لغت نامه معلولیت

لغت‌نامه معلولیت

دفتر فرهنگ معلولین، 9 شهریور 1397

به منظور تقویت بنیه کلامی و ادبی فرهنگ ویژه معلولیت، واژه‌های مهم در اینجا درج می‌شود. منظور واژه‌هایی است که درگذشته کاربرد داشته و الآن منسوخ است و کاربرد ندارد، یا واژه‌هایی که فراموش شده و مغفول‌اند. این لغت‌نامه شامل واژگان فارسی، عربی و انگلیسی است.
در اینجا 16 واژه معرفی می شود:

ابکم: لال، دارای اختلال در گفتار
امروزه در فرهنگ و ادبیات فارسی به افراد دارای اختلال در گفتار و در شنوایی، ناشنوا می‌گویند. از این‌رو ناشنوا فقط مشکل شنیدن ندارد بلکه مشکل بیان و قرائت و گفتار هم دارد.
اما تا دوره قاجار به جای ناشنوا، کر و لال به کار می‌گرفت. کر یعنی کسی که از نظر شنوایی ناتوان است و لال یعنی کسی که از نظر گفتن ناتوان است. در ادبیات و فرهنگ عرب هم دو واژه به کار می‌رود؛ اصمّ به معنای فاقد شنیدن و اخرس و ابکم به معنای فاقد کلام است.
در روایات معصومین علیهم السلام هم واژه ابکم، جمع آن بُکم و جمع مؤنث آن بُکماء به کار رفته است. برای نمونه امام حسین علیه السلام در سخنرانی در مکه می‌فرماید.
العمی و البکم و الزمنی فی المدائن مهملة (تحف العقول)
یعنی نابینایان و لال‌ها و زمین‌گیرها در شهرها فاقد سرپرستی‌اند.
شاعران بزرگ ایرانی ابیاتی درباره ابکم (لال، گنگ) دارند که به برخی از آنها اشاره می‌شود:
عنصری:
از رسم جوانمردی و ز فخر مدیحش/ گوینده و بیننده شوند اکمه و ابکم (دیوان، ص188)

عنصری:
او را بپرستند چه آزاده و چه بنده/ او را بستایند چه گویا و چه ابکم (دیوان، ص192)
سنایی:
نطق، ابکم بمانده در صفتش/ وهم عاجز شده ز معرفتش (مثنوی‌ها، ص91)

قاآنی:
جوان و پیر و زن و مرد و کامل و جاهل/ کلان و خرد و بد و نیک و ابکم و الکن (دیوان، ص264)
یوسف دربندی:
پار ار بصیر بودم امسال اعمیم/ دی دگر فصیح بودم امروز ابکمم (باب الالباب، ج1، ص106)
در فارسی دو واژه بر اساس کلمه ابکم ساخته‌اند:
ابکم کردن: لال و گنگ کردن؛ از گفتار بازداشتن
ابکمی: ابکم بودن، لالی، گنگی
منبع: لغت‌نامه فارسی، ج2، ص1164.

اَبوبِلْقیا: ضایعه نخاعی؛ فلج کامل بدن
این واژه از متون پزشکی یونانی به فرهنگ عربی آمد و به معنای اختلال حرکتی و ضایعه نخاعی یا فلج تمامی بدن است.
یونانیان کسی که بر اثر سکته مغزی، فلج می‌شد اَپوپلخیا Apoplexia می‌نامیدند. مترجمان در دوره اسلامی این واژه را به ابوبلقیا برگرداندند و هنوز در ادبیات عرب کاربرد دارد.
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج2، ص1203.

اَبْهَم: گنگ؛ دارای اختلال در گفتار
این واژه اصالتاً عربی است و از ماده بَهم و هم خانواده مبهم است. و به کسی گفته می‌شود که سخنش واضح و مفهوم و گویا نباشد، یا عاجز از گفتار و بیان آشکار کلمات باشد. گاه چنین فردی را گنگ می‌نامند.
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج2، ص1215.

ابی یَهْمیا: صرع؛ تشنج
این واژه از یونانی وارد ادبیات عرب شده است و نوعی معلولیت ذهنی است که تشنج و صرع و عدم تحرک بدن را در پی دارد. در یونانی به آن اپیلمینینا Epilambananein می‌گفتند و در دوره ترجمه متون آن را به ابی یَهمیا برگرداندند.
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج2، ص1220.

اَحوَص: چشم تنگ
این واژه اصالتاً عربی و مربوط به بیماری‌های چشم و بینایی است و نوعی معلولیت مربوط به کم‌بینی است.
در واقع به کسی احوص گفته می‌شود که پلک‌های چشم او به هم چسبیده شده باشد و دریچه دو چشم یا یک چشم تنگ‌تر از حدّ متعارف است.
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج2، ص1550.

احول: لوچ؛ دوبین
این واژه اصالتاً عربی است و گویای نوعی معلولیت در چشم است که نتیجه آن کم بینایی است. درباره احول شاعران و ادیبان فارسی فراوان نوشته‌اند. اهمّ این اشعار در لغتنامه فارسی آمده است.
واژه‌های دیگر هم خانواده احول در فرهنگ فارسی کاربرد دارد:
احولیت: کج چشمی و لوچی؛ احولی: دوبینی، کژ چشمی؛
احول گشتن: احول شدن؛ احول گردیدن: احول شدن؛
احول کردن: موجب لوچی و دوبینی چشم شدن.
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج2، ص 1550-1552

اِسماع، لغت‌شناسی
اَسماع و اِسماع از نظر شکل مثل هم می‌باشند. اما اولی جمع سمع (گوش) است و اِسماع مصدر و به معانی زیر است:
1ـ شنوانیدن سخن
2ـ به گوش رساندن
ترکیب‌های اسماع کردن و اسماع نمودن به همان معنای فوق در فرهنگ فارسی کاربرد دارد.
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج4، ص 2404-2405.

اشاره، لغت‌شناسی
اشاره، اشارت، اشارة، به حرکات دست، سر، ابرو، چشم و انگشتان و جز آن برای نشان دادن یا القاء مطلبی، تفهیم مطلبی است.
در فرهنگ فارسی ترکیب‌هایی مثل این موارد کاربرد دارد:
اشاره کردن؛ اشاره راندن؛ اشاره رفتن؛ اشاره شدن؛ اشاره فرمودن و اشاره نمودن.
همه ترکیب‌ها، معنای فوق وجود دارد.
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، 1378، ج4، ص 2512-2515.

اشْتَر، نوعی بیماری چشمی
اَشتر جمع آن شَتْر به معنای پلک چشم شکافته، پلک بگردیده و شکافته، برگشته پلک است.
این بیماری ویژه پلک است و دو حالت دارد: 1ـ پلک واژگون و مقلوب شده یعنی زیر آن رو آمده و روی آن به زیر رفته است.
این حالت چهره انسان را زشت و زننده می‌کند. 2ـ پلک چشم پاره شده و شکافته می‌گردد.
از شخصیت‌های مهم در تاریخ اسلام، مالک بن حارث نخعی یار امام علی علیه السلام ملقب به اشتر بود. چون در یکی از نبردها تیری آمده و پلک او را پاره کرده بود.
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج4، ص2529.

اِصْغاء: گوش فرا دادن؛ شنیدن
در متون ادب و شعر فارسی این واژه در معنای شنیدن و مشتقات آن کاربرد فراوان داشته است. برخی مشتقات و ترکیبات آن چنین است:
ـ اصغا افتادن: شنیده شدن؛ مسموع واقع شدن
ـ اصغا فرمودن: استماع کردن
ـ اصغا کردن: استماع کردن
ـ اصغا نمودن: شنودن؛ گوش دادن؛ استماع کردن
ـ اصغا یافتن: مسموع واقع گشتن؛ شنوده شدن
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج4، ص 2672-2674

اُشنَوا: شِنَوا؛ سامع؛ شنونده؛ مستمع
در ادبیات ایران قدیم و متون فارسی باستان شنیدن و مشتقات آن با الف سر آنها تلفظ و کتابت می‌شود. برخی از این کلمات چنین است:
ـ اُشنَوا یا اِشنَوا همان شنوا است. این کلمه به دو صورت اُشنوا و اِشنوا کاربرد دارد.
ـ اَشنُو هم مثل اُشنَوا به معنای شنوا و سامع و شنونده است.
ـ اُشنَوا کردن یعنی شِنَوا کردن؛ قادر ساختن به شنیدن
ـ اُشنودَن یعنی شنیدن؛ استماع کردن
ـ اِشنُودَنی یعنی قابل شنیدن؛ شنیدنی
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج4، ص 2611-2612

اَصَمّ: کر، ناشنوا
اَصَمّ جمع آن صُمّ و مؤنث آن صَمّاء در اصل واژه عربی است. اما در ادبیات فارسی کاربرد فراوان دارد.
سنایی:
کافرانی کش ندیدند و نپذیرفتند دین/ چشم و گوش و عقل ایشان بود اعمی و اصم (دیوان، ص364)
مشتقات آن عبارت‌اند از:
اِصمات: بند آمدن زبان؛ ساکت شدن
اِصمام: کر شدن؛ ناشنوا گشتن؛ کر گردانیدن
اَصَمّ کردن و اَصمّ ساختن: ناشنوا ساختن، کر کردن
اَصَمّ شدن: کر شدن
منبع: لغت‌نامه فارسی، ص 2708-2710

اَعْمَش: کم‌بینا
در اصل عربی است و به معنای کسی است که بینایی‌اش ضعیف است و نیز به معنای کسی است که از چشمش بر اثر بیماری آب می‌ریزد. این واژه در ادبیات فارسی به معنای اصلی و معانی مجازی کاربردهای فراوان دارد. سوزنی چنین گفته است:
هر که بر تو گشاد تیر دعا/ اگر اعمی بود اگر اعمش
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج4، ص 2921-2922

اَعْشیٰ: شب کور؛ کم‌بینا
اَعشی در اصل عربی است که در دو معنا کاربرد دارد: یکی به معنای شب کور یا کسی که در شب نمی‌بیند و دوم به معنای کسی است که در روز و شب کم‌بینا است و بینایی او ضعیف است.
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج4، ص2891

اَعمیٰ: نابینا، کور
این واژه در اصل عربی است ولی در ادبیات فارسی کاربرد دارد. مؤنث آن عمیاء و جمع آن عُمیٰ، عمیان و عُماة است.
اعمیٰ به معنای کسی که دو چشم او نابینا است گفته می‌شود و مشتقات مهم آن این‌گونه است:
اَعْمَوی: منسوب به اعمی
اعمیان تثنیه اعمیٰ
اعمی بصیرت: کور دل؛ فاقد بینش، نادان
اعمی دل: کور دل، نادان
اعمیٰ دیده: کور، نابینا
اعمیٰ سِیر: کور رفتار؛ رونده چون کوران
اعمیٰ وش: کور مانند، بسان کور
اعمیٰ کردن: نابینا ساختن

نیوشیدن: شنیدن
در فارسی باستان شنیدن به صورت نیوشیدن و مشتقات آن کاربرد داشته است اما در دوره جدید کاربرد ندارد.
منبع: لغت‌نامه فارسی، مؤسسه لغت‌نامه دهخدا، تهران، 1378، ج4، ص2672.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *