آقایان موحدزاده و ژیانی از نسل اول دانش آموختگان مدارس نابینایی اصفهان

آقایان حسین علی موحدزاده و رمضان ژیانی
نسل اول دانش آموختگان مدارس نابینایی اصفهان

دفتر فرهنگ معلولین، ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹

توضیح: آقایان حسین‌علی موحدزاده و رمضان ژیانی از نسل اول دانش آموختگان مدارس نابینایی اصفهان هستند. این نسل در دوره خاص تاریخی می‌زیستند؛ در این دوره حوادث مهمی به وقوع پیوست. انقلاب اسلامی پیروز شد، نظام حاکم پهلوی کنار رفت و نظام جدید به نام جمهوری اسلامی روی کار آمد. مدیران مدارس در اختیار کلیسا، ایران را ترک کردند و مدارس به دست انقلابیون افتاد. هر یک از حوادث، در سرنوشت نابینایان و معلولان تأثیر اساسی داشت. اما نکته مهم‌تر این است که نسلی از نابینایان و دیگر افراد دارای دیگر معلولیت‌ها که در این دوره می‌زیستند، به دلیل حضور در کوران حوادث تلخ و شیرین، آب‌دیده و بسیار مجرب شدند.
چند سال بود می‌خواستیم مصاحبه‌ای با آقایان موحدزاده و ژیانی داشته باشیم ولی امکان‌پذیر نمی‌شد تا اینکه پس از هماهنگی‌ها قرار شد در ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹ در منزل آقای ژیانی در شهر بهارستان در اصفهان، ساعت ۱۲ نیمه‌شب، مصاحبه اجرا شود. در این گفت‌وگو آقایان موحدزاده و ژیانی به عنوان مصاحبه شونده و آقایان علی نوری، عبدالحسین بینش و محمد نوری از طرف دفتر فرهنگ معلولین به عنوان تیم مصاحبه کننده حضور داشتند.
در آغاز به منظور آشنایی، مصاحبه‌گران، گزارش جامعی درباره فعالیت‌های دفتر فرهنگ معلولین گفتند. سپس با آقایان موحدزاده و ژیانی گفت‌وگو شد.

متن گفت‌وگو

* ابتدا آقای موحدزاده شما خودتان را معرفی کنید تا اطلاعات اولیه درباره شما داشته باشیم؟
ـ موحدزاده: اسمم حسینعلی موحدزاده، متولد ۲۸ خرداد ۱۳۴۲ و اهل شهرضا هستم.

* تحصیلات ابتدایی را در کجا شروع کردید؟ توضیح بدهید؟
ـ موحدزاده: سال ۱۳۵۰ آمدم، هشت نه ساله بودم که آمدم مدرسه کریستوفل و ثبت‌نام کردم. دیگر یک سه ماهی آنجا بودم. بعد از سه ماه یک آقا در شهرضا پدر من را دیده بود و گفته بود که «شنیده‌ام بچه‌ات را برده‌ای مدرسه مسیحی‌ها» پدرم گفته بود برده‌ام درس بخواند. او هم گفته بود «نه، آنجا اینها را مسیحی می‌کنند، فلان می‌کنند، بیا من یک مدرسه مسلمان سراغ دارم، آنجا ببرش بهتر است.» پدرم هم قبول کرد و مرا به مدرسه ابابصیر بردند. تحصیلات را تا پنجم را در ابابصیر خواندم، اول راهنمایی را هم رفتیم مدارس عادی.

* یعنی راهنمایی را به روش تلفیقی خواندید؟ کدام مدرسه بودید؟
ـ موحدزاده: بله، تلفیقی بودم. یک مدرسه بود به نام سرهنگ زاهدی، در خیابان باغ شاه، که الآن خیابان صمدیه شده، سال اول آنجا بودیم، دوم هم که در خود ابابصیر بودیم که انقلاب شد، بعد در خیابان آذر بود مدرسه‌مان. سال سوم، سال پر حادثه بود و اتفاقاتی افتاد؛ ما از ابابصیر به کریستوفل در خیابان آبشار آمدیم. مدرسه کریستوفل را مصادره کرده بودند و به ریاست ابابصیر سپرده بودند. ما را هم آوردند اینجا. سپس بچه‌های ابابصیر و کریستوفل متحد شدند و خواسته‌شان این بود که شما مدرسه ابابصیر را دولتی بکنید؛ و علیه مدیریت ابابصیر اقداماتی انجام دادند.

* منظور شما این بود که زیر نظر اداره آموزش و پرورش برود؟
ـ موحدزاده: بله. قبل از انقلاب هم ما همین درخواست را داشتیم، شما هم ظاهراً در کتابتان از قول من گزارش داده‌اید که آنها می‌گفتند که «نه، پول شاه نجس و حرام است و ما حاضر نیستیم ابابصیر را دولتی بکنیم.» بعد انقلاب گفتیم حالا که دیگر حلال شد؛ چون اسلامی شد، مدرسه را دولتی کنید، ما نمی‌خواهیم اینجا را به این شیوه اداره کنید. که آنها حاضر نشدند تغییری در خط‌مشی بدهند، در نتیجه بچه‌ها اقدام به راهپیمایی در مدرسه کردند و سر کلاس نرفتند و اعتصاب کردند.

* این حوادث در چه سالی بود، تاریخ دقیقش را بفرمایید؟
ـ موحدزاده: این اتفاقات در مهر، آبان و آذر سال ۱۳۵۸ رخ داد. بعد مدیریت مدرسه ابابصیر یک مقدار مقاومت کرد و گاه واسطه می‌فرستاد و تلاش بسیار کردند. ولی ما بر خواسته‌مان مُصر بودیم، آنها هم دیدند دیگر فایده‌ای ندارد، بخشی از امکانات و دانش‌آموزانشان را برداشتند و به ساختمانی در خیابان خمینی (خیابان بسیج کنونی) رفتند. ما هم در مدرسه کریستوفل ماندیم. آن موقع مدرسه تحت عنوان مدرسه انقلاب شناخته می‌شد. بعد دیگر سال سوم فکر می‌کنم از سال اول دبیرستان در اصفهان بودم و در زمان این حوادث، سال سوم بودم.

* دوره دبیرستان را کجا گذراندید؟
ـ موحدزاده: دبیرستان نادری در خیابان مشتاق می‌رفتم.

* آیا رشته تحصیلی‌تان انسانی بود.
ـ موحدزاده: بله، رشته انسانی بودم. البته سال دوم و سوم را هم رفتم شهرضا مدرسه نظام وفا درس خواندم. سال چهارم را هم به صورت متفرقه خواندم. همزمان هم استخدام شدم؛ یعنی در سال ۱۳۶۲ سال سوم می‌خواندم و استخدام شدم.

* کجا استخدام شدید؟
ـ موحدزاده: در راه‌آهن اصفهان در بخش اپراتور تلفن در سال ۱۳۶۲ استخدام شدم. سال ۱۳۶۳ دیپلمم را گرفتم و همزمان هم در کنکور شرکت کردم و آن سال کنکور برای اولین بار دو مرحله‌ای بود، هم تشریحی بود هم تستی که من دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی تهران قبول شدم. دیگر با راه‌آهن هماهنگ کردیم و صحبت کردیم و با اینکه آن موقع شرایط جنگی بود با انتقالمان به تهران موافقت شد و من رفتم تهران و در تهران هم در راه‌آهن کار می‌کردم و هم درس می‌خواندم.

* خوابگاه هم داشتید؟
ـ موحدزاده: خوابگاه متعلق به راه‌آهن، نه متعلق به دانشگاه بود.

* هزینه دانشگاه هم نداشتید؟
ـ موحدزاده: نه، دانشگاه دولتی بودم و هزینه خاصی نداشتم.

* لیسانس را چه سالی گرفتید؟
ـ موحدزاده: من تا سال ۱۳۶۸ تهران بودم، بعد فکر کنم یک سال هم به‌صورت مهمان آمدم، بعد ازدواج کردم، سال ۱۳۶۸ ازدواج کردم، لذا از دانشگاه انتقالی گرفتم و به صورت مهمان به دانشگاه اصفهان آمدم، یک ترم یا دو ترم هم اصفهان، درس خواندم، فکر کنم سال ۱۳۷۰ درسم تمام شد. تا سال ۱۳۸۹ در راه‌آهن مشغول بودم.

* فوق لیسانس را ادامه ندادید؟
ـ موحدزاده: نه، دیگر فوق لیسانس را ادامه ندادم.

* چه زمانی ازدواج کردید؟
ـ موحدزاده: نیمه دوم سال ۱۳۶۸ ازدواج کردم.

* آیا وقتی فارغ‌التحصیل شدی ازدواج کردی؟
ـ موحدزاده: نه، هنوز درسم تمام نشده بود که ازدواج کردم. به خاطر اینکه ازدواج کردم دوباره برگشتم آمدم اصفهان و در اصفهان مهمان شدم و اینجا تمام کردم.

* با بینا یا نابینا ازدواج کردید؟
ـ موحدزاده: همسرم بیناست و فامیل آقای ژیانی است، آقای ژیانی دایی خانم بنده هستند.

* چند فرزند دارید؟
ـ موحدزاده: دو تا فرزند دارم.

* چه سالی دوباره به اصفهان آمدی؟
ـ موحدزاده: سال ۱۳۶۹ به اصفهان منتقل شدم و در راه‌آهن به شغلم ادامه دادم.

* محمد نوری: با کدام مؤسسات و مراکز معلولیتی همکاری داشتید؟
ـ موحدزاده: با انجمن نابینایان استان اصفهان همکاری داشتم. یک مدتی در جامعه اسلامی نابینایان بودم که از سال ۱۳۷۴ فعالیتش شروع شد، آنجا عضو هیئت امنا بودم، بعد عضو هیئت مدیره شدم. بعد حدود سال ۱۳۸۰ یک بحثی مطرح شد که ما یک شبکه ملی داشته باشیم، یعنی درواقع یک تشکل ملی داشته باشیم که نمایندگان همه تشکل‌های نابینایان و کم‌بینایان در تهران جمع بشوند. چون بحث این بود که هر تشکلی اگر مستقلاً بخواهد فعالیت کند، باید کارهای موازی انجام ‌دهند، و این درست نیست، و بهتر است که کارها در سطح ملی پیگیری بشود. به همین خاطر دوستانمان در یکی از همایش‌ها که ظاهراً در یزد بود، طرح شورای ملی مرکزی تشکل‌ها را مطرح کردند، من چند سال به عنوان نماینده جامعه اسلامی نابینایان در این شورای مرکزی عضو هیئت مدیره‌اش بودم. سپس دیگر دوستان ادامه دادند. مدتی هم با انجمن موج نور همکاری می‌کردم.

* در انجمن‌هایی که حضور داشتید، چه فعالیت‌هایی داشتند؟ توضیح بدهید که چکار می‌کردید؟ آیا خط‌مشی فرهنگی یا خدماتی یا … داشتید؟
ـ موحدزاده: انجمن‌ها بیشتر کارهای خدماتی می‌کردند. مثلاً سعی می‌کردند برای افراد نیازمند اقلامی را تهیه بکنند و بینشان توزیع کنند. نیز اگر زورشان می‌رسید برای اشتغال افراد نامه نگاری می‌کردند با مراکز تولیدی و کارخانجات مکاتبه می‌کردند، گاه جواب می‌داند و گاه جواب نمی‌دادند. همچنین در زمینه ازدواج تلاش می‌کردند، در این حدّ که افراد را به هم معرفی بکنند. بردن مسافرت تدارک می‌کردند.

* آیا آموزش داشتید؟
ـ موحدزاده: آموزش در انجمن موج نور مطرح شد. انجمن موج نور انواع آموزش‌ها را داشت.

* در موج نور شما چه کاره بودید؟
ـ موحدزاده: من یک مدتی بازرس موج نور بودم. اما هیچ‌گاه عضو هیئت مدیره در آنجا نبودم.

* آیا در این مدت آقای رضایی مدیرعامل بوده، درست است؟
ـ موحدزاده: آقای رضایی و آقای رفاهی بودند. یک شعاری آنجا مطرح بود که هرکسی بیشترین رأی را ‌آورد، او مدیرعامل می‌شود.

* محمد نوری: کار موج نور بیشتر آموزشی است. اما در چه موضوعات و رشته‌هایی آموزش بود؟
ـ موحدزاده: درست است موج نور اساساً یک مرکز آموزش محور است. البته فقط آموزش کامپیوتر دارند.

* گویا آموزش موسیقی هم دارند؟
ـ موحدزاده: نه، موسیقی محور آموزش آنها نبود. بلکه زمانی می‌خواستند کتابی در زمینه نُت‌نویسی تدوین کنند. از این‌رو مجبور شدند آموزش بدهند. یعنی خودشان آموزش می‌دادند. آموزش موسیقی یک زمانی در مؤسسه هفت‌تیر (خیابان آبشار) برقرار بود؛ چون یک مربی از طرف هنرستان موسیقی آمده بود، بله، آنجا بچه‌ها می‌رفتند. دیگر هر کس چیزی یاد گرفته خودش رفته. ولی به طور سیستماتیک آموزش یادم نمی‌آید در زمینه موسیقی وجود داشته باشد. در مرکز فاطمه زهرا گروه سرود بود و با دخترها موسیقی کار می‌کردند، سرود کار می‌کردند. ولی به صورت حرفه‌ای که بچه‌ها بروند ساز یاد بگیرند هرکس خودش می‌رفت یاد می‌گرفت. ابابصیر هم که کلاً با موسیقی دشمن است، و می‌گوید اسمش را نیاورید. یکی از اختلافات ما با ابابصیر هم همین بود.

* شما در ابابصیر تدریس هم داشتید؟
ـ موحدزاده: خیر، من تدریس نداشتم.

* یعنی هیچ نوع همکاری با ابابصیر نداشتید؟ مثلاً برای کار انتشارات، کتابخانه، خدمات و غیره؟
ـ موحدزاده: نه، من با ابابصیر همکاری نداشتم، فقط یک زمانی دانش‌آموزشان بودم؛ ولی پس از فراغت از تحصیل ارتباط و همکاری نداشتم.

* با کریستوفل آیا همکاری داشتید؟
ـ موحدزاده: فقط شروع تحصیلم در آنجا بود، بعد به ابابصیر آمدم و پس از آن همکاری نداشتم.

* به نظر شما مدرسه کریستوفل موفق‌تر بوده یا مدرسه ابابصیر؟ یعنی در زمینه اشتغال و پرورش و رشد اجتماعی نابیناها کدام موفق‌تر بوده‌اند؟
ـ موحدزاده: به نظر من در یک سطح بودند و خیلی نمی‌‌توان بینشان فرق بگذاریم. ولی پاسخ دقیق به این پرسش منوط به بررسی‌های میدانی است. فقط با تحقیق می‌توان مشخص کرد کدام مؤسسه در چه زمینه‌هایی برتری دارد.

ـ رمضان ژیانی: چون آمار چندانی در اختیار نیست و اطلاعات دقیقی به دست نیامده، پس نمی‌توان به درستی قضاوت کرد.

ـ موحدزاده: بله، آمار چندانی نداریم. در مدرسه کریستوفل بچه‌ها بیشتر موسیقی یاد می‌گرفتند، چون فضا آزاد بود، نه اینکه حالا کلاس موسیقی خاصی گذاشته باشند. هر کس استعداد داشت می‌رفت یاد می‌گرفت، و کسی هم برایش مانع‌تراشی نمی‌کرد، برعکس ابابصیر که نمی‌گذاشتند. اگر بگوییم آنها هنرمندان بیشتری داشتند علتش آزاد بودن فضا بود.

* درباره مدرسه کریستوفل بعضی‌ها دید منفی دارند و می‌گویند استعماری است فلان است، بعضی‌ها هم نگاه مثبت دارند و می‌گویند به هر حال یک انسان‌هایی بودند که آمده بودند برای انسان‌ها خدمات کنند. به نظر شما کدام درست است؟
ـ موحدزاده: من هم دیدگاه دوم را قبول دارم. چون وقتی روش استعماری اثبات می‌شود که سند و مدرکی باشد یا چیزی دیده باشیم. مثلاً اتهام استعمار یا اتهام تبلیغ مسیحیت که گفته شده، باید یک فعالیت خاصی انجام داده باشد که بگوییم بله آقا، اینها آمده‌اند و تمام تلاششان این است که مثلاً مذهب بچه‌ها را عوض کنند. ولی آنها فقط کاری که می‌کردند مثلاً یک برنامه کلیسا بود که هر روز صبح بچه‌ها را جمع می‌کردند یک دعا می‌خواندند. دعا و عبادت را که هر کسی می‌پسندد. ولی اینکه کلاس خاصی داشته باشند تبلیغ خاصی داشته باشند، خیر. در همان زمان که اینها فعال بودند افرادی بودند که مسلمان بودند و آنجا نماز می‌خواندند، همان جا روزه می‌گرفتند، و کسی مزاحمشان نمی‌شد. الآن هم از بچه‌های آن زمان کریستوفل آدم‌هایی هستند از منِ ابابصیری مذهبی‌تر، از من و آقای ژیانی که در ابابصیر درس خوانده‌ایم بسیار مذهبی‌تر. یعنی تلاش خاصی که نشان بدهد واقعاً هدفی پشت‌صحنه است و کارهای محرمانه و مخفی، واقعاً بعدش هم چیزی به دست نیاوردند.

* شما از یک تاریخی ضد ابابصیر شدید، درست است؟ دلایلش چه بود؟
ـ موحدزاده: عرض کردم، ما از اول با ابابصیر حرفمان این بود که این شیوه اداره مدرسه شیوه صحیحی نیست که شما دارید. اینکه به صورت خیریه اینجا را اداره می‌کنید، درست نیست. به صورت خیریه یعنی در بازار، در ادارات و دیگر جاها قبض پخش می‌کردند و به اسم نابیناها پول می‌گرفتند. یعنی یک نوع تکدی-گری، و این برای ما سبک بود. مثلاً وقتی سوار تاکسی می‌شدیم، راننده می‌گفت که «ما یک گوسفند آوردیم دادیم ابابصیر، آیا داده‌اند بخورید؟» این برای ما خیلی زشت بود. بعد می‌گفتیم آقا این شیوه اداره درست نیست، و باید به صورت دولتی اداره بشود، و آنها می‌گفتند نه. بعد از انقلاب که همین خواسته را مطرح کردیم و نپذیرفتند، که به اعتصاب و تظاهرات در مدرسه منجر شد و بعد هم ابابصیری‌ها کریستوفل را تحویل دادند و رفتند.

* اینکه مطرح می‌کرده‌اید مجتمع آموزشی ابابصیر باید زیر نظر دولت اداره شود، را توضیح بدهید؟
ـ موحدزاده: دولت بودجه‌های دارد که از طریق فروش نفت و معادن یا مالیات به دست می‌آورد و این بودجه‌ها باید به تساوی بین همه تقسیم شود. بخشی از این بودجه مصرف آموزش و پرورش می‌شود. دانش‌آموزان عادی و غیر معلول سهم خود را با رفتن به مدرسه دریافت می‌کنند. اما معلولان سهمی دریافت نمی‌کردند. چون هزینه‌های ما را مدیریت ابابصیر از مردم می‌گرفت و می‌گفت دولت چون ظالم است و مشروع نیست، نباید به آن تکیه کرد.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، ما می‌گفتیم بر فرض که حرف شما قبلاً در مورد دولت پهلوی درست بوده، الآن درست نیست و نباید به روش مذموم تکدی‌گری از مردم برای مخارج آموزشی پول گرفت بلکه باید سهم مشروع آموزشی معلولان توسط دولت و از بیت‌المال پرداخت شود.
اما مدیریت ابابصیر پس از پیروزی انقلاب هم به همان شیوه سابق ادامه داد و ما متوجه شدیم که اولاً اینان نمی‌خواهند زیر پوشش برنامه‌های دولت و وزارت آموزش و پرورش قرار گیرند یعنی درصدد هستند اینجا در اختیار خودشان بماند. دوم اینکه می‌خواستند منبع مالی مردم را از دست ندهند. منبعی که نظارت روی آن نبود و بودجه‌ها از هر نظر در اختیار چند نفر بود.
خلاصه اینکه اکثر دانش‌آموزان و اداره آموزش و پرورش شیوه مدیریت مالی و اداری ابابصیر را قدیمی و منسوخ می‌دانستند و فشار آوردند و بالاخره ابابصیر تسلیم شد.

* بالاخره سرنوشت اداری و مالی ابابصیر و کریستوفل چه شد آیا دست آموزش و پرورش افتاد؟
ـ موحدزاده: مدرسه کریستوفل دست بهزیستی افتاد، یعنی شورای انقلاب به بهزیستی واگذار کرد. البته ما علاقه‌مند بودیم که به آموزش و پرورش بدهند، ولی ندادند و مشکلات که هنوز باقی‌مانده علتش همین نکته است، برای مثال ساختمان با زمین و فضای بزرگی در مدرسه نورآیین و مدرسه کریستوفل بدون بهره‌برداری درست رها شده است، چرا؟ چون بهزیستی تخصص و توانایی برای اداره اینجا را ندارد ولی اگر دست آموزش و پرورش بود، چون تبحر دارند بالاخره برنامه‌هایی دایر می‌کردند.

* ارزیابی شما از مدیریت بهزیستی در چند دهه گذشته چیست آیا توانسته به خوبی مدیریت کند؟
ـ موحدزاده: اگر وضعیت سابق این مراکز را با وضعیت کنونی آنها مقایسه کنید متوجه عملکرد بهزیستی می‌شوید. آنجا کارگاهی بود، برای افرادی که دوره مدرسه را از نظر قانونی سنشان گذشته بود کلاس می‌گذاشتند؛ آموزش خط بریل بود، جهت‌یابی بود؛ اپراتوری تلفن بود؛ اینها را کلاس به صورت دوره‌ای برای بچه‌ها برگزار می‌کردند. اما به تدریج دولت‌ها به بهانه کوچک کردن دولت واگذار کردند و یواش یواش خدمات را کم کردند و تا به اینجا که الآن می‌گویند ما دیگر هیچ چارت مددکاری نداریم و اینجا باید کاملاً به بخش خصوصی واگذار بشود، که ما الآن سر همین ساختمان‌ها هم یک مشکلاتی داریم که حالا اگر خواستید من یا آقای ژیانی توضیح می‌دهیم. خلاصه اینکه آن همه فعالیت به تدریج تعطیل شد و الآن تقریباً همه فعالیت‌های سابق تعطیل شده است.

* مدیران ابابصیر مشکلش چه است که به هر حال نتوانست بعد از انقلاب درست اداره بکند؟
ـ موحدزاده: ابابصیر که تا سال‌ها نظام آموزشش دایر بود، نیز شبانه روزیش هم دایر بود. یعنی دائماً ابابصیر فعالیت داشت و هیچ‌گاه مطلقاً تعطیل نشد.

* یعنی مثلاً از سال ۱۳۷۰ ۱۳۷۵ به این طرف درواقع نیمه تعطیل شد، علتش از نظر شما چیست؟
ـ موحدزاده: ما واقعاً دور بودیم. و مسائل پشت پرده را نمی‌دانیم، فقط حدس‌ها و تحلیل‌هایی داریم که نمی‌دانیم چقدر درست است. بالاخره مشهور بود که زیر نظر انجمن حجتیه هستند و سال‌ها با دولت‌ها به دلیل نفوذشان کنار می‌آمدند ولی در زمانی فشارها روی آنها زیاد شد و موجب تعطیلی شد. نکته دیگر اینکه اینها می‌خواستند به اسم نابینا، بتوانند بودجه قابل توجهی از بازار یا در مراسم دعای کمیل و غیره جمع‌آوری کنند و دست خودشان باشد ولی از زمانی دولت مانع شد و نمی‌گذاشت هر جوری رفتار کنند و منجر به تعطیلی شد.
ولی در ظاهر می‌گفتند آموزش و پرورش خواسته مدیری را تحمیل کند و اینها زیر بار نرفتند و قبول نکردند. به هر حال واقعیت‌ها را نمی‌دانیم ولی دو نمونه از تحلیل‌ها را گفتم.

* به نظر شما عملکرد بهزیستی، حداقل درباره نابیناها، مثبت بوده، منفی بوده، و علتش چه است؟
ـ موحدزاده: بهزیستی که تابع سیاست‌های کلی بهزیستی کل کشور است. یعنی نمی‌توانیم مستقلاً در مورد سیاست بهزیستی استان اصفهان صحبت بکنیم. آنها دیگر هرچه که حالا از بالا به آنها دیکته شده طبق آن عمل می‌کنند. یکی زمانی فعالیت‌های مددکاری زیاد بود، سیاست دولت این بود. بعد که دولت دیگر آمد، خیلی‌ها را استخدام کرد، مددکار استخدام کرد، مثلاً همین آقای نیکزاد یادم می‌آید با مددکاران بهزیستی ماشین می‌گرفتند می‌رفتند روستا به روستا سعی می‌کردند نابینا پیدا بکنند، کسانی که هنوز از مدرسه و اینها خبر نداشتند و سنشان بالا بود، اینها را می‌آوردند اینجا ثبت‌نامشان می‌کردند تا درس بخوانند. ولی مسائل اقتصادی و واگذاری‌ها و کوچک کردن دولت‌ها و اینها متأسفانه روی مسائل معلولین هم اثر گذاشته و الآن به نوعی دیگر احساس مسئولیت چندانی ندارند. فقط می‌گویند در قالب ان‌جی‌اُها حاضریم کمکی بکنیم یک پولی بدهیم یک یارانه‌ای بدهیم که بیشتر بخش خصوصی اداره بکند. این هم دیگر سیاست کلان دولت است دیگر، که ما در مجموع با این سیاست موافق نیستیم، ناراضی هم هستیم، ولی سیاستی است که دیگر در پیش گرفته‌اند. خلاصه اینکه باید هر دوره بهزیستی و اینکه در چه دولتی بوده جداگانه بررسی شود.

* اگر شکل عملکرد بهزیستی نسبت به معلولین را در نظر آوریم و بپرسیم آیا معلولین به رفاه، اشتغال و دیگر شاخص‌ها رسیده‌اند یا نه؟

ـ موحدزاده: باید ببینیم چه انتظاری از بهزیستی داریم. یعنی باید چه کار برای معلولان می‌کرده که نکرده؟ اینها الآن دیگر اصلاً وظیفه‌ای برای خودشان انگار متصور نیستند که بگوییم موفق بوده‌اند یا نبوده‌اند. اگر قرار بوده مثلاً معلول جذب کنند و آموزش بدهند، اگر قرار این بوده که نه، موفق نبوده‌اند.
به هر حال اگر نسبت به وضعیت اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی معلولان بسنجیم و نیز بهزیستی را موظف بدانیم که باید معلولان را به اهداف عالی می‌رساند، ارزیابی این است که بهزیستی موفق نبوده است.

* بهزیستی در زمینه اشتغال، مسکن و دیگر امور اجتماعی و رفاهی باید کارهایی را می‌کرده است؟
ـ موحدزاده: نکته مهم همین‌ جا است که بهزیستی می‌گوید در زمینه مثلاً مسکن من موظف نبوده‌ام. یا در زمینه فرهنگ معلولین، ربطی به من ندارد.

* ملاک قانون است و طبق قانون موظف هستند، طبق قانون که مصوبه مجلس است، بالاخره باید درصدی از معلولان اشتغال پیدا می‌کردند؟
ـ موحدزاده: درست است و ۳ درصد که شامل همه ادارات می‌شود، و بهزیستی هم خودش یک اداره است. البته این حرف ما است ولی حرف بهزیستی این است که مثلاً اشتغال منوط به تأمین بودجه است و وقتی اعتبار ندارم، موظف هم نیستم.

* خود بهزیستی ۳ درصدش را رعایت نکرده؟ خودشان جذب نمی‌کنند، یعنی مسائلی که مشروط به بودجه نیست در این‌گونه مسائل باید دید بهزیستی چه عملکردی داشته است؟
ـ موحدزاده: مشکل معلولان این است که نتوانسته‌اند اسناد و مدارک جامع داشته باشند تا بتوانند عملکرد این نهادها را دقیق ارزیابی کنند.

* از ادارات دولتی بگذریم و به سراغ تشکل‌های مردمی برویم آیا اینان موفق بوده‌اند؟
ـ موحدزاده: من فکر می‌کنم موج نور، به خاطر اینکه وارد عرصه‌ای شد که نابینایان به آن شدید نیاز داشتند. یعنی زمانی که دیگر صفحه خوان آمد و بعد صفحه خوان فارسی آمد و نابینایان توانستند با کامپیوتر کار بکنند، موج نور بهترین موفقیت را داشت که توانست با کمک خانه ریاضیات اصفهان تعدادی از بچه‌ها را دور هم جمع بکند، آموزش کامپیوتر به آنها بدهد، کتاب‌های صوتی متعددی را در زمینه کامپیوتر آماده کرده‌اند که این کتاب‌ها در سراسر کشور توزیع شده، حتی من شنیدم خارج از کشور هم توزیع شده. بنابراین ازنظر موفقیت موج نور از همه موفق‌تر بوده است.

* به نظر شما ان‌جی‌اُ نابینایان که عملکرد مطلوب نداشته‌اند، کدام است؟
ـ موحدزاده: ارزیابی تشکل‌ها مشکل است نمی‌توانیم بگوییم کدام انجمن کاملاً عملکرد خوب ندارد؟ بالاخره کسانی که آمده‌اند این ان‌جی‌اُها را درست کرده‌اند همگی حسن نیت داشتند، دوست داشتند که قدم مثبت بردارند، کار انجام بدهند. ولی آنها هم به خاطر موانعی که وجود دارد و به خاطر همین کارشکنی‌هایی که می‌شود، حالا چه توسط بهزیستی، بالاخره دست همه بسته است. یعنی نمی‌توانم بگویم مثلاً حالا یکی به عمد نخواسته کار بکند، یا خواسته خرابکاری و تخریب بکند، نه، این‌طور نیست، در واقع نتوانسته‌اند. ولی انتقادی که من به ان‌جی‌اُها دارم، که باعث شد یک مقاله‌ای هم بنویسم، سال ۱۳۸۶ بود که تشکل‌ها را نقد کردم، که همه تشکل‌ها و به ویژه جامعه اسلامی را، یک سری انتقادات را به آنها وارد دانستم، ازجمله اینکه گفتم اینها خیلی اهدافشان روشن نیست خیلی مشخص نیست، اینها طرح و برنامه خاصی ندارند، و باری به هر جهت است، و مهم‌تر از همه نظرم همیشه این بوده که ان‌جی‌اُها باید به این خاطر تشکیل بشوند که معلولین بیایند در این ان‌جی‌اُها آموزش ببینند، آموزش فعالیت ببینند، هم فعالیت اجتماعی، هم فعالیت اداری، که اینها آمادگی پیدا بکنند برای اینکه وقتی وارد جامعه بزرگ می‌شوند آمادگی برای کار داشته باشند. منتها این دیدگاه را خیلی‌ها ندارند. به همین خاطر من می‌گفتم مثلاً این تشکل‌ها باید بها بدهند، باید اعضا محور باشند، عضو محور باشند. در حالی که یک جایی مثل جامعه اسلامی هیچ وقت عضو محور بودن را نمی‌پسندید، بلکه به‌صورت هیئت امنایی را می‌پسندیدند که ده پانزده نفری دور هم جمع بشوند تحت عنوان هیئت امنا. آنها دیدگاه مددجویی داشتند بیشتر نسبت به اعضای خودشان. در حالی که من می‌گفتم حتی اعضای عادی هم باید یاد بگیرند نقش ایفا بکنند. یعنی وقتی که طرف عضو عادی یک انجمن می‌شود، او باید بداند وظیفه‌اش چه است. باید در اساسنامه وارد بشود که آقا وظیفه یک عضو عادی چه است. ولی متأسفانه به این مسائل خیلی بها داده نمی‌شود. بیشتر به همان نامه‌نگاری‌ها در جهت اشتغال و در جهت رفاه و این چیزها بیشتر انجمن‌ها می‌پرداختند، و به همین خاطر من یک دوران سخت اختلاف هم داشتم مثلاً با همین جامعه اسلامی، که همین الآن هم دوستان از دست من شاکی هستند.

* امروز که با آقای نیکزاد صحبت کردیم می‌گفت که دیگر ما جامعه نابینایان هستیم فقط! به او گفتم جامعه اسلامی، گفت نه دیگر، جامعه اسلامی نداریم و جامعه نابینایان هستیم. گفت فردا بیایید دفترمان آبشار دوم، جامعه نابینایان است اسمش.
ـ موحدزاده: تاکنون، اسمش جامعه اسلامی بوده مگر اینکه خودش عوض کرده باشد و ما ندانیم.
ـ رمضان ژیانی: اتفاقاً چنین موضوعاتی و تصمیم‌گیری‌های انفرادی و فردی همواره منشأ جدال و نزاع و اختلاف بوده است.

* بحث را ببریم به سراغ ملاک‌ها، برای اینکه بگوییم این تشکل کارآمد است و فلان تشکل نیست ملاک چیست؟
بعضی از این تشکل‌ها به نظر می‌رسد دکان برای کسب درآمد شده‌اند. پولی را جمع کنند، بخشی را برای ارزاق اعضا می‌دهند ولی عمده آن به جیب عده خاص می‌رود.
ـ موحدزاده: یکی از انتقاداتی که من در آن مقاله‌ام نوشته‌ام همین بود. گفتم متأسفانه مشکلی که وجود دارد این است که این انجمن‌ها شفاف نیستند. اگر هم به آنها بگوییم، می‌گویند آقا ما که درآمدی نداریم. می‌گویم بابا درآمد ندارد، شما مگر نمی‌گویید ما از جیب خودمان خرج می‌کنیم؟ همان هم باید شفاف باشد، که آقا مثلاً در سال گذشته این انجمن این قدر پول نداشته که من از جیب خودم خرج کردم. ولی شما همین را هم نمی‌گویید. بله، نداشتن شفافیت یکی از مشکلاتشان است. مثلاً دوستی می‌آید می‌شود بازرس، بعد این بازرس اصلاً نمی‌داند وظیفه‌اش چه است، اصلاً نمی‌داند کارش چه است، اصلاً یک‌بار هم مثلاً این اسناد و مدارک را مطالعه نمی‌کند. فقط برای اینکه ظاهر حفظ شده باشد، موقعی که مثلاً مجمع عمومی برگزار می‌شود، یک گزارشی می‌آیند به او می‌گویند، می‌گویند بگو مثلاً ما امسال این‌قدر درآمد داشتیم، این‌قدر هزینه داشتیم، تو هم بیا همین را بگو. او هم می‌آید همین را تکرار می‌کند. ولی اینکه یک بازرس مستقلی باشد و نمی‌دانم در دفاتر مخصوص، البته حالا می‌گویند داریم. من به خاطر اینکه چند سال است که با آنها کار نمی‌کنم اطلاعات از درونشان ندارم. فکر می‌کنم بالاخره اتفاقاتی افتاده باشد، بهتر شده باشد نسبت به آن زمانی که این انتقادات را وارد دانستم.

* یا بدتر شده باشد.
حسینعلی موحدزاده: شاید هم بدتر شده باشد، نمی‌دانم واقعاً. ولی یکی از مشکلات ما فرد محور بودن این تشکل‌ها است، که البته این هم چاره‌ای نیست. ببینید، فرض کنید مثلاً همین آقای نیکزاد را می‌گوییم، این آقای نیکزاد آمده، حالا یک زمانی کارشناس بهزیستی بوده، بعد دیگر یکی دو تا سفر مثل اینکه به هند و بنگلادش رفته و اطلاعاتی به دست آورده است. اینها سال ۱۳۵۷ ۱۳۵۸ انجمن درست کرده‌اند. ولی دیگر سال ۱۳۶۰ تعطیل شد، دیگر رفت تا سال ۱۳۷۴. ایشان یک سفری به هند رفت. در آنجا دیده‌ که آنجا همه کارها را انجمن‌ها دارند انجام می‌دهند. ایشان گفته چرا ما این کار را انجام ندهیم؟ ما هم می‌رویم انجمن درست می‌کنیم. بعد آمدند اینجا مطرح کردند و بالاخره بچه‌ها هم ایشان چون یک شخصیت قابل احترامی بودند، حرفی که می‌زدند معمولاً بچه‌ها می‌پذیرفتند و مخالفت نمی‌کردند. دیگر انجمن پذیرفته شد و دنبال اساسنامه و مجوز و اینها، و انجمن شکل گرفت. ولی متأسفانه این فرد محور بودن یک مقدار اجتناب ناپذیر است. مثلاً چه بسا اگر این آقای نیکزاد نمی‌آمد و این طرح را مطرح نمی‌کرد هیچ کس به فکر این قضیه نبود. یعنی همیشه یک سری آدم‌ها هستند که پیش‌کسوت و جلودار هستند. و حتی اگر اینها بگذارند بروند ممکن است فردا همین یک ذره کار و فعالیت هم بخوابد، یعنی کسی دیگر ادامه ندهد. این چاره‌ای نیست، چون بالاخره این دوستان اگر نباشند کار انجام نمی‌شود. ولی این وابسته بودن این تشکل‌ها به این افراد هم یک ضعف است. اینها یکی از ضعف‌هایشان این است که مثلاً آقای نیکزاد می‌خواهد خودش از مدیرعاملی برود کنار، دارد در بدر دنبال یک مدیرعامل می‌گردد که ملت بیایید یک مدیرعامل اینجا معرفی بکنید، من می‌خواهم بروم. یعنی در همه این سال‌ها نتوانسته‌اند چند تا مهره آموزش بدهند به درد بخور که خیلی راحت بتوانند جابجا بشوند. مثلاً در همین موج نور اگر آقای رضایی و آقای رفاهی بروند، احتمالاً دیگر هیچ کس حاضر نباشد این انجمن را اداره بکند. یعنی نمی‌دانم، هم حُسن است، هم عیب است. اینکه حالا با همت چند نفر شروع بشود این خوب است، بالاخره چند نفر آمده‌اند پیشگام شده‌اند قدم جلو گذاشته‌اند. ولی اینکه برای همیشه بخواهد وابسته به این افراد باشد این ضعف این تشکل‌ها به نظر من است.

* شما الآن بازنشست هستید؟
ـ موحدزاده: بله، من سال ۱۳۸۹ بازنشست شدم.

* الآن کار و فعالیت خاصی دارید؟
ـ موحدزاده: نه، من الآن بیشتر فعالیتم در فضای مجازی است.

* گروه یا کانال خاصی دارید؟
حسینعلی موحدزاده: یک گروهی در تلگرام داشتم به نام «عشق من ایران»، بعد هدفم این بود که گفتم واقعاً ما باید فرهنگ‌سازی بکنیم در جهت میهن‌دوستی. چون واقعاً من احساس می‌کنم میهن ما حتی توسط خود مردم خود ایران مورد ظلم قرار گرفته، و مردم آن عشق و محبتی که باید به وطنشان داشته باشند را ندارند. به همین خاطر گفتم هر اتفاق مثبتی اگر در رابطه با مملکتمان بیفتد باید با عشق به میهن باشد. اینکه این گروه عشق من ایران را راه‌اندازی کردم، خودم هم ادمینش بودم به اضافه دخترم و پسرم. بالاخره مطالب تند سیاسی هم می‌آمد، اعضایمان را هم اصلاً ما شناسایی نمی‌کردیم، آزاد بود، هرکسی می‌توانست بیاید، تا اینکه یک روز دوم مهر ماه ۱۳۹۷ بود که از اداره اطلاعات آمدند و حکم جلب مرا آورده بودند که البته جلب نشدم و با هماهنگی به ستاد خبری رفتیم و با تعهدی که دادیم مسئله تمام شد و گوشیها و لپتاپم را پس دادند.

* اولین بار است که چنین مشکلاتی برای یک نابینا پدید آمده است؟
ـ موحدزاده: آنها به خانه ما برای جلب من آمدند. اما وقتی شرایط را دیدند و صحبت کردیم متوجه شدند، قصد و عمدی در کار نبوده و قرار شد بعداً با بچه‌ها مراجعه کنیم. اما گوشی‌ها و لپ‌تاپ را بردند و کاملاً بررسی کردند و چیزی به دستشان نیامد. در مورد عشق من ایران، که هنوز هم بر این باور هستم که واقعاً ما باید عشق به ایران و میهن دوستی را در بین مردممان ترویج کنیم. چون میهن ما واقعاً مظلوم است.

* آیا هم اکنون در شبکه مجازی فعال هستید و گروه دارید؟
ـ موحدزاده: چند وقت است یک گروه درست کرده‌ام به نام «خوبان پارسی‌گو» که در واتساپ و تلگرام است. در این گروه ما آمده‌ایم بچه‌های نابینای تاجیکستان و افغانستان و ایران را دور هم جمع کرده‌ایم.

* چند نفر عضو دارد؟
ـ موحدزاده: فعلاً شصت نفر عضو داریم. هدف این است که ما چون هم زبان هستیم بیاییم آنجا دور هم جمع بشویم، باهم گفتگو کنیم، حرف بزنیم، با فرهنگ‌های همدیگر آشنا بشویم، با آداب و رسوم همدیگر آشنا بشویم، و خلاصه یک پیوندی بینمان برقرار بشود، و کلاً ببینیم می‌توانیم در فضای حقیقی هم همدیگر را ببینیم، آیا میشود به کشورهای همدیگر سفر بکنیم و همدیگر را ملاقات کنیم. یک چنین کار فرهنگی هم داریم می‌کنیم.

* موفق باشید؟
ـ موحدزاده: تازه دو سه هفته است که این گروه را دایر کرده‌ام.

* این اقدام اولین کار منطقه‌ای بین‌المللی می‌شود. و قبلاً نداشتیم.
ـ موحدزاده: به این شکل تا حالا نداشتیم. یک گروه دیگر ما داریم به نام «بچه‌های ناب اصفهان» که من و آقای ژیانی ادمین هستیم.

* این دو سامانه در کدام شبکه اجتماعی است؟
ـ موحدزاده: « هر دو هم در واتساپ هستند و هم در تلگرام. آن‌وقت این «بچه‌های ناب اصفهان» درواقع منظور بچه‌های نابینای اصفهان است.
در پایان خدمتتان عرض کنم که چند تا ساختمان وجود دارد در اصفهان، که یکی همین هفت تیر است، دو تا ساختمان در خیابان شمس‌آبادی کوچه پارس است، و یک مزرعه بیست هکتاری است در محمودآباد پشت پالایشگاه. این ساختمان‌ها پیش از انقلاب به وسیله خارجی‌ها وقف امور نابینایی شده بود.
ـ ژیانی: اسنادی در این باره دارم که به شما می‌دهم.
ـ موحدزاده: در خیابان آبشار مؤسسه کریستوفل ویژه پسرها بود و در خیابان شمس‌آبادی مدرسه‌ای به نام نورآیین ویژه دخترها بود. ساختمان دیگری بود که بعداً اسمش را نسرین یاد گذاشتند و ویژه دخترانی بود که بی‌سرپرست بودند.

* اسم نسرین یاد چه معنای دارد؟
ـ موحدزاده: نسرین یاد یکی از دختران نابینا بوده که این ساختمان را چون پدرش خرید و به این هدف اختصاص داد، لذا این ساختمان را به نام او نامیدند.
در واقع نامش نسرین خامنه‌ای است.

* این ساختمان الآن چه وضعی دارد؟
ـ ژیانی، این ساختمان را پس از انقلاب مصادره و به بهزیستی تحویل دادند. و بهزیستی آنجا را مهمانسرا برای کارمندان بهزیستی یا کارمند سرا کردند.
ـ موحدزاده: برای کارمندهای بهزیستی است. با اینکه خارجی‌ها وقف امور نابینایان کرده بودند. الآن یک دختر نابینا مثلاً به اصفهان می‌آید برای آموزشی، باید کجا بیتوته کند؟ بهزیستی برای این افراد دلسوزی ندارد ولی واقفان این دلسوزی را داشتند.

* درباره مزرعه‌ای که وقف نابینایان شده بود چه اطلاعاتی دارید؟
ـ موحدزاده: مزرعه‌ای در محمودآباد در پنج کیلومتری اصفهان در جاده تهران برای بچه‌های نابینا پیش از انقلاب وقف شد تا در آن مزرعه آموزش دامداری و کشاورزی و مرغداری به نابینایان می‌دادند. آنها کار یاد می‌گرفتند و در روستاهایشان همین کارها را انجام می‌دادند. بعد از انقلاب اینها را مصادره کردند.
مدرسه کریستوفل و مدرسه نورآیین تا حدی برای امور نابینایان ماند ولی ساختمان نسرین یاد و مزرعه را بهزیستی از ابتدا به نابینایان اختصاص نداد. یعنی کاربری نابینایان ندارد. اینها را هم بهزیستی می‌گوید چون ما قرار است تمام امورمان را به بخش خصوصی واگذار بکنیم، اینجا را هم می‌خواهیم به بخش خصوصی واگذار بکنیم. حالا ما آمدیم به این فکر افتادیم که آقا وقتی یک سرمایه به این بزرگی نابینایان در اصفهان دارند، که اگر از این ساختمان‌ها خوب استفاده بشود می‌تواند مشکلات مالی و اقتصادی همه نابینایان اصفهان را حل بکند، چرا استفاده نشود و چرا بهزیستی یواش یواش به این فکر می‌افتاده که اینها را اصلاً واگذار به جاهای دیگر کند، یا حتی بفروشند؟ به همین دلیل آقای ژیانی برای اولین بار پیشنهاد داد، که آقا چرا باید این سرمایه‌ها هدر برود؟ و گفتیم ما باید یک کاری بکنیم، اول از مسئولین بخواهیم که آقا اجازه بدهید این ساختمان‌ها همچنان ویژه نابینایان باشد، کاربریش کاربری نابینایان باشد، دوم اینکه بشود در این ساختمان‌ها سرمایه‌گذاری بشود و به سوددهی برسد. و اقتصادی بشوند و نابینایان بتوانند منتفع بشوند.
در واقع بچه‌ها دیگر به ویژه نسل امروز ما اصلاً این قضایا را نمی‌دانند، اصلاً نمی‌دانند این ساختمان‌ها برای که بوده چه بوده. ما هم که حالا مثلاً باسابقه‌تر و مسن تر هستیم، در جریانیم، ولی نسل امروز ما نمی‌داند. گفتیم پس بیاییم بچه‌ها را از طریق فضای مجازی و شیوه‌های مختلف آگاه بکنیم، که بچه‌ها شما چنین سرمایه‌هایی دارید، اینها دارد از دست می‌رود، بیایید با کمک همدیگر با اتحاد همدیگر این ساختمان‌ها را نگذاریم از ما بگیرند. حتی از آنها بخواهیم که در این ساختمان‌ها سرمایه‌گذاری بشود. مثلاً مثل همین ساختمان هفت‌تیر اگر بشود در داخلش پروژه‌های سودآور مثل هتل، سالن‌های ورزشی، پارکینگ دایر شود و می‌تواند به سوددهی برسد، کلی درآمد می‌تواند داشته باشد، بهترین نقطه شهر است. آمدیم بچه‌های ناب اصفهان را راه‌اندازی کردیم، بچه‌ها را عضو کردیم.

* بچه‌های ناب چند تا عضو دارد؟
ـ حسینعلی موحدزاده: صد نفر عضو دارد، ولی متأسفانه بچه‌های ما فعال نیستند. این هم یکی از مصیبت‌های ماست که بچه‌هایمان خیلی احساس مسئولیت نسبت به سرنوشت خودشان ندارند. فکر حرف آقای خادمی را حسابی چسبیده‌اند دیگر، که «آقا شما سرنوشت می‌خواهید چکار؟ باید برایتان گدایی بکنند بیاورند بخورید.» فکر کنم این‌طوری به این شصت تومان صد تومان بهزیستی بیشتر عادت دارند تا اینکه بخواهند به یک درآمد آبرومندی برسند، آن هم از حق خودشان.
آن وقت به موازات این کار آمدیم یک طومار هم خطاب به مسئولین کشور تهیه کردیم، وزیر کار تعاون و رفاه اجتماعی، رئیس سازمان بهزیستی و غیره، و در این طومار خواستیم که این ساختمان‌ها قضایایش این‌طوری است، اینها وقف نابینایان است و شما اگر اجازه بدهید اینها به امور نابینایی بازگردانده بشود، سرمایه‌گذاری در آن بشود، نابینایان به استقلال کافی می‌رسند و حتی از بودجه دولتی مستقل می‌شوند. این طومار را سیصد و خورده‌ای نفر امضا کردند، بعد قرار شد که این طومار را ببریم تهران و تحویل مسئولین بدهیم، اما افتاد به قضیه کرونا و دیگر تمام فعالیت‌ها متأسفانه الآن متوقف شده است. ولی امیدواریم اگر شماها نفوذی جایی دارید در این زمینه به ما کمک بکنید که ما بتوانیم صدایمان را به یک جایی برسانیم، حالا چه ازنظر رسانه‌ای، چه از نظر نفوذ در نهادها. آیت الله العظمی سیستانی اگر می‌توانند در این زمینه فتوایی برای ما بدهند که آقا این ساختمان‌ها وقف است و به هیچ وجه تغییر کاربری نباید داده بشود، بالاخره اگر کاری می‌توانید برای ما بکنید بزرگواری بکنید.

* آیا اینها وقف نامه دارد؟
ـ موحدزاده: وقف نامه رسمی ما ندیده‌ایم ولی شاهد وقف دارد.

* یعنی آیا کلیسا این مطلب شما را تأیید می‌کند؟ و مسئولین کلیسا شهادت می‌دهند که اینجا وقف بوده است؟
ـ موحدزاده: بله، اتفاقاً اسقف اینجا نامه‌‌ای نوشته و نسخه‌ای از نامه‌اش را داریم که تأیید کرده‌اند که بله، این اماکنی که پیش از انقلاب به نابینایان اختصاص داده شده توسط واقفین، فقط به منظور امور نابینایان بوده و هرگونه استفاده دیگر غیرمجاز است.

* هر کاری راه دارد. راه این کار این است که اطلاع‌رسانی شود و افکار عمومی روشن شوند.
در ایران این است که ابتدا فضاسازی و بسیج افکار عمومی بشود، یعنی رسانه‌ها و اینها کار بشود، که مردم فشار بیاورند به بالا، و بالا مجبور بشود این کار را بکند. خیریه همدانیان موقوفه بسیار مهمی است ولی مصادره کردند و تغییر دادند و به رغم تلاش‌های فراوان نتوانستند مسترد کنند. چون از طریق درست نرفتند.

با تشکر از آقای موحدزاده به سراغ آقای رمضان ژیانی می‌رویم و گفت‌وگو با ایشان را شروع می‌کنیم.

* «جناب آقای ژیانی» ابتدا معرفی از خودتان بفرمایید.

ـ ژیانی: بنده رمضان ژیانی هستم، اهل شهرستان داراب فارس. با توجه به نشانی‌هایی که پدر و مادرم می‌گفتند تولدم به اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت می‌خورد، ولیکن تاریخ شناسنامه من ۵ مهرماه ۱۳۳۹ است. من حدوداً زمستان سال ۱۳۴۲ نابینا شدم.

* علت نابینایی چه بود؟
ـ ژیانی: من بیماری سرخک گرفتم. یکی از بچه‌های روستا آن موقع با خاله‌اش می‌رود مشهد، وقتی برگشت بیماری سرخک داشت، و از این طریق من سرخک گرفتم. خیلی از بچه‌ها سرخک گرفتند، آن موقع بارندگی هم زیاد بود و عبور و مرور به شهر قطع شده بود، خلاصه خیلی‌ها مردند، و بین اینها تنها من نابینا شدم. علتش هم این بود که خیلی از داروهای محلی استفاده شد و دسترسی به پزشکان جدید هم نداشتم.

* یعنی شما سه سالتان بود که نابینا شدید؟
ـ ژیانی: حدوداً فکر کنم سال ۱۳۴۳ بود، احتمالاً پنج سالم بود، چون من یک چیزهایی یادم می‌آید. بعد به دلیل داروهای محلی که می‌ریختند داخل چشمم چشم‌هایم نابینا شد. به هر حال کودکی را در روستا گذراندم.

* اسم روستایتان چیست؟
ـ ژیانی: در پسوند شناسنامه‌ام آمده، روستای مروبویه

* این روستا در چند کیلومتری داراب است؟
ـ ژیانی: تقریباً ۲۵ کیلومتری داراب قرار دارد. بعد به علت اینکه در سال اصلاحات اراضی، پدرم دهقان بود و مجبور بود به محلی که اراضی به او می‌دادند، مهاجرت کند، یعنی به روستای بریسکان رفتیم. بیشتر دوره کودکی و نوجوانی‌ام در بریسکان بودم. کم‌کم بزرگ شدم و چهارده پانزده سال بودم و در کار کشاورزی و دامپروری به پدرم کمک می‌کردم. زمانی همراه پدرم به علف چینی می‌رفتم. اما خیلی علاقه‌مند به درس خواندن بودم. بچه‌های هم سن و سالم همه مدرسه می‌رفتند ولی من از مدرسه محروم بودم، وقتی کتاب‌هایشان را می‌خواندند من هم پهلویشان می‌نشستم و به خواندن کتاب‌های تاریخ و علوم و جغرافیا گوش می‌دادم و حفظ می‌شدم. خیلی علاقه‌مند بودم تا اینکه در سال ۱۳۵۴، یک روز در رادیو شنیدم که شهبانو زن شاه آمده شیراز و از شاه‌چراغ بازدید کرده بود. در عین حال یک‌دفعه در اخبار گفت که از مدرسه نابینایان شوریده شیراز شهبانو فرح بازدید کرد. آن لحظه جرقه‌ای در ذهن من خورد و یادم افتاد که نابیناها هم می‌توانند درس بخوانند، و مدرسه برایشان وجود دارد. آن لحظه با یک شور و شوق به پدرم گفتم. اما آنها برایشان قابل پذیرش نبود. چند روز بعد با برادر کوچکم به شهر رفتیم. و در آموزش و پرورش آن شهر موضوع را مطرح کردم. آنها هم اطلاعاتی نداشتند. ولی یک معرفی‌نامه به آموزش و پرورش شیراز نوشتند. رئیس آموزش و پرورش من را تحویل گرفت، و مثل الآن نبود که چند روزه نوبت بگیری. بالاخره با اینکه بچه بودم، حرفم را قبول کرد و یک نامه برای معرفی من نوشت و امضا کرد و فرستاد. اوایل مهر ۱۳۵۴ یک خانم خواننده‌ای ترک به نام امیلیسا به تهران آمده بود و قرار بود به نفع سازمان رفاه نابینایان ایران کنسرت بدهد. من چون خیلی به رادیو علاقه داشتم و خیلی رادیو گوش می‌دادم و بیشتر اوقات روزم با رادیو سپری می‌شد، در رادیو تبلیغات شد که این خواننده امیلیسا می‌خواهد به نفع سازمان رفاه نابینایان کنسرت بدهد و یکی از محل‌های فروش بلیطش هم دفتر رفاه سازمان نابینایان به مدیرعاملی دکتر ضرابی برود آن زمان آدرس می‌داد. من این آدرس را سریع حفظ کردم و خلاصه چند روز بعد به یکی از بچه‌های همسن خودم که مدرسه می‌رفت گفتم یک نامه‌ای نوشت و خلاصه دادم یک نفر به شهر برد و پست کرد. تقریباً اواخر پاییز ۱۳۵۴ بود که جواب هر دو نامه آمد، یکی من را معرفی کرده بود به مدرسه شوریده شیراز، یکی هم به سازمان رفاه شیراز معرفی کرده بود. خلاصه ۱۵ بهمن ۱۳۵۴ با پدرم بلند شدیم رفتیم شیراز مدرسه شوریده. مدیریت مدرسه شوریده گفت «چون شما سنت زیاد است، حدوداً پانزده سال، در مدرسه ما نمی‌توانید، قانون ما اجازه نمی‌دهد، شما بروید سازمان رفاه، روزی ده تومان هم حقوق به شما می‌دهند، خوابگاه هم که دارد، من هم کتاب به شما می‌دهم، پیش بچه‌ها خط بریل را یاد بگیر.» سازمان رفاه فقط کارگاه بود. به سازمان رفاه رفتم و آنجا ماندم و پدرم هم رفت و خوابگاه به من دادند. یک ماه و نیم آنجا بودم، روزی ده تومان حقوق می‌گرفتم و خلاصه با عیدی که آن سال گرفتم شد هفتصد و پنجاه تومان. صد و پنجاه تومانش را خرج کردم، ششصد تومان پول داشتم. خلاصه دیدم که نه، اینجا درس خواندن به درد من نمی‌خورد.
یکی از بچه‌هایی که آنجا بود گفت که «در اصفهان دو تا مدرسه است، یکی کریستوفل است که مال آلمانی‌هاست، یکی هم ابابصیر است که مال مسلمان‌هاست. برو اصفهان که برای تو در اصفهان است، و بزرگسال‌ها را قبول می‌کنند.» خلاصه عید شد و من رفتم داراب و برگشتم آمدم و یک روز سوار ماشین شدم آمدم اصفهان و در خیابان مسجد سید پیاده شدم و گفتم می‌خواهم بروم مدرسه نابینایان. یک نفر من را راهنمایی کرد و من آمدم و خلاصه سر از ابابصیر درآوردم. آمدم آنجا و با من مصاحبه کردند و گفتند برو پدرت بیاید. گفتند باید پدرت بیاید و من برگشتم شیراز، دیدم که اگر بخواهم بروم روستا پدرم را بیاورم، پدرم همراه من نمی‌آید. یک آقایی بود، یادش کنم، خدا رحمتش کند، آقای جراح که اهل ساوه بود و از تهران سازمان رفاه برایش کاریابی کرده بود و از تهران فرستاده بود در آب منطقه‌ای شیراز استخدام شده بود. یعنی دو ماه بود که آنجا استخدام شده بود. بعد این آقا با ابابصیر تماس گرفت گفت که «من کارمند اینجا هستم و می‌توانم ضمانتش بکنم و خلاصه نامه‌ای می‌نویسم و می‌دهم مدیرعامل امضا کند.»
این را گفتم به خاطر اینکه هم خاطره‌ای گفته باشم، و هم اینکه فرق مدیران آن زمان و این زمان را خدمتتان عرض کنم.
و ابابصیر هم قبول کرد، و نامه‌ای نوشت، و مدیرعامل آب منطقه‌ای شیراز سال ۱۳۵۵ فقط به درخواست کارمندش که تازه دو ماه آمده بود، بدون اینکه من را ببیند، روی نامه من را امضا کرد به‌عنوان مدیرعامل آب منطقه‌ای، به‌عنوان ضمانت من. حالا البته اسم خودش را یادم نمی‌آید، ولی سال ۱۳۵۴ سازمان آب منطقه‌ای شیراز استان فارس بنام آبفا بود.
نامه را برداشتم و آوردم اصفهان و خلاصه اینجا پذیرفته شدم، و شروع کردم آنجا به درس خواندن، و ۲۵ فروردین ۱۳۵۵ ساعت یک بعدازظهر نشستم سر کلاس درس. معلمم آقای منهاجی بود، خدا رحمتش کند، فوت کرده. تا خرداد که مدرسه‌ها تعطیل شد بنده کلاس اول دبستان را تمام کردم. یعنی در سن شانزده سالگی ظرف حدود پنجاه روز مقطع کلاس اول را تمام کردم. بعد ما نصف روز کارگاه می‌رفتیم، نصف روز هم کلاس داشتیم. ولی تابستان تا اول مهر همه‌اش کارگاه بود.

* در کارگاه چه کار می‌کردید و چه چیزهایی یاد می‌دادند؟
ـ ژیانی: کارگاه ابابصیر یک کارگاه تولیدی بود، از جمله جارو و تی، برس و غلتک‌ها برای کارخانه قند و کارخانه پارچه‌بافی، کارخانه گل زنی مخمل‌ها تولید می‌کردیم. من در آن مهارت پیدا کردم و درست می‌کردم. غلتک بود مثلاً طولش سه چهار متر بود و باید دورش را برس می‌کردیم.
اول مهر شد و از اول مهر هم به همان روش نصف روز کارگاه نصف روز مدرسه درس خواندم. طی دو ماه کلاس دوم را خواندم، سپس طی دو ماه کلاس سوم را خواندم، و طی چهار ماه کلاس چهارم را خواندم و شد خرداد ۱۳۵۶. خرداد ۱۳۵۶ تابستانش را دوباره به‌طور متفرقه کلاس پنجم را خواندم، در همان آموزشگاه، چون شبانه‌روزی بود، و خلاصه شهریور امتحان دادم و کلاس پنجم را گرفتم. یعنی در حقیقت یک سال شد. بعد دیگر همان‌جا ابابصیر سال ۱۳۵۶ ۱۳۵۷ کلاس اول راهنمایی را شبانه رفتم مدرسه بیرون به‌صورت تلفیقی. چون سنم بالا بود روزانه را هم نمی‌دادند. روزها در ابابصیر نصف روز کارگاه می‌رفتم، بعد هم شبانه می‌رفتم مدرسه. آن زمان‌ها مدرسه شبانه از ساعت پنج بعدازظهر بود تا نُه شب، که من مسیر را پیاده می‌رفتم. آن سال هم کلاس اول راهنمایی را خواندم تا خرداد. خرداد دیگر از ابابصیر آمدم بیرون. البته من خیلی با ابابصیر اختلاف داشتم، ولی خیلی تلاش می‌کردم درسم را بخوانم. از ابابصیر آمدم بیرون و رفتم تهران و خلاصه دوره تلفن دیدم.

* کجا دوره دیدید؟
ـ ژیانی: من در تهران پیش دوستان دوره دیدم، خلاصه آنجا گواهی هم به من دادند. بعد دیگر مهر ۱۳۵۷ آمدم از تهران نامه گرفتم، از کاریابی تهران به من نامه دادند آمدم ذوب آهن اصفهان استخدام شدم. دیگر طی ده سال هم دانش‌آموز بودم و هم خانه‌دار بودم و هم کارمند. دیگر روزها می‌رفتم سر کار و شبانه هم می‌رفتم مدرسه و خلاصه سال ۱۳۶۴ دیپلم گرفتم. سال ۱۳۶۳ باید دیپلم می‌گرفتم، یک سال رد شدم و سال ۱۳۶۴ دیپلم گرفتم. بعد هم دانشگاه هرچه امتحان دادم، چون من یک مقدار با انجمن اسلامی کارخانه مشکل داشتم و خلاصه با ما سازگاری نبود و با ابابصیر هم سازگاری نداشتیم، دیگر ما قبول نمی‌شدیم. سال ۱۳۷۰ که تحقیق را برداشتند دانشگاه پیام نور قبول شدم و رشته ادبیات و خلاصه رفتم شروع کردم. یعنی هم کارمند ذوب آهن بودم، هم خانه داشتم، چون سال ۱۳۶۸ ازدواج کرده بودم و زن و بچه هم داشتم، دانشگاه پیام نور هم دانشگاه می‌رفتم. دیگر هفتاد هشتاد واحد خواندم و دیدم که ازنظر اقتصادی دارم عقب می‌افتم، خلاصه اوضاع اقتصاد بحرانی است و رها کردم. دانشگاه را در حد فوق‌دیپلم خواندم و رها کردم.
خلاصه کارمند بودم و کار می‌کردم که یک شغل آزادی هم برای خودم جور کردم، که بازنشست هم که شدم به این شغل آزاد ادامه دادم.

* چه تاریخی بازنشست شدید؟
ـ ژیانی: سال ۱۳۸۷، یعنی دقیقاً سی سال، یعنی یک روز هم نگذاشتم کم بشود.

* چه تاریخی ازدواج کردید؟ و چند فرزند دارید؟
ـ ژیانی: عید ۱۳۶۸ ازدواج کردم و من دو تا دختر و یک پسر دارم.

* درباره مهارت‌هایتان توضیح بدهید. چه مهارت‌هایی کسب کرده‌اید و کدام بهتر است؟
ـ ژیانی: من برق‌کشی ساختمان را می‌توانم انجام بدهم، برای خودم انجام داده‌ام، دو سه تا ساختمان ساخته‌ام، یک زمانی در کار پیمانکاری ساختمان بودم و این کار را انجام می‌دادم. شیرآلات، تعمیرات داخل خانه هرچه مشکل برقی باشد اینها را خودم تعمیر می‌کنم، کولر را خودم نصب می‌کنم، خودم کولر خانه را درست می‌کنم، تانک خانه‌ام را خودم نصب می‌کنم، آبگرمکن را خودم کارهایش را انجام می‌دهم. از این کارهای فنی هم دست به آچار هستم، همه کاری می‌کنم.

* در زمینه ورزش چطور؟
ـ ژیانی: در ورزش همان اوایل دومیدانی رفتم، دیگر نرفتم متأسفانه. من چون ذوب‌آهن می‌رفتم خیلی ساعت کارم گرفته می‌شد و در ورزش نتوانستم پیشرفتی داشته باشم.

* کامپیوتر چطور؟
ـ ژیانی: کامپیوتر هم بلدم. ما کامپیوتر را مثل بقیه یاد گرفتیم، گوشی را مثل بقیه یاد گرفتیم.

* با چه ان‌جی‌اُهایی همکاری کرده‌اید؟
ـ ژیانی: از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۱ یک انجمنی در اصفهان به نام انجمن نابینایان استان اصفهان داشتیم. که تقریباً اولین انجمن نابینایی در ایران بود، که بقیه استان‌ها از انجمن ما الگو گرفتند و انجمن درست کردند. تا آن زمان انجمن نابینایی در ایران نبود. فقط آبادان یک انجمنی ظاهراً داشت، آن هم نه به این رونق. ما شهریور ۱۳۵۹ یک همایش برگزار کردیم، همایش سراسری که از همه استان‌ها آمدند تقریباً. چون من خودم آن‌وقت در هیئت مدیره انجمن بودم، بعد این باعث شد که بچه‌های دیگر از استان‌های دیگر یاد بگیرند که انجمن تشکیل بدهند، و انجمن‌های تهران و ان‌جی‌اُهایی که هستند الگوبرداری‌شان از انجمن نابینایان استان اصفهان بود که، البته سال ۱۳۵۶ اساسنامه‌اش نوشته شده بود، ولی مهر ۱۳۵۸ در حقیقت شروع به فعالیت کرد، تا سال ۱۳۶۱ که دیگر بهزیستی منحلش کرد. بهزیستی مجبورمان کرد که منحل بشویم، هرچه هم دارایی جمع کرده بودیم از ما گرفت.

* علت انحلال را توضیح بدهید؟
ـ ژیانی: وقتی سازمان بهزیستی درست شد، یک خورده اختناق‌های سیاسی هم پیش آمد. ابابصیر هم دشمن ما بود، آن زمان هنوز ابابصیر اوایلش بود و نفوذ داشت، و چون ما بچه‌هایی بودیم که در حقیقت مخالفین ابابصیر بودیم و انجمن تشکیل داده بودیم و خیلی هم داشتیم قدرتمند می‌شدیم، داشتیم ثروت جمع می‌کردیم، می‌خواستیم ساختمان بخریم، می‌خواستیم خیلی کارها انجام بدهیم. ماشین خریده بودیم برای انجمن، انجمنمان هم فعالیت‌های خوبی داشت، مثلاً یکی از فعالیت‌هایش فعالیت آموزشی بود، نوارهای درسی خیلی جمع کرده بودیم، و بعد از تهران ما دومین شهری بودیم که نوار درسی در ایران داشتیم.

* اینها گویا بود، راجع به روش تولید این آثار توضیح دهید؟ مثلاً چه کسی ضبط می‌کرد؟
ـ ژیانی: داوطلب‌هایی بودند و می‌برد برایمان ضبط می‌کردند. بیشتر دانشجوها دخترها می‌بردند برایمان ضبط می‌کردند.

* هزینه‌هایش را چه کسی می‌داد؟
ـ ژیانی: هزینه نمی‌گرفتند، رایگان ضبط می‌کردند. نوارهایش را هم از جاهای مختلف از اداره کمک می‌گرفتیم پول می‌گرفتیم تهیه می‌کردیم.

* آیا از آن نوارها چیزی دارید؟
ـ ژیانی: مال آن سال را ندارم، ولی از سال‌های بعدش هست. مال آن تاریخ را ندارم.
بعد عرضم به خدمت شما که آن انجمن را به علت این دشمنی‌ها منحلش کردند که دیگر آن قضیه ابابصیر که آقای موحدزاده هم توضیح دادند و کریستوفل و اینها اتفاق افتاد، و خلاصه رسید تا به اینکه ما دیگر انجمن نداشتیم. دوباره سال ۱۳۷۴ تصمیم گرفتیم یک انجمنی تشکیل بدهیم که همان جامعه اسلامی را تشکیل دادیم که حالا هنوز هم آن را داریم. بعد انجمن‌های دیگر هم درست شد، مثل همان موج نور و انجمن روشن‌بین و اینها، که من الآن در انجمن روشن‌بین نائب رئیس هستم، در جامعه نابینایان آقای نیکزاد هم دبیر انجمن هستم. در انجمن‌های قبلی هم در هیئت مدیره بوده‌ام، بازرس بوده‌ام.

* به نظر شما از این انجمن‌ها کدام موفق‌تر بوده است؟
ـ ژیانی: انجمنی که ما سال ۱۳۵۸ ۱۳۵۹ داشتیم یعنی «انجمن نابینایان استان اصفهان» انجمن بسیار موفقی بود. اول اینکه تازگی داشت و بنیان انجمن‌ها از آنجا شروع شد. دوم اینکه بچه‌ها تازه فهمیدند که اصلاً اجتماعی زندگی کردن یعنی چه. تا آن روز نابینا دور هم اجتماعی زندگی کردن اجتماعی کار کردن را اصلاً بلد نبود، از آنجا شروع شد. یعنی چه؟ یعنی جرقه انجمن‌ها از آنجا کلاً شروع شد. سال ۱۳۵۹ ما یک همایشی داشتیم که تحصیل‌کرده‌های نابیناها را جمع کردیم آوردیم، قوانینی را تدوین کردیم، که متأسفانه آن قوانین بعداً از بین رفت و دست ما نیست، یعنی نسخه‌اش را نداریم. به اصطلاح یک قطعنامه تنظیم کردیم که خیلی از آن موادی که ما آن روز تصویب کردیم الآن در سطح کشور دارد اجرا می‌شود. مثلاً همین دفتر مشاوره که آقای هادیان اینها در دانشگاه دارند، آن روز تحصیل‌کرده‌ها در آن کمیسیون آموزشی سال ۱۳۵۹ آنجا پیشنهاد شد، که ما به‌صورت قطعنامه به دانشگاه‌ها فرستادیم به وزارت علوم فرستادیم برای آموزش و پرورش فرستادیم. مثلاً تشکیل مهدکودک‌های نابینایی را ما آن روز تصویبش کردیم، تشکیل مدارس نابینایی را ما آن روز تصویبش کردیم. خیلی چیزهای دیگر آن روز تصویب کردیم. آن انجمن بسیار انجمن موفقی بود، ولی متأسفانه بدی اش این بود که این انجمن از اصفهان نشأت گرفت و اصفهان دشمن داریش زیاد بود. یکی هم اینکه به خاطر اینکه ما بچه‌هایی بودیم که از ابابصیر انشعاب شده بودیم، ابابصیر با ما بد بود خیلی. حتی بچه‌های کریستوفل هم با ما قاتی شده بودند. آن زمان دیدگاه‌های خیلی ناجوری در جامعه پخش می‌کردند ابابصیری ها، که «اینها آدم‌هایی هستند که می‌گویند مدرسه‌ها باید قاتی باشد، دختر پسر باید قاتی باشد، باید این‌طور باشد» این چرت و پرت‌ها را پشت سر ما می‌گفتند، در صورتی که ما اصلاً نمی‌دانستیم دختر و پسر قاتی یعنی چه. چون ما از ده بلند شده بودیم آمده بودیم ابابصیر و دختر و پسر پهلویمان نبود که. ولی اینها این چیزها را به ما نسبت می‌دادند متأسفانه. به خاطر همین جو خوبی نداشت. ولی دولت بازرگان خیلی خوب همکاری می‌کرد با انجمن ما، و بعدش هم خوب بود، تا سال ۱۳۶۱ هم باز خیلی خوب بود. از سال ۱۳۶۱ دیگر ما را مجبور کردند به منحل شدن، و حتی ثروتی هم که جمع کرده بودیم برای انجمنمان سازمان بهزیستی از ما گرفت و برد. نوارها و ماشین و دستگاه هرچه داشتیم از ما گرفت.

* چقدر پول جمع کرده بودید؟ و چقدر اموال داشتید؟
ـ ژیانی: ماشین داشتیم، ماشین‌های تحریر نابینایی داشتیم، ماشین پرکینز داشتیم، نوار درسی چند هزار تا داشتیم، چند هزار تا نوار درسی خیلی بود، یک ماشین ژیان داشتیم، میز، در دفتر کار هرچه داشتیم همه را. پروانه‌مان را استانداری تمدید نکرد، طبق اساسنامه هم اگر استانداری تمدیدمان نمی‌کرد ما باید دیگر اینها را تحویل می‌دادیم به دولت.
و این است که امروز دیگر تقریباً بچه‌ها جرأت نمی‌کنند که انجمن دیگر به این سبک درست بکنند. الآن انجمن‌هایی که داریم چیزی ندارند. یعنی دنبال اینکه ثروت جمع بکنند و انجمن قدرتمند مالی داشته باشند نیستند. ما الآن انجمنمان ازنظر مالی هیچ چیز ندارند. چرا؟ چون ما آن تجربه بدی که از ما پول را گرفتند همه چیزمان را از ما گرفتند دیگر در ذهنمان مانده.
باز تجربه این ساختمان‌های خارجی که برای نابیناها وقف کرده‌اند و دولت این را مصادره کرد، دیگر کسی دل خوشی ندارد و امنیتی احساس نمی‌کند که بیاید در امور نابینایی سرمایه‌گذاری بکند، حتی سرمایه‌گذاری خیریه‌ای. برای اینکه می‌داند فردا آن دولت آن استاندار خوشش نمی‌آید و می‌آید همه را جمع می‌کند می‌برد. الآن ساختمان آلمانی‌ها که اینها برداشته‌اند اگر بگویم نزدیک دو تریلیون قیمتش است باور نمی‌کنید. چرا؟ چون همان زمین هفت‌تیر که سازمان بهزیستی یکجایش را کرده بقالی یک جایش را کرده خوابگاه برای خودشان، آنجا نزدیک سی هزار متر زمین است، که زمین آنجا نزدیک متری پنجاه میلیون تومان قیمتش است. یعنی چنین قواره زمینی که به دو تا خیابان گران‌قیمت راه داشته باشد و چشم‌انداز رودخانه داشته باشد شما در اصفهان اصلاً نمی‌توانید پیدا بکنید. الآن آنجا می‌توان هتل بیست طبقه زد، هتل بین‌المللی زد، خیلی کارها کرد. یا همان نورآیین اینها از مرغوب‌ترین زمین‌هاست، یعنی واقعاً گران است اینجا. دیگر در امور نابینایی کسی نمی‌تواند بیاید سرمایه‌گذاری بکند، یعنی جرأت نمی‌کند. ما خودمان که انجمن داریم سعی نمی‌کنیم انجمنمان پول داشته باشد. اگر فهمیدند پول داریم می‌آیند جمع می‌کنند می‌برند و پول را از ما می‌گیرند. اینکه پروانه ما را هر سال تمدید می‌کنند به خاطر این است که می‌دانند ما هیچ چیز نداریم. ما حداکثر چیزی که جمع می‌کنیم همان در حد هزینه جاریمان است. یعنی دنبال ثروت دیگر اصلاً نیستیم. ولی نابیناها تا یک انجمن قدرتمند ثروتمند نداشته باشند کاری نمی‌توانند بکنند. ما برای همین قضیه پیگیری شکایت بابت همین ساختمان هزینه از جیب خودمان می‌دهیم. حالا آمده‌ایم به گروه حقوقی گفتیم، گروه حقوقی می‌گویند «آقا این پول می‌خواهد، این کاری که شما می‌کنید لااقل صد میلیون پول احتیاج دارد.» ما یک انجمن پولدار قدرتمند نداریم. چرا؟ چون همیشه می‌ترسیم که اگر داشته باشیم می‌آیند از ما می‌گیرند.

* فرض کنید فردا اگر این موقوفات را به شما مسترد کنند، شما می‌خواهید چه کار بکنید؟ آیا طرح و برنامه‌ای دارید؟
ـ ژیانی: ما بحثمان سر این نیست که حتماً بدهند به ما. ما در نامه‌ای که به مقامات نوشته‌ایم، نوشته‌ایم منافع اینها باید خرج امور نابینایی بشود.

* اگر بهزیستی بگوید اینها منافع و درآمد ندارد؟
ـ ژیانی: مزرعه بیست هکتاری با باغ پسته با گندم و یونجه کاری و کشاورزی دارد، موتور آب دارد، چاه آب دارد، ساختمان دارد که به ترک اعتیاد اجاره داده‌اند. چه کسی می‌گوید اینها منافع ندارد؟ بیست هکتار زمین کشاورزی منافع ندارد؟ موقعی که هلندی‌ها رفتند از اینجا چقدر گاو و گوسفند اینها داشتند که نمی‌دانم چه کسی برد و خورد. تراکتور و ماشین‌آلات را همه را بردند.
بعد همین ساختمان کریستوفل که می‌گویم سی هزار متر است، ما اینجا می‌توانیم با کمک و مشارکت بخش خصوصی هتل بیست طبقه بزنیم که چشم‌انداز رودخانه داشته باشد. یعنی این مجموعه خیلی وسیع است. می‌شود سالن عروسی در آن زد، می‌شود در خیلی زمینه‌ها سرمایه‌گذاری کرد، و این سرمایه‌گذاری‌ها جواب می‌دهد و این درآمدها را خرج امور نابینایی می‌شود. خیلی ساده بگویم، این ثروت این‌قدر زیاد است ازنظر قیمتی، ما آمار از بهزیستی گرفتیم می‌گویند اصفهان هشت هزار تا نابینا دارد، اگر اینها را ما بفروشیم بگذاریم در بانک، با بخشی از سود اینها هشت هزار نابینای اصفهان ماهیانه چهار پنج میلیون تومان حقوق می‌گیرند.
امروزه نابیناها می‌روند درس به آنها می‌دهند در مدارس تلفیقی، ولی این نابیناهایی که در مدارس تلفیقی درس می‌خوانند یک مشکلی که دارند، اینها هیچ‌کدامشان حرکت و جهت‌یابی و کارهایی که ما بلد هستیم را اصلاً بلد نیستند. یعنی اگر در خانه‌شان بمانند نمی‌توانند بروند بیرون. بچه‌های امروزی اغلبشان به کامپیوتر به گوشی خیلی آشنا هستند خیلی واردتر از ما هستند، ولی در خیلی کارهای دیگرشان هیچ وقت مثل ما نیستند. ما آدم داریم فوق‌لیسانس است، ولی در حرکت و جهت‌یابی مشکل دارد، چون آموزش ندیده است. می‌گوید «اگر من در خانه ماندم نمی‌توانم برای خودم چای درست بکنم»، برای اینکه آموزش ندیده. فرض کنید اگر در خانه برای کولرش مشکل پیش بیاید، باید زنگ بزند کولری بیاید صد تومان دستمزد بدهد. ندارد صد هزار تومان بدهد، از کجا بیاورد؟ فردا لامپ خانه‌اش مشکل پیدا کند، ولی ما این کار را نمی‌کنیم، من در خانه‌ام یک ریال بابت این چیزها نمی‌دهم.
من ده دوازده سال در کار تجارت ضایعات آهن بودم، و بیشتر زندگی‌ام را از همین شغل آزادم دارم، نه شغل دولتی، شغل دولتی همان پول بخور و نمیر گیرمان می‌آمد. من بیشتر زندگیم مال شغل آزادم است. و این نابیناهای جدید متأسفانه اغلب اینها را ندارند.
ما می‌گوییم از این ساختمان‌ها یک مؤسسه درست بشود، نابیناهایی که بیرون درس می‌خوانند و دیپلم و لیسانس می‌گیرند بیایند اینجا به مدت شش ماه دوره مهارت‌های زندگی یاد بگیرند. ما مشکلمان این است که نابیناهای تحصیل کرده ما دوره‌های مهارت‌های زندگی را بلد نیستند. خودشان دارند می‌گویند، یعنی ما داریم می‌بینیم. مخصوصاً دخترها، دخترهایمان بلد نیستند، آنها گرفتارترند. ما می‌گوییم از این پول یک مقدارش خرج اینها بشود که اینها مهارت پیدا بکنند.
درست است که قانون اساسی اصل ۲۱ و ظاهراً اصل ۲۹ آن می‌گوید که مثلاً اداره امور جامعه معلولین فلان با دولت است، و یا در اساسنامه خود بهزیستی تعیین می‌کند، ولی سازمان بهزیستی طی بخشنامه‌ها و مصوباتی که از دولت احمدی‌نژاد به این طرف درست شده می‌گوید «کلاً در امور مخصوصاً نابینایان هیچ وظیفه‌ای ما نداریم. ما در امور آموزش نابینایان هیچ وظیفه‌ای نداریم. آموزش اصلیش با آموزش و پرورش است، آموزش‌های دیگرش هم خودتان بروید ان‌جی‌اُ تشکیل بدهید این کار را بکنید. حالا خواستید ما یک کمکی هم وسط کار به شما می‌کنیم.» ما می‌گوییم آقا شما نمی‌کنید، این ثروت ما را به ما پس بدهید. فقط این نیست، ثروت‌های زیادی هم بوده مال رفاه نابینایان که زیر نظر سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی بوده آن زمان، آنها را بهزیستی برده دولت برده هر که برده خورده رفته. اگر آنها هم بودند که اصلاً نابینایان فقیر نیستند که. این ثروتی که از خارجی‌ها مانده در اصفهان، منافع اینها را برگردانند به نابیناها، نابیناها اصلاً کار هم نمی‌خواهند، هیچ چیز هم به نابیناها ندهند.

* طبق شرع و هم طبق قوانین موجود و کنوانسیون و در مصوبه ۱۳۹۶ مجلس حق نابینایان و کلاً حق معلولین باید داده بشود. ولی این مسأله را از نظر حقوقی و فقهی درست کرد. یعنی یک تعداد وکیل متبحر بنشینند و بررسی کنند و طرح بدهند.
ـ ژیانی: متأسفانه پول نداریم. ما گرفتار پول هستیم. اگر سال ۱۳۶۱ انجمن ما را منحل نکرده بودند، ببینید، نابینایان اسپانیا یکی از قدرتمندترین و ثروتمندترین انجمن‌های جهان را دارند. یعنی انجمن نابینایان کشور اسپانیا با دولت رقابت می‌کند. چرا؟ چون یک سری امتیازاتی دولت به اینها داده. به آنها گفته شما می‌توانید بلیط بخت‌آزمایی ملی چاپ بکنید. آنها ازنظر ثروت خیلی بالا هستند. ما آن روزها که انجمن نابینایان اصفهان را تشکیل دادیم، ذهنمان این بود که ما انجمن را در ایران برسانیم به این قدرت. ولی متأسفانه انجمن ما را گرفتند. اگر این پول را ما آن روز داشتیم، امروز راحت می‌توانستیم این کارها را انجام بدهیم. ما هیچ وقت جرأت نمی‌کنیم بگوییم انجمن ما هزار تومان پول روی هم جمع کرده. برای اینکه فردا پرونده ما را تمدید نمی‌کنند و آن پول را از ما می‌گیرند.

* متأسفانه برخی نظرشان این است که معلولان باید در فقر نگه داشته شوند و همیشه محتاج بمانند تا قدرتی نداشته باشند. اغلب این دیدگاه را عملاً، اجرا کرده‌اند. به نظر می‌رسد یک راه کار این است که کسانی مثل پری زنگنه که پولدار هستند، یک پولی بگذارد برای این کار، چند تا حقوقدان به کار گرفته بشوند، این را حقوقیش را درست بکنند و پیگیری بشود.
ـ ژیانی: متأسفانه، نابیناهای پولدار نمی‌آیند، ما یک مشکلی که داریم این است که همین بچه‌های اصفهان را متأسفانه نتوانسته‌ایم همه‌شان را آگاه بکنیم. هنوز می‌گویند «بابا رها کن، ما زورمان به دولت نمی‌رسد.» ما الآن خودمان حقوقدان‌های برجسته‌ای داریم، مثل آقای صابری، جناب آقای سرگران در سقز یکی از بزرگان حقوق است. همین‌جا آقای سلیمیان را داریم، آقای حاتمی را داریم، ولی متأسفانه بالاخره این کارها هزینه دارد. ولیکن من شخصاً گفته‌ام می‌خواهم خودم را وقف این کار بکنم، و با آقای موحدزاده دنبال این قضیه ایستاده‌ایم، حالا بالاخره یک جایی زورمان به اینها برسد.
درخواست ما از شما این است که شما سعی بکنید این قضیه ساختمان را منعکس بکنید. حالا من مثالی برای شما بزنم، مثلاً این ساختمان نسرین یاد، یک دختری بوده به نام نسرین که شاعر و نویسنده بوده، تصادف می‌کند می‌میرد سال ۱۳۴۸ آن موقع‌ها. دایره اسقفی می‌آید این ساختمان را می‌خرد، می‌کند خوابگاه دختران بی‌سرپرست، و دختران شهرستانی و دخترانی که کار می‌کنند و نمی‌خواهند در شهر ولو باشند یا خانه بگیرند، اینجا خوابگاه دخترها بود. همین باعث شده بود که خیلی از پسرها اینجا مراجعه کنند با این دخترها دوست بشوند و بعدش هم باهم ازدواج کنند. یعنی اکثر دختران نابینا در آن زمان بی‌شوهر نمی‌ماندند. ولی امروز در همین اصفهان شاید نزدیک دویست تا دختر بی‌شوهر داریم. چرا؟ چون هیچ نابینایی نمی‌داند چنین دختری هست در اصفهان یا نیست. چرا؟ چون جداسازی سنگینی که بعد از انقلاب بین نابیناها اتفاق افتاد باعث شد که دخترهای نابینا اغلب بی‌شوهر بمانند. برای اینکه هیچ پسر نابینایی اینها را نمی‌شناسد.

* یعنی باهم یک جا نبوده‌اند، همدیگر را نمی‌شناسند.
ـ ژیانی: اصلاً هیچ ارتباطی نداشتند. اصلاً به قول معروف دو تا درخت میوه ممنوعه بوده. مثلاً همان نورآیین که دخترانه بوده مثلاً جرأت نمی‌کردند بروند آنجا و دختران را بررسی کنند؛ یک جلسه مشترک بین دخترها و پسرها هیچ وقت نبوده که بخواهند همدیگر را بشناسند. نابیناها می‌توانند با صدای همدیگر، با حرف زدن با همدیگر، یکدیگر را بشناسند.

* با تشکر از اینکه در این مصاحبه شرکت کردید.
ـ ژیانی: تا حالا هر چه پرسیدید جواب دادیم، حالا پیشنهادی هم ما خدمت شما داریم؟ ما یک مشکلی که با سازمان‌های دولتی داریم این است که در حقیقت هنوز در سیستم کاملاً نپذیرفته‌اند که باید به نابیناها خدمت برسانند. هر چند کنوانسیون‌های بین‌المللی در این باره نوشته و حتی مجلس هم قوانینی تصویب کرده، ولی بازهم پایش که می‌افتد می‌گویند: «بابا رها کن، این‌قدر مملکت مشکل دارد که معلول در آن گم است.» ما یک منابعی می‌خواهیم، به ویژه منابع دینی، مبنی بر اینکه خدمت به معلولین یا به نابینایان ضروری و وظیفه است. تا بتوانیم مسئولین را مجاب کنیم. چون اینها معمولاً قوانین بین‌المللی را زیر پا می‌گذارند، قوانین مجلسی را هم که حالا بعضی‌هایشان قبول ندارند و می‌گویند مال آن مجلس است. به هر حال ما مشکل داریم. اما منابعی را لازم داریم که الزام کننده باشد و بر اساس آن یک مسلمان موظف است به معلولان خدمت کند.
ـ موحدزاده: منظور آقای ژیانی «حقوق معلولین در منابع اسلامی» است که گویا و خلاصه الزام‌آور باشد.
– محمد نوری: معلولین وقتی موفق می‌شوند که بر اساس سه فرهنگ اقدام و فرهنگ‌سازی کنند که به سه فرهنگ توجه نمایند. یکی فرهنگ اسلامی، دوم فرهنگ ایرانی و سوم فرهنگ به روز غرب است. دفتر فرهنگ معلولین به هر سه فرهنگ در پانزده سال اخیر پرداخته‌ است. در فرهنگ اسلامی، آراء رسول خدا و امام علی و دیگر رهبران جمع‌آوری و تحلیل شده است. عهدنامه مالک اشتر یک بخشش درباره معلولین است. علی به مالک به عنوان استاندارش در مصر گفت: معلولین چهار دسته هستند: نابینا، ناشنوا، ذهنی و حرکتی و سی حقوق برای آنان وضع کرد. و تأکید کرد که حقوقشان را باید رعایت شود. یعنی علی علیه‌السلام اولین کسی است که حقوق برای معلولان وضع کرد. در این زمینه، کتابی تألیف کردیم و با عنوان «منشور حقوق معلولان از دیدگاه امام علی» چاپ شد.
امام حسین هم یک سخنرانی مفصلی در منا دارد، دو سال قبل از شهادت، نخبگان آن زمان را جمع کرد و یک سخنرانی می‌کند. از معلولین اسم می‌برد که مثلاً نابیناها چرا این‌جوری هستند، چرا دولت رسیدگی نمی‌کند، مردم و نخبگان چرا به داد اینها نمی‌رسید، اینها در شهرها پراکنده هستند، هیچ کس به دادشان نمی‌رسد، این ظلم دولت گریبان اینها را گرفته است و دیگر مطالب این چنینی. تحلیل امام حسین علیه‌السلام را هم کتابش کردیم و منتشر شد.
البته چند کتاب درباره آراء امام حسین علیه‌السلام منتشر کرده‌ایم. مثلاً راهپیمایی اربعین و نقش معلولین در آن را با سخنان و آراء امام حسین علیه‌السلام یک جلد کتاب شده و اسمش را عدالت‌خواهی گذاشته‌ایم.
در زمینه قرآن دو عنوان کتاب تا حالا چاپ کرده‌ایم، یکی آن سوره عبس را چاپ کرده‌ایم، یکی هم رسم‌المصحف که مربوط به بریل است.
نظرات تفسیری آقای طالقانی و نظرات شریعتی درباره معلولان، را هم در دو جلد چاپ کردیم.
بعد روی امام‌های دیگر هم کار شده، همه آراء ائمه جمع‌آوری کتابی حدود چهارصد تا پانصد صفحه شده است. این را مشغول ویرایش و آماده کردن برای چاپ هستم. بخشی از احادیث امام باقر علیه‌السلام و امام صادق علیه‌السلام را جلو انداختیم. چون شاگردانی به نام ابابصیر داشته که نابینا بوده‌اند. اسم این کتاب ابابصیر است.
روی فرهنگ ایرانی مثلاً کتاب‌های سعدی و حافظ و مولانا و مثنوی هم کار شده و تا حالا یک مقدار از اینها به صورت مقاله چاپ شده، منتها کتاب تا حالا نداشته‌ایم.
کل ضرب‌المثل‌هایی که راجع ‌به معلولین بوده در یک کتاب آماده چاپ شده است؛ مشغول ویرایش آن هستیم. خیلی روی این کار شده، شاید سه سال روی این کار شده، که ضرب‌المثل‌هایی که پیام منفی یا مثبت دارند، اینها را آورده‌ایم توضیح داده‌ایم.
از آن طرف هم نظام نامه خواجه نظام الملک و اینها را هم کار کرده‌ایم. کتاب‌های مرجع فرهنگ ایرانی یا همه‌اش کارهایش شده، یا چاپ یا آماده چاپ است.
فرهنگ غربی هم چندین کار شده. یعنی عرضم به خدمت شما یکی قوانین بوده، مثلاً در کانادا، کتاب کانادا پارسال چاپ شد. یعنی مراکزی که در کانادا هستند چطوری خدمات می‌دهند، تجاربشان چیست، اینها به‌صورت کتاب چاپ شده است. سوئد و کشورهای دیگر را هم داریم یکی یکی آماده می‌کنیم برای چاپ.
مثلاً آقای محمدعلی سمیعی درباره مثنوی یک مقاله‌ای نوشت، که مقاله سال هم شد، دیدگاه‌های مولانا درباره نابیناها است. آقای بینش قرار است که اینها را تکمیل کند و ان‌شاءالله یک کتاب بشود.
ـ ژیانی: مولانا بر علیه ما که حرف نزده؟
– عبدالحسین بینش: نه، هرچه بوده مثبت است؛ برای نمونه اشعار مولانا در داستان سوره عَبَسَ خیلی جذاب و زیبا است. حرف‌های مثنوی در آنجا اصلاً محشر است. خیلی خوب از حقوق و شئون انسانی نابینایان حمایت کرده است. می‌گوید: ارزش و مرتبت انسانی این نابینا (عبدالله ام مکتوم) از این بزرگان پولدار قریش و ملوک پادشاه زیادتر است و پیامبر خدا باید به این نابینای باارزش رسیدگی کند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *