یکی آن بالا کودکان معلول را دوست دارد

موسس انجمن احیاء و توانیاب در گفت وگو با ایرنا؛
یکی آن بالا کودکان معلول را دوست دارد

تهران – ایرنا – «این قدرت و مرحمت خدا بود که کودکان معلول آواره نشوند. خدا صدایمان را می‌شنود، می‌بیند و به همه چیز آگاه است. معتقد بودم که خداوند هوایمان را دارد و رهایمان نمی‌کند. ایمان قلبی و باور به خداوند باعث شد، خواسته‌ام را بی پاسخ نگذارد و به لطف بنده خوبش، همان باغی را در اختیار کودکان معلول قرار داد که آرزویش را کرده بودم».
خسرو منصوریان مددکار اجتماعی، نام آشنایی در میان نهادهای مردمی و سمن ها است. حتی عده ای از داوطلبان در کنار منصوریان ادبیات کار خیرو داوطلبانه را مشق کرده اند.
منصوریان در سال ۷۸ اولین انجمن رسمی خود با عنوان «گروه توانیاب» را در مشهد راه اندازی کرد تا از کودکان توانیاب مناطق محروم و خانواده های کم برخوردار حمایت کند.
اما فعالیت های منصوریان به همین موسسه محدود نماند زیرا پس از مدتی وی در زمینه حمایت از مبتلایان به ایدز و کودکان یتیم ایدز نیز مجوز تاسیس موسسه ای دیگر با عنوان «گروه احیاء ارزش ها» را دریافت کرد.
حال وی و همراهانش در دو زمینه توانیابان و افراد مبتلا به ایدز فعالیت دارند و خدماتی را به این افراد ارائه می دهند. از خدمات آموزشی گرفته تا درمان، دارو، آموزش فعالیت های هنری، کلاس های مشاوره و … .
اما امروز به بهانه بیست و یکمین سالگرد تاسیس گروه احیاء پای خاطرات مردی نشسته ایم که با گذشت ۷۹ بهار از زندگی اش هنوز در خدمت مردمی است که به وی و حمایت های مجموعه اش نیاز دارند.
یکی از فعالیت های چشمگیر این پیشکسوت کارخیر و داوطلبانه، حضور در بم بود. آن هم یک روز پس از وقوع زلزله.
پنجم دی ماه ۸۲ بود. بم آبستن یکی از تلخ ترین حوادث تاریخ کشور شده بود. مردمانی که زیر تلی از آوار به خواب ابدی فرو رفته بودند. کودکانی که یتیم و بی سرپرست شده و شهری که رخت عزا به تن کرده بود.
منصوریان می گوید: زلزله خسارات جبران ناپذیری به جا گذاشته بود. از مرگ صدها تن زیر آوار تا بی سرپرست شدن کودکان. اما عده ای از کودکان در کنار از دست دادن عضوی از خانواه شان، تحمل حادثه و شوک پس از آن، زیر تل خاک و آوار دچار شکستگی و معلولیت نیز شده بودند. نمی شد دست روی دست گذاشت و کاری نکرد. به ویژه برای گروه توانیاب که همیشه در حوادث طبیعی در مناطق حاضر می شد، اینبار نیز خودمان را به سرعت به بم رساندیم تا شاید دردی از دردهای مردم کم کنیم و مرحم زخمشان شویم.
هدف گروه این بود که از مادران سرپرست خانواده کوکان یتیم و افرادی که زیر آوار معلول یا دست و پایشان شکسته بود را تحت حمایت خود دربیاورند. «خدمات فیزیوتراپی و کاردرمانی بخشی از کمک های گروه بود. به همین دلیل وسایلمان را همراه خود به بم برده بودیم».

خانه ای که با نان نانوایی آباد شد
در روزهای نخست آنها به دنبال محلی برای برپایی چادر و خدماتشان بودند. چند باری به این درو آن در زدند اما در آن شرایط کسی حاضر به کمک نبود تا اینکه یکی از پزشکان بمی که بیمارستانی در بم هم به نامش بود، یکی از خانه های خود را به مدت دو سال در اختیار منصوریان و گروه همراهش قرار داد.
«در این مدت کارهای زیادی انجام دادیم. از توانبخشی تا کاردرمانی. سعی کردیم به یکسری از مادرها آموزش بدهیم و از طرفی برای بچه ها کلاس های متفاوتی مثل کامپیوتر و نقاشی برگزار کردیم».
اما یکی از خاطرات به یادماندنی از آن روزها خاطره زنی بود که همسر و هوویش فوت شده و ۹ بچه روی دستش مانده بود.
زن جوان زمان زلزله حامله بود و حال نمی دانست غصه از دست دادن همسرش را بخورد یا کودکی که باردار است یا بچه های دیگرش را که بی سرپرست شده بودند.
«این خانم با بچه ای که باردار بود، هفت بچه داشت. سه کودک هم از هوویش به وی رسیده بود. آه نداشت که با ناله سودا کند. این بود که در اولین فرصت برای این خانم زمینی خریدیم تا کانکس بزند و در آن به همراه بچه هایش زندگی کند. فضای کانکس آنقدر برای این بچه ها کوچک بود که وقتی کنار هم می خوابیدند دست و پایشان به سر و صورت یکدیگر می خورد».
منصوریان در اولین فرصت و پس از خرید زمین برای این زن، یک تنور هم برای وی خرید تا نان بپزد و از این راه خرج خود و خانواده اش را تامین کند.
«این خانم شد نان آزادپز. آردم برایش خریدیم و در اختیارش قرار دادیم. آن زمان نان دولتی ۲۵ تومان بود و آزاد ۲۵۰ تومان. کارگران و افرادی که برای ساخت و ساز بم در این شهر سکونت داشتند حوصله صف ایستادن برای نانوایی را نداشتند. این بود که به سراغ این خانم می رفتند و نان آزاد خریداری می کردند».
به گفته منصوریان، بچه های این زن کمکش می کردند. یک نفر آب می آورد، یک نفر نان، یک نفر خمیر را چانه می زد و زن جوان آن را می پخت.
«آن قدر سرش شلوغ و فروشش خوب شده بود که پس از زلزله تنها خانه ای که در بم دوطبقه ساخته شد، خانه این زن بود. این زن از طریق فروش نان، خانه دار شد، بچه هایش را به دانشگاه فرستاد و عروس و داماد کرد. شاید این یکی از بهترین خاطرات من از بم است زیرا اگر این خانواده حمایت نمی شدند معلوم نبود چه بلایی سر بچه ها می آمد. اما امروز آنها با حمایت خیرین و همت مادرشان عاقبت به خیر شده اند».

اهدای نخلستان خرما در دقیقه ۹۰
دو سال از حضور گروه توانیاب در بم می گذشت. آنها در این مدت توانسته بودند فعالیت های خوبی داشته باشند. کودکان زیادی را تحت پوشش خود درآورده و به آنها خدمات می دادند. اما بعد از دو سال متوجه شدند که باید خانه دکتر را ترک کنند.
«شرایط طوری شد که باید خانه را ترک می کردیم. نگران و ذهنم درگیر شده بود زیرا نمی توانستیم کودکان توانیابی که به ما پناه آورده بودند را رها کنیم».
در این روزهای پر استرس که منصوریان باید خانه را تحویل می داد، تنها دغدغه اش پیدا کردن زمینی مناسب برای کانکس های بچه های معلول بود. هر فضایی مناسب آنها نبود و شرایط اجاره نشینی هم نداشتند زیرا اجاره چنین فضایی با رقم های بالا همراه بود که از توان گروه توانیاب برنمی آمد.
«در این شرایط یک روز همراه خانم میرزایی از مددکاران باتجربه گروه توانیاب، در حال بازگشت از خانه زن نانوا بودیم. گاهی به او و فرزندانش سرمی زدیم. در مسیر برگشت خانم میرزایی، همکار مددکارمان ابراز نگرانی کرد که بچه ها و خانواده هایی که به ما پناه آورده بودند را چه کنیم؟ نمی توانیم آنها را رها کنیم. این بچه ها و خانواده هایشان به ما نیاز دارند. همان لحظه در حال عبور از جلوی یک نخلستان بودیم. انگشت اشاره ام را به سمت نخلستان گرفتم و به همکارم گفتم نگران نباش. خداوند آنقدر بزرگ است که کاری می کند صاحب این باغ کلیدش را در اختیار ما بگذارد. به بزرگی خدا شک نکن».
روزها از پس هم می گذشت تا اینکه یکی از همکاران منصوریان که در مرکز توانیاب مشهد حضور داشت به وی گفت: مهندس مشارزاده را می شناسی؟
منصوریان این فرد را نمی شناخت اما متوجه شد که مهندس به دنبال وی می گردد.
«این آقا کرمانی بمی و یکی از ملاکان بم بود. در مشهد وقتی به دنبال من می گشت، متوجه شده بود که ما آنجا قصد داریم زمین بایر کنار مجموعه مان را خریداری کنیم اما پول کافی برای انجام این کار را نداریم. به همین دلیل یک چک ۱۰۰ میلیونی می کشد و تحویل همکارم می دهد».
پس از مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه منصوریان و مهندس مشارزاده موفق به ملاقات یکدیگر شدند.
«در این ملاقات متوجه شدم مهندس از قبل شنیده بود که ما باید خانه ای که در آن هستیم را ترک کنیم. به همین دلیل به دنبالم بود. روز ملاقات از من پرسید، شناسنامه داری؟ تحویلش دادم و مهندس گفت فردا برایت می آورم. فردای آن روز مهندس شناسنامه ام را به همراه سند وکالت تام الاختیار یک باغ مشجر خرما در بم تحویلم داد و گفت بیا این شناسنامه ات و این سند باغ هم برای خودت».
منصوریان و همراهانش متعجب و متحیر شده بودند. پس از آن منصوریان سند را برداشت و به سراغ باغ مربوطه رفت. خوشحال از این بود که حالا محلی برای اسکان کودکان توانیاب در اختیار دارد.
«همراه همکار مددکارم خانم میرزایی به آدرس باغ رفتیم. یک باغ بزرگ که پشت مصلی و فرمانداری بم واقع شده بود. وقتی به باغ رسیدیم، همان جا خانم میرزایی با دیدن باغ زد زیر گریه. گفتم چرا گریه می کنید؟ گفت: متوجه نشدید چه اتفاقی رخ داده؟ سردر نمی آوردم تا اینکه خانم مددکار گفت: یادتان هست مدت ها پیش از جلوی این باغ می گذشتیم و نگران پیدا کردن جا برای کودکان معلول بودیم؟ تا اینکه شما گفتید خدا بزرگ است و کاری می کند که صاحب این باغ کلیدش را به دست ما بدهد؟ این باغ همان باغ است و الان کلید آن در دست شماست».

خدا هوایمان را دارد
این اتفاق یکی از خاطرات فراموش نشدنی منصوریان و همکارانش در بم است. منصوریان باغ چهار هزار متری را برای کودکان توانیاب و خانواده هایشان تجهیز کرد. آنها مدت ها در آنجا ساکن شدند و مورد حمایت قرار گرفتند.
«بعدها ۱۵ هزار متر باغ نیز خودم خریداری و به این باغ اضافه و آن را به نام انجمن توانیاب و احیاء کردم و در اختیار نمایندگان مرکزمان در بم قرار دادم».
باغ پر از درخت های خرما است و تا مدت ها محصول این باغ توسط زنانی که همسرشان را از دست داده بودند چیده می شد و به فروش می رسید. بچه ها داخل کانکس های این باغ درس می خواندند، آموزش کامپیوتر و نقاشی دیدند و زنان خیاطی یاد گرفتند و صاحب شغل و درآمد شدند.
حال این باغ با گذشت سال ها به قوت خود باقی مانده است و هنوز گروهی از زنان بمی از طریق این باغ و فروش محصول خرمای آن، امرار معاش می کنند.
منصوریان می گوید: این قدرت و مرحمت خدا بود که کودکان معلول آواره نشوند. خدا هم فارسی بلد است، هم می بیند و هم به همه چیز آگاه است. من با اعتماد به نفس کامل معتقد بودم که خدا هوایمان را دارد و رهایمان نمی کند. ایمان قلبی و باور به خداوند باعث شد، خواسته ام را بی پاسخ نگذارد و به لطف بنده خوبش، همان باغی را در اختیار کودکان معلول قرار داد که درخواست آن را کرده بودم.

منبع: فاطمه شیری، ایرنا، ۵ مرداد ۱۳۹۹

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *