گفتاری از سعدی، حکایت ۳۸

گفتاری از سعدی

سعدی علیه الرحمه در حکایت ۳۸ گلستان آورده است:
فقیه زاده‌ای پدر را گفت: هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان[۱] در من اثر نمی‌کند به حکم آنکه نمی‌بینم مر ایشان را کرداری موافق گفتار.
ترک دنیا به مردم آموزند/ خویشتن سیم و غله[۲] اندوزند
عالمی را که گفت باشد و بس/ هر چه گوید نگیرد[۳] اندر کس
عالم آن‌کس بود که بد نکند/ نه بگوید به خلق و خود نکند
اَتَأمُرونَ النّاسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَونَ اَنفُسَکُم[۴]
عالم که کامرانی و تن پروری کند/ او خویشتن گم[۵] است که را رهبری کند!
پدر گفت ای پسر، به مجرد این خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن، همچو نابینایی که شبی در وحل[۶] افتاده بود و می‌گفت: ای مسلمانان چراغی فرا راه[۷] من دارید. زنی فاجره گفت: تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی! همچنین مجلس وعظ، چو کلبه بزّاز است[۸] آنجا تا نقدی ندهی، بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری.
ملاحظه:
۱ـ هدف از درج قطعه‌هایی از گلستان، آشنایی بیشتر روشندلان و ناشنوایان با متون اصیل فارسی است. هدف دوم آشناسازی مردم با حکایات و اندرزهایی که به نحوی در ارتباط با معلولین است.
۲ـ مهم‌ترین نکته این حکایت اینست: بهانه‌تراشی و دیگران را مانع پیشرفت امور دانستن و عوامل دیگر را مؤثر در عقب رفت یا جلو رفت خود دانستن، صحیح نیست. فرزند فقیه می‌گفت مردم فلان ویژگی را دارند و خود را کنار کشیده بود. پدرش به او تذکر می‌دهد که با این بهانه‌گیری‌ها به مدارج علمی نمی‌رسی و خلاصه عالم نمی‌شوی.
۳ـ به جای تکیه به مردم، باید روی پای خود ایستاد و حرکت کرد و بر اساس توانایی‌ها و استعدادهای ذاتی خود به کمال رسید.
۴ـ در جامعه معلولین مهم‌ترین مسأله همین نکته است. برخی معلولین سرشان را زیر انداخته و با تلاش و کوشش به مدارج خوبی رسیده‌اند ولی بعضی از آنها دائم چشم به دیگران دارند و می‌گویند برای ما فلان کار را نکردند؟ چرا دولت حمایت نمی‌کند؟ چرا مردم اینکار نکردند؟
اینان به جایی نمی‌رسند و تمامی توانشان مصرف ایراد گرفتن‌های بی‌جا می‌شود و مثل آن نابینایی که چراغ می‌خواست هستند.

پانوشت:
[۱] متکلم: گویندگان، واعظان
[۲] غله: گندم، جو، خرما، کشمش و هر آنچه ثمرات زمین است.
[۳] نگیرد: تأثیر نمی‌کند.
[۴] آیا مردم را به نیکی دستور می‌دهید و خود را فراموش می‌کنید.
[۵] گم: گمراه، سرگشته
[۶] وحل: گِل و لجن
[۷] فرا راه: پیش‌راه، سر راه
[۸] کلبه بزاز: مغازه پارچه فروش
مأخذ: شرح گلستان، مصلح‌الدین عبدالله شیرازی مشهور به سعدی شیراز (۶۰۰ تا ۶۹۱ق)، شرح دکتر محمد خزائلی (نابینای مطلق)، تهران، انتشارات جاویدان، چاپ پنجم، ۱۳۶۳، ص۳۳۷.
منبع: دفتر فرهنگ معلولین، بخش حکمت ها و اندرزها، ۲۱ تیر ۱۳۹۴

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *