سفرنامه آسمانِ آسمان

malol-mashhad--haramبه جای صدای “چاووشی خوانی” این بار صدای خوردن عصا و ویلچر را به هم می شنوی. ساعت نه و نیم صبح ۲۶ اردیبهشت است. زائرانی را می بینی که سوار اتوبوس می شوند. زائرانی که از همین حالا باید به آنها زیارت قبول بگویی. آقا همین که یک نفر را دعوت کند یعنی آن فرد به زیارت رفته است. و اینان دعوت شدگانند. با کمی تاخیر اتوبوس حرکت می کند. در اتوبوس صدای خنده را می شنوی. همه شاد هستند.
مهمانی رفتن، همیشه باعث شادی است. اعلام می شود به بهترین سفرنامه جایزه داده می شود. بحث اتوبوس همین سفرنامه است. خدا را چه دیدی شاید خسی در میقات دیگری خلق شد و البته نامش را می شود گذاشت خسی در آسمان.
همه به ساعت شان نگاه می کنند. نکند از پرواز جا بمانیم! نه. امکان ندارد. مگر می شود آقا کسی را به مهمانی دعوت کند و مهمان جا بماند؟!
به فرودگاه که می رسی صحنه جالبی می بینی. معلولانی که با عصا و ویلچر به سمت گیت پرواز می دوند! ماموران فرودگاه به خوبی به معلولان کمک می کنند. ماموری به نام مصطفی می گوید در حرم آقا مرا فراموش نکنید و شاید همان محبتی که در چشمانش موج می زند باعث می شود که در حرم اولین نفری که به یادت بیفتد مصطفی باشد . بالاخره سوار هواپیما می شوی. از قبل می دانستی که توپولوف نیست. پس احتمالا سالم رسیدنت افزایش می یابد!
مهماندار با زبان اشاره توضیحاتی می دهد که مثلا اگر با مشکلی تنفسی روبرو شدید فلان کار را بکنید و اگر، اگر…
مرتب از مشکلات می گوید. نمی دانم چرا نمی گوید وقتی مشکلی پیش نیامد و سالم فرود آمدید خدا رو شکر کنید!
هواپیما پرواز می کند. و چقدر آسمان و سفیدی. چقدر خدا. در ابرها فقط می توانی به خدا فکر کنی. آرامشی آبی و سفید رنگ، قلبت را فرا می گیرد. کاش آن چندین و چند هواپیما نمی افتاد تا همگان در این لحظات فقط به آسمان فکر کنند نه افتادن!
آسمان مشهد
به آسمان مشهد می رسی. آسمانِ آسمان. صدای خوش آمد را می شنوی. و بعد از آن انگار ترجمه همان را به انگلیسی. البته اگر همسفر کناریت خارجی باشد احتمالا خودت باید با انگلیسی دست و پا شکسته ات برایش توضیح بدهی که چه می شنود. چرا که صدایی که می شنوی گنگ و مبهم است.
گنبد حرم آقا را که می بینی دلت می لرزد. از دور برایش خط و نشان می کشی که می آیم و همه حرف هایم را به تو می گویم. می آیم و از تو گلایه می کنم. شاید دلیل غصه هایم هم تو نباشی، اما می خواهم بگویم. می خواستی امام رضا نشوی!
هواپیما می نشیند. شکر. مسافران پیاده می شوند. ساعتی بعد همه در لابی هتل هستند. اتاق ها تقسیم می شود و همه به اتاق هایشان می روند.
همزیستی مسالمت آمیز ویلچر و عصا + چادر ؟؟!!
نزدیک های اذان مغرب است که مسافران گروه گروه به حرم می روند. عشق، عشق که می گویند همین جاست. نگاهی به گنبد طلایی می اندازی و سکوت می کنی. گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم… این بار من آمده ام و چه بگویم که غم ها از دل می رود.
درقسمت ورودی بازرسی صحنه های جالبی می بینی!! از ورود خانم هایی با حجاب کامل اما با مانتو ممانعت می کنند! و نتیجه کار عجیب است! خانمی با دو عصا، دو دست، و چادری که هر چند متر باید دوباره سرش کند! و خانمی که در وسط حیاط مانده است؛ نمی داند چادرش را بگیرد یا ویلچر را حرکت بدهد!
با خودت می گویی امام رضایی که من می شناسم آن قدرها هم سختگیر نیست!
حرم است و کلی گلایه. کلی بغض های نشکسته. چپ و راست با آقا دعوا می کنی و او فقط با لبخندی نگاهت می کند. و موقع رفتن می گویی: «حقته! حالا وجدان درد بگیر! می خواستی امام رضا نشی!»
و البته هم خودت و هم آقا می دانید که این تنها بهانه ای است برای اشک ریختن.
و این مسیر حرم و هتل و هتل و حرم را چندین بار در سه روز طی می کنی.
واقعا باید برگردیم؟؟
روز دوم کمی مهربان هستی . حرف رفاقتت را با آقا می زنی و روز سوم روز غم است. باید از اینجا بروی. چقدر غمناک. تازه با آقا آشتی کرده ای. اما…
آخرین سفارش ها را به آقا می کنی و به سمت فرودگاه حرکت می کنی.

منبع: مرتضی رویتوند، وب سایت کانون معلولین توانا، ۴/۰۱/۱۳۹۲

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *