عليرضا رضا قليخاني

علیرضا رضا قلیخانی

gholikhaniمتولد۳۱/۰۱/۱۳۶۸، تهران
دارای معلولیت پا از زیر زانو قطع عضو راست
وبلاگ: alirezarezagholikhani.mihanblog.com

زندگينامه خود نوشت:
دلیل معلولیت مادرزادی بود که حدود ۱۳ بار تو بیمارستان امام حسین (ع) تهران زیر نظر دكتر آذربالو دستیارش دكتر امامی جراحی شدم و لازم به ذکراست که نوع بیماری من در ایران اسلامی کم سابقه بوده و بهتر بگویم اصلا نایاب بوده است.
در سال ۱۳۸۰ بعد ازعمل های پی در پی نتیجه نگرفتیم كه قطع عضو كردیم و چون عملها باعث شده بود از درس جا بمونم و سنم زیاد بود و تا سوم ابتدایي خونده بودم در سال ۱۳۸۶ داوطلب آزاد پنجم ابتدادی روآزمون دادم و با نمره بالا مدرک پنجم رو کسب کردم و در همان سال به مدرسه (شبانه شهید نجف علیزاده) رفتم و شروع به تحصیل کردم و در سال ۱۳۸۷ چند فیلم کوتاه درست کردم و علاقه مندی بیشتری به ساخت فیلم رو پیدا کردم و در سال ۱۳۸۸ مدرک سیکلرو دریافت کردم، و درهمان سال ۱۳۸۸ به توانمندی فیلمنامه نویس و داستان نویسی پی بردم، بدون این که هیچ مطالعه در مورد ساخت فیلم و فیلمنامه نویسی داشته باشم به توان مندیم پی بردم که میتوانم با کوچکترین جرقه استارت کار را شروع کنم و درهمان سال سه فیلمنامه (به همین سادگی، عاطفه، و اتفاق) رو نوشتم و از اون سال به بعد آثارهای بسیاری رو خلق کردم ولی متاسفانه به دلیل یاری نداشتن، هیچ یک از آنها شکوفانه تاکنون نشده است، ازهمان کودکی ذهن و مغذم به داستان نویسی و پردازش شخصیت بود و گاهی اوقات در ذهنم داستان میساختم و با آن داستان زندگی میکردم.

فيلم نامه سوپر ماركت:

خارجی / محل / روز
پیر مردی با خرید از دور دیده میشود که نزدکی میشود و مقابل خانه میرسد و کلید داخل میکند و داخل میشود
داخلی / خانه / ادامه
پدر داخل میشود و درب رو میبندد و به سمت آشپزخانه میرود.لوازم خرید را در آشپزخانه میگذارد
داخلی / اتاق محمد / ادامه
محمد پسر جوانی که دچار معلویت است روی تختش نشسته و پشت به ما دارد
پدر(خارج از قاب): محمد..بابا محمد بیا نهار..
داخلی / پاگرد / ادامه
محمد روی عصاهایش با ترس و لرز به پائین می اید.پدر در آشپزخانه در حال چیدن میز نهار است .محمد به پائین میرسد و به سمت آشپزخانه میرود
داخلی / آشپزخانه / ادامه
محمد نزدیک میشود و مقابل میز نهار خوری می ایستد.صندلی رو به عقب می کشد تا بنشیند.محمد گفتارش خیلی میگرد در حدی که نمی تواند حرف بزند
پدر: امروز چیکار کردی؟
محمد: ام…ام..امروز هیچی
پدر: رفتی بیرون؟
محمد: نـــــــــــــــــــه
پدر : کوشه نشینی نکن انقدر .واست خوب نیست پسر.تو مگه زن و زندگی نمی خوای؟
محمد: بذار نهار بخوریم انقدر این حرفها رو بهم نزن
پدر: مگه من چی میگم بد میگم؟ تو الان ۲۰ سال داری و باید بری بیرون روت باز بشه.من فردا مردم کی می خواد ازت مراقبت کنه؟ تو مگه زن نمی خوای؟ تو مگه نمی خوای توی این مملکت زندگی کنی؟پسر انقدر کم روح نباش؟ الان خیلی ها مثل تو معلویت دارن میرن تو مسابقه ها رتبه کسب می کنند و خیلی ها شون هم زن بچه دارنو توی محیط کارشون با هزاران نفر سرکله و جروبحث می کنند.تو چرا مثل اونا نیستی و نمی خوای بشی؟
محمد: بذار بخورم انقدر نگو این حرفت رو
پدر: پسر من واسه خودت دارم میگم.من الان فرض کن مردم.نه مادر داری که مراقبت باشه نه داداش،و نه کسیرو؟،مطمئن باش اگرم مادر داشتی اون هم بمیره هیچ وقت برادرخواهرت نمیان از تو مراقبت کنند،.کی می‌خواد برات نون اب بیاره؟ بهزیستی یه حقوق جیبی داره بهت میده هان؟،.الان فرض کن من مردم چی کار می خوای کنی؟
محمد: میرم بهزیستی ازم نگهداره
پدر: آخه این حرف یعنی چی؟ این حرفه؟ بهزیستی ترو نگهدار که چی؟ تو مگه نمی خوای زندگی کنی؟ زن نمی خوای؟ زندگی نمی خوای؟نمی خوای بچه دار بشی ؟
محمد شروع به گریه کردن میکند و پدر اهمیتی نمیدهد
پدر: تو باید به تونی از خودت مراقبت کنی و از خود دفاع کنی.تو انقدر تو اون اتاقت خودت رو زندانی کردی که نمی تونی با یه بچه حرف بزنی چه برسه با آدم بزرگ.ببین من نمی ذارم درستت می کنم
پدر بلند میشود و ازآشپزخانه خارج میشود.محمد گریه کنان بلند میشود و به بلا میرود
خارجی / محل/ روز
پدرکوشی ایستاده است و کیک ونوشابه می خورد دوستش که رحمان نام دارد مغازه سوپری داردرحمان با یک تیکه نان از مغازه اش خارج میشود و کنار پدر می نشیند.
رحمان: چیکارش داری؟ بذار راحت باشه
پدر: آخه رحمان نمیشه.اون ۲۰ ساله خودش رو تو خونه زندانی کرده.من تو فشار گذاشتم بره درس بخونه تا بره سرکار ولی اون اصلا درسشم شول گرفته،میگفت تو مدرسه اذیت و مسخرم می کردن من رفتم با مدیرش صحبت کردم که این رو نذارید اذیت کنند، میگه میرم بیرون مردم نیگاهم میکنند و نوچ پچ میکنند ودل می سوزنند،من می خوام اون خودش باشه.من فکر بعد مردنم رو میکنم،که من مردم کی می خواد هواسش به اون باشه،من فکر این رو میکنم که بره سرکار براش کسی رو بگیرم که زندگی کنه،ولی انقدر تو خونه خودش رو زندانی کرده که نمی تونه با تلفن صحبت کنه چه برسه لاالهالاالله
رحمان : نمی دونم ولی توهم حق میگی.میخوای یه مدت بذار اینجا پیش من کار کنه؟
پدر: نمیدونم اگر تحت تاثیر قرار نگرفتی بگم بیاد
رحمان: نه بذاریم یه هفته اینجا کارکنه از فردا صبح بفرست بیاد
(سه روز بعد )
رحمان در مغازه کوشی که در چشم نیست نشسته است و دارد روزنامه می خواند،محمد پشت دخل یا همان میز نشسته و منتظر مشتری هست.محمد انگاری از چیزی ترسیده و نگران است .کمی بعد پسر جوانی داخل میشود و از دیدن محمد جا می خورد.مشتری طوری بر خورد می کند که محمد از بر خورد و نیگاهای پسریا همان مشتری ناراحت میشود.
محمد(گفتارش می گرد):چیزی می خواین؟
پسر: آقا راحمان نیست
محمد(گفتارش می گرد): اونجاست
رحمان لبحند میزند و اشاره میکند، پسر به سمت رحمان میرود و پولش رو میدهد.
پسر: شیر می خواستم
رحمان رو به محمد میکند
رحمان:محمد جان دوتا شیربه اقابده
محمد با اعصاهایش به سمت یخچال دم دستش میرود
پسر ( به آرامی): آقا محمد این کیه من ترسیدم.
رحمان: ترس نداره که داره کار میکنه،خیلی هم قدمش خیره
محمد شیر هار رو در داخل کیسه می گذارد .پسر به سمتش میرود و نیگاه ترحم آمیز می کند و محمد خجالت میکشد .پسر کیسه رو بر میدارد و از رحمان خداحافظی میکند.محمد عرقش رو پاک میکند،رحمان متوجه شده است که محمد از برخورد مشتری ناراخت شده و زود بحثی رو باز میکند
رحمان: خودت چیزی نخوردی از صبح؟
محمد:نه میل ندارم
در همین حال زنی داخل میشود ،زن بدون هیچ عکسالعملی لوازمش رو سفارش میدهد.و رحمان محمد را زیر چشمی نیگاه میکند
زن (خارج از قاب): دوتا بیسگویت مادر بدید،شیرپاکتی هم بدید
محمد(خارج از قاب): شیر چندتا؟
زن(خارج از قاب): دو تا
محمد رو میبنم که دارد کارش رو انجام میدهد و لوازم خرید را در داخل کیسه می گذارد
محمد(زبانش می گرد): میشه ۳ تومان
زن درب کیف دستی اش را باز میکند و پول را تحویل میدهد.و کمی بعد جنس رو بر میدارد و خداحافظی کنان خارج میشد
محمد(با لونک زبان): اقا رحمان من برم؟
رحمان: نه پسرم آدم ها، جور با جورند،و هر یک بر خوردی دارن واستا تا اذان بگن بعد برو
محمد: بله
کمی بعد دختر جوانی داخل می شود و بوی عطرش محمد را وسوسه می کند و به محمد لبخند شیرنی میزند،دختر متوجه معلولیت او شده است اما هیچ واکنشی به محمد نشان نمیدهد
دختر: پفک بزرگ و چیبس سرکه ای دارین؟
محمد(به سختی صحبت میکند): بله میشه دو تومان
دختر نگاه مهربانی می اندازد و پول رو از جیب مانتویش در می آورد و تحویل محمد میدهد ، محمد جنس ها رو تحویل میدهد
دختر: میشه بذارین تو کیسه؟
محمد کیسه میدهد و دختر در حال گذاشتن در ان است
دختر:راستی گفتارت میگره؟
محمد: بله همین طوره
دختر:من مادرم دوستش دکتره از مامانم شماره اون دوستش رو میگرم و میدم بهت بری پیشش تا خوب حرف بزنی
دختر با شیطنت خداحافظی می کند و میرود رحمان لبخندی میزند و محمد درعالم خیال گم شده است.رحمان محمد را زیر چشمی نیگاه میکند که او در خود نیست.کمی بعد پدر محمد با غذا داخل میشود و رحمان روزنامه رو میبندد و به استقبال پدر میرود
پدر: خوب اینم نهار محمد و رحمان
رحمان: این چیه من خودم آورده بودم
پدر: حال اوردم دیگه
gholikhani01پدر رو به رحمان میکند و منتظراست تا رحمان از فعالیت امروز محمد بگوید.رحمان اشاری میکند که از خود محمدبپرسد
پدر: خوب پسرم.امروز چی شد؟چیکارا کردی؟ راضی بودی مثال روزهای قبل؟
محمد(گفتارش میگرد):من فهمیدم که انسانهاجورباجورهستند، یه عده ازم می ترسیدن و یه عده برخورد معمولی داشتن و یه عده هم اصلا به روم نمی آوردن که من معلولیت دارم بلکه راهنمامم بودند،به نظرمن این رو فهمیدم که باید درباره معلولین بیشتر تبلیغات بشه تا ما معلولین راحت‌تر زندگی کنیم.

فيلم نامه راديو فانوسي:

خارجی / پیاده رو / روز
دوربین نمای از دور، کودکی رو نشان میدهد که دارد داخل مغازه صوت و تصویری رو نیگاه میکند

داخلی / ویترین مغازه / ادامه
باهم از دید کودک داخل رو می نگریم که انواع رادیو ها و باندها، وضبطصوت چیده شده است و قاب روی دو رادیو فانوسی می ایستدوکمی بعد روی آنها زودم میکند

نمای نزدیک از چهر کودک
کودک از چهره اش می توان تشخیص داد که مشگل جسمانی دارد، بله او کم توان ذهنی است ویک عینک بزرگی بر چشم دارد و با خوشحالی دارد رو به ما می خندد

خارجی / پیاده رو / ادامه
کودک دارد با خوشحالی میدود و برگی که در دست دارد رو می نگرد، کمی بعد به مغازه کفاشی که زیر پله هست میرسد و مردی که پدر اوست دارد کفشی رو میخ میزند، کودک نزدیک میشود و می پرد تو بغل پدر و برگه سفید رو نشان پدر میدهد ، پدر اورا می بوسد و نوازش عاشقانه میکندو برگه رو می نگرد و خوشحالی از چشمانش برق میزند
پدر: آفرین ، آفرین قبول شدی

داخلی / خانه / شب
کودکی که در صحنه های قبل در حال شادی و خوشحالی بود حالا در جایش بسترشده وخواب است خارج از قاب صدای درب خانه بلند میشود و کمی بعد صدای باز شدن درب خانه بلند میشود و خارج از قاب سلام و احوال پرسی پدر و مادر شنیده میشود ، دوربین نمای کودک را در قاب دارد که دماغش را می خا راند وکمی بعد دستی داخل میشود و رادیو که در صحنه اول دیدم را کنار بالش کودک می گذارد وپیشانی کودک را دستی می کشد و کمی بعد پدر داخل قاب میشود و پیشانی کودک را می بوسد
مادر(خارج از قاب): چند خریدی؟
پدر از قاب خارج میشود و دوربین کاملا صورت و رادیو فانوسی را در قاب دارد

خارجی / حیات / روز
رادیو فانوسی در دست کودک است و کودک دارد با آن بازی می کند، کودک گاهی موج را می چرخاند،و از چشمانش معلوم است که دنیا روهدیه گرفته است ، خواهرش رو می بینم روی پله دارد کتابی رو وارسی میکند و تند و تند ورق میزند، مادر گوشی دارد رختی رو روی طناب پهن میکند ، مادر به سمت آشپزخانه حرکت میکند و کمی بعد از آشپزخانه با غذای بقچه شده به سمت دختر می آید
مادر: هانیه بیا این غذا رو واسهباباتببر
هانیه: مامان من؟ خوب بده رامین ببره
مادر: وا ، اون ببره،پاشو برو منم برم به کارام برسم
مادر به سمت داخل میرود،هانیهمنتظر می شود که مادر کامل داخل اتاق شود ،هانیه به آرامی به سمت رامین حرکت میکند ، رامین موج رادیو را می چرخاند و حال یک موسیقی شاد در حال پخش است و با موسقی گردن می اندازد ، هانیهنزدیک میشود و به آرامی به رامین چیزی می گوید ، و رامین لبخند شیرینی میزند و دستش را روی چشمش می گذارد
هانیه: قربونت برم داداشی منبیا
هانیهبقچه غذا رو به سمت رامین می گرد

خارجی / پیاده رو / ادامه
رامین در دست چپش بقچه غذارا دارد و دست راستش رادیو را کنار کوشش گذاشته است، و کوش کنان به سمت ما می آید، کمی بعد مردی بی هوا عقبو عقب از ساختمانی خارج میشودبه پیاده رو میاید و با رامین بر خورد میکند ، رادیوی از دست رامین می افتد و چهل تیکه میشود ، رامین مات و هاجوواجبه مرد می نگرد و با حالت بغض به رادیوی چهل تیکه شده می نگرد ، مرد که میداند مقصر است و برای اینکه خسارت را پرداخت نکند به رامین تشریمیزند و با عجله محل رو ترک میکند ، رامین زانو میزند و تکه و تکه رادیوی رو جمع میکند، صحنه در تاریکیگم میشود

خارجی / پیاده رو / روز
دوربین نمای از دور کودکی رو نشان میدهد که دارد داخل مغازه صوت و تصویری رو نیگاه میکند

داخلی / ویترین مغازه / ادامه
باهم از دید رامین داخل رو می نگریم که انواع رادیو ها و باندها،وضبطصوت چیده شده است ، وقاب روی رادیو فانوس ی می ایستد ،که فقط یک نوع از آن جنس باقی مانده است،،کمی بعد دستی داخل ویترین میشود و رادیو فانوسی را می چیند، و مردی دارد پول می شمارد، فروشنده رادیو رو به کودک آن مرد میدهد ، پدر ان کودک پول رو تحویل فروشنده میدهد و خداحافظی کنان از مغازه خارج می شوند. رامین به آرامی دنبال آنها میرود و صحنه در تاریکی فروع میرود

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *