پاهای من، دستهای تو

handداخل اتومبیلم نشسته بودم و ابتدا و انتهای کوچه ی تاریک را زیر نظر داشتم. شب، آرام و تاریک بود و کوچه خلوت خلوت، بی هیچ رفت و آمدی. خسته شده بودم، شاید از انتظار و شاید هم از ناتوانی خودم.
بالابری که ویلچرم را بروی سقف اتومبیلم منتقل میکرد خراب شده بود و بناچار هنگام بازگشت از محل کارم ، ویلچر توسط یکی ازهمکارانم در صندوق عقب اتومبیل گذاشته شده بود و حالا که به منزل رسیده بودم کسی را نمی یافتم تا برای بیرون آوردن ویلچر از او کمک بخواهم. در آن ساعتهای آخر شب نه رهگذری از آنجا عبور میکرد و نه هیچ یک از همسایه ها بیرون می آمدند. خسته بودم. چشمهایم را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم تا کمی آرام بگیرم.
چند لحظه بعد که چشمهایم را باز کردم در دل شب و لابلای تاریک و روشنهای نور کمرنگی که از پنجره ی خانه ها به تن کوچه می ریخت سایه ای را دیدم که در ابتدای کوچه، آرام و با تأنی به سوی من قدم بر می داشت. لبخندی بروی لبهایم ظاهر شد. عابر نزدیک و نزدیکتر می شد و من توانستم تشخیص بدهم که وی دختری جوان و باریک اندام است. به کنار اتومبیلم که رسید سرم را بیرون بردم و سلام کردم و او که انگار انتظار کسی را در آنجا نداشت کمی جا خورد و ایستاد. من که متوجه هراسش شده بودم بلافاصله گفتم: ببخشید، معذرت میخوام، من نمیتونم راه برم، ویلچرم توی صندوق عقب ماشینه و من قادر نیستم درش بیارم. می خواستم اگه ممکنه زحمت بکشید و ویلچرو به من برسونید.
دختر بی حرکت مانده بود و نگاهش را مستقیم به من دوخته بود. سکوت برقرار شده بود و من که حس میکردم شاید متوجه حرفهای من نشده باشد دوباره گفتم: عرض کردم من قادر به راه رفتن نیستم، معلولیت دارم و نمی تونم……..
دختر جوان حرفم را قطع کرد و با لحنی آرام و محجوب گفت: بله، شنیدم شما چی گفتید، اما من………
و حرفش را ادامه نداد. گفتم: ویلچرم خیلی سبکه، اصلا سنگین نیست که باعث زحمتتون بشه.
دختر جوان باز هم نگاهم کرد وحرفی نزد. چند لحظه سکوت کردم دوباره ادامه دادم: نمی خواین کمک کنین؟
دختر جوان گفت: خیلی دوست دارم کمکتون کنم ولی……..
و باز هم سکوت کرد. دلم می خواست فریاد بزنم. فریاد بزنم واز بی تفاوتی اش گلایه کنم. فریاد بزنم واز اینهمه بی خیالی شکایت کنم. اما قبل از هر گله و شکایتی متوجه چیزی شدم که همه ی وجودم را لرزاند و غوغایی در دلم بپا کرد. در نور اندک کوچه و در فضای سیاه شب، آستینهای لباس دختر جوان را دیدم که خالی از دست بود……..
نکاهم را از آستینهای خالی از دست او گرفتم و بی آنکه دوباره به چهره ی ساده اش نگاه کنم به نقطه ای تاریک در میانه ی کوچه چشم دوختم و بخوبی می دانستم که دختر جوان هم به نقطه ی تاریک دیگری در دل شب چشم دوخته. سکوت بلند ترین و رسا ترین فریاد در بین ما بود.
و حال مدتهاست که من دستهای او می باشم و او پاهای من است و هر دو در یک مسیر واحد و در یک زندگی مشترک، چشم به افق آینده داریم.
آینده ای که بدون هیچ نقطه ای از تاریکی و ابهام، همچون خورشیدی تابناک و روشن در پیش روی ما می درخشد.
(سید بهنام طباطبایی/تهران/زمستان۹۲)

منبع: وبلاگ شخصی سید بهنام طباطبایی، ۸ دی ۱۳۹۲

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *