رها در دنیای نامحدود امکانها…

“سلام خانم نگین حسینی عزیز. من فاطمه حسین پور هستم. 15 سالم بود که تو ژیمناستیک از روی خرک افتادم و قطع نخاع شدم. شما یه مقاله در مورد من نوشتید که خیلی خوب بود، درباره پرواز ناتمام یه بادبادک که به یه درخت گیر میکنه و پاره میشه. هیچوقت یادم نمیره. خوشحالم تو اینستاگرام پیداتون کردم”
بهش نگفتم اون روز که چقدر گریه کردم. وقتی پیامشو دیدم، هم از سر ذوق، و هم از اینکه چرا براش پرواز ناتمام بادبادک رو نوشته بودم. چرا اون روزها معلولیتشو اینطور تلخ و گزنده دیده بودم. اشکم بند نمیومد اون روز که پیامشو دیدم.
“سلام فاطمه جان. چقدر خوشحال شدم از پیامت. همیشه به فکرت بودم و دوست داشتم بدونم در چه حالی. اگه امروز قرار بود درباره ات بنویسم مسلما از تشبیه بادبادک استفاده نمی کردم، یا شاید بادبادک را همچنان رها میکردم توی دنیای نامحدود امکانها”
توی اینستا براش می نوشتم و اشک می ریختم. درست مثل همون روز سرد از زمستون سال 1380 که از خونه شون برمی گشتم، از کرج. هنوز نمیدونه که اون روز هم تمام راه رو گریه کردم. دیدن دخترکی به اون شادابی روی تخت، با اونهمه مدال و افتخار در ژیمناستیک که بالای سرش مبهوت مونده بودن… امکاناتی که باید در اختیارش میگذاشتن و نگذاشتن… همه زود از یادش بردن… تک و تنها موندن جلوی صدها و هزارها پله روبروش…
اسمشو بارها تو خبرهام نوشته بودم: فاطمه حسین پور. از چهار-پنج سالگی ژیمناستیک رو شروع کرد و چند سال بعد به تیم ملی رسید. سالهای دهه 1370 اسم فاطمه پای ثابت خبرهای ورزش زنان تو رشته ژیمناستیک بود؛ خبرهایی که در مجله دنیای ورزش و روزنامه اطلاعات منتشر می کردم. آخرین روزای بهمن 1380 خبر رسید که فاطمه حسین پور حین تمرین در سالن ژیمناستیک آموزشگاههای تهران دچار حادثه و قطع نخاع شده. برای اولین بار، خبری نقطۀ اتصال دو حوزۀ تخصصی ام شده بود: ورزش زنان و معلولیت. وقتی فاطمه رو توی خونه شون دیدم، هرچه کردم نتونستم تصویری مثبت از احساسش، اندوهش و شرایط جدیدش ارائه بدم. همون بادبادکی بود که گیر کرده بود لابلای شاخه ها. اینو خوب فهمیدم اما اندوه من اون روز نگذاشت فردا و فرداها رو ببینم. بغض جلوی نفسمو گرفته بود و من فقط فاطمه و دردها و اشکهاشو می دیدم. من نتونستم ببینم شونزده سال بعد رو…
فاطمه بعد از فارغ التحصیلی در رشته مهندسی نرم افزار در ایران، از یک دانشگاه در انگلیس برای رشته رباتیک پذیرش گرفت و ساکن انگلستان شد. روزی که داستان بادبادک رو نوشتم، نمیدونستم که فاطمه داستان ناتمام منو با زندگیش، با تلاش و اراده اش، تکمیل میکنه…. که فاطمه نشسته بود و خط به خط داستان بادبادک رو پیش برده بود، با تمامی سختی هاش:
“راستش من سعی کردم مثل اون بادبادک تکه های پاره پاره شدمو به هم بچسبونم. نمیتونم دروغ بگم ولی تکه هام بهم چسبیده شد. خیلی سال از اون اتفاق می گذره و من عادت کردم و سعی کردم حداقل زندگی رو واسه اطرافیانم راحت تر کنم ولی همیشه دلم واسه اون فاطمه ژیمناست تنگ میشه…”

نگین حسینی، روزنامه نگار، 14 آذر 1396

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *