آقای عبدالله اکبری و خانم فروزان فروتن

آقای عبدالله اکبری و خانم فروزان فروتن
افغانستانی های فعال حوزه معلولیت

شنبه 11 دی ماه 1400 آقای عبدالله اکبری اهل افغانستان، شهر هرات و همسرش خانم فروزان فروتن اهل افغانستان میهمان دفتر فرهنگ معلولین بودند. آقای اکبری فارغ التحصیل رشته کامپیوتر از کشور چین در مقطع کارشناسی ارشد و خانم فروتن دارای کارشناسی هنر گرایش نقاشی از دانشگاه هرات است.
درباره زمینه های همکاری آنان با این مرکز بحث شد و قرار شد نخبگان افغانستانی دارای معلولیت را معرفی کنند تا اطلاعات آنها در بانک جامع اطلاعات معلولان بیاید.

بیوگرافی خودنوشت عبدالله اکبری
اینجانب عبدالله اکبری ولد غلام حیدر ولدیت محمد اکبر باشنده اصلی ولایت هرات، افغانستان متولد ۲/۴/۱۳۷۲ میباشم.
تحصیلات ابتدایی خود را در لیسه عالی استقلال به پایان رساندم، بعد از سپری نمودن یک امتحان رقابتی توانستم شامل بورسیه های دولتی افغانستان شوم و برای کسب تحصیلات عالی رهسپار کشور دوست هندوستان شدم، تحصیلات عالی خود را در مقطع لیسانس در رشته کامپیوتر ساینس به یکی از دانشگاه های مشهور هندوستان، بنام دانشگاه کیت (کیت یونیورسیتی)، شهر بابانیشور، ایالت اودیشا به موفقیت به پایان رساندم.
بعد از اتمام تحصیلات در مقطع لیسانس به افغانستان برگشتم و مدتی به حیث کامپیوتر کار و مترجم در یک شرکت خصوصی مشغول کار شدم.
در عین کار کردن در جستجوی ادامه تحصیلات در مقطع فوق لیسانس بودم تا اینکه فرصتی یافتم در برنامه بورسیه های دولتی کشور چین ثبت نام نمودم بعد از سپری نمودن چندین امتحان آنلاین توانستم این درب بسته شده را هم گشوده و روانه کشور بزرگ چین شدم.
به منظور ادامه کسب علم و دانش در مقطع فوق لیسانس در یکی از دانشگاه های دولتی کشور چین بنام دانشگاه ساینس و تکنالوژی چنگچون در شهر چنگچون ایالت جیلین ثبت نام شدم. بعد از کوشش و تقلا زیاد توانستم این رتبه علمی را هم به موفقیت کامل بدست بیاورم.
حکایتی از معلولیتم
من معلول مادر زاد نیستم، طوریکه مادر من حکایت میکند میگوید من تا سن شش ماه گی هیچ مشکلی نداشتم یعنی کدام اثری از معلولیت در جسم تا این سن هویدا نبود، بلکه یک کودک با هوش و از نگاه ظاهری قوی تر از دیگر برادران و خواهران خود در سن طفلیت بودم.
در سن شش ماهگی یک مریضی شدیدی عاید حالم گردیده بود، مادرم من را جهت تداوی نزد داکتری برد تا از این مریضی نجات یابم، طوریکه او میگوید داکتر برای بهبودی حالم سورنج همراه دیگه دواها توصیه کرده بود، در قریه ما تنها یک زن موجود بود که پیچکاری کردن را بلد بود او هم نه بطور علمی بلکه از تجاربی که کسب کرده بود مردم را پیچکاری میکرد و در بدل آن مقداری پول کسب میکرد غافل از همه از چیز روزی مادرم من را جهت ترزیق پیچکاری نزد این زن برده بود از اینکه این زن بطوری مسلکی و علمی ترزیق پیچکاری را نمیدانست پیچکاری را طوری وارد کرده بود که با استخوان پایم لمس شده بود، از ان به بعد مریضی من دو برابر شد مادرم قضیه را بشکل درست پی نبرده بود که چرا بعد از این پیچکاری بقراری من زیاد شده بود خلاصه به مرور زمان روزی متوجه شده بود که من یک پای خود را حرکت داده نمیتوانم.
بعد از آن جهت تداوی پایم من را نزد چندین شکست بند بیسواد بردند، هر کدام از این شکست بند ها به نوبه خود پای من را میشکستند و دوباره داخل گچ میکردند و میگفتند که پای این کودک کچ چوش خورده است.
خلاصه اینکه دوره معلولیت شروع شد تا سن هشت سالگی در خانه تاریک و بدون درس و تعلیم بسر بردم از اینکه برادر و خواهر من مکتب و مسجد میرفتم من هم مکررا از خانواده خود میخواستم که من را هم به مکتب و مسجد ببریم آنها میگفتند که تو راه رفته نمیتوانی باید به خانه باشی تا اینکه فرشته از جنس آدم خدواند برایم روان کرد آن فرشته ماما یا دایی من بود که به ایران زندگی میکرد روزی به خانه ما آمد برایم پدرم مشوره داد که من را به صلیب سرخ ببرد انجا برایم شرایط راه رفتن را آمده میکنند که خوش بختانه همین قسم شد.
بعد از اینکه صلیب سرخ برایم غالب مصنوعی و عصا آمده کرد من توانیستم به کمک این غالب مصنوعی و عصا راه بروم به مکتب و مسجد بروم.
در دوران طفلیت بر خورد های مردم نسبت به من متفاوت بود تا جایکه مردم برایم اکثر وقت از الفاظ ناشایسته همچون لنگ، شل و غیره استفاده میکردند که اثر بسیار ناگوار در روی و روان من میگذاشت و عادت دیگری از مردم من را بسیار متعثر میساخت این بود که هر وقت از پیش روی شان تیر میشدم آنها از روی دل سوزی به طرف من به نگاه بسیار عجیب میدیدند، سر خود را تکان داده صدای نچ نچ کردن شان به گوشم میرسید یا این طوری میگفتند که این بیچاره را ببین لنگ است چطور را میرود که این نچ نچ کردن و دلسوزی شان برایم ناگوار تمام میشد و این عمل شان باعث میشد تا در ذهنم فکر های خطور کند که از اعتماد به نفسی که نسبت به خود داشتم بکاهد در حقیقت این نوع دل سوزی شان باعث میشد تا من روز بروز از اجتماع مردمی دوری کنم و انزوا و گوشه نشینی را اختیار کنم.
حتی بعضی اوقات گفتار و رفتاد خانواده نسبت به من رنج آور بود یک عمل پدرم که همیشه مرا رنج میداد این بود من آرزو داشتم که همراه با پدر خود بجای بروم مثلا بیرون از خانه به تفریح یا به مهمانی اما او همیشه به بهانه ها مختلف این را رد میکرد و به هر جای که میرفت برادر کوچگترم را همراه خود میبرد چون او هیچ مشکلی نداشت و شاید از بردن من بجای همراه خود خجالت میکشید.
یکی دیگر از خاطرات بدی که هیچ وقت از یادم نخواهد رفت این بود که من به صد مشکل به مکتب میرفتم با بایسکل فرسودهٔ که با یک لنگ رکاب میزدم وقتی از جمعیتی عبور میکردم همه مردم به طرف من میدیدند، گرچه برایم خوش آیند نبود اما با اراده و تصمیمی که داشتم همه را پشت سر میگذاشتم و به طرف مکتب روان بودم در مکتب ما یک سرمعلم بود که ظاهرأ یک ملا بنظر میرسید او برایم مثل یک مار خطرناک بود که هر وقت من را میدید زهر زبان خود را بالای رو و روانم ترزیق میکرد، همیشه وقتی با من روبرو میشد میگفت ؛؛ بد بخت آمدی؟؛؛ بعضی وقت بد بخت گفتن این مرد برایم خیلی درد آور بود و من هم جرات پرسان کردن از این شخص را نداشتم که تو با کدام دلیل من را بد بخت خطاب میکنی؟ این جمله برایم بسیار ناپسند تمام میشد بعضی اوقات شب ها و روز ها فکر میکردم که من چطور از این مکتب بیرون شوم که دیگر جمله ناامید کننده این شخص را نشنوم.
خلاصه تا امروز هزاران مشکلات خورد و بزرگی را متحمل شدم فقط بخاطر اینکه معلول بودم از اینکه با ادارات دولتی به یک پای خود ده ها بار رفت و آمد میکردم بخاطر جزیی ترین مشکل و خوردن حق کاری که روز ها و شب ها در دکان خیاطی کار میکردم از طرف صاحب کار و غیره.
با وصف تمام مشکلاتی که در سر راه من بود اما هیچ وقت تسلیم نشده و در را کسب علم و دانش از هیچ گونه سعی و تلاش دریغ نکرده ام و تا امروز با قدم های استوار به کوه پر از صفا و روشنی علم روان هستم و روان هم خواهم بود.
من قرآن کریم را در زندگی خود راهنمای به تمام مشکلات و بند های ناگشادنی میدانم طوریکه خداوند پاک در قرآن کریم میفرماید: لایکلف الله نفس الا وسعها، ترجمه: یعنی خداوند هیچ کس را زیاد تر از حد توان اش به تکلیف نمی افکند. در اینجا معلوم است که خداوند توان تحمل معلول بودن را در من دیده است بنأ من هیچ کس را مقسر نمیدانم در معلولیتم مشکلات و درد ها را رحمت و پندی که سازنده توانایی و استواری است در زندگی میدانم، چنانکه خواجه عبدالله انصاری میفرماید: در این دنیا کسی بی غم نباشد اگر باشد بنی آدم نباشد.
باید یادآور شوم که در زندگی تنها رنجها نبوده بلکه با این رنج ها گنج های هم بوده که روزنه امید به موفقیت، کامیابی و قوتی به حرکات روزانه بوده است.
طوریکه گنج ها از نظر من تنها زیورات یا دیگر مال و دارای این دنیا نمی باشد بلکه ذهنیت خوب، احساس، محبت به دیگران، حرکاب مثبت در زندگی و اینکه خود را بار و سنگینی به دوش دیگران نیانداختن میباشد.
به این اساس زندگی را از خورد سالی طوری بنا نهادم که باید به دیگران اگر بالی شده نمیتوانم باری یا سنگینی هم نباشم، در دوران مکتب در کنار دروس و آموزش از اینکه مربوط به خانواده نسبتأ فقیر بودم در مدت کوتاهی توانستم خیاطی را به بطور مسلکی بیاموزم و کار را در این شغل آغاز کردم که با کسب درامد از این طریق بتوانم مصارف روزانه خود را بدست بیاورم.
با تجاروب تلخ و شیرین که از زندگی آموخته ام همه دست آورد ها، کوشش،‌ تلاش، درد و رنج که دیدم به مبنای همین چند بیت از مولانا می خواهم خلاصه کنم فرقی نمیکند که معلولیت داشتی باشی یا کاملا سالم باشی برای بدست آوردن لازم است فقط در حرکت باشی با مسیر مشخص.
ای نسخه نامه ی الهی که تو‌ئی
ای آینه جمال شاهی که تو‌ئی
بیرون زتو نیست آنچه در عالم است
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تو‌ئی
تا در طلب گوهر کانی، کانی
تا در هوس لقمه ی نانی، نانی
این نقطه و رمز اگر بدانی، دانی
هر چیز که در جستن آنی، آنی

0 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.