پای رفتن ندارم، هنرمندم اهل پروازم

من هم شهروند همين شهرم، نگاهت را کمی پايين بياور همين جا درست پيش رويت، آری معلولم و به ناچار روی ويلچر نشسته ام و پای رفتن ندارم، اما هستم و روحی دارم لطيف و دلی چون کوه استوار و پر از اميد و مهربانی. دلگير نشو و برايم دلسوزی نکن، من ترحمت را نمی خواهم، فهم و درکت را می خواهم، زيرا اگر به خواست او که زندگی بخش است، جسمم معلول است اما در مقابل سرشارم کرده از حس زندگی و مرا توانايی های ديگر بخشيده است. همشهری مرا دست کم نگير، شايد چشم سرم بی نور است و از ديدن زيبايی های دنيا محروم، اما چشم دلم روشن است و آنچه را که شما با چشم سر نمی بينيد من با چشم دل می بينم، آری معلولم ولی هستم، ترحم نمی خواهم حقم را می خواهم، می خواهم که مرا هم ببينيد و راهی را برای حضورم در کنار خود در جامعه باز کنيد تا هنرم، خلاقيتم، تلاشم، تخصصم و اميدم را به شما نشان دهم، من و امثال من هيچ توقعی به جز مهيا کردن و باز کردن راه برای حضورمان در جامعه از شما و مسئولان نداريم.
اگر مرا باور نداريد با من بياييد تا هنرم و اميدم را نشانتان بدهم، درست است که معلولم اما هنرم و ساير توانايی هايم در بسياری از نمايشگاه ها و يا حتی در گوشه ای از خانه شما، نوازشگر چشمان بينای شماست بياييد و با ارج نهادن و درک شرايطم به دور از ترحم راه را برای حضور همراه با استقلالم در جامعه باز کنيد زيرا من هم عضوی از جامعه با توانايی های خاص خودم هستم، باور نداريد به نمايشگاه هنرهايمان بياييد تا ببينيد اگر پای رفتن و چشم بينا ندارم اما هنرمندم و سرشار از غرور و حس زندگی.

منبع: سایت شمعدانی؛ سایت بال پرواز، 4 اسفند 1392

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *