شهر ما فقط برای تو

شهر ما فقط برای تو

جمشید طاهری، شهریور ۱۳۹۶

درون خانه تنها چیزی که شکست سکوت می کرد صدای تلق تلق شستشوی ظروف توسط خانم خانه بود ، پدر خسته و درهم شکسته تکیه گاهش بالشتی قرار داشت که بانوی منزل با امکانات محدود آن را آذین بندی خاصی نموده بود ، غرق در افکار خویش مثل همیشه منتظر اتمام کار بانو بود که لاله دختر کوچولوی همیشه حاضردر منزل ناگهان از انتهای خانه سینه خیز خود را با تلاشی مثال زدنی به پدر رساند و دستان خود را بر زانوهای پر مهر پدر گذاشت و با زبان شیرین گفت :
-بابا پارک شهر کجاست ؟
– دخترم مرکز شهر هستش
-بابا مرکز شهر کجاست ؟
– دخترگلم سمت میدان امام خمینی
– بابایی میگن اونجا موزه داره
– بله دخترم
-بابایی میخوام پارک شهر رو ببینم
– دخترم سخته نمیشه
– بابا چرا نمیشه من ویلچر دارم بهانه میگیری بابا همه دوستام همه جا میرن اما من چون …
پدر صحبتهای لاله را قطع کرد و همزمان با کشید ن دستهای پینه بسته خودش بر روی گیسوان چون حریر لاله گفت :
-نازنینم هیچ وقت این حرف رو نزن تو با هیچ کس فرقی نداری و برای من بهترین هدیه ای هستی که خدا عطا کرده
– چرا فرق دارم بابایی منم دوست دارم بانک رو ببینم . دوست دارم همه جای تهران رو ببینم . سینما برم مثل بقیه برج میلاد رو ببینم ، پارک شهر رو ببینم ، میدان آزادی رو ببینم اصلا دوست دارم همه جا برم اما چون با ویلچرم دوست نداری ببری ، بابای مینا اونو همه جا میبره !
پدر در حال جستجوی پاسخی مناسب بود که بیکباره مادر وارد میدان شد.
-خوب مرد نمیخوای دست این بچه رو بگیری یکطرف ببری همش کار کار خوب این بچه سال به سال از این خراب شده برون نمیره
پدر دستی به پیشونی خودش کشید و انگار در مناظره انتخاباتی شکست خورده دهان بازکرد:
-چشم بابای صبح آماده شو با هم بریم بیرون
فردای آن روز
پدر با صدای اذان صبح طبق روال همیشه از خواب بیدار شد اما انگار لاله قصه ی ما اصلا نخوابید ه بود و با باز شدن پلکهای پدر این چهره ی زیبای لاله بود که بر دیدگان پدر نمایان گردید ، تو گویی از ساعتها قبل لاله آماده بیرون رفتن شده ، با لبانی خندان
برای پدر زبان گشود
-صبح بخیر بابایی
-صبح بخیر لاله سرخ بابا
چی شده سحرخیز شدی
-نکنه بابا قول دیشب یادت رفته
-نه خیرفرمواش نکردم نانازم
پدر بعد از گفتن این جمله ازجا برخواست و برای گرفتن وضو از اطاق خارج شد. خورشید در راستای وظیفه خود بر گذر زمان کم کم کار پرتو افشانی خود را آغاز میکرد و خانواده پس از صرف صبحانه کم کم برای تهران گردی خود را مهیا میکردند؛ زمانی که پدر در حال خارج کردن ویلچر از خانه بود مادر با وسواسی خاص دستی برگلبرگهای لاله ی سرخ قصه ما کشید . و خانواده قصه ی هزار باره تکرار شهرما پس از نشاندن لاله بر روی ویلچر شروع به حرکت کردند ؛ همانطور که چرخهای ویلچر در حال حرکت بودن آنان نیز به میدان محله نزدیک ونزدیک تر می شدن ، تا اینکه با ایستادن پدر چرخهای ویلچر نیز در کنار بانک از حرکت ایستاد
– یک لحظه صبرکنید یک مقدار پول از بانک بگیرم
با این کلا م پدر لاله به وجد آمد و با هیجان رو به پدر کرد
– بابا به من یاد میدی پول برداشت کنم
پدر نیم نگاهی به دستگاه عابر بانک انداخت که با فاصله ی چند پله از پیاده رو قرارداشت
– حتما دخترم اما بهتره بریم یه کارت خوان دیگه
و دوباره چرخهای ویلچر همراه باگامهای پدر و مادر بحرکت درآمد بعد از گذر از کنار چند دستگاه عابر بانک که همگی شرایط عابرباکهای قبلی رو داشتن بالا خره پدر تسلیم شد و کنار یک دستگاه ایستاد و با دراختیار گذاشتن کارت اعتباری به مادر لاله گفت:
– من لاله رو بقل میگرم تو بهش بگو چیکارکنه
و لاله را که بواسطه عدم تحرک کافی کمی هم اضافه وزن داشت با عشق درآغوش گرفت و از روی ویلچر بلند کرد لاله هم با شور و شوق فراوان بعد از دریافت کارت از مادر و شنیدن راهنماییهای او مقداری اسکناس از عابر بانک دریافت کرد و بعد از چند لحظه دوباره چرخهای ویلچر بحرکت در آمدند تا اینکه به ایستگاه اتوبوس رسیدند و بعداز گذشت دقایقی اتوبوس وارد ایستگاه شد، وبارسیدنش جمعیت برای سوارشدن بطرف درب ورودی هجوم بردند اما خانواده قصه ی ما درگوشه ای تاسوارشدن آخرین مسافر درگوشه ای ایستادن ، پدرروبه جوانی که فاصله ی چندای بادرب ورودی نداشت کرد وگفت:
– میشه از شما خواهش کنم کمک کنید ویلچر رو داخل اتوبوس بگذریم
– با کمال میل آقا
وبعد دونفری طرفین ویلچر را گرفتن و درون اتوبوس گذاشتن و همکاری سایرین خودشون رو به کنار پنجره اتوبوس رساندند ومستقر شدند ، مادر هم با اضطراب از قسمت بانوان در میان جمعیت سعی میکرد راهی برای نظارت برآنها داشته باشد، بعد از مدتی از بحرکت در آمدن اتوبوس صدای راننده بلند شد:
– سرچشمه پیاده شن
و بعد همراه با صدای ترمز که درحال توقف در ایستگاه بود ؛ لاله سرش رو بالا گرفت :
– بابا اینجا چشمه داره
– نه دخترم اینجا الان چشمه ای نیست در زمانهای قدیم اینجا چشمه ای بود و برو بیایی
و بعد دوباره حرکت و ادامه مسیر تا ایستگاه بعد
– بهارستان نبود
– بابایی اون ساختمان زیبا کجاست
– این ساختمان دخترم مجلس شورای اسلامیه
– تو مجلس چیکار میکنن
– لاله ی بابا اینجا نماینده های مردم کنار هم میشینن و برای کشور تصمیم میگرن
– چه تصمیمهایی
– قانون گذاری میکنن ، بودجه تعیین میکنن، مشگلات مردم رو حل میکنن اینجا از هر شهری یک یا چند نماینده داره ، حتی اقلیت های مذهبی خلاصه هرکس ایرانی باشه و به قانون اساسی کشور پایبند.
– واسه شهرو شهر سازی هم تصمیم میگیرن
– نه دخترم این کارها رو شورای شهر و شهرداری تصمیم میگرن که اینها هم مردم انتخاب میکنن
گفتگوی پدر و فرزند هنوز تمام نشده بود که صدای بلند راننده این گفتگو رو قطع کرد
– میدان امام خمینی آخرش هستش
و مردم با ایست اتوبوس در ایستگاه با همان شور وشوق سوار شدن شروع به خروج کردند و در آخر لاله و پدر هم این دفعه با کمک مادر به سختی خارج شدند ودو باره چرخهای ویلچر بحرکت درآمدند.
– خوب حالا دخترگلم کجا دوست داره بره
– وای بابایی سینما
– خوب بریم ببینیم چه فیلمی داره سینما
زمانی نگذشت که جلوی سینما رسیدن و پدر پس از تهیه بلیط به نزد آنان برگشت . مادر گفت :
– لاله رو بقل کن بیار من ویلچر رو میارم
– نه خانم تعدادپله ها زیاذه کمر درد میگیری ، بهتر از یکی کمک بگیریم
بعد از مدتی کوتاه پدر از مرد عابری درخواست کمک کرد و به کمک وی لاله و ویلچر رو به جلوی درب سالن ورودی رساندن .
زمان گذشت و خانواده پس از اتمام فیلم از سینما با همان شرایط خارج شدن و بطرف پارک شهر بحرکت درآمدن با ورود به پارک و گردشی کوتاه به محل بازی کودکان رسیدن ..لاله روبه پدر کرد:
– بابا اینجا وسایل بازی برای کودکان معلول هم هستش
– نه دخترم اما میتونی سوار تاپ بشی
– پس بابا چرا اسمش را گذاشتن محل بازی کودکان
– خوب بابا محل بازی کودکان هستش باید چی میگذاشتن دخترم
– محل بازی کودکان غیر معلول
بعد از این گفتمان ساده خانواده به گشت و گذار خود ادامه دادن تا اینکه کم کم برای بازگشت مهیا شدن و به راه افتادن در حال گذر ازکنار ایستگاه مترو مادر زبان گشود:
– بهتر نیست با مترو بریم تا لاله مترو رو ببینه
– آره بابا مامانی راست مگه
پدر رو به مادر کرد و نفسی عمیق کشید و به آرامی پاسخ داد:
-خانم معلوم نیست اون پایین چی انتظارما رو میکشه بهتره با همون اتوبوس برگردیم
بعد از گفتن این جمله پدر بدون این که پاسخی رد و بدل بشود همگی براه افتاده و دوباره با همان مشگلات سوار اتوبوس شدن . وقتی اتوبوس به میدان بهارستان رسید لاله بادیدن ساختمان مجلس شورای اسلامی رو به پدرکرد:
-بابا منم میتونم نماینده مجلس بشم یا شورای شهر
-بله دخترم چراکه نه ،درست رو بخون بزرگ شدی نما ینده شو
-یعنی بابا الان ما نماینده داریم
– همه ی نماینده ها نماینده ما هستن لاله ی بابا
– نه بابا منظورم معلولین هستن بابا
– نه دخترم تو مجلس نداریم
– شورای شهر چی
– نه دخترم نداریم ،نماینده ها وظیفه شون خدمت به تمام مردم
پدر که می خواست سوالهای بی پاسخ منطقی لاله ادامه پیدا نکند سرش را پایین آورد و روبه صورت لاله کرد گفت :
– خوب لاله خانم حالا اگه نماینده بشی چیکار میخوای بکنی
– بابا میگم عابر بانکها رو یه طوری درست کنن که ما مجبور نباشیم کسی بقلمون بکنه ، اتوبوس ها رو طوری درست کنن که ما هم راحت سوار بشیم ، سینماها پله نداشته باشن ،وسایل بازی کوکان برای معلولین توی پارکها میگذارم ، یه کاری میکنم هیچ بابایی نترسه بچه اش رو ببره مترو سوار کنه ..
– میدان خراسان ایستگاه آخره
این صدای بلند راننده اتوبوس بود که پایان سفر لاله را رقم زد . سفری که هر روز برای لاله های شهر ما و سایر شهرهای ایران زمین به اشگال مختلف اتفاق می افتد ، در جایی که ما با رویکردی انسانی و نظام مهندسی جامع میتوانیم هموطن های معلول خود را به حقوق حقه خودشان برسانیم.

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *