جولیا آن الیور (سمیعی)

دورانی کوتاه و به یاد ماندنی با خانم جولیا آن الیور (سمیعی)

رضاقلی شهیدی – گزارشگر: شیدا شهیدی

shahidi09اینجانب در اواسط ۱۳۵۰ به عنوان مترجم و رابط ناشنوایان در مرکز توانبخشی واقع در خیابان حافظ مشغول به کار بودم که دفتر آن بعد از تاسیس سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران ، به خیابان صبا انتقال یافت.
خانم جولیا سمیعی چون علاقه داشت با ناشنوایان ارتباط برقرار کند ، ثمینه خانم مرا به عنوان همکار و مشاور ناشنوایان، به ایشان معرفی کرد.
بدین ترتیب، روابط دوستی صمیمانه میان خانم سمیعی و اینجانب شروع شد.
خانم سمیعی شخصاً خیلی کنجکاو بود و سوالات مختلف در مورد ناشنوایان را با من در میان می گذاشت تا اینکه کم کم با مشکلات ناشنوایان کشورمان به خوبی آشنا می شد و کاملا” همه ما ناشنوایان را خوب درک می کرد.
در آن زمان، همه ما از زبان اشاره فارسی عامیانه (طبیعی) استفاده می کردیم که از داشتن هر گونه ضوابطی همانند گرامر تدوین شده ، محروم بود لذا در صحنه های بین المللی رسماً شناخته شده نبود.
از این رو، خانم سمیعی پیشنهاد داد که زبان اشاره آمریکایی که کتابهای زیادی در مورد آن چاپ شده و زیاد شناخته شده بود ، به ایران راه یابد تا مورد استفاده ناشنوایان ایران قرار گیرد با اُمید اینکه جایگزین زبان اشاره فارسی عامیانه (طبیعی) گردد.
برای این منظور ، خانم سمیعی کلاس آموزش زبان اشاره آمریکایی را در مدرسه باغچه بان بر پا کرد و چند معلم آمریکایی را برای تدریس زبان اشاره آمریکایی به دانش آموزان ناشنوا دعوت کرد. یکی از آنها ، خانم آلیس برچ Alice Burchبود که زبان اشاره آمریکایی را به دختر بزرگم ” شبنم ” یاد داد.
جولیا سمیعی همچنین کلاس جداگانه ای را برای بزرگسالان ناشنوا و چندی از معلمان ناشنوا تشکیل داد و مرا برای یادگرفتن زبان اشاره آمریکایی به آن کلاس دعوت کرد.
اینجانب با آرامش و خونسردی چند بار سر کلاس شرکت کردم. بعد از چند جلسه ، خانم سمیعی و معلم آمریکایی بالاخره متوجه شدند که من تمایلی به یاد گرفتن زبان اشاره آمریکایی را ندارم.
در آن لحظه، خانم سمیعی رو به معلم آمریکایی کرد و گفت: آقای شهیدی بسیار فهمیده و با ادب است. چون بدون استفاده از هرگونه اعتراض و دعوا، به ما فهماند که از هدف ما راضی نیست.
اینجانب در پاسخ، به خانم سمیعی گفتم: ما خودمان اشارات فارسی داریم لذا می شود با کمک اینگونه اشارات ، زبان اشاره فارسی را ایجاد کرد. پس من برای چه زبان اشاره کشور دیگری را یاد بگیرم؟
خانم سمیعی از حرفم خوشش آمد و به من حق داد.
من در همان روز به ایشان پیشنهاد دادم که همه ما باهم فرهنگ زبان اشاره فارسی را درست کنیم که خیلی خوشحال شد و به من گفت: پیشنهادت خیلی خوب است.
خانم سمیعی همیشه به نظراتم احترام می گذاشت و از راهنمایی ام خیلی استفاده می کرد.
بعداز مدتی تبادل نظر و مشورت و بررسی ، بالاخره ثمینه خانم یکی از اتاقهای مدرسه باغچه بان را برای شروع فعالیت گروه پژوهشی زبان اشاره فارسی ، در اختیار ما گذاشت.
بدینوسیله اینجانب برای کار در این گروه پژوهشی ، چهار روز در هفته به مدرسه باغچه بان می رفتم و دو روز در هفته هم به سازمان ملی رفاه ناشنوایان سری می زدم.
مریم رستمی به عنوان اولین نفر وارد گروه پژوهشی زبان اشاره فارسی شد. چون پدر و مادر مریم رستمی ، ناشنوا بودند. بنابر این او با به کارگیری اشارات آشنا بود و آن را خوب بلد بود. من مریم رستمی را به خانم سمیعی معرفی کردم که پیشنهاد مرا پذیرفت.
سپس کامران رحیمی کار با گروه پژوهشی زبان اشاره فارسی را شروع کرد البته بعدها از آن گروه بیرون آمد و بیشتر به شغل معلمی و تدریس به شاگردان ناشنوای مدرسه باغچه بان پرداخت.
ما در سال ۱۳۵۳ شمسی ، محسن لوح موسوی را برای یک روز در هفته به همکاری با گروه پژوهشی زبان اشاره فارسی دعوت کردیم که به مرور زمان ، تعداد روزهای حضورش در جلسات ما بیشتر شد تا اینکه سرانجام در سال ۱۳۵۵ شمسی ، محسن لوح موسوی از مرکز آموزش حرفه ای ناشنوایان به گروه پژوهشی زبان اشاره فارسی انتقال یافت.
من هر هفته دو یا سه روز برای تدریس و آموزش زبان اشاره فارسی به جاهای مختلف می رفتم که بعضی وقتها ، خانم سمیعی با من همراهی می کرد.
من به خوبی یادم می آید که یک روز از من خواستند برای آموزش زبان اشاره فارسی به دانشجویان شنوایی سنجی (ادیومتری) ، به بیمارستان لقمان الدوله بروم و در آنجا ، با ایران بهادری و فاطمه آقا محمد آشنا شدم که نسبت به بقیه دانشجویان باهوش تر بودند و علاقه زیادی به یادگیری زبان اشاره فارسی را از خودشان نشان می دادند. لذا من بعد از چند جلسه تدریس ، هر دو تا را به خانم سمیعی معرفی کردم که پیشنهاد مرا قبول کرد.
بدین ترتیب ، ایران بهادری و فاطمه آقا محمد در اواخر ۱۳۵۳ شمسی ، وارد گروه ما شدند. رضا محمودی هم در سال ۱۳۵۶ شمسی ، به گروه پژوهشی زبان اشاره فارسی پیوست. در سال ۱۳۵۷ شمسی ، حبیب تهرانی زاده وارد همکاری با این گروه پژوهشی شد. مرتضی پیروزی در سال ۱۳۵۷ شمسی ، به استخدام سازمان ملی رفاه ناشنوایان در آمد و در ابتدا ، به جای من کارهای مترجمی و رابط ناشنوایان در دادگاه را انجام می داد و سپس در سال ۱۳۵۸ شمسی ، به دلیل داشتن علاقه به زبان اشاره فارسی همکاری با ما را شروع کرد.
خانم افضلی و سایرین هم به مرور زمان ، به گروه پژوهشی زبان اشاره فارسی اضافه شدند و دامنه فعالیتهایمان بیشتر و گسترده شد.
ما کارهای مختلف از جمله جمع آوری لغتهای روزمره ، شرح نحوه اجرای اشارات و حرکات دستی ، ترسیم اشکال ، عکسبرداری و غیره را انجام می دادیم که بسیار سنگین بود اما همه ما باهم با میل و شوق و علاقه و تلاش زیاد ، از عهده چنین کارها بر می آمدیم.
خانم سمیعی همیشه از فعالیتهای پژوهشی ما بسیار راضی بود. من هم بارها به ایشان زبان اشاره فارسی درس می دادم که کم کم و خیلی خوب یاد می گرفت. خانم سمیعی واقعاً عشق و علاقه عجیبی نسبت به ناشنوایان ایران را داشت.
کتاب ” فرهنگ زبان اشاره فارسی ” نمونه خوبی از حاصل زحمات دسته جمعی گروه پژوهشی زبان اشاره فارسی می باشد که بعد از انقلاب اسلامی و در سال ۱۳۵۹ شمسی انتشار یافت.
من هیچوقت خاطرۀ شوم چهاردهم مرداد ۱۳۵۷ شمسی را فراموش نمی کنم. من در همان شب ، به انجمن خانوادۀ ناشنوایان ایران در خیابان کاخ رفتم که کامران رحیمی با قیافه گرفته و سخت ناراحت بلافاصله مرا صدا کرد و بدون اینکه حرفی بزند ، اعلامیه بر دیوار نصب شده را به من نشان داد.
من با دیدن اعلامیه تسلیت ، حالم گرفت و اصلاً نفهمیدم چی نوشته. فقط و فقط خطوط سیاهی در جلوی چشمانم به صورت رقص درآمدند. دنیا روی سرم خراب شد… آری ! من بهترین دوست و یار صمیمی توی زندگیم را از دست دادم……
خانم سمیعی انسان بسیار شریف و بزرگوار بود. من دیگر هرگز کسی مثل او را دوباره بدست نیاوردم…..
فردا صبح تمام دوستان ، آشنایان و اعضای فامیل سمیعی در کلیسای واقع در خیابان جمال زاده برای شرکت در مراسم گرامیداشت خانم سمیعی حضور یافتند که تابوتهای بسیار زیبایی حامل جنازه خانم سمیعی و دو پسرش را در روبروی عبادتگاه گذاشتند و بعد از پایان مراسم ، به طور خصوصی در آرامگاه کاتولیکها واقع در خیابان دولاب به خاک سپرده شدند.
چند روز بعد ، همه ما با ثمینه خانم ، کامران رحیمی ، آقای سمیعی و چند نفر از بستگان سمیعی به سر قبر خانم سمیعی رفتیم.
مرگ ناگهانی خانم سمیعی ، به همه ما ناشنوایان ضربه شدیدی وارد ساخت، مخصوصاً من بیشتر از همه به ایشان خیلی نزدیک بودم لذا درد فقدانش برایم سخت بود. توصیف آن قابل نوشتنی نیست.
بعد از چند روز ، ثمینه خانم از ما درخواست کردند که کارهای خانم سمیعی را ادامه بدهیم. بالاخره در سال ۱۳۵۹ شمسی ، اولین کتاب داستان کوتاه مهمانهای ناخوانده به زبان اشاره فارسی منتشر شد و سپس نخستین جلد فرهنگ زبان اشاره فارسی برای ناشنوایان به چاپ رسید که متاسفانه خانم سمیعی به آرزوی خویش یعنی توفیق دیدن این کتاب نرسید.
من خاطرات زیادی از خانم سمیعی را دارم که نمونه هایش را بازگو می کنم:
۱) خانم سمیعی نَه تنها به عنوان اولین رابط زبان اشاره فارسی شناخته می شود بلکه اولین کسی بود که همیشه حضور یک فرد ناشنوا را خوب در نظر می گرفت و برای این منظور ، صحبتهای گفتاری خویش با طرف مقابل (که شنوا بوده) را با اشارات بازگو می کرد تا آن فرد ناشنوا هیچگونه احساس طرد و انزوا را نکند و همچنین بتواند متوجه صحبتهای گفته شده میان خانم سمیعی و طرف مقابلش بشود.
من خوب یادم می آید که خانم سمیعی با همسرش به یک میهمانی آمده بود و در آنجا ، من هم حضور داشتم و وقتی داشتم از کنار خانم سمیعی عبور می کردم ، با تعجب دیدم که خانم سمیعی بلافاصله شروع به اشارات به همراه گفتار برای گفتگوی با همسرش را کرد در حالیکه صحبتهای آنان هیچ ربطی به من نداشت.
۲) من بارها در کنفرانسها یا سمینارهای بین المللی شرکت کردم آنهم بدون همراهی یک رابط زبان اشاره. بنابر این شرکت کنندگان اغلب به طور اشتباه مرا نماینده ناشنوایان یک کشور عربی مانند عراق می دانستند و اصولاً راجع به ایران اطلاع درستی نداشتند (از لحاظ موقعیت جغرافیایی). اما با آمدن خانم سمیعی به سازمان ملی رفاه ناشنوایان و تشکیل گروه پژوهشی زبان اشاره فارسی ، او به عنوان رابط زبان اشاره فارسی با من در چندین سمینار بین المللی از جمله آمریکا و دانمارک شرکت کرد و حرفهای سخنرانان انگلیسی زبان را برایم ترجمه کرد که اطلاعات زیادی به دانش من اضافه شد و همچنین خانم سمیعی بارها سخنرانی مرا از زبان اشاره فارسی به زبان انگلیسی برای حضار ترجمه کرد. آنوقت به شدت مورد استقبال آنها قرار گرفتم. چون آنها خیلی خوشحال بودند که توسط ترجمه سخنرانی من ، با وضعیت ناشنوایان کشور ایران آشنا شدند. حتی به خاطر ترجمه عالی خانم سمیعی ، متن سخنرانی من در کتاب ویژه کنفرانس آموزش ناشنوایان در دانمارک تحت عنوان زندگی در خانواده های ناشنوا Life in families with deaf members به سال ۱۹۷۸ میلادی چاپ شده است.
۳) خانم سمیعی حتی راننده اش را وادار به یادگیری زبان اشاره فارسی کرد تا یک فرد ناشنوا از جمله خودم بتواند با آقای رانندۀ خانم سمیعی ارتباط بر قرار کند و براحتی بتواند منظور خود را به او برساند.
۴)ما برای اولین سالگرد در گذشت خانم سمیعی در سال ۱۳۵۸ شمسی ، بر سر آرامگاه اش حاضر شدیم و برای بار سوم یا چهارم ، در سال ۱۳۸۷ شمسی (بعد از سی سال ) در آرامگاه اش جمع شدیم.
من بسیار خوشحال هستم که در جلوی آرامگاه اش ، دوباره تمام خاطراتی از او توی ذهنم زنده می شود.
خانم سمیعی واقعاً برای جامعه ناشنوایان ایران محتمل زحمات زیادی گردید که هیچگاه فراموش نمی شود.

منبع: وب سايت بنياد پ‍ژوهش هاي ناشنوايان ايران

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *