کتاب فرهنگ و جامعه معلولان شیراز: تاریخ تحولات

فرهنگ و جامعه معلولان شیراز
تاریخ تحولات

به کوشش: علی نوری
نوبت چاپ: اول، بهار ۱۳۹۵
ناشر: دفتر فرهنگ معلولین
قم، بلوار محمدامین، خیابان گلستان، کوچه۱۱، پلاک۴
تلفن: ۳۲۹۱۳۴۵۲-۰۲۵ فکس: ۳۲۹۱۳۵۵۲-۰۲۵
www.HandicapCenter.com , info@handicapcenter.com

فهرست
مقدمه 5
فصل نخست: مشاهیر سده 9 تا 13 قمری 7
ابوالقاسم امری شیرازی 9
غیاث‌الدین شیرازی معروف به غیاثای حلوایی 21
شفیعا شیرازی 27
انور شیرازی 36
صحبت لاری 49
وصال شیرازی 61
خائف شیرازی 74
شوریده شیرازی 85
سید عبدالهادی شیرازی 103
فصل دوم: فعالین و کوشندگان مدنی 111
عبداللّه معطری 113
محمدحسن وجدانی‌نژاد 134
محمود وجدانی‌نژاد 152
مهرانگیز حسن‌شاهی 160
سعید قشقایی 170
محمدقاسم شایسته‌نیا 173
عبدالحمید کشاورز 176
دیگر شخصیت‌ها 178
فصل سوم: مراکز و نهادها 179
مدرسه نابنیایان شوریده شیرازی 181
جامعه معلولین استان فارس 183
مؤسسه خیریه توانبخشی و نگهداری معلولین ذهنی تلاش شیراز 186
مؤسسه خیریه نگهداری وتوانبخشی معلولین ذهنی و جسمی نرجس شیراز 188
اطلاعیه 201

مقدمه
نخبگان نابینا و ناشنوا و دیگر فرهیختگان دارای معلولیت؛ نیز نیکوکاران و نهادهای دولتی و ملی در دو سده اخیر در عرصه امور معلولان، بسیار کوشیده‌اند و خدمات بی‌حد و حصری عرضه کرده‌اند. به طوری که اگر بخواهیم در هر زمینه آماری از کارهای انجام یافته، به دست آوریم، تقریباً محال و ممتنع است.
در شهرها و حتی در روستاها، خدمات رسانی در امور تغذیه، لباس و پوشاک جریان داشته است؛ خدمات پزشکی و توانبخشی در همه مناطق جریان داشته و هنوز جریان دارد. امور آموزشی اعم از آموزش مهارت‌های عملی و نظری، مهارت‌های پایه و زیر بنایی مثل آموزش کامپیوتر، حرکت و جهت‌یابی و چگونگی استفاده از عصا بوده و هست. آموزش‌های کلاسیک و مدرسه‌ای هم از یکصد سال قبل جریان و تداوم داشته است. صدها مدرسه فعال بوده‌اند.در کنار اینها آموزش‌های مذهبی مثل روخوانی قرآن، حفظ قرآن، آموزش احکام و غیره بوده است.
بالاخره در عرصه عملی و اجرایی، کارنامه حجیمی داشته‌ایم؛ اما در عرصه نظری، ثبت و ضبط تجارب و دستاوردها؛ نوشتن آمار مراکز و آمار خدمات؛ کارنامه نگاری شخصیت‌ها و بالاخره تدوین تاریخ حوادث و تاریخ تحولات معلولان هیچ اقدام جدی نشده است.
این همه کار در تهران، اصفهان، شیراز و دیگر شهرها برای معلولین انجام یافته ولی دریغ از یک کتاب یا چند مقاله که درباره اقدامات برای معلولان در این شهرها نوشته شده باشد. عجب اینکه حتی درباره مبتکران و مبدع‌ها و بنیانگذاران حرکت‌های معلولیتی در شهرها چیزی نوشته نشده و وجود ندارد. یک نمونه پیش رو استاد عبداللّه معطری است. او بنیانگذار آموزش نابینایان شیراز است، یک کتاب که هیچ، یک مقاله هم درباره این شخص محترم تألیف و عرضه نشده است. درباره مراکز و نهادها، درباره موضوعات معلولان، درباره تحولات تاریخی و بالاخره درباره ده‌ها مسئله و موضوع مرتبط به معلولان هیچ اقدام علمی و فرهنگی نشده است. با اینکه در همه زمینه‌ها اقدامات عملی وجود داشته و کارهایی انجام شده ولی در عرصه ثبت علمی و فرهنگی، تألیف و نگارش، بسیار عقب هستیم.
از بین صدها شخصیت نابغه و فرهیخته معلول، زندگی‌نامه و کارنامه چند نفر از آنان تألیف و عرضه شده است؟ اگر کارهایی که در سال‌های اخیر دفتر فرهنگ معلولین انجام داده کنار بگذاریم، پاسخ این پرسش کاملاً منفی است.
مهم‌تر اینکه در عرصه معلولان اسناد طبقه‌بندی شده و قابل دسترسی هم نداریم یا نخواسته‌ایم داشته باشیم. برای مثال، سازمان بهزیستی کشور مسابقات قرآن معلولان را به صورت سالانه بر پا می‌کند، هر چقدر تلاش کردیم اسناد این رخداد ملی و مهم که بیش از سی سال برگزار شده است را به دست آوریم تاکنون نتوانسته‌ایم. چرا؟ زیرا متصدیان اینگونه پروژه‌ها باید اسناد و مدارک خود را هر دوره به مرکز اسناد تحویل می‌دادند؛ ولی این کار را انجام نداده‌اند. یا گزارش هایی مفصل و مستند از فعالیت‌های خود به صورت کاغذی یا مجازی منتشر میکردند که متاسفانه اینکار را نیز انجام نداده‌اند.
چند جلسه با معاونت فرهنگی سازمان بهزیستی کشور، حجت الاسلام سید محمد محمدی نشستیم و درباره ضرورت این اقدام صحبت کردیم، در حرف و سخن ایشان تأیید و تمجید بسیار نمودند، اما در عمل هیچ حمایتی از اینگونه پروژه‌های پژوهشی و فرهنگی نشد. بنابراین نهادها و سازمان‌هایی که از پروژه‌های علمی و فرهنگی در حوزه معلولان حمایت نمی‌کنند و هیچ دغدغه‌ای در این زمینه ندارند باید پاسخگو به تاریخ و پاسخگو به وجدان خودشان باشند.
اما خوشبختانه شخصیت‌های دلسوزی چون حجت الاسلام والمسلمین سیدجواد شهرستانی نماینده تام الاختیار آیت اللّه العظمی سیدعلی سیستانی هستند که امیدهایی در کالبد بی جان موجود دمیده‌اند. اینان با اینکه منابع اندکی در اختیار دارند ولی با دلسوزی و مدیریت و تلاش شبانه‌روزی توانسته‌اند گام‌های بلندی در ارتقاء سطح فرهنگی جامعه معلولان بردارند.
طرح نهایی برای بخش‌های نظری، علمی و فرهنگی معلولان آماده شده و خلاصه آن اینگونه است:
* بخش نخست: جمع‌آوری و سامان‌دهی و طبقه‌بندی اطلاعات معلولان
* بخش دوم: راه‌‌اندازی خط تولید کتب مرجع الکترونیک و کاغذی
* بخش سوم:راه‌اندازی خط تولید تاریخ معلولان و معلولیت در جهان اسلام و فاز اول آن ایران و تشیع
اما تألیف تاریخ با این حجم ممکن نیست مگر اینکه نخست اجزاء آن تألیف شود. بنابراین تاریخ معلولین اصفهان، شیراز، تهران و دیگر شهرهای مهم تألیف می‌شود سپس با تجمیع اینها به تاریخ جامع می‌رسیم.
* بخش چهارم:راه‌اندازی گروه شخصیت شناسی و تألیف یک کتاب برای یک شخصیت. منظور شخصیت‌های معلول نخبه و مؤثر یا نیکوکار و مؤثر.
* بخش پنجم: تألیف کتاب برای هر مرکز و نهاد معلولیتی، سپس تجمیع آنها و نهایتاً تألیف کتاب جامع مراکز و نهادهای معلولین است.

با اجرای این پنج مرحله می‌توانیم ادعا کنیم، گام‌های زیر بنایی و اساسی برداشته شده و آثار مرجع و رفرنس تولید و در اختیار جامعه علمی، جامعه دانشگاهی، حوزه‌های علمیه و عموم مردم قرار خواهد گرفت.
هم اکنون اگر یک دانشجو بخواهد پایان نامه‌اش را درباره موضوعات معلولان قرار دهد، متأسفانه منابع علمی اندکی وجود دارد تا به آن‌ها مراجعه نماید.
کتاب حاضر اولین اثر درباره تاریخ معلولیت و معلولان در شهرها است. امیدواریم با نقدها و دریافت نظریات صاحب نظران بتوانیم، تاریخ دیگر شهرها را نیز تألیف و منتشر نماییم.
محمد نوری، تابستان 1395

فصل نخست: مشاهیر سده 9 تا 13 قمری

طلیعه
شیراز و استان فارس کانون تحولات بسیار در طول تاریخ ایران بوده است. زیرا منطقه‌ای سوق‌الجیشی است و سر حدّ ایران با بسیاری از کشورها است. از طرف دیگر در دوره‌هایی، مرکز و پایتخت ایران بوده است. اما در دوره جدید شیراز قطب فرهنگی ایران شد و دانشگاه شیراز در ایران بی‌همتا بود. همه اینها دست به دست هم داده و موجب شده شخصیت‌های فرهیخته و دارای معلولیت در شیراز حضور داشته باشند و کلاً جریان معلولان در این منطقه فعال باشد.
این فصل به برخی از قله‌ها می‌پردازد و درصدد استقراء تام نبوده‌ایم، فقط شخصیت‌هایی که به هر دلیل برتری و نخبگی آنان از دیگران افزون‌تر است اینجا معرفی خواهند شد. در مجموع نه شخصیت از سده 9 تا 13 قمری شناسایی و معرفی شده‌اند. البته اگر کسانی از قلم افتاده باشند و از کسانی غفلت کرده باشیم، مستدعی است اطلاع دهید.

ابوالقاسم امری شیرازی
شیراز موطن و سرزمین شخصیت‌های نابینای فرهیخته بوده است. از دوره قبل از اسلام کسی به عنوان نابینا در شیراز سراغ نداریم. هر چند ساختن بناهای عظیم مثل تخت جمشید به احتمال زیاد، موجب آسیب کارگران می‌شده و کسانی از ناحیه چشم و بینایی آسیب دیده‌اند. اما گزارش این افراد به ما نرسیده است. اما در دوره اسلامی شخصیت‌های شیرازی در تواریخ و منابع معرفی شده‌اند که نابینا بوده‌اند.
این فصل به معرفی شخصیت‌های نابینا دوره اسلامی تا سده سیزدهم یعنی دوره تجددخواهی و نوگرایی و بیداری می‌پردازد. اولین شخصیت‌ نابینایی که پیدا کردیم، امری شیرازی. مربوط به سده نهم قمری و درگذشت 999ق است.
امری¬ شیرازی در زمره افرادی است که به او نسبت بی‌دینی و کفر داده و تکفیر شد؛ به دلیل همین نسبت، نخست بر چشمان او میل کشیدند و نابینا شد؛ سپس او را کشتند. از این‌رو او سال¬ها از زندگی خود را به عنوان نابینا امّا نه نابینایی مادرزادی یا نابینایی بر اثر تصادف بلکه نابینا به دلیل تکفیر گذراند.
تکفیر از مفاهیم حقوقی و دو وجهی است. کسانی به دلیل عقاید باطل و داشتن شرایطی که در منابع اصیل فقهی مذکور است، مستحق نام کافراند و واقعاً می‏¬توان آنها را تکفیر کرد. امّا گاه از تکفیر به عنوان حربه¬ای برای طرد و نفی رقبای فکری یا سیاسی یا صنفی استفاده شده است. جریان یا فردی که قدرت افزون¬تر داشته، فرد یا جریان ضعیف را با کافر خواندن از میدان بیرون می¬کرده تا همه¬ی امکانات در اختیار خودش باشد.
هر چند در گذشته افرادی در جریان تکفیر دچار نقص عضو و در نتیجه معلول می¬شدند، یکی از روش‌هایی که در جهان اسلام کاربرد داشت، میل کشیدن بر چشم بود. کنایه به آن «سورمه کشیدن» یا «میل سورمه کشیدن» هم می‌گویند. امروزه روش میل کشیدن رواج ندارد اما در جاهایی به دلیل عدم رعایت حقوق انسانی، افرادی معلول می¬شوند. آمار دقیقی از این‏گونه معلولیت‌ها از کشورهای مختلف وجود ندارد. به امید اینکه گفتگو و منطق جایگزین تضادها و تکفیرها شود تا زمینه¬های بروز این‌گونه معلولیت¬ها از بین برود.
یکی از مشاهیری که به روش میل کشیدن نابینا شد، امری شیرازی است. فقهاء آن دوره فتوا به کورکردن او با میل کشیدن بر چشمانش را دادند و او فدای رقابت‌ها و تضادهای بین فقیهان و مخالفان آنها شد.
زندگی و تحولات حیاتش
ابوالقاسم امری شیرازی، گاه نامش را شیخ قاسم و شیخ ابوالقاسم کوهپایه¬ای ثبت و ضبط کرده¬اند؛ بعضی او را از شاعران اسماعیلی دانسته¬اند. تاریخ تولد او را به درستی ذکر نکرده‌اند و معلوم نیست کی و کجا چشم به جهان گشود. اما از قراین می‌توان گفت تولد او حدود 900 قمری بوده است. حدود دو، سوم عمرش را نابینا بود و در 999ق او را کشتند. همچنین در مورد محل تولد او می‌توان گفت به دلیل اشتهارش به شیرازی به احتمال بسیار در شیراز متولد شده است.
شاه طهماسب در 932ق دستور داد تا بر چشمان او میل کشیدند و او را از هر دو چشم کور کردند.
به گفته خودش سی¬سال در خدمت دربار صفویان بوده است و شاید کلمه «سی» به معنای مدت طولانی خدمت در دربار باشد. وی بعد از کور شدن این شعر را خطاب به شاه طهماسب صفوی سروده است.
شاها ز لباس نور، عورم کردی / وز درگه خود، بجور دورم کردی
سی سال همی مدح تو گفتم شب و روز / این جائزه¬ام بود که کورم کردی
امری شیرازی بعد از نابینا شدن به دستور شاه طهماسب صفوی زندانی شد و مدت طولانی در زندان و در وضعیت بسیار بدی به سر می¬برد، در این مدت برای دوستان درباریش پیام می-فرستاد تا نزد شاه وساطت کنند و برایش عفو بگیرند، تا آنجا که برای یکی از دوستان درباری-اش این شعر را سروده و فرستاد:
نخل قدّ مراست بار شپش / هر سر موی مرا هزار شپش
آستین را که برافشانم / می¬رود تا قندهار شپش
دوستان او نزد شاه طهماسب وساطت کردند تا اینکه او آزاد شد و 67 سال به صورت نابینای کامل زندگی نمود. و بالاخره در 999ق توسط عده‌ای از مخالفانش کشته شد.
عصر حیاتش
سلسله پادشاهان صفویه در 905ق با تلاش‌های شاه اسماعیل اول فرزند سلطان حیدر روی کار آمدند و در 1148ق با حمله افغانان در سال 1148ق صفویه ساقط و مضمحل شد. بنابراین امری شیرازی شاهد نخستین روزهای تأسیس صفویه و نیز شاهد فرمانداری پنج پادشاه صفوی بود. یعنی شاه اسماعیل اول، شاه طهماسب اول، شاه اسماعیل دوم، سلطان محمد خدابنده و شاه عباس اول را درک کرد.
در دوره صفویه، فقیهان بر دربار و تصمیم‌گیری‌های پادشاهان تسلط داشتند و رقیبان خود را به روش‌های مختلف نابود می‌کردند. متصوفه و رهبران صوفی و دراویش اولین تضاد را با فقیهان داشتند و فقها چند بار حکم به تکفیر آنها دادند. البته صوفیان قزلباش در تحکیم و توسعه صفویه مشارکت جدی داشتند ولی به مرور کنار زده شدند، بنابراین نخبه‌کشی و نابود کردن فرهیختگان به روش قتل یا کور کردن یک رویه شناخته شده در دوره صفویه بود. همین نکته را دلیل زوال سریع صفویه دانسته‌اند.
از این‌رو کسانی مثل امری شیرازی که گرایش به عرفان و تصوف داشت و وی را در علوم غریبه عالمی قوی پنجه دانسته‌اند؛ به طوری‌که او را سرآمد همه علما در علوم غریبه، علم اعداد و علم اسرار نقطه بود و پرچم‌دار این علوم در آن عصر می‌دانند. سرشان را پر خطر بود.
ایشان به خاطر این علوم غریبه به فرقهی حروفی و نقطویّه گرایش یافت و در اشعارش آشکارا از نورالدین و مراد میرزا، سی و پنجمین و سی و ششمین امامان فرقه اسماعیلیه نزاری ستایش کرده است.
علمای شیراز وقتی گرایش او را به طریقه نقطویّه دیدند و ستایش ایشان را از امامان فرقه اسماعیلیه شنیده و خواندند، حکم به تکفیر و زندیق بودن وی نمودند که موجب مطرود شدنش در بین عامه مسلمان گردید، ولی وی همچنان در دربار شاه طهماسب صفوی جایگاه داشت و از شاعران قوی دربار به شمار میرفت. در این میان دشمنان و بدخواهان، نزد شاه طهماسب از وی بدگویی کردند و آنقدر به بدگویی و دادن نسبتهای درست و نادرست به ایشان ادامه دادند که بالاخره در سال 932ق دستور به کور کردنش از طریق میل کشیدن داد.
تکفیر و کورسازی
تکفیر در فرهنگ فقها به معنای کافر دانستن مسلمانی به دلیل اینکه مرتد یا مشرک یا منکر ضروری دین شده است. متکلمان و فقهاء به تفصیل درباره این عوامل مفصل بحث کرده‌اند. البته در مورد نقطویه و حروفیه و کفر آنان چیزی بیان نشده است و معلوم نیست با تمسک به چه نظریه فقهی و چه ادله‌ای امر شیرازی را کور کردند. اساساً کور کردن به عنوان اضرار به بدن مسلم تاوان و جریمه سنگین در پی دارد و در روایات و آیات موردی به عنوان تعزیر یا حدّ به نام کور کردن نداریم. این اقدام صرفاً یک عرف بدعت‌آمیز اختراعی است که در دوره‌های قبل از صفویه رواج داشت و در دوره صفویه بیشتر رواج پیدا کرد.
بعضی از فقهای بزرگ شیعه تکفیر بدون دلیل یعنی بی‌جهت کسی را کافر دانستن را مستوجب تعزیر می‌دانند. شهید ثانی در کتاب معروف شرح لمعه چنین نظری دارد. چه برسد به کور کردن. یعنی صرف نسبت کفر دادن و تکفیر مجازات سنگین تعزیر دارد چه برسد به کور کردن. به هر حال افراد بسیار مثل امری شیرازی بدون اینکه دادگاه مشروعی حکم به تکفیر و کور کردن آنها کرده باشد، بی جهت کور شدند و جامعه از افکار و سرمایه وجودی آنها محروم شد. در دوره جدید وضع بدتر شد. و کسانی مثل سید قطب صریحاً از تکفیر و نابودی مخالفان حمایت کرده‌اند. و افراد بسیاری که اکثراً اهل فکر و نویسنده بودند آسیب دیدند، کور شدند، ناشنوا شدند و آسیب‌های فراوان متحمل شده‌اند. کاراوان در مقاله تکفیر در دایرةالمعارف اسلام معاصر می‌نویسد:
تکفیر در لغت به معنای «حکم به بی‌دینی کسی دادن» و معنای عرفیِ آن طرد کردن است و در مباحث اسلامی یکی از مفاهیم بسیار بحث برانگیز است. در نظر گروه‌های اسلام‌گرای افراطی، رهبران کنونی جهان اسلام، کافر دانسته شده‌اند نیز نخبگانی که اندیشه‌های باز دارند. گفته می‌شود، آنان که در معرض عقاید صلیبیان، کمونیست‌ها یا صهیونیست‌ها قرار داشتند به ابزار فساد فرهنگی مبدل شده‌اند. عقیده بر این است که آنان با دور شدن از اسلام، تشکیلات دولتی را برای غیر اسلامی کردن جامعه به کار می‌گیرند و مسلمانان واقعی را به اقلیتی کوچک تبدیل می‌کنند. آنان با نفی حاکمیت خداوند مبادرت می‌کنند.
آنان مردم را با استفاده از الگوهای ملی گرایانه‌ استثمار کرده و از علمای چاپلوس و متملق برای مشروع ساختن اعمال کفرآمیز خود استفاده کرده‌اند.
اسلام گرایان، افراطی بر این باورند که حاکمان منحرف از راهِ اللّه، را باید تکفیر کرد. تبعیت از آنان را نامشروع دانست. تا به عنوان «کافران داخلی» طاغوت را از میان برداشته شوند.
از این‌رو جنبش‌های اسلام‌گرا مبارزه با دشمن خانگی و سیاستمداران فاسد را ضروری می‌شمارند و آن را مقدمه برای در دست گرفتن حاکمیت، می‌دانند. مفهوم تکفیر، خشونت بر ضد رهبران دولتی را مجاز می‌شمارد. با این استدلال که «بیان» (گفت‌وگوی آرام)، دستور اسلام برای مواجهه با مسلمانانی که دین خود را انکار کرده‌اند، نیست. سید قطب (1285-1345ش/1906-1966) که احتمالاً قدرتمندترین حامی تکفیر است، به ویژه از تدوین این موضع حمایت کرد. وی تحت تأثیر عقاید ابوالاعلی مودودی از پاکستان درباره «حاکمیت» به عنوان تنها نظام شرعی قرار گرفته بود. در نظر قطب، جاهلیت در شرایطی به وجود می‌آید که جامعه از این اصل اسلامی دور شود: «لاحکم و لاسیادة الا لِله»، «حاکمیت و سیادت تنها به خداوند تعلق دارد». یوغ جاهلیت امروزی باید شکسته شود و شریعت باید به طور کامل و بدون هیچ تأخیری به اجرا درآید. جامعه‌ای که چنین نکند جاهل است.
تکفیر در اندیشه و باور گروه‌های تندرو از قبیل فدائیان اسلام در ایران، جنداللّه، طلائع الجهاد، و حزب التحریر الاسلامی در مصر که عقاید قطب، مودودی، ابن تیمیّه و ابن کثیر را منعکس می‌کنند، مفهومی بسیار مهم است. سختی کشیدن در زندان‌ها بر دیدگاه آنان درباره تکفیر تأثیر داشته است. این تجارب تلخ آنان را به این نتیجه رساند که شکنجه گرانشان مسلمان نیستند. اگر چه برخی از آنان به دلیل ضعف سیاسی، عقیده خود به تکفیر را پنهان کرده‌اند، دیگران آن را آشکار کرده‌اند. دامنه تکفیر گوناگون است. برای مثال گروه جهاد آن را فقط درباره «حاکمان کافر» به کار می‌برد؛ همانگونه که در تک نگاری محمد عبدالسلام فرج با عنوان الفریضة الغائبة (1981) از آن جانبداری شده است. گروه جهاد، ترور این حاکمان و گرفتن قدرت از آنان را یک فریضه مهم دینی می‌داند.
گروه‌های دیگری چون التکفیر و الهجره، تکفیر را در کل جامعه به کار می‌برند و با هجرت به انگیزه آمادگی جهت جهاد نهایی، از جامعه «جاهل جدا می‌شوند. آنان معتقدند که مسلمانانی که ندای گروه را شنیده ولی به آن ملحق نمی‌شوند، کافرند. دسته سوم از این گروه‌ها چون الجماعة الاسلامیة، تکفیر را درباره دولت و نظام‌های اجتماعی به کار می‌برند و به افراد مسلمان اطلاق نمی‌کنند.بعضی از گروه‌های اسلامی مانند اخوان المسلمین با مفهوم تکفیر مخالف‌اند. در نزد آنان تکفیر یک «انحراف نظری» است که به «انحراف عملی» منجر می‌شود. بسیاری از رهبران آنان از قبیل حسن الهضیبی (متوفی 1977)، یوسفی العظم و یوسف القرضاوی تکفیر مسلمانان را رد کرده و آن را عقیده‌ای می‌دانند که غلو، تحجر و تعصب نشانه آن است. رهبران دیگری چون سلیم البهنَساوی بر این باورند که گروه‌های اسلام گرای خشونت طلب نگرش قطب را بد تعبیر کرده‌اند و به ضوابط اسلامی در جوامع مسلمان کنونی توجه ننموده‌اند. از این دیدگاه، درک خشونت طلب‌ها درباره فوریت خطرهایی که اسلام را از درون تهدید می‌کند اغراق آمیز است و روی آوردن آنان به خشونت بی‌حاصل بوده است. در نزد اخوان المسلمین، تکفیر و طرد مسلمانان موجب فتنه می‌شود و چه بسا به شکاف در امت اسلامی بینجامد و فقط به دشمنان اسلام سود برساند. اخوان المسلمین بر این باور است که دولت و جامعه از نظر اخلاقی کارآیی ندارند و برای احیای اسلام باید اصلاح شوند ولی آنها را مستحق تکفیر نمی‌دانند.
جماعت دینی نیز با تکفیر به معنای دلیل منطقی جهت خشونت مخالف است. رهبران این جماعت عقیده دارند که این مفهوم نمایانگر الحاد است و جوامع مسلمان را متزلزل می‌کند. آنان همچنین بر این باورند که نظریه پردازان «جاهلیت قرن بیستم» در اصل «خوارج قرن بیستم» هستند. از نظر علما، اسلام تکفیر مسلمانانی را که ایمان خود را اعلام کرده و آداب دینی را به جا می‌آورند، جایز نمی‌شمارد. آنان همچنین تأکید می‌کنند که عواقب تکفیر بسیار جدّی است زیرا به قتل رساندن فرد، مصادره اموال او و منع از خاکسپاری او به آداب اسلامی را ایجاب می‌کند. در این خصوص، علما سه استدلال، در قالب سؤالات تأکیدی، درباره تکفیر مطرح می‌سازند. اول اینکه چه کسی این حق را دارد تا فردی را که می‌گوید به اسلام اعتقاد دارد کافر بداند؟ دوم اینکه، تکفیر بر اساس چه ملاک دینی استوار شده است؟ سوم آنکه چه درجه‌ای از تخصص در فقه به فرد قدرت این تشخیص را می‌دهد که آیا فرد مسلمان دیگری از مرز ایمان و بی‌ایمانی عبور کرده است یا خیر؟ به هر حال بحث بر سر مسئله تکفیر هرگز تمام نشده است.
در ایران این مباحث از زمانی جدی‌تر مطرح شد که گروه فدائیان اسلام به رهبری سید مجتبی نواب صفوی کسانی مثل احمد کسروی را ترور کردند. و مرجعیت کل و اعلی یعنی آیت اللّه بروجردی رفتار آنها را نه تنها تأیید نمی‌کرد بلکه غیر دینی و ضد شرعی می‌دانست. ولی در دفتر آیت اللّه بروجردی در همان زمان، سید روح اللّه خمینی بود که هنوز به عنوان آیت اللّه ملقب نشده بود، مدافع اقدامات فدائیان بود و چند بار با آیت اللّه بروجردی به محاجه و بحث پرداخته بود.
طرفداران آیت اللّه خمینی بعدها این‌گونه رفتارها را حاکی از بصیرت آقای خمینی و کم اطلاعی آیت اللّه بروجردی ارزیابی کردند. البته در این دوره نابینا کردن و کور کردن از طریق میل کشیدن رواج ندارد.
دهخدا میل کشیدن و زبان بریدن از روش‌های مرسوم برای مجازات بوده است.
او در این باره می‌نویسد:
میل کشیدن کنایه از دور گردانیدن، کور کردن، کور کردن کسی با میل داغ کرده، کور کردن و نابینا ساختن. نابینا کردن. ترکانیدن چشم با میل. همه اینها کنایه از کور کردن است. بیهقی از کسانی یاد کرده که میل به چشمان آنها کشیدند. و خاقانی درباره میل کشیدن چنین سروده است:
خس طبع را چه مال دهی و چه تربیت / بی‌دیده را چه میل کشی و چه توتیا.
روز جهان کرا نکند دیدن ای فتی / خورشید چشم شب پره را میل از آن کشیده.
سعدی در این باره گفته است:
به شمشیر از تو نتوانم که روی دل بگردانم / وگر میلم کشی در چشم میلم همچنان باشد.
اصفهانی در کتاب محاسن می‌نویسد: در اجرای حکم سیاست بر وی از زبان بریدن و میل کشیدن. چنانچه اعتبار تمامت غمازان و مفسدان و مستخرجان گردد.
همه این مطلب از لغت نامه دهخدا اخذ شد. و به نظر ایشان میل کشیدن در دو معنای کور کردن چشم و دور گرداندن کاربرد کنایی دارد. و برای تأدیب و تنبیه مفسدان و مخالفان بوده است.
صَفَدی تنها پژوهشگر و نویسنده‌ای که کتاب مستقل به صورت فرهنگنامه درباره نابینایان نوشته است. و مربوط به سده هفتم قمری می‌باشد. شخصیت‌های بسیار را نام برده که با میل کشیدن نابینا شده‌اند.
در فرهنگ عربی معادل میل کشیدن، چند ترکیب است: سُمِلَ عینین یعنی به دو چشم کسی میل کشید و کور کرد؛ سَمَلَه یعنی میل به چشمانش کشید؛ کحل یعنی میل به چشم او کشید. کُحل به معنای سورمه است و در اینجا کنایه از میل داغ کشیدن و کور کردن می‌باشد؛ تکحیل بر وزن تفعیل یعنی اجرای فرمان میل کشیدن و اجرای دستور مقامات برای کور کردن.
خلاصه اینکه در فرهنگ عرب، دو واژه معادل میل کشیدن و کور کردن استفاده شده است: یکی سمل و دوم کحل و مشتقات اینها هم در همین معنا کاربرد دارد. صفدی در کتاب نکت الهمیان فی نکت العمیان، ذیل چند شخصیت به میل کشی و نابینا کردن آنها یاد کرده است. لازم به ذکر است که روش «میل کشی» شدیدترین شیوه شکنجه افراد است. در واقع افرادی که خطر بزرگ بوده و حاکمان از آنان به شدت بیم و هراس داشتند، دستور می‌دادند به این روش آنها را کور کنند.
روش اجرای میل کشی متعدد بوده است. در برخی مناطق، میل آهنی گداخته و در آتش سرخ شده را در چشم فرد فرو می‌بردند. البته قبل از دخول میل، پلک‌ها را باز کرده و پس از باز نگهداشتن پلک‌ها میله را در چشم فرو می‌کردند. این شیوه بسیار دردناک است و عوارض بدتری دارد زیرا موجب می‌شود تمامی رشته اعصاب آسیب ببیند. معمولاً افرادی که با این شیوه عمل می‌شدند، زود می‌مردند.
روش دوم میل سرد و غیر گداخته ولی نوک تیز به چشم فرو می‌بردند و با پیچاندن قرنیه را که مهم‌ترین عضو چشم است از بین می‌بردند. اما روش دیگری هم بوده که با شیء خاصی مثل کارد نازک ولی تیز کل چشم را بیرون می‌آوردند و کاسه چشم را از اعضای چشم تخلیه می‌کردند. این شیوه هم بسیار دردناک و دارای عوارض بسیار است.
این روش‌ها عمدتاً در بین سیاستمداران یا حاکمان نسبت به نخبگان دگراندیش رواج داشته است. سیاستمداران رقیبان خود را اینگونه حذف می‌کردند. نیز نخبگان خطرناک در نظر حاکمان به این روش از میدان بیرون می‌شدند.
نابینایی و درگذشت
امری بعد از کور شدن به دستور شاه طهماسب صفوی در 932ق منزوی شد و در انزوا زندگی می‏کرد. هر چند مدت طولانی در دوران کوری زندگی کرد ولی هرگز به دربار راه نیافت. از سوی دیگر، اسماعیلیان وی را هم¬کیش خود می‌خواندند و او نیز با صراحت آنها را رد نکرده، در نتیجه در بین مردم جایگاهی نداشت؛ با این شرایط زندگی می¬گذارد. وی برای این شرایط سخت زندگی¬اش شعری هم دارد.
از گردش چرخ واژگون می¬گریم / از جور زمانه بین که چون می¬گریم
با قد خمیده چون صراحی شب و روز / در قهقهه¬ام ولیک خون می¬گریم
در واقع او کار به کسی نداشت و مشغول کارهای علمی خودش بود نه تبلیغ علیه کسی داشت نه ترویج بی‌دینی می‌کرد و نه مرام و مسلک خاصی را ترویج می‌کرد. اما همیشه گروه‌ها و کسانی که عمله و مزدور جریان‌های تهدید و فشاراند، اصل شخص مخالف را برنمی‌تابند و قبول ندارند و حق حیات برای او قائل نیستند. از این‌رو همیشه یک رویه و سنت به کار برده‌اند و آن ترور و نابودی فرد مخالف بوده است. مهم این است که عاملان کشتار و قتل آدم‌های متحجر و بی‌فکر هستند. در سال‌های اخیر طالبان و داعش استخدام چنین آدم‌هایی و کار روی ذهن آنها و ذهن‌شویی آنها آنان را تبدیل به افراد انتحاری می‌کنند. در گذشته هم چنین نمونه‌هایی بوده است. به هر حال در سال 999ق، تعدادی از نیروهای مدعی مخالفت با امری شیرازی در شیراز به او حمله کرده و او را کشتند. وی در هنگام حمله مردم، این شعر را سروده و برای خواجه محمود دهداری که از دوستان صمیمی¬اش بود فرستاد:
نقص اگر دید ابوجهل، نبود آن ز نبی / عکس خود بود که در آینه¬ی احمد دید
کاملان بحر محیط¬اند و سگان جهّالند / کی شود بحر محیط از دهن کلب پلید
وی در سال 999ق در شیراز کشته و در آنجا دفن گردید.
امری در این دو بیت، مخالف و قاتلان خود را جاهل مثل ابوجهل می‌داند. ابوجهل در عصر حضور رسول خدا نتوانست از فضائل حضرت بهره‌مند شود و نقص خود را تکمیل کند، امروزه هم جاهلان از نخبگانی چون امری استفاده نمی‌کنند. اما نخبگان دریای با حیات و ماندگاراند و این دریا با دهان جاهلان سگ صفت ناپاک نمی‌شود. تجربه تاریخی هم نشان داده که امری شیرازی به نکویی نامش ماندگار شد ولی مخالفانش را کسی یاد نمی‌کند.
آثار به یادگار مانده
از ایشان چند اثر بر جا مانده است:
1. دیوان اشعار
2. رسالهای در ذکر و فکر
3. رسالهای در جواب مراة الصّفا
4. رسالهای در علم اعداد و اسرار نقطه
لازم است رسائل ایشان تصحیح و به چاپ سپرده شود. و دفتر در فکر است آثار مطلوب ایشان را آماده چاپ کند. اما دیوان اشعارش شامل اشعار زیبایی است که قطعه‌ای از آن نقل می‌شود.
امری در فن شاعری استاد کاملی بود و عالی شعر می‏سرود، به همین جهت در دربارِ صفوی راه یافته بود. دیوان اشعار ایشان را نیافتهام، امّا از «عشقنامه» حکیم ابوالقاسم امری که در ضمیمه دیوان حاجب شیرازی به اهتمام مهدی آصفی به چاپ رسیده، قطعه‏هایی را به خوانندگان گرامی تقدیم می‏کنم.
حکیم ابوالقاسم امری در «عشقنامه» که با نام ترجیع‏بند «نقطه عشق است» با یک رشته مباحثات علمی و فلسفی ثابت نمود که «نقطه‏ی عشق» تنها وجود مقدس حضرت امیرالمؤمنین است.
این ترجیع بند در 1315ق به اهتمام لطف‏ اللّه حسینی انجوی شیرازی در بمبئی به چاپ رسیده است.
مهدی آصفی همان «نقطه‏ی عشق» را در ضمیمه دیوان حاجب شیرازی به نام «عشقنامه» در سال 1372 به چاپ رسانده است. 3 قطعه از آن ترجیع‏بند را تقدیم عاشقان آن امام بر حق می‏کنیم:
«نقطهی عشق» شاه مردان است / هر که او را شناخت مرد، آن است
اوست اصل وجود موجودات / نزد آن کس که اهل عرفان است
این جهان اصل او و او فرع است / یا تن است این جهان و او جان است
عارف ذات پاکش آنکه نشد / نیست انسان که کم ز حیوان است
و آنکه عرفان او شدش حاصل / میتوان گفتنش که انسان است
اوست انسان عین شخص جهان / نور عین جمیع اعیان است
اَنا نقطه کلام آن شاه است / نقطهی اصل نام قرآن است
حرف از نقطه میشود پیدا / گرچه اصل کلام یزدان است
آنکه از سرّ نکتهی کرّار / آگه آمد عارف سخندان است
نقطهی تحت باء بسماللّه / شاه مردان علیّ عمران است
نقطهی عقل صدر مختار است / «نقطهی عشق» شاه مردان است
عین عشق آمده است عین علی(ع) / شین او نفس شاه مردان است
قاف کان حرف آخر عشق است / حقّ قسّام خُلد و نیران است
پس بدین وجه عشق عین علیست / نزد آنکس که اهل عرفان است
گر بدین وجه نیست معلومت / وجه دیگر شنو که اصل آن است
لام از شین بگیر و یا از قاف / کاین حساب صریح آسان است
پس ببین عشق را تو عین علی(ع) / که تن عشق را علی(ع) جان است
عشق چون شیر و اوست چون روغن / که در این شیر گشته پنهان است
روشنی چراغ عشق از اوست / ز آنکه او آفتاب تابان است
مهر اوج ولایت ای عارف / شاه مردان علی(ع) عمران است
«نقطهی عشق» او چو دید «امری» / که شهنشاه تخت امکان است
فاش گفت این سخن به اهل جهان / ز آنکه قولش دلیل و برهان است
نقطهی عشق چون هویدا شد / سرّ توحید آشکارا شد
***
نزد آنکس که صاحب دید است / سرّ توحید علم توحید است
علم توحید شرط تحصیلش / اوّل حال ترک و تجرید است
ترک و تجرید چون شود حاصل / اوسطش ای عزیز تفرید است
چون کند سالک این منازل طی / آخر آن مقام توحید است
علم توحید از کجا داند / آنکه از اهل شرک و تقلید است
آنکه در شرک ماند و در تقلید / بوی توحید نیز نشنیده است
پی به توحید عارفی بُرده است / کز خود و کاینات بُبریده است
رو، به یک وجه واحد آورده است / در دو عالم همان یکی دیده است
در گلستان وحدت و واحد / گُل وحدت به دست دل چیده است
بجز این گُل گُل دیگر هرگز / اندر این بوستان نبوئیده است
چون محمّد(ص) به برج کرده نظر / در دل اوّل جمال خود دیده است
ما رمیت خطاب از یزدان / چون فکنده است ریگ بشنیده است
غیر واحد ندیده موجودی / در جهان هر قدر که گردیده است
دامن از خار غیر و غیریّت / همچو مردان راه برچیده است
گشته در جمله عالم و آخر / یکی از هر دو کون بگزید است
پادشاهیّ ملک عالم را / داده و ملک فقر بخرید است
در بر افکنده خلعت شاهی / جامهی عاریت نپوشید است
تاج و تخت و خزائن دنیا / جمله زو بوده است و بخشید است
خوانده بر خویش آیهی «مُوتُو» / مرده و باز، زنده گردیده است
بود چون موت او ارادی از آن / زنده مانده است و حیّ جاوید است
بعد غیبت چو کرده است ظهور / نور بخش جهان چو خورشید است
کوشش از برای دین بوده است / بهر دنیای دون نکوشیده است
همچو مردان گذشته از تلوین / تخت تمکین مقام خود دیده است
کاملی این چنین در این عالم / پادشاه سریر توحید است
بَرِ توحید را از او بطلب / که بَرِ این درخت او چیده است
همچو او آب زندگی خورده است / آنکه حرفی از او نیوشیده است
ای خوش آن عارفی که از کف او / جام وحدت بصدق نوشیده است
گشته تاجر به نقد رایج خویش / نقد قلب کسی ندزدیده است
زادهی طبع خویش کرده روان / لاجرم قول او پسندیده است
کرده خُمخانههای عالم را / تهی و همچو خم نجوشیده است
همچو «امری» نگفته جز این حرف / هر که از سوز دل خروشیده است
نقطهی عشق چون هویدا شد / سرّ توحید آشکارا شد
***
شکر کز فیض فضلِ خیر انام / گشت ترجیع عشقنامه تمام
سرّ عشق و بیان اطوارش / گفته شد ز ابتدای این انجام
صاحب عصر داد توفیقم / که بیان کردم این خجسته کلام
چون شهنشاه عشق شورانگیز / کرد در قلب این شکسته مقام
آتشی در دلم فکند و بِبُرد / از تنم تاب و از دلم آرام
گشته از خود تهی چونی گفتم / آنچه نائی به من نمود اِعلام
من نیام نائی اوست ای همدم / به من این دم نمود او اِنعام
کرد خود سرّ خویش فاش و نمود / در میان این شکسته را به نام
نی کجا و بیان «نقطهی عشق» / خود نپوشید اگر لباس کلام
خود درآمد به صوت و حرف و بگفت / سرّ خود را به نزد خاص و عوام
ورنه چون من بیان کنم سرّش / عاجز از درک اوست چون افهام
عشق را هم نمود عشق و خبر / دادهاند انبیاء علیه‌السلام
اوّل دورهی زحل آدم / عشق آورد، در قعود و قیام
چون به خاتم رسید دور قمر / گشت در عقل سرّ عشق تمام
بعد از آن نور عشق کرد ظهور / در دل پاک اولیای عِظام
از شه اولیا سؤال از عشق / چون نمودند عاشقان کِرام
گفت: «ناراللّه است و موقده» است / داد شاه این خبر ز نصّ کلام
زده در قلب اولیای کبار / شاه عرش آشیان عشق خیام
داشت هر روز اسم و رسم دگر / به تقاضای اختر خودکام
تا در این دورهی زحل آمد / مر، ورا خاتم الولایت نام
«نقطهی عشق» را مدان اکنون / هیچ شخص دگر به غیر امام
«نقطهی عشق» صاحبالامر است / اوست ایمان ما و هم اسلام
شکر لله که نامهی «امری» / یافت از نام نامیش اتمام
یافت اتمام از دَمِ مولی / این سخن صبح جمعه در حمّام
اوّل ماه حاجیان این نظم / شد رقم بر صحیفهی ایّام
چون که تاریخ نظم این نظم است / نظم اینجا رسید پس به نظام
«نقطهی عشق» چون حضور نمود / در دل این شکستهی کم نام
مست از آن باده گشتم و دادم / به همه اهل عالم این پیغام
نقطهی عشق چون هویدا شد / سرّ توحید آشکارا شد
مآخذ
احمد رازی، امید، تذکره هفت اقلیم، تصحیح و تعلیقات و حواشی: محمدرضا طاهری (حسرت)، تهران، سروش، چاپ اول، 1387.
باقری بیدهندی، ناصر، دانشوران روشندل، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، چاپ اول، 1376.
بیگدلی، محمدرضا، و دیگران، معلولین نامدار ایران و جهان، بی‌جا، سازمان آموزش و پرورش استثنایی، بی‌تا.
حاج سید جوادی، سید کمال، اثرآفرینان، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، چاپ اول، 1377.
حسینی فسائی، حاج میرزا حسن، فارس‌نامه ناصری، تصحیح و تحشیه: منصور رستگاری فسائی، تهران، امیرکبیر، چاپ اول، 1367.
دانشنامه جهان اسلام، مقاله سیف اللّه صرامی، تهران، 1389، ج8، ص 37-38.
دایرةالمعارف جهان اسلام نوین، مقاله تکفیر به قلم ابراهیم کاراوان، ویراسته اسپوزیتو، ترجمه جمعی از مترجمین، ج2، ص 441-442.
دهخدا، علی‌اکبر، لغت‌نامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، چاپ اول از دوره جدید، 1373.
دیوان حاجب شیرازی به انضمام ترجیع‌بند «عشقنامه» حکیم ابوالقاسم امری، به‏کوشش مهدی آصفی، تهران، انتشارات جمهوری، چاپ اول، 1372.
رکن‏زاده (آدمیت)، محمدحسن، دانشمندان و سخن‌سرایان فارس، کتاب فروشی‌های اسلامیه و خیام، چاپ اول، 1377.
روحانی، سید حمید، بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی، قم، انتشارات اسلامی، 1375.
سید قطب، معالم فی الطریق، بیروت، 1978م.
شهید ثانی، الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة، به کوشش کلانتر، بیروت، 1983م.
شیخ مفید «داور»، مرآت الفصاحه «تذکره شاعران فارسی»، تصحیح و تکمیل: دکتر محمود طاووسی، نوید شیراز، چاپ اول، 1371.
صدر حاج سید جوادی، احمد، و دیگران، دایرةالمعارف تشیّع، تهران، نشر شهید سعید محبی، چاپ چهارم، 1380.
مشیر سلیمی، علی‌اکبر، سخنوران نابینا یا کوران روشن بین (شاعران کور)، تهران، مؤسسه مطبوعاتی فریدون علمی، چاپ اول، 1344.
نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی از آغاز تا پایان قرن دهم هجری، تهران، فروغی، چاپ دوم، 1361.
هدایت، رضا قلی خان، تذکره ریاض العارفین، تصحیح و تحشیه: نصرت اللّه فروهر، تهران، امیرکبیر، چاپ اول، 1388.

غیاث‌الدین شیرازی معروف به غیاثای حلوایی
غیاث‏الدین شیرازی توسط پدری عارف و سلیم‏‏ النفس تربیت شد و پس از رها کردن شغل شیرینی پزی یا حلواپزی(چون به غیات‏الدین حلوایی مشهور است) در بازار، به علم و عرفان و ادبیات روی آورد. چون اصفهان در دوره صفویه، پایگاه عالمان و فرهیختگان بود، از شیراز به آنجا کوچ کرد. در این شهر غریب مجبور بود به رغم نابینایی کارهای روزانه خود را مستقل و بدون مساعدت دیگران انجام دهد. آن دوره هنوز مباحثی مثل مناسب‏ سازی در مدیریت شهری وارد نشده بود، سرانجام وی برای کار شخصی به پشت بام رفت و از آنجا به پایین سقوط کرد و زندگی خود را بر سَر دانش و استقلال گذاشت.
درباره ایشان اطلاعات اندکی در دست است یا بهتر است بگوییم هنوز تحقیقات کافی و جامع درباره او انجام نیافته و آثارش تصحیح و احیا نگردیده است.
ولادت
غیاث‏الدین شیرازی معروف به غیاثا حلوایی فرزند صافی ، در شیراز متولد شد و در همانجا نشو و نما یافت . البته در مورد تاریخ تولد او چیزی ذکر نشده است. ولی او را از شخصیت‌ها و مشاهیر سده 11ق دانسته‌اند. می‌توان بر اساس قرائن حدس زد تولدش بین سال‌های 990 تا 1005ق بوده است.
در همان شهر به تحصیل علوم متداول پرداخت و عالمی قوی و ادیبی بزرگ و شاعری شیرین‌‌ زبان شد.
غیاث حلوایی یا غیاثا حلوایی یا غیاثای شیرازی گویا غلط مشهور است. چون در ادبیات فارسی یا عربی افزودن الف یا الف و یا به واژه‏هایی مثل غیاث بی‏معنا و مهمل است. مگر در کاربردهای مردم به صورت مشهور، ولی غلط به کار رفته است. درست آن غیاث‏الدین شیرازی و غیاث‏الدین حلوایی است. و نیز غیاث شیرازی و غیاث حلوایی کاربری مشهور نیست. شهرت او به حلوایی احتمالاً به دلیل این است که در حلواپزی کار می‏کرده است.
غیاث الدین حلوایی در اوائل عمر پیشۀ شیرینی‌‌پزی داشت و بعد‌‌ها به طریق دانش‌‌آموزی گام نهاد و مسیر علمی را تا حد عالی طی نمود و معروف به غیاث‏الدین شیرازی شد. ایشان که از شعراء و عرفای قرن یازدهم قمری است.
معاصران و سبک ادبی
او هم عصر با ملهمی، نظام دستغیب، نصرآبادی، و شاه حسین بهاری سیستانی صاحب کتاب‌‌های خیرالبیان و احیاء الملوک است. و با اینان معاشر بوده است. بعضی او را شاگرد میرزا نظام دستغیب دانسته‌‌اند.
غیاث‏الدین در غزل سرایی تبحری عالی داشت و در قصیدۀ سرایی مهارت فراوانی کسب کرده بود؛ ایشان عالمی فاضل، صوفی مشرب و گوشۀ نشین بود .
بیشترین قصیده‌‌ها و ترکیب بندهای غیاث‏الدین در ستایش ائمه اطهار(ع) و بزرگان روزگارش بوده است.
غزل‌‌های ایشان کوتاه و بدون تخلّص می‌‌باشد که به شیوۀ شاعران قرن دهم قمری است، وی با پیروی از بابا فغانی شیراز شعر می‌‌گفت.
نمونه‏ای از اشعار
موقع گونۀ درویش را منگر به چشم کم / که در قرب طلب آن رقعه‌‌ها آمد ز یزدانش
کجا با قدر درویشی برآید مسند شاهی / که دو دل بود از پرده‌‌داران شبستانش
چو مصحف پوست پوشان دیده‌‌ام بسیار کز ایشان / بدل سرّ الهی بوده و آیات سبحانش
توکل می‌‌سزد از بی‌‌نوای چشم و دل ‌‌سیری / که از تشویش نان کردست فارغ یاد منانش
کسی کاو پرنیان معنیش فرشست در خانه / چه باک از طعن خلقش گرچه باشد جامه خلقانش
کسی کز هر دو عالم صاف چون اصحاب صفه شد / نمی‌‌گنجد نبی هم در میان او و یزدانش
تو صافی شو که فیض از تست چون صورتگر چینی / که در جرم مصیقل رو نمود اشکال الوانش
اگر عادت سرای تن دو روزی شد به فرمانت / زدست‌‌ انداز آخر چون بخواهی دید ویرانش
تلافی خانۀ عقبی به فریادت رسد فردا / که خصمی با تو گر بد کرد فردا می‌‌رسد آنش
بیا تا صورت احوال تو یک یک سود روشن / ز مرگ آیینه‌‌یی در پیش نه آنگه فرو خوانش
برآ از پوست شاید لذتی از عمر خود یابی / که بادام مقرش نازکی باشد، دو چندانش
اگر خواهی که جان دوستی را پیکری گردی / مرنج از آنکه رنجاند ترا وزخود مرنجانش
حذرکن تا توانی از جمال شاهد زیبا / که پالغز مه و خورشید شد چاه زنخدانش
طرب را عیش گردد تلخ از لب‌های شیرینش / خرد را دست و پا گم گردد از سرو خرامانش
خیال عارض آیینه رویان زنگ کفر آرد / مکن در سینه همچون عکس در آیینه پنهانش
مجو از غیر حق یاری که درها برتو بگشاید / خلیل از غیر چون بگذشت شد آتش گلستانش
***
من و دل بهر صف‌‌آرایی مژگانی چند / عرض کردیم به هم چاک گریبانی چند
ای خوشا قید محبت که بخون دل خویش / یادگاری بنویسم به زندانی چند
یک گریبان چه کند با همه شوقی که مراست / مگر از سینه کنم طرح گریبانی چند
ای ترا طرۀ دستار به از طرۀ زلف / تو کجا و الم بی‌‌سرو سامانی چند
عشق را این همه آوازۀ شهرت زکجاست / چون ندارد به جز از کشور ویرانی چند
***
برخیز ای حریف که تا ناله سر کنیم / تحریک لب گشودن مرغ سحر کنیم
ما عندلیب زادۀ پروانه طینتیم / در بیضه مشق سوختن بال و پر کنیم
صد شکوه دارم از تو و یک آه زیر لب / این گفت‌‌و‌‌گوی را به همین مختصر کنیم
در طالع ستارۀ ما نیست این که ما / با آفتاب خویش شبی را سحر کنیم
***
دیوانه دل که سوخته و مبتلای تست / بیگانه منست ولی آشنای تست
کندم به نوک ناخن و هستم خجل ز تو / این سینه را که تختۀ مشق جفای تست
غمگین مشو که سوخته جانی، که بی‌‌غرض / تو در فنای اویی و او در بقای تست
یک گام در پیت ز غیوای کسی نرفت / حیران سایه‌‌ام که چسان در قفای تست
***
در کف چو نسخه‌‌ای ز رخ دلستان نهم / خورشید را چو فرد به غلط در میان نهم
درد تو عضو عضو کند انتخاب من / از نقطه‌‌های داغ بر او صد نشان نهم
خوش آنکه نامه رسد از دیار و من ز شوق / چشمی به روی قاصد و چشمی بر آن نهم
***
ما نسیم و بوی پیراهن به هم بگذاشتیم / سیر بستان را به باد صبحدم بگذاشتیم
گر رفتیم اندرین وادی پی ما بر ندار / کاندرین ره دوزخی در هر قدم بگذاشتیم
چون کتابی را که آید فال بد بر هم نهند / صفحۀ عالم گشادیم و به هم بگذاشتیم
***
ز بس که خاک سر کوی اوست دامنگیر / زمانه کرد بهره ذره‌‌اش دلی تسخیر
دلیل سنگدلی‌‌های آسمان این بس / که هم ز آه خودم می‌‌کند نشانۀ تیر
به دست بوس کس و ناکسش بباید ساخت / کسی که هست چو جام شراب صاف ضمیر
***
متاع من همه مهرست، کس ز ما نخرد / به دهر مفلس از آنم که کس وفا نخرد
صبا چو دستفروشان به هر درآید و کس / زبیم خوی تو بوی گل از صبا نخرد
***
آن گروهی که دل از خنجر دلبر کاوند / سینه را از پی بازیچه نیشتر کاوند
سر به سر نامۀ ‌‌ما شرح جگر سوختگی است / دود برخیزد اگر بال کبوتر کاوند
دیده بی‌‌اشک شد و می‌کنم از ناخن روی / چشمه چون خشک شود موضع دیگر کاوند
***
چنان در کاوش آن سردهم چشم گهرزا را / که افتد بخیه‌‌ها بر روی کار از موج دریا را
زشوق وعدۀ وصلت سودا چشم من گویی / که بردامان خود بسته بیاض روز فردا را
دلم سودای آن دارد که بیند یار را جایی / ز سر بیرون کند ای کاشکی سودای بیجا را
در کوی تو در به رخ هر دلشده بازست / آن بنده که مردود در تست ایازست
بگرفت دل هر که نظر کرد به زلفت / دلگیر بود در نظر آن شب که درازست
***
بسوخت باد چو او دامن نقاب گرفت / گداخت آینه تا از رخ تو تاب گرفت
ز بعد مرگ به من دست یافت آسایش / فغان که بخت مرا عاقبت به خواب گرفت
***
ای چو قضای خدا زلف سیاهت رسا / وی دل تسلیم‌‌جو، داده رضا بر قضا
آه چه درد است این، وای چه نزدیکیست / از دل ما تا بتو، وز دل تو تا به ما
***
با او پیام ما به رسول و صبا نبود / این رسم در قلمرو مکتوب ما نبود
از بس که شور بختی ما بود بر زبان / درخانه‌‌ای نبود که شوری ز ما نبود
***
از درش دور فتادیم نماند آری / دوستی را که بود چشم جهانی از پی
***
هوا پرست نشد سیر از جهان، که حباب / به بحر دوخته چشم، و تهی بود از آب
***
عشق آن چاک که بر پیرهن یوسف زد / پرده‌‌ای بود که از کار زلیخا برداشت
***
هر تار زلف جانان باشد شب درازی / کو آن کسی که می‌‌گفت: یکشب هزار شب نیست
***
خدا ترا و مرا از بلا نگهدارد / ترا ز درد، و مرا از دوا نگهدارد
***
زمانه کوه بلا را نظیر می‌‌طلبید / غبار خاطر عاشق ز گرد راه رسید

غیاث‏الدین در سال 1030، از شیراز به اصفهان یعنی پایتخت ایران مهاجرت نمود و در طبقه دوم دارالشفای شهر اصفهان که در جنب قیصریه بود، حجره‌‌ای گرفت و در آن ساکن شد، علما، مخصوصاً ادیبان اصفهان به گردش حلقه زدند و با ادبای شهر مأنوس گردید و پایگاه اجتماعی خوبی در اصفهان به دست‌‌ آورد.
نابینایی
در سال‌‌هایی که ساکن اصفهان شد، به دلیل شیوع مریضی آبله در اصفهان غیاث‏الدین هم بی‌‌نصیب نماند و پس از ابتلاء به آبله، چشمان خود را از دست داد.
بیماری آبله چنان به جان غیاث‏الدین افتاد که به سرعت او را از نعمت بینایی به‌‌طور کلی محروم کرد. وی دربارۀ بیماری و نابینایی‌‌اش چنین سروده است.
ای فلک بنگر که در سامان کدام افزون‌‌تریم / از تو اختر، وز بیابان ریگ، و از ما آبله
درباره ناخشنودی از کمک دیگران، به آبله تمثیل می‌‌آورد و چنین می‌‌سراید:
درهم شد کار گرچه، همچون زرهم / از خلق زمانه قطع امید نهم
ممنون نیم از ناخن تدبیر کسی / چون آبله خود به خود گشاید گرهم
تألیف
از غیاث‏الدین حلوایی(غیاث‏ شیرازی)، دیوان اشعاری باقیمانده است که شعرهای آن شامل قصیده، ترکیب‌‌بند، ساقی‌ نامه، غزل، قطعه و رباعی است و در مجموع شامل حدود 3000 بیت شعر است.
یک نسخه از این دیوان در کتابخانه موزۀ انگلستان به شماره Or299 دیده شده است.
یک نسخه از این دیوان در کتابخانه مجلس به شماره 3033 موجود است.
و یک نسخه از این دیوان در کتابخانۀ آستان قدس رضوی به شماره 932 نگهداری می‌‌شود.
غیر از این اثر، کتاب و رساله دیگری از او گزارش نشده است.
وفات
ایشان سال‌‌هایی از عمرش به نابینایی گذشت، ولی کارهای شخصی خودش را به کسی محول نمی‌‌کرد؛ بلکه خودش انجام می‌‌داد. این رفتار او درس و الگوی سودمندی برای روشندلان است. یکی از موضوعات مهم که امروزه توسط روان‏شناسان و جامعه‏شناسان مطرح شده، استقلال روشندلان در اجرای امور روزانه خودش است.
وی در اواخر عمر چنین سرود:
بازم ز عکس روی تو کاشانه پر شده است / از نور شمع خلوت پروانه پر شده است
دیدم به خواب شب که به من داد ساغری / تعبیر قتل ماست، که پیمانه پر شده است
چو مرگم شد یقینت لطف‌ها کردی دهند آری / مریضی مردنی را آنچه در دل آرزو دارد
وی در حدود سال 1040ق زمان حکومت شاه صفی (حکومت 1038-1052ق)، که در اصفهان زندگی می‌‌کرد با وجود نابینایی، برای انجام کارهای شخصی، شبی به پشت‌‌بام منزلش می‌‌رود و از آنجا به پایین سقوط می‌کند و جهان را وداع می‌گوید.
ای ز تو صبح مرا صورت شام دگر / کام نیالوده‌‌ام بی تو به کام دگر
نالۀ من گوش کن، ورنه بده رخصتم / چشم به راه من است، حلقه دام دگر
همره نعشم بیا، تا به سر تربتم / با تو غنیمت بود یک دو سه گام دگر
مآخذ
آذر بیگدلی، لطفعلی بیک ، تذکره آتشکده، تهران، روزنه، اول 1377.
بیگدلی، دکتر محمدرضا؛ محمدزاده، منصور؛ و شمس ملایری، حسین، معلولین نامدار ایران وجهان، بی¬جا، سازمان آموزش و پرورش استثنایی، بی¬تا.
رکن¬زاده (آدمیت)، محمدحسین، دانشمندان و سخن سرایان فارسی، تهران، کتابفروشی‌های اسلامیه و خیام، اول 1340.
شیخ مفید «داور»، تذکره مرآت الفصاحه (تذکره شاعران فارسی)، تصحیح و تکمیل: دکتر محمود طاووسی، شیراز، نوید شیراز، اول 1371.
صدر حاج سید جوادی، احمد؛ فانی، کامران؛ و خرمشاهی، بهاءالدین، دایرةالمعارف تشیّع، تهران، نشر شهید سعید محبی، اول 1376.
صدیق حسن خان، سید محمد بهادر، تذکره شمع انجمن، تصحیح و تعلیق؛ دکتر محمدکاظم کهدویی، یزد، دانشگاه یزد، اول 1386.
صفا، دکتر ذبیح¬اللّه ، تاریخ ادبیات در ایران و قلمرو زبان فارسی از آغاز سدۀ دهم تا میانه سدۀ دوازدهم، (شاعران پارسی‌گوی)، تهران، نشر اندیشه، هفتم 1373.
طهرانی، آقا بزرگ، الذریعه الی تصانیف الشیعه، دارالأضواء، بی‏تا.
مدرس، میرزا محمدعلی، ریحانة الادب، ج4، تهران، خیام، چاپ چهارم، 1374
مشیر سلیمی، علی¬اکبر، سخنوران نابینا یا کوران روشن بین (شاعران کور)، تهران، مؤسسۀ مطبوعاتی علمی، اول 1344.
نصر آبادی، میرزا محمد طاهر، تذکرة نصر آبادی، با تصحیح، وحید دستگردی، تهران، کتابفروشی فروغی، بی‏تا.

شفیعا شیرازی
شفیعا پراشکفتی شکفتی متخلص به اثر و معروف به شفیعا شیرازی یا شفیعا اعمی شیرازی از شاعران مشهور سده 12ق است. تاریخ تولدش دقیقاً معلوم نیست و ذکر نشده است.
او در دوره صفویه در شیراز می‏زیست. با تلاش و کوشش توانست به مدارج عالی ادب فارسی برسد. اشعار او ملاحت و جذابیت خاصی دارد به همین دلیل در شبه قاره و آسیای میانه طرفدارانی از بین نخبگان داشته است. امید است روشندلان عزیز در این دوره با تأسی به او بتوانند سرنوشت مطلوبی برای خودشان رقم زده و به کمالات بلند معنوی و علمی برسند.
تولد و نابینایی
آخوند شفیعا اعمی متخلص به «اثر» در روستای «پراشگفت» از توابع کوه مره که در 75 کیلومتری شیراز واقع شده است، چشم به جهان گشود. این روستا در مسیر شیراز به کازرون و در منطقه‌ای کوهستانی و دارای رودخانه‌ای به نام قره‌آغاج است.
پدرش در همان سال‌‌ها به شیراز مهاجرت نمود و ایشان در شیراز پرورش یافت، او به تماشای جهان با چشمان کودکانه نشسته بود که مریضی آبله اجازه تماشای جهان به وسیله چشم سر را به او نداد.
وی در 9 سالگی بر اثر بیماری آبله هر دو چشم خود را از دست داد ولی دیده جانش چنان باز شد که به ادامه تحصیل پرداخت، شاعری نام‌‌آور در عصر خود شد.
مهاجرت به اصفهان و لار
اثر در زمان شاه حسین صفوی، آخرین پادشاه از سلسله صفویان، می‌‌زیست. وی به اصفهان سفر کرده بود، و در زمان حمله افاغنه به ایران، ایشان به روستایی در جنوب شیراز به نام «لار » رفت و در آنجا ساکن شد.
اثر به لحاظ چهره زیبا نبود، بلکه نازیبا نیز بوده است. ولی هنگامی‌‌که لب به سخن باز می‌‌کرد چنان استادانه، فصاحت و بلاغت کلام را رعایت می‌‌کرد و عالی سخن می‌‌راند که همه اهل مجلس را شیفته کلامش می‌‌کرد، به طوری که ناخواسته به تحسین وی می‌‌پرداختند.
ایشان درباره بنای که سلطان حسین صفوی بنا کرده بود، ماده تاریخی آن را چنین سرود:
آسمان بر آستانش سر فرود آورد و گفت / بارگاه خسروی، تاریخ این عالی بناست
در حروف ابجدی، دو کلمه «بارگاه خسروی»، عدد 1106 است که تاریخ اتمام آن بنا است.
و همچنین در تاریخ فوت علامه محمدباقر مجلسی این شعر را سروده است.
از اثر، تاریخ جستم عقل گفت / قدوه‌‌ی اهل یقین رفت از میان
به حروف ابجدی «قدوه‌‌ی اهل یقین رفت از میان» عدد 1110 می‌‌شود، در صورتی که علامه مجلسی در سال 1111 فوت شده است. وی در این شعر با یک عدد کمتر فوت علامه مجلسی را بیان کرده است.
فوت
اثر شیرازی تا آخر عمر در «لار» ماند و در همانجا فوت نمود. در تاریخ فوتش اختلاف نظر است، ولی آنچه معلوم است، ایشان در سال 1125 زنده بود.
بعضی تاریخ فوت ایشان را 1113 نوشته‌‌اند، بعضی 1121 ذکر کرده‌‌اند، صدیق فوت وی را بعد از 1120 دانست .
امّا آنچه به واقعیت نزدیک‌‌تر است، این است که ایشان در حمله افاغنه به ایران که در سال 1125، در زمان سلطان حسین صفوی بود، زنده بودند و به «لار» رفتند و در آنجا تا پایان عمر بودند.
پس ایشان سال 1125 زنده بود و بعد از آن فوت شده است، و ما تاریخ دقیق فوت ایشان را نیافته‌‌ایم.
دیوان و نمونه اشعار
دیوان اشعار ایشان دارای 1800 بیت شعر است. نسخه‌‌ای از این دیوان در کتابخانه مجلس شورا و نسخه‌‌ای در کتابخانه موزه انگلستان وجود دارد.
شعرهایش ساده و روان است، و غزلیاتش بیشتر متضمن نکات عرفانی و اجتماعی است.
غزل
ز بهر شکر تنهائی به مردم آشنایی کن / درآور بزم الفت یاد ایام جدائی کن
مبادا نیم جو منت‌‌پذیر دوستان گردی / خدا ناکرده هرجا احتیاج افتد گدائی کن
به قدر دردمندی با تو باشد ربطشان چسبان / اگر باور نداری خویشتن را مومیائی کن
به هر کاری که رو داد امتحان دوستان کردی / اثر عبرت اگر نگرفته‌‌ای باز آشنائی کن
***
عیش مرا در جهان هیچ سرانجام نیست / باده به صد خون دل گر برسد جام نیست
حرمت پیرمغان بر همه کس لازم است / سر زده داخل مشو، میکده حمام نیست
نعمت مخصوص را مرتبه دیگر است / دوزخیان را بگو، قهر خدا عام نیست
ایکه طمع کرده است بسته دنیا ترا / تن به مشقت مده دانه در این دام نیست
بی‏تو نشد روزیم وقت خوشی در جهان / صبح غریب ترا پای کم از شام نیست
پیش خدا کی کند عرض تمنی اثر / جود کرم‌‌پیشه را حاجت ابرام نیست
***
مهیا از طمع تا چند سازی برگ عشرت را / به آب روی چه می‏شویی ز دل‌‌گرد کدورت را
به صورت معنی انسان میسر کی شود زاهد / مبند از جبه و دستار برخود آدمیت را
به این هیأت ندیدم صورتی بر صفحه‌‌ی هستی / پی تحقیق گردیدم سراپا علم هیئت را
عصا را بر کف از سنگینی عمامه می‌‌گیرد / به دوش دیگران زاهد کشد بار شریعت را
ندارد بهره‌‌یی از نعمت فقر و فنا زاهد / به دندانش نخواهد زد فلک سنگ قناعت را
صفا ترک ریا بخشد نه تجدید وضو زاهد / بآب از جبهه نتوان شست هرگز گرد نکبت را
اثر دست ندامت کی به دندان می‌‌گزد زاهد / عزیز از کاسه لیسی دارد انگشت شهادت را
***
روی شکفتگی گل عیشم ندیده است / صبحم سیاهروز چو سنبل دمیده است
از طبع من مجو سرو برگ شکفتگی / کلکم زبان به تیغ خموشی بریده است
خون از زبان خامه چو شنجرف می‌‌چکد / در شکوه بس که درد به جانم رسیده است
از شوخ طبعی خنک اهل روزگار / دایم دلم سیاه چو سرما گزیده است
تا زنده‌‌ام غم تو نگردد ز من جدا / مانند روح در همه اعضاء دویده است
سیلاب اشکم از سر کویت نمی‌‌رود / خون بسته می‌‌شود به زمین تا چکیده است
خود را اثر چو سرمه به میزان هر نظر / سنجیده‌‌ام، فرو تنیم نور دیده است
***
به هیچ چیز منه دل در این سرای سپنج / که عاقبت نبود حاصلت به جز غم و رنج
به قصر عشرت و ایوان عیش شاهان‌‌بین / که زاغ نغمه‌‌سرا گشت و جغد قافیه‌‌سنج
بسی نماند که آید خزان، غرور نگر / که لاله بس نکند از دلال و غنچه ز غنج
کمین حادثه‌‌یی هست در کمینگه تو / هزار حلقه و هر حلقه‌‌یی هزار شکنج
نشان سنگ جفا می‌‌شود اثر به جهان / عروس دهر به هر کس که زد به مهر ترنج
***
دل صاف می‌‌کند ز مدورت ایاغ صبح / می‌‌افگند سیاهی شب را ز داغ صبح
تا آسمان ز عکس قدح گل شکفته است / رنگین‌‌تر است مجلس مستان ز باغ صبح
وا شد دلم ز فیض صبوحی در این بهار / آشفتگی به خواب نبیند دماغ صبح
خواهم شبی که مست شراب جنونم شوم / خندم به روی ساغر و گیرم سراغ صبح
سوزد ز رشک مجلسم امشب فلک، اثر / مینا فتیله ساخته از بهر داغ صبح
***
شب که یادت مجلس افروز دل بی‏تاب بود / از هجوم گریه‌‌ طوق گردنم گرداب بود
دیدمش سرمایه‌‌ی حسنی به جز ابرو نداشت / باقی از آثار این مسجد، همین محراب بود
صبح پیری شد سفید و غفلت ما کم نشد / کاش بیداری نصیب ما به قدر خواب بود
پاک طینت برنمی‌‌آید به رنگ عارضی / از لباس رنگ عاری طبع ما چون آب بود
شب بخوابم می‌‌نماید آنچه پیش آید به روز / بیغمی در ملک غفلت هم اثر نایاب بود
***
شعرهای پراکنده
از عارضش دمید خطی همچو مشک ناب / یعنی که شد به سنبله تحویل آفتاب
***
بی‌‌نفس بد آسوده به دنیا نتوان شد / فریاد سگ افسانه آرام شبان شد
***
پرپروئی که میگشتم اسیر حسن آوازش / نباشد رشته جان قابل ابریشم سازش
***
به هر محفل حدیث می‏پرستی در میان دارم / به رنک شمع هر آبی که خوردم بر زبان دارم
***
بکیش هوشمندان خود نمائی هست منظورم / کسی آگه نباشد چون کمان حلقه از روزم
فارسنامه
صاحب فارسنامه چند قطعه زیر را از او نقل کرده است:
ظاهر هرکس که سنجیدم به میزان نظر / داشت با باطن همان نسبت که رو با آستر
این قطعه را در مسافرت به قریه پراشکفت سروده است:
شبی چون بخت عشاق از سیاهی / به معنی صورت قهر الهی
چنان بود آن شب احوالم پریشان / که سوداگر به کشتی روز طوفان
دلم را از وطن شوق جدایی / ملول از شهر همچون روستائی
جنونم عاقبت کرد از غم آزاد / نوید عشرتم از پرده در داد
به رفتن چون مهیا گشت کارم / شد از خیل اجل اسبی دچارم
چو مرغی کز قفس چشمش هویداست / دلش از رخنه پهلوش پیداست
چو ریگ وقت ساعت آن سبک پی / به هر ساعت کند یک گام را طی
غرض کز صبح تا شام آن معطل / تردد می‌‌کند در گام اول
به دست و پا زدن مانند جولاه / به این مرکب بریدم رشته را
رسیدم در دهی کز خوش هوایی / کند در دیده خاکش توتیائی
بهشتی از طراوت سبز و خرم / همه چیزش فراوان غیر آدم
در آن ده داشتم چون پیر کنعان / به یاد آشنا حالی پریشان
ز تنهایی دریدم جامه برتن / نهادم همچو آتش رو به گلخن
به این نیت چو در دل بستم احرام / غلط کردم ره گلخن به حمّام
نباشد احتیاج ستر عورت / که دارد جامه‌‌دا‌‌ری همچو ظلمت
در این ظلمت‌‌سرا نتوان به پا تاخت / ره گور است باید سر قدم ساخت
چو دهلیز تفنگ از راه بینه / رهی باریک تا پای خزینه
ز روزن بس نشسته روی آن گرد / به آب وی تیمم می‌‌توان کرد
پی غسل آنکه روی آورد به این در / کند بعد از جنایت خاک بر سر
در او میل نشستن هر که فرمود / نشیند تا کمر چون دیگ در دود
در او نتوان ز تاریکی نشستن / کنی گر شعله‌‌ی خورشید روشن
بود زین کهنه بنیاد زمانه / دری باز از فراز نوره خانه
نوشته بر درش استاد این فن / بباید کندن و بر باد دادن
ز قحط سنگ‌‌پا باید در آن طاق / چو وقت نزع سودن ساق بر ساق
معاذ‌‌اللّه از آن دلاک ناشی / که سربازی است پیشش سر تراشی
چو گوش آن کس که دلاک آیدش پیش / به هر دو دست چسبد بر سر خویش
شکافد فرق را با تیغ گلگون / که آرد موی را از ریشه بیرون
نیاید از کف او قبضه بیرون / به هم چسبیده دست و تیغش از خون
به زخمش پنبه می‌‌باید فراوان / در آن سودا نه سر ماند نه سامان
به خارج بود نهر با صفائی / چو نهر آینه گیتی نمائی
که هر کس جان برد بیرون زحمام / ز غسل توبه‌‌اش شویند اندام

دیدگاه‌ها

تذکره شعر انجمن
با اینکه در خردسالی چشمش از آبله بی‏نور گشت؛ اما چراغ بصیرتش روشنی کامل داشت. بینندگان می‌‌گویند بسیار کریه‌‌ منظر بود؛ اما هنگام نطق مجلسیان را شیفته حسن کلام خود می‌‌ساخت. بعد از سال 1120 فوت نمود. این چند بیت از دیوان اوست:
رشته‌‌ی طول آمل تار و جهان طنبور است / چقدر بر سر این کاسه‌‌ی خالی شور است
***
ز آبِ گلستان آموخت شوقم جانفشانی را / به پای نونهالان صرف کردم زندگانی را
خط کرد ظاهر آن دهن غنچه رنگ را / در کار بود حاشیه این متن تنگ را
دوستان را کسوت تجرید می‌‌پوشد خدا / شاه می‌‌بخشد به خاصان خلعت پوشیده را
ز خلوت خانه خود گوشه درویش محزون را / چنان باشد که گیرد پادشاهی ربع مسکون را
نسازد حق‌‌شناسان را مقید زیور دنیا / ز انگشت شهادت دست کوتاه است خاتم را
اثر آخر به زلف پر فن او نقد جان دادم / امانت دار خود کردم ز نادانی پریشان را
رکن زاده
پدرش اهل پراشکفت بود و خودش به تصریح صاحب تذکره شمع انجمن در شیراز متولد شده، ولی شیخ محّمدعلی حزین که با او معاصر و دوست بوده تولد او را در پراشکفت می‌‌داند و می‌‌نویسد: در 9 سالگی نابینا شد معذلک تحصیل کرد تا از مشاهیر شعرای عصر خود شد و مدتی در اصفهان و فارس با او حشر و نشر داشته و آن طور که متذکر شده آدم بسیار خوش خلق و سبک روحی بوده است.
آقای علی‌‌اصغر حکمت که از دانشمندان و رجال معاصر است، اخیراً رساله‌‌ای به زبان فرانسه در شرح حال این شاعر نابینا نوشت و در اکتبر 1957 در دهلی‌‌نو چاپ شده است. وی نوشت: شرح حال زندگی این شاعر مانند سایر شعرای معاصرش شناخته نشده است.
چنانکه میرغلامعلی آزاد و شیخ محمدعلی حزین نوشته‌‌اند مخصوصاً حزین که با او هم عصر بود، در دهکده پراشکفت در نزدیکی شیراز متولد و در جوانی به علت ابتلاء به مرض آبله کور شده است، سفری به اصفهان رفته است و با میرزا طاهر وحیدالزمان وزیر سلطان ملاقات کرده، حزین او را در اصفهان دیده است، نوشته‌‌اند که در 1113 فوت شده اما این تاریخ صحیح نیست، زیرا که از نامه‌‌ای که به کربلائی علی‌خان، حاکم فارس نوشته معلوم می‌‌شود که در 1123 زنده بوده است.
همچنین در 1125 هنگام هجوم افغانیان به ایران زنده بوده و به لار رفت (لار، قصبه‌‌ای است در جنوب غربی شیراز و این شهر غیر از شهر لار است) و بنابر روایت حزین در همین قصبه وفات یافته است.
سپس چند قطعه زیر را از او آورده است:
بپرس از دل من رمز آشنایی را / شکستگی است محک نقد مومیائی را
خموش باش چو زاهد کند مذمت عشق / که حرف خویش جوابست روستائی را
ز مدح خویش زبان جمله خلق می‌‌بستند / توّهم صله‌‌گر بود خودستائی را
***
به عمر خضر تا بینم رخ جانانه خود را / پر از آب بقا می‏خواستم پیمانه خود را
***
دادیم به زلفش دل پردرد و فغان را / بستیم به این دسته‌‌ی گل رشته جان را
دارند گمان خلق که زر قوّت بازوست / افزون نکند نقش طلا زور کمان را
در راه توکل چه کنی سنگ قناعت / جویند اثر نابلدان سنگ نشان را
***
فلک از رشک نگذارد به حال هم دو همدم را / به سنگ از یکدیگر سازد جدا بادام توأم را
***
می‌‌کند بیدار اشک از خواب غفلت دیده را / آب بخشد سرفرازی نرگس خوابیده را
***
ندارند اهل دل ذوقی اگر باشند دور از هم / چو موج بحر می‏آیند سرمستان به شور از هم
به بزم وصل پیوسته از راه سیه‌‌روزی / من و آن بی وفا امشب در میان بودیم و دور از هم
***
به چندین رنگ روید داغ حسرت از غبار من / گل صد آرزو بر سر زند خاک مزار من
***
صید حسنش نشوم تا بود از خط ساده / وعده‌‌ی عاشقی من به بهار افتاده
***
به فریادم رسد یارب حریف نغمه‌‌پردازی / زند زخم دلم را بخیه از ابریشم سازی
***
دلم گرفت ز زاهد کجاست مینائی / فسرده است مرا طرفه خشک سرمائی
***
برای معنی رنگین طلب کن لفظ مأنوسی / که در فهمش نباشد حاجت فرهنگ و قاموسی
در تاریخ فوت ملا محمّدباقر مجلسی دوم گفته است:
رفت سوی خلد از این دیوان سرا / باقر علم آفتاب فضل و شأن
از تصانیفش اساس شرع و دین / هست محکم تا بود باقی جهان
از اثر تاریخ جستم عقل گفت / قدوه‌‌ی اهل یقین رفت از میان

مفردات ذیل نیز در کتاب «مترادفات فارسی» تألیف محمّد پادشاه هندی(مؤلف فرهنگ آنَنْدراج) به نام اثر ضبط است.
همیشه گرم چو طنبور بود صحبت ما / بگشت بی سر خر کوک ساز عشرت ما
***
جدا از خود نشستم آنقدر تنها بیاد او / که با خود رو برو خوردم نشناختم خود را
***
رشته طول امل تار و جهان طنبور است / چقدر بر سر این کاسه خالی شور است
***
به خانه ما حضری کز تو میهمان بیند / جواب حاضری از پیشخدمتان بیند
***
کرده مژگان و نگاهش دست در قتلم یکی / نا مسلمان تیغ بر بالای کافر می‌‌زند
***
مرا بر دل غباری نیست از خاک فراموشان / که بی‌‌مانع در آنجا می‌‌توان خاکی به سر کردن
***
هر کس اثر نوائی از شغل خود بیند / چسبد بدست و دندان بر کار خود چونانی
***
نماید هر که چون مسواک جمعی را پرستاری / کنند اهل دعا با دست و دندانش نگهداری

سلیمی
شیخ محمدعلی حزین که با او معاصر و دوست بوده، تولد او را در پراشکفت می‌‌داند و می‌‌نویسد: در 9 سالگی نابینا شد. با وجود نداشتن چشم به تحصیل بعض مراتب علمی روی آورد، و از مشاهیر شعرای عصر خود شد. مدتی در اصفهان و فارس با او حشر و نشر داشته و آن طور که متذکر شده‌‌، آدم بسیار خوش خلق و سبک روحی بوده است.
مؤلف «شمع انجمن» کوری چشم ایشان را از ابتلاء به مرض آبله می‌‌داند و می‌‌نویسد: در خردسالی چشمش از آبله بی‌‌نور گشت، اما چراغ بصیرتش روشنی کامل داشت. بینندگانش می‏گویند بسیار کریه منظر بود، اما هنگام نطق مجلسیان را شیفته حسن کلام خود می‌‌ساخت و در سنه 1120 فوت نمود.
جناب علی‌اصغر حکمت استاد ممتاز دانشگاه تهران رساله‌‌ای به زبان فرانسه در شرح ‌‌حال این شاعر نابینا نوشت و در اکتبر 1957 در دهلی‌‌نو چاپ شد. که مفادش از این ‌‌قرار است: شرح حال زندگی این شاعر مانند سایر شعرای معاصر شناخته نشده، نامش در تذکره‌‌های ذیل آمده است:
تذکره میرغلامعلی آزاد ـ ‏شمع انجمن‏ـ، مرآة الفصاحة تألیف مرحوم شیخ مفید داور استاد فرصت الدوله، ـ شکرستان فارس، تألیف شعاع‌‌الملک‏ ـ فارسنامه ناصری، تذکرة المعاصرین حزین (متوفی 1181ق(.
چنانکه میرغلامعلی آزاد و شیخ محمدعلی حزین نوشته‌‌اند مخصوصاً حزین که با او هم عصر بوده، نوشت، وی در دهکده پراشکفت متولد و در جوانی به علت ابتلاء به مرض آبله کور شده. سفری به اصفهان رفته است با میرزا طاهر وحید الزمان وزیر سلطان ملاقات کرده. حزین او را در اصفهان دیده است.
بعضی نوشته‌‌اند که در 1113 فوت شده اما این تاریخ صحیح نیست، زیرا از نامه‌‌ای‌‌ که به علی‌‌خان حاکم فارس نوشته ثابت می‌‌شود که در 1123 زنده بوده است.
و همچنین در سال 1125 هنگام هجوم افغانیان به ایران زنده بوده و به لار گریخت و بنا به روایت حزین در همین قصبه وفات یافت .
اشعار ذیل از اوست:
توانی در دل من کرد تخمین داغ حرمان را / به علم رمل بشماری، اگر ریگ بیابان را
ضرور است از پی تریاک خوردن جرعه آبی / گوارا می‌‌کند می، تلخ کامی‌‌های دوران را
***
نگیرد بخت دانا دامن صبح فراغت را / چو روز و شب حضوری نیست با هم عقل و دولت را
***
به کیش هوشمندان خود نمائی هست منظورم / کسی آگه نباشد چون کمان حلقه از روزم
***
در تاریخ عمارتی که از بناهای شاه سلطان حسین صفوی بوده سروده است:
حبّذا طالار شاهنشاه گردون بارگاه / کز فلک لاف بلندی پیش طاقش بد نماست
گر طلا و لاجورد انجم و افلاک را / حل نمایند از برای زینت آن نارسا است
حوض آن از جدول آئینه باشد روح بخش / نبض آب زندگی در دست آن فواره‌‌هاست
شد از آن نام همایونش سرای میمنت / کز سعادت خسرو اسلام را خلوت سراست
چون مشرّف شد باتمام این بنا تاریخ او / از اثر جستم که مدّاح شه از صدق و صفاست
آسمان بر آستانش سر فرود آورد و گفت / «بارگاه خسروی» تاریخ این عالی بناست
عیش مرا در جهان هیچ سرانجام نیست / باده به صد خوندل گر برسد جام نیست
حرمت پیرمغان بر همه کس لازم است / سر زده داخل مشو، میکده حمام نیست
نعمت مخصوص را مرتبه دیگر است / دوزخیان را بگو، قهر خدا عام نیست
ایکه طمع کرده است بسته دنیا ترا / تن به مشقت مده دانه در این دام نیست
بی تو نشد روزیم وقت خوشی در جهان / صبح غریب ترا پای کم از شام نیست
پیش خدا کی کند عرض تمنی اثر / جود کرم‌‌پیشه را حاجت ابرام نیست
مآخذ
آقا بزرگ تهرانی، الذریعه الی تصانیف الشیعة، قم، اسماعیلیان، بی‏تا.
باقری بیدهندی، ناصر، دانشوران روشندل، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، چاپ اول، 1376.
بیگدلی، دکتر محمدرضا؛ محمدزاده، منصور؛ و شمس ملایری، حسین ، معلولین نامدار ایران و جهان، بی¬جا، سازمان آموزش و پرورش استثنایی، بی¬تا.
حاج سید جوادی، دکتر سید کمال، اثرآفرینان، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، چاپ اول، 1377.
حسینی فسائی، حاج میرزا حسن، فارس¬نامه ناصری، تصحیح و تحشیه: دکتر منصور رستگار فسائی، تهران، امیرکبیر، چاپ اول، 1367.
رکن¬زاده (آدمیت)، محمد¬حسن، دانشمندان و سخن¬سرایان فارسی، ج1، تهران، کتاب¬فروشی¬های اسلامیه و خیام، چاپ اول، 1377.
صدر حاج سید جوادی، احمد؛ فانی، کامران؛ و خرمشاهی، بهاء¬الدین، دایرة¬المعارف تشیّع، تهران، نشر شهید سعید محبی، چاپ چهارم، 1380.
صدیق حسن خان بهادر، سید محمد، تذکره شعر انجمن، تصحیح و تعلیق دکتر کاظم کهرویی، یزد، دانشگاه یزد، چاپ اول، 1386.
صفا، دکتر ذبیح¬اللّه، تاریخ ادبیات در ایران، و قلمرو زبان فارسی از آغاز سده دهم تا میانه سده دوازدهم، (شاعران پارسی گوی)، تهران، نشر اندیشه، چاپ هفتم، 1373.
مشیر سلیمی، علی¬اکبر، سخنوران نابینا یا کوران روشن‏بین (شاعران کور)، تهران، مؤسسه مطبوعاتی فریدون علمی، چاپ اول، 1344.

انور شیرازی
در طول تاریخ منازعات بین حکمرانان و پادشاهان و سلسله‌های حکومت‌گزار، موجب معلولیت عده‌ای شده است.
حکمران جدید با قساوت تمام، مدیران و رهبران پیشین را از دم تیغ آخته می‌گذراند. البته حاکمانی بوده‌اند که به جای انتقام و خون‌ریزی از تجربه رهبران پیشین برای سازندگی کشور استفاده می‌کردند ولی این¬گونه افراد اندک بوده‌اند. رسول اکرم(ص) از جمله رهبرانی است که پس از فتح مکه به جای انتقام‌گیری و کشتن افرادی مثل ابوسفیان، نه تنها آنها را نکشت بلکه اعلام کرد، مردم مکه می‌توانند به خانه بزرگان و سران قریش پناه برده و از هرگونه تعرضی در امان باشند. اما متأسفانه در تاریخ چند سده‌ی ایران، با آمدن زندیه افشاریه قلع و قمع شدند، با آمدن قاجاریه، زندیه را با تیغ برهنه بدون هیچ محاکمه و رسیدگی، خشک و تر را با هم از بین بردند، وقتی پهلوی آمد، قجرها را از میان برداشت، عده‌ای در زندان، عده‌ای در تبعید و دیگران هم کشته شدند. در همه‌ این مقاطع، انتقام‌گیری با توجیه اینکه اینان به مردم ظلم کرده‌اند و اموال مردم را بی‌جهت ربوده و به یغما برده‌اند، توجیه می‌شد. گاه بدون تعویض سلسله، به دلیل رقابت‌ها و منازعات داخلی، انتقام¬گیری می‌شد.
یکی از روش‌های قلع و قمع رهبران گذشته، کورکردن به روش میل کشیدن بر چشم یا تخلیه چشم یا تیر زدن بر چشم بوده است. برای اینکه اینان بمانند و با دیدن چهره‌ آنان، دیگران عبرت بگیرند، با قساوت تمام، میل فلزی را در آتش سرخ کرده و بر چشم آنان می‌کشیدند.
ابراهیم خان مشهور به انور شیرازی از جمله بازماندگان از سلسله زندیه بود که به دلیل مزبور نابینا شد. ولی با تلاش و همّت شخصی، و پناه‌آوردن به فعالیت‌های فرهنگی و ادبی، مشهور گردید.
تولد تا وفات
ابراهیم خان کوچک‌‌ترین پسر کریم ‌‌خان زند، سر سلسله پادشاهی زندیه ایران بود. وی در 1182ق/1147ش/ 1768م متولد شد. وقتی به سن تحصیل رسید به آموختن علوم روی آورد.
کریم ‌‌خان زند از طایفه زندیه بود، پدرش «ایناق» نام داشت و رئیس ایل بود. کریم ‌‌خان در روستای پری از توابع بخش زند ملایر به دنیا آمد. در همان‌‌جا پرورش یافت، وی در جوانی یکی از سربازان نادرشاه افشار بود، که این دوران تا به فرماندهی بخشی از سپاه نادرشاه رسیده بود و در بعضی از فتوحات نادرشاه افشار در سپاهش حضور داشت.
کریم‌‌ خان بعد از مرگ نادرشاه افشار به ایل خودش در زند ملایر پیوست، و با استفاده از هرج و مرج موجود، به دلیل شاه مردگی که برکشور حاکم شده بود. نیرویی دور خود جمع کرد و با دو خان بختیاری ائتلاف نمود، و یک فرد که از سوی مادر به صفویه می‌‌رسید، به نام ابوتراب میرزا را به پادشاهی برگزید، در این ائتلاف کریم‌‌ خان فرماندهی سپاه را بر عهده داشت، وقتی بین آنها شورش شد، کریم خان با استفاده از نیروهای تحت فرمانش، پیروزی را به‌ دست آورد، و مدعیان حکومت را یکی بعد از دیگری سرکوب و باقیمانده افاغنه شورشی را نیز سرکوب کرده و ایران را عملاً در دست گرفت ولی حاضر به تاجگذاری نشد و خود را وکیل ‌‌الرعایا (نماینده مردم) می‏خواند.
کریم‌‌ خان زند، برخلاف نادرشاه افشار که دائماً در فکر فتح جاهای مختلف و کشور‌‌گشائی بود، از جنگ گریزان بود و کشور آرام را می‌‌پسندید، ولی در هر جایی شورشی بود آن را سرکوب می‌‌کرد. با همه این اوصاف، او پایتخت را به شیراز انتقال داد و آبادانی و آثار فراوانی از دوره‌‌ی او در شیراز به یادگار نمانده است. شاید یکی از علت‌‌های کمی آثار تاریخی آن دوران، کوتاه بودن دوره حکومتش (1173-1193ق) باشد. و همچنین در این دوران کوتاه، وی نتوانست جانشین قوی و قدرتمندی برای خود پرورش بدهد.
کریم‌‌ خان در 1193ق/ 1157ش/ 1799م درگذشت. وی در این زمان هفت فرزند، چهار پسر و سه دختر داشت.
بعد از فوت کریم‌‌ خان پسر بزرگترش به حاکمیت رسید ولی خیلی زود شورش‌‌ها سراسر کشور را فرا گرفت، مهمترین آنها شورش‌‌های علی‌‌مراد خان زند و آقا محمد خان قاجار بودند.
علی‌‌مراد خان که از منسوبان کریم ‌‌خان زند بود بر فرزندان و دیگر مدعیان زندیه پیروز شد، پسران کریم ‌‌خان زند از جمله ابراهیم‌‌ خان متخلص به انور را کور کرده و آنها را زندانی نمود تا مدعی حکومت نباشند.
بعد از فوت علی‌‌مراد خان زند، برادر مادریش جعفرقلی خان زند به حاکمیت رسید ولی به دست آقا محمد قاجار شکست خورد.
نابینایی
انور شیرازی یازده ساله بود که به دستور علی‌‌مراد خان زند از هر دو چشم نابینا شده و زندانی گردید.
بعضی نوشته‌‌اند که ابراهیم خان زند متخلص به انور شیرازی به دستور آقا محمد خان قاجار از هر دو چشم نابینا گردید. مهدی بامداد قائل است در سال 1206ق، آقا محمد خان قاجار او را نابینا ساخته است. اینها نمی‌‌تواند درست باشد چون قبل از تسلط محمد خان قاجار بر شیراز، علی مراد خان زند که پسر عموی آنها بود، بر حکومت دست یافته و پسران کریم‌‌ خان را کور و زندانی کرده بود.
بعضی می‌‌نویسند که آقا محمد خان قاجار او را خواجه کرده است ولی این مطلب را در هیچ تاریخ معتبری نیافته‌‌ام.
ابراهیم ‌‌خان زند که نابینا و زندانی بود، بعد از مدتی از زندان آزاد شد، و به آموختن علوم، مخصوصاً ادبیات روی آورده و شعر می‌‌سرود. احمد اختر صاحب کتاب تذکره اختر، ایشان را در شیراز دیده، از استعداد و شوق و اشتیاق زیادش به شعر و شاعری و صفات نیکو ایشان سخن گفته است.
بعد از تسلط آقا محمد خان قاجار بر شیراز و انقراض کامل سلسله زندیه از حکومت، فرزندان کریم خان از جمله ابراهیم‌‌ خان را به مازندران – شهر ساری- تبعید کرد، وی در ساری روزگار می‌‌گذراند، گروسی ایشان را در سال 1214ق در ساری دیده است. انور در این دیدار از گروسی خواست تا شعر‌‌های او را تصحیح و نقد کند.
زیارت عتبات و فوت
در زمان فتحعلی شاه قاجار، ابراهیم‌‌ خان زند، اجازه خواست تا به زیارت عتبات مشرف شود. بعد از کسب اجازه از دولت قاجار به عتبات مشرف شد.
بعضی نوشته‌‌اند ایشان بعد از زیارت در همانجا ساکن گردید و دیگر به ایران بازنگشت؛ امّا به بنابر قول مشهور ایشان در بازگشت در نهاوند به علت عارضه مریضی ماندگار شد و در سال 1216ق 1180ش، در سن سی و چهار(34سالگی قمری) در نهاوند درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد.
نمونه اشعار
از انور شیرازی اشعاری در قالب قصیده، غزل، دو بیتی و گاهاً تک بیتی به یادگار مانده است، وی در مجموع چهار هزار بیت شعر داشت که ابیاتی از آنها به طور پراکنده در کتب مختلف ذکر شده است.
رباعی
با یاد تو کی کنیم یاد از دگری / بیداد تو به بود، کی داد از دگری
باید که توام شاد کنی، ورنه چه شود / نا شاد ز تو باشم و شاد از دگری
***
ای راحت جان که دل ز جان مایل توست / ای آفت دل که صید دل بسمل توست
با این همه بیداد توام زنده هنوز / جانی دارم که سخت‌‌تر از دل توست
***
چو خواهد مدعی احوال آن سیمین بدن پرسد / ز غیرت تا کند خون در دلم آید ز من پرسد!
غرور حسن اگر چه ماه کنعان است نگذرد / که یکسره شرح حال بیت الحزن پرسد
***
عمری است مرا ز عشق فریادی نیست / وز بیداد ستمگری دادی نیست
بر هر در و بام میپرد مرغ دلم / از شوق گرفتاری و صیادی نیست
***
دور از سر کویش ز جفا خواهم شد / بیگانه ز یار بی‌‌وفا خواهم شد
هر کس به غم آشنا چون دشمن اوست / زین پس به رقیب آشنا خواهم شد
***
آن شوخ که می‌‌کشد دل من سویش / درمانده‌‌ام از ردّ و قبول خویش
گوید که برو چون بدرش جای کنم / گوید که بیا چون بروم از کویش!
***
یاری که ز آرزوش می‌‌فرسایم / یک لحظه نشد ز یاریش آسایم
می‌رفت و ز رفتنش دل و جان می‌‌گفت / آهسته که من هم از قفا می‌آیم
***
خوشا وقتی که پیشت شکوۀ اغیار می‌‌گفتم / بحرفم گوش می‌‌دادی و من بسیار می‌‌گفتم
کنون باید خوش آمد گفتم زین پیش اگر (انور) / ز مغروری سخن با مدعی دشوار می‌گفتم
***
قطعه
ای باد صبا بگو فلان را / کای نظم خوشت چو لؤلؤی تر
ای از فصحای عصر افصح / وای از شعرای شهر اشعر
گفتی تو قصیده‌‌ای به مدحم / مانند عروس پر ز زیور
آن باکره در نکاح من بود / عقدش بستی به جای دیگر
در مذهب هیچکس روا نیست / یک زن به حباله‌‌‌‌ی دو شوهر
***
پراکنده
گرنه حرفی گفته بدگو از منت / پس چه بود این بی‌‌سبب آزردنت
***
دلا چندی رهایی جو پس آنگه شو گرفتارش / که چندی عزتی دارند پیشش نو گرفتاران
***
صد سرو ز جویبار برخاست / یک سرو چو سرو من نشد راست
***
غرور حسن اگرچه ماه کنعان است نگذرد / که یک ره شرح حال ساکن بیت الحزن پرسد
***
گرفتم این که رهم بسته‌‌اند از سر کویت / چه می‌‌کنند که دارد دلم نهان به تو راهی
***
هرگز مکن به وعده وفا اگرچه با من است / ترسم خدا نکرده بدین شیوه خو کنی
***
می‌‌روم از جور کویش، رقیب / کاش نداند که چرا می‌‌روم
***
در کوی تو سگ به از رقیب است / کو کار به آشنا ندارد
***
زآنم نکشد فلک که خواهد / محنت کش روزگار باشم!

دیدگاه‌ها
1ـ احمد اختر درباره انور نوشته است:
علی‌‌مراد خان زند که از منسوبان ابراهیم خان متخلص به انور بوده است به بهانه استقلالِ انور، خروج کرده و بعد از آن که صادق خان که عموی ایشان و ابوالفتح خان برادر کوچک‌‌تر خودش بود را از حکمرانی خلع نمود و خودش حاکم شد، ابراهیم خان را زندانی نموده و در سن یازده سالگی او و برادرانش را کور نموده است.
بعد از فوت علی‌‌مراد خان، جعفر خان پسرعموی ایشان، که با علی‌‌مراد خان برادر مادری بود، فرمانروایی فارسی را در دست گرفت.
در آن زمان احمد اختر با انور در شیراز رفت و آمد داشت و نوشته که او استعداد خوب و شوق عالی به شعر و شاعری داشت، به وسیله شنیدن شعر را یادگرفت و طبع خوبی در قواعد نظم داشته و از بنده خواسته است تخلصی به او بدهم، بعد از آن ایشان به شعر و شاعری پرداختند.
بعد از انقراض دولت زندیه مملکت زندیه ضمیمه مملکت قاجاریه گردید، ابراهیم ‌‌خان متخلص به انور را از شیراز که دارالملک زندیه بود به استرآباد تبعید کردند. وی تا حکومت فتحعلی‌‌شاه قاجار در ساری ساکن بود، در این دوره عازم سفر عتبات عالیات شد بعد از زیارت در مراجعت به ایران، به نهاوند که رسید مریض شد، در آنجا ماند، در سال 1216ق در نهاوند فوت نموده و در همانجا دفن گردید. وی در آن وقت قریب به سی سال داشت.
انور شیرازی جوانی بلند همت و سخاوتمند بود، آنچه در دسترس داشت بذل و بخشش می‌‌نمود. با وجود تنگدستی با سخاوتمندی می‌‌زیست و با وجود نابینایی در کمال حسن معاشرت بود. در مراتب شعر به غزل‌‌ سرایی مایل بود، طبع بسیار خوشی داشت. جسته و گریخته ابیات بلند دلنشین عاشقانه می‌سرود منظوماتش چهار هزار بیت می‌‌شود.

2ـ فاضل‌ خان گروسی درباره او می‌نویسد:
ابراهیم خان فرزند کوچک کریم‌‌خان زند است، زمانی که پدرش از دنیا رفت، حکومت آنها نیز به انتها رسید، اختلافات در بین زندیه زیاد شده بود، در این اختلافات، علی مراد خان زند بر حکومت تسلط یافت، در حکومت علی‌‌مراد خان زند، فرزندان و خاندان کریم ‌‌خان بخت برگشته از تیغ او در امان نماندند.
وی، ابراهیم خان را که دهه دوم عمرش را سپری می‌‌کرد از هر دو چشم کور گردانید. و او با وجود نابینا شدن به کسب علوم و ادبیات مشغول شد و شعر می‌‌سرود. تا اینکه شیراز کاملاً سقوط کرد، پادشاه وقت «آغا محمد خان قاجار» خاندان زندیه را به مازندران تبعید کرد.
ابراهیم خان معروف به انور تا سال 1214ق در ساری ساکن بود، و من ایشان را مازندران شهر ساری دیدم، مدتی که در آنجا بودم، ایشان هر روز و یا شب غزل‌هایی که سروده بود را می‌‌آورد و تقاضا می‌‌کرد تا آنها را نقد، جرح و تعدیل کنم. وی طبع خوش و سلیقه خوبی در شعر و شاعری داشت.
ایشان از دولت مردان قاجاری «فتحعلی شاه قاجار» تقاضای نمود تا اجازه بدهند برای زیارت به عتبات عالیات مشرف شود، بعد از کسب اجازه به زیارت کربلا، نجف، سامراء و کاظمین مشرف شد و در بازگشت در شهر نهاوند ساکن شد و در سال 1216ق در همانجا وفات یافت.
غزلیات
گرنه حرفی گفته بدگو از منت / پس چه بود این بی‌‌سبب آزردنت
***
چو کام دلم از نگاهی برآید / که آن هم ز چشم تو کاهی برآید
***
در کوی تو سگ به از رقیب است / کو کار به آشنا ندارد
***
ز آنم نکشد فلک که خواهد / محنت کش روزگار باشم!
***
می‌‌روم از جور کویش، رقیب / کاش نداند که چرا می‌‌روم
***
رباعیات
چو خواهد مدعی احوال آن سیمین بدن پرسد / زغیرت تا کند خون در دلم آید ز من پرسد
***
غرور حسن اگرچه ماه کنعان است نگذرد / که یک ره شرح حال ساکن بیت الحزن پرسد
***
عمری است مرا ز عشق فریادی نیست / وز بیداد ستمگری دادی نیست
بر هر در و بام میپرد مرغ دلم / از شوق گرفتاری و صیادی نیست
***
ای راحت جان که دل ز جان مایل توست / ای آفت دل که صید دل بسمل توست
با این همه بیداد توام زنده هنوز / جانی دارم که سخت‌‌تر از دل توست
***
دور از سر کویش ز جفا خواهم شد / بیگانه ز یار بی‌‌وفا خواهم شد
هر کس بغم آشنا چون دشمن اوست / زین پس برقیب آشنا خواهم شد
***
یاری که ز آرزوش می‌‌فرسایم / یک لحظه نشد ز یاریش آسایم
میرفت و ز رفتنش دل و جان می‌‌گفت / آهسته که من هم از قفا میآیم

3ـ سید احمد دیوان‌بیگی شیرازی درباره او می‌نویسد:
انور زند شیرازی، اسمش محمد ابراهیم خان، فرزند کوچک‏تر سر سلسله زندیه کریم ‌‌خان زند است. بعد از فوت پدرش، به دست اقوام بی‌‌انصاف گرفتار و از بینایی محروم شد.
او طریقۀ آموختن علوم را اختیار کرده و به عتبات عالیات مهاجرت نمود، تا اینکه سال هزار و دویست و شانزده (1216) از آن اماکن شریفه مراجعت نمود و در نهاوند ساکن شد، و در آنجا فوت نمود. طبع شعر خوبی داشته، شعر زیادی می‌‌گفت. این اشعار از اوست:
غرور حسن اگرچه ماه کنعان است نگذرد / که یک ره شرح حال ساکن بیت الحزن پرسد
***
دلا چندی رهایی جو پس آنگه شو گرفتارش / که چندی عزتی دارند پیشش نو گرفتاران
***
گرفتم این که رهم بسته‌‌اند از سر کویت / چه می‌‌کنند که دارد دلم نهان به تو راهی
***
هرگز مکن به وعده وفا اگرچه با من است / ترسم خدا نکرده بدین شیوه خو کنی
***
قطعه
ای باد صبا بگو فلان را / کای نظم خوشت چو لؤلؤی تر
ای از فصحای عصر افصح / وای از شعرای شهر اشعر
گفتی تو قصیده‌‌ای به مدحم / مانند عروس پر ز زیور
آن باکره در نکاح من بود / عقدش بستی به جای دیگر
در مذهب هیچکس روا نیست / یک زن به حباله‌‌‌‌ی دو شوهر
***
رباعی
ای راحت جان که دل ز جان مایل توست / ای آفت دل که صید دل بسمل توست
با این همه بیداد توام زنده هنوز / جانی دارم که سخت‌‌تر از دل توست

4ـ شیخ مفید (داور) چنین داوری کرده است:
انور شیرازی، نامش ابراهیم خان ابن سلطان کریم خان زند است، بعد از انقراض پدر، پسر عمویش علی مراد خان زند حاکم شد، بدون هیچ گناهی او را از دو چشم نابینا کرد و در دولت قاجار از شیراز به شهر ساری در مازندران تبعید شده بعد از مدتی به زیارت عتبات عالیات مشرف گردیده و از آنجا به نهاوند رفته فوت کرده است.
چو کام دلم از نگاهی برآید / که آنهم ز چشم تو کاهی برآید
***
ز آنم نکشد فلک که خواهد / محنت کش روزگار باشم!
***
ای راحت جان که دل ز جان مایل توست / ای آفت دل که صید دل بسمل توست
با این همه بیداد توام زنده هنوز / جانی دارم که سخت‌‌تر از دل توست
میرزا محمدصادق نامی، در تاریخ زندیه نوشت: علی مراد خان زند که از منسوبان ابراهیم خان متخلص به انور بوده است به بهانه استقلال انور، خروج کرد. بعد از آنکه به صادق خان که عموی ایشان بود و ابوالفتح خان، برادر کوچک‌‌تر خودش را از حکمرانی خلع نمود و خود حاکم شد، ابراهیم خان را زندانی نمود و در سن یازده سالگی او و برادرانش را کور نموده است.
بعد از فوت علی‌‌مراد خان، که جعفر خان پسرعموی ایشان که با علی‌‌مراد خان برادر مادری بود فرمانروایی فارسی را گرفت.
احمد اختر با ایشان در شیراز رفت و آمد داشت، وی را دارای استعداد خوب و شوق عالی به شعر و شاعری می‌‌دانست، ایشان به وسیله شنیدن شعر را یاد می‌‌گرفت و طبع خوبی در قواعد نظم داشت و از احمد اختر خواسته است تخلصی به او بدهد بعد از آن ایشان به شعر و شاعری پرداختند. بعد از انقراض دولت زندیه مملکت زندیه ضمیمه مملکت قاجاریه گردید. آغا محمد خان قاجار ایشان را از شیراز که دارالملک زندیه بود به استرآباد کوچ داد. وی تا حکومت فتحعلی‌‌شاه قاجار در ساری ساکن بود، در این دوره عازم سفر عتبات عالیات شد بعد از زیارت در مراجعت به ایران، به نهاوند که رسید مریض شد و در آنجا ماند. در سال 1216ق در نهاوند فوت نموده و در همانجا دفن گردید.
وی در آن وقت قریب به سی سال داشت. انور شیرازی جوانی بلند همت و سخاوتمند بود، آنچه در دسترس داشت بذل و بخشش می‌‌نمود. با وجود تنگدستی در سخاوتمندی می‌‌زیست و با وجود نابینایی در کمال حسن معاشرت بود. در مراتب شعر به غزل‌‌ سرایی مایل بود، طبع بسیار خوشی داشت.جسته و گریخته ابیات بلند دلنشین عاشقانه می‌‌سرود منظوماتش چهار هزار بیت می‌‌شود.

5ـ میرزا حسن حسینی فسائی می‌نویسد:
انور شیرازی فرزند سلطان کریم‌ ‌خان زند معروف به وکیل است. نامش ابراهیم‌ ‌خان بود، بعد از آنکه او را از دیدن جهان محروم نمودند به عتبات عالیات رفته، و در سال 1216 وفات یافت. این چند بیت از اوست:
ای باد صبا بگو فلان را / کای نظم خوشت جو لؤلؤی تر
ای از فصحای عصر افصح / وای از شعرای شهر اشعر
گفتی تو قصیده‌‌ای به مدحم / مانند عروس پر ز زیور
آن باکره در نکاح من بود / عقدش بستی به جای دیگر
در مذهب هیچکس روا نیست / یک زن به حباله‌‌‌‌ی دو شوهر

6ـ مهدی بامداد مورخ معاصر می‌نویسد:
ابراهیم‌‌خان متخلص به انور، متولد 1182ق، پسر چهارم کریم ‌‌خان زند است که در سال 1206ق آغا محمد خان قاجار، سر سلسله قاجاریه، او را از دو چشم نابینا نموده است. وی بعد از کوری به عتبات عالیات رفت و در آنجا ساکن شد و دیگر به ایران بازنگشت، و در سال 1216 در سن 34 سالگی فوت نمود.
انور زند اسمش ابراهیم خان، فرزند کریم‌‌خان زند «وکیل» بود، به دستور آغا محمدخان قاجار از دو چشم نابینا گردید.
این شعر از اوست:
ای راحت جان که دل ز جان مایل توست / ای آفت دل که صید دل بسمل توست
با این همه بیداد توام زنده هنوز / جانی دارم که سخت‌‌تر از دل توست
بعضی انور در شیرازی را در حد یک خط معرفی کردند، مانند علی وثوق؛ ابراهیم‌‌ خان پسر پنجم کریم ‌‌خان زند است که آغا محمد خان قاجار او را خواجه ساخته‌ ‌است. رضا قلی خان هدایت: ابراهیم خان زند شیرازی متخلص به انور شیرازی است که در سال 1216 فوت نموده است.

7ـ نویسنده دایرة‏المعارف بزرگ اسلامی درباره او نوشته است:
ابراهیم ‌خان‌ متولد (1182-1216ق/1768-1801م)، کوچک‌ترین‌ فرزند کریم ‌خان‌ زند، از شاعران‌ اواخر زندیه ‌و اوایل ‌قاجاریه‌ متخلص انور، معروف به انور شیرازی است. رضا قلی خان هدایت نام ایشان را محمد ابراهیم خان ذکر کرده است. و به ‌تبع ‌او برخى ‌از منابع ‌متأخر نام ‌او را محمد ابراهیم‌ خان ‌ذکر کرده‌اند. مادرش ‌دختر محمد خان ‌کلهر بود.
ابراهیم ‌پس ‌از مرگ پدر (1193ق‌) و نیز نابسامانى ‌حکومت ‌زندیه‌، به ‌دستور علی‌‌مراد خان ‌زند در یازده سالگى‌ همراه ‌با سایر برادرانش‌ نابینا شد.
انور پس‌ از تسلط قاجار، به‌ فرمان ‌آغا محمد خان ‌از شیراز به ‌ساری، یا به ‌گفته اختر، ایشان به ‌استرآباد فرستاده ‌شد.
وی‌ در زمان ‌فتحعلى‌ شاه ‌به ‌قصد زیارت‌ عتبات ‌عالیات‌ به ‌عراق‌ سفر کرد. و بعد از مدتی به نهاوند بازگشت و در آنجا اقامت‌ گزید و همانجا درگذشت‌.
اختر که ‌با ابراهیم ‌خان ‌در شیراز دیداری ‌داشته‌، از استعداد و اشتیاق ‌او نسبت ‌به ‌شعر و شاعری‌ سخن ‌گفته‌، و صفات ‌نیکوی ‌او را برشمرده ‌است‌. راوی ‌بایندری‌ نیز در 1214ق‌ در ساری ‌با وی ‌دیدار داشته‌، ظاهراَ اشعار وی ‌را تصحیح ‌مى‌کرده ‌است‌.
اشعار او در قالب ‌قصیده ‌و غزل ‌و گاه ‌دو بیتى‌ موزون ‌است‌. به گفته اختر، وی‌ دیوانى‌ در حدود 4 هزار بیت‌ داشته ‌که ‌ابیاتى ‌از آن‌ به ‌طور پراکنده ‌در تذکره‌ها و منابع ‌آمده ‌است‌.
مآخذ
اختر، احمد، تذکره، به کوشش عبدالرسول خیام‌پور، تبریز، 1343ش؛ خوب نظر، حسن، جانشینان کریم خان زند، فرایبورگ، 1974م؛ دیوان بیگی شیرازی، احمد، حدیقة الشعراء، به کوشش عبدالحسین نوابی، تهران، 1364ش؛ راوی بایندری، محمد، انجمن خاقان، نسخه عکسی موجود در کتابخانه مرکز؛ محمود میرزا قاجار، سفینة المحمود، به کوشش عبدالرسول خیام‌پور، تبریز، 1346ش؛ مدرس رضوی، محمدتقی، تعلیقات بر مجمل التواریخ ابوالحسن گلستانه، تهران، 1344ش؛ مفتون دنبلی، عبدالرزاق، نگارستان دارا، به کوشش عبدالرسول خیام‌پور، تبریز، 1343ش؛ نامی اصفهانی، محمدصادق، تاریخ گیتی گشا، به کوشش سعید نفیسی، تهران، 1317ش؛ نواب شیرازی، علی‌اکبر، تذکره دلگشا، به کوشش منصور رستگار فسایی، شیراز، انتشارات نوید؛ هدایت، رضاقلی، مجمع الفصحا، به کوشش مظاهر مصفا، تهران، 1336ش؛ هلاکو قاجار، احمد مصطبه‌ی خراب، به کوشش عبدالرسول خیام‌پور، تبریز، 1344ش.

8ـ علی‌اکبر دهخدا در لغت‌نامه می‌نویسد:
درباره انور زند شیرازی، مؤلف مجمع الفصحاء می‌‌نویسد: اسمش محمدابراهیم خان فرزند کوچک‌تر محمدکریم خان زند مشهور به وکیل است که سی سال سلطنت نمود.
بعد از فوت پدرش گرفتار فتنه پسرعموها و اخوان شد که هر دو چشمش را کور کردند. ایشان بعدها به عتبات عالیات رفته و معتکف شد و در سال 1216ق رحلت نمود. از اشعار اوست:
گرفتم این که رهم بسته‌‌اند از سر کویت / چه می‌‌کنند که دارد دلم نهان به تو راهی
***
دلا چندی رهایی جو پس آنگه شو گرفتارش / که چندی عزتی دارند پیشش نو گرفتاران
***
چو خواهد مدعی احوال آن سیمین بدن پرسد / زغیرت تا کند خون در دلم آید ز من پرسد
***
غرور حسن اگرچه ماه کنعان است نگذرد / که یک ره شرح حال ساکن بیت الحزن پرسد

9ـ مشیر سلیمی مورخ معاصر می‌نویسد:
انور شیرازی، این سخنور کور، پسر سلطان، کریم‌‌خان زند است. و نامش ابراهیم خان است. بعد از آنکه پسر عموهایش او را کور کردند. به عتبات عالیات رفت و در سال 1216 قمری وفات یافت.
وی طبع موزون لطیفی داشت و متخلص به «انور» است. چند بیت زیر از او است:
ای باد صبا بگو فلان را / کای نظم خوشت چو لؤلؤی تر
ای از فصحای عصر افصح / وای از شعرای شهر اشعر
گفتی تو قصیده‌‌ای به مدحم / مانند عروس پر ز زیور
آن باکره در نکاح من بود / عقدش بستی به جای دیگر
در مذهب هیچکس روا نیست / یک زن به حباله‌‌‌‌ی دو شوهر
در تذکره محمد شاهی تألیف بهمن میرزا قاجار برادر محمد شاه قاجار آمده که او را علی‌‌مراد خان ایشان را کور کرده، وی عاقبت در قصبه نهاوند به سال 1216 درگذشته و دو بیت زیر را از او دانسته است:
ای راحت جان که دل ز جان مایل توست / ای آفت دل که صید دل بسمل توست
با این همه بیداد توام زنده هنوز / جانی دارم که سخت‌‌تر از دل توست
صاحب نگارستان وی را ابراهیم خان، پسر کوچک کریم خان زند معرفی کرده است. علی‌‌مراد خان زند او را کور کرده با آن حال طبعش مایل کمال یافتن بود.
آقا محمد خان قاجار او را همراه با سایر زندیه به مازندران کوچ داده است. وی در شهر ساری ساکن شد. در آخر عمر به زیارت عتبات رفت بعد از مراجعت در نهاوند در سال 1216ق جهان فانی را وداع کرد.
این اشعار از اوست:
چو مدعای تو با آشنا جفا باشد / چه مدعا که کسی با تو آشنا باشد
تذکره انجمن آراء انور شیرازی را فرزند کوچک کریم‌ ‌خان زند دانسته و نامش را ابراهیم‌ ‌خان ثبت نموده است. وقایع ایشان را میرزا محمدصادق نامی در تاریخ زندیه مبسوطاً بیان کرده است که اجمالش چنان است.
علی مردان خان زند از منسوبان ایشان بود به بهانه استقلال ابراهیم خان، خروج نموده، بعد از آنکه به محمدصادق خان که عموی ایشان بود و ابوالفتح خان برادر بزرگش را از حکمرانی خلع کرد، و خود حاکم شیراز شد. و انور را حبس نمود و ایشان را که در سن هیجده سالگی بوده و برادرانش را کور کرده است تا با مردم رفت و آمد نداشته باشند.
بعد از فوت علی‌مردان خان، محمدجعفر خان پسرعموی ایشان که با علی‌‌مردان خان برادر مادری بود به فرمانروایی فارس رسید، احمد اختر در شیراز با ایشان مجالستی داشت و انور را با استعداد و شوق به شعر و شاعری می‌‌خواند که با شنیدن، فنون شعری و تلاش در قواعد شعر مطالب خوبی آموخته بود و از ایشان درخواست تخلص شعر و شاعری نموده، بعد از آن به شاعری روی آورد.
پس از انقراض دولت زندیه که مملکت فارس ضمیمه ممالک قاجاریه گردید. دولت قاجار، انور را از شیراز که دارالملک زندیه بود، به استرآباد کوچ داده است. وی در زمان دولت فتحعلی‌‌شاه قاجار عازم سفر عتبات عالیات و زیارت مشاهد ائمه(ع) مشرف شد و در مراجعت در نهاوند چند روزی ماند و در آنجا مریض شد ، در سال1216ق به رحمت ایزدی پیوست و در آن خاک مدفون گردید.
قریب به سی سال از سنش گذشته بود، وی جوان بلند همتی بود که با وجود تنگدستی به هر فردی نیازمند بذل و بخشش می‌کرد. با وجود تنگدستی در نهایت بخشندگی بود و با قضیۀ نابینایی در کمال حسن معاشرت برخورد می‌‌کرد.
در مراتب شعر به غزل‌‌سرایی مایل بود، طبع خوبی داشت، جسته و گریخته ابیات بلند دلنشین عاشقانه از ایشان سر می‏زد. منظوماتش چهار هزار بیت است. ابیات زیر از او است.
ابیات پراکنده
گرنه حرفی گفته بدگو از منت / پس چه بود این بی‌‌سبب آزردنت
***
صد سرو ز جویبار برخاست / یک سرو چو سرو من نشد راست
***
در کوی تو سگ به از رقیب است / کو کار به آشنا ندارد
***
زآنم نکشد فلک که خواهد / محنت کش روزگار باشم!
***
می‌‌روم از جور کویش، رقیب / کاش نداند که چرا می‌‌روم
دوبیتی
خوشا وقتیکه پیشت شکوۀ اغیار می‌‌گفتم / بحرفم گوش می‌‌دادی و من بسیار می‌‌گفتم
کنون باید خوش آمد گفتم زین پیش اگر (انور( / ز مغروری سخن با مدعی دشوار می-گفتم
***
چو خواهد مدعی احوال آن سیمین بدن پرسد / زغیرت تا کند خون در دلم آید ز من پرسد!
غرور حسن اگر چه ماه کنعان است نگذرد / که یکسره شرح حال بیت الحزن پرسد
فریاد عشق
عمری است مرا ز عشق فریادی نیست / وز بیداد ستمگری دادی نیست
بر هر در و بام میپرد مرغ دلم / از شوق گرفتاری و صیادی نیست
***
آشنایی رقیب
دور از سر کویش ز جفا خواهم شد / بیگانه ز یار بی‌‌وفا خواهم شد
هر کس بغم آشنا چون دشمن اوست / زین پس برقیب آشنا خواهم شد
***
رد و قبول
آنشوخ که می‌‌کشد دل من سویش / درمانده‌‌ام از ردّ و قبول خویش
گوید که برو چون بدرش جای کنم / گوید که بیا چون بروم از کویش!
***
ناکامی
یاری که ز آرزوش می‌‌فرسایم / یک لحظه نشد ز یاریش آسایم
میرفت و ز رفتنش دل و جان می‌‌گفت / آهسته که من هم از قفا میآیم
***
یاد او
با یاد تو کی کنیم یاد از دگری / بیداد تو به بود، کی داد از دگری
باید که توام شاد کنی، ورنه چه شود / نا شاد ز تو باشم و شاد از دگری
مآخذ
اختر، احمد، تذکره اختر، به کوشش عبدالرسول خیام¬پور، تبریز 1343ش.
باقری بیدهندی، ناصر، دانشوران روشندل، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، چاپ اول، 1376.
بامداد، مهدی، شرح حال رجال ایران در قرن 11، 12 و 13 هجری، ج6، تهران، کتابفروشی زوّار، چاپ دوم، 1357.
حاج سید جوادی، دکتر سید کمال، اثر آفرینان، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، چاپ اول، 1377.
حسینی فسائی، حاج میرزا حسن، فارس¬نامه ناصری، ج2، تصحیح و تحشیه: دکتر منصور رستگار فسائی، تهران، امیرکبیر، چاپ اول، 1367.
دهخدا، علی اکبر، لغت¬نامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، اول از دوره ویرایش جدید، 1373.
دیوان بیگی شیرازی، سید احمد، حدیقة الشعراء، در شرح حال و آثار شاعران و صوفیان و هنرمندان و دانشمندان دورۀ قاجاریه از سال 1200 تا 1300ق، ج1، با تصحیح و تکمیل و تحشیه: دکتر عبدالحسین نوائی، تهران، زرین، اول 1364.
شیخ مفید «داور»، مرآت الفصاحه (تذکره شاعران فارسی)، تصحیح و تکمیل: دکتر محمود طاووسی، شیراز، نوید شیراز، چاپ اول، 1371.
قاجار، احمد، مشهور به هلاکو، متخلص به خراب، مصطبه خراب، به کوشش دکتر ع.خیامپور، تبریز، بی¬نا، 1344.
گروسی، فاضل¬ خان، تذکره انجمن خاقان، با مقدمه دکتر توفیق سبحانی، تهران، روزانه، چاپ اول، 1376.
مشیر سلیمی، علی¬اکبر، سخنوران نابینا یا کوران روشن بین(شاعران کور)، تهران، مؤسسه مطبوعاتی فریدون علمی، چاپ اول، 1344.
موسوی بجنوردی، محمدکاظم، دایرة‏المعارف بزرگ اسلامی، تهران، مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، چاپ اول.
وثوق، علی، عبرت¬نامه روشن دلان، تهران، بی¬نا، 1358.
هدایت، رضا قلی خان، مجمع الفصحاء، حواشی استاد علامه جلال¬الدین همایی، به کوشش دکتر ناصرالدین شاه معینی، تهران، هما، چاپ اول، 1385.

صحبت لاری
آخوند ملا محمدباقر صحبت، فرزند محمدعلی و متخلص به «صحبت لاری»، پس از طی مراحل دانش و تحصیلات به درجه اجتهاد رسید. به دلیل اینکه مردی شجاع و صریح‌ اللّهجه بود، همواره با عمّال دستگاه استبدادی قاجار مخالفت می‌کرد؛ از این‌رو بارها به زندان افتاد.
«صحبت لاری»، از سرایندگان طراز اول زمان خویش بوده است و دیوان اشعارش مشتمل بر بیش از سی هزار بیت، تاکنون چند بار چاپ شده است. به دلیل مطالعه زیاد و کثرت کارهای فرهنگی و فشار بر چشمان، دیدگان وی در نیمه دوم عمر، از دیدن فرو ماند تا سرانجام چشم از جهان فروبست و مجاور امامزاده «میر علی» شهر لار، به خاک سپرده شد.
اینکه او توانست با تلاش و کوشش به مدارج عالی ادب و کمال برسد قابل توجه است. راهش برای دیگر معلولین و روشندلان قابل پیروی است.
درگذشت
عالم فاضل، حکیم بزرگ، سخنوری بلیغ، عارف عابد، مرحوم مغفور ملا محمدباقر ابن محمدعلی ابن عبدالصمد ابن شاه منصور متخلص به صحبت لاری.
صحبت در سال 1162ق که مصادف با شروع سلطنت زندیه است در شهر لار «قریه بیرم» دیده به جهان گشود و در سال 1251ق، اوایل سلطنت محمد شاه قاجار چشم از جهان فرو بست. و از ماده تاریخ‌‌هایی که در این دیوانش وجود دارد مربوط به سال‌‌های 1198ق تا سال 1249ق یعنی دو سال قبل از فوت صحبت می‌‌باشد و این دلیل متقن بر صحت تاریخ تولد و وفات این شاعر فرزانه است. بنابراین صحبت لاری هشتاد و نه سال زندگی کرده است.
اما شرح زندگی صحبت لاری با اطلاعاتی که از نسخۀ خطی ایشان در ضمن شعر ایشان به دست آمد، معلوم شد که مرحوم صحبت لاری در سن بیست سالگی علاوه بر تسلط در ادبیات فارسی و عربی و شعر و شاعری در بیشتر علوم به درجه اجتهاد رسیده و این شعر دلیل بر این مدعی است.
کنون که عمرم از بیست افزون شده/ از اوضاع گردون دلم خون شده
باین قلت عمر در سازها/ بلند دست نامم به آوازها.. الخ
ایشان با مرحوم حاج علی‌اکبر نواب شیرازی نویسنده تذکره دلگشا دوستی داشته و مورد لطف و محبت فتحعلی شاه قاجار و حسینعلی میرزا، حاکم فارس و پیشکار وی زکی‌‌ خان نوری و همچنین نصیر خان، حاکم لار بوده و در چند جای کتاب آنها را مدح کرده است، ایشان در اواخر عمر نابینا شد و در این باره چنین سرود:
چو یعقوبم شد از نور ضیاء چشم/ ز من بگرفتی ای بینا چرا چشم؟
ببوی پیرهن شد چشم او به/ ندانم از چه به گردد مرا چشم؟
در جای دیگر گوید:
چو دیدم غیر مصنوعات ای فرد/ که حسنت فردم از نور بصر کرد
در و دشت از بهاران سبز اما/ مرا ز آن چیست حاصل حسرت و درد
صحبت فردی صریح اللّهجه و مخالف ظلم و ستم بوده و حقایق را بی‌‌پروا می‌‌گفت، برای همین از طرف حُکّام وقت زندانی می‌‌شد. ایشان در شعر زیر به نابینایی و زندان شدن در اواخر عمر اشاره نموده است:
خسته پیر کور زنجیری شده/ شب نهان از باد شبگیری شده
نغمه سنجی را زبان بربسته‌‌اند/ جبرئیلی را سبک پر خسته‌‌اند
پیر در رنج آنهم کور هم/ سرگران زو والی و دستور هم
کس شنیده‌‌است ای حکیم رهنمون/ ز ابتدای آفرینش تا کنون
کور زندانی بجز من وای من/ ای دریغ از درد جان‌‌فرسای من
و می‌‌گویند ایشان در اواخر عمر سفری به بستک لار نموده دشمنان فضل و ادب به عللی، حاکم لار را نسبت به صحبت لاری بد بین نمودند و ایشان را وادار کردند که صحبت لاری را به مجالسی دعوت کند و در آنجا او را خفیف و تحقیر کنند، حاکم مذکور، قبل از ورود صحبت لاری، دستور می‌‌دهد که حاضران مجلس را نوعی ترتیب دهند که محلی برای نشستن صحبت لاری نباشد. ایشان با وجود نابینایی در ابتدای ورود احساس کرد که حاکم و حاضران قصد اهانت او را دارند، با این وجود با زحمت جایی در صف مهمانان پیدا نموده و این بیت را فی‌‌البداهه گفت و مجلس را ترک کرد:
چه شود گر نشیند اهل ادب/ زیر دست کسی که بی‌ادب است
قل هو اللّه ببین که در قرآن/ زیر تبت یدا ابی لهب است
صحبت و بسمل
فتحعلی خان جهانبانی (فتحعلی‌‌شاه قاجار) ـ مدت دو سال از طرف آغا محمد خان قاجار حکمران فارس شد. ایشان دیوان اشعاری دارد و متخلص به خاقان است. وی شعرا و ادبا را مورد لطف قرار می‌‌داد و در طی مدت فرمانفرمایی خود در فارس با دانشمندان و شعرا محشور بود، انجمن ادبی تشکیل می‌داد. مدیریت این انجمن را به عهده حاجی علی‌اکبر نواب، متخلص به بسمل گذاشته بود.
مرحوم صحبت با مرحوم بسمل دوستی صمیمی داشت. هر وقت به شیراز می‌‌آمد بیشترین وقت خود را با او صرف می‏کرد و در انجمن ادب ایشان شرکت می‌‌کرد. و در چند جای دیوان خود از مرحوم بسمل ستایش کرده، از جمله این ابیات را درباره او سروده است:
نکو گفت سعدی که در بوستان/ سرود اندر آگاهی دوستان
چو پاکان شیراز پاکی نهاد/ ندیدم که رحمت بر این خاک باد
بلی ما هم اندر نشیب و فراز/ بدیدیم بس راه‌های دراز
سیاحت نمودیم در شهر و سهل/ ندیدیم چون اهل شیراز اهل
زنان عفت آئین و مردان زکی/ دل پاک دارند و ذهن ذکی
بویژه خداوند جاه و نسب/ سرافراز نواب اواب رب
علی‌اکبر آن حاج بیت الحرام/ که جز مردمی کرده بر خود حرام
گران سنگ و آهسته و پرشکوه/ دلیر و خردمند و دانش‏پژوه
نابینایی، کهولت سن و عدم توانایی، صحبت را در لار خانه نشین نمود و غم دوری دوستان و یاران دانشمندی مانند بسمل را بر او تحمیل نمود، وی در سال آخر عمر این مثنوی را که در دوری و فراق یار فاضل خود سرود، و به وسیلۀ پیک برای ایشان فرستاد:
غبت عنی قم فی وقت مدید/ جئتنی احسنت احسنت ای برید
می‌‌گویند در سفری که فتحعلی شاه پس از تاجگذاری به شیراز ‌‌آمد در مجلسی که عده از شعراء و دانشمندان بودند و نیز مرحوم صحبت هم حضور داشت، فتحعلی شاه یک بیت شعر می‌‌گوید و اتمام آن را از شعرای حاضر مجلس می‌‌خواهد
فتحعلی شاه می‌‌گوید:
نوروز شد و گل به چمن رام گرفت/ جمشید جم از دست جهان جام گرفت
صحبت می‌‌گوید:
روزی که علی نشست بر جای نبی/ از فتحعلی زمانه آرام گرفت
آرامگاه
آنچه شایع است و در این مدت بیست و پنج سال تحقیق شده، مرحوم صحبت در جوار امامزاده «میر علی بن الحسین» به خاک سپرده شده ولی هیچگونه علامت و آثاری که دلالت بر مزار وی داشته باشد در این امامزاده دیده نشده است، بدیهی است که در طی گذشت این یکصد و چهل و چهار سال که از فوت صحبت می‌‌گذرد در اثر تغییرات ارضی سنگ، مزاری اگر داشته، به عمق زمین فرو رفته و خاک آن را پوشانده است و یا اینکه به جای دیگر انتقال داده‌‌شد.
یکی از آقایان مطلع و معمر اظهار داشت من از پدرم شنیدم که مقبره و محل دفن صحبت در قسمت شمال غربی امامزاده است و در قسمت شمال شرقی منزل مسکنی صحبت است که اکنون مخروبه است و در سمت شرق این خانه محل دیگری است به نام «محکمه صحبت» که مرحوم صحبت لاری، روزها در این مکان به ارشاد و رتق وفتق امور مردم می‏پرداخت.
در لار و اطراف لار خانواده‌‌هایی به نام صحبت و صحبت‌زاده و صحبتی هستند و خود را از احفاد و اولاد صحبت لاری می‏دانند در صورتی‌‌که کوچک‌‌ترین اطلاعی از این شاعر و سخنور نامی ندارند فقط فرزندزاده او به نام علی‌اکبر ابن ابوالفیض ابن محمدباقر صحبت لاری پارۀ از غزلیات صحبت را که در دسترس داشته در شهر بمبئی شخصاً به چاپ رسانده است، و احتمال دارد که ایشان در همانجا هم در گذشته است.
این کتاب در سال 1333 شمسی، برای بار سوم چاپ و منتشر شد، و همچنین کتابفروشی معرفت شیراز بنا به وظیفه‌‌ای که در چاپ و نشر احیای آثار برزگان و دانشمندان علم وادب کشور داشته و دارد، در طی این سی سال با کوشش فراوان توفیق یافت که بیش از پنج هزار بیت از ابیات از بین رفته این شاعر نامی را پیدا نموده و ضمیمه چاپ اول و دوم دیوان ایشان نموده و تقدیم جامعه کرده است.
وی موفق شد نیز نقاط مبهم زندگانی این شاعر را روشن کند، ایشان در همان موقع از مسئولین امر و متمکنین لار تقاضا نمود که تجسس و کاوش بنمایید بلکه بتوانند مدفن صحبت را باز یافته و در صورت عدم موفقیت با نصب لوحۀ یادبود صحبت در جوار امامزاده خاطر او را زنده نگاهدارند و همچنین منزل مخروبه مسکونی او را به صورت کتابخانۀ عمومی یا موزه درآورند، ولی متأسفانه، کوچکترین اقدامی در این باره نشده است.
دیوان شعر
صحبت لاری یکی از شعراء و سخنوران نامدار سدۀ دوازدهم و سیزدهم هجری و معاصر با شعرایی مانند وصال و قاآنی است که در دوران فتحعلی شاه قاجار در لار روزگار می‏کردند، این شاعر مجتهد و دانشمند علاوه بر دیوان اشعار تألیفات دیگری نیز داشت ولی آثار ایشان مانند آثار دانشمندان و نویسندگان قدیم این کشور از بین رفته است.
چاپ اول دیوان صحبت لاری توسط نوه آن مرحوم به نام علی‌اکبر ابن ابوالفیض ابن محمدباقر لاری، متخلص به صحبت در سال 1312 قمری در بندر بمبئی به چاپ رسیده و در آخر این کتاب آمده:
صحبت لاری، تصنیفات و تألیفات نثری و نظمی به زبان عربی و فارسی زیادی داشت، از آنجا که در زمان آن مرحوم وسایل چاپ وجود نداشت کسی به جمع‌آوری آنها همتی نگذاشت، و تمام آنها پراکنده شده است. به هر تقدیر فقط دیوان غزلیات آن مرحوم به نام تاج‌‌الدواوین در دست بود. با اینکه در تصحیح آن کوشش شد. اما چون نسخه صحیح در دست نبود، چنانکه در شأنش بود به زیور صحت آراسته نگردید.
پس از گذشت چهل و پنج سال از چاپ اول کتاب، برای بار دوم در سال 1317 به وسیله کتابفروشی معرفت شیراز چاپ و نشر گردید و این چاپ هم پس از مدتی نایاب شد.
کتاب خطی که از صحبت لاری پیدا شده، ایشان در ابتدای کتاب شرح زندگی خود را آورده است. همچنین ماده تاریخ‌‌ها و اشعاری که صحبت دربارۀ ممدوحین عصر خود و اشخاص دیگر سروده بسیاری از نقاط ابهام دوران زندگی او را روشن کرده است.
در کتاب رونق انجمن، از مختار ثقفی دفاع نموده و قائلین به آنکه مختار بر مذهب کسائی بوده با دلائل متین و برهان محکم رد کرده و ثابت نموده که مختار با ایمان و محبت کامل نسبت به اهل بیت و خاندان رسالت قیام نمود و قاتلین شهدای کربلا را به کیفر اعمال زشت و و حشیانه خودشان رساند.
این چاپ دارای ویژگی‌‌ها و امتیازات است:
1. در ذیل صفحات کتاب، آنچه در چاپ‌‌های اول و دوم، ابیات یا کلمات از قلم افتاده با تصحیح و مقابله با نسخه خطی ذکر شده است.
2. در طی این مدت درباره صحبت اطلاعاتی کسب شده که در شرح زندگانی او آورده شد.
3. در اول کتاب، فهرست اشعار قصائد غزلیات و قطعات آمده در آخر کتاب فهرست اعلام رجال و اماکن چاپ شده است.

نمونه‌‌‌هایی از اشعار
ما را که این عمامه ژولیده بر سر است / چون نیک بنگری سر سودای دیگر است
گرد عذارت این خط مشکین چو محور است / کز عکس روی تو همه عالم مصور است
آنرا که ابروی مژه شمشیر و خنجر است / گر قتل عالمی کند الحق میسر است
سرها نگر که در قدمش گشته پایمال / تنها ببین که هر طرف افتاده بی‏سر است
آواره داردی که غریب دیار اوست / بیچاره مفلسی که نیازش بر آن در است
این دل هزار پاره و هر پارۀ از آن / آویـزه کلاله آن زلـف عنبر است
هم چشم بند چشم سیاه تو فتنه خیز / هم نوشخند لعل لبت روح پرور است
آخر مکرر ار نه به یک بوسه قانعیم / زان لعل لب که غیرت قند مکرر است
شمشیر ابروان کنی از وسمه در نیام / یعنی که هفت کشورم اکنون مسخر است
صحبت حضور و غیبت او پیش من یکی است / هر ذره را که می‌‌نگرم او مصور است
***
شب آهی که از بی گناهی برآید/ ز هر ذره دود سیاهی برآید
نیارد تمر غیر بیهوش دارو/ گر از خاک پاکم گیاهی برآید
نه خضری که گمراهی آرد براهی/ نه پیری که از خانقاهی برآید
نشینم در این ظلمت آباد تا کی/ به بامی برآیم که ماهی برآید
ستمدیدگان را که بخشد تسلی/ مگر شاهی از شاهراهی برآید
کنم ناله زنجیر وش تا زمانی/ که دستم بزنجیر شاهی برآید
گدا رفت صحبت در آنکوی و آمد/ چو شاهی که با دستگاهی برآید
***
به دستم گوهر دین بود در دیر مغان گمشد / دل از پی رفت تا جوید بکوی دلستان گم شد
ره آورد تو را جان داشتم جان من آن گمشد / چه سازم تحفه‌‌ات ایجان که در راه ارمغان گم شد
به جان آندر زلیخا ز انتظار مقدم یوسف / مگر ز آه دل یعقوب راه کاروان گمشد
که می‌‌جوید ز زیر پای غیر آن کاسه سر را / که خاک انداز کویت گشت و پیش استان گم شد
چه بودن آن آتش افشان برق کم فرصت در آن گلشن / که اکثر بلبلان را بر سر شاخ آشیان گم شد
چه نقص از رفتن من بزم آن گلچهره را گیرم / خس و خاری ز نزهتگاه باغ و بوستان گم شد
به نامت می‌‌نوشتم نامۀ شد رعشۀ عارض / که از دستم قلم افتاد و مطلب از میان گم شد
دری بر روی نگشود از دعای نیمه شب صحبت / ملائک را مگر از کف کلید آسمان گم شد
***
مه من یوسف ثانی توئی تو/ قرین ماه کنعانی توئی تو
علاج درد بیدرمان من کن/ که افلاطون یونانی توئی تو
بکش طغرائی ای کلک محبت/ که رشک خامۀ مانی توئی تو
بر آر آن لجه اندیشه موجی/ که کان گوهر افشانی توئی تو
قرین فخر باش ای گوهر فقر/ که زیب تاج سلطانی توئی تو
ظهور حسن را باعث منم من/ دمشق عشق را بانی توئی تو
کجا جبریل و دلق عشق و صحبت/ بدین تشریف ارزانی توئی تو
***
از صحبت لاری شعر مخمس به یادگار مانده‌‌ است
ای بولای تو تولای من/ وزخود و اغیار تبرای من
سود تو سرمایه سودای من/ گر بشکافند سرا پای من
جز تو نیابند در اعضای من
سرتبه افکنده من از غم خموش/ هیکل من بلبله وش پرخروش
نغمه عشق است نه بانک سروش/ زمزمه بر زمزمه آید بگوش
کیست در این قالب و اعضای من
نه گره را گرم تک و دو کنی/ برمه و خور حکم روا رو کنی
خسته شیرین دل خسرو کنی/ جلوه پی جلوه که نو نو کنی
صورت دیگر ز هیولای من
شعشعه روی تو رایت فراشت/ خط رقمت بر لب شیرین نگاشت
خال رخت تخم سیه دانه کاشت/ نیست به مینای میم چشم داشت
چشم تو بس نشأه صهبای من
دیده نظر باز تو بیجا نشد/ دل به غلط واله و شیدا نشد
این غزل از من عبث انشا نشد/ تا تو چو گل وا نشدی وانشد
ناطقه بلبل گویای من
***
مراثی عبداللّه الحسین
صحبت خموش کز تو توان شد ز تن دریغ / تا کی کنی فسوس و خورم از تو من دریغ
صحبت خموش کز نم بحرین دیدگان / شد محو نهر علقـمه رود عـدن دریغ
صحبت خموش که غربت زندان چاه بند / بردی زیاد یوسـف گل پیرهن دریغ
صحبت بهل که هشت ز دهشت کف رضیع / پستان مام ریختنش از لب لبن دریغ
صحبت بهل که درد دل آهوی حرم / پالوده خون ز چشم غزال ختن دریغ
صحبت بهل که بانک حمام حرم فکند / غوغا در آشیـانۀ مرغ چمن دریـغ
صحبت خموش که فاخته نالید و تازه کرد / از ناله داغ لاله خونین کفن دریـغ
صحبت خموش کز سیلان دو چشمه سار / شد چشمه سار دامن ریع و دمن دریغ
صحبت خموش کزین غم صبا سحر / نگذاشت چادری بسر نسترن دریغ
صحبت خموش که غنچه خندان گرست و گفت / از زیر خاک رفتن این شاد من دریغ
صحبت خموش کز سخن دردناک تو / شد تلخ کام طوطی شکر شکن دریغ
هندوستان بناله درآورد زار گفت / از گفته‌‌های صحبت صاحب سخن دریغ
صحبت خموش این چه درازیست در کلام / مهلاً علی النبی و اولاد السلام
1ـ علی‌اکبر دهخدا درباره او می‌نویسد: نام وی ملا محمدباقر متخلص به صحبت از مردم «بیرم» لار از توابع فارس است. وی درمدرسۀ قریۀ رونیز به تحصیل مشغول شد، سپس به شیراز رفت و به تحصیل ادامه داد. معاصر وی نویسنده تذکره دلگشا او را ستوده و صحبت را دارای ذهن خوب و حافظه قوی می‌‌دانست، که بر علمای عصر خود برتری یافت و به مرتبه عالی نائل آمد. سپس به لار بازگشت و به امامت جماعت و تألیف رسایل پرداخت. وی از تاریخ گذشتگان اطلاع کافی داشت و در حلّ مسائل مشکل توانا بود و بر زبان و ادبیات عربی و فارسی مسلط بود و در فنون ادبی مهارت کافی داشت.
زمانی که صحبت لاری به شیراز آمد، و در مجلسی به ایشان قلیان تعارف کردند، ایشان از کشیدن امتناع کرد. سبب امتناع را پرسیدند، گفت: فکر می‌‌کنم در شرع مقدس اسلام حرام باشد چون از خبائث است و خبائث به نص قرآن حرام است. یکی از علماء پرسید: خبائث چیست؟ گفت: آنچه طبع انسان از آن نفرت دارد.
آن عالم گفت: سبحان اللّه، پس ماهی آبۀ لار همینگونه است. ولی همه مردم آن دیار، آن را از مائده‌‌های بهشت می‌‌دانند و در نهایت ذوق و شوق خورند. صحبت لاری خجل شد و مجلسیان خندیدند و صحبت لاری همانجا قلیان کشید.
شیخ علی‌اکبر نهاوندی در جنت العالیه از شمس التواریخ آورده است، که وی به نمازجمعه و جماعت می‌‌پرداخت و در پایان عمر نابینا شد و در سال 1251ق درگذشت. دیوان او از سی هزار بیت شعر متجاوز است و از آن جمله است قصیده:
لمعات وَجهِک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلی.
در مقدمه دیوان وی آمده است: ملا محمدباقر بن محمدعلی بن عبدالصمد بن شاه منصور، متخلص به صحبت لاری. تاریخ تولدش به دست نیامد، به طوری که از دیگران شنیده شد و ظن قوی همین است که مرحوم صحبت لاری هشتاد و نه سال زندگی کرد. اگر تاریخ وفات او به قول نویسنده فارسنامه و نویسنده شمس التواریخ 1251ق باشد تولد ایشان 1162ق مصادف با آغاز سلطنت کریم خان زند است.
صحبت لاری در سن بیست سالگی علاوه بر تسلط به ادبیات فارسی، ادبیات عربی، شعر و شاعری، در اکثر علوم متداول آن زمان به درجه اجتهاد رسیده است چنانکه از دیوان ایشان تبحرش در فقه و اصول و فنون ادب مشهود است.
صحبت لاری با مرحوم حاجی اکبر نواب شیرازی نویسنده تذکره دلگشا دوستی و رفاقت کاملی داشت. ایشان مورد لطف فتحعلی شاه، حاکم فارس حسینعلی میرزا و پیشکار او زکی خان، و حاکم لار نصیرخان بوده و در چند جای کتاب، آنان را ستوده است. ایشان قصیده خاقانی، با مطلع «عید است و پیش از صبحدم مژده به خمار آمده» را تتبع کرده و چنین سروده است:
هی هی گلست کاین چنین سرخوش ببازار آمده / یا سرخ رو ترکی ز چین با فر فرخار آمده
گل بسته از هر سو رده، گلزار چون آتشکده / گلبانگ نار موصده، بر گنبد نار آمده
فصل بهاران شد هلا، ای عندلیب مبتلی / اینک عروست بر ملا، خندان بگلزار آمده
با آنک گل از شست او، بدریده لب بگشوده رو / این مرغک بیهوده گو با ناله زار آمده
بلبل منال ای بی ادب، وز جور گل بربند لب / برگوی نرگس را سبب، چبود که بیمار آمده
سرو است گل در بوستان، وقت ملست ای دوستان / پیلیم وز هندوستان، شکر بخروار آمده
نیز قصیده‌ای در هشتاد و دو بیت در مدح امیرالمؤمنین علی(ع) سروده است. این قصیده گویای تفکر شیعی و اعتقادات او است:
لمعات وجهک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلی / زچه رو الست بربکم نزنی ـ بزن که بلی بلی
بجواب طبل الست او ز ولاچو کوس بلی زدم / همه خیمه زد بدر دلم، سپه غم و حشم بلا
پی خوان دعوت عشق او ـ همه شب ز خیل کروبیان/ رسد این صفیر مهیمنی که گروه غم زده الصلا
من و مهر آن مه خوبرو، که چو زد صلای بلا بر او / بنشاط و قهقهه شد فرو، که انا الشهید بکربلا
چو خوش آنکه آتش غیرتی زنیم بقلعه طور دل / فدککته و سککته متدکدکاً متزلزلا
2ـ رکن‏زاده آدمیت درباره‌اش نوشته است: آخوند مولی محمدباقر لاری متخلص به «صحبت» فرزند محمّدعلی فرزند عبدالصمد فرزند شاه منصور، از دانشمندان و شعراء اواخر قرن دوازدهم و نیمۀ اول سیزدهم هجری است. شرح حالش را حاج علی‌اکبر نواب در تذکره دلگشا و حاج میرزا حسن فسائی در فارسنامه ناصری و مرحوم حاج شیخ علی‌اکبر نهاوندی در کتاب جنت العالیه آورده‌‌اند. مدیر کتابفروشی معرفت شیراز دیوان کامل این شاعر را به دست آورده و با دیباچۀ مفیدی که بر آن نوشته است، در آذرماه 1333 شمسی در شیراز چاپ نمود.
خلاصه ترجمه او این است: صحبت لاری در حدود سال هزار و یک صد و شصت در قریۀ بیرم لار (که قومی خیمه نشین هستند و قبیلۀ آنها به دشتی معروف‌اند) متولد شد و در اوائل عمر مدتی در مدرسه قریه رونیز فسا تحصیل علوم متداول آن زمان را نمود و بعد به شیراز رفته و تحصیلات خود را در آن شهر تکمیل کرده و به شعر و شاعری شهرتی بسزا یافت.
سپس به لار برگشته و امامت جمعه و جماعت را قبول نموده و به صدور احکام شرعیه مشغول شد.
نواب در کتاب تذکره دلگشا صحبت لاری را انسانی فرشته صفت که، صحبتش متفکرانه و دل نشین است و معروف به ذهنی پاک و دائم الذکر می‌باشد، توصیف می‌کند. به تاریخ اطلاع کاملی دارد، و در حل مسائل مشکل توانا است، بر زبان عربی و فارسی تسلط کامل و در فنون ادبیات عربی اقتدار تام دارد، به روش بدیع شعر می‌‌گوید و به طرزی فصیح سخن می‌‌گوید وی نویسنده و دوست مهربان بنده است، در نزد شاه و حاکم شیراز فردی شناخته شده و معروف است، آنها به ایشان لطف می‌‌کنند. گاهگاهی به شیراز می‌‌آید و به لار بر می‌گردد، ایشان زمانی به شیراز آمده با آنکه قبلاً در قلیان کشیدن اصراری تام داشت. در یک مجلسی که علماء حضور داشتند قلیان به ایشان تعارف شد، از کشیدن آن امتناع نمود، از او پرسیدم چرا قلیان نمی‌کشید، جواب داد: مدتی است که گمان می‌‌کنم حرام است، گفتیم دلیل حرمت چیست؟ گفت، از خبائث است و قرآن فرموده: «حرمت علیکم الخبائث» گفتم: خبیث چیست؟ گفت «مایتنفر عنه الطباع»، آنچه که طبع انسان از آن تنفر داشته باشد. گفتم: سبحان‌‌اللّه، چگونه است ماهی آبۀ لار که همه مردم آن دیار آن ماهی را از مائده‌‌های بهشت می‏دانند و در نهایت ذوق و شوق می‌‌خورند. صحبت لاری خجالت کشید و سر به زیر افکند، و اهل مجلس خندیدند. صحبت لاری نی قلیان را برداشت و قلیان کشید. وی قریب هفت، هشت هزار شعر دارد.
صحبت لاری از شعراء طراز اول عصر خود بوده مخصوصاً در غزل سرائی تبحر داشته است. بیشتر از خواجه شیراز تقلید می‌‌کرد مرثیه هم می‌‌سرود. وی مورد لطف فتحعلی شاه قاجار و حسینعلی میرزا والی فارس و نصیر خان حاکم لار بود، و آنها را مدح می‌‌کرد. او در اواخر عمر نابینا شد و به گناه تشیع مبغوض اهالی بستک قرار گرفت.
ایشان در سال هزار و دویست و پنجاه و یک، در لار وفات یافت و در مجاور مزار امامزاده «میر علی بن الحسین» مدفون شد. این نمونه‌‌ای از غزلیات ایشان است.
غزلیات:
امام مسجدم نگشود از دل بند مشکل‌ها / الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها
بدور انداز جام می مگر یابم ز عکس وی / که کی جم بوده و کی‌‌کی تهی از چیست محفلها؟
خرابات مغان جوئیم و استمدادی از اهلش / که زیر منبر واعظ فزود اشکال مشکلها
دل من چاک چاک و خاطر آن سنگدل خرّم !/ که می‌‌گوید که نگشود است بر دلها در دلها
مدام صحبت زنا مرادی حبیب گویان کند منادی / گهی بکوه و گهی بوادی- دمی به شهر و دمی به صحرا
غزل دیگری از او چنین است:
کشیشان پیگری را می‌‌پرستند!/ مجوسان آذری را می‌‌پرستند
بشستی مشربان رام چندی/ یم پهناوری را می‌‌پرستند
امام مسجد و شیخ شریعت/ ردا و منبری را می‌‌پرستند
فقیهان را که استحصاب وصل است/ پریشان دفتری را می‏پرستند
چو صحبت کرده بدرود دو عالم/ بت سیمین بری را می پرستند
همچنین غزلی درباره عبادت و نماز سروده است:
دی از محراب امامت صبحدم سر بر زدم / صبح طالع بود و طالع را صلائی بر زدم
راست شد صف جماعت راست ترکان لحظۀ من / دوستان را داستانی از صف محشر زدم
مقری آهنگ اذان کرد از قفای من ـ ولی / تا یکی اللّه گفت او ـ من هزار اکبر زدم
دل پی نیت سپردم از شغب آهی کشید / دست بر تکبیر بردم ـ وز حیا بر سر زدم
جرأتم بین کاندر اثنای قنوت این پهن کف / به همه آلودگی ـ بر دامن داور زدم!
شیشه ناموس خود با توبه صحبت بهم / برگرفتم هر دو را و آن‌‌جا بسنگ اندرزدم
نیز مخمس زیر را در توحید و عرفان سروده است:
ای بولای تو تولای من/ وز خود و اغیار تبرای من
سود تو سرمایه سودای من/ گر بشکافند سرا پای من
جز تو نیابد در اعضای من
سر بته افگنده من از غم خموش/ هیکل من بلبله‌‌وش پرخروش
نغمه عشق است نه بانگ سروش/ زمزمه بر زمزمه آید بگوش
کیست در این قالب و اعضای من؟
نه کره را گرم تک و دو کنی/ برمه و خور حکم روا رو کنی
خسته شیرین دل خسرو کنی/ جلوه پی جلوه که نونو کنی
صورت دیگر ز هیولای من
شعشۀ روی تو رایت فراشت/ خط رقمت بر لب شیرین نگاشت
خال رخت تخم سیه دانه کاشت/ نیست بمینای میم چشمداشت
چشم تو بس نشاۀ صهبای من
صحبت لاری، غزل عرفانی زیر را به استقبال غزل مولانا عبدالرحمن جامی سروده است.
لمعات وجهک اشرقت بشعاع طلعتک اعتلا / ز چه رو الست بربکم نزنی- بزن که بلی بلی
رباعیات:
ای تاج کرامت تو بر تارک ما / وز درک تو قاصر خرد زیرک ما
آن خواجه که بانک ما عرفناک افکند / زد نعره دور باش بر مدرک ما
***
تا ظن نبری که جز توام یاری هست / یا با کس دیگرم سر و کاری هست
بگذر ز در خرابه‌‌ام نیمه شبی / بشنو که مرا چا ناله زاری هست
***
ای شیخ که صحبتت ملامت گون است / امروز مبین ـ مبین که فردا چون است
این دلق می‌‌آلود مرا حله کنند / یا خرقه زرق تو که ـ غرق خون است!
***
رفتم زدرت ای شه خورشید سرشت / کی محو توان هر آنچه آن خامه نوشت
وین درد برون رفتن من افزود بود / از داغ جدا گشتن آدم ز بهشت
***
درباره نابینایی خود می‌‌گوید:
چه دیدم غیر مصنوعات ای فرد؟ / که حسنت فردم از نور بصر کرد؟
درو دشت از بهاران سبز ـ اما / مرا زآن چیست حاصل؟ حسرت و درد!
***
چو یعقوبم شد از نور ضیا چشم / ز من بگرفتی ای بینا ـ چرا چشم؟
ببوی پیرهن شد چشم او به / ندانم از چه به گردد مرا چشم؟

3ـ فارسنامۀ ناصری : مجتهد فاضل، مفسر کبیر، عالم به علوم عقلی و نقلی، شاعر بزرگ و مدرس قوی، آخوند ملا محمدباقر متخلص به صحبت است. ایشان از قریه چادر نشین «بیرم» در بیست فرسخی لار می‌‌باشد.
صحبت لاری از قبیلۀ «دشتی» است که بعضی از آنها در روستای «بیرم» و بعضی از آنها در کوه و صحرای بیرم زندگی می‌‌کنند.
صحبت در این باره چنین سروده است:
خود از دشتیم لیک اگر واثقی/ نه از فاسخندی نه از عا شقی
قبیله به بیرم گروها گروه/ وطن کرده در دیه و صحرا و کوه
بدشت و که آنان که جا ساخته/ همه خیمه در خیمه افراخته
بصحبت چو بسیار رغبت کنم/ تخلص هر آئینه صحبت کنم
صحبت لاری در روستای رونیز تحصیلات خود را شروع نمود و در این باره این قطعه را سروده است:
رونیز چه رونیز ارم خانه فاش/ طراحی خلد کرده در وی نقاش
گر نغمه مرغان بهشتت هوس است/ رو نغمۀ مرغکان مرغک را باش
مرغک نام محله‌‌ای در دره کوه جنوبی روستای رونیز علیا است. وی پس از رونیز به شیراز آمده و در مدت کمی به فضیلت بالای رسید و شعر عالی می‌‌سرود و در اواخر عمر نابینا شد و در سال هزار و دویست و پنجاه و یک به رحمت ایزدی پیوست دیوان شعرش از سی هزار بیت گذشته است.

4ـ حاجی اکبر نواب : صحبت لاری نامش ملا محمدباقر، اهل بیرم لارستان است، وی برای تحصیل به شیراز آمد، به دلیل داشتن حافظه‌‌ای قوی و ذهن آماده وتلاش فراوان، موفق شده از تمام همکلاسی‌‌های خود سبقت بگیرد، خیلی زود به مرتبه بالای علمی رسید و گل سرسبد محفل علما شد.
پس از کسب علوم متداول به وطن خود برگشت و در لار به امامت جماعت و جمعه و مرجعیت دینی مردم اشتغال داشت. مردم لار در امور دینی به ایشان رجوع کرده و حکمش را اطاعت می‏کردند.
ایشان انسانی با صفات عالی بود، سخنان عمیق علمی و دلنشین داشت، کثیر‌‌الذکر و به صداقت معروف بود. بر تاریخ تسلط کافی و در حل مسائل مشکل قدرتی مثال زدنی داشت.
وی بر زبان فارسی و عربی مسلط بود و بر فنون عربی و ادبی تسلط کافی داشت و به روش نوین شعر می‌‌گفت و با فصاحت سخنرانی می‌‌کرد.
صحبت لاری در نزد حاکم شیراز فردی شناخته شده و مورد احترام بود، ایشان گاه‌‌گاهی به شیراز می‌‌آمد و به وطنش باز می‌‌گشت. در یکی از سفرهایش به شیراز، در جمع علما بودیم، قلیان آوردند. صحبت لاری که قبلاً قلیان می‌‌کشید در آن مجلس، وقتی برایش قلیان آوردند، نکشید. پرسیدم، چرا قلیان نمی‌‌کشید؟ گفت: مدتی است که فکر می‌‌کنم حرام باشد. گفتم به چه دلیل حرام است؟ گفت: از خبائث است، قرآن فرموده: «حرمت علیکم الخبائث». گفتم کدام خبیث؟ گفت «مایتنفر عنه الطباع»، آنچه طبع انسان از آن متنفر باشد. گفتم: سبحان اللّه، ماهی آبۀ لار را چه می‌گوید که مردم از آن تنفر دارند ولی مردم آبه آن را از مائده‌های بهشتی می‌‌دانند و با اشتیاق فراوان می‌‌خورند. صحبت لاری خجالت کشید، مجلسیان خندیدند. و وی شروع به کشیدن قلیان نمود.
از صحبت لاری هفت الی هشت هزار بیت شعر به یادگار مانده است.
5ـ جنت العالیه: در کتاب شمس التواریخ درباره صحبت چنین نوشته‌‌اند: آخوند ملا محمدباقر متخلص به صحبت، اصلش از بیرم فارس است. به شیراز آمده و کسب علم و فضل نموده و به وطن بازگشت و برای اهل لار امام جمعه و جماعت بوده و در اواخر عمر چشمش کور شد و در سال هزار و دویست و پنجاه و یک هجری به رحمت ایزدی پیوست. دیوان اشعارش بیش از سی هزار بیت شعر است و از آن جمله است شعر: لمعات وجهک اشرقت و شعاع طلعتک اعتلا
مآخذ
دهخدا، علی‌اکبر، لغت‌نامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، چاپ اول از دوره جدید، 1373.
رکن‌زاده آدمیت، محمدحسین، دانشمندان و سخن سرایان فارسی، تهران، کتابفروشی‏های اسلامیه و خیام، چاپ اول، 1339.
لاری، صحبت، دیوان صحبت لاری، به‏کوشش حسین معرفت، شیراز، کتابفروشی معرفت شیراز، چاپ چهارم، 1354.

وصال شیرازی
میرزا شفیع مشهور به وصال از مشاهیر شیراز در سده 12 و 13ق بوده است. این دفتر درباره او است. به رغم قلّت و کمبود اطلاعات، با تلاش‌های بسیار زندگی نامه‌اش تدوین شد. البته ضعف‌هایی دارد که به مرور زمان مرتفع خواهد شد.
تولد
مورخان ادبیات ایران، میرزا شفیع شیرازی، معروف به میرزا کوچک و متخلص به «وصال» را یکی از بزرگ‌ترین شعرای عهد فتحعلی شاه و پسرش محمد شاه قاجار می‌شمارند. وصال در زمان سلطنت کریم خان زند، در سال 1192 یا 1193 (و به روایتی 1197ق) در خانواده‏‌ای محترم در شیراز دیده به جهان گشود .
پدرش میرزا اسماعیل فرزند محمد شفیع بن میرزا اسماعیل شیرازی در «خط» استادی بزرگ بود، وی در دیوان حکومتی کار می‌‌کرد در زمان کریم خان زند مدتی به آذربایجان رفت، و در آنجا ازدواج نمود، خداوند به آنها دختری عنایت نمود.
میرزا اسماعیل از آذربایجان به شیراز بازگشت و با دختر میرزا عبدالرحیم شاعر شیروانی ازدواج نمود، خداوند به آنها پسری عنایت نمود که نامش را شفیع گذاشتند. پس از فوت پدر، سرپرستی این پسر را، پدربزرگ مادریش یعنی عبدالرحیم بر عهده گرفت. بعد از دو سال عبدالرحیم فوت نمود. و سرپرستی وصال را دائی‌‌اش میرزا عبداللّه که استاد خط بود و از راه نوشتن قرآن امرار معاش می‌‌کرد، بر عهده گرفت .
رشد اجتماعی و فرهنگی
میرزا محمد شفیع در دوران کودکی شروع به تحصیل نمود و علوم متداول زمان خود را نزد استادان آن عصر، از جمله میرزا ابوالقاسم سکوت، از عرفای نامی آن دوران، فراگرفت. نوشتن انواع خط را آموخت و در سایه استعداد ادبی و خط خوب و آواز خوش به محافل انس راه یافت و نخستین اشعار خود را با تخلص «مهجور» تنظیم کرد.
وصال شیرازی علاوه بر تحصیل، به خاطر ذوق و شوق فطری که به عرفان داشت در مجالس سیر و سلوک عارفان شرکت می‌‌کرد و به تهذیب نفس و آموختن آداب سیر سلوک عرفانی مشغول شد تا جایی که به کمالات بالای معنوی رسید؛ با دوری از رذائل نفسانی و دست یافتن به مکارم اخلاق، زبان زد خاص و عام شده بود.
ایشان در ادبیات، حکمت الهی، فنون ریاضی مخصوصاً در موسیقی، عالمی بزرگ بود و صدای عالی داشت؛ در حدی که علمای بزرگ، وی را جامع علوم می‌‌دانستند.
مجالس ایشان محل تجمع بزرگان بود، و با شرکت در این مجالس کسب فیض و تجربه اندوزی می‌نمودند. علاوه بر این علوم ظاهری و باطنی، در خط‌‌های هفت‌گانه نسخ، نستعلیق، ثلث، رقاع، ریحانی، تعلیق و شکسته، مهارت داشت.
کتاب‌‌های زیادی به خط ‌‌او به دست ما رسیده است. از جمله مثنوی معنوی در چند جلد، دیوان خاقانی، دیوان انواری، دیوان خواجه حافظ شیرازی و کلیات سعدی را به خط نستعلیق نوشته است.
ایشان 67 جلد قرآن و هفتصد دعا را با خط زیبا نوشته است. بعضی از قرآن‌‌ها را در صفحه بزرگ شروع کردند، در این قرآن‌‌ها، سه سطر اول، وسط و آخر را با خط ثلث درشت نوشته و میانه آنها را با قلم ریزتری با خط نسخ پر، سر سوره‌‌ها را با خط رقاع، خواص سوره‌‌ها را با خط شکسته در حاشیه همان سوره آورده و ترجمه آیات را با مرکب سرخ، با خط نستعلیق خفی در زیر سطرها نوشته است.
در آخر هر قرآن شماره قرآن‌‌هایی که تا آن زمان نوشته بود را آورده و در بعضی از آنها خود را «کاتب الهی» وصف کرده است. در پایان یکی از قرآن‌‌هایی که به پایان رساند برای خودش چنین نوشت :
«حرره العبد الاقل الفقیر المحتاج الی رحمة ربه الغنی الداعی لظهور الحجة القائمة والدولة القاهرة محمد شفیع ابن المرحوم محمد اسمعیل ابن المبرور محمد شفیع المتخلص بالوصال فی شهر اللّه الاصم سنة 1259 من الهجرة النبویة».
یکی از هم شاگردی‌‌های وصال شیرازی می‌‌گوید، روزی در ایام جوانی، استادمان از وصال شیرازی معنای این شعر حافظ شیرازی را پرسید:
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت / وندر آن برگ و نوا خوش ناله‌‌های زار داشت
وصال در آن روز و شب در فکر جواب استاد بود، تا اینکه در همان شب این شعر را در جواب استادش سرود و فردای آن ‌‌روز تقدیم استادش نمود.
صاحبا در ساعتی کاین سینه غم بسیار داشت / یادم آمد از کلامی کان جناب اظهار داشت
در خصوص شعر حافظ آنکه پرسیدی ز من / بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
نصف شب غوّاص گردیدم ببحر ابجدی / تا ببینم این صدف آیا چه اندر بار داشت
بلبلی برگ گلی شد سیصد و پنجاه و شش / با علی و با حسین و با حسن معیار داشت
برگ گل سبزیست دارد آن نشانی از حسن / چونکه در هنگام رفتن سبز در منقار داشت
گل بود سرخی که آن دارد نشانی ازحسین / چونکه در وقت شهادت عارض گلنار داشت
بلبلی باشد علی کاز فرقت آن برگ و گل / روز و شب در هجر آن سان ناله‌‌های زار داشت
در حقیقت شعر حافظ خوب سنجیدی وصال / تا ببینم کی در این معنی توان انکار داشت
مرحوم وصال شاعر بزرگی بود که شعرهای نغز می‌سرود، ایشان را در قصیده سرائی، انوری ثانی و در غزل، سعدی ثانی می‌‌خوانند، شاعران آن عصر مانند قاآنی و هدایت، ایشان را به طبع سرشارش به سرودن شعر عالی تصدیق کردند، ایشان از جوانی طبع شعر قوی‌‌ای داشته است. مخصوصاً در مرثیه سرایی در آن عصر بی‌مانند بود.
وصال در اوائل به «مهجور» تخلص می‌‌کرد، ولی با اشاره استاد عرفانش «میرزای سکوت» تخلصش را به وصال تغییر داد، این دو بیت یادگار آن دورانی است که به مهجور تخلص می‌‌کرد.
دوای درد مهجوری صبوری است / دریغ این چاره اندر دست کس نیست
میندیش از رقیب ار یار یار است / رفیق شحنه را باک از عسس نیست
او مردی مهربان و خوش محضر و درویش بود. در میان اهل عرفان و ادب دوستان زیادی داشت. به خصوص با قاآنی دوستی صمیمی داشت. زمانی که قاآنی به شیراز می‌‌رفت غالباً با هم بودند. اما با اینکه سلاطین و فرمانروایان فراوان او را به دربار دعوت می‌کردند، ولی وی کمتر این گونه مجالس‌‌ می‌‌رفت. و از راه کتابت قرآن مجید نیاز مادی خود را مرتفع می‌‌ساخت.
زمانی که فتحعلی‌ ‌شاه قاجار برای بازدید استان فارس به شیراز رفت، مکارم و فضایل وصال را شنید. ایشان را به حضور طلبید. وصال قرآنی را که با هفت نوع خط نوشته و در تذهیب و تجلید آن هنرمندی بسیار به کار برده بود، به شاه تقدیم کرد و قصیده‌‌ای در آن مجلس خواند.
شاه درباره کمالات وصال بسیار گفت و دو هزار تومان به او اهداء نمود. نیز سالیانه مبلغی نقد و مقداری جنس برای مستمری وی تعیین کرد.
چون فتحعلی ‌‌شاه، محمد شاه، شجاع السلطنه، فرمانفرما و چند تن از بزرگان فارس را مدح گفت، به قول خود او، دیوانش انباشته از مدح بزرگان است؛ از این‌رو او را در زمره شاعران مداح دانسته‌‌اند. با این همه، وی همانند سید محمد سحاب، از بیهودگی شاعران درباری رنج می‌‌برد و هرگز حاضر نشد برای امرار معاش، سلاطین و بزرگان را مدح کند.
وی با کتابت قرآن کریم و استادی در خط امرار معاش می‌‌کرد، با فقر و تنگدستی، در کمال قناعت می‌‌ساخت.
ایشان همواره به فرزندان خود می‌‌گفت: با اینکه شعر، صنعتی نیکو است ولی شاعری حرفه‌‌ای زشت است زیرا شعر دریایی از دانش و فنی از حکمت است ولی شاعری نوعی گدایی است؛ منظورش شاعری برای دربار و دریافت صله بود.
روزگار خود را نه در کنار درباریان بلکه با شرکت در محافل عرفانی و ادبی سپری می‌‌نمود. و به دلیل مردم دوستی دو روز هر هفته را صرف تدریس به عموم می‌کرد.
ایشان شش پسر داشت که اهل علم و ادب بودند و به نام‌ها وقار، حکیم، داوری، فرهنگ، توحید و یزدانی معروف شده‌‌اند.
نابینایی
وصال شیرازی در سن شصت و چهار سالگی به آب مروارید چشم مبتلا شد و یکسال نابینا بود. پس از آن طبیبی که از کرمانشاه به شیراز رفته بود، چشمش را میل زد و چشمانش معالجه شد.
وصال چنان به مطالعه عشق داشت که بعد از معالجه چشم فوراً مطالعه را از سر گرفت و همین امر باعث شد مجدداً نابینا گردد. معالجه‌های پس از آن، اثری نداشت.
در این دوران که احتیاجات زندگی و عدم توان کار و فقدان درآمد لازم برای زندگی، بر هر فردی فشار زیادی وارد می‌کند، ایشان با این فقر، با قناعت و مطانت طبع می‌‌ساخت. هرگز به دربار نرفت و شاعر درباری نشد، با وجودی که درباریان ایشان را می‌خواستند ولی ایشان امتناع می‌‌ورزید. وی درباره بی‌نیازی، فقر، قناعت، آزادی و آزادگی خویش چنین گوید:
چه دردست دردت که درمان ندارد!؟ / چه راهست عشقت که پایان ندارد؟
چه دردسر از بهر درمان کشیدن / سری را بنازم که سامان ندارد
چه در پیش دو نان پی نان فرستادن / خوش آن کآب دارد و نان ندارد
به رغم نابینایی و مشکلات زندگی، دانش و شعر خود را ارزان نفروخت چون به نظر او درویشی، قناعت و صبر مقدمه عزت، بزرگ منشی، حیات و دولت ابدی است.
خاکسارانی که ره در عالم جان یافتند / راست پرسی سلطنت آنست کایشان یافتند
فقر بگزیدند تا از فقرشان دولت دمید / درد پذیرفتند تا از درد درمان یافتند
در پناه بینوایی گنج عزت دیده‌‌‌‌‌‌اند / در میان خاکساری آب حیوان یافتند
وصال با واقع ‌‌بینی، به پریشانی، بدبختی و عقب ماندگی جامعه ایران اشاره کرده و با کمال شجاعت مشاهدات خویش را در مورد اوضاع جامعه بیان کرده است:
ایران کنون بجان تو ویرانست! / مردی مخواه سکنه ویران را!
یا درباره اختلاف‌های طبقاتی جامعه و چندگانگی فرهنگی می‌‌گوید:
قومی بگشت باغ گل اندر کنارها! / قومی دریده جامه و در دست خارها!
شهری همه مکر و دغل و حرص و دروغند / من صدق و صفا، مهر و وفا، شغل و کارم!
تألیفات
از وصال شیرازی ده عنوان کتاب به یادگار مانده است:
1. بزم وصال؛ مجموعه اشعار در سبک مثنوی و شامل هفت هزار بیت است.
2. تتمه خسرو و شیرین؛ کتاب خسرو و شیرین اثر وحشی بافقی، به دلیل مرگ زود هنگام موفق به اتمام نشده بود و وصال به روش بافقی به تکمیل ابیات پرداخت و کتاب را به پایان رساند. داوری رضا قلی خان هدایت درباره اشعار او چنین است که سروده‌های او بر اشعار وحشی بافقی ترجیح دارد.
3. ترجمه اطواق الذهب از زمخشری
4. دیوان اشعار که در حدود سی هزار بیت است. دو هزار بیت آن در مرثیه آل عبا(ع) است که در تهران چاپ شد.
5. سفینه بنیان؛ شامل چهل حدیث قدسی در قالب مثنوی‌‌های جداگانه است. به این صورت که حدیثی را عنوان کرده است، سپس معنی حدیث، تحقیقی درباره آن و داستانی مناسب آن حدیث آورده است؛
6. صبح وصال؛ مجموعه‌‌ای از اخلاقیات به سبک گلستان است.
7. نسخه ‌‌برداری کلیات سعدی، به خط نستعلیق، به تاریخ 1247؛ در کتابخانه مجلس شورا موجود است.
8. نسخه برداری کتاب اوصاف الاشراف از خواجه نصیر طوسی به خط نستعلیق، به تاریخ 1239. در کتابخانه مجلس شورا موجود است.
9. یک نسخه از ادعیه به قلم نسخ و نستعلیق کتابت خطی خوش، در کتابخانه کاخ گلستان در تهران موجود است.
10. 67 جلد قرآن؛ ارزشمندتر از همه اینها، 67 جلد قرآن با خط بسیار زیبا نوشته است. این اثر ارزشمندترین کار ایشان شمرده شده است.
پایان عمر
وصال به دلیل اخلاق نیکو و داشتن فضل و کمال و عزت نفس برای کسب درآمد خود را نفروخت و همواره در گوشه تضلع، با قناعت و از راه دستمزد کتابت امرار معاش کرد. از کسی توقع نداشت از این‌رو بین مردم جذابیت و مقبولیت یافته بود.
مردم از شهرهای دور و نزدیک برای استفاده از کلمات و سخنان او و نیز بهره‌‌گرفتن از تجارب هنری او با هدایایی به حضورش می‌‌رسیدند.
ایشان در دوران نابینایی همین مسیر را ادامه داد تا اینکه در سال هزار و دویست و شصت و دوم قمری در شیراز فوت نمود و در بقعه شاهچراغ مدفون گردید.
نمونه‌هایی از اشعار
وصال در عین تقلید از پیشنیان در فنون شعر استاد بود. وی صفات اصلی بهترین نمونه‌‌های شعر کلاسیک را حفظ کرده است. او مثنوی بزم وصال را در بحر تقارب ساخت و داستان شیرین و فرهاد وحشی بافقی را، که ناتمام بود، به قدری خوب و استادانه به پایان رساند که هر منتقد دقیق، در تشخیص و بیان تفاوت آغاز و انجام داستان، دچار اشکال می‌‌شود، نمونه آن ابیات ذیل است.
الهی سینه ده آتش افروز / در آن سینه دلی و آندل همه سوز
هرآندل را که سوزی نیست دل نیست / دل افسرده غیر از آب و گل نیست
کرامت کن درون درد پرورد / دلی در وی درون درد و برون درد
بسوزی ده کلامم را روائی / کزان گرمی کند آتش گدائی
دلم را شعله گردان سینه پر دود / زبانم کن بگفتن آتش آلود
دلم را داغ عشقی بر جبین نه / زبانم را بیان آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد / چکد گر آب ازو آبی ندارد
دل افسرده دارم سخت بینور / چراغی زو بغایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده‌‌ام را / فروزان کن چراغ مرده‌‌ام را
ندارد راه فکرم روشنایی / ز لطفت پرتوی خواهم گدایی
اگر لطف تو نبود پرتو انداز / کجا فکر و کجا گنجینه راز
ز گنج راز در هر کنج سینه / نهاده خازن تو صد دفینه
ولی لطف تو گر نبود بصد رنج / پشیزی کس نیاید زان همه گنج
چو در هر گنج صد گنجینه داری / نمی‌‌خواهم که نومیدم گذاری
براه این امید پیچ در پیچ / مرا لطف تو میباید دگر هیچ
شاهکارهای ادبی وصال شیرازی به‌‌طور کلی در مدح حضرت رسول اکرم(ص) و آل علی(ع) و خاندان عترت و نبوت است، او هنرمندی بزرگوار و توانا بود که هنرش را وقف عالی‌‌ترین عواطف بشری، یعنی عشق حسینی کرده است.
شاعران و بزرگانی مانند محتشم و هاتف آثاری از خود در مدح اهل بیت به جا گذاشتند ولی نسبت به وصال شیرازی خیلی کم در این عرصه پهناور طبع آزمایی کرده‌اند، در صورتی که وصال توانست یک دیوان بدیع و بسیار دلنشینی مشتمل به مرایی و منقبت آل علی(ع) پدید آورد. به علاوه در دیوان کبیر وصال قصائد بسیار عالی در ستایش و منقبت حضرت رسول اکرم(ص)، و حضرت علی بن ابی طالب(ع) و خاندان عترت و نبوت موجود است که همه آنها در اوج فصاحت و در نهایت قدرت سروده شده است، و اهل فضل و ادب از خواندن آنها لذت بسیار می‌برند، و عاشقان حسین تسلای قلب پیدا می‌‌کنند.
معراج حضرت محمد(ص)‏
در گذشته هر کدام از پیروان اهل سنت و شیعیان تصور و دیدگاهی درباره معراج داشتند و در دوره جدید، نگاه جدیدی پیدا شد و به تأویل یا تحلیل سمبولیک معراج می‌‌پردازد. وصال دیدگاه شیعی را در قالب ابیات به نظم کشید. برخی از این ابیات را می‌آوریم:
شبی روشنتر از سرچشمه نور / رخ شب در نقاب روز مستور
دمیده صبح دولت آسمان‌‌ را / ز خواب انگیخته بخت جوانرا
بشک از روز مرغان شب آهنگ / خزیده شب پره در فرجه تنگ
میان روز و شب فرق اینقدر بود / که هر سیاره خورشید دگر بود
شد از تحت الثری تا اوج افلاک / همه ره چون دلی از تیرگی پاک
همه روشندلان آسمانی / روان سوی سرای ام هانی
از آن دولت سرا تا عرش اعظم / ملایک بافته پر در پر هم
زمانه چار دیوار عناصر / حلی بربسته ز انواع نوادر
ز گوهرها که بوده آسمان را / پر از در کرده راه کهکشانرا
رهی آراسته از عرش تا فرش / براقی جسته بر فرش از در عرش
براقی گرمی برق از تکش وام / ز فرشش تا فراز عرش یک گام
ندیده نقش پا نقش کمانش / نسوده دست هم کس عنانش
بمغرب نعلش ار خوردی بخاره / بر آنروی زمین جستی شراره
از آنروی زمین بیزخم مهمیز / بر آنسوی زمان جستی بیک خیز
چه اوصاف تک و پویش کنم ساز / سخن در گوش تازد بیش از آواز
بهر جا آمده در عرصه پوئی / زمین و آسمان طی بود گویی
بزیر پا درش هنگام رفتار / نمی‌گردید مور خفته بیدار
تعزیه امیرالمؤمنین‌(ع)‏
وصال شیرازی در مدح امیر المؤمنین(ع) هشت بند شعر که در مجموع 67 بیت است سروده است. دو بند آن را در زیر آورده‌‌ایم:
ای چرخ این زمان نه ستمکار بوده / تا بوده ستمگر غدار بوده
کارت کنون بدی بنکویان نبوده است / ای کج روش همیشه در این کار بوده
تا کرده اعانت اشرار کرده / تا بوده معاند اخیار بوده
الحق که سرخی شفق و تیرگی شب / گوید که تو سیه دل و خونخوار بوده
هر ناسزا شد از تو سزای سرور و سور / ای ناسزا بطعن سزاوار بوده
خوبان همیشه از تو مذلت کشیده‌‌اند / چبود سبب که بی سبب آزار بوده
الا بکام مومن مخلص نریختی / ای طشت زهر تا تو نگونسار بوده
جز تیر کینه نیست گهی در کمان ترا / وانهم نبوده جز دل پاکان نشان ترا
***
رفت از جهان امام جهان بولحسن دریغ / در کوفه بیکسند حسین حسن دریغ
اهل عراق یکسره غدر و همه نفاق / یارانشان بمصر و حجاز و یمن دریغ
بی آفتاب جمله جان شد سیه فسوس / بی شمع تیره ماند همه انجمن دریغ
مسجد فسرده دین تبه اسلام بی پناه / بی مه سپهر مانده و بی گل چمن دریغ
نگذاشت در چمن اثر ز مهریر هم / شاداب ارغوان و گل یاسمن دریغ
چون گل بهر که بینی از این خاندان بخلد / گلگون عمامه رفته و خونین کفن دریغ
زان یوسفان حسن که یعقوبشان رسول / بیزخم گرگ نیست یکی پیرهن دریغ
گر گل دهد گلی که جوانان مصطفی است / روی زمین تمام گلستان مصطفی است
تعزیه حضرت فاطمه(س)‏
وصال برای حضرت فاطمه(س) هشت بند شعر در 65 بیت سروده است. یک بند از آن را در زیر آورده‌‌ایم:
ای چرخ تا کی این همه ظلم وستم کنی / دلهای محترم همه پا بست غم کنی
هر جا که مقبلی است نصیبش بلا دهی / هر جا مدبریست قرین نعم کنی
بهر لئام را همه کام و نوا دهی / قسم کرام را همه رنج و نقم کنی
مسعود را برانی و خوار جهان کنی / مردود را بخوانی و صدر امم کنی
آنجا که واجب است کرامت کنی عقاب / و آنجا که لازم است عقوبت کرم کنی
دونان ز تو براحت و خوبان ز تو برنج / سنجیده‌‌ام تخلف از این شیوه کم کنی
یکدختر از رسول گرامی بجای ماند / کی جای داشت کاین همه بر وی ستم کنی
آن مادر دو سید و چرخ دو آفتاب / آن طاق در نکویی و آن جفت بوتراب
تعزیه امام حسن مجتبی(ع)‏
وصال در مدح امام حسن مجتبی(ع) نُه بند شعر در 72 بیت سروده است. یک بند آن را در زیر آورده‌ایم:
در تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد / وان طشت را ز خون جگر دشت لاله کرد
خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت / خود را تهی ز خون دل چند ساله کرد
نبود عجب که خون جگر ریخت در قدح / عمریش روزگار همین در پیاله کرد
خون خوردن و عداوت خلق و جفای دهر / یعنی امامتش ببرادر حواله کرد
نتوان نوشت قصه درد دلش تمام / ور می‌‌توان ز غصه هزاران رساله کرد
زینب کشید معجر و آه از جگر کشید / کلثوم زد بسینه و از درد ناله کرد
هر خواهری که بود روان کرد سیل خون / هر دختری که بود پریشان کلاله کرد
آه دل از مدینه ز هفت آسمان گذشت / آن‌‌روز شد عیان که رسول از جهان گذشت
تعزیه سیدالشهداء(ع)‏
وصال شیرازی همانند مرحوم کمپانی برای امام حسین(ع) اشعاری سروده است. این اشعار در 82 صفحه گردآوری شده است. 9 بیت آن را در زیر آورده‌‌ایم:
این جامه سیاه فلک در عزای کیست / وین جیب چاک گشته صبح از برای کیست
این جوی خون که از مژه خلق جاریست / تا در مصیبت که در ماجرای کیست
این آه شعله‌‌ور که ز دلها رود بچرخ / ز اندوه دل گداز و غم جانگزای کیست
خونی که نه دامن دلها گرفته است / این سخت دل بدامن ما خونبهای کیست
گر نیست حشر و در غم خویش است هر کسی / در آفرینش این همه غوغا برای کیست
شد خلق مختلف ز چه در نوحه متفق / زینگونه جن و انس و ملک در عزای کیست
هندو و گبر و مؤمن و ترسا بیک غمند / این جان از جهان شده تا آشنای کیست
ذرات از طریق صدا نوحه می‌‌کنند / تا این صدا ز ناله انده فنای کیست
آری خداست در دل و صاحب عزا خداست / زان هر دلی بتعزیه شاه کربلاست
تعزیه سایر شهداء
وصال برای شهدای کربلا یک شعر بلند 77 بیتی سروده است، چند بیت آن در زیر آمده است:
ای هواخواهان جانباز حسین / همدم و همراه و همراز حسین
ای ز جان بگذشتگان کربلا / ای بخون آغشتگان کربلا
ای نکرده در وفا از جان دریغ / جان سپر کرده به پیش تیر و تیغ
یاری آل پیمبر کردگان / ترک جاه و دولت سرکردگان
خاک گشته در ره صدق و صفا / خاکتان از بهر رنجوری شفا
مرحبا جانهای پاک و جسم پاک / جسمتان بر خاک و جانتان بر سماک
ای همه در گوشتان بانگ الست / وز بلی در کربلای عشق هست
ای فدائی‏های فرزند بتول / ای فدا تانرا خدا کرده قبول
کرده از جان یاری زهرا همه / داده جان واسوده از غوغا همه
اندران صحرا که تنها بُد حسین / یاری او دیده بر خود فرض عین
پاس آن گل کرده از آسیب خار / وز سنان و تیر سر تا پا فکار
کرده تنها گلبن از زخم سنان / گلستان مصطفی را پاسبان
مرحبا پروانگان سوخته / بهرآن شمعی که حق افروخته
چون بدید آنجا که جانها بُد کباب / زآتش دلها و تاب آفتاب
چون بدید آنجا که غیر از آب تیغ / داشتندی بر سپاه حق دریغ
دست تو شوید کند کفش تو جفت / عشوه آری کاین همه خدمت بمفت
اوستاند مزد خدمتها تمام / کرده تو با تو ماند والسلام
هان حسین از خویشتن رنجه مکن / روبها با شیر حق رنجه مکن
از یزیدت کبر و نخوت بر مزید / باز می‌گویی که لعنت بر یزید
خویش را فارغ ز لعن و طعن کن / بر یزید آنگاه طعن ولعن کن
از وصال ار چه ملال افزایدت / زین سخن‌ها بس کمال افزایدت
دیدگاه‌ها
وصال از دوره حضورش در مدرسه و تدریس یا به هنگام سفر مورد توجه گزارش‌گران بوده است. نخستین بار زندگی‌نامه او در کتاب سخنوران نابینا یا کوران روشن بین منتشر شد. پس از آن منابع متعدد به آن پرداختند. چند گزارش را که در تعدادی اثر مرجع درج شده و دیگران از آنها اخذ کرده‌‌اند، بدون کم و کاست می‌آوریم:
1- مرحوم محمدعلی مدرس: میرزا محمد شفیع شیرازی، معروف به میرزا کوچک بن محمداسماعیل بن محمد شفیع بن میرزا اسماعیل از اکابر شعرا و نامداران ادبا و عرفای گرامی عهد فتحعلی شاه قاجار و محمد شاه قاجار می‌‌باشد.
وی در کودکی نزد علمای عصر به تحصیل علوم متداوله پرداخت، در عین حال به اقتضای شوق فطری که به فقر و درویشی و مصاحبت اهل سیر و سلوک و ارباب ذوق و عرفان داشته به تهذیب باطن و تحصیل آداب سلوک و اهل طریقت نیز پرداخت تا با کمالات صوری و معنوی آراسته و از رذائل نفسانیه پیراسته شد، و در مکارم اخلاق یگانه و شهره آفاق گردید.
ایشان در ادبیات و حکمت الهی و فنون ریاضی خصوصاً موسیقی نیز مهارت خوبی داشت، وی به حُسن صوت و صورت معروف بود، جامعیّت او به همه علما ظاهر شده بود، مجالس او مجمع ارباب کمال و اصحاب ذوق و حال بود که صحبت او را مغتنم می‌‌شمرده‌‌اند.
علاوه بر مراتب علمیّه ظاهری و باطنی، در تمامی خطوط هفت‌‌گانه نسخ، نستعلیق، ثلث، رقاع، ریحانی، تعلیق و شکسته مهارتی عالی داشت و هریکی از آنها را مثل اساتید معروف تاریخی آنها می‌‌نوشت.
وی کتاب‌‌های زیادی را با خطوط عالی مختلف نوشته است مانند چند جلدی از مثنوی مولوی، دیوان خاقانی، دیوان انوری، دیوان خواجه حافظ و کلیات سعدی را به خط نستعلیق نوشته است.
به نوشته گلشن وصال، ایشان شصت و هفت جلد قرآن و هفتصد دعا را به پایان رسانده است، وی بعضی از قرآن‌‌ها را در صفحه بزرگ شروع نمود که و سه سطر در اوّل، وسط و آخر صفحه با خط ثلث درشت نوشته و میانه آنها را با قلم ریزه‌‌تری با خط نسخ پر، سرسوره‌‌ها را با خط رقاع، خواص سوره‌‌ها را در حاشیه با خط شکسته، ترجمه آیات را با مرکب سرخ با قلم نستعلیق خفی، در زیر سطرها نوشته و در آخر هر قرآنی عدد قرآن‌‌هایی را که تا آن زمان نوشته بوده قید کرده و در آخر بعضی از آنها خود را به «کاتب الهی» موصوف نموده است.
سه جلد از قرآن‌‌های او در کتابخانه مصر دیده شده است. خلاصه ایشان در تمامی خطوط مذکوره استاد بوده است.
اشعار وصال نغز، طرفه و آبدار است، وی در غزل، سعدی ثانی؛ در قصیده انوری تالی است. او در ابتدای جوانی طبعی سرشار داشت، قوت طبع او مورد تصدیق قاآنی و هدایت و دیگر معاصرینش بود، خصوصاً در مرثیه سرایی یگانه وقت محسوب می‌‌شد.
وی نخست به مهجور تخلّص می‌‌نمود ولی بعداً بر حسب الارشاد پیر طریقتش «میرزای سکوت» به وصال تغییر داد.
2- مرحوم مشیر سلیمی: وصال شیرازی به سال 1197ق تولد یافت. پدرش میرزا اسماعیل در فن استیفا بی‌‌مانند و در خط رقوم و سیاق هنرمندی ارجمند بود. در اوایل حال ترک خدمت سلطان و اعمال دیوان گفت. روزگاری در زمان محمد کریم خان زند زندگی می‌‌کرد و مدتی به آذربایجان رفت. در آنجا ازدواج نمود. از او دختری یافت و این دختر را بازرگانی به همسری گرفت.
میرزا اسماعیل از تبریز به شیراز بازگشت. با دختر میرزا عبدالرحیم، شاعر شیروانی ازدواج نمود و از این پیوند زناشویی وصال پای به این جهان گذاشت.
چندی نگذشت که میرزا اسماعیل بدرود زندگانی گفت و میرزا عبدالرحیم، وصال را که دختر زاده‌‌اش بود تکفل کرد. وی پس از دو سال درگذشت.
میرزا عبداللّه «دایی» وصال که خطی بالنسبه خوب داشت و زندگی‌‌اش از راه نوشتن قرآن فراهم می‌گشت کفالت وصال را بر عهده گرفت.
وصال چون به سن تمیز رسید طبعش به درویشی و فقر مایل گردید. درک حضور عارف ربانی میرزا سید ابوالقاسم مشهور به «سکوت»، ایشان را از بزرگان شیراز، و مستعد گردانید که علمای آن زمان از ایشان بهره می‌بردند.
وصال دارای همتی بلند و طبعی ارجمند بود. ایشان به شعر و شاعری پرداخت، هرچند به ظاهر مدح و ثنایی از پادشاهان و بزرگان می‌‌گفت، علت این امر محض آزمایش طبع بوده است، وی از راه کتابت قرآن مجید درآمدی داشت و قناعت و گوشه‌‌گیری را بهترین نعمت و نیکوترین دولت می‌‌دانست.
وی به فرزندان خود نصیحت می‌‌کرد: شعر نیکوترین صنعت و شاعری زشت‏ترین حرفه است. گرچه شعر بحری از دانش و فنی از حکمت می‌‌باشد ولی در واقع نوعی گدایی است منتهی شاعران به نظم سؤال کنند و گدایان به نثر دریوزه‌گی کنند.
ایشان هرگز شعر هجا و هزل نمی‌گفت مگر دو سه قطعه به طریق تفنّن که آنها را در دیوان خود نیاورده است و از غایت شهرت در زبان‌‌ها افتاده است. وی در آموختن فنون شعر و انواع کمالات و امر تعلیم فروگزاری نداشت. سختی و آسایش روزگار، نیکی و فراوانی معاش در نزد او یکسان بود.
وصال چون به سن 64 سالگی رسید، آبی در چشمش پیدا گردید که نابینا شد و در آن حال صابر و شاکر بود، مرد چشم پزشکی از کرمانشاهان به شیراز آمد. چشمش را میل زد. هنوز چشمش بهبود نیافته بود که به کار خواندن و نوشتن مشغول شد، پس از چند روز چشم رنجور به حال اول برگشت و دیگر شفا نیافت. بیت زیر شاید در این باره باشد که خود او می‌‌گوید:
دیده بی نور شد از اشک شب و روز که گفت
هستی از آب نبود مردم دریایی را
وصال شیرازی در ماه رجب 1262ق بدرود زندگانی گفت و در آرامگاه سید میر احمد فرزند امام موسی کاظم(ع)، مشهور به شاه‌‌چراغ در جوار مزار پیر بزرگوار میرزا ابوالقاسم سکوت به‌ ‌خاک سپرده شد.
از او شش فرزند هنرمند بوجود آمد که شرح حال و آثار آنان در «تذکره سده چهاردهم» تألیف دیگر مؤلف این کتاب «سخنوران نابینا» آمده که است.
از وصال نزدیک به سی هزار بیت به یادگار مانده است که مشتمل بر چکامه‌‌ها و چامه‌‌ها مراثی، ترجیعات و مثنویات است، غزلیات او در جواب غزلیات خواجه حافظ یا آنچه به طرز شیخ اجل سعدی و یا پراکنده گفته است و در سه دفتر جداگانه گرد آوردی شده است.
مراثی وی در رثاء حضرت سیدالشهدا در حدود دو هزار بیت است. و دیوان او را نواده‌‌اش شادروان «روحانی وصال» به چاپ رسانید.
آثار و تألیفات دیگر وصال عبارتند از: کتاب فرهاد و شیرین مولانا وحشی بافقی‌؛ کتاب بزم وصال به روش شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی؛ سفینه بنیان شامل مثنویات مرکب از چهل حدیث قدسی به نحوی که حدیثی را عنوان کرده معنی حدیث و تحقیق آن مطلب و داستانی مناسب آن مقام را آورده است.
3- دایرة‌المعارف فارسی
میرزا محمد شفیع معروف به میرزای کوچک، متخلص به وصال (1197-1262ق)، شاعر ایرانی عصر فتحعلی شاه قاجار، غزل سرا و مثنوی گوی بود.
مثنوی شیرین و فرهادِ وحشی بافقی را که ناتمام مانده بود، ادامه داد.
وی علاوه بر ادبیات، در موسیقی نیز دست داشت، و به تصوف و عرفان هم شیفته بود. گذشته از دیوان، 12 بند در مراثی سرود، وقار شیرازی پسر او بود.
4- باقری بیدهندی : میرزا محمد شفیع متولد 1193ق متوفای 1262ق، فرزند میرزا اسماعیل، مشهور به میرزا کوچک است.
وی از بهترین شاعران و خوشنویسان دوره فتحعلی‌‌ شاه و پسرش، محمد شاه قاجار، به شمار می‌‌رفت، ایشان توانست 67 جلد قرآن را با خط زیبای خود بنویسد.
وصال شیرازی، در دوره جوانی مدتی سرگرم تحصیل ادبیات، خط، هنرهای زیبا و سیر در مقالات عرفانی بود.
وقار، حکیم، داوری، فرهنگ، توحید و یزدانی، از فرزندان وصال شیرازی بوده‌‌اند و همگی از هنرمندان و شاعران زمان خویش به شمار می‌‌رفتند.
از این شاعر گرانمایه که در سن 64 سالگی نابینا شده، نزدیک به سی هزار بیت شعر به یادگار مانده است. وی در ابتدا، «مهجور» و سپس «وصال» تخلص می‌‌کرد. سایر آثارش عبارت است از:
1. فرهاد و شیرین مولانا وحشی بافقی را به اتمام رساند.
2. مثنوی بزم وصال (هفت هزار بیت است)
3. سفینه بنیان (شامل چهل حدیث قدسی در قالب مثنوی‌های جداگانه است. به این صورت که حدیثی را عنوان کرده است، سپس معنی حدیث را آورده‌‌، و بعد تحقیقی درباره آن و داستانی مناسب آن حدیث ذکر کرده است).
4. ترجمه اطواق الذهب، از زمخشری
5. صبح وصال (به سبک گلستان نوشته است).
5. دانشنامه دانش‏گستر: محمد شفیع شیرازی (1197-1262ق)، معروف به میرزا کوچک متخلص به وصال، شاعر و خوشنویس ایرانی، صدایی خوش داشت. تار می‏نواخت و در نقاشی و تذهیب و صرافی مهارت داشت. در مدح فتحعلی‏شاه، محمد شاه و حسین علی میرزا، فرمانروای فارس نیز اشعاری دارد. با حاکم قاآنی نشست و برخواست داشته است. از مهم‌ترین شعرای دوره بازگشت است و در سرودن غزل از شیوة سعدی و حافظ پیروی می‏کند. مرثیه سرای زبردستی بود و در اواخر عمر نابینا شد. از آثارش صبح وصال در تقلید از گلستان سعدی؛ دیوان اشعار (تهران 1364ش)؛ مثنوی بزم وصال در هفت هزار بیت؛ ترجمه اطواق الذهب زمخشری از عربی به فارسی؛ شیرین و فرهاد وحشی بافقی، را که ناتمام بود، پی گرفت، اما نتوانست آن را به انجام برساند. 67 جلد قرآن نوشت که گنجینه‏های هنری به شمار می‏رود. دیوان کامل وصال شیرازی به چاپ رسیده است (شیراز 1378ش).
مآخذ
باقری بیدهندی، ناصر، دانشوران روشندل، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیّه قم، چاپ اول، 1376.
جمعی از نویسندگان، دانشنامه دانش¬گستر، تهران، مؤسسه علمی و فرهنگی دانش‏گستر، چاپ اول، 1389.
دایرة‌المعارف تشیّع، تهران، نشر شهید سعید محبی، چاپ اول، 1383.
طباطبایی مجد، غلامرضا، دایرة‌المعارف مصور زرین، تهران، زرین، چاپ اول، 1372.
مدرس، میرزا محمدعلی، ریحانة الأدب فی تراجم المعروفین بالکنیة أو اللّقب یا کنی و القاب، تهران، خیام، چاپ چهارم، 1374.
مشیر سلیمی، علی‌اکبر، سخنوران نابینا یا کوران روشن بین (شاعران کور)، تهران، مؤسسه مطبوعاتی فریدون علمی، چاپ اول، 1344.
مصاحب، غلامحسین، دایرة‌المعارف فارسی، تهران، امیرکبیر، چاپ سوم، 1383.
وصال شیرازی، دیوان وصال شیرازی، تصحیح محمد عباسی، تهران، کتابفروشی فخر رازی، بی‏تا.

خائف شیرازی
میرزا اسماعیل خائف شیرازی (متولد 1278ق) در طلیعه بیداری ایرانیان یعنی عهد ناصر شاهی چشم به جهان گشود. عصری که تمامی کشور را بی¬سوادی، وطن فروشی، استبداد، جهل و سیطره استعمار فراگرفته بود. ولی با ظهور چند تن علمای بزرگ و مبارز چون سید جمال الدین اسدآبادی و نصیحت‌های بیدارگرایانه او، همگان را متوجه مضار استعمار و استبداد کرد و مردم اعم از بازاری و روحانی را از خواب غفلت بیدار نمود.
میرزا اسماعیل متخلص به خائف در بحران¬های این دوره جذب حوزه علمیه شد و به رغم نابینایی، ادبیات، فقه و حکمت را به خوبی آموخت. سپس با قلم، شعر و تدریس‏های خود توانست منشأ آثار باشد و افرادی را با تعالیم دینی آشنا سازد. پشتکار، ممارست، مجاهدات و تلاش¬ها، او را زبان زد خاص و عام کرده بود. همین نکته قابل عبرت‌آموزی برای روشندلان این دوره است تا با درس گرفتن از روش کسانی چون خائف و تلاش‏های آنان برای نیل به مراتب بالای علم و معرفت، راه صحیح را انتخاب نمایند.
تولد
میرزا اسماعیل شیرازی متخلص به خائف در روز عید قربان (دهم ذی‌‌الحجه) 1278ق مطابق با یکشنبه 18 خرداد 1241، در عهد حکومت ناصرالدین شاه قاجار در شیراز دیده به جهان گشود.
از پدر ایشان اطلاعی یافت نشد. وی در سن هفت سالگی به بیماری آبله مبتلا شد، در آن زمان به علت عدم امکانات پزشکی و فقدان بهداشت، کودکان زیادی بر اثر آبله، معلول می‌‌شدند و یا چون میرزا اسماعیل هر دو چشم خود را از دست می‌‌دادند.
تحصیل
در آن دوران آموزش و پرورش و مدارس سراسری وجود نداشت، مکتب‌‌خانه‌‌ها مسئولیت تعلیم وتعلّم کودکان را بر عهده داشتند، و کودکانی از نعمت سواد بهره‌‌مند می‌‌شدند که خانواده آنان توانایی پرداخت شهریه مکتب‌‌خانه را داشتند. چون فقر و تنگدستی به طور گسترده دامن خانواده‌‌ها را فراگرفته بود. البته تنها توان پرداخت شهریه کافی نبود، بلکه خانواده‌‌ نیز باید برای تعلیم و تعلّم فرزندش اهمیت قائل می‌‌شد.
کودکانی که از این دو شانس برخوردار بودند به مکتب‏خانه راه می‌‌یافتند. میرزا اسماعیل که پدرش را از دست داده بود و تحت سرپرستی انسانی شریف بود، خوشبختانه از این نعمت برخوردار شده بود.
این کودک روشن بین با وجود نابینایی چشم ظاهری، در سایه راهنمایی و مراقبت سرپرست مهربانش که میرزا اسماعیل، ایشان را از پدر مهربان‌‌تر می‌‌دانست، به مکتب‏خانه رفت و به دانش‌‌آموزی پرداخت. با هوش سرشاری که داشت در سن پانزده ‌‌سالگی یک چهارم قرآن مجید را فرا گرفت و بر همه همکلاسی‌‌های بینای خود برتری یافت.
در همین سال طبع سخنوری و شاعری او مانند چشمه جوشان شروع به جوشیدن کرد، و استعداد او در عرصه شعر و سخن شکوفا گردید.
اراده قوی میرزا اسماعیل آنقدر زیاد بود که بر معلولیت نابینایی چیره شد، تلاش مدام او نگذاشت نابینایی او را زمین‌گیر کند، و تلاش‏های بی‏وقفه او برای یادگیری همگان را به اعجاب واداشته بود، به طوری که اطرافیان وقتی شور و شوق او را مشاهده می‏کردند، خود به خود او را تشویق به فراگیری بیشتری می‏کردند.
با تلاش و پشتکار عالی توانست تا 20 سالگی کل قرآن را حفظ کند. در هنگام آموختن قرآن عده‌‌ای که پیشرفت و توانایی او را دیده بودند، وی را برای فراگیری ادبیات تشویق کردند، از این‌رو با تلاش فراوان، آغاز به فراگیری ادبیات نمود و در سی سالگی، ادبیات را کاملاً فرا گرفته بود. سپس به درس فقه و اصول فقه روی آورد. آنگاه پس از فراغت نسبی از فقه و اصول، به حکمت و علوم عقلی روی آورد.
او حکمت الهی و طبیعی و ریاضی را نزد استادان بزرگ شیراز فرا گرفت، مخصوصاً حکمت الهی را نزد حکیم نامدار آن زمان، میرزا عبدالباقی، آموخت. او استاد ارجمندش را چنین می‌‌ستود:
هراسم و لقب کز آسمان آوردند / بر اهل زمین لایق آن آوردند
بر نادره زمانه (عبدالباقی) / تشریف بزرگ جاودان آوردند
خائف علوم قرآن مانند قرائت، تجوید، شأن نزول، تأویل آیات، تفسیر، خواص سُوَر و خواص آیات را فراگرفت. ولی به این مقدار اکتفا نکرده و به دیگر علوم روی آورد. فیزیک، شیمی، هیئت، جغرافیا، طب قدیم و جدید را فراگرفت. برخی گفته‌‌اند ایشان 45 علم را می‏دانست. نیز چند زبانِ پارسی، عربی و فرانسوی را می‏دانست.
کرسی تدریس
او در زندگی‌نامه خودنوشت خود، در آذرماه 1305ش یادگیری علوم و در کنار آن فراگیری زبان عربی و زبان فرانسوی را گزارش کرده است و درباره حل مشکلات علمی از طریق یادگیری چنین سروده است:
المنته و لله که بکام دل من / حل کرد خدای من همه مشکل من
نقش هنری به لوح ایجاد نکرد / الا که سرشته شد بآبش گل من
مرحوم خائف در مقدمه دیوان خودش که در سال 1305ش چاپ شد، تصریح می‏کند، در زمانی که از پنجاه سالگی فراتر بود در منزلش تدریس داشته، و به گروهی از شاگردانش علوم عقلی مانند فلسفه و به گروه دیگر علوم نقلی مانند علم الحدیث و فقه تعلیم می‌‌داده و برای عده‌‌ای ریاضیات و علوم دیگر تدریس می‌‌کرده است. میرزا اسماعیل در کنار این تدریس‏ها، روزها در شاه‌‌چراغ، و شب‌‌ها در مسجد اتابکان (مسجد نو) به منبر می‌‌رفت و به موعظه عموم مردم می‏پرداخت. آقای محمدحسین رکن‏زاده (آدمیت) که در شیراز به دیدار ایشان رفته و از سخنرانی شیوا و از گفتار شیرینش بهره‌‌مند شده به نیکی از او یاد می‌‌کند.
مرحوم خائف ازدواج نمود، فرزندانی داشت ولی اطلاعاتی درباره خانواده او در دست نیست. همچنان که تاریخ فوت او ثبت نشده است.
دیوان اشعار
از آثار ایشان تنها دیوان اشعارش (دیوان خائف) در سال 1305، با همت میرزا مهدی خان اسفندیاری (نصیر السلطنه)، پسر بزرگ میرزا حسن اسفندیاری (محتشم السلطنه) استاندار فارس به چاپ رسیده است.
میرزا مهدی خان دستور به جمع‌‌آوری اشعار پراکنده خائف شیرازی داد، پس از تجمیع اشعار، خودش مقدمه‏ای برای آن نوشت. نیز میرزا مهدی خان در مقدمه دیگری، به شرح‌‌ حال میرزا اسماعیل خائف پرداخت و او را اینگونه معرفی کرده است:
بنده با فاضلی جلیل و دانشمندی عزیز مصادف شدم، آری فاضلی ارجمند آقای میرزا اسماعیل خائف که از حیث فضل و ادب و کمالات علمی از معقول و منقول و مزایای اخلاقی، او را بدون شائبه‌‌ و اغراق می‌‌توان نابغه عصرش دانست. البته مطلعین با معرفت به احوال و حوادث زندگانی ایشان، معتقدات مرا عین حقیقت دانسته و شخص شخیص عالی ‌‌مقدار خائف را یکی از بزرگان و دانشمندان قرن بیستم و افتخار فارس بدانند.
دیوان خائف در 380 برگ به قطع وزیری کوچک، در چاپخانه هزار شیراز با حروف سربی به چاپ رسیده است. این دیوان شامل غزل، قصیده و رباعیات است، و امروز نایاب شده و در دسترس عموم نیست، به امید روزی که تجدید چاپ شود و در اختیار علاقه‏مندان قرار گیرد.
سروده‌‌های این سخنور نابینای روشن ضمیر، بسیار روان و ساده؛ در عین حال پر از لطائف ادبی و مضامین تازه است. نمونه آن دوبیتی است که همراه با شعری برای فرخی یزدی، مدیر «روزنامه طوفان» که خودش از شاعران و آزادی خواهان آن عصر بود، فرستاده است.
)خائف) این شعر فرستاد که ملک ایران / همه تحسین بکنندش ز ادیبان درست
فرخی را اگر انصاف بود، خواهد داد / گر بشیراز نیاید بدهد هدیه به پست
و همچنین در جواب شعر فرخی یزدی این دو بیت زیبا را سروده و در آن فرخی را ستوده است:
ای فرخی این سخن که عنوان کردی / بس مشکل اهل حال آسان کردی
الحق تو قیامت کنی از کلک و زبان / پس نام جریده از چه طوفان کردی؟
نمونه اشعار
ایشان تاریخ شهادت ائمه معصومین(ع) را به صورت ابجدی کبری در حروف به شعر درآورده است. برای نمونه، معنای بیت اول را در می‌‌آوریم.
وی درباره تاریخ شهادت حضرت علی(ع)، (سال چهلم هجری) را این چنین آورده‌‌ است: تاریخ شهادت مرتضی را با حروف ابجدی اینگونه حساب نمایید: لام از عینش بیفکن ‏ـ یعنی عدد لام (30) را از عدد عین (70) کم کنید. هفتاد منهای سی، حاصل چهل می‌شود.
یا فزا لامش بیا ‏ـ یعنی عدد لام (30) را به عدد یا (10) اضافه کنید. سی به اضافه ده، حاصل چهل می‌‌شود.
تاریخ شهادت ائمه(ع) را به همین ترتیب به شعر درآورده است، البته برای صاحب الزمان(عج) تاریخ تولد ایشان را بیان فرموده است.
از علی گردد جلی تاریخ فوت مرتضی / لام از عینش بیفکن یا فزا لامش بیا
مرکزش را از محیطش کم نما بهرحسن / یا که ربعی از محیطش بر همان مرکز فزا
از محیط مشرقی(ط) کم کن از بهر حسین / یا بتاریخ حسن عشر علی بر وی فزا
نصف مرکز با محیطش بهر زین‌‌العابدین / یا که نصف مرکز لفظ علی ناقص نما
سدس مرکز یا که نصفی از محیط مغربی / بر علی افزا بهر باقرنیکو لقا
بهر جعفر از علی مرکز بیفزا بر حسن / یا که ربعی از محیطش بر حسین افزون نما
شد علی مرکز با محیط مشرقی / بهر موسی بینه با نصف مرکز کن ادا
کن تو بر تاریخ جعفر از علی نصفی فزون / یا فکن(ط) از علی یا بینه بهر رضا
ضرب کن خمس علی را در محیط مغربی / یا مضاعف کن علی بهر تقی لا بقا
بهر عسکر کن مضاعف لفظ از عین علی / یا به تضعیف علی نصف محیطش را فزا
کن فزون عشر علی برقائم آل نبی / نصف مرکز نافکن از مهدی معجزنما
یازده معصوم(خائف) گفت تاریخ وفات / بهر مهدی سال مولود است بصاحب ذکا
این سه بیت اول از قول شریف انوری / مابقی باشد ز (خائف) آن فقیر بینوا
خائف وقتی به نام شریف صاحب الزمان روحی له الفدا رسیدند، تاریخ تولدشان را ذکر کرده و در این شعر، بیت اول را از شعر آقای انوری استفاده نمود و دو بیت به آن افزوده و ذکر تاریخ را به پایان رساند.
****
بلای عشق
باری بپرس ایدوست احوال آشنا را / گاهی تفقدی کن ای پادشه گدا را
این عادت تو باشد یا رسم خوبرویان / بیگانه را نوازش و آزردن آشنا را
گر می‌‌زنی بسنگم زین در نمی‌‌گریزم / کز مرغ خانگی من آموختم وفا را
چون روی می‌‌نمایی بگذار تا به بینم / چون سفره می‌‌گذاری چیزی بده گدا را
یارب که از زمستان در یاد باغبان آر / تابو که در نبندد درویش بینوا را
گر بی گنه ببندی ور بی سبب بسوزی / کس بر تو می نگیرد آهسته تر خدا را
ای ساربان چه رانی، ترسم که بازمانی / کافتاد گان نبینی وین آه در قفا را
احوال انتظارم با شب نخفته گویم / کآنان که زخم دارند دانند ماجرا را
اول نظر نباید در روی خوب کردن / چون دیده باز کردی تن در بده جفا را
اشتر که مست گردد پروا ندارد از بار / هر کس بعشق تن داد خوش می‌‌کند بلا را
من خود رضا ندارم دنبال دوست رفتن / ویدون ببایدم رفت چون می‌‌برد رضا را
آنکو تحملش هست کودل به دلستان ده / در این کمند بسته از خویشتن رها را
(خائف) کجا و پرهیز از عشق خوبرویان / کز هیچکس نباید برهیختن قضا را
****
گلزار
مرحوم خائف در شعرش، گلزار را چنان توصیف می‌کند که گوی آن را با چشم سر تماشا می‌‌کند.
صبح برآمد ز بام خیز و نشان این چراغ / تا نشده روز گرم پیش بنه راه باغ
روی نگارین مپوش، موی میفکن بدوش / بر دل سنبل گره، بر جگر لاله داغ
منکه نبودم دمی، کم نبدم همدمی / تا بتو همدم شدم از همه دارم فراغ
ایکه همه عمر ما صرف فراغ تو شد / در دلت آید گهی تا که کنیمان سراغ
بر دگرانم مده تا به گلستان برند / خویش بزندان فرست تا بودم باغ و راغ
سرو نیفتد ز پای تا تو آیی ز جای / مه چو بتابد ببام نور ندارد چراغ
حیف بود چون تویی همدم این ناخوشان / با همه طوطی وشی هم قفس استی بزاغ
منکه ز خود غافلم، گر همه عیبم کنند / مست چو بیخود شود می‌‌نشمارد ایاغ
خلق بصحرا برند(خائف) دیوانه را / دل بر جانان بشهر جان بر یاران بباغ
گلاب
وی چکیدن قطرات گلاب در هنگام گلاب گیری را به زیبایی بیان می‌‌کند و بی‌‌فروغی نور چراغ در تابش ماه را چنان توصیف می‌‌کند که انگار به تماشای آن نشسته است.
چکان گشت از گل‌‌رویش گلاب آهسته آهسته / رخش ترسم شود از لطف آهسته آهسته
بجز خور رخ جانان ندیدم هرگز آبی را / که آتش را بیفزاید بتاب آهسته آهسته
بجز طغر ای ابرویش که شد پوشیده از مویش / هلالی را نگر در شب حجاب آهسته آهسته
بخال ار بنگری در چین زلفش بر مگس بینی / تنیده عنکبوتی خوش لعاب آهسته آهسته
دلم را اندک اندک سوزد و بر وی نبخشاید / نمیداند که می‌‌سوزد کباب آهسته آهسته
چو نرگس اندک اندک می‌‌شود بیدار خوش باشد / ولی چشم تو چون افتد بخواب آهسته آهسته
برآمد نیمروز از خواب ناگه آن مه تابان / فرو رفت از خجالت آفتاب آهسته آهسته
نمیدانم که موهوم است یا از هیچ تأثیری / که بودم زان دهن یابم جواب آهسته آهسته
ز مستی(خائفم) پیدا و پنهان ساقی چشمش / مرا هر لحظه میپیماید شراب آهسته آهسته
ستایش پیغمبر اسلام
مرحوم خائف در ستایش پیامبر بزرگ اسلام، حضرت محمد(ص) شعر بلندی سروده است که تقدیم می‌‌گردد:
زجان گر دست شویی محرم جانان توانی شد / که دانی محرم جانان بترک جان توانی شد
ز وصل یوسف آنگه خوش که چون یعقوب بشکیبی / به مصر عزت آیی گر که در زندان توانی شد
بدریای محبت پا بنه گر بیم سر داری / که مرجان چون ببازی صاحب مرجان توانی شد
چو آدم گر بگریی از تنور دیده می‌‌بینی / که چون نوح پیمبر باعث توفان توانی شد
خلیل آندم که اصنام هوا در هم شکست آئی / ذبیح آندم که در کوی وفا قربان توانی شد
نهنگ هوش گر خود هست آخر از نهنگ تن / برآ تا چند چون یونس در آن پنهان توانی شد
چو گل تا چند خواهی چامه‌‌ها بر هم نهی رنگین / که همچون آفتاب اندر جهان عریان توانی شد
چو بوبکرت چرا اسلام مکری باید ای مسکین / چو بوذر کن مسلمانی، مگر سلمان توانی شد
بدان مصنوع فرقان را که میترسم ز خود بینی / بسان بو سلیمم صانع قرآن توانی شد
چو وادی ایمن است انی انا اللّه گو ندا خیزی / که آید لن ترانی گر که ارنی خوان توانی شد
چرا همچون مگس بر خوان هر کس از طمع پوئی / بقوت عنکبوتی چون قناعت زان توانی شد
ز کرمان طعمه می‌‌جویی و خواهی زهد ایوبی / محال است این مگر خود طعمه کرمان توانی شد
ز طاعت بایدت چون آرد بودن رو سفید آندم / که در راه خدا چون آسیا گردان توانی شد
بزحمت چند می‌آیی چو در خلوت توانی زیست / بصورت چند می‌‌باشی چو معنی دان توانی شد
چه داری مانده پای دل براه اهرمن در گل / که دانی فی سبیل‌‌اللّه جان افشان توانی شد
ز برق جرمت آندم پوستین لطف پرهیزد / که دانی از هوا افتاده چون باران توانی شد
چو دیو شهرت از کف وادهی با عقل بنشینی / چو دیو نفس گشتی محرم یزدان توانی شد
بیا بی سور خاصان چون ز سور دهر بگریزی / نه چون احمد بخوان خاص حق مهمان توانی شد
ز بحر کان چه خواهی لعل یا گوهر که وصف شه / چو گویی بحر درآیی ز مرجان کان توانی شد
بزن گویی بکوی وحدت از چوگان یکرنگی / چرا حیران چو گوی رفته از چوگان توانی شد
بکسب عقل و فهم آی و رفحص خواب و خور بگریز / چرا چون دتبه خواهی مرد چون انسان توانی شد
چو (خائف) پیشه خود کن مدیح خواجه و آلش / که نی دشوار انسان میشوی آسان توانی شد
بکوی شاه لولاکت گدایی گر قبول افتد / که هم اسکندر دوران و هم خاقان توانی شد
باقرار ولایت باش تا لطف از نبی بینی / به اکرام نبوت مان که با ایمان توانی شد
زهی سید که از لطفش امیر بحر و برّگردی / خهی مولا که از جودش شه دوران توانی شد
به یأجوج هوا گر رسد ذوالقرنین میجوئی / به بندی گر بکویش سائل سامان توانی شد
دیدگاه‏ها
1ـ زندگی‌نامه خود نوشت : میرزا اسماعیل خائف شیرازی در سال 1305 شرح حالش را به طور مختصر بیان نمود، در مقدمه دیوانش که در همان سال چاپ شده اینگونه آورده است.
در شیراز متولد و در هفت سالگی به سبب آبله از چشم نابینا شدم. در ده سالگی شخصی از پدر مهربان‌‌تر، تحصیلم را اعظم شمرد. در پانزده سالگی حافظ ربع قرآن شدم و در شاعری خاطری یافتم و در بیست سالگی قرآن را از الف تا یا حفظ کردم.
مشوقانم، تحصیل ادبیات را راهنمایی کردند در سی سالگی از مقدمات فارغ التحصیل شدم. مشوقان مرا به ادامه تحصیل ترغیب کردند نخست به فقه و اصول، و پس از آن حکت الهی و طبیعی و ریاضی را فراگرفته و از علوم جدید فیزیک و شیمی و هئیت و جغراقیا و طب قدیم و جدید نصیب کامل برده و زبان عربی و فرانسوی را فرا گرفتم.
اینک که پنجاه و اندی از زندگانی را پیموده‌‌ام جمعی کثیر برای استفاده به منزلم آمده و استفاده می‌‌کنند و هفته‌‌ای یکبار در شاه‌‌چراغ شیراز منبر می‌‌روم و به موعظه می‏پردازم.
خائف شیراز در ضمن اشعارش، گاهگاهی از وضع شیراز و ناسپاسی مردم می‌‌سرود:
طبع افسرده من، اینهمه جامد تاکی / نطق پژمرده من، اینهمه پژمان تا چند
فضل مشهور خداوند بر این شهر ببین / پارس را اینهمه ناشکری احسان تاکی
***
دلم از هوای شیراز گرفت کو حریقی / که بعزم سیر خیزد نه سراپرست باشد
2ـ رکن‏زاده : مرحوم میرزا اسماعیل شیرازی متخلص به خائف متولد 1278 از شعرای معاصر بود و در وعظ و خطابه دست داشت.
وی در سال هزار و دویست و هفتاد و هشت در شیراز متولد شد و در هفت سالگی به مرض آبله مبتلی و از دو چشم نابینا شد- معذلک علوم عصر خود را فرا گرفت و حافظ قرآن بود و بامداد و شبانگاه در مسجد نو شیراز و مقبره حضرت میر سید محمد به منبر می‌رفت و زبان به وعظ و اندرز می‌‌گشود و عامه را راهنمایی می‌‌فرمود نگارنده به ملاقاتش نائل آمده و از گفتار نغزش مستفید شده است.
دیوان اشعارش را در شیراز چاپ کرده‌‌اند ولی مغلوط است- سال فوتش به دست نیامد ولی در سال هزار و سیصد و پنج (1305ش) که دیوانش را چاپ کرده‌‌اند در قید حیات بوده- از اوست:
تاسخن از دهن تنک تو پیوست بهم / نفی و اثبات بیکمرتبه بنشست بهم
سخن از کشتن من بر لب شیرین داری / نه عجب موت و حیات من اگر هست بهم
تا ز بدمستی چشمان تو ما را چه رسد / هر دو را جام می و خنجر در دست بهم
بینی آنسان که تو بینی بمیان تیغ بدست / ایستاده که نیفتد دو بد مست بهم
در سر زلف زدم دستی و در پای تو ریخت / عشق دست من و پای تو فروبست بهم
زلف برچین تو بر ساعد سیمین عجب است / صید یک ماهی و افکنددن صد شست بهم
آنچنان سوخت دلم را که دلش بر من سوخت / جام با سنگ قریب است که بشکست بهم
این بتعظیم تو خم آمد و آن ریخت بپای / پیش بالا و رخت سرو و سمن پست بهم
***
دستم اگر بری ز جان از تو رها نمی‌کنم / پایم اگر بسر نهی ترک ترا نمی‌کنم
در سر عشق تو بسی عیب کنند هر کسم / هست سزای من که سر بر تو فدا نمی‌کنم
گفتیم از خدای خود وصل مرا همی بجو / در تو اثر نمی‌‌کند- ورنه دعا نمی‌کنم
من گنهی نکرده‌‌ام تا تو عقوبتم کنی / بل گنه این بود که من ترک وفا نمی‌کنم
با همه دشمنی بیا دوستی مرا ببین / گر تو خلاف میکنی من صنما نمی‌کنم
رفتن و آمدن ببین سرو نمیرود چنین / پرده ز روی حور عین پیش تو وا نمی‌کنم
تا سر زلف آن صنم دست دهد کشیدنم / من بهوای مشک چین فکر خطا نمی‌کنم
گفتمش آخر ای صنم صلح بدون نمی‌کنی؟ / گفت اگر همی کنم من بشما نمی‌کنم
از دل و جان گدای تو خائف بینوای تو / بر همه رحم اگر کنم من بگدا نمی‌کنم
***
گر التفات کنی و عنان بگردانی / بر آنچه رأی تو باشد عیان بگردانی
بپات افتم و چون نامه در نپیچم روی / اگر تو چون قلمم سر زبان بگردانی
دلم بعشق تو بر هر چه هست خائف نیست / جز آنکه از من چشم امان بگردانی
***
ما در این حلقه نکردیم گناه عجبی / همه دارند بزلف تو نگاه عجبی
از پریشانی خود که هر که بجمعی ببرد / من بگیسوی تو آورده پناه عجبی
می‌‌کنم هر دمی از عشق تو شوری شیرین / میزنم هر نفس از شوق تو آه عجبی
قامتت سرو نه هر سرو که سرویست روان / عارضت ماه نه هر ماه که ماه عجبی
گر تو گویی که بتنگی دهان هیچم نیست / برخلافش دل من هست گواه عجبی
چشم در ابرو مژگان تو سان دیده بهشت / از پس و پیش و چپ و راست سپاه عجبی
با نباتی چو تو شیرین که برآیی خودرو / نیشکر را نتوان گفت گیاه عجبی
گر سر و دست بپای تو کند خائف نیست / بلکه میجوید از این مرتبه چاه عجبی
***
آن هیچ ندارد که ترا یار ندارد / چشمی که نبیند بتو دیدار ندارد
بر بام میا اینهمه تا روت نبینند / غارت رود آن باغ که دیوار ندارد
خطاب به مرحوم فرخی یزدی مدیر روزنامه طوفان که از شعراء و آزادی‌ خواهان معاصرش بوده گفته است:
ای فرخی اینسخن که عنوان کردی / بس مشکل اهل حال آسان کردی
الحق تو قیامت کنی از کلک و زبان / پس نام جریده از چه طوفان کردی؟
وی در سال 1305ق زنده بوده است.
3ـ سلیمی : میرزا اسماعیل شیرازی متخلص به (خائف) در روز دهم ماه ذیحجه 1278ق یعنی در روز عید قربان تولد یافت و چون پا به سن هفت سالگی گذاشت به بیماری آبله دچار و از دو چشم نابینا گشت.
این کور روشن بین با وجود نابینایی چشم ظاهر در سایه راهنمایی و مراقبت و سرپرست مهربانش که وی را از پدر مهربان‌‌تر می‌‌دانست به مکتب رفت و به دانش‌آموزی پرداخت باهوش سرشاری که داشت در مرحله پانزده سالگی یک چهارم قرآن مجید را فرا گرفت و بر هم کلاسی‌‌های بینای خود برتری یافت.
در همان زمان، چشمه طبع او جوشیدن گرفت و در سخنوری به رویش بازگشت. بیست ساله بود که همه قرآن را از برداشت و چون پیشرفت نمایان او مورد توجه قرار گرفت، وی را به آموختن ادبیات برانگیختند. هنگام سی سالگی از تحصیل مقدمات فراغت یافت و به تکمیل معلومات همت گماشت.
نخست به فرا گرفتن فقه و اصول، متعلقات شرعی اعم از اصلی و فرعی و متممات دینی پرداخت، حکمت الهی و طبیعی و ریاضی را با همه لوازم و متممات در نزد استادان آن روز به ویژه حکیم نامدار میرزا عبدالباقی آموخت و در وصف استاد ارجمندش چنین می‌‌گوید:
هراسم و لقب کز آسمان آوردند / بر اهل زمین لایق آن آوردند
بر نادره زمانه (عبدالباقی( / تشریف بزرگ جاودان آوردند
گویند با آگاهی بر 45 علم و از برداشتن قرآن، باز علم قرائت و تجوید، شأن نزول و تأویل و تفسیر و خواص هر سوره و آیه‏ها را کاملاً فرا گرفت، به این مقدار هم اکتفا نکرد و از دانش‌‌های جدید زمان خودش: فیزیک و شیمی، هیئت و جغرافیا، پزشکی قدیم و جدید را نیز آموخت، با خواندن و یاد گرفتن چند زبان از پارسی و عربی و فرانسوی آگاهی یافت.
چنانکه خود او سرگذشتش را مورخ آذر ماه 1305 خورشیدی نوشته و در اول دیوان او جای گرفت آن چنان در علوم و ادبیات دست یافت که آنچه تا آن‌‌ زمان تصنیف و تألیف می‌‌گشت بر اصول و قواعد آنها آگاهی داشته و خود در این باره گوید:
المنته و لله که بکام دل من / حل کرد خدای من همه مشکل من
نقش هنری به لوح ایجاد نکرد / الا که سرشته شد بآبش گل من
هنگامی که خائف این سرگذشت خود را می‌‌نوشت پنجاه سال داشت و در آن زمان گروهی را در خانه خود علوم معقول و منقول و ریاضی و غیره می‌‌آموخت، روزها را در شاهچراغ و شب‌ها را در مسجد اتابکان (مسجد نو) به منبر می‌‌رفته و مرد و زن از مواعظ سودمند او بهره می‌‌برند. گویا خائف همسری هم گرفته و فرزندانی به جای گذاشته است.
دیوان خائف در 380 برگ به قطع وزیری کوچک سال 1305ش در چاپخانه هزار شیراز با حروف سربی به چاپ رسیده و مشتمل بر غزلیات و قصائد و رباعیات است.
در دیباچه کتاب حاج میرزا مهدی‌‌خان اسفندیاری (نصیر السلطنه) فرزند بزرگ حاج میرزا حسن اسفندیاری (محتشم السلطنه) استاندار وقت فارس مقدمه‌‌ای نوشت و به دستور او اوراق پراکنده و دفتر اشعار مشوش خائف به صورت دیوان منظمی تدوین و طبع و توزیع گشت و درباره فضائل و معالم آن شاعر گران‌ ‌پایه شرحی نگاشته و از زندگی‏نامه خودنوشت او در آن استفاده کرده است، اندکی از آن در اینجا آورده می‌‌شود:
«.. تا آنکه با فاضلی جلیل و دانشمندی عزیز مصادف شدم، آری فاضلی ارجمند آقای میرزا اسماعیل خائف که از حیث فضل و ادب و کمالات علمی از معقول و منقول و مزایای اخلاقی، او را بدون اغراق می‌‌توان نابغه عصرش دانست و البته مطلعین با معرفت به احوال و دوره زندگانی ایشان معتقدات مرا عین حقیقت دانسته و شخص شخیص عالی مقدار خائف را یکی از بزرگان و دانشمندان قرن بیستم بلکه افتخار فارس بدانند»
سروده‌های این سخنور دانشمند نابینا، بسیار روان و تهی از هرگونه تکلف و تعقید و در عین حال مشحون از لطائف ادبی و مضامین تازه بود و در این باره خود نیز اشاره‌‌ای در ابیات زیر دارد:
)خائف) این شعر فرستاد که ملک ایران / همه تحسین بکنندش ز ادیبان درست
فرخی را اگر انصاف بود خواهد داد / گر بشیراز نیاید بدهد هدیه به پست
در برخی از قصائد یا غزلیاتش ائمه اطهار و بعض رجال را ستایش کرده و همچنین در چند جا ضمن اشعارش از وضع شیراز و ناسپاسی مردم آن‌‌ شهر به شرح زیر می‏گوید:
طبع افسرده من، اینهمه جامد تاکی / نطق پژمرده من، اینهمه پژمان تا چند
فضل مشهور خداوند بر این شهر ببین / پارس را اینهمه ناشکری احسان تاکی
***
دلم از هوای شیراز گرفت کو حریفی / که بعزم سیر خیزد نه سرا پرست باشد
4ـ بیدهندی : خائف شیرازی متولد 1278ق است. میرزا اسماعیل متخلص به خائف در هفت سالگی بر اثر بیماری آبله نابینا شد. وی آشنا به علوم قدیم و جدید و حافظ قرآن بود و در منزل، علوم معقول و منقول ریاضی و … را تدریس می‌‌کرد؛ در ضمن، روزها در شاه‌‌چراغ و شب ها در مسجد اتابکان ( مسجد نو) به موعظه مردم می‌‌پرداخت.
میرزا اسماعیل، طبع شاعری نیز داشته و دیوان 380 برگی او در سال 1350 و در شیراز چاپ شده است. نصیرالسلطنه (میرزا مهدی خان اسفندیاری) در مقدمه خود بر این دیوان، فضایل آن شاعر ارزشمند را ذکر کرده است.
شرح حال این شاعر نیز که در آذر 1305 هجری شمسی و به قلم خودش نوشته شده در ابتدای دیوانش جای گرفته است.
5ـ فرهنگ شاعران زبان پارسی : میرزا اسماعیل خائف شیرازی از شاعران معاصر است. یک شعرش به عنوان نمونه‏ی شعر خائف در صفحه 188، جلد دوم نگین سخن تألیف عبدالرفیع حقیقت به چاپ رسیده است.
‌مرا آنروز نوروز است و خوش دارم تماشا را / که زیر سایه سروی نشانم سرو بالا را
تفاوت هیچ ننماید چه رخ پوشی چه بنمایی / که تابد آفتاب آنگه که پوشی روی زیبا را
سرا چون بوستان ماند چه سروی اندرو باشی / تو با این قامت رعنا چه خواهی باغ و صحرا را
عیانت دوست میدارم که از دشمن نیندیشم / مگس کز باد زن ترسد نبیند روی حلوا را
رطب شیرینی اش دارد که خارش تلخ ننماید / کسی کش درج دریابد بسازد موج دریا را
مرا آن عیب می‌‌گوید که از حسن تو آگه نه / نگیرد خورده بر وامق که داند حال عذرا را
اسیری هر کجا باشد، رهایی آرزو دارد / خلاف من که در بندت ندارم این تمنا را
همه گویند دانایان ز خوبان دل نگهدارند / چه روی خوب بنمایی ربایی هوش دانا را
ببین در آینه چندین که عکس خویشتن بینی / بهل تا هیچ مانندت نباشد در جهان یارا
چه(خائف) کشته میدیدم ز خود پرهیز می‏کردم / تو شهر آشوب بر بودی بیک شوخی دل ما را
شنیدم دل گنه دارد که جوید مهر مهرویان / نبودم از نظر آگه که پوشم چشم بینا را
مآخذ
باقری بیدهندی، ناصر، دانشوران روشندل،‌ قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، چاپ اول، 1376.
حقیقت، عبدالرفیع (رفیع)، نگین سخن، تهران، آفتاب حقیقت، چاپ اول، 1364.
حقیقت، عبدالرفیع (رفیع)، فرهنگ شاعران زبان پارسی، تهران، شرکت مؤلفان و مترجمان ایران، چاپ اول، 1368.
خائف شیرازی، میرزا اسماعیل، دیوان خائف، شیراز، کل مشیری، 1305.
رکن‌زاده (آدمیت)، محمدحسین، دانشمندان و سخن سرایان فارسی، تهران، کتابفروشی اسلامیه و خیام، چاپ اول، 1338.
سرستی، حسام، تقویم تطبیقی 141 ساله، تهران، زوار، بی¬تا.
مشار، خانبابا، ‌مؤلّفین کتب چاپی فارسی و عربی از آغاز چاپ تاکنون، بی¬نا، 1340ش.
مشیر سلیمی، علی‌اکبر، سخنوران نابینا یا کوران روشن بین (شاعران کور)، تهران، مؤسسه مطبوعاتی فریدون علمی، چاپ اول، 1344.

شوریده شیرازی
حاج محمدتقی شوریده شیرازی فرزند عباس (1274-1345ق)، مشهور به محمدتقی عباسی، شاعر نامی و گوینده سخن‏ سنج است. وی در هفت سالگی بر اثر آبله نابینا شد، متخلص به «شوریده» و معروف به «فصیح الملک» است. دیوان اشعار او شامل حدود پانزده هزار بیت شعر می‌شود. اثر دیگرش کشف المواد مشتمل بر ماده تاریخ‌های بسیاری است.
غزلیات او به اهتمام و خط زیبای حسن (احسان) فصیحی، فرزند باذوق و فرهیخته «شوریده»، برای دومین بار، در بهمن 1337 به چاپ رسیده است.
افرادی مانند آیت اللّه لاجوردی درباره صحت عقاید او شهادت داده‌اند و گفته‌اند: «متأسفانه این شاعر متدین و متعهد را در تذکره شعرای بهائیت، در زمرة شاعران بهائی قلمداد کرده‌اند که صحت ندارد». شعرای بسیاری در رثای «شوریده» شعر سروده‌اند و مورخان و تراجم‏ نگاران به زندگی‌نامه او پرداخته‏اند.
شوریده از نظر اخلاص و پشت‌کار الگوی مناسبی برای جوانان امروز مسلمان است.
زندگی‏نامه
مرحوم حاج محمد تقی ملقب به فصیح الملک فرزند عباس متخلص به «شوریده» از فضلاء و ادباء و شعرای مشهور قرن سیزدهم و نیمه اول قرن چهاردهم قمری است. ایشان در هفت سالگی به مرض آبله مبتلا و از هر دو چشم نابینا شد، و در نه سالگی پدرش که کاسب و پیشه‌ور و شاعر بود بدرود زندگی گفت و در حمایت دایی‌‌اش قرار رفت. این طفل یتیم تهی‌دست شروع به تحصیل علم و کسب کمال کرد و با آنکه از همه مواهب و نعمت‌های ظاهری و وسائل ترقی محروم بود به علت هوش سرشار و قریحه خداداد در علوم ادبی فارسی و عربی چندان پیشرفت کرد که از ادبای عصر خود شد و به تدریج دارای تمکن و تمول گشت. در سال 1288 با دایی‌‌اش به مکه معظمه مشرف شد و به شیراز برگشت و به ادبیات و استماع اشعار اساتید و حفظ آنها پرداخت. در سال 1309 به بوشهر و بندرعباس سفر کرد، چون از بوشهر به بندرعباس با کشتی دولتی و جنگی «پرسپولیس» مسافرت کرد، در عرض راه به علت طوفان، کشتی متلاطم گشت و به خطر غرق افتاد، شوریده این واقعه را با سرودن اشعاری ساده و عامیانه تشریح کرد.
در سال 1311 قمری به مصاحبت حسینقلی خان نظام السلطنه مافی به تهران رفت و در دستگاه میرزا علی‌اصغر خان اتابک – صدر اعظم ناصرالدین شاه قاجار- تقرب و مکانتی به سزا یافت و قصائدی غرّا در مدح اتابک گفت که در دیوانش ضبط است. چون ناصرالدین شاه اشعار او را شنید و پسندید به او اجازه ملاقات داد. او خدمت شاه رسید و قصائدی را که در مدح شاه و تفصیل مسافرت از شیراز به تهران سروده بود برای او خواند و مورد محبت واقع شد و او را صله و لقب فصیح الملکی داد.
شوریده در حاضر جوابی و شوخ طبعی سرآمد اقران و در بدیهه ‌سرایی مخصوصاً در سرودن اشعاری که متضمن کلمات عامیانه و اصطلاحات اهالی فارس است ید طولایی داشت که حفظ و نگهداری آن اشعار بر اهل ذوق و لغویون لازم است. شوریده تا سال 1313 که سال قتل ناصرالدین شاه است در تهران اقامت داشت و چون مظفرالدین شاه بر اریکه سلطنت ایران جلوس کرد، او ر ا تهنیت گفت و در دربار او نیز راه یافت و به گرفتن صله از او موفق شد. در سال 1314 به شیراز برگشت و چون ناصرالدین شاه در حیات خود قریه بورنجان را که از قرای کوهمره فارس است به او بخشیده بود و از آن قریه عوائدی حاصل می‌کرد لهذا به مضمون بیت علامه دوانی که می‌‌فرماید: مرا به تجربه معلوم شد در آخر حال که قدر مرد به علم است و قدر علم به مال، در شیراز با کمال عزت و احتذان و نفوذ کلمه می‌زیست و خانه او محل تردد اعیان و اشراف و شعرای فارس بود.
شوریده در 1323 در شیراز ازدواج کرد و خداوند پنج فرزند به او عطا فرمود، دو نفر از پسران او که نام آنها میرزا حسن خان متخلص به احسان و میرزا حسین خان متخلص به شیفته است هر دو از جوانان با ذوق و فاضل و ادیب هستند. میرزا حسن خان در تهران کارمند دولت است و میرزا حسین خان در شیراز به کار زراعت مشغول بوده و میرزا حسن خان پاره‌ای از غزلیات پدرش را به خط نستعلیق نوشته است و در سال 1337 شمسی در تهران چاپ کرده است.
فعالیت‏ ادبی
شوریده نسبت به شیخ اجل سعدی ارادات کامل داشت و در اواخر عمر تولیت افتخاری مقبره سعدی را پذیرفت و در تعمیر آنجا کوشش فراوان مبذول داشت؛ هم چنین برای خود در آن روضه مزاری بنیاد کرد و کلیات سعدی را به دستیاری مرحوم میرزا محمود ادیب خوشنویس با مقابله با نسخه‌های خطی و مدد از ذوق سلیم فطری تصحیح کرد و در مطبعه مظفری بمبئی به چاپ رسانید و شاید بهترین کلیاتی باشد که تاکنون چاپ شده است و در تهران از روی آن گراور و چاپ کرده‌اند که در دسترس طالبین است. نیز کتابی به نام «کشف المواد» در ماده تاریخ های مختلف و کتابی به نام «نامه روشندلان» در ترجمه حال کوران معروف تألیف کرده است.
ماده تاریخ فوت شوریده که خود سروده چنین است:
چون بر این در سروکار است برحمن الرحیم / نه امیدم ببهشت است و نه بیمم جحیم
گر بود رحمتی از حق ز دو صد حشر چه باک / ور بود رافتی از شه ز دو صد شحنه چه بیم
بنده ایزدم و معتقد احمد و آل / مذهب و ملتم از جعفر و از ابراهیم
من تهی دست سوی دوست شدم این عجب است / وین عجب‌تر که ز من مانده چه دُرهای یتیم
تنم از بار گنه چفته‌تر از قامت نون / دلم از وسعت غم تنگتر از حلقه میم
جای آنست که خیزد همه باران ندم / بر سر خاک من از دیده یاران ندیم
ای بسا روز که من خسبم و بس صبح دمد / که همی بوی بهار آید از انفاس نسیم
حق آن را که منت همدم دیرین بودم / بر مگیر از سر خاکم قدم ای یار قدیم
کر یکی ژرف معنی نگری می‌نگری / که تاکنون سعدی و من در چه مقامیم مقیم
تو ز اخلاص بما فاتحه ای گر خوانی / ما فتوح تو بخواهیم هم از رب رحیم
ای تو دارای همه گیتی و دانای خبیر / وی تو دادار همه عالم و ستّار علیم
سوی نادان ضریری بگشا چشم کرم / تو که بینای بصیرستی و دانای حکیم
بر خطاهای عظیم بعقوبت منگر / بنگر بر کرم خویش و عطاهای عمیم
گر چه غرق گنهم هم ز تو نومید نیم / نا امیدی ز تو خود نیز گناهی است عظیم
گر کسی کرده خطایی بمن از من بحل است / هم مرا بو که کند او بحل از قلب سلیم
گرچه بر من نبود وام ز مردم بدو جو / دلم از هول حسابت چو گندم بدو نیم
شور شوریدگی و نطق فصیح الملکی / هیچ اینجا نکند سود بجز عفو کریم
سال فوتم بر بیع دوم این مصرع گشت / شده شوریده بجان جانب منان رحیم
منتخب اشعار
هر آن تعیین که در قسمت شد از روز نخستین شد / همان را خواست باید کز نخستین روز تعیین شد
که اندر آفرینش فهم آن دارد که در یابد / که این یک ازچه منعم گشت و آن یک از چه مسکین شد
نیابی غیر حسرت هر چه اندیشی درین حکمت / که حنظل از چه رو تلخ است و خرما از چه شیرین شد
یکی زشت و یکی زیبا یکی جاهل یکی دانا / یکی را سرکه شد حلوا یکی را سکّه سکین شد
* در سال هزار و سیصد و یک قمری مرض وبا در شیراز بروز کرد و بسیاری از مردم از جمله چند نفر از اعیان و اشراف آن شهر را کشت و شوریده بر سبیل مزاح قصیده‌ای نغز ساخت و اصطلاحات زبان معمولی فارسیان و فساد اخلاق اعیان فارس را در آن گنجانید. صاحب دیوان والی فارس که از این معنی خشمناک شده بود او را به چوب بست و بیازرد، ناچار شوریده چند بیت در آخر قصیده در هجو صاحب دیوان ساخت:
سر سال هزار وسیصد و یک/ ببین چها شد ز جور چرخ فلک
ز آن نحوست که داشت رأس مائه/ کل مرء من القضاء هلک
از بزرگان خطة ری و فارس/ مرد جمعی بمدتی اندک
شخص اول حسام سلطنه بود/ که بعقبی جنیبه راند و یزک
اندر آنجا نشست بر سر تخت/ تاج شاهی نهاد بر تارک
وانگه از ری امین سلطان نیز/ از پس وی دو اسبه تاخت بتک
بر سر سفره عدم با هم/ تازه کردند باز نان و نمک
پس بخلوت حسام سلطنه گفت/ سخنی با امین السلطان تک
گفت املاک من در آن دنیا/ بوده با حاجی معدل سگ
مضطرم به هر یک درم اینجا/ من که آنجا کرور دارم و لک
آنچنان مفلسم که گر سنگی/ در… نهی شود آهک
طلبم حاجی معدل را/ تا زر قلب وی زنم بمحک
یوز باشی جلیل حاضر بود/ گفت حال آرمش بضرب کتک
جانب حاجی معدل شد/ گفت بسم اللّه ای بترکی ایشک
برد پیش حسام سلطنه‌اش/ داشت بر پا که حاضر است اینک
شه بصد لند و لند سر بر کرد/ گفت ای بیشعور بی مدرک
مال و اموال من تلف کردی/ همه را دروغ خوردی و لورک
*در هرج و مرج مذاکرات مجالس بزرگان شیراز بر سبیل طیبت گفته است:
هر کجا مجلس بزرگ شد/ گر همه بزم میرآزاده است
یا که غوغای جهرم و نیریز/ یا که جنگ فسا و آباده است
یا که دعوای عمه وخاله/ یا که بحث عمو و عمزاده است
بینی آن را که در برابر چشم/ رقمی یک دو ذرع بگشاده است
که فلان شه بعهد دقیانوس/ کو زنان را بجدّ ما داده است
آن یکی در فغان که ای یاران/ زن من دختر از چه روزاده است
آن حکایت هنوز نگذشته/ بازبینی که شخص استاده است
آورد سر فرود و عرض کند/ که فلان… بنده بنهاده است
الغرض نیست نوبت شعرا/ بس که اسباب دعوی آماده است
راستی این سپهر کج رفتار/ نیک با شاعران درافتاده است
چار حرف است که از نخوت آن/ مفلسی خیزد و سر گردانی
شین شهزادگی و لام لقب/ میم ملائی و خاء خانی
*وقتی شوریده به صورت شعر از حکیم عصر خود میرزا ابوالحسن جلوه اصفهانی پرسید که آیا در دانش و حکمت، سنائی غزنوی برتر است یا مولانا محمد رومی صاحب مثنوی؟ مرحوم جلوه جواب او را با شعر داد و اینک سؤال و جواب مزبور را می‌نویسیم:
پرسش شوریده
فیلسوف عصر خویش و نحریر زمانه ابوالحسن / آنکه جان کهنه را دادستی از دانش نوی
نام نامی تو در معنی به حکمت جلوه داد / ورنه معنی مختفی بودی و حکمت منزوی
شاعر بی دیده گر شوریده‌ای بشنیده‌ای / خود منم کز نظم من بر نثر گردون شد روی
دختران بکر طبع من بطرزی می‌چمند / از پس پرده سخن هر یک بفّر مانوی
یک رهی سوی رهی بنگر که اندر حضرتت / حاجتی دارم ضعیف و حجتی خواهم قوی
ز آنکه اندر خطه شیراز کس امروز نیست / گر تواند کرد حل مشکلات معنوی
جز تو در پهنه حکم کس را نشاید صفدری / جز تو در عرصه هنر کس را نزیبد پهلوی
هادی ما شو که گمراهیم در تیه ضلال / یاری ما کن که در بحثیم با خصم غوی
گوی اندر دانش و حکمت کدامین برترند / زین دو تن ملای رومی یا حکیم غزنوی؟
هر دو خواهی گفت در اقلیم معنی خسروند / دانم اما گو کدامین برتر اندر خسروی؟
گوی برهانی که برهانی مرا زین دردسر / ورنه از من دردسر یابی بقطعه ثانوی
پاسخ جلوه
ای پژوهنده حقائق دوستدار علم و فضل / بینمت با دل بینا و با رأی قوی
گفته‌ای در معرفت بر گو کدامین برترند / زین دو تن ملای رومی و حکیم غزنوی؟
ره بجزئیات نتوان برد جز از راه حس / منطقی گفت این و باید منطقی را پیروی
پس قدیمی رفتگان را حکم کردن زین نمط / نیست ممکن گر بانصاف و مروت بگروی
از کتاب این دو هم این حکم می‌ناید درست / گر مکرر خوانی و هم گر مکرر بشنوی
هر دو با الفاظ نیکند و معانی بلند / مرمرا مر فرق نبود قهرمان و خسروی
هم بود سوء ادب ز امثال ما اینگونه حکم / نی گمانم که باین سوء ادب راضی شوی
لیک بستاید حکیم غزنوی را چند جای / مولوی دور از گزاف اندر کتاب مثنوی
گر چه نبود این دلیل برتری در رتبه لیک / خالی از تایید نبود بشنو از این منزوی
تا که معلوم است حال این دو تن دارم امید / که نگردی هیچگه محتاج قطعه ثانوی
* شوریده این ابیات را در رثای مرحوم حاج میرزا علی آقا ذوالریاستین وفاعلی شاه پیشوای سلسله نعمه اللّهی که به سال 1336 قمری فوت شده سروده است:
بگیر شمعی و هان کو بکو بپوی و بگو / وفاعلی شه ما کوکب طریقت کو؟
ولیک چشم و چراغی چنین کجا یابی / اگر بپوئی با صد چراغ کوی بکو
سزد زمانه اگر مویه سر کند بکسی / که در زمانه کسی را نخست یکسرمو
بقطب دائره شاه نعمت اللّهی / گریست منطقه یکسو و محو از یکسو
شخود ماه فلک رخ شکست زهره سنا / درید صبح گریبان برید شب گیسو
کجاست حاجی کعبه صفا علی آقا / که در منای فنا کس قدم نهشت چنو
صهیب سلمان کیش و کمیل بود زه / اویس سفیان سیر وجنید شبلی خو
چو در شریعت بد میر و در طریقت پیر / بلند شد لقب ذوالریاستینی از او
بکشف سرّ همه منصور اگر انا الحق گفت / وفا علیشه ما بد همه هوالحق گو
ببین بروح لطیفش که شد ز سدره فرا / مبین بجسم شریفش که شد بخاک فرو
پدر برفته و مونسعلی شه از غم وی / دو دیده کرده چو جوی و وفاعلی شه جو
گل ار برفت مصون باد در چمن لاله / دُر ار نماند بماناد جاودان لؤلؤ
من از جدایی وی ماندم اندر آتش و آب / له بکیت و من نار هجره اشکوا
فصیح ملک ز مطلع سرود تاریخش / وفا علی شه ما کوکب طریقت کو؟
قطعه ذیل را در هجو مدیر روزنامه زبان آزاد مطبعه تهران که به شیخ اجل سعدی توهین کرده بود گفته است:
دوشینه بخواب من درآمد/ سعدی بدو صد خروش و فریاد
گفتم که تو سعدیا بدآن فضل/ غمگین ز چه‌ای و از چه ناشاد؟
باز از پی قتل عام ایران/ چنگیز مگر سپه فرستاد؟
یا باز به دجله رنگ خون یافت/ از سفت هلاکو آب بغداد
یا باز ز مالش نمد رفت/ مستعصم از این خراب آباد
یا اهل ختا و خلق خوارزم/ کردند دوباره جنگ بنیاد؟
یا باز اتابک جوان مرد/ داغی بدل تو پیر بنهاد؟
یا باز ز کار گل بخندق/ آمد ز طرابلس تو را یاد؟
یا از قلم زبان آزاد/ آزرده‌ای ای خجسته استاد؟
تو سعدی آخر الزمانی/ آخر ز زمان چه میزنی داد؟
گفتا من از این کسان ننالم/ زین جمله نیم به آه و فریاد
لیکن ز وزارت معارف/ صد داد که داد بیداد
کو بر رقم جرائد سوء/ دستوری داد و بر خطا داد
صد بسته ز روزنامه‌ها خواند/ حکمش گرهی ز کار نگشاد
گر فی المثل از جریده‌ای دید/ شرحی که فلان رئیس را گاد
توقیف نکرد و بل بنشرش/ در فکر ممانعت نیفتاد
دانی که عروس بی بکارت/ هرگز نخورد بکار داماد
یک غر چوپس جریده بنشت/ زر بستد و بر تملق استاد
هیز دگر از برای شهوت/ خاک من و خویش داد بر باد
شک نیست که این خلل در ایران/ از نشر جریده‌های بد زاد
بگرفت دلم از این وزارت/ حق داد مرا از او بگیراد
این شکوه من از اوست ور نه/ گور پدر زبان آزاد

* در سال 1334 قمری که جنگ بین‌الملل اول به نهایت شدت رسیده بود و انگلسیان بوشهر را تصرف کرده بودند و آزادی خواهان شیراز اعم از جوانان پرشور و پیران حسّاس‌ ـ سالکان طریق و مجتهدین گوشه نشین و زهاد بی‌آزار و رندان باده خوار- برای مبارزه با بیگانگان لباس نظام پوشیده و در صحن مسجد نو به مشق و تمرین سلحشوری و تیراندازی پرداختند، به مرحوم شوریده خبر دادند که در میان آنها شاهدی شکر لب و دلبری زیبا روی وجود دارد که جست و خیز او از همگنان بیش است و شوریده به منظور تشویق او و سایران، غزل ذیل را سرود و تقدیم انجمن فدائیان کرد:
شد سلاح گردان پوش رخت نازکان پوشی / خون دشمنان خور شد جام دوستان نوشی
پر ز جوش مغزی کو پر ز خون قدح نوشد / کی توان زدن با وی زین سپس چو خم جوشی
صحن مسجد نو را رشک کهنه میدان کرد / از می‌وطن مستی در فنای تن کوشی
ز اهل عیش پژمان شد سز صف رژیمان شد / شرزه شیر غژمان شد مست خواب خرگوشی
گه چو آب شد در خاک گه چو آتش از جا جست / مهرداده بر بادی عهد کرده فرموشی
چون شعاع شمس افتاد در درازکش بر خاک / سرو قد سمن روئی سیمگون بنا گوشی
هفت تیر میان بر بست آن یل دمکراتی / تیر دومین گردون شد چو صید مدهوشی
در دو و سه پویا شد قد چو سرو پا بستی / در یک و دو گویا گشت لب چو پسته خاموشی
ساز چپ نمود از راست جان به فتنه آغالی / قصد راست کرد از چپ دل ز کف برآغوشی
دشمن وطن گشته است چون فراسیاب اکنون / خواهد این پر از خون طشت مرد چون سیاووشی
خواهد این وطن چون چنگ از درون کش آهنگی / نی چو طبل خالی دل از برون زن اخروشی
شد سرود ملی خوان در دوم فلک ناهید / کو نظاره‌گر چشمی کو سخن شنو گوشی
شیخ خرقه پوشان را مژده بر ز شوریده / کز پلاس پوشان شد شوخ پرنیان پوشی
* شوریده چون با سعی و کوشش زندگی به النسبه مرفهی برای خود تهیه دیده بود دو نفر از شعرای معاصرش یعنی شعاع الملک و مضطرب قصاب بر او رشک می‌بردند و مخصوصاً مضطرب او را هجو کرده است.
* چند بیت از شعر شوریده درباره ماه رمضان:
گفتمش ماه صیام آمد چو نی ای ماه / گفت لاحول و لا قوة الا باللّه
گفتم این فرخ مه این مه من ماه خداست / بایدت داشت نگه حرمت این فرخ ماه
گفت این ماه خدا هست ولی قاتل ماست / حرمت قاتل خود را ز چه داریم نگاه؟!
بدر بودم شدم از گرسنگی همچو هلال / کوه بودم شدم از تشنگی همچون کاه
* قطعه زیر را در قدح صبوری، شاعر منشی شعاع السلطنه والی فارس فرزند مظفرالدین شاه قاجار به طریق ایهام گفته است:
در زمان خسرو عادل شعاع السلطنه / گر زکس بینم ستم از هجو دوری میکنم
باستیز کس سرتیزی ندارم ـ لاجرم / احتمال باد هر سبلت ضروری می‌کنم
من بشمشیر ملک مانم که بیخون ریختن / جوهر خود می‌نمایم ـ گر چه عوری می‌کنم
سخت بیرسم است آن کز بنده می‌خواهد رسوم / گر بر خسرو رسم عرض حضوری می‌کنم
آنکه پیشش خرمنی شعر است کمتر از شعیر / من شعار ذوق جویم بیشعوری می‌کنم
تا سر خامه است در دست کمال السلطنه / هرچه خواهد گو بکن منهم صبوری می‌کنم
* قطعه زیر را در هجو کمال السطنه منشی شعاع السلطنه (ملک منصور میرزا پسر مظفرالدین شاه قاجار) گفته است:
یکی بخنده مرا گفت کای فصیح زمان / شبه میانه درج لأل یعنی چه؟
بخیل خسرو شیرین سخن ملک منصور / کمال سلطنه بی‌کمال یعنی چه؟
بگفتمش که بهر کار ژرف چون نگری / حقیقتی است در اوـ این سوال یعنی چه؟
درین مسابقه گر علتی است، پس ابلیس / بدرگه ملک ذوالجلال، یعنی چه؟
* شوریده سفری به بوشهر و بندرعباس رفته است و از بدی آب و هوا بوشهر شکایت کرده و می‌گوید:
بوشهر بین که خیر مبدّل به شر شده / نزهتگه بهیمه و سجن بشر شده
آبش تمام شور و غذایش تمام شور / شوریده شور بود کنون شورتر شده
از آب گند آن مخزن حمام خان او / دیگر ز من نپرس که مغزم پکر شده
گویا که با هواش رطوبت سرشته‌اند / شلوار بنده تا به کمر نیز تر شده
محمود خادمم که جوانی ادیب بود / چون آمده است بندر بوشهر خر شده
مسکین خرم که جفته بگاو فلک زدی / بس آب شور خورده چو بزهای گر شده
بوشهری‌ها پس از شنیدن ابیات فوق به مسکین شاعر کازرونی مقیم بوشهر متوسل شدند؛ و او هم اشعاری در جواب شوریده گفت که دوبیت آن نقل می‌شود:
مغزت پکر بود ولی نز آب مخزنست / از تار و طبورهای وقت سحرشده
ماهی قباد ز آرزویش مرده کیقباد / بد مزه نیست ذائقه‌ات بی اثر شده
افسوس که از مسکین مذکور که ظاهراً از شعرای باذوق بوده است جز دوبیت فوق و یک بیت که در هجو شیرازیان گفته است و قابل نقل نیست چیزی به دست نیامده است.
* شوریده به سال 1323ق ازدواج کرد، نخستین فرزندی که خدا به او داد، پسری بود که نامش را حسین گذاشت پدر از تولد پسر چنان به وجد آمد که ضمن غزلی چنین گفت:
همخوابه من دوش برایم پسری زاد / نور بصری، بهر چو من بی بصری زاد
این کلبه ویرانه من باغچه ای گشت / زآن باغچه سروری شد وزآن سروبری زاد
از گریه او شب همه شب دوش نخفتم / پیداست ز شوریده که شوریده تری زاد
ملک الشعراء بهار شادباش نوزاد او را چنین فرمود:
همخوابه شوریده برایش پسری زاد / خورشید سرایش ز برایش قمری زاد
شک نیست که از شاخه گل، شاخه گلی رست / پیداست که از ناموری، ناموری زاد
این برق همایون ز مبارک افقی جست / وین شعله رخشان، ز همایون سحری زاد
وفات
شوریده در اواخر عمر خود هر سال برای مرگ خویش ماده تاریخی می‌ساخته است تا اینکه در ماه ربیع الثانی 1345 باز ابیاتی در ماده تاریخ فوت خود گفته و ماه و سال آن را ذکر کرده بود که ناگهان مریض شده و در روز پنج شنبه ششم ماه سال مزبور دنیای فانی را بدرود گفت و همان تاریخی را که سروده بود برسنگ مزارش نقش و جسدش را در بقعه سعدیه در جوار شیخ اجل دفن کردند.
شعرای فارس و سایر نقاط ایران از قبیل شعاع الملک، محمدجواد کمپانی، وحید دستگردی، عباس فرات یزدی و عبرت نایینی و سایران برای او مرثیه گفتند و در روزنامه‌های آن زمان (از جمله آدمیت شیراز) چاپ شد. در اینجا چند نمونه اشعار را می‏آوریم.
* عباس فرات یزدی درباره او چنین سروده است:
افسوس که زین جهان پر شور/ شوریده ادیب نکته دان رفت
زین تنگ مکان گذشت و بگذاشت/ تن را و بملک لامکان رفت
زین گلخن تیره رخت بربست/ خندان سوی گلشن جنان رفت
آسوده ز فتنه زمین شد/ فارغ ز قضای آسمان شد
از بند مصیبت و بلا جست/ زین غمکده رفت و شادمان رفت
خشکید نهال شعر ز آن رو/ کز گلشن فضل باغبان رفت
بود ارچه ز دهر خسته خاطر/ دلخوش بسرای جاودان رفت
شد محفل انس تیره و تار/ او شمع صفت چو از میان رفت
زین دام ببوستان فردوس/ آزاد چو تیر از کمان رفت
از عالم و از علائق تن/ دل کند بسوی ملک جان رفت
زین مسکن عاریت سفر کرد/ زی منزل عافیت دوان رفت
ای اهل خرد ز جان خروشید/ کز ملک سخن خدایگان رفت
زین دام پر از فساد بگذشت/ در ملک سلامت و امان رفت
از هر غم وغصه بر کران گشت/ با عیش و سرور بیکران رفت
پژمرده مگر حدائق پارس/ کان بلبل پارسی زبان رفت
از رفتن آن بدیع گفتار/ گوئی که معانی و بیان رفت
بگذاشت نشان بعالم و خویش/ درخلوت قدس پر زنان رفت
در مجمع اهل ذوق پرسش/ از فوت سخنور زمان رفت
از جمع یکی برون شد و گفت/ شوریده بوجد زین جهان رفت
* مرحوم عبرت نایینی درباره او اینگونه سروده است:
فصیح الملک شوریده که در نظم/ همش سحر مبین بود و هم اعجاز
سخنهایش گزیده بود و موزون/ چو رخسار و قد خوبان طناز
زدی چونان زر از عشق دستان/ که گفتی هست طبعش گلشن راز
قضا گر بسته بود او را جهان بین/ قدر بنموده بودش چشم دل باز
بماه مهر از بی مهری چرخ/ دم گرمش فسردن کرد آغاز
بچنگال اجل افتاد جانش/ چو صعوه کوفتد در چنگل باز
ازین انده سرا بگذشت و ما را/ ز داغ خود به انده کرد دمساز
چو بوی خرمی نشیند ازین باغ/ بماند از نغمه آن مرغ خوش آواز
قفس بشکست و بال بسته بگشود/ بگلزار جنان بنمود پرواز
سرافرازش کند ایزد بدانجای/ چنان چون بود در اینجا سر افراز
بتاریخ وفاتش گشت عبرت/ تهی ماند از فصیح الملک شیراز
* وحید دستگردی شاعر، ادیب و مدیر مجله ارمغان در رثای او گفته است:
بند اول
آه کز جور سپهر کجر و ناراست فال / اختر فضل و هنر افتاد در برج وبال
گفت بدرود جهان شوریده استاد سخن / وز غمش شد کشور شعر و سخن شوریده حال
بی فصیح الملک شد شیراز و شیرازه گسیخت / از دواوین فصیح نظم دست اختلال
فارس ماند از یادگار سعدی و حافظ تهی / ملک جم ز اندوه پر شد و زنحوست مالمال
گوشها محروم شد از اصغای گفتار فصیح / خاطر اهل صفا شد تیره از گرد ملال
سیل محنت خاست وز کاخ بلاغت کند بُن / برق نکبت تافت وز مرغ فصاحت سوخت بال
ماتم شعرست ای چشم هنرور خون گری / سوک گفتارست ای اهل ادب از دل بنال
رفت آنمرد سخن پرور که در اقلیم شعر / در چکامه بیقرین بد در تغزل بیهمال
رفت آن ناطق که از وصف بیان ونطق او / فکر دانشور کلیل است و زبان نطق لال
ای دریغ آن شاعر ماهر که با گفتار وی / ژاژ طیانست اقوال صنا دید مقال
زین نمط بینای کور اینگونه اعمای بصیر / آیت قدرت خدای خلق را جل جلال
پنج تن افزون ندیده دیده تاریخ دهر / روز و شب چندان که دیده در فصول و ماه و سال
فخر ایران رودکی زینت گر یونان همر / بوالعلاء بر چهره حسن عرب خال وکمال
ز انگلستن میلتن شوریده دانا ز فارس / از خرد این پنج آیت را ششم کردم سوال
گفت نابینای بینا دل بدین فرهنگ و هوش / نه دگر با چشم کس بیند نه بنیوشد بگوش
بند دوم
بر سخن دیدی چه مایه از فلک بیداد کرد / محو شد اسم سخن رسم سخن از یاد رفت
رفت شوریده فصیح الملک تا از ملک خاک / دفتر شعر و فصاحت را ورق بر باد رفت
مکتب تعلیم بر اطفال دانش بسته شد / کی توان دیگر گشودن کز جهان استاد رفت
هیچ میدانید ای یاران چه رفت از دست ما / گنج باد آورد ما از دست این بیداد رفت
بند سوم
چون شب یلدا سیاه و تیره شد روز سخن / از غروب آفتاب عالم افروز سخن
کسوت شام محرم گر بپوشد اهل فضل / جای دارد در فراق عید نوروز سخن
رخت بست از مکتب شعر و سخن استاد پیر / بی‌پدر گشتند اطفال نوآموز سخن
هر که استاد را دیروز دید امروز گفت / وای فردای سخن افسوس دیروز سخن
دستیار شعر در چنگ اجل شد پایمال / تخته بند مرگ شد حلال مرموز سخن
دیوان شوریده شیرازی
جلد اول دیوان مرحوم شوریده با عنوان کلیات دیوان شوریده شیرازی، فصیح الملک به اهتمام خسرو فصیحی (نوه فصیح‌الملک)، خط و تحشیه حسن فصیحی شیرازی (احسان) و اعمال نظر مهدی محقق، از سوی مؤسسه مطالعات اسلامی و با همکاری دانشگاه تهران و دانشگاه مک گیل مونترال کانادا در سال 1388 منتشر شده است. در مقدمه آن چنین آمده است:
در سال هزار و سیصد و یازده قمری که شوریده به تهران عزیمت نمود دوستانش که اکثر از درباریان ناصرالدین شاه قاجار بودند هر چه به وی اصرار نمودند که شاه ادب پرور را ملاقات کند مناعت طبعش اجازه نداد که پیش از خواندن شاه به ملاقات او تن در دهد. چندی نگذشت که مرحوم حسینقلی خان مافی نظام السلطنه از رغبت شاه، شوریده را آگاه ساخته و گفته بود که از قصیده حماریه چند شعری در محضر شاه خوانده شده زائد الوصف مورد تمجید و تعریف اتفاق افتاده، شاه هواخواه دیدار است و مایل شنیدن تمام اشعار آن قصیده، ولی چون این قصیده گریز به نام معتمد الدوله دارد بهتر آن است قصیده هم به نام شاه تهیه گردد که در روز ملاقات نخست قصیده به نام شاه و سپس اشعار حماریه خوانده شود. این نظر مورد پسند شوریده واقع و قصیده‌‌ای را که مطلع آن این است (بستم ز پارس رخت ایا بخت پر امید/ راهی تخت شاه ری شدم از تخت جمشید) سرود.
نظام السلطنه که خود مردی دانشمند بوده پیشنهاد می‌کند این شعر که جزو قصیده حماریه محسوب می‌شد و به شاه بر می‌خورد (خرکی شاه خران باشد و سلطان خران/ بر بفرق سرش افسار بود افسرکا) از نسخه مزبور حذف شود غافل از اینکه اتفاقی مضحک و بالاتر از این خواهد افتاد، بالاخره روزی تعیین شد و شوریده به دربار می‌رود. از درباریان غیر از نظام السلطنه کسی دیگر از تهیه قصیده‌‌ای به نام شاه سابقه نداشته و فقط اطلاع پیدا کرده بودند که امروز قصیده حماریه در حضور شاه خوانده می‌‌شود. یکی از آنها که گویا احتساب الملک بوده موقعی که قصیده مدیحه شاه خوانده می‌شده و هنوز قصیده حماریه شروع نگردیده وارد شده و تعظیمی نموده، یک مرتبه شاه بدو رو کرده می‌گوید احتساب الملک!
اشعار شوریده را شنیده که چه خوب گفته؟ جواب می‌دهد بله قربان هیچکس تعریف خر را به این خوبی نکرده است شاه از این پاسخ متغیّر و دشنام‌هایی به او می‌دهد و از درگاه رانده می‌شود و بیچاره دچار حیرت فوق‌العاده می‌گردد که علت تغیّر شاه چه بوده! بعد به اشتباه و عدم توجه خود پی می‌برد و پس از چند روز بنا به توضیح و شفاعت صدراعظم مورد عفو شاهی قرار می‌گیرد. به هرحال پس از اتمام قصیده به نام شاه، قصیده حماریه خوانده می‌شود و شاه در خنده شده تکدری که به خاطر او از این جواب نابجا عارض شده بود مرتفع گردید.
حماریه
نوبهار است ألا دلبر سیمین بَرَکا / مسنَدَک را سوی صحرا بکش از منظرکا
می بخور و سمه بنه سُرمه بکش غازه بمال / جلوه ده زلف سیه را برُخ انورکا
جوی مشاطه أکی چابُکَکی نازُکَکی / تا بیارایدت از زیب و زر وزیورکا
بگشا زلف که تا حلقه زند بر رخکت / همچو آن مار که بر گنج زند چنبرکا
بزن اندر خمک طره اکت شانه / تا شود خانه اکم طبلکک عنبرکا
گشت چون طره اک و چهره اک و چشمک تو / جلوه سنبلک و لاله اک و عبهرکا
ختنه سورانی سرو است وعروسی گل است / کن تماشای رسن بازی نیلوفرکا
بسکه نغز است و لطیفست هوا ترسم از آن / که کند دختر طبعم هوس شوهرکا
پا گشا کرده عروسان چمن را شمشاد / همه جمع آمده در محضر سیسنبرکا
چهره لاله درخشد همی از تیره مغاک / همچو سرخ آتشی از توده خاکسترکا
یاسمن قحبه صفت تاکه رود سوی حریف / کرده زابریشم اسفید بسر معجرکا
هیچ از خنجرک بید نترسد گوئی / که کشد نغمه همی بلبل خوش حنجرکا
جلد دوم دیوان
جلد دوم دیوان شوریده شیرازی (فصیح‌الملک)، به اهتمام خسرو فصیحی (نوه فصیح‌الملک)، خط و تحشیه حسن فصیحی شیرازی (احسان) و اعمال نظر مهدی محقق، از سوی مؤسسه مطالعات اسلامی و با همکاری دانشگاه تهران و دانشگاه مک‌گیل مونترال کانادا در سال 1389 چاپ افست شد. این مجلد دربرگیرنده مطایبات، هزلیات و ماده‌ تاریخ‌ها است.
فرشته فصیحی، نوه شوریده شیرازی درباره این دیوان‌ها که بعد از 80 سال منتشر شده‌اند، گفت: از این دیوان‌ها دو سه نسخه به جای مانده در کتابخانه مجلس آن زمان موجود بوده که در حال حاضر و بعد از گذشت حدود 80 سال چاپ افست شده‌اند. شوریده در حواشی این اشعار نوشته‌هایی داشت که همه آنها به بخش توضیحات و تعلیقات اضافه شد.
وی افزود: سبک این شاعر، مربوط به دوران بازگشت ادبی است و من او را در دوره دبیرستان معرفی می‌کردم. بیشترین هنر شوریده در قصیده است. قصاید او بیشتر در وصف پادشاهان و البته انتقادی است. دو قصیده از وی با نام «دده سیاها» و «کاکا سیاها» در شیراز معروف است.
فصیحی که مدرس زبان و ادبیات فارسی است، در ادامه به وجوه شخصیتی و هنری این شاعر دوران قاجاریه اشاره کرد و گفت: این دیوان در زمان شوریده به دست منشی او و بعد به خط پدرم به شیوه نستعلیق نوشته شد که برای اولین بار چاپ افست شده است. شوریده به انواع سازها هم آشنایی داشت و نخستین کسی بود که پیانو کوک کرد.
نوه این شاعر به اثر دیگری از وی اشاره کرد و توضیح داد: تصحیح دیوان سعدی نیز یکی از آثار شوریده شیرازی است که به گفته فرهنگ ‌دوستان از صحیح‌ترین تصحیح‌های کلیات سعدی است.
در مجلد دوم این دیوان تصاویری از این ‌شاعر نابینا با فرزندانش و نیز منزل وی منتشر شده است.
در مجلد اول نیز عکس‌هایی از فضل‌اللّه خان‌بنان، رییس ‌العلما، محمدحسین شعاع (معروف به لکلک ‌الشعراء)، نظام ‌السلطنه مافی، ابراهیم خان قوام‌الملک، حاج نصیرالملک، احمد علاءالدوله، و برخی شخصیت‌های دیگر تاریخی در ارتباط با محتوای اشعار به چاپ رسیده است.
خسرو فصیحی در مقدمه‌ای بر دیوان شوریده این‌گونه نوشته است:
«شوریده فصیح‌الملک شاعر نابینا و روشندل شیرازی، یکی از مشهورترین شعرای عصر حاضر است که با وجود نابینایی، به علت نبوغ و استعداد فطری توانست خود را از گمنامی به اشتهار رساند و به القابی چون سعدی دوم، مجدالشعرا و … نائل آید.
… به خاطر آنکه خط زیبای نستعلیق در سراسر کتاب حفظ شده باشد، تحشیات را هم که شامل عنوان‌ها، لغت‌های مشکل و معانی آنها و زیرنویس‌ها می‌باشد به همان سبک به رشته تحریر درآوردم. هرچند که دوگانگی خطی ممکن است بارز به نظر برسد…»
از مرحوم حسن فصیحی نیز مقدمه‌ای در ابتدای این کتاب منتشر شده که در بخشی از آن آمده است:
«… و سخن‌پردازی است یکتا و معروف،‌ مستغنی از تعریف و بی‌نیاز از توصیف…
موهبتی بزرگ‌تر، قوت خط است که خداوندش عطا کرده و اغلب اشعاری که سروده از بر دارد. در یک شب قصیده‌ئی افزون از پنجاه بیت همه فصیح و متین و بدیع به نظم درآورد و دیگر روزی از پس ایامی، آن را در حضور ممدوح انشا کند بی‌لکنت و سهوی…»
در ابتدای مجلد دوم دیوان شوریده به همراه تصویر وی، این بیت آمده:
من شوریده که شوریده شیرین سخنم / دست هَجْوَم به بناگوش فلک چک زده است
دیدگاه‏ها
1ـ زندگی‏نامه خودنوشت: شرح احوال بلبل شیرین گفتار حاج محمدتقی شوریده شیرازی ملّقب به فصیح الملک، «شرح احوال شوریده از زبان خودش به نقل از نگارنده فارس‌نامه ناصری» در سال 1274ق زحمت افزای این سرای سپنجی شدم. در هفت سالگی هر دو جهان بینم را آبله پوشید (پوشاند) هر چه کسانم در معالجه کوشیدند بی‌فایده افتاد. از هشت سالگی مشغول تحصیل مراتب کمالیه گشتم. در سال هشتاد و پنج والد ماجدم طومار زندگی را در نوشته در گذشت (احتمالاً شوریده 11 ساله بوده است نه 9 ساله) و گاهی چند شعری گفته است و به نام خود که عبّاس بود تخلّص می نمود. از او شنیدم که از پدرش می‏گفت: در نسب نامه دیدم که نسبم به اهلی شیرازی منتهی می‌شد و در سال هشتاد و هشت با خال ستوده خصال خودم به مکه معظّمه و مدینه طیّبه مشرف شدم.
این چند شعر از شوریده توسط نگارنده نوشته می‌شود:
ساقی ! مِی پاک ده که پاکم ببَرَد/ وین درد ز جان دردناکَم ببَرَد
برخیز و به آبی آتشم را بنشان/ ز آن پیش که باد آید و خاکم ببَرَد
مرحوم خسروی در جلد دوم کتاب دیبای خسروی که تاریخ مبسوط در ادبیّات عرب است و (بشاربن بَرد) را که نابینا و در فنون ادب استاد بوده است با شوریده مقایسه می‏کند و می‌نویسد که: «در سال 1320ق که این بنده را سفر پارس پیش آمد وی را در شیراز دیدم آنچه در حال بشّار نگاشته آمد کاملاً با حال او مطابق آید از قدّ بلند و چهره‌ی مُجدّر چشمان عاری از مردمک، زبانی طلیق و جدّ و هزلی متین و شیرین و طبعی مزّاح و نفسی أبیّ و جسور و اشعاری بلند از هر نوع و فراستی هرچه تمام‌تر، از اغلب علوم با بهره است، مانند: نحو، اشتقاق، لغت تازی و پارسی و تاریخ و عروض، قافیت و نقد شعر از موسیقی و نواختن بعضی از سازها با بهره، دارای صوتی ملیح و دلکش. من خود می‌دیدم که تمییز نیک و بدِ همه چیز را به قوّة لامسه تواند داد، حتّی جواهرات را بلکه خوبی و زشتیِ آدمیان را به لمس ادراک کند.
موهبتی بزرگ‌تر قوّت حفظ است که خداوندش عطا کرده، اغلب اشعاری که سروده از بر دارد.
در یک شبی قصیده‌ای افزون از پنجاه بیت همه فصیح و متین و بدیع به نظم آرد و دیگر روز یا پس از ایّامی آن را در حضور ممدوح انشاء کند بی‌لکنت و سهوی، در شعر مجرّد امروز بر بیشتر اهل عصر برتری دارد و هر قسم از اقسام شعر را از غزل و قصیده و مدح و هجا و فخریّه و مرثیه در نهایت خوبی و استادی می‌گوید بلکه در انشاء نیز شایسته ستایش است، سپس چند شعر از قصیده‌ای که در مدح یکی از بزرگان فارس به نظم درآورده و تقاضای لباس سیاه محرم کرده می‌نگارد تا قدرت طبع او روشن گردد:
گوهر اشک نیم گوهر بحر هنرم / اللّه ای آصف دوران مفکن از نظرم
گر سلیمان کُندم بخت همان مور توام / وَر به گردون بَرَدَم باد همان خاک دَرَم
باری به طوری که از مآئر و مآخذ برمی‌آید مرحوم خسروی حامل انگشتر الماسی بوده که به همراه فرمان مرحوم مظفرالدین شاه که به خط خوش مرحوم خسروی بوده به شوریده اعطا می‌کند».
وجود معما گونه پدر بزرگ نابینایم از کودکی تاکنون مرا به خودش مشغول داشته است.
هم او که با دانش فراوان و هوش خارق‏العاده‏اش مایه‌ی سربلندی بازماندگان بینایش گشته است. از غم جانکاهی که در کودکی به سراغش آمده همیشه دُرُم و پریشان و شوریده حال بود و علت انتخاب تخلصش هم همین حال بوده است.
در مقدمه‌ای که پدر بزرگوارم مرحوم استاد حسن فصیحی شیرازی در جلد اول کلیّات دیوان اشعار مرحوم پدر برزگوارشان به خط استادانه خود به رشته تحریر درآورده‌اند به نکات ظریف و حساسی از شخصیت بی‌بدیل مرحوم شوریده شیرازی اشاره کرده است. پدرشان شوریده با شعرا و نویسندگان مشهور معاصر خویش مراوده و مکاتبه و ملاقات داشته است. از جمله با ملک الشعرای صبوری پدر مرحوم ملک الشعرای بهار هم چنین با خود ایشان، با مرحوم ایرج میرزا، جمال الممالک و عده بسیاری از معاریف و شخصیت‌های علمی و ادبی چه در داخل و چه در خارج ایران.
شوریده یکی از شعرای زنده کننده سبک خراسانی بوده است و قصاید خود را در دوره قاجاریّه به شیوه استادان خراسان و فارس می‌سروده است و سهم بسزایی در دوره بازگشت ادبی دارد. زیرا همانطور که آگاه هستید این سبک به مکان خاص خود که خراسان و ماوراء النهر بوده است تنها بستگی ندارد بلکه مقیّد به زمان است، مانند همه سبک‏های ادبی ایران. وی در شعر پیرو استادان خراسان و فارس است ولی با وجود بازگشت به سبک خراسانی سعی می‌کند در اشعار خود از اصطلاحات و کلمات و اختراعات جدید زمان خود بهترین بهره‌ها را ببرد مثلاً در ص163 دیوان کلمه فتوگراف در ص174 کلمه تلیفن در ص206 از کلمه دُوِل (دوئل) در ص223 در هنگام سفر به تهران از کلمه تراموا استفاده کرده، در ص 312 و 313 از لیاقت مرحوم دکتر محمد مصدق والی وقت فارس تمجید کرده است و از کلمه پرنس افعل التفضیل ساخته که شده است: اَپرنس و موارد بی‌شمار دیگر. شوریده با تسلط کامل به زبان و ادبیات عرب دارای اشعار ملمع بسیاری است (ص191).
از کلمات و اصطلاحات محلی شیرازی آن چنان ماهرانه بهره می‌گیرد که شاید کمتر از شعرای به نام آن چنان با ملاحت و گیرایی و بجایی از عهده این هنر برآمده باشند. اشاره به قصیده دده سیاه‌ها و کاکا سیاه‌های شیراز.
آیات و مفاهیم والای قرآن کریم نیز که باعث تبرّک اشعار شوریده شده است (ص 135).
اشعار مذهبی فراوانی در ستایش ذات باری‌تعالی و عظمت حضرت ختمی مرتبت و ائمه هدی سروده است.
به اصطلاحات شطرنج در ص155 اشاره دارد و مایه شگفتی است که آشنایی یک فرد نابینا با شطرنج چگونه است؟
شوریده به هنر موسیقی تسلط کامل داشته است و در نواختن تار پیانو ـ ارگ و کوک کردن پیانو مهارت زیادی داشته است.
یکی از هنرهای دیگرش درست کردن دگمه پیراهن مردانه با ابریشم بوده است. بر سر در عمارت شوریده منقوش بوده است :
(این گداخانه من باد بر احباب مبارک) طبق گفته پدرم شعر از شوریده است.
در روزنامه خبر جنوب مورخ 7/4/1389 شماره 8441 در ص8 مقاله‌ای با ارزشی چاپ شده است تحت عنوان: نگاهی به گویش شیرین شیرازی از آغاز تا امروز (خوبان پارس‌گوی، بخشندگان عمرند)
در این مقاله پس از تحقیقات وسیع در گویش شیرازی اشاره می‌شود که استاد حسن امداد اشاره‌ای به سرودن شعر به زبان محلی در دوران قاجاریّه توسط شوریده شیرازی و توجهی که این شاعر روشندل به حفظ و احیای گویش شیرازی در دوره معاصر داشته است، کرده است.
2ـ علی اکبر دهخدا: شوریده شیرازی شاعر اواسط قرن حاضر است. نام او حاجی محمدتقی و از طرف ناصرالدین شاه ملقب به فصیح الملک گردیده بود و نام پدر او عباس بوده است، و از قرار مذکور نسبش به اهلی شیرازی صاحب مثنوی سحر حلال می‌‌رسیده است. در سنه 1274ق درشیراز متولد گردید و در سن هفت سالگی به مرض آبله از هر دو چشم نابینا شد و در سن نه سالگی پدرش وفات یافت و او در حمایت و تربیت دایی‌‌اش قرا گرفت. در سنه 1288ق با دایی‌‌اش به حج رفت و در سنه 1311ق در مصاحبت نظام السلطنه حسینقلی خان مافی از شیراز به تهران مسافرت کرد و در نزد اتابک میرزا علی‌اصغر خان تقربی تمام حاصل نمود و به ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه معرفی گردید و قصایدی در مدح آن دو پادشاه سروده است و دولت قریه بورنجان از قرای کوهمره فارس را به عنوان سیورغال به او واگذار نمود و در سنه 1314ق به شیراز معاودت نمود و از پرتو عایدات آن قریه برای خود زندگی مرفه منظمی با استغناء و وسعت تشکیل داد. در سنه 1323ق در شیراز متأهل گردید و بالاخره در روز پنجشنبه ششم ربیع‏الثانی 1345ق 21 مهرماه 1305ش در شیراز وفات یافت و در جوار قبر سعدی مدفون گشت و سن او در وقت وفات هفتاد و یک سال بوده است. در اواخر عمر تولیت و تنظیم تکیه سعدی در شیراز افتخاراً به عهده او محول بود.
شوریده هوش و ذکاوت و فراست و حافظه‌ای عجیب داشت و در علوم متداول مانند صرف و نحو و اشتقاق تازی و پارسی و عروض و قافیه و نقدالشعر و موسیقی و نواختن بعضی سازها دست داشت. از آثار اوست: کشف المواد مشتمل بر ماده تاریخ‌های بسیار که شوریده خود گفته و نامه روشندلان. دیوان شوریده حاوی متجاوز از 14000 بیت است. آثار فوق به چاپ نرسیده و فقط قطعاتی از آنها در مجلات و تذکره‌ها منتشر شده. اشعار او غالباً غزل و قصیده و شامل مدح و هجو و مرثیه است. وی در شعر تابع استادان خراسان و فارس بوده است.
مرحوم علامه محمد قزوینی گوید: من از مرحوم حسینقلی‌ خان نواب شیرازی در برلین شنیدم که می‌گفت من با شوریده آشنا بودم و منزل او آمد و رفت داشتم و خادم او با من مأنوس شده بود. یک روز خادم مزبور به من گفت: من نمی‌دانم این ارباب ما آیا علم غیب دارد؟ گفتم چطور؟ گفت او حکم کرده است که هر روز بلااستثناء همه اطاق‌های منزل او جارو کرده شود و همیشه همه آنها پاک و پاکیزه باشد و ما هم همیشه این کار را می‌کنیم ولی گاهی از اوقات اتفاق می‌افتد که یکی از اطاق ها را که روز قبل خوب جارو و پاکیزه کرده‌ایم و هیچ محتاج به جارو کردن جدید نیست آن روز آن را رد میدهیم و جارو نمیکنیم. رسم آقای ما این است که هر روز که از بیرون به منزل مراجعت می‌کند اول کاری که می‌کند این است که می‌رود و اطاق‌ها را یکی یکی سرکشی می‌کند، اگر اتفاقاً آن روز یکی از اطاق‌ها را به علت مذکور جارو نکرده باشیم او فوری بر می‌گردد و ما را می‌گیرد به باد عتاب و خطاب که فلان و فلان شده‌ها چرا فلان اطاق را امروز جارو نکرده‌اید و من به کلی مبهوت می‌مانم که با وجود کوری هر دو چشمان او و با وجود پاکیزگی ظاهری اطاق‌ها که ما فقط یک روز یکی از آنها را جاروب نکرده‌ایم او چگونه ملتفت این مطلب می‌شود و این فقره مکرر از او سر می‌زند و من سِرّ این قضیه را نمی‌توانم درک کنم جز اینکه بگویم آقای ما دارای علم غیب است. من تبسمی کرده گفتم واقعاً امر عجیبی است ولی چون آقای شما از هر دو چشم کور است و کورها غالباً قوای ظاهری و باطنیشان قوی‌تر از سایر مردم می‌شود شاید از یک راهی که ما ملتفت این فقره نمی‌شویم و ما نمی‌توانیم حدس بزنیم او ملتفت این فقره می‌شود. بعد که شوریده را دیدم گفتم رفیق امروز نوکر تو چنین و چنان می‌گفت، چه شیوه‌ای می‌زنی که اطاق فقط یک روز جارو نخورده را ملتفت می‌شوی که چنین است؟ شوریده خندید و گفت هیچ شیوه‏ای نیست و کار بسیار سهل و آسانی است. من هر روز در گوشه هر اطاقی که خودم نشان می‌کنم یک چوب کبریت یا یک نخود یا یک لوبیا یا یک جسم صغیر دیگری شبیه به اینها در جائی از اطاق که اگر جارو بشود حتماً آن جسم صغیر به نوک جارو برطرف خواهد شد می‌گذارم و اگر جارو نشود آن همان جا باقی خواهد ماند و فردا می‌روم و همان موضع را دست مالی می‌کنم اگر دیدم همان چوب کبریت یا نخود یا لوبیا یا غیره بجای خود نیست و برطرف شده می‌فهمم که اطاق جارو شده است و اگر بر جای خود باقی است که نوکر تقلب و مسامحه کرده است و آن روز آن اطاق را جارو نکرده است. من بسیار خندیدم ولی او به من گفت مبادا که این راز را به خادم کشف کنی که کثافت از سر ما خواهد آمد و از پای ما در خواهد رفت. من قول دادم که از این مقوله چیزی به نوکر او نخواهم گفت و البته ممکن نبود که سِرّ آقا را پیش نوکرش فاش کنم. (وفیات معاصرین به قلم محمد قزوینی در مجله یادگار سال 5 شماره 3) (مقاله علی‌اصغر حکمت در مجله ارمغان سال 7 شماره 6-7) (فرهنگ فارسی معین). این چند بیت از قصیده معروف او نوشته می‌شود:
گوهر اشک نِیَم گوهر کان هنرم / اﷲ ای آصف دوران مفکن از نظرم
در هوای تو معلق شده‌ام همچو هبا / گرچه اندر همه آفاق چو خور مشتهرم
نیستم پسته که گر خندم خوشدل باشم / غنچه‌ام غنچه که می‌خندم و خونین جگرم
راستی گویی سروم که به بستان کمال / بجز از بار تهی دستی نبود ثمرم
به درازا چه کشم شعر الا ماه عزاست / نیست از بخت سیه رخت سیه مختصرم
در سیه جامه شوم تا که بدانند که من / چشمه آب حیاتم که به ظلمات درم
وه از این گونه پرآبله ماشااﷲ / دیده‌ام نیست که در آینه خود را نگرم
خلق خندند چو من وصف رخ خویش کنم / خود به گوشم شنوم آخر کورم نه کرم
گو بخندید که گر زشتم در چشم شما / در بر مادر خود خوب چو قرص قمرم
3ـ رشید یاسمی: حاجی محمدتقی شوریده شیرازی فرزند عباس از گویندگان (1274- 1345ق) شیرین سخن است. دیوانش متجاوز از 14000 بیت است که هنوز به طبع نرسیده، از تألیفاتش کتابی است به نام کشف المواد مشتمل بر ماده تاریخ‏های بسیار که خود گفته است و نیز کتابی موسوم به نامه روشندلان.
خسروی در جلد دوم دیبای خسروی که تاریخی مبسوط از ادبیات عرب است پس از ذکر ترجمه بشار بن برد که با وجود کوری در فنون ادب استاد بوده در حق شوریده شرحی می‌نویسد که برای معرفی این شاعر سندی است استوار، به علاوه نمونه‌‌ای از نثر خسروی و سبک متن دیبای خسروی را نشان می‌دهد.
«در هر دو از اینگونه اشخاص که وجود آنها دلالت بر کمال قدرت خالق آنها تعالی و تقدس کند به ظهور آمده چنانکه در این عصر شاعری در شیراز طلوع کرده شوریده تخلص، ملقب از دولت به فصیح الملک که او نیز از کودکی نابینا شده و در شش سالگی آبله بینندگان او را از دیدن این جهان فرو بسته لکن خداوند قدیر رؤف به عوض آن نعمت هوش و فراست و حفظ و ذکاوتی او را عطا فرموده که مایه حیرت بینندگان است در سال یکهزار و سیصد و بیست هجری که این بنده را سفر فارس پیش آمد وی را در شیراز بدیدم و مخالصتی در میانه پیدا شد علم اللّه آنچه در حال بشار نگاشته آمد کاملاً با حال او مطابق آید خلقاً و خلقاً و منطقاً با او مشابه است از قد بلند و چهره مجدر و چشمان عاری از مردمک و زبانی طلیق وجد و هزلی متین و شیرین و طبعی مزاح و نفسی ابی و جسور و اشعاری بلند از هر نوع و فراستی هر چه تمام‌تر از اغلب علوم که شاعران و ندیمان را ضرورت است، با بهره است مانند نحو و اشتقاق و لغت تازی و پارسی و تاریخ و عروض وقافیت و نقدالشعر از موسیقی و نواختن بعضی سازها با بهره دارای صوتی ملیح و دلکش اگر چه از خاندان غنا و ثروت نبود، لکن به واسطه این هنرها از پرتو بزرگان و حکام فارس و انعام و رسوم سلطانی مالی کافی اندوخته و وضعی نیکو و عیشی رغید و روزگاری قرین رفاهیت دارد با اینکه او را عیال و اولادی نیست. چنان گفته‌اند و من خود گاه می‌دیدم که تمیز نیک و بد هر چیز را به قوه لامسه تواند داد حتی جواهرات را بلکه خوبی و زشتی آدمیان را به لمس ادراک کند.
موهبتی بزرگ‌تر قوت حفظ است که خداوندش عطا کرده چه اغلب اشعاری که سروده از بردارد و در یک شب قصیده افزون از پنجاه بیت همه فصیح و متین و بدیع به نظم آرد و دیگر روز یا پس از ایامی آن را در حضور ممدوح انشاد کند بی لکنت و سهوی.
خالی از گزاف در شعر مجرد امروز بر بیشتر اهل عصر برتری دارد و هر قسم از اقسام شعر را از غزل و قصیده و مدح و هجا و فخریه و مرثیت و مجون و خلاعت در نهایت خوبی و استادی گوید بلکه در انشاء نیز شایسته ستایش است.
جناب آقای علی‌اصغر حکمت وزیر معارف که در سال 1305 ریاست تفتیش کل وزارت علوم را داشته‌اند بنا بر تقاضای انجمن ادبی ایران احوال شوریده را در مجلس سوگواری ادبی که برپا شده بود بیان کرده‌اند آن خطابه در شماره ششم سال هفتم مجله ارمغان مندرج است و ما مطالب ذیل را از آن اقتباس کرده‌ایم.
«شوریده در خانواده متوسط الحال متولد گردید. پدرش مسمی و متخلص به عباس از اهل کسب و پیشه بوده ولی ذوق و قریحه شاعری داشته و گاهی شعر می‌سروده است و از قراری که او نقل نموده نسبش به اهلی شیرازی صاحب مثنوی «سحر حلال» منتهی می‌گردد شوریده در قصیده‌ای که به مناسبت طبع آن مثنوی سروده و مطلعش این است (حبذا از اهلی شیرازی و سحر حلالش) به این نکته اشاره کرده است در هفت سالگی آبله چشمان او را نابینا کرد در سن نه سالگی پدرش بدرود زندگانی گفت و در کنف حمایت و تربیت دایی‌‌اش قرار گرفت طفلی یتیم و کور از خانواده فقیر شروع به کسب کمال نمود و با آنکه طبیعت او را از تمام وسایل و اسباب پیشرفت محروم کرده بود به قوت هوش و قریحه خداداد و علوّ همت چندان کوشید که از معاریف شعرا و اعیان و متمولین وطن خود شد. در سال 1288 به اتفاق دایی به مکه رفت و در سال 1300 در شعر و ادب به منتهای بلوغ رسید و از آن تاریخ به بعد اشعارش دارای استحکام وزات و لطف خاصی است که او را یکی از بزرگان شعرای عصر معرفی می‌کند. در حدود 1309 سفری به بنادر کرده و شرح نشستن خود را در کشتی پرسپلیس و طوفان دریا در قصیده‌ای بدیع آورده است در سال 1323 به طهران مسافرت کرده مورد توجه اتابک و پادشاه شده لقب فصیح الملک یافته است قریحه بورنجان که از قراء کوهمره فارس است به رسم سیورغال به او واگذار شد. در سال 1323 در شیراز متأهل گشته و اخیراً دو فرزند از وی به وجود آمد که در آخر عمر پدر پیر را روشنایی دل و جبران فقدان دیده بودند. در این اواخر تولیت و تنظیم تکیه سعدیه را در شیراز افتخاراً تقبل نمود و برای حفظ مقبره استاد بزرگ بسیار زحمت کشید و عاقبت در مقبره که در جوار مرقد سعدی بنا نهاده مدفون شد و وفاتش در روز پنج شنبه ششم ربیع الثانی 1345 قمری مطابق 21 مهرماه 1305 واقع گردید. شوریده یکی از نوادر جهان بود و هرگاه از لحاظ مداحی یا هزالی که به حد وفور در اشعار او یافت می‌شود بعضی بر او خرده گیری نکنند می‌توان وی را بعد از شعرای کور عالم مانند رودکی، بخارایی و ابوالعلاء معری و میلتون انگلیسی ذکر کرد. هزل و هجوی که در کلمات او هست وسیله دفاع و اسلحه زندگانی او بوده تا بتواند از زحمت ابنای نوع، مال و جاه خود را محفوظ بدارد اتفاقاً در حیات او این اسلحه بسیار مؤثر واقع گردید».
این ابیات از قصیده‌ای است که بر حسب دستور خود آن مرحوم چندی قبل از فوتش بر سنگی که برای مزار خود تهیه دیده بود نقش کردند.
چون بر این در سروکار است برحمن الرحیم / نه امیدم ببهشت است و نه بیمم ز جحیم
گر بود رحمتی از حق ز دو صد حشر چه باک / ور بود رافتی از شه ز دو صد شحنه چه بیم
من تهی دست سوی دوست شدم این عجب است / وین عجب تر که ز من مانده چه درّهای یتیم
سال فوتم به ربیع دوم این مصرع گشت / شده شوریده بجان جانب منّان رحیم
مآخذ
آرین‏پور، یحیی، از صبا تا نیما، ج2، تهران، زوار، چاپ ششم، 1375.
باقری بیدهندی، ناصر، دانشوران روشندل، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ اول، 1376.
برقعی، سید محمدباقر، سخنوران نامی معاصر ایران، ج3، قم، خرم، چاپ اول، 1373.
خیام‏پور، عبدالرسول، فرهنگ سخنوران، تبریز، 1340.
دهخدا، علی‌اکبر، لغت نامه، تهران، دانشگاه تهران، چاپ اول، 1373.
رکن‏زاده (آدمیت)، محمدحسین، دانشمندان و سخن سرایان فارسی، تهران، کتابفروشی اسلامیه و خیام، 1339 ،ج3، ص 323-364.
شیرازی، میرزا فرصت، آثار عجم، تهران، مطبع نادری، چاپ دوم، 1354.
کلیات دیوان شوریده شیرازی، تهران، مؤسسه مطالعات اسلامی دانشگاه تهران دانشگاه مک‏گیل، 1388؛ جلد دوم، 1389.
مشار، خانبابا، مؤلفین کتب چاپی فارسی و عربی، ج2، از آغاز چاپ تا کنون، تهران، چاپ اول، 1340.
نظمی تبریزی، دویست سخنور: تذکرةالشعرای منظوم و منثور، تهران، تابش، چاپ دوم، 1363.
یاسمی، رشید، کتاب ادبیات معاصر، تهران، ابن سینا، چاپ دوم، 1352.
www.shouridehshirazi.com

سید عبدالهادی شیرازی
شرح حوادث پر تلاطم زندگانی مرجع عظمای جهان تشیع آیت اللّه سید عبدالهادی شیرازی (درگذشت 1382ق) گویای این است که معلولیت مانع پیشرفت و دستیابی به اهداف متعالی نیست. مرجعیت مشاغل فراوان دارد و باید پاسخگوی سؤالات اقشار مختلف مردم ‌‌بود، ایشان با اینکه از نابینایی رنج می‌‌برد وظایف مرجعیتی خود را کنار نگذاشت و این بیماری به تدریس و زعامت ایشان لطمه‏ای وارد نکرد. بلکه مانند گذشته به تدریس و حل مشکلات مردم مشغول بود. در دوره مرجعیت ایشان، خدمات فراوانی در زمینه فرهنگ شیعه و رسیدگی به شیعیان اجرا شد.
ولادت
سید عبدالهادی شیرازی در سال 1305ق در شهر سامرای عراق دیده به جهان گشود. او در خاندانی مشهور به علم و فقاهت به دنیا آمد. پدر بزرگو ارش آیت ‌اللّه سید اسماعیل شیرازی بود.
آیت ‌اللّه سید اسماعیل شیرازی پسر عمو و شاگرد خاص آیت ‌اللّه میرزا محمدحسن شیرازی (میرزای بزرگ) و یار و مشاور خاص میرزا بود. مدارج كمال و مكارم علمی و اخلاقی او بر همه آشكار بود. ایشان در جمع شاگردان میرزای بزرگ چنان درخشید كه شایستگی جانشینی پس از وی را داشت، اما پیك مرگ مهلتش نداد و در زمان حیات میرزای شیرازی به سال 1305ق رحلت نمود.
هنوز یک سال از تولد سید عبدالهادی نگذشته بود که پدر ارجمندش به دیار باقی شتافت. میرزای بزرگ شیرازی که یکی از بستگان سید عبدالهادی بود، خودش سرپرستی این نوزاد یتیم را به عهده گرفت و هفت سال در حق او پدری كرد. اما در سال 1312ق میرزای بزرگ هم رحلت كرد و بار دیگر سید عبدالهادی سرپرستی بزرگوار را از دست داد. بعد از آن، عالم بزرگوار سید میرزای علی‌آقا، فرزند میرازی شیرازی سرپرستی آقا سید عبدالهادی را به عهده گرفت. او سید عبدالهادی را بسیار دوست می‌داشت و به او بیش از فرزندان خویش، احسان و محبت می‌نمود.
حیات علمی
آقا سید عبدالهادی، در شهر سامرا تحصیلات مقدماتی خویش را در محضر برخی از فضلای این حوزه آغاز كرد. پس از آن، سطح فقه و اصول فقه را در محضر میرزا علی‌آقا (فرزند میرزای شیرازی) و میرزا محمدتقی شیرازی بهره برد. ایشان از هوش و استعداد فوق العاده‌‌ای برخوردار بود، با تلاش و پشت‏کار توانست، در چند سال سطوح عالی حوزه را به اتمام برساند و به درس‌‌های خارج راه بیابند.
در سال 1326ق رهسپار نجف اشرف شد و از محضر اساتید برجسته‌ای كسب فیض كرد. فقه و اصول را در محضر بزرگانی چون شیخ محمدكاظم خراسانی (صاحب كفایة) و شیخ الشریعة اصفهانی تحصیل كرد. فلسفه و حكمت را در خدمت حكیم الهی محمدباقر اصطهباناتی شیرازی (شهید انقلاب مشروطیت) بود. و اخلاق را در محضر شیخ آقا رضا تبریزی بهره‌مند شد.
آقا سید عبدالهادی چنان درخشید که علمای بزرگی همچون شیخ الشریعة اصفهانی، سید مهدی آل حیدر كاظمی، سید علی‌آقا شیرازی و مولا علی یزدی نجفی به ایشان اجازه نقل روایت دادند.
ایشان در سال 1330ق از نجف اشرف به زادگاه خویش سامرا بازگشت و در درس آیت ‌اللّه سید علی‌آقا شرکت کرد. تا زمانی كه آیت ‌اللّه میرزا محمدتقی شیرازی، رهبر انقلاب عراق، در رابطه با انقلاب ضد انگلیسی مردم عراق به كربلا مهاجرت نمود آقا سید عبدالهادی نیز برای انجام مسئولیت اساسی و اجتماعی خویش با وی همراه شد و عازم كربلا گردید.
در سال 1337ق آقا سید عبدالهادی از كربلا دوباره به نجف اشرف رفت. در نجف ملازم درس آیت ‌اللّه شیخ الشریعة اصفهانی شد تا اینكه استادش در سال 1339ق دارفانی را وداع گفت. پس از رحلت استاد، خود آقا سید عبدالهادی كه شایستگی جانشینی استاد را داشت تدریس طلاب حوزه نجف را به عهده گرفت. و بیش از سی سال از عمر خویش را مشغول تدریس بود.
محمد حرزالدین او را از فضلای معتمد و محقق و عالم بزرگی می‏داند که در مسائل و مباحث فقهی دارای قدرت تحریر است و همه جانبه بحث می‌كند. از ویژگی‌‌های او این است كه برای حاضران كلاسش فضای باز به وجود آورده و مجال انتقاد داده است و به اشكالات با نرمی و آرامی پاسخ می‌دهد. و دارای رایی صائب و قوی است.
آیت ‌اللّه سید عبدالهادی شیرازی، در زمان خود، از استوانه‌های استوار فقه بود و بزرگان و علما نسبت به دانش سرشار و فضل بسیار وی اعتراف داشتند و اهل فضل و دانش او را با درس‌ها و بحث‌های عالمانه و پربارش می‌شناختند. او از پیشگامان علم و تحقیق عصر خویش بود و در علوم مختلفی همچون لغت، علوم عربی، منطق، تاریخ، حكمت، تفسیر، رجال، حدیث، فقه و اصول فقه صاحب نظر بود و همچنین ادیب و شاعر هم بود و اشعار زیبایی به دو زبان فارسی و عربی سروده است.
بیدهندی آیت اللّه سید عبدالهادی شیرازی را استاد نامور خواند که در فقه و کلام و مظهر تقوا و عدالت و از مراجع بزرگ تقلید در نجف بوده است. وی، مانند پدر بزرگوارش، علاوه بر فقاهت، ادیبی است سخندان که با اشعار نغز خود، از پایه‌‌گذاران و مفاخر ادبیات شیعه به شمار می‌‌رود.
خصلت‌های اخلاقی
از نظر اخلاقی و بعد معنوی نیز حضرت آیت‌‌ اللّه سید عبدالهادی شیرازی از جایگاه ویژه و ممتازی برخوردار و بسیاری از اوصاف اخلاقی را از اجداد خویش به ارث برده‌اند. از همان اوان جوانی به تقوا و پاکی شناخته می‌‌شد و همین پروا پیشگی و خدا پرستی، اورا در اوصاف و محاسن اخلاقی بی‌‌شماری ضرب‌‌المثل و درس‌‌آموز اهل معرفت کرده بود. او جز درد دین، دردی نداشت و هیچ غمی را جز غم حساب و کتاب روز باز پسین، به خود راه نمی‌‌داد. حضرت آیت اللّه عبدالهادی شیرازی مردی بسیار متین و بزرگوار و در دل‌‌ها عزیز و محترم بود. مواظب بود که در محضرش حرف لغو و سخن نابجا گفته نشود. ویژگی ممتازی كه آیت ‌اللّه سید عبدالهادی شیرازی بدان آراستگی داشت، خدا ترسی و پاكی روح و تقوای ایشان بود. او انسانی متواضع و با اخلاص بود كه از ریا و تكبر دوری می‌كرد و به زر و زیور دنیا بی‌اعتنا بود و جز درد دین دردی نداشت و اینگونه توانسته بود علم و عمل را با هم جمع نماید و به سعادت ابدی برسد.
این همه فضائل علمی و اخلاقی سبب شد تا او در نظر مردم بسیار گرامی و مورد احترام باشد و دل‌های مردم مشتاقانه به سوی او روی آورد.
علامه جعفری درباره ویژگی‌های اخلاقی استاد خویش می‌گوید: «یكی از عالی‌ترین ایام زندگی من همین مدت هفت سال است كه خدمت ایشان بودم. مرحوم آقا سید عبدالهادی، مرد علم و عمل و به راستی تجسمی از معرفت و تقوا بود».
حضرت آیت ‌‌اللّه سید عبدالهادی شیرازی مردی روشن بین و موقعیت شناس بود و از نیم قرن پیش تخصصی شدن رشته‌های علوم اسلامی را یک ضرورت اجتناب ناپذیر می‌دانست.
علامه جعفری در این ‌‌باره تأکید می‌کند: «مرحوم آیت اللّه سید عبدالهادی شیرازی بسیار مرد روشنی بود. آن زمان در نجف، وقتی در خدمت ایشان مسئله تخصصی شدن ابواب فقه را عرض کردم. ایشان فرمودند: درست است باید دنبال مطلب را گرفت و تعقیب کرد. من خدمت ایشان عرض کردم امر دایر است بین این‏که شخصی در تمام ابواب فقه مجتهد شود، اما در این اجتهاد فقط به روایت‌‌های دم دستی اکتفا کند و بین این که در یک بخش مثلاً مکاسب مجتهد شود. اما پیرامون آن کاملاً فحص کند و نگذارد چیزی باقی بماند، کدام یک از این دو، أقرب به واقع است؟ ایشان فرمود: مسلم این دومی به واقعیت نزدیک‌تر است».
«ایشان در نماز چنان بود که بارها دیدم موقع نماز خواندن می‌لرزید». همچنین آیت‌ اللّه فیاض یكی دیگر از شاگردان ایشان می‌گوید: «آیت ‌اللّه سید عبدالهادی شیرازی مردی بسیار متین بزرگوار، با وقار و رعایت كننده آداب بود. از جهت اخلاقی ممتاز بود. مواظب بود كه در محضر و مجلسش حرف لغو، غیبت و كلام نابجا گفته نشود و الا ناراحت می‌شد. هركس كه خدمت ایشان می‌نشست هم كسب علم می‌كرد و هم كسب اخلاق. در تقوی كامل بود».
زهد و پارسایی او به گونه‌ای بود كه با آنكه در مقام زعامت و مرجعیت بود تا اواخر عمر در منزل استیجاری زندگی می‌كرد تا اینكه عده‌ای از مؤمنین، سه، چهار سال قبل از وفاتش خانه‌ای برای او خریدند.
این مرجع عالی قدر و فقیه فرزانه برای مداحان و ذاکرین امام حسین(ع) احترام ویژه‌ای قائل بود. به دلیل سیر و سلوک صاحب کشف و کرامت بود. از جمله روزی تعریف کرد که شبی صحرای قیامت را در خواب دیدم که مراجع تقلید و فقها در صفی طولانی ایستاده‌اند و امام صادق(ع) به حساب آنها رسیدگی می‌کرد. دیدم تا نوبت به من برسد خیلی طول می‌کشد. دری آنجا بود به نام باب الحسین که کسی جلوی آن معطل نمیشد. رفتم که داخل شوم، جلویم را گرفتند و گفتند این در مخصوص اهل منبر و ذاکرین امام حسین(ع) است، شما که منبری نیستی!، از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم هر شب جمعه برای بچه‌های خودم روضه بخوانم.
مرجعیت
مقام بلند علمی، تدین و ورع ایشان باعث شد که بعد از رحلت آقا سید ابوالحسن اصفهانی و آقا سید حسین قمی، خواص بر زعامت عامه ایشان متفق شوند. اما او از این مقام اعراض می‌کرد و نمی‌پذیرفت. تا اینکه عده‏ای از مردم عراق و ایران در تقلید به ایشان رجوع کردند و از ایشان رساله عملیه خواستند رساله ایشان چاپ شد و بارها تجدید چاپ گردید. هنگامی که آیت‌ اللّه بروجردی(ره) در فروردین 1340ش رحلت کردند، دامنه زعامت ایشان بسیار گسترده‌تر شد. اما این گسترش دامنه مرجعیت او را بسیار غمگین کرده بود و ترس از لغزشگاه‌ها در این مقام او را بارها گریان کرده بود.
با این که بعد از رحلت مرحوم آیت اللّه العظمی بروجردی (قدس سره) مرجعیت عامه پیدا کرد، اما بسیار متواضع و ساده زندگی می‌کرد و هیچ‌گاه به مقام و عنوان، دل خوشی نداشت. او پیشوایی و مرجعیت دینی را با اکراه و فقط برای انجام تکلیف دینی پذیرفته بود.
شیخ آقا بزرگ تهرانی در مورد او می‏نویسد: «او از استوانه‌های استوار فقه و فردی است که بزرگان و دانشمندان، نسبت به دانش و فضل و کمالات وی اعتراف داشته و اهل فضل و دانش، او را به خاطر درس و بحث‌های عالمانه و پربارش می‌شناسند … او در علم لغت، منطق، تاریخ، حکمت و تفسیر، رجال و حدیث فقه و اصول متخصص گردید. در تمامی دانش‌هایی که برشمردیم فردی قوی، عمیق، خوش ذوق و بلیغ بود، و به دو زبان فارسی و عربی به خوبی شعر می‌سرود.
فتوای ضد کمونیسم
این فقیه بزرگوار از مراجع تقلید و علمای شجاع و مجاهدی بود که با حکومت جائرانه و کمونیست در عراق مخالفت کرد و همراه آیت اللّه العظمی سید محسن حکیم فتوا به کفر حزب کمونیست عراق داد.
محمدحسین حرزالدین در پاورقی كتاب معارف الرجال درباره فتوای آیت ‌اللّه سید عبدالهادی شیرازی آورده است: وی از مراجع تقلید و علمای مجاهدی بود كه مخالف حكومت و سلطه جائرانه حزب كمونیست عراق بود.
در آن زمان (سال 1378ق) سران و حاكمان عراق مردم بی‌گناه را می‌كشتند و به قدری نسبت به مردم عراق ستم و جنایت می‌كردند كه نه هلاكوخان مغول در بغداد، این اندازه مرتكب جنایت شده بود و نه یهود در دیریاسین چنین جنایتی کرد. حاكم ستم پیشه عراق در آن زمان، عبدالكریم قاسم حتی دست به تحریف قرآن می‌زد و آیات را كم و زیاد می‌كرد. این بود كه آیت ‌اللّه سید محسن حكیم و آیت‌اللّه سید عبدالهادی شیرازی فتوا به كفر حزب كمونیست عراق دادند.
فتوای آیت ‌اللّه شیرازی، در تاریخ هشتم شوال 1379ق صادر شد. متن فتوا چنین بود: «السُیوعیة ضلال و إالحاد فلایجوز الإنتماءُ الیها». كمونیسم، گمراهی و بی‌دینی است و جایز نیست كسی بدان منسوب باشد.
برخی از شاگردان
شماری از بزرگان و فضلا و طلاب نجف، دست پرورده حوزه درس پر بركت ایشان می‌باشند كه ما فقط به ذكر اسامی چند تن از مشاهیر آنان اكتفاء می‌كنیم:
علامه محمدتقی جعفری، آیت ‌اللّه محمدرضا مظفر، آیت‌ اللّه شیخ محمود یوسفی غروی، آیت‌ اللّه ابوالحسن شیرازی، محمدسعید عاملی، سید باقر احسایی و شیخ محمد طاهر بن عبداللّه .
آثار علمی
آثار علمی به یادگار مانده از ایشان بیشتر در فقه و اصول فقه بوده كه مهم‌ترین آنها عبارتند از:
1. داراسلام؛ دارای هزار فرع از فروع اسلامی 2. رساله‌ای در لباس مشكوك 3. كتاب الصوم 4. كتاب الزكاة 5. رساله‌ای در نجاسات و مطهرات 6. رساله‌ای در استصحاب، 7. كتاب حواله 8. كتاب رضاع 9. كتابی در اجتماع امر و نهی 10. رساله عملیه فارسی و عربی.
نابینایی
آیت‌ اللّه شیرازی در سال 1369ق بر اثر بیماری نور هر دو چشم خود را از دست داد. شاگردان ایشان از این پس از درس و بحث ایشان محروم شدند. و چون معالجات در عراق نتیجه‌ای نداشت. قرار شد ایشان را برای معالجه به تهران بیاورند. مردم مسلمان شهرهای مختلف عراق و ایران كه در مسیر حركت ایشان قرار داشتند مشتاقانه به دیدار مرجع خویش می‌شتافتند و به گرمی از او استقبال می‌نمودند. در تهران ایشان را به بیمارستان فیروز آبادی بردند و معروف‌ترین چشم پزشكان به معالجه ایشان پرداختند.
امید فراوانی به بهبودی و شفای چشمان ایشان بود اما این أمر واقع نشد. بعد از آن، ایشان به زیارت امام رضا(ع) و حضرت معصومه(س) مشرف گردید و همچنین با علما و طلاب حوزه‌های علمیه مشهد و به خصوص قم دیدار داشت و حضرت آیت ‌اللّه بروجردی را هم در قم ملاقات كرد.
پس از بازگشت به نجف با آنكه از نابینایی رنج می‌برد اما این بیماری به تدریس و زعامت ایشان لطمه‌ای وارد نكرد بلكه مانند سابق به تدریس و حل و فصل مشكلات مشغول شد، ولى ﻫرگـز تـدریـس و امـامـت را تـرک ننمـود و در عـیـن نابینایى به امور خود اقدام می‌کرد و به انـجـام واجـبات و وظایف خود ادامه مى‌داد هرچه از استفتائات و مسائل شرعى از اطراف و اکناف مى‌رسید برایش خوانده مى‌شد و او اشراف و توجه کافى به آنها داشت و پاسخ مى‌داد مدتى به این منوال امور استمرار داشت.
پس از مدتی برای انجام جراحی چشم بار دیگر ایشان را به ایران آوردند، به امید موفقیت به عمل جراحی و معالجات چشم پرداخت. امّا از عمل جراحی هم توفیقی حاصل نشد، دوباره به نجف اشرف بازگشت و به خدمات دینى و وظایف مرجعیت استمرار بخشید در این مدت تعداد کثیرى از مراجع و زعـمـاى دیـنـى یکى پس از دیگرى به رحمت خدا نائل مى‌شدند بیشتر مقلدین آنان به ایشان مراجعه می‌نـمودند.
احترام متقابل آیات عظام بروجردی و سید عبدالهادی شیرازی
آیت اللّه محسنی ملایری فرموده است: آیت اللّه سید عبدالهادی شیرازی برای معالجه چشم به ایران آمده بود و برای زیارت حرم ملکوتی حضرت فاطمه معصومه(س) به قم آمدند. بنای ایشان بر آن بود که بی سر و صدا و بدون دید و بازدید بگذرانند، خواستند که به دیدار آیت اللّه بروجردی بروند (با آن که آیت اللّه بروجردی) به خاطر عدم اطلاع از آمدن ایشان، به دیدن ایشان نیامده بودند. در بین راه به مرحوم آیت اللّه سید علی یثربی فرمودند: از این‌جا تا منزل آقای بروجردی چقدر راه است؟ جواب داد، بعد ایشان فرمودند پیاده برویم تا فضیلت ببریم. وقتی به خدمت آیت اللّه بروجردی رسیدیم و از پله که بالا می‌رفتیم دیدیم آیت اللّه بروجردی عصبانی هستند از این که چرا اطلاع نداده‌ایم که آیت‌اللّه سید عبدالهادی شیرازی به قم تشریف آورده‌اند.
در بین صحبت‌ها مرحوم سید عبدالهادی به آیت اللّه بروجردی فرمودند: «من به شیخ نصراللّه خلخالی گفته‌ام که برای برکت سفره ما، نان آقای بروجردی را برای ما بیاورند».
با آن که ایشان (سید عبدالهادی) بعد از وفات مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی مرجع تام بودند، بعد از اتمام مکالمات دیدیم مرحوم آقای بروجردی به زحمت بلند شدند و جلوتر از ما حرکت کردند و رفتند کفش حاج سید عبدالهادی را جفت کردند.
ارتحال ملکوتی
این عالم ربانی که به حق یکی از مفاخر عالم تشیع بود، پس از یک عمر تلاش خالصانه در راه اسلام و نشر معارف اهل بیت(ع) و تحقیق، تدریس، تألیف و تربیت شاگردان فاضل، زمین‌‌گیر و بستری شده بود. علامه جعفری می‌گوید: یک روز خدمت آقا سید عبدالهادی شیرازی رفتم، دیدم در بستر بیماری قرار گرفته و از شدت درد و ناراحتی ناله می‌کند. عرض کردم: آقا چیزی نیست، انشاءاللّه هرچه زودتر بهبود یافته و سلامتی خویش را به دست می‌آورید، ایشان با یک حالت خاص فرمودند:
جان عزم رحیل کرد گفتم که مرو
گفتا چه کنم، خانه فرود می‌آید
سرانجام آیت ‌اللّه سید عبدالهادی شیرازی عصر روز جمعه دهم صفر ۱۳۸۲ق، در اثر سکته قلبی دعوت حق را لبیک گفت و به رحمت ایزدی پیوست. بعد از غروب خبر وفات این مرجع بزرگ در نجف منتشر گردید و سیل جمعیت روانه کوفه شد. پیکر پاک ایشان را در آب فرات غسل دادند و کفن کردند و شب به مسجد یونس پیامبر بردند. اول صبح جنازه را بر روی دوش مردم متدین، ابتدا به مسجد کوفه بردند. لحظه به لحظه بر سیل جمعیت افزون می‌شد و راه از کثرت جمعیت تنگ‌تر می‌شد و شهر تعطیل گردید.
سپس جنازه را برای زیارت به حرم حضرت مسلم بن عقیل(س) بردند و از آنجا بر روی دست تا نجف اشرف تشییع کردند. تمام علماء و بزرگان نجف در مراسم شرکت کردند و شهر نجف تعطیل شد. آیت‌اللّه خویی(ره) بر پیکر ایشان نماز گذاردند و جنازه را پس از زیارت حرم حضرت امیر المؤمنین(ع) در جوار بارگاه ملکوتی امیرمؤمنان(ع) و در کنار قبر میرزای شیرازی به خاک سپردند.
دیدگاه‏ها
مجله مكتب اسلام پس از وفات آیت‌ اللّه شیرازی در شماره هفتم خود نوشت: فوت ناگهانی آیت‌ اللّه شیرازی تأسف عمیقی در عموم طبقات مسلمانان و شیعیان به جای گذارد و جامعه تشیع را غرق ماتم و عزا ساخت. در بسیاری از نقاط تعطیل عمومی شد و در تمام شهرستان‌ها مخصوصاً در قم و نجف اشرف مراسم سوگواری و یاد بود آن عالم عالی قدر برپا گردید و میلیون‌ها نفر در این مراسم شركت كردند و مراتب تجلیل و احترام را نسبت به مقام شامخ آن بزرگوار ابراز داشتند.
کتابشناسی آثار: خانبابا مشار از فهرست نگاران و کتاب شناسان بزرگ ایران درباره ایشان نکاتی دارد و گزارش او از زندگی و کارنامه علمی ایشان اینگونه است: حاج سید عبدالهادی بن إسماعیل حسینی شیرازی (1300ـ1382ق)
در سنه 1300ق متولد شده. پس از تکمیل مقدمات و سطوح در سامراء به سال 1326ق به نجف مهاجرت کرده و به تحصیلات خود ادامه داد. بعد از وفات آیت‌‌ اللّه خراسانی به سامراء مراجعت نموده و در سال 1337ق برای بار دوم به نجف رهسپار و نزد شریعت اصفهانی به استفاده پرداخته و پس از وفات وی به افاده و تدریس فقه و اصول فقه پرداخته است و تا آخر عمر در نجف اقامت داشت و بعد از وفات آیت اللّه حاج آقا حسین طباطبایی بروجردی یکی از مراجع بزرگ تقلید بود. در عصر روز جمعه دهم صفر 1382ق در شهر کوفه وفات یافت و در نجف اشرف مدفون گردید. آثار باقیمانده از ایشان عبارتند از:
1. تعلیقة علی عروۀ الوثقی (عربی): چاپ نجف، 1371ق، سربی، وزیری، 79ص.
2. ذخیرة ‌‌العباد لیوم المعاد، طهران، بی‌تا، سربی، رقعی، 298ص.
3. الرضاع(عربی)، تقریر سید عبدالهادی شیرازی، تحریر میرزا محمدتقی تبریزی، نجف 1372ق، سربی، رقعی، 110ص.
4. مناسک، نجف، بی تاریخ، سربی، رقعی، 91ص
5. وسیلة النجاة (عربی)، نجف، 1374ق، سربی، رقعی، 188ص.
مآخذ
باقری بیدهندی، ناصر، دانشوران روشندل، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، حوزه علمیه قم، چاپ اول 1377.
جمعی از پژوهشگران پژوهشكده باقرالعلوم(ع)، گلشن ابرار، قم، معروف، چاپ اول، 1384.
حرزالدین، محمد، معارف الرجال، جلد دوم، قم، كتابخانه آیت‌ اللّه نجفی مرعشی، 1405ﻫ، ج 2، 79.
شریف رازی، محمد، گنجینه دانشمندان تهران، اسلامیه، 1352، ج5.
الطهرانی، آقا بزرگ، نقباء البشر فی قرن الرابع عشر، مشهد، دارالمرتضی، قسم الثالث من الجزء الاول، 1404ق، ص 156و157.
مجله مکتب اسلام، شماره 7، مرداد 1341.
مركز تحقیق مدرسه ولی عصر(عج)، آموزگار جاوید، مرصاد، چاپ اول، 1377.
مشار، خانبابا، مؤلفین کتب چاپی فارسی و عربی، بی¬جا، بی¬نا، 1343ش.
مصاحبه با آیت‌ اللّه فیاض، مجله حوزه، شماره 18.
مصاحبه با علامه جعفری، مجله حوزه، شماره 19.
نصری، عبداللّه، آفاق مرزبانی (گفتگو با علامه جعفری)، سروش، 1377.
هیئت تحریریه مؤسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس، افلاکیان خاک‌نشین، انتشارات مؤسسه فرهنگی مطالعاتی شمس الشموس، چاپ چهارم، بی‌تا.

فصل دوم: فعالین و کوشندگان مدنی
فصل سوم: مراکز و نهادها

—» دانلود متن کامل کتاب به همراه پاورقی ها (pdf)

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *