دبیرستان دین و دانش درس داده‌ام. حکیم نظامی درس می‌گفتم، چهار آبان درس می‌گفتم، صدوق درس می‌دادم، وثوق درس می‌دادم، حافظ درس می‌دادم، همه جا درس داده‌ام غیر از دین و دانش.

نوری: در این دبیرستان‌ها که درس می‌دادید نابینا یا معلول هم داشتید؟
اسلامی: نه، نداشتیم. اصلاً نبود. بهتر است گفته شود با توجه به شیوع فلج اطفال و انواع بیماری‌ها، انواع معلولیت‌ها بوده ولی خانواده‌ها آنان را به مدرسه نمی‌آوردند و مدرسه‌ها هم امکانات برای آنها نداشت و مدیریت و معلمان توجیه نشده بودند.

نوری: به قول شما با اینکه افراد دارای معلولیت در قم بودند ولی چرا نمی‌آمدند؟ بودند در قم! پس چرا نمی‌آمدند؟!
اسلامی: نمی‌دانم. یعنی این مسئله نیاز به بررسی دارد و پاسخ به آن مفصل است. از یک طرف فرهنگ‌سازی نشده بود و رسانه‌ها به خانواده‌ها یاد نداده بودند که فرزندان دارای معلولیت خودشان را به ثبت‌نام کنند، از طرف دیگر آموزش و پرورش آمادگی پذیرش این افراد را نداشت. از این‌رو سختی کار و خدمات مرحوم پوستچی اینجا معلوم می‌شود. پوستچی و دیگر همکارانش فقط به جذب و آموزش بچه‌های نابینا نمی‌پرداختند بلکه تلاش کردند نهاد جدید فرهنگی ـ اجتماعی تأسیس کنند. کار بسیار سختی را پایه‌ریزی کردند.

نوری: پس شما فرمودید ۵۹ روز بعد از انقلاب، یعنی می‌شود ۲۱ فروردین سال ۱۳۵۸ اولین کسی بودید که پس از انقلاب کارتان را در آموزش و پرورش قم آغاز کردید.
اسلامی: برادر آقای فدایی شهید شده بود و در مجلس ختم او بودیم که مدیرکل من را دید و گفت برای ریاست آموزش و پرورش قم تو را در نظر گرفته‌ایم.
اسماعیل آقا فدایی نماینده اراک در مجلس یک برادری داشت کوچک‌تر از خودش. حالا چطور شد در اراک این کشته شد، یادم نیست چطور کشته شد، که حالا به عنوان شهید تشییع شد. بعد ما یک فاتحه‌ای گذاشتیم در مسجد اعظم. کسی آمد گفت که آقای زینلی مدیرکل آموزش و پرورش شما را می‌خواهد. نشسته بود و ما هم نمی‌شناختیمش، چون تازه مدیرکل شده بود، قبل از او کس دیگری بود. ما رفتیم آنجا سلام علیک کردیم. گفت آقای اسلامی شما هستید؟ گفتم بله. گفت قرار است که شما رئیس آموزش و پرورش باشید. گفتم چه کسی این قرار را گذاشته؟ گفت من.

نوری: آقای زینلی قمی بود اصالتاً؟
اسلامی: نه، گلپایگانی بود. بعد هم رفت رئیس سازمان حج و زیارت شد. بعد من به ایشان گفتم که من کلاس می‌روم، تربیت معلم و دبیرستان‌ها، یکی دیگر را ببینید. گفت نه، آقای مسعودی شما را پیشنهاد داده است. آقای مسعودی شوهر خواهر آقای زینلی بود.

ملکی: آقای مسعودی آستانه، آقا شیخ علی اکبر.

اسلامی: ایشان گفت من امشب اینجا هستم، شما فردا صبح بیایید منزل آقای مسعودی. منزل آقای مسعودی نزدیک خانه پدری من بود، و من هم در خانه پدریم می‌نشستم.

نوری: خانه پدری شما کدام خیابان بود؟
اسلامی: یخچال قاضی، روبروی منزل امام. یعنی منزل آقای فیض گیلانی روبرو بود و ما آن‌ورتر بودیم.
پدرم آقا میرزا علی‌اکبر در کسوت روحانیت وکیل امام خمینی و از اصحاب ایشان بود و هشت سال بعد هم به تربت تبعید شد. البته آقا شیخ علی اکبر که واعظ مشهور در قم بود، غیر از پدرم است. با اینکه تشابه اسمی دارند. دو سه تا واعظ درجه یک در قم بود، یکی مرحوم حاج انصاری بود، یکی آقای برقعی بود، یکی آقای تربتی بود. پدرم منبر کم می‌رفت و در ایام خاص سال منبر می‌رفت و منبری حرفه‌ای نبود.

نوری: تدریس هم می‌کردند؟
اسلامی: تدریس داشت. مرحوم آخوند ملاعلی همدانی که در همدان بود پدرم را دعوت می‌کرد می‌رفت همدان آنجا منبر می‌رفت، فقط محرم و صفر. یک سال هم مرحوم آیت‌الله بروجردی ایشان را فرستاد اندیمشک. چون پدر ما با آقا شیخ محمود حلبی راجع به بهائیت و اینها تحقیق می‌کردند.
بعد آقای حلبی هم که طرد شد به خاطر همین انجمن حجتیه بود. وگرنه مرد ملایی بود، خیلی باسواد بود. آن‌جور بخواهیم طرد بکنیم باید آقای پرورش را هم طرد می‌کردیم. چون آقای پرورش وزیر بود، او هم جزء همین انجمن و اینها بود، مرد خوبی هم بود.
بعد چون آقای حلبی می‌خواست برود تهران، پدر من استخاره کرد که برود و بد آمد. گفت من نمی‌آیم. آقای حلبی گفت ما خوانده‌ایم کتاب‌های اینها را و فلان حیف است، پدرم گفت نه دیگر، من استخاره کرده‌ام خوب نیامده و من نمی‌روم. آقای بروجردی از قضیه اطلاع داشت که این دو نفر در زمینه بهائیت تحقیقاتی می‌کردند، ایشان یکبار خواست آنجا و گفت که یک نامه‌ای آمده از اندیمشک که بهائی‌ها در راه‌آهن و ژاندارمری و اینها نفوذ کرده‌اند. شما یک ماه رمضان بروید آنجا که پته اینها را روی آب بریزید. این شد که یک ماه پدر من در ماه رمضان رفت. یک آقای ذکری نامی بود که سید بود و عالم آنجا بود {وارد به او شده بود.} خب آقای بروجردی دیگر ایشان را فرستاد، یک ماه آنجا بود. و می‌گفت بعضی از اینها می‌آمدند می‌گفتند در کتاب اقدس این‌طور است، در بها و اینها. می‌گفت چون ما اینها را خوانده بودیم با اینها بحث می‌کردیم و برمی‌گشتند. یعنی این‌جور بود که اینها می‌فهمیدند که کلاه سرشان رفته مثلاً. ولی منبر دیگر نمی‌رفت. یک سال آنجا یک ماه رمضان رفت، و بعد هم چند سال می‌رفت همدان به دعوت آخوند ملاعلی همدانی.

نوری: شما خودتان هم معمم شدید؟
اسلامی: خیر. اخوی ما هم که درس خوانده بود با آقای هاشمی رفسنجانی هم مباحثه بود. شش جزء قرآن را هم حفظ کرده بود. البته از این موارد الآن زیاد است، ولی زمان مرحوم آیت‌الله بروجردی این خبرها نبود. ایشان شش جزء قرآن را حفظ کرده بود، به صورتی که هر آیه که می‌گفتند می‌گفت کجاست.

نوری: ایشان فوت کرده‌اند؟
اسلامی: خیر، پزشک است در تهران. استاد دانشگاه هم است. مرحوم حاج میرزا ابوالفضل زاهدی که یادتان است که مسجد امام نماز می‌خواند، حاج میرزا ابوالفضل رفته بود روضه منزل آقای بروجردی. چون مرحوم آقای فلسفی شب‌ها به دعوت آقای مصباح تولیت صحن منبر می‌رفت، روزها هم منزل مرحوم آیت‌الله بروجردی منبر می‌رفت. مرحوم آقای فلسفی که منبر می‌رفت، برادر ما به‌عنوان اینکه برود منبر فلسفی گوش بدهد می‌رفت آنجا. من هم گاهی می‌رفتم. ولی باید از صبح می‌رفتی جا می‌گرفتی، چون بیت آقای بروجردی که بزرگ نبود. بعد آقای حاج میرزا ابوالفضل ایشان را می‌شناخته و دیده بوده، و به آقای بروجردی می‌گوید که این آقای اسلامی که اینجا هست پسر آقای اسلامی، آقای بروجردی می‌گوید بله می‌شناسمش. حاج میرزا ابوالفضل می‌گوید این قرآن را به گونه‌ای دارد حفظ می‌کند که هر آیه‌ای بپرسند می‌تواند بگوید. آقای بروجردی می‌گوید پس بگویید که باشد من ببینمش. همین برادر ما که پزشک شده آن وقت طلبه بی عمامه بود البته. بعد می‌روند می‌گویند که شما روضه تمام شد باشید اینجا، آقا کار دارند با شما.
بعد خودش تعریف می‌کرد، می‌گفت ما رفتیم خدمت آقای بروجردی، حاج میرزا حسن احسن بود که مقسم شهریه آقای بروجردی بود، آقای بروجردی هم ۴۹ تومان شهریه می‌داد. دیگر آن درجه اعلا ۴۹ تومان بود. بعد آنجا آقای بروجردی یک قرآن در جیب جلیقه‌اش داشت، درآورده بود و گفته بود مثلاً شما می‌گویند این‌جور حفظ هستید و فلان، مثلاً آیه ۱۳۸ سوره آل عمران را بخوان، این هم فوری خوانده بود. یکی هم از سوره نساء پرسیده بود، دو سه تا آیه پرسیده بود، این هم جواب داده بود. آقای بروجردی آنجا یک تشک داشت، دست کرده بود زیر آن دشک سی تومان به ایشان جایزه داده بود. بعد گفته بود شما شهریه هم می‌گیرید؟ گفته بود نه آقا. چون آن موقع به طلاب شهریه نمی‌دادند، به درس خارجی‌ها شهریه می‌دادند. به مبتدی‌ها که مطول و مقنی می‌خواندند از شهریه خبری نبود. مثل حالا نبود که جامع المقدمات را بخوانی شهریه می‌دهند. بعد آقای بروجردی {حاج محمدحسین احسن} را می‌خواهد و می‌گوید برای ایشان شهریه بنویسید. چقدر آقا؟ می‌گوید ۹ تومان بنویسید برایشان. هر ماه ۹ تومان به این اخوی ما شهریه می‌دادند. می‌گفت ما چند ماه شهریه می‌گرفتیم.
بعد یک مرتبه به سرش می‌زند که برود پزشک بشود. مرحوم پدرم همان اول به او گفته بود که اگر در خدمت محرومان و بیچاره‌ها باشی من رضایت می‌دهم بروی، در غیر این صورت من راضی نیستم بروی. این هم درس نخوانده بود دیگر. یک سال ششم ابتدایی را امتحان داد، یک سال هفت و هشت و نه. آن موقع سه سال را می‌شد در یک سال امتحان بدهند. بعد سه سال دوم را می‌شد یک‌ساله امتحان بدهند، منتها ایشان چون سنش کم بود گفتند نمی‌شود. کلاس یازده و دوازده را امتحان داد، کلاس ششم رفت دبیرستان حکیم نظامی، که می‌گوید آقای جوادی و مرحوم آقای علی‌اصغر فقیهی و اینها استادهای ما بودند. بعد دیپلم گرفت رفت کنکور امتحان داد، فوری قبول شد رفت دانشگاه. رفت دانشگاه و پزشک شد. بعد رفت اردستان یک مدتی، بعد ارسنجان بود، بعد وفس اراک بود. ایشان در همان اردستان آقای عامری بود که بزرگ شهر بود، ازدواج کرد آمد تهران. در تهران تخصص خواند. الآن شده متخصص امراض داخلی.

نوری: مطبشان کجاست؟
اسلامی: الآن دیگر مطب ندارد. آنجایی که سابق مطب داشت، صاحب آن می‌خواست بفروشد آنجا را. بعد مکرر می‌آمد می‌گفت که مطب را خالی کنید، می‌خواهم بفروشم. ایشان می‌گفت هر وقت این مغازه‌ها و این بالا خالی شد، من فردایش خالی می‌کنم. شما بگذارید حالا اینجا مریض می‌آید و اینها. همین کار را هم کرد. بعد من گفتم یک جای دیگر را اجاره کن. گفت دیگر حوصله‌اش را ندارم. چون پنج سال از من بزرگ‌تر است. من متولد ۱۳۲۰ هستم و ایشان متولد ۱۳۱۵ است. گفت من دانشگاه می‌روم، عضو شورای پزشکی هم هستم، این بیمه‌ها می‌رود آنجا و اینها می‌بینند درست هست یا نه. بعد این رفقایی که داشت یک دکتر پوستچی بود، یک دکتر دیگر که اسمش شریفی بود، اینها یک کلینیکی زدند بین فلکه دوم و سوم تهران پارس، و آمدند گفتند پس حالا که مطب نمی‌روی باید هفته‌ای سه روز بیایی اینجا. می‌گفت الآن در هفته دو یا سه روز می‌روم آنجا، بعد هرچه مریض می‌بینم آن منشی که آنجاست، این دسته می‌کند می‌گذارد داخل پاکت تحویل ما می‌دهد روزانه.

نوری: شما بعد از گذشت دو ماه از انقلاب رفتید رئیس شدید و با مرحوم پوستچی آشنا شدید. آیا اولین جلسه با آقای پوستچی را به خاطر دارید؟
اسلامی: هیچ چیز یادم نیست.

نوری: آن وقت در چه کارهایی با آقای پوستچی همکاری می‌کردید؟
اسلامی: فقط در مدرسه. من سرکشی هم می‌کردم در مدرسه نابینایان هم سرکشی می‌کردم.

نوری: کدام مدرسه؟
اسلامی: همین مدرسه اول صفائیه. بعد شبهه استطاعت بود برای من. چون من منزل مرحوم پدرم می‌نشستم، و پولی هم داشتم. گفتند که شما همان موقع باید می‌رفتید مکه. ما استعفا کردیم، این آقا هم استعفای ما را قبول نمی‌کرد. گفتم آقا من باید بروم مکه. از اینجا اگر بخواهم بروم، حالا اسم می‌نویسند برای چند سال آینده. شاید من مردم. بعد از آقای زینلی یک کس دیگر مدیر شد که اصفهانی بود. این یک روز آمد قم، صاف آمد اتاق ما. گفت آن استعفایتان را بدهید به من. ما هم دادیم و فوری نوشت که ضمن تشکر از زحمات شما فلان و اینها موافقت می‌شود. من به مدیرکل گفتم خوابی چیزی دیده‌اید؟ گفت نه، من دیدم شما یک حرفی زدید که حالا عمرت ان‌شاءالله صد سال باشد، ولی عمر دست خداست، یک وقت شما بمیرید و مکه نرفته باشید من هم مسئول هستم. با استعفای من موافقت کرد.

نوری: الآن مدیران چند ماه اداره را رها می‌کنند و به مکه می‌روند؟
اسلامی: در آن شرایط خیلی سخت‌گیری بود و باید هر روز سر کار حاضر باشی.

نوری: چه سالی شما استعفا دادید؟
اسلامی: سال ۱۳۶۱ بود. یعنی ما ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۱، بیش از دو سال اینجا بودیم. بعد فوری رفتیم دفتر روابط بین‌الملل، اگر یادتان باشد کنار اتاق آقای پرورش بود، رفتیم آنجا تقاضا نوشتیم و رفتیم گفتیم آقا ما هم می‌خواهیم به‌عنوان دبیر برویم خارج از کشور. آقای تصمیمی گفت شما کجا بودید، چه می‌کنید؟ گفتیم ما قم بودیم و دو سال هم رئیس اداره بودیم. آقای جمالان آنجا بود، آقای جمالان را خواست و گفت که ایشان را بگذارید سرپرست مدارس ایران در دبی. گفتم من تدریس بکنم بهتر است. گفت نه، شما چون کار اجرایی کرده‌اید، بهتر این است که آنجا هم بروید سرپرست مدارس باشید. گفتم هر طور شما می‌دانید، من هدفم این است که بروم آنجا که مکه بروم. آقا ما وقتی رفتیم ابلاغ بگیریم، دیدیم نوشته سرپرست مدارس ایران در کویت. گفتم که این دبی است اشتباه شده. گفت نه، من با آقای پرورش صحبت کردم، آقای پرورش گفت که دبی دو ‌هزار‌ و ‌دویست تا محصل دارد، کویت شش هزار ‌و ‌پانصد تا، این آقا هم که قم بوده را بگذارید کویت، آقای فرهنگ را هم بگذارید دبی. آقای فرهنگ هم رئیس بهبهان بود. آقای فرهنگ گاهی قم می‌آید و من می‌بینمش. آقای فرهنگ الآن اصفهان است.
ما رفتیم کویت. سه سال باید می‌ماندیم. دو سال که سرپرست مدارس ایران بودیم ما آنجا، یک مرتبه هفت هشت جا منفجر شد. از فرودگاه گرفته تا شرکت نفت تا بازار تا کجا. شروع کردن به گرفتن افراد، این را بگیر، آن را بگیر، از پزشک و استاد دانشگاه، من را هم گرفتند. یک روز تعطیل، آنجا روز تعطیل پنجشنبه جمعه بود. هرکس می‌آمد رایزنی می‌گفت که یک ماشین پلیس بیرون توقف کرده، چند نفر هم داخل آن هستند. گفتیم خب باشند. گفت مثل اینکه می‌خواهند بیایند داخل. خب ما دیدیم که برویم کجا چه فایده‌ای دارد. اینها بعد از تعطیلی سرپرستی که پنجشنبه زودتر تعطیل می‌شد، آمدند داخل. یک عکس از شهید صدر داشتیم آنجا، یک عکس از امام خمینی بود. بعد درب اتاق قفل بود، گفتیم اینها همین‌طور قفل بوده. یک آقایی پیش از ما آنجا بود که درب‌ها اینها قفل بود. درب‌ها را شکستند که ببینند چه داخل آن است. یک سری بازدید کردند و ما را هم بردند به مباحث به قول خودشان. بله، ما یک سیزده روز انفرادی بودیم آنجا، یک یازده روز هم در جمعی بودیم، بیست‌و‌چهار روز آنجا زندان بودیم.
آقایی بود به نام دکتر صباح جمال‌الدین، که جمال‌الدین‌ها از علمای عراق بودند، این هم یک وقت ما را دعوت کرد خانه‌شان تولد حضرت زهرا سلام الله علیه. دیدیم یک عکسی آنجا هست معمم، ما یک مقدار نگاه کردیم. گفت که این چه کسی است؟ گفتم پدرتان است؟ گفت خوب نگاه کنید. من متوجه نشدم عکس خودشان است. چون در آن عکس ایشان ملبس و معمم بود و محاسن داشت، ولی آنجا کت و شلواری بود. گفت این عکس خودم هستم. گفتم شما هستید؟! گفت بله. من طلبه بودم، زمان حسن البکر من رفتم روسیه، آنجا پزشک می‌خواستند، من امتحان دادم، رفتم پزشک شدم.
ایشان الآن در بعلبک هستند. بعد ما یک وقت که رفته بودیم سوریه ما را برد بعلبک لبنان.
حالا دعوت هم که می‌کرد، در کویت خانه‌ها غالباً کوچک است. گفتیم که آقا اینها که محلی هستند نمی‌خواهد بیایند، ما این اعزامی‌ها را می‌گوییم، آنها هم خانم‌هایشان نیایند، چون جا نیست. گفت مگر شما نمی‌دانید رسم عرب‌ها چه است؟ غذا می‌خورند می‌روند یک عده دیگر می‌آیند. اینها هم بخورند بروند یک عده دیگر بیایند. خلاصه این اعزامی‌ها را ما بردیم آنجا، صد نفر اعزامی بود تقریباً.
آقای دکتر صباح جمال‌الدین را هم گرفته بودند. بعد در این مدت که می‌آمدند حاضر غایب بکنند، اول اسم را می‌گفتند بعد اسم پدر، یعنی می‌گفتند محمود علی‌اکبر. بعد عوضی می‌گفتند اسم‌ها را. این می‌دید که شلوغ می‌کنند، همه را بیرون می‌کرد، یکی یکی می‌گفت که بیایند داخل. ما این دکتر صباح را آنجا دیدیم. گفتیم شما هم اینجا هستید؟! گفت بله. گفت من را هم گرفتند. گفت به من گفتند که تو بگو که این انفجارها که شده این مدیرالعام گفته. عنوان ما بود مدیرالعام للمدارس الایرانیه. به این دکتر صباح جمال‌الدین گفته بودند که او بگوید من گفته‌ام. من را شکنجه کنند که بگویم سفیر ایران گفته، و پای ایران را آنجا بند کنند. (شمس اردکانی آن موقع سفیر ایران بود در کویت.) دکتر صباح گفت سر من را در مرحاض هم کردند. مرحاض یعنی توالت فرنگی. هر کاری کردند گفتم من نمی‌گویم، من تهمت به کسی نمی‌زنم. و گفت که پاهای من را فلک کردند. خیلی شکنجه شده بود بنده خدا، ولی بروز نداده بود، هیچ چیز نگفته بود.
ولی بعد از این قضیه ماها را گرفتند اخراج کردند دیگر. بعد که ما آمدیم اینجا آقای اکرمی وزیر شده بود، گفت شما بیایید بروید به یک استان. ما رفتیم استان یزد، دو سال آنجا بودیم.
بعد پدر من که مریض شد، دو تا خواهر داشتیم که اینها تهران‌اند، یکی آقا شیخ علی‌اصغر مروارید بود که جزء مبارزین درجه اول بود که شوهرخواهر ما بود. عموزاده آن آیت الله مروارید مشهد بود. قبل از اینکه امام در مدرسه فیضیه صحبت کند اگر یادتان باشد آقای مروارید صحبت کرد، ایستاده صحبت کرد و بعد امام خمینی صحبت کردند. بعد یک مدتی با مرحوم آیت‌الله منتظری اینها در خلخال تبعید بودند. بله، خیلی مبارز بود، خدا رحمتش کند.
آقای اکرمی وزیر شده بود، و اصرار اینکه بیایید بروید به یک استان. هرچه گفتم پدر ما مریض است، خواهر‌های ما تهران هستند، (یکی از شوهر خواهرهای ما هم آقای موسوی بود که امام جمعه درکه بود) برادر ما تهران است، پدر ما کسی را ندارد، من باید بروم قم. گفت این ماشین وزارتخانه پنجشنبه شما را می‌برد، شنبه صبح می‌آورد، این بهانه‌ها را نگیر. چهار پنج تا هم به من معرفی کنید من بگذارم استان‌های دیگر. خلاصه ما را به زور فرستاد یزد.

نوری: چند سال یزد بودید؟
اسلامی: دو سال. بعد دیگر چون پدرم مریض احوال بود برگشتم. بعد سال ۱۳۶۷ آمدم قم، همین‌جا تربیت معلم بودیم تا سال ۱۳۷۳٫ سال ۱۳۷۳ هم بازنشست شدم.

نوری: آیا شما در مدارس معلولین تدریس داشته‌اید؟
اسلامی: خیر، اصلاً.

نوری: ببینید، اولین مدرسه‌ای که در آن کلاس برگزار می‌شود، یک مدرسه‌ای بوده بین مدرسه حجتیه و آموزش و پرورش، به نام مدرسه رضایی. اولاً این چرا اسمش رضایی بوده؟
اسلامی: این را باید از آقای زینلی بپرسیم که آنجا درس می‌داده. آقای زینلی از همکارهای ما بود، با ما استخدام شد و آنجا درس می‌داد.

نوری: بعضی‌ها می‌گویند رضا شاه آنجا را افتتاح کرده.
اسلامی: فکر نمی‌کنم. اگر این‌طور باشد باید اسمش را می‌گذاشتند رضاشاه، چرا رضایی؟

نوری: اکثر چیزهایی که در ایران منصوب به رضا شاه بوده، مثل رضائیه
بعد آنجا را شما حکمش را می‌دهید که کلاس ضمیمه آنجا برگزار شود؟
اسلامی: من خودم آنجا درس می‌دادم. آنجا روزها مدرسه راهنمایی بود که آقای زینلی آنجا درس می‌داد و شب‌ها کلاس‌های ضمن خدمت معلمان برگزار می‌شد که من آنجا به معلمان آموزش افزایش معلومات درس می‌دادم.

نوری: آنجا که آموزش ضمن خدمت به معلمان می‌دادند مدرسه داریوش بوده. روبروی مدرسه امیرالمؤمنین آقای مکارم آنجا کلاس‌های ضمن خدمت بود.
اسلامی: بعدها آنجا شد، اول در همین مدرسه رضایی برگزار می‌شد.

نوری: ما می‌خواهیم بدانیم این حکم اولین کلاس برای نابیناها و معلولین به‌صورت ضمیمه، آنجا زیر پله تشکیل می‌شود. آقای مقامی ظاهراً اشتباه می‌کنند. اطلاعاتی که تا الآن به دست ما رسیده، پسرهایش، آقای مختاری، همه به ما می‌گویند که اولین کلاس در اداره نبود، در این مدرسه رضایی بود.
مقامی: نه، اول در اداره بود. آن گوشه اداره بود، بعداً می‌آید در صفائیه، که مختاری هم می‌آمد.

ملکی: در اداره نبود، من آنجا را یادم نمی‌آید. آن جایی که ما با هم رفتیم و ملکش مربوط به آقای حسینی بود، من از آنجا یادم است.

مقامی: اول سر چهارراه بود که اداره فرهنگ بود، آقای مدرسی هم تلفنچی آنجا بود، آن گوشه یک اتاق به استثنایی‌ها داده بودند، که آقای پوستچی تنها بود. بعداً آقای پوستچی، آقای مختاری را آورد.

نوری: آن کلاس در این اداره زیر یک پله بوده؟
مقامی: زیر پله نبود، یک اتاق آنجا بود. نیز بعداً آقای پوستچی به آقای مختاری یک اتاق از منزل خودش به‌طور رایگان می‌دهد که آنجا زندگی بکند. آقای مختاری را هم آقای پوستچی آنجا‌ آورد. بعداً می‌آیند این مدرسه‌ای که صفائیه است.

نوری: اینکه اولین کلاس آیا در مدرسه رضایی بوده یا در آموزش و پرورش بوده، و در مدرسه رضایی حکم را چه کسی داده، این را هنوز نتوانسته‌ایم حل کنیم.
اسلامی: حالا من بروم خانه می‌توانم زنگ بزنم به آقای زینلی، چون ایشان سال‌ها در مدرسه رضایی تدریس می‌کرده.

نوری: آقای اسلامی در آن هیأت امنای ساخت مدرسه بلال هم بود؟
ملکی: بله، عضو بودند به‌عنوان رئیس آموزش و پرورش وقت. آقای عرب، آقای دیباجی، آقای ذوالانوار، البته جلساتی هم گاهی داشتیم، ولی دیگر فراموش کردیم.

نوری: بعداً آن کلاس رضایی را می‌آورند مدرسه داریوش. مدرسه‌ای که در صفائیه بود اسمش داریوش بود. آنجا دو کلاس به معلولین اختصاص دادند.
شما در آن صفائیه هم تدریس کردید؟
اسلامی: خیر.
ملکی: نه، ایشان خودشان تدریس نداشتند.

نوری: خودشان می‌گویند تدریس داشته‌اند!
اسلامی: هرچه آقای پوستچی درخواست داشت، ما به آقای معراج می‌گفتیم هرچه آقای پوستچی می‌خواهد در اختیارش بگذارید. یعنی می‌گفتیم به اعتبار اینکه ایشان از باصره نابیناست معطلش نکنید، و هرچه می‌شود کمکش کنید. من گاهی به‌عنوان سرکشی می‌رفتم. ولی درس دادن به آنها تخصص من نبود. یا مثلاً چیزی می‌خواستند می‌گفتیم بخر. یک وقت آقای معراج می‌گفت بودجه‌ای برای این نیست، می‌گفتم بابا از یک جای دیگر بزن یک چیزی بنویس من امضا می‌کنم، که اینها لنگ نشوند. چون واقعاً قابل ترحم بودند اینها. یعنی آدم می‌رفت آنجا حالش دگرگون می‌شد. حالا یک وقت من می‌رفتم برپا هم می‌گفتند، منتها حالا من نمی‌دانم چطور می‌فهمیدند.

نوری: شما چند بار رفتید آنجا سرکشی؟
اسلامی: شاید در سال دو بار یا سه بار مثلاً. من می‌رفتم، بیشتر هم به خاطر خود آقای پوستچی می‌رفتم، چون خیلی آدم بامعرفتی بود.

نوری: یک مسأله اینکه این معلم و مربیانی که برای نابیناها و معلولین بودند، آن زمان که سازمان استثنایی نبود، می‌خواهیم بدانیم اینها چطور آموزش دیده بودند در قم؟ مثلاً آقای پوستچی آموزش دیده بودند، یا نه؟
اسلامی: آقای پوستچی مثل اینکه آنجا درس نمی‌گفت، مدیر آنجا بود.

نوری: درس هم می‌گفت ظاهراً.
اسلامی: آقای پوستچی را ما به‌عنوان مدیر آنجا می‌شناختیم!
مقامی: هم مدیر بود و هم تدریس می‌کرد. بعداً آقای مختاری را آوردند، بعدش دو تا دبیر دیگر هم آوردند. اما بنیانگذار استثنایی قم آقای پوستچی بود.

نوری: یعنی شما چیزی به ذهنتان نمی‌آید که اینها کجا آموزش دیده‌اند؟ در اداره جایی بوده که اینها آموزش ببینند، یا بفرستیدشان بروند تهران آموزش ببینند؟
اسلامی: آقای پوستچی را از وقتی که ما دیدیمش گفتند ایشان مسئول این مدرسه استثنایی است.

نوری: یادتان نمی‌آید حکم آقای پوستچی را دادید یا ندادید، چطور بود؟
اسلامی: آن را هم باید از اداره بگیریم. اینهایی که بازنشسته شده‌اند پرونده‌شان یک قسمت دیگر است. وقتی من خودم رفتم پرونده‌ام را ببینم، مسئول آنجا گفت شما بازنشسته هستید؟ گفتم بله. گفت پس به فلان مراجعه کنید. یعنی اینها را از گردونه خارج می‌کنند. یعنی الآن باید ببینیم پرونده پوستچی کجاست، و حکمی که زده شده چه کسی زده و به چه عنوانی زده‌اند اصلاً.
همه این مسائل از طریق اسناد قابل انجام است و لازم است نامه‌ای به آموزش و پرورش بنویسید و مطالبه کنید.

* با تشکر از حضور شما سروران و استادان در این گفت‌وگو.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *