کتاب سوره روشندلان: تکریم نابینایان در قرآن کریم

سوره روشندلان
تکریم نابینایان در قرآن کریم

تهیه شده در دفتر فرهنگ معلولین

شناسنامه
تهیه کننده: قدرت الله عفتی
ویرایش: محمد نوری
امور فنی: محمد انتشاری
تاریخ: آبان ماه ۱۳۹۰
ناشر: دفتر فرهنگ معلولین
ایران، قم، بلوار محمد امین، خیابان گلستان، کوچه۱۱، پلاک۴
تلفن: ۳۲۹۱۳۴۵۲-۰۲۵ فکس: ۳۲۹۱۳۵۵۲-۰۲۵
www.HandicapCenter.com
info@HandicapCenter.com
هرگونه برداشت و استفاده از کتاب، تنها با ذکر مأخذ و اجازه دفتر امکان پذیر است.

فهرست
مقدمه ۵
متن و ترجمه آیات ۷
شأن نزول ۹
بررسی و نقد ۱۱
بیان آیات از دیدگاه علامه طباطبایی ۱۴
بی اعتنایی به نابینا و عتاب پروردگار ۱۶
ضرورت احترام به نابینایان ۲۱
دیدگاه معصومین﴿ع﴾ ۳۲
نتیجه گیری ۳۹

مقدمه
سوره عبس و تولی که برخی از دانشمندان علوم قرآنی آن را سوره اعمی (نابینا) نامیده اند، نشان دهنده مواضع قرآن و اسلام درباره روشندلان است. تنها سوره ای است که اعمی نامیده شده و خطاب آن از ابتدا بسیار طرفدارانه و ضد کسانی است که روشندلان را تحقیر می کرده اند.
دفتر فرهنگ معلولین درصدد است تمامی متون مرتبط با معلولین را منتشر کند. از جمله، انتشار آیات و سوره های قرآن و تفسیرهای معتبر مفسرین در ادوار مختلف در دستور کار است.
نوشتار حاضر بر اساس تفسیر المیزان تألیف علامه سید محمد حسین طباطبایی (۱۲۸۱-۱۳۶۰ش) ذیل آیات نخست سوره عبس و تولی و نیز تفسیر نمونه تألیف جمعی از قرآن پژوهان حوزوی و زیر نظر آیت الله مکارم شیرازی ذیل همین آیات تهیه شده است. بررسی توضیحات افزون تر، نکات تحلیلی از چند منبع دیگر پس از دیدگاه علامه خواهد آمد.
پژوهشگر برجسته آقای قدرت الله عفتی این مجموعه را فراهم آورده و به نتیجه رسانده است. همین جا از زحمات ایشان تشکر می کنم. امیدواریم از نظریات انتقادی و اصلاحی فرهیختگان برخوردار شویم.
محمد نوری

متن و ترجمه آیات
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏
عَبَسَ وَ تَوَلَّى (۱) أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى‏ (۲) وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّى (۳) أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّکْرى‏ (۴) أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى‏ (۵) فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى (۶) وَ ما عَلَیْکَ أَلاَّ یَزَّکَّى (۷) وَ أَمَّا مَنْ جاءَکَ یَسْعى‏ (۸) وَ هُوَ یَخْشى‏ (۹) فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى (۱۰).

تفسیر نمونه این آیات را اینگونه ترجمه کرده است:
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر ۱٫ چهره درهم کشید و روى برتافت! ۲٫ از اینکه نابینایى به سراغ او آمده بود ۳٫ تو چه مى‏دانى شاید او پاکى و تقوى پیشه کند؟ ۴٫ یا متذکر گردد و این تذکر به حال او مفید باشد ۵٫ اما آن کس که مستغنى است ۶٫ تو به او روى مى‏آورى! ۷٫ در حالى که اگر او خود را پاک نسازد چیزى بر تو نیست ۸٫ اما کسى که به سراغ تو مى‏آید و کوشش مى‏کند ۹٫ و از خدا ترسان است ۱۰٫ تو از او غافل مى‏شوى.
اما در ترجمه تفسیر المیزان این آیات اینگونه ترجمه شده است:
به نام خداوند بخشنده مهربان‏ ۱٫ چهره درهم کشید و روى بگردانید ۲٫ که چرا آن کور نزد وى آمد ۳٫ تو چه دانى شاید او در پى پاک شدن باشد ۴٫ و یا در برخورد ناگهان متذکر شده در پى پاک شدن بیفتد ۵٫ اما آنکه توانگرى را به رخ مردم مى‏کشد ۶٫ تو به او روى خوش نشان مى‏دهى ۷٫ فکر مى‏کنى اگر هم پاک نشود مسئول نیستى ۸٫ و اما آنکه شتابان نزد تو آمده ۹٫ در حالى که از خدا مى‏ترسد ۱۰٫ تو از او تغافل مى‏کنى.

شأن نزول
این سوره در مکه نازل شده و به اصطلاح مکی است. هشتادمین سوره و شامل چهل و دو آیه است. این آیات اجمالاً نشان مى‏دهد که خداوند کسى را در آنها مورد عتاب قرار داده به خاطر اینکه فرد یا افراد غنى و ثروتمندى را بر نابیناى حق‏طلبى مقدم داشته است، اما این شخص مورد عتاب کیست؟ در آن اختلاف نظر است.
مشهور در میان مفسران عامه و خاصه این است که: عده‏اى از سران قریش مانند عتبه بن ربیعه، ابوجهل، عباس بن عبدالمطلب، و جمعى دیگر، خدمت پیامبر(ص) بودند و پیامبر مشغول تبلیغ و دعوت آنها به سوى اسلام بود و امید داشت که این سخنان در دل آنها مؤثر شود (و مسلماً اگر اینگونه افراد اسلام را مى‏پذیرفتند گروه دیگرى را به اسلام مى‏کشاندند و هم کارشکنی هاى آنها از میان مى‏رفت و از هر دو جهت به نفع اسلام بود) در این میان «عبداللَّه بن ام مکتوم» که مرد نابینا و ظاهراً فقیرى بود وارد مجلس شد، و از پیغمبر(ص) تقاضا کرد آیاتى از قرآن را براى او بخواند و به او تعلیم دهد، و پیوسته سخن خود را تکرار مى‏کرد و آرام نمى‏گرفت، زیرا دقیقاً متوجه نبود که پیامبر(ص) با چه کسانى مشغول صحبت است.
او آن قدر کلام پیغمبر(ص) را قطع کرد که حضرت(ص) ناراحت شد، و آثار ناخشنودى در چهره مبارکش نمایان گشت و در دل گفت: این سران عرب پیش خود مى‏گویند پیروان محمد ص نابینایان و بردگانند، و لذا رو از عبداللَّه برگرداند، و به سخنانش با آن گروه ادامه داد.
در این هنگام آیات فوق نازل شد و در این باره پیامبر(ص) را مورد عتاب قرار داد. رسول(ص) بعد از این ماجرا عبداللَّه را پیوسته گرامى مى‏داشت، و هنگامى که او را مى‏دید مى‏فرمود: مَرحَبا بمَن عاتبَنى فیه ربّى: مرحبا به کسى که پروردگارم به خاطر او مرا مورد عتاب قرار داد و سپس به او مى‏فرمود: آیا حاجتى دارى آن را انجام دهم؟
و پیامبر(ص) دو بار او را در غزوات اسلامى در مدینه جانشین خویش قرار داد.
شأن نزول دومى که براى آیات فوق نقل شده این است که این آیات درباره مردى از بنى امیه نازل شده که نزد پیامبر نشسته بود، در همان حال عبداللَّه بن ام مکتوم وارد شد، هنگامى که چشمش به عبداللَّه افتاد خود را جمع کرد، مثل اینکه مى‏ترسید آلوده شود و قیافه درهم کشیده و صورت خود را برگردانید، خداوند در آیات فوق عمل او را نقل کرده، و مورد ملامت و سرزنش قرار داده است، این شأن نزول در حدیثى از امام صادق(ع) نقل شده است.
محقق بزرگ شیعه مرحوم سید مرتضى این شأن نزول را پذیرفته است.

بررسی و نقد
البته در آیه چیزى که صریحاً دلالت کند که منظور شخص پیامبر(ص) است وجود ندارد تنها چیزى که مى‏تواند قرینه‏اى بر این معنى باشد خطابه ایى است که از آیات ۸ تا ۱۰ این سوره آمده که مى‏گوید: «کسى که پیوسته (براى شنیدن آیات خدا) به سرعت سراغ تو مى‏آید، و از خدا مى‏ترسد، تو از او غافل مى‏شوى!» این چیزى است که بهتر از هر کس در مورد پیامبر(ص) مى‏تواند صادق باشد.
ولى به گفته مرحوم سید مرتضى قرائنى نیز در این آیات وجود دارد که نشان مى‏دهد منظور شخص پیامبر(ص) نیست از جمله اینکه:
عبوس بودن از صفات پیامبران مخصوصاً پیغمبر اسلام نیست، او حتى نسبت به دشمنان خود با چهره گشاده سخن مى‏گفت، تا چه رسد به مؤمنان حقیقت جو.
دیگر اینکه پرداختن به اغنیا و غافل شدن از فقراى حق طلب با اخلاق آن حضرت که در آیه ۴ سوره «ن» به آن اشاره شده «وَ إِنَّکَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ» (تو اخلاق عظیم و برجسته‏اى دارى) هرگز نمى‏سازد؛ بخصوص اینکه معروف است سوره «ن» قبل از سوره عبس نازل شده است.
ولى به فرض که شأن نزول اول واقعیت داشته باشد این مطلب در حد ترک اولایى بیش نیست: و کارى که منافات با مقام عصمت داشته باشد در آن مشاهده نمى‏شود.
زیرا اولاً پیامبر(ص) هدفى جز نفوذ در سران قریش، و گسترش دعوت اسلام از این طریق، و درهم شکستن مقاومت آنها، نداشت.
ثانیاً چهره درهم کشیدن در برابر یک مرد نابینا مشکلى ایجاد نمى‏کند چرا که او نمى‏بیند، به علاوه عبداللَّه بن ام مکتوم نیز رعایت آداب مجلس را نکرده بود زیرا که هنگامى که مى‏شنود پیامبر(ص) با گروهى مشغول صحبت است نباید سخن او را قطع کند.
ولى از آنجا که خداوند اهمیت فوق العاده‏اى به محبت و ملاطفت کردن با مؤمنان مستضعف حقیقت طلب مى‏دهد همین مقدار بى‏اعتنایى را در برابر این مرد مؤمن براى پیامبرش نمى‏پسندد و او را مورد عتاب قرار مى‏دهد، اینها همه از یک سو.
از سوى دیگر، اگر به این آیات از زاویه حقانیت و عظمت پیامبر(ص) نگاه کنیم، مى‏بینیم در حد یک معجزه است، چرا که رهبر بزرگ اسلام در کتاب آسمانى خود آن چنان مسئولیت براى خود ذکر مى‏کند که حتى کوچک ترین ترک اولى، یعنى بى‏اعتنایى مختصرى نسبت به یک مرد نابیناى حق طلب، را مورد عتاب خداوند مى‏بیند، این دلیل زنده‏اى است بر اینکه این کتاب آسمانى از سوى خدا است و او پیامبر(ص) صادق است، مسلماً اگر این کتاب از سوى خداوند نبود چنین محتوایى نداشت.
و عجب‏تر اینکه پیامبر(ص) طبق روایتى که در بالا آوردیم هر وقت عبداللَّه بن ام مکتوم را مى‏دید به یاد این ماجرا مى‏افتاد و او را بسیار احترام مى‏کرد.
و از سوى دیگر این آیات مى‏تواند بیانگر فرهنگ اسلام در برخورد با مستضعفان و مستکبران باشد، که چگونه مرد فقیر نابیناى مؤمنى را بر آن همه اغنیا و سران قدرتمند مشرک عرب مقدم مى‏شمرد، این به خوبى نشان مى‏دهد که اسلام حامى مستضعفان و دشمن مستکبران است.
در پایان این سخن بار دیگر تکرار مى‏کنیم که مشهور در میان مفسران گرچه شأن نزول اول است ولى باید اعتراف کرد که در خود آیه چیزى که صریحاً دلیل بر این معنى باشد که منظور پیامبر(ص) است وجود ندارد.

بیان آیات از دیدگاه علامه طباطبایی
با توجه به شأن نزول این آیات، غرض سوره، عبارتست از عتاب هر کس که ثروتمندان را بر ضعفاء و مساکین مقدم مى‏دارد.
روایاتى از طرق اهل سنت وارد شده که این آیات درباره داستان ابن ام مکتوم نابینا نازل شد، که روزى بر رسول خدا(ص) وارد شد در حالى که جمعى از مستکبرین قریش نزد آن جناب بودند و با ایشان درباره اسلام سخنان سرى داشتند، رسول خدا(ص) از آمدن ابن ام مکتوم چهره درهم کشید، و خداى تعالى او را مورد عتاب قرار داد که چرا از یک مردى تهى‏دست چهره درهم کردى؟ از طرق شیعه هم روایاتى به این معنا اشاره دارد.
ولى در بعضى دیگر از روایات شیعه آمده که مردى از بنى امیه نزد آن جناب بوده، و او از آمدن ابن ام مکتوم چهره درهم کشید، و آیات، در عتاب او نازل شد.
و به هر حال غرض سوره، عتاب هر کسى است که ثروتمندان را بر ضعفاء و مساکین از مؤمنین مقدم مى‏دارد، اهل دنیا را احترام مى‏کند و اهل آخرت را خوار مى‏شمارد، بعد از این عتاب رشته کلام به اشاره به خوارى و بى‏مقدارى انسان در خلقتش و اینکه در تدبیر امورش سراپا حاجت است و با این حال به نعمت پروردگار و تدبیر عظیم او کفران مى‏کند کشیده شده، و در آخر سخن را با ذکر قیامت و جزاء و تهدید مردم خاتمه مى‏دهد، و این سوره بدون هیچ تردیدى در مکه نازل شده است.

بی اعتنایی به نابینا و عتاب پروردگار
توجه به آنچه در شأن نزول آیات گفته شد، اجمالاً معلوم شد که به خاطر بى‏اعتنایى به نابیناى حق طلب‏، فردی شدید مورد عتاب خداوند قرار گرفت. اینک به سراغ بررسی آیات مى‏رویم. نخست مى‏فرماید:
چهره درهم کشید، و روى برتافت (عَبَسَ وَ تَوَلَّى).
از اینکه نابینایى به سراغ او آمده بود (أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى‏).
تو چه مى‏دانى شاید او در جستجوى ایمان و پاکى و تقوى باشد؟! (وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّى).
یا از شنیدن سخنان حق متذکر شود و این تذکر به حال او مفید باشد.
(أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّکْرى‏).
و اگر صددرصد پاک و با تقوى نشود لااقل از تذکر پند مى‏گیرد و بیدار مى‏شود، و این بیدارى در او اجمالاً اثر مى‏گذارد.
بنابراین فرق این آیه با آیه قبل این است که در آنجا سخن از پاکى و تقواى کامل است، و در اینجا سخن از تأثیر اجمالى تذکر، هرچند به مقام تقواى کامل نرسد، و در نتیجه آن نابیناى حق طلب از تذکرات بهره مى‏گیرد خواه بهره کامل باشد یا بهره مختصر از بعضى از مفسران نیز استفاده مى‏شود که فرق میان این دو آن است که اول اشاره به پاک شدن از معاصى است و آیه دوم اشاره به کسب طاعات و اطاعت فرمان خدا است ولى تفسیر اول صحیح‌تر به نظر مى‏رسد.
سپس این عتاب را ادامه داده، مى‏افزاید: اما آنکه خود را بى‏نیاز و غنى مى‏داند (أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى‏).
تو به او رو مى‏آورى و توجه مى‏کنى! (فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى).
و اصرار به هدایت او دارى در حالى که او گرفتار غرور ثروت، و خود خواهى است، غرورى که منشا طغیان و گردنکشى است همانگونه که در آیه ۶-۷ سوره علق آمده است (إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغى‏ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى)‏ انسان طغیان مى‏کند از اینکه خود را غنى مى‏بیند.
راغب اصفهانی، غنى و استغنى و تغنى و تغانى را به یک معنى دانسته است. نیز تصدى از ماده صدى (بر وزن فتى) و به معنى صدایى که از کوه بر مى‏گردد می داند. در فارسى آن را پژواک مى‏گویند. سپس کلمه تصدى به معنى رو به روى چیزى قرار گرفتن و توجه کامل به آن کردن به کار رفته است.
در حالى که اگر او راه تقوى را پیش نگیرد و ایمان نیاورد چیزى بر تو نیست (وَ ما عَلَیْکَ أَلَّا یَزَّکَّى).
وظیفه تو تنها ابلاغ رسالت است، خواه از آن پند گیرند یا ملال بنا بر این به خاطر اینگونه افراد نمى‏توانى نابیناى حق طلب را نادیده بگیرى، یا آزرده خاطر سازى، هر چند هدف تو هدایت این گردنکشان باشد.
بار دیگر تاکید و عتاب را از سر مى‏گیرد، و هم چنان به صورت خطاب مى‏فرماید: اما کسى که به سراغ تو مى‏آید، و تلاش براى هدایت و پاکى دارد (وَ أَمَّا مَنْ جاءَکَ یَسْعى‏).
و از خدا ترسان است (وَ هُوَ یَخْشى‏).
بدون شک مراد از خشیت در اینجا خوف از خداوند است خوفى که انسان را به دنبال تحقیق بیشتر مى‏فرستد شبیه آنچه متکلمین در مساله وجوب معرفه اللَّه به استناد دفع ضرر محتمل گفته‏اند و اینکه فخر رازى احتمال داده است منظور ترس از کفار، یا ترس از زمین خوردن به خاطر نابینایى باشد بسیار بعید است.
و همین انگیزه ترس از خداوند او را به دنبال تو فرستاده، تا حقایق بیشترى بشنود و به کار بندد، و خود را پاک و پاکیزه کند.
تو از او غافل مى‏شوى و به دیگرى مى‏پردازى (فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى).
تلهى از ماده لهو به معنى کار سرگرم کننده است و در اینجا به معنى غافل شدن و به دیگرى پرداختن، و در حقیقت نقطه مقابل تصدى است. تعبیر به انت (تو) در حقیقت اشاره به این است که مثل تویى سزاوار نیست از چنین انسان حق‏طلبى لحظه‏اى غافل شوى و به دیگرى بپردازى هرچند هدف از پرداختن به دیگران نیز هدایت آنها باشد، چرا که در محاسبه اولویت ها، اولویت از آن این گروه مستضعف پاکدل است.
بهرحال این عتاب و خطاب خواه به شخص پیامبر(ص) باشد یا غیر او بیانگر این واقعیت مهم است که اسلام و قرآن اهمیت و احترام خاصى براى پویندگان راه حق مخصوصاً از طبقات مستضعف قائل است.
و به عکس موضع‏گیرى تند و خشنى در برابر آنها که بر اثر وفور نعمت الهى، مست و مغرور شده‏اند دارد، تا آنجا که خدا راضى نمى‏شود به خاطر پرداختن به آنان کمترین رنجشى در این قشر مستضعف حق طلب پیدا شود.
دلیل آن نیز روشن است، زیرا همیشه این گروه پشتیبان مخلص اسلام و فریاد رس پیشوایان بزرگ دین در مشکلات، و ایثارگر میدان هاى نبرد و شهادت بوده‏اند، همانگونه که امیر مؤمنان على(ع) در فرمان معروف مالک اشتر مى‏فرماید: و انما عمادالدین و جماع المسلمین و العده للاعداء العامه من الامه، فلیکن صغوک لهم و میلک معهم.‏ (ستون دین، و سرمایه اجتماع مسلمین، و نیروى ذخیره در برابر دشمنان، تنها همین توده مردمند، لذا باید به سخنان آنها گوش فرا دهى و علاقه خود را به آنها معطوف دارى).
حضرت علی(ع) در عهدنامه مالک اشتر از معلولین که نابینایان روشندل بخشی از این طبقه می باشند با واژه هایی مثل «اهل زمنی» (زمین گیر)، «اهل البُوسی» (پریشان خاطر و ناراحت)، «محتاجین» (افراد نیازمند به مساعدت و کمک) تعبیر کرده است. به مالک اشتر با تأکید توصیه می فرماید که باید عدالت در مورد آنان مراعات و بخشی از اموال بیت المال به این طبقه اختصاص می یابد و به همه آنان یکسان عمل کنی و تفاوتی بین خودی و غیر خودی نیست و همه آنان قابل احترام اند.
حضرت امیر به مالک می فرماید از اینکه زمامدار هستی نباید معلولین را کوچک بشماری. نگهبانان تو نباید به آنان بی‌احترامی کنند، بلکه آنان بدون دلهره باید بتوانند با زمامدار سخن گویند. و اگر نتوانستی برخی امور آنان را برآورده سازی باید با مهربانی از آنان پوزش بخواهی.
بهرحال حضرت علی همه معلولین را سزاوار احترام عملی و اخلاقی می داند و احترام به آنان توسط مسئولین و رهبران را مهم و ضروری می شمارد.

ضرورت احترام به نابینایان
عَبَسَ وَ تَوَلَّى یعنى چهره در هم کشید و روى بگردانید.
أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى‏ این جمله علت عبوس شدن را بیان مى‏کند، و لام تعلیل در تقدیر است و تقدیر آن لان جاءه الاعمى است. وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّى أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّکْرى‏ این آیه حال از فاعل فعل عَبَسَ وَ تَوَلَّى است، و کلمه تزکى به معناى در پى پاک شدن از راه عمل صالح است. که بعد از تذکر یعنى پند پذیرى و بیدارى و پذیرفتن عقائد حقه دست مى‏دهد، چون نفع ذکرى همین است که آدمى را به تزکى دعوت مى‏کند، یعنى به ایمان و عمل صالح مى‏خواند.
و حاصل معنا این است که آن شخص چهره در هم کشید، و از آن شخص نابینا که نزدش آمده بود روى بگردانید، با اینکه او خبر نداشت آیا مرد نابینا مردى صالح بود، و با اعمال صالح ناشى از ایمان خود را پاکیزه کرده بود یا نه، شاید کرده بود، و یا آمده تا با تذکر و اتعاظش به مواعظ رسول خدا(ص) بهره‏مند شده، در نتیجه به تطهیر خود موفق گردد.
در این آیات چهارگانه عتاب شدیدى بکار رفته، و این شدت از این جهت بیشتر مى‏شود که دو آیه اول در سیاق غیبت آمده، که مى‏فهماند خدا از او روى گردانیده، رو در رو با او سخن نگفته، و دو آیه اخیر را در سیاق خطاب آورده، چون توبیخ در مخاطبه حضورى بیشتر است، و حجت و استدلال هم وقتى رو در رو گفته شود الزام ‏آورتر است، آن هم بعد از روى‏گردانى، و مخصوصا با سرکوبى خود خداوند، بدون واسطه غیر باشد.
در اینکه از آن شخص تعبیر به اعمى- کور- کرد توبیخى بیشتر استفاده مى‏شود، براى اینکه محتاجى که به انسان مراجعه مى‏کند اگر نابینا باشد و حاجتش هم حاجتى دینى باشد، و خلاصه ترس از خدا او را وادار کرده باشد که با نداشتن چشم به ما مراجعه کند، ما بیش از سایر مراجعه کنندگان باید به او توجه کنیم، و بیشتر به او روى آورده مورد عطوفتش قرار دهیم، نه اینکه چهره در هم بکشیم و روى از او برتابیم.
بعضى از مفسرین گفته‏اند: بنا بر اینکه شخص مورد عتاب رسول خدا(ص) باشد تعبیر از آن جناب به ضمیر غایب براى این بوده که به قداست ساحت آن جناب اشاره کند، و بطور کنایه بفهماند گویا آن کسى که چنین عملى کرده رسول خدا(ص) نبوده، چون مثل چنین عملى از مثل آن جناب سر نمى‏زند، و در نوبت دوم که از آن جناب به ضمیر خطاب تعبیر کرده نیز قداست ساحت آن حضرت منظور بوده، چون همیشه اقبال بعد از اعراض، اجلال و احترامى از طرف است.
و لیکن این حرف درست نیست، چون با خطاب «أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى‏ فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى …» نمى‏سازد، و توبیخ در آن از توبیخ در آیه «عَبَسَ وَ تَوَلَّى» بیشتر است، و بطور قطع هیچ ایناسى هم در آن نیست.
«أَمَّا مَنِ اسْتَغْنى‏ فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى وَ ما عَلَیْکَ أَلَّا یَزَّکَّى» کلمات غنى و استغناء و تغنى و تغانى بطورى که راغب گفته به یک معنى مى‏باشند. پس مراد از «مَنِ اسْتَغْنى»‏ کسى است که خود را توانگر نشان دهد، و ثروت خود را به رخ مردم بکشد. و لازمه این عمل این است که بخواهد از سایرین سر و گردنى بلندتر باشد، و ریاست و عظمتى در چشم مردم داشته باشد، و از پیروى حق عارش بیاید، هم چنان که در جاى دیگر فرمود: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغى‏ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى» و کلمه تصدى به معناى متعرض شدن و روى آوردن به چیزى و اهتمام در امر آن است.
در این آیه و شش آیه بعدش اشاره مفصلى است به اینکه ملاک در آن عبوس شدن و پشت کردن چه بوده، که به خاطر آن مستوجب عتاب شده، حاصل آن این است که: تو خیلى به وضع مستکبران و اعراض کنندگان از پیروى حق مى‏پردازى، و زیاد به وضع آنها اعتناء مى‏کنى، در حالى که اگر او نخواهد خود را پاک کند بر تو تکلیفى نیست، و بر عکس از وضع آن کس که خود را پاک کرده و از خدا مى‏ترسد بى‏اعتنایى مى‏کنى.
«وَ ما عَلَیْکَ أَلَّا یَزَّکَّى» بعضى از مفسرین گفته‏اند: کلمه ما نافیه است، و معنایش این است که: اگر او نخواست خود را تزکیه کند حرج و مسئولیتى بر تو نیست، تا رهایى از آن مسئولیت تو را حریص کند به مسلمان شدن او، و غفلت ورزیدن از آنهایى که قبلا به طیب خاطر مسلمان شده‏اند.
کلمه ما استفهام انکارى است، و به آیه چنین معنا مى‏دهد:
چه چیز و چه مسئولیت و ضررى متوجه تو مى‏شود اگر او نخواهد خود را از کفر و فجور پاک کند؟ تو یک رسول بیشتر نیستى، و جز ابلاغ رسالت مسئولیتى ندارى.
بعضى دیگر گفته‏اند: کلمه ما به معناى لاى نافیه است، و معنایش این است که: از عدم تزکیه او از کفر و فجور، باکى به خود راه نمى‏دهى، و این معنا با سیاق عتابى که قبل از این آیه و قبل از قبل این آیه بود سازگارتر است.
«وَ أَمَّا مَنْ جاءَکَ یَسْعى‏ وَ هُوَ یَخْشى‏ فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى» کلمه سعى به معناى سرعت در دویدن است، پس معناى آیه به حسب آنچه مقام دست مى‏دهد این است که: آن کس که به شتاب نزدت مى‏آید تا بوسیله معارف دین و مواعظى که از تو مى‏شنود خود را پاک کند، «وَ هُوَ یَخْشى»‏ در حالى که از خدا مى‏ترسد، و خشیت خود آیت و نشانه آن است که او بوسیله قرآن متذکر شده است، هم چنان که فرمود: «ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏ إِلَّا تَذْکِرَهً لِمَنْ یَخْشى‏»، و نیز فرموده: «سَیَذَّکَّرُ مَنْ یَخْشى‏» .
«فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى» اصل کلمه تلهى، تتلهى بوده، یعنى خود را بکار دیگر مى‏زنى، و از چنین مردى که آمده که به راستى خود را اصلاح کند غافل مى‏مانى، و اگر ضمیر انت را در این آیه و در آیه «فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى» و ضمیر «له» و «عنه» را در آن دو مقدم بر فعل آورده، همه براى تاکید در عتاب و تنبیه است.
«کَلَّا إِنَّها تَذْکِرَهٌ فَمَنْ شاءَ ذَکَرَهُ» کلمه «کلا» باز داشتن از همان عملى است که به خاطر آن عتابش فرمود یعنى عبوس کردن قیافه و روى‏گردانى از کسى که از خدا مى‏ترسد، و مشغول شدن و پرداختن به کسى است که خود را بى‏نیاز مى‏داند.
و ضمیر در جمله «إِنَّها تَذْکِرَهٌ» به آیات قرآنى و یا به قرآن بر مى‏گردد، و اگر آن را مؤنث آورده براى این بود که خبر آن تذکره مؤنث بوده، و معناى آن این است که: آیات قرآنى- و یا قرآن- تذکره است، یعنى موعظه‏اى است که هر پند پذیرى از آن متعظ مى‏شود، و یا تذکر دهنده‏اى است که اعتقاد حق و عمل حق را تذکر مى‏دهد.
«فَمَنْ شاءَ ذَکَرَهُ» این قسمت، جمله‏اى معترضه است، و ضمیر به قرآن و یا آنچه که‏ قرآن تذکر مى‏دهد بر مى‏گردد، و معنایش این است که: هرکس خواست مى‏تواند بیاد قرآن و یا معارفى که قرآن تذکر مى‏دهد بوده باشد، و قرآن این را تذکر مى‏دهد که مردم بدانچه فطرت به سوى آن هدایت مى‏کند منتقل شوند، و آن، عقائد و اعمال حقه‏اى است که در لوح فطرت محفوظ است.
و در اینکه تعبیر فرمود به «فَمَنْ شاءَ ذَکَرَهُ» اشاره است به اینکه در دعوت قرآن به تذکر، هیچ اکراه و اجبارى نیست، و داعى اسلام که این دعوت را مى‏کند براى این نیست که نفعى عاید خودش شود، تنها و تنها نفع آن عاید خود متذکر مى‏شود، حال اختیار با خود او است.
مقصود از اینکه درباره قرآن فرمود: «فِی صُحُفٍ مُکَرَّمَهٍ …»
«فِی صُحُفٍ مُکَرَّمَهٍ مَرْفُوعَهٍ مُطَهَّرَهٍ» در مجمع البیان گفته: کلمه صحف جمع صحیفه است، و عرب هر چیزى را که در آن مطلبى نوشته شده باشد صحیفه مى‏نامد، هم چنان که آن کتاب را می نامد، حال اینکه ورقه، کاغذ و یا چیز دیگرى باشد.
و جمله فى صحف خبرى است بعد از خبر براى کلمه آن، و ظاهر آن این است که: قرآن به دست ملائکه در صحفى متعدد نوشته شده بوده. و این ظاهر، سخن آن مفسر را که گفته: مراد از صحف لوح محفوظ است، ضعیف مى‏سازد، چون در کلام خداى تعالى در هیچ موردى از لوح محفوظ به صیغه جمع از قبیل صحف و کتب و الواح تعبیر نشده. نظیر این قول در بى‏اعتبارى سخن آن مفسر دیگر است که گفته: مراد از صحف، کتب انبیاى گذشته است. چون این معنا با تعبیر «بِأَیْدِی سَفَرَهٍ …» نمى‏سازد، زیرا ظاهر این تعبیر این است که صفت صحف باشد.
مکرمه یعنى معظم، مَرْفُوعَهٍ یعنى رفیع القدر نزد خدا، مُطَهَّرَهٍ یعنى پاکیزه از قذارت باطل و سخن بیهوده و شک و تناقض، هم چنان که در جاى دیگر فرمود: «لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ»، نیز در اینکه مشتمل بر سخن بیهوده نیست فرموده: «إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ»، در اینکه مشتمل بر مطلب مورد شکى نیست، فرموده:
«ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ». در اینکه مشتمل بر مطالب متناقض نیست فرموده: «وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً».
اشاره به اینکه ملائکه‏اى مخصوص، سفراى وحى و- تحت امر جبرئیل- متصدى حمل و ابلاغ آن به پیامبران بوده‏اند.
«بِأَیْدِی سَفَرَهٍ کِرامٍ بَرَرَهٍ» این دو جمله دو صفت بعد از صفت هستند براى صحف، و کلمه سفره جمع سفیر است، و سفیر به معناى رسول است، و کلمه کرام صفت آن رسولان است، به اعتبار ذاتشان و برره صفت ایشان است به اعتبار عملشان، مى‏فرماید: ذاتاً افرادى بزرگوارند، و از نظر عمل داراى احسانند.
و معناى این چند آیه این است که: قرآن تذکره‏اى است که در صحف متعددى نوشته شده بود صحفى معظم و رفیع القدر، و پاکیزه از هر پلیدى و از هر باطل و لغو و شک و تناقض، و به دست سفیرانى نوشته شده که ذاتاً نزد پروردگارشان بزرگوار، و در عمل هم نیکوکارند.
و از این آیات بر مى‏آید که براى وحى، ملائکه مخصوصى است، که متصدى حمل صحف آن و نیز رساندن آن به پیامبرانند، پس مى‏توان گفت این ملائکه اعوان و یاران جبرئیلند، و تحت أمر او کار مى‏کنند، و اگر نسبت القاى وحى را به ایشان داده، منافات ندارد با اینکه در جاى دیگر آن را به جبرئیل نسبت دهد، و بفرماید: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلى‏ قَلْبِکَ». در جاى دیگر در تعریف جبرئیل بفرماید: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ ذِی قُوَّهٍ عِنْدَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ مُطاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ» ، بلکه همین آیه مؤید مطلب ما است، که مى‏فرماید دستوراتش مطاع است، معلوم مى‏شود جبرئیل براى رساندن وحى به انبیاء، کارکنانى از ملائکه تحت فرمان دارد، پس وحى رساندن آن ملائکه هم وحى رساندن جبرئیل است، هم چنان که عمل جبرئیل و اعوانش روى هم فعل خداى تعالى نیز هست، و این انتساب وحى به چند مقام نظیر مساله توفى و قبض ارواح است، که یک جا به اعوان ملک الموت نسبت داده، و یک جا به خود او، و یک جا به خود خداى تعالى که بحث آن مکرر گذشت.
ولى بعضى از مفسرین گفته‏اند: مراد از کلمه سفره نویسندگان از ملائکه‏اند. لیکن، معنایى که گذشت روشن‏تر است. بعضى دیگر گفته‏اند: قاریان قرآنند، که آن را مى‏نویسند و مى‏خوانند، که خواننده محترم به نادرستى آن واقف است.

دیدگاه معصومین﴿ع﴾
رسول اکرم(ص) و پس از او ائمه(ع) اولین مفسرین آیات قرآن بوده اند. در این زمینه یعنی رعایت احترام به نابینا نیز در روایات نکاتی آمده است. این احادیث حاکى از اعراض پیامبر(ص) از ابن ام مکتوم و نزول آیات: «عَبَسَ وَ تَوَلَّى» است.
در تفسیر مجمع البیان آمده، که این آیات درباره عبداللَّه ابن ام مکتوم فرزند شریح بن مالک بن ربیعه فهرى یکى از بنى عامر بن لوى نازل شده است.
و جریان چنین بوده که: وى روزى بر رسول خدا(ص) وارد شد، در حالى که آن جناب با عتبه بن ربیعه و ابوجهل بن هشام و عباس بن عبدالمطلب و ابى و امیه بن خلف جلسه کرده بود، و ایشان را به دین توحید دعوت مى‏کرد، به امید اینکه اسلام بیاورند، ابن ام مکتوم عرضه داشت: یا رسول اللَّه(ص) از قرآن برایم بخوان تا حفظ کنم، و (چون نابینا بود) مکرر آن جناب را صدا مى‏زد، و متوجه نبود که آن جناب با آن چند نفر مشغول صحبت است، و تکرار او باعث شد که کراهت و ناراحتى در سیماى آن جناب هویدا گردید، چون ابن ام مکتوم مرتب کلام آن جناب را قطع مى‏کرد، و رسول خدا(ص) در دل خود فکر مى‏کرد که حالا این چند نفر که از بزرگان قریشند، مى‏گویند پیروان او همه از قبیل ابن ام مکتوم یا کورند و یا برده‏اند، لذا از او روى بگردانید، و رو به آن صنادید کرد، در اینجا بود که این آیات در عتاب و سرزنش آن جناب نازل شد.
و از آن به بعد رسول خدا(ص) همواره ابن ام مکتوم را احترام مى‏کرد، هر وقت به او بر مى‏خورد مى‏فرمود: مرحبا به کسى که خداى تعالى به خاطر او مرا عتاب فرمود، و آن گاه مى‏پرسید: آیا کار و حاجتى دارى؟ و دو نوبت او را در مدینه جانشین خود کرد و خود به جنگ رفت.
سیوطى در تفسیر الدر المنثور این قصه را از عایشه و انس و ابن عباس – البته با مختصر اختلافى- نقل کرده، و آنچه صاحب مجمع البیان نقل کرده خلاصه‏اى از آن روایات‏ مختلف است.
بیان اینکه آیات عتاب به روشنى متوجه پیامبر(ص) نیست و نزول آن در مورد روى گرداندن آن حضرت از ابن ام مکتوم از جهات مختلف مخدوش و مردود است‏.
لیکن آیات سوره مورد بحث دلالت روشنى ندارد بر اینکه مراد از شخص مورد عتاب رسول خدا(ص) است، بلکه صرفاً خبرى مى‏دهد و انگشت روى صاحب خبر نمى‏گذارد، از این بالاتر اینکه در این آیات شواهدى هست که دلالت دارد بر اینکه منظور، غیر رسول خدا(ص) است، چون همه مى‏دانیم که صفت عبوس از صفات رسول خدا(ص) نبوده، و آن جناب حتى با کفار عبوس نمى‏کرده، تا چه رسد به مؤمنین رشد یافته، از این که بگذریم اشکال سید مرتضى رحمه اللَّه علیه بر این روایات وارد است، که مى‏گوید اصولاً از اخلاق رسول خدا(ص) نبوده، و در طول حیات شریفش سابقه نداشته که دل اغنیاء را به دست آورد و از فقراء رو بگرداند.
و با اینکه خود خداى تعالى خلق آن جناب را عظیم شمرده، و قبل از نزول سوره مورد بحث، در سوره نون که به اتفاق روایات وارده در ترتیب نزول سوره‏هاى قرآن، بعد از سوره «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ» نازل شده فرموده: «وَ إِنَّکَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ»، چطور تصور دارد که در اول بعثتش خلقى عظیم (آن هم بطور مطلق) داشته باشد، و خداى تعالى به این صفت او را بطور مطلق بستاید، بعداً برگردد و بخاطر پاره‏اى اعمال خلقى، او را مذمت کند، و چنین خلق نکوهیده‏اى را به او نسبت دهد که تو به اغنیاء متمایل هستى، هرچند کافر باشند، و براى به دست آوردن دل آنان از فقراء روى مى‏گردانى، هرچند که مؤمن و رشد یافته باشند؟
علاوه بر همه اینها مگر خداى تعالى در یکى از سوره‏هاى مکى یعنى در سوره شعراء به آن جناب نفرموده بود: «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ» ، و اتفاقاً این آیه در سیاق آیه «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» است، که در اوائل دعوت نازل شده.
از این هم که بگذریم مگر به آن جناب نفرموده بود: «لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلى‏ ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ وَ لا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ» ، پس چطور ممکن است در سوره حجر که در اول دعوت علنى اسلام نازل شده به آن جناب دستور دهد اعتنایى به زرق و برق‏ زندگى دنیاداران نکند، و در عوض در مقابل مؤمنین تواضع کند، و در همین سوره و در همین سیاق او را مامور سازد که از مشرکین اعراض کند، و بفرماید: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ» آن وقت خبر دهد که آن جناب به جاى اعراض از مشرکین، از مؤمنین اعراض نموده، و به جاى تواضع در برابر مؤمنین در برابر مشرکین تواضع کرده است! علاوه بر این زشتى عمل مذکور چیزى است که عقل به زشتى آن حکم مى‏کند، و هر عاقلى از آن متنفر است، تا چه رسد به خاتم انبیاء(ص)، و چنین قبیح عقلى احتیاج به نهى لفظى ندارد، چون هر عاقلى تشخیص مى‏دهد که دارایى و ثروت به هیچ وجه ملاک فضیلت نیست، و ترجیح دادن جانب یک ثروتمند بخاطر ثروتش بر جانب فقیر، و دل او را به دست آوردن، و به این رو ترش کردن رفتارى زشت و ناستوده است.
با در نظر گرفتن این اشکالها جواب از گفتار بعضى از مفسرین روشن مى‏شود که گفته‏اند: خداى تعالى آن جناب را از این رفتار نهى نکرده مگر در این مورد، پس این کار معصیت نبوده مگر بعد از نهى اما قبل از آن، آن جناب مى‏توانسته چنین رفتارى داشته باشد.
وجه نادرستى این سخن این است که: اولاً به چه دلیل آن جناب نهى نشده مگر در آن هنگام، نه بعدش و نه قبلش؟ و ثانیاً گفتیم این رفتار به حکم عقل ناستوده است، و صدورش از شخصى کریم الخلق که خدایش قبلا او را به خلق عظیم ستوده محال است، آن هم با بیانى مطلق و بدون قید وى را ستوده و فرموده: «وَ إِنَّکَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ»، علاوه بر این کلمه خلق به معناى ملکه راسخه در دل است، و کسى که داراى چنین ملکه‏اى است عملى منافى با آن انجام نمى‏دهد.
روایتى دیگر حاکى از نزول آیات عتاب در مورد مردى از بنى امیه‏ و در مجمع البیان، از امام صادق(ع) روایت آورده که فرموده است این آیات درباره مردى از بنى امیه نازل شده که در حضور رسول خدا(ص) نشسته بود، ابن ام مکتوم آمد، مرد اموى وقتى او را دید قیافه‏اش را در هم کشید، و او را کثیف پنداشته، دامن خود را از او جمع کرد، و چهره خود را عبوس نموده رویش را از او گردانید، و خداى تعالى داستانش را در این آیات حکایت نموده عملش را توبیخ نمود.
و نیز در مجمع البیان است که از امام صادق(ع) روایت شده که فرموده:
رسول خدا(ص) هر وقت ابن ام مکتوم را ملاقات مى‏کرد مى‏فرمود:
مرحبا مرحبا، به خدا سوگند خداى تعالى ابدا مرا در مورد تو عتاب نخواهد کرد، و این سخن را از در لطف به او مى‏گفت، و او از این همه لطف شرمنده مى‏شد، «حتى کان یکف النبى(ص) مما یفعل به» حتى بسیار مى‏شد که به همین خاطر از آمدن به خدمت آن جناب خوددارى مى‏کرد.
اشکالى که به این حدیث وارد است همان اشکالى است که به حدیث قبل وارد بود، و معناى اینکه فرمود: «حتى انه کان یکف …» این است که: ابن ام مکتوم از حضور در نزد آن جناب خوددارى مى‏کرد، چون آن حضرت این سخن را بسیار مى‏گفت، و او سخت شرمنده مى‏شد و خجالت مى‏کشید.

نتیجه‌ گیری
چند درس مهم از این آیات می توان دریافت نمود:
۱٫ اولین و مهم ترین درس اینکه، رهبران اجتماعی و هر شخص در هر پست و مقامی هست، هرچند رسول اکرم(ص) به عنوان پیامبر اولوالعزم و خاتم انبیاء باشد، باید به اقشار محروم و فقیر به ویژه معلولین احترام بگذارند.
۲٫ اگر مشاهده شود شخصی به معلولین بی احترامی می کند و عملأ یا قولأ می خواهد آنان را خوار نماید، باید با عتاب و به شدت با او بر خورد شود تا متوجه کار اشتباه خود شود. متأسفانه در جامعه ما وقتی مثلأ نابینایی در جمعی حاضر می‌شود یا از محل پر ازدحامی عبور می کند، اغلب تلاش می‌کنند او را مضحکه قرار داده و رفتار او را دستاویزی برای تمسخر و خنده قرار دهند. مهم تر اینکه مشاهده نشده کسی یا کسانی این رفتار جمع را نقد کنند و با عتاب به جمع حاضر بگویند این کار شما خطاست.
۳٫ خداوند در این آیات، جنبه ها و ویژگی ها مثبت فرد نابینا را ذکر می کند و می فرماید این فرد نابینا، تقوی و تذکار دارد. از مواردی که جمع حاضر منفی می پنداشته اند؛ مثل ورود سر زده نابینا به جمع و بیان درخواست های مکرر و همین رفتارها موجب وهن و تحقیر او شده، در قرآن یادی نمی شود مثل اینکه این رفتارهای نابینا اهمیتی ندارد مهم تقوی و تزکیه و متذکر بودن است.
۴٫ این آیات مسئولیت رهبران و مدیران جامعه اسلامی را مشخص می کند و مسئولیت سامان دهی به جو و فضای جامعه را بر عهده آنان می گذارد. اینان باید برنامه های تکریمی برای معلولین داشته باشند و علاوه بر آنان جامعه را توجیه کنند تا رفتار تحقیرآمیز با آنان نداشته باشند.
۵٫ قرآن با تأکید و تصریح می فرماید ارزش های مقبول، ثروت، مکنت و منزلت و مقام اجتماعی نیست. نابینای متعلق به طبقه فقیر جامعه چون تقوی و تزکیه دارد برتر از ثروتمندان و سرمایه دارانی است که این ویژگی ها را ندارند.
۶٫ مدیران جامعه به جای تمایل به اغنیاء کنز اندوزان باید متوجه مردم بی نوا و محتاج باشند.
۷٫ نقص عضو و معلولیت نباید موجب تحقیر شود، بلکه معلول متقی و مزکی برترین فرد جامعه است.
۸٫ غفلت مسئولین از معلولین فقیر ولی خدا ترس پذیرفته نیست و مدیران جامعه باید از این قشر مطلع باشند و به مشکلات آنان رسیدگی نمایند.

دانلود فایل PDF کتاب
مراکز و کتابخانه های ویژه معلولین، همچنین افراد دارای معلولیت جهت دریافت رایگان نسخه کاغذی و چاپی یا نسخه صوتی و گویا آن می توانند با دفتر فرهنگ معلولین مکاتبه نمایند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *