وقتی دستهایم مرا تنها گذاشتند

1448962874_10وقتی دستهایم مرا تنها گذاشتند لب و دندانم دلش به حالم سوخت، آری دستهایم با من قهر کردند لبهایم حسابی با دلم آشتی ، من به دستهایم التماس نمی کنم منت آنها را نمی کشم ” رفتند که رفتند ” آب و سبزی هم نثارشان کردم ،من که بی آنها خاموش بودم، حالا صدا شدم، فضّه بودم طلا شدم، حالا شدم آنکه با رنگ و آب و روغن و کاغذم از چشم شما لاله می چینم شکل مرواریدهای دریای نور.
وقتی پاهایم مرا زمین زدند، آموختم که به بی وفا ها التماس نکنم از دست هایم بال ساختم پریدم تا قله سبز همت، سر کوه تصمیم.
سخت بود سخت وقتی طبیبم آه کشید، فهمیدم که او هم از تنم دست کشید، دانستم به جای آب زهر چشید.
روزهایم شب بود کنج خانه غم، پلک هایم شده بود کاسه خون وقتی مادرم به غربتم می گریست، همه را پاهایشان می برد من پاهایم را می برم .
کم کم آموختم مثل پاهایم بی خیال شوم مثل فرشته ها، اگر بی پا شوم به جایش برایم بال همت ساختند، با پا در مسیر تپه ها می ماندم نفسم می گرفت قلبم می زد ولی حالا همه آن ها که پا دارند چشمشان به رقص آسمانی پرواز من است. به مثل خدا شدم بی چشم می بینم.
زبانم مدتها است مرا تنها گذاشته چیزی نمی گوید،نمی خواهم که بگوید زبانم چه می گوید که چشمم بلد نباشد، با چشمانم حرف می زنم،مرا لال می خوانند مرا گنگ می دانند ولی نمی دانند فریاد من از همه بلند تر است.
باور کنید من خط شکسته خطاط خلقتم او که تو را سرشته است مرا نیز نوشته است.
رسوا شد آنکه بگوید خدا ساده است باور کنید کارگردان صحنه خلقت نقشی بزرگ مرا داده است.
این منم که شما را در کلاس صبر و صلابتم صد درس ناگفته می دهم.
این منم که در کتاب تنم هزار نکته نانوشته خوانده ام .
این منم که به چشمان تو آیه های پاره پاره خدا را هدیه می دهم.
این منم که اشک عاطفه را از چاه وجودت در چشمه چشمت جاری می کنم.
این منم که با چراغ نگاهم پس کوچه های تاریک دلها را نورمی دهم.
این منم، با این تنم که تو می بینی ،من پاره های آیه های خلقتم.
من هزاران روح را به قله قاف گذشت حواله می دهم.، با همین تن خسته ام دمی تو را به فکر فردا برده ام.
من پاره ای از کلام خدایم که گفته بود (اِذا اَرادَ شیئاً فَیَقولُ لَهُ کُن فَیَکون)
خدا از طریق من با شما حرف می زند من زبان خدایم
من خوب از بد آدم ها را نشان می دهم، من خط کش بخل و سخاوتم ، منم شمع این بی کرانه محفل انس ، به یمن من به زیارت هم نشسته اید، من نردبان ترقی شما به مُلک سعادتم، من زبان خدا و پیک حق و حقیقتم.
من در هدایت خلق به سوی نور، یار و یاورم پیامبرم.
من در شب سرد زمستان، زیر شلاق باد سرد، کنار مادرم تلخ ترین قصه زندگی را نوشته ام، تو مرا بخوان من رُمان بی بدیل نگار عزتم.
هر چند بالم شکستــه است از سنگ روزگار، هرچند چون پرستویی زخم خورده کنار سرو نیمه خشک افتاده ام، ولی در پس این دیوار پرواز می کنند هزاران هزار با بال شکسته ام.

فضه ریاضی مقدم/ کاشان

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *