پایی برای پرواز

پایی برای پرواز، آرزو شعبانی صمغ آبادی، انتشارات توانمندان و دفتر فرهنگ معلولین، 1400، 135 ص.

ISBN: 978-622-6216-71-5

موضوع (ها):
داستان‌های فارسی — قرن ۱۴
Persian fiction — 20th century
صمغ‌آبادی، آرزو‫، ۱۳۵۴‏‬-
خودسرگذشتنامه‌های داستانی فارسی
Autobiographical fiction, Persian
معلولان — ایران — سرگذشتنامه
People with disabilities — Iran — Biography

مشاهده صفحات اولیه کتاب

متن پشت جلد کتاب:
انسان‌های بسیاری را در طول زندگی چهل و اندی ساله‌ام دیده‌ام. پیر و جوان، کوچک و بزرگ، در تمام این مدت یک مورد را خوب فهمیدم؛ انسانیت یک قلب مهربان طلب می‌کند. برای انسان بودن به دست، پا و چشم نیازی نیست. من این روزها انسانیت را در سخنان توانمندان یافتم، سخنانی ناب! این روزها یاد گرفتم قلب تعیین‌کننده انسانیت است.

انتشارات توانمندان
ناشر تخصصی معلولیت و معلولان
تلفن: ۰۲۵۳۲۹۱۳۴۵۲ (ساعت ۸ الی ۱۷) ؛ تلگرام: ۰۹۳۹۸۳۷۳۴۳۵
آدرس: قم، بلوار محمد امین، خیابان گلستان، کوچه۱۱، پلاک۴، دفتر فرهنگ معلولین
ایمیل: info@handicapcenter.com

آغاز
انسان‌های بسیاری را در طول زندگی چهل و اندی ساله‌ام دیده‌ام.
پیر و جوان، کوچک و بزرگ، در تمام این مدت یک مورد را خوب فهمیدم؛ انسانیت یک قلب مهربان طلب می‌کند.
برای انسان بودن به دست، پا و چشم نیازی نیست.
من این روزها انسانیت را در سخنان توانمندان یافتم، سخنانی ناب!
این روزها یاد گرفتم قلب تعیین‌کننده انسانیت است.
به امید روزهای خوب با دیدن قلب‌های زیبا.

***

بی‌حوصله و با افکاری مغشوش و درهم روبه‌روی گاز ایستاده بودم و به پیازهای نگینی داخل ماهیتابه که در حال سرخ شدن بودند، نگاه می‌کردم و هرازگاهی با قاشق چوبی پیازها را به هم می‌زدم که با صدای آریا به خودم آمدم.
«مامانی لطفاً حوله‌ام رو بده.»
«چقدر از این اخلاق بدم میاد که با خودتون حوله نمی‌برید، حالا کجا هست؟»
«روی تراسه.»
کش ‌و قوسی به خودم دادم و از روی بی‌حوصلگی به سمت تراس رفتم. اثری از حوله آریا نبود. حسابی کفری شدم. این بچه همیشه عادت داشت آدرس همه چیز را اشتباه می‌داد. به سمت اتاقش رفتم که دیدم حوله بر روی تخت افتاده است. حوله را به دست آریا دادم و گفتم: «این بار هم اشتباه کردی. حوله رو بند نبود. حواست رو جمع کن.»
یادم آمد پیازها روی شعله گاز است. با عجله خودم را به آشپزخانه رساندم که دیدم پیازها سوخته است. آن‌ها را در سطل زباله برگرداندم و با غرغر زیر لب دوباره مشغول خرد کردن پیاز شدم و با هر جان کندن که بود، ماکارونی را دم گذاشتم و به همراه سالاد شیرازی سریع آماده کردم. میز را چیدم و بچه‌ها را صدا کردم. البرز وقتی میز چیده شده را دید، با ذوق گفت: «دستپخت مامانم حرف نداره.» …

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *