محبت…

زمان مدرسه وقتی با صندلی چرخدار
بین بچه های غیرمعلول درس میخوندم
بعضی ها تصور میکردند کار بیهوده ای هست و ممکنه موفق نشم
اما با لطف خداوند، فداکاری مادر مهربونم و همت و تلاش خودم
خیلی هم خوب درس میخوندم و یکی از شاگرد زرنگای کلاس بودم
(البته تعریف ازخود نباشه، دیگران تصورمیکردند شاگرد زرنگم)
آرزوم درس خوندن و تلاش کردن و فعالیت بود
با فداکاریهای مادر مهربونم سر کلاس درس میرفتم
بعضی افزاد که زحمات مادرمو می دیدن !
میگفتن آخه درس به چه دردش میخوره؟!
اما مادرم میگفت : این حرفها یعنی چی؟
آرزوی دخترم تحصیل و فعالیته! باید زحمتشو بکشم…
مادرم یک فرشته است ، فرشته ای که خدا به من هدیه داده
خدا به همه ی مادرها طول عمر و سلامتی بده انشالله
همه ی معلم هام، زحمات مادرم ، و تلاشهای منو تحسین میکردند
هنوز هم یکی از معلم هام احوالمو می پرسه و بهم خیلی محبت داره
اینجاست که می فهمم ، محبت توی قلب آدمها هنوز هم زنده است
هنوز هم انسانها نیاز به محبت و عاطفه ی همدیگه دارن
خداروشکر میکنم که عزیزان مهربون ودوستای باصفای زیادی دارم
خدایا هزار مرتبه شکــــــــــــــــرت . . .

منبع: فرزانه حبوطی، وبلاگ معلولان و زندگی، ۲ بهمن ۱۳۹۲

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *