تأسیس و تداوم کانون معلولین توانا قزوین

print

تأسیس و تداوم کانون معلولین توانا قزوین
گفت‌وگو با محمدرضا هادی‌پور

دفتر فرهنگ معلولین

توضیح
اسفند ماه ۱۳۹۴ دو مهمان از شهر قزوین داشتیم به نام‌های محمدرضا هادی‌پور و یوسفی، آنان از مدیران ارشد کانون معلولین توانا قزوین هستند. فرصت را غنیمت شمرده و به گفت‌وگو با آنان نشستیم. متن این گفت‌وگو را ذیلاً می‌آورم.
این گفت‌وگو توسط آقای محمد نوری، اعظم قاسمی و سعید محمدیاری از طرف دفتر فرهنگ معلولین و به عنوان مصاحبه‌گر و آقایان محمدرضا هادی‌پور و آقای یوسفی به عنوان مصاحبه شونده حضور داشتند.

* جناب آقای هادی‌پور از شما شروع کنیم، ابتدا اطلاعاتی درباره خودتان بدهید؟
هادی‌پور: من هادی‌پور مدیرعامل کانون توانا و از مؤسسین مجموعه کانون توانا هستم. ما سال ۱۳۷۳ جمعی از دوستان دور هم جمع شدیم. یک روز داشتیم ورزش می‌کردیم که تأسیس کانون را آقای یوسفی پیشنهاد کرد. این ایده در زمانی که برای مسابقات به شیراز رفته بودیم و مشاوره کردیم شیرازی‌ها یک جامعه معلولین دارند و معلولینشان با هم بودند. همان‌جا این پرسش مطرح شد که چرا ما نداشته باشیم؟ این فکر در اذهان پدید آمد و شروع کردیم پیگیری برای تشکیل جامعه معلولین. نخست آقای یوسفی این فکر را ایجاد کرد.

* شما متولد چه سالی هستید؟
هادی‌پور: من متولد ۱۳۴۹ هستیم، آقای یوسفی هم متولد ۱۳۴۲ است.

* گفتید با دیدن تشکل معلولان شیراز آقای یوسفی این اندیشه در ذهنش پیدا شد که خوب است معلولان قزوین هم یک تشکل داشته باشند؛ و پس از بازگشت به قزوین کار را شروع کردید. اقدامات و فعالیت‌های شما برای جمع‌آوری معلولان قزوین و توجیه آنها و ایجاد رغبت و انگیزه در آنان را چگونه عملیاتی کردید؟ توضیح دهید.
هادی‌پور: سال ۱۳۷۳ من و آقای یوسفی با بچه‌های جانباز برای مسابقات شیراز به آنجا رفته بودیم. من وزنه‌برداری کار می‌کردم، آقای یوسفی هم همین‌طور. من آن موقع در رشته وزنه‌برداری، رتبه چهارم کشور را به دست آوردم.
بعد از آمدن به قزوین و پیدایش این ایده که معلولان قزوین هم باید تشکل داشته باشند، و شروع کردیم؛ یعنی هر معلولی را در کوچه و خیابان می‌دیدیم صدایش می‌کردیم، اسمش را می‌نوشتیم، می‌گفتیم می‌خواهیم یک جمعی بشویم و بیایید ورزش. با این روش بیست تا از بچه‌های معلول را پیدا کردیم. از طریق فیزیوتراپی‌ها و بهزیستی و کمیته امداد و غیره، معلولین را شناسایی و جمع می‌کردیم، رفتیم از تربیت بدنی هم یک سانس سالن گرفتیم، آن سالن خیلی کوچک بود، نصف می‌کردیم، یک طرف بسکتبالی‌ها کار می‌کردند، یک طرف هم والیبالی‌ها. یک روز داشتیم لباس عوض می‌کردیم، آقای یوسفی گفت شیراز که رفته بودیم، من با یک گروهی آشنا شدم که جامعه معلولینی داشتند، چرا ما نداشته باشیم؟ یک صندوقی بزنیم و از تجربیات یکدیگر استفاده کنیم.
این باعث شد که فردایش من و آقای یوسفی رفتیم پیش رئیس بهزیستی قزوین که آن موقع شخصی به نام آقای صباغ بود. گفتیم آقای صباغ ما می‌خواهیم چنین کاری بکنیم. خیلی خوشحال شد و یک نامه نوشت که آقای هادی‌پور به‌عنوان مسئول تشکیل جامعه معلولین استان قزوین. آقای یوسفی چون کارمند جهاد بود و فرصت چندان نداشت، لذا من را معرفی کرد. من آن موقع دانشجوی ترم اول بودم و آن سال در رشته مهندسی صنایع قبول شده بودم. از فردایش می‌خواستیم پیگیر بشویم و کار را شروع کنیم، اما هیچ چیز بلد نبودیم. منبعی هم نبود تا مطالعه کنیم؛ نه مجله نه کتاب نه نشریه، چیزی برای مطالعه نبود. فرد خبره و آگاه هم سراغ نداشتیم تا ما را راهنمایی کند؛ البته از هر کسی که می‌پرسیدیم باید چه بکنیم؟ پاسخی نداشت.
به هر حال روزها می‌گذشت و همچنان نمی‌دانستیم چه کار کنیم تا اینکه یک روز یکی از بچه‌ها گفت: یک معلولی در استانداری هست که آدم فعالی است، منظورش آقای موسوی بود. به آقای موسوی زنگ زدیم و خودمان را معرفی کردیم و قرار شد جلسه‌ای در بهزیستی بگذاریم. جلسه نخست با حضور معلولان قزوین شکل گرفت. آقای موسوی هم در آن جلسه بهزیستی آمد. البته هیچ‌کدام یکدیگر را نمی‌شناختیم. در آن جلسه من مجری بودم، یک متنی نوشته بودم در مورد معلولین، پشت تریبون مطلبم را خواندم. یکی گفت چرا نمی‌گویید آقای موسوی صحبت کند. در جلسه اولی که ما تشکیل داده بودیم بیست تا معلول شرکت کرده بودند و پانزده تا هم از مددکارهای بهزیستی. رئیس بهزیستی آقای موسوی را می‌شناخت و گفت بگویید آن آقا بیاید صحبت کند. آقای موسوی آن روز آمد و صحبت کرد، بحث او درباره این مطالب بود:
ای برادر تو همان اندیشه‌ای/ مابقی تو استخوان و ریشه‌ای
گر گلست اندیشهٔ تو گلشنی/ ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی
معلولی که می‌تواند فکر کند، معلولی که می‌تواند بیندیشد، جامعه را هم فکر و اندیشه می‌چرخاند. جسم فیزیکی، اینکه نتوانی ببینی و نتوانی حرکت کنی مهم نیست. این سخنان، باعث حرکت و جهش شد و واقعاً در آن روز کسی نمی‌خواست از جلسه خارج بشود.

* از زمانی که دور هم جمع می‌شدید و بعداً فکر ایجاد تشکل پدید آمد تا برگزاری اولین نشست. با حضور معلولان قزوین چند سال گذشت؟
هادی‌پور: به نظرم می‌رسد سال ۱۳۷۱ دور هم شروع کردیم به جمع شدن و تا سال ۱۳۷۳ ورزش می‌کردیم و بچه‌ها را ثبت‌نام می‌کردیم. خلاصه مقدمات داشت فراهم می‌شد. یعنی حدود سه سال گذشت تا به طرح ایجاد تشکل رسیدیم.

* محل جمع شدن شما کجا بود. محل تجمع در حوادث بعدی مؤثر است. مثلاً ناشنوایان قبل از تشکل‌دار شدن سر چند چهار راه در تهران تجمع می‌کردند و بعداً صاحب تشکیلات شدند. هنوز گفت‌وگوی ناشنوایان تهران همان سبک سر چهارراهی دارد.
هادی‌پور: معلولان قزوین هم جا نداشتند و بچه‌ها چون یکدیگر را بهتر درک می‌کنند؛ دوست دارند با هم باشند و دقایقی از روز را با هم گفت‌وگو کنند و گپ بزنند؛ و با این مدل تخلیه روحی می‌شوند و شارژ می‌شوند. اما چند جا، محل تجمع بچه‌ها بود.
تلفنخانه بهزیستی قزوین محلی برای تجمع بود. فرد معلولی بود به اسم محمد آقا کاشی مسئول آنجا بود و بقیه معلولان، آنجا را پاتوق کرده بودند. بچه‌های معلول همه آنجا جمع می‌شدیم. گاه در بهزیستی جمع می‌شدیم و صحبت می‌کردیم. روزهای جمعه در نماز جمعه دور هم جمع می‌شدیم.
یک روز که دور هم جمع شده بودیم، البته افراد معلول را با زنگ می‌زدن دعوت می‌کردیم؛ یک روز آقای موسوی و یک معلولی که قبلاً معاون فرماندار بوده آمدند.
در آن زمان قزوین شلوغ شده بود. علت شلوغ شدن این بود که قزوین شهرستان بود و قرار بود استان بشود، لایحه آن به مجلس آمد و همه مردم قزوین آماده بودند شادی کنند جشن بگیرند که یک‌دفعه در مجلس چند رأی کم آورد و استان نشد. مردم به خیابان‌ها ریختند و شیشه‌ها را شکستند، شلوغ شد و بگیر و ببند، آن موقع آقای موسوی معاون اجتماعی استانداری بود. آقای موسوی بعد از این ماجرا از استانداری بیرون آمد؛ و گروه جدیدی به استانداری آمدند.
شاید مدیران فرمانداری و استانداری می‌خواستند به معلولان نزدیک شوند و کمک بگیرند، به هر حال گاه در جلسات ما شرکت می‌کردند.

* آشنایی شما با آقای یوسفی از چه طریقی و چگونه بود؟
هادی‌پور: از طریق ورزش کردن و از سال ۱۳۷۱ با آقای یوسفی آشنا شدم. در سفرهای ورزشی هم با هم بودیم که موجب آشنایی بیشتر ما شد؛ اما مهم‌تر در جلسات معلولین با هم بودیم و با هم همفکری کرده و طراحی می‌کردیم؛ یعنی در جلسات نشست‌ها بیشتر آشنا شدیم.

* آیا هم محله‌ای یا همکار اداری هم بودید؟
هادی‌پور: آقای یوسفی در جهاد کار می‌کردند و اداره بهزیستی آقای یوسفی را می‌شناختند و ایشان را به من معرفی کردند و به این واسطه من با ایشان آشنا شدم. یک روز من ورزش می‌کردم، آقای یوسفی آمد و گفت: من هم می‌خواهم ورزش کنم و قدیم هم ورزش می‌کردم. آقای یوسفی شش هفت سال از من بزرگتر هستند؛ اما هر دو دارای معلولیت جسمی ـ حرکتی هستیم و می‌توان گفت اصلی‌ترین زمینه همکاری و دوستی ما، معلولیت است.

* با آقای موسوی از چه طریقی آشنا شدید؟
هادی‌پور: معلولیت زمینه خوبی برای ارتباط و دوستی است و با آقای موسوی این زمینه را داشتیم، ولی در آغاز ایشان را نمی‌شناختم. اولین بار که ایشان را دیدم در جلسه‌ای بود که معلولان قزوین را در بهزیستی جمع کرده بودیم و قرار بود تشکیلاتی برای معلولان ایجاد کنیم. گویا سال ۱۳۷۳ بود.
سخنرانی آقای موسوی در آن جلسه به دلم نشست و به ایشان علاقه‌مند شدم و تعاملات و روابط ما شروع شد.

* شما گفتید در اولین جلسه‌ای که معلولان قزوین را جمع کردید و تعداد آنها بیست نفر می‌شد و شما و آقای موسوی هم سخنرانی کردید. آیا ممکن است اسامی این افراد را بگویید؟
هادی‌پور: من، آقای یوسفی، خانم فاطمه داریوش همسر من و دارای معلولیت است؛ نادر باقری‌نژاد، سید کاظم قافله‌باشی (نابینا)، پرویز درویش‌وند (نابینا) و کارمند بهزیستی، شهین شاه‌محمدی، عباس بارگیران، رضا آدینه، یوسف سپهری اینها ده نفر هستند و با آقای موسوی یازده نفر می‌شوند و بقیه را به خاطر ندارم.

* گویا محور و پیوند دهنده و چسب ارتباط دهنده بین معلولان قزوین ورزش بوده است؟
هادی‌پور: درست است اکثر بچه‌ها از طریق ورزش با هم دوست شدند، دوران بعد از جنگ یعنی حدود سال ۱۳۶۸ بود. من به ورزش خیلی علاقه داشتم و ورزش را از قبل از جنگ شروع کرده بودم. می‌رفتم به بهزیستی می‌گفتم یک توپ می‌دهید، ما چند تا معلول با هم ورزش کنیم؟ می‌گفتند توپ نداریم بدهیم، می‌گفتند برو تربیت بدنی. می‌رفتم پیش رئیس تربیت بدنی قزوین، می‌گفت ما نداریم، باید بهزیستی بدهد. این‌قدر من پیش این و آن رفتم، اینها را از رو بردم. سال ۱۳۶۸ دو تا اداره توانش را نداشتند که یک توپ به ما بدهند.
سال ۱۳۷۱ بود و من تازه دیپلم گرفته بودم و دنبال ورزش بودم. بعد یک روز رفتم بنیاد جانبازان. قبلاً رفته بودم، گفته بودند معلولین نمی‌توانند بیایند ورزش کنند، اینها فقط برای جانبازان است. یک آقایی که مسئول جدید ورزش بنیاد جانبازان بود برگشت گفت که می‌توانید بیایید ورزش کنید، ولی مسابقات نمی‌بریمتان. گفتیم ما مسابقه می‌خواهیم چه بکنیم، یک جایی می‌خواهیم که ورزش کنیم.

* با آقای حسینی که الآن در کانون از مدیران است چگونه آشنا شدید؟
هادی‌پور: آقای حسینی یکی دو سال بعد آمد و جزء نسل بعدی کانون است. ما الآن درباره نسل اول حرف می‌زنیم.

* ساختمان اول و محل استقرار اول کجا بود؟
یوسفی: ما با بهزیستی صحبت کردیم، نیز با آقای موسوی هم که تازه آشنا شده بودیم، درباره جا مشورت کردیم. بهزیستی گفت یک اتاق به شما می‌دهیم. در یکی از مجتمع‌هایشان یک اتاق دادند و یک میز و صندلی. یک بهزیستی خسته و در مقابل بیست سی تا جوان تازه نفس در یک جا جمع شده بودند. ساعت دو که می‌شد بهزیستی‌ها می‌خواستند درب را ببندند و بروند، ولی ما تازه انرژی داشتیم که کار کنیم. با آقای موسوی که صحبت کردیم، آقای موسوی فرمودند که بروید بیرون جا بگیرید، بهزیستی جوابگوی جای ما نیست. ما افتادیم دنبال اینکه یک جایی را اجاره بکنیم. چون من جهاد بودم و زیاد فرصت نداشتم، آقای هادی‌پور و دوستان خیلی می‌رفتند این‌ور آن‌ور و پیگیر بودند، ولی به ما جا اجاره نمی‌دادند.

* علت اینکه جا نمی‌دادند چه بود؟
یوسفی: ما دنبال جایی بودیم که برای معلولین مناسب باشد و معلولین با ویلچر راحت بیایند و بروند، همکف باشد. این‌جور جاها خیلی کم بود. بعد اینکه به ما اعتماد نمی‌کردند. می‌گفتند ما به اینها جا بدهیم، بعد اینها بیایند بنشینند، چطوری بیرونشان بکنیم؟ و گاه ما را با معلولان جنگ اشتباه می‌گرفتند.

* خاطره‌ای دارید که کسی آن زمان چیز بدی به شما گفته باشد؟
هادی‌پور: نه. ببینید نگاهی که ما از روز اول داشتیم، این بود که چون پول نداریم با کمک‌های دولتی جلو برویم. ولی آقای موسوی نظر دیگر داشت. وقتی به آقای موسوی گفتیم ما پول نداریم، چه کار بکنیم؟ آقای موسوی با اینکه هم آن زمان خودش کارمند بود. به کمک دولت فکر نمی‌کرد و معتقد بود باید مستقل و خودکفا کار کرد. من از اینجا بگویم، فردای روزی که ما در بهزیستی جلسه گذاشتیم و با آقای موسوی و دوستان آشنا شدیم، آقای موسوی آن روز صحبت کرد که معلولین می‌توانند شرکت‌هایی داشته باشند، شرکت تأسیس کنند و سهامدار بشوند، معلول می‌تواند در امور تحقیقاتی و پژوهشی وارد بشود. فردا صبحش ما از بهزیستی یک ماشین گرفتیم و من و آقای یوسفی و آقای بارگیران و آقای آدینه رفتیم دفتر آقای موسوی. آقای موسوی آن موقع مدیرعامل یک شرکت خانه‌سازی خصوصی بود. بعد رفتیم شرکت. آقای موسوی گفت من فکر می‌کردم شماها پیگیر نمی‌شوید، اما از اینکه آمدید، خوشحال شدم. درباره مسائل مختلف معلولان صحبت‌ شد. حاج‌آقا می‌گفت من مثل یک ژنراتور قوی هستم، بستگی دارد از من کجا استفاده کنید که بیشتر برق بدهم. یک موقع می‌خواهید یک لامپ را روشن کنید، یک موقع می‌خواهید یک شهر را روشن کنید؛ و یادم نمی‌رود آن روز آقای موسوی پانزده هزار تومان دادند به آقای یوسفی و گفتند یک موقع بچه‌ها کرایه ماشینی می‌دهند کپی می‌کنند و اینها، از این پول استفاده بکنید.

* یعنی ایشان (آقای موسوی) پول داشت، درآمد مالیش خوب بود؟
هادی‌پور: در حد معمولی پول داشتند، ولی نه در حدی که الآن هستند. این پول را دادند و آقای یوسفی از آن روز اول خزانه‌دار مجموعه شدند.

* گویا از ابتدا بهزیستی مساعدت نکرد و با اتکا بر منابع مردمی، تشکل شکل گرفت.
هادی‌پور: همین‌طور که آقای یوسفی گفت: اداره بهزیستی یک اتاق به معلولان داد ولی عملاً همکاری نمی‌کرد؛ چون یک روز می‌رفتیم درب را باز نمی‌کردند، بعدازظهر که می‌رفتیم نگهبان پسرش را گذاشته بود و پسرش ما را راه نمی‌داد و می‌گفت شما را نمی‌شناسم، یک روز اداره بهزیستی درب را باز نمی‌کرد می‌گفت شما می‌آیید شلوغ می‌کنید. دیدیم نه این‌طوری نمی‌شود. این باعث شد که دنبال مکانی بگردیم. آقای موسوی هم آن روز به ما گفت که جایی را پیدا کنید، اگر نبود من قرض می‌دهم به مجموعه، یا بچه‌ها هرماهه یک پولی را روی هم بگذاریم اجاره بکنیم. خیلی جاها می‌ترسیدند اجاره بدهند و تصورشان این بود که معلول توان پرداخت اجاره را ندارد، یا اگر به معلول اجاره داده شود، پایان سال چگونه تخلیه کنند؛ اما مشکل مهم‌تر، نوعی دلهره و ترس از معلولین بود و فکر می‌کردند اینان عقل درستی ندارند یا مشکل روانی دارند. حالا نگاه به افراد معلول نسبت به بیست سال پیش خیلی تغییر کرده، ولی باز نگاه‌ها هنوز هم خوب نیست. من خیلی وقت‌ها در خیابان مثلاً یک معلول را صدا می‌کردم که اسمش را بنویسم، اگر یک خانم بود جواب نمی‌داد و احساس می‌کرد مزاحم هستیم. این بیست نفر را در قزوین خواستیم جمع کنیم دور هم کار سخت و طاقت‌فرسایی بود.
خانه‌ای را اجاره کردیم که دو تا اتاق داشت. این خانه در خیابان شهید انصاری (کوروش سابق) قزوین بود. مالک آن شخصی به نام حاج‌آقا مظفری بود. ایشان به واسطه اینکه پسرش با ما دوست بود این خانه را به ما اجاره داد. خیابان کورش قزوین یک خیابانی است که کلی‌فروش‌ها و بنک‌دارها هستند بیشتر. یک آقای بنک داری بود که کنارش یک انبار مانند داشت که آنجا را به ما اجاره دادند، ما یک سال شروع به کار کردیم. روز اول که دور هم جمع شدیم هیچ چیز نداشتیم. یکی گفت من یک قوری می‌آورم، یکی گفت من یک دمپایی می‌آورم، یکی گفت من یک گاز پیک‌نیک دارم، یکی گفت من یک تکه موکت خانه دارم، یکی گفت سماور می‌آورم، یکی گفت گوشی تلفن می‌آورم. اداره‌مان یک صندلی و یک میز داشت. هر کس زودتر می‌آمد پشت میز و روی صندلی می‌نشست و آن روز، او رئیس بود؛ و بقیه هم دور تا دور اتاق مثل مسجد ور روی زمین می‌نشستیم. هیچ چیز هم نبود تکیه بدهیم. یک موکت از این موکت‌های ارزان بود که پهن می‌کردیم و بچه‌ها دور تا دور می‌نشستند. اولین بحث‌ها درباره تقسیم کار بود؛ یعنی چه کارهایی داریم و چه کسی مسئول چه کاری باشد.

* نشست‌هایتان ماهانه بود یا هفتگی؟
هادی‌پور: هر هفته جمعه‌ها بعدازظهر همه جمع می‌شدند، روزهای دیگر بچه‌هایی که جمعه کار داشتند و نیامده بودند، می‌آمدند. مثلاً آقای موسوی جمعه‌ها وقت می‌گذاشت می‌آمد، یا کسانی که کارمند بودند. یک پاتوقی شده بود و جمعه‌ها ساعت سه تا پنج یا تا شش بعدازظهر همه دور هم جمع می‌شدند، کسانی که جدید به ما پیوسته بودند، می‌نشستیم صحبت می‌کردیم، درباره مشکلات معلولین، باید چه کار بکنیم و بحث می‌کردیم تا همفکری ایجاد بشود.

* آیا آن صحبت‌ها ثبت و ضبط شده یا جایی نوشته شده و صورتجلسه دارید؟
هادی‌پور: بعضی مطالب را من دارم و بعضی بحث‌ها آن جلسات نوشته شده است.

* برای نوشتن تاریخ معلولیت در قزوین نیاز به آنها هست اگر امانت به ما بدهید ممنون می‌شویم؟
هادی‌پور: باید ببینم، ان‌شاءالله اگر بتوانم برایتان پیدا می‌کنم.

* این پاسخ شما یعنی نمی‌دهید؛ اگر ممکن است یکی از جلسات را تجزیه و تحلیل کنید؟
هادی‌پور: در جلسه جمعه‌ها که دور هم جمع می‌شدیم، همیشه بحث این بود که اصلاً هدفمان چیست؟ می‌خواهیم چه کار بکنیم، از کجا شروع کنیم، معلولین چه مشکلاتی دارند. یکی از تصمیماتی که گرفتیم این بود که حالا ثبت بشویم. برای اینکه ثبت بشویم گفتیم حالا باید چه کار بکنیم، چطوری ثبت بشویم، اصلاً ما چه کار بکنیم؟ یک روز پیشنهاد شد که ما بیاییم بررسی بکنیم و ببینیم که در کشور در زمینه معلولین کسان دیگر چه کرده‌اند، ما هم الگوبرداری بکنیم. ما آمدیم در کشور بررسی کردیم، گفتند جامعه معلولین تهران هست. آن موقع یک بروشوری هم دست من رسیده بود از جامعه معلولین و اهدافش را نوشته بود. یک روز از اداره بهزیستی ماشین گرفتیم؛ من، آقای یوسفی، آقای آدینه و آقای بارگیران به تهران رفتیم تا جامعه معلولین تهران را بازدید کنیم.

* آیا آقایان آدینه و بارگیران زنده هستند؟
هادی‌پور: بله زنده هستند و در جلسه نشست تشکل‌ها آمده بودند.

* یادم آمد، آقای بارگیران آنجا بود و دیدیم و با او صحبت کردم.
هادی‌پور: نه، آقای بارگیران را ندیده‌اید. اینها یک مدت است که از مجموعه ما جدا شده‌اند و با خانمش یک ان‌جی‌اُی دیگر زده‌اند. در مجموعه ما، با خانمش آشنا شدند و ازدواج کردند. ایشان نانوایی داشت، خودش دنبال کار شخصی بود.

* تا اینجا توضیح دادید که به سراغ جامعه معلولین ایران که دفتر مرکزی آنها در تهران بود رفتید. آیا نتیجه بخش بود. چون در آن زمان جامعه معلولین یکی از تشکل‌های قدیمی و با سابقه و شامل افراد با تجربه بود. البته نسبت به جاهای دیگر.
هادی‌پور: به جامعه معلولین رفتیم و یک روز از ساعت ده صبح تا چهار بعدازظهر نشستیم با اعضای هیئت ‌مدیره‌شان صحبت کردیم. ما بلد نبودیم و دائماً می‌پرسیدیم مثلاً از کجا شروع بکنیم؟ چطوری ثبت‌نام بکنیم؟ آیا می‌توانید یک فرمی به ما بدهید؟ اما در نهایت دیدیم اینها هیچ چیز ندارند. حتی از مراسم‌هایی که برگزار کرده بودند و از کارهایی که داشتند اسناد و مدارک و راهنما و گزارش نداشتند.

* جامعه معلولین در کدام خیابان استقرار داشت؟
هادی‌پور: آن موقع روبروی بیمارستان شفا در خیابان بهارستان بودند. فکر کنم الآن هم جامعه معلولین تهران آنجا مکان دارند. به هر حال آنها هیچ چیز نداشتند به ما ارائه بدهند که ما بدانیم از کجا باید شروع بکنیم یا ما را راهنمایی کنند.

* مسئولان و مدیران جامعه در آن زمان چه کسانی بود؟
هادی‌پور: آن موقع یک خانمی به اسم خانم کلوشانی بود، آقای نوروزی بود، فکر کنم شهیدی و آقای برجیان بودند اینها آن موقع هیأت‌مدیره‌های جامعه معلولین بودند، بعد جدا شدند. ولی من خانم کلوشانی و آقای نوروزی را، آقای نوروزی آن موقع در روزنامه اطلاعات کار می‌کرد فکر کنم، خانم کلوشانی هم جدیداً مؤسسه خیریه حضرت فاطمه را زده‌اند و در زمینه معلولین کار می‌کنند.
پس از آن جلسه با جامعه، با آقای موسوی صحبت کردیم. ابتدا بحث شد شعبه‌ای از جامعه معلولین باشیم؛ اما همه مخالف بودند و استدلال می‌کردند که جامعه معلولین نتوانسته خط‌مشی و کارآمدی و تأثیر داشته باشد و چطور می‌تواند ما را در قزوین هدایت کند. نهایت کاری که جامعه انجام می‌داد، از افراد خیّر یا از مراکز دولتی روغن و برنج گرفتند و می‌آوردند و بین بچه‌ها تقسیم می‌کردند. گاهی اوقات جلساتی هم می‌گذارند. آنها روی فکر و اندیشه افراد، روی حرکت برای معلولین کاری نکرده‌اند و چیزی ندارند که ما بخواهیم از اینها الگوبرداری بکنیم.
همین‌طور مثلاً جای دیگر هم می‌دیدیم ان‌جی‌اُیی وجود دارد برای ایتام، می‌دیدیم اینها به ارزاق و مایحتاج اینها می‌رسند. یا ان‌جی‌اُ به اسم کلیوی‌ها، آنها به درمان افراد می‌پردازند. به هر حال جایی که بتوانیم از آن الگویی برداریم، پیدا نکردیم. جامعه معلولین هم خیلی جاها شعبه داشت، ولی کار خاصی انجام نمی‌داد. توانایی نداشت، ایده بدهد، فکر بدهد و حرکتی بدهد.
بالاخره پس از مأیوس شدن از جاهای دیگر به خودمان بازگشتیم و تلاش کردیم با اتکا بر توانمندی‌ها و ظرفیت‌های خودمان حرکت جدیدی آغاز کنیم.
در همین جلسات جمعه‌ها به این فکر افتادیم که رسالت مجموعه‌مان را روی سه موضوع تعریف کنیم. آن چیزهایی که اول نوشتیم را داریم. بروشور اولیه را که سال ۱۳۷۴ چاپ کرده‌ایم را خدمتتان می‌توانم بدهم.
یعنی آن موقع می‌گفتیم هدف اصلی ما تغییر نگرش جامعه نسبت به معلولیت است. اگر جامعه معلول را باور کند و معلول خودش را باور کند، خیلی از مسائل و مشکلات حل می‌شود. جامعه نیاز به فرهنگ‌سازی دارد.
دوم دفاع از حقوق معلولین و آشنا کردن معلولین با حقوقشان بود. قوانین زیادی در کشور ما هست، ولی اجرا نمی‌شود و می‌گویند حق گرفتنی است، باید دنبالش رفت، باید معلول برود بگیرد، این را پیگیر بشویم و بخواهیم تا بدهند.
و بحث سوم هم این بود که در جامعه بستر سازی بکنیم تا توانمندی‌های معلولین را بتوانیم نشان بدهیم و از یک طرف دیگر معلولین بتوانند حضور اجتماعی داشته باشند و توانایی‌هایشان را به ظهور برسانند. مثلاً بحث مناسب‌سازی، بحث آموزش، بحث اشتغال، یک سری بحث توانمندسازی اصطلاحاً.
ما در این سه بعد آن موقع شروع به فکر کردیم. ما از یک طرف دیگر به واسطه اینکه می‌خواستیم نگرش را عوض بکنیم، از آن روز اول آمدیم با هم یک پیمانی بستیم که درخواست کمک بلاعوض از مردم نکنیم. در مجموعه ما درخواست بلاعوض از مردم ممنوع بود. از دولتی‌ها حق و حقوقمان را می‌گفتیم باید بگیریم، دولتی‌ها وظیفه دارند که حق و حقوقمان را بدهند، ولی از مردم که شماره حسابی داشته باشیم، صندوقی زده باشیم و اینها، اصلاً نداشتیم در مجموعه.
از طرف دیگر چون مجموعه‌ای از افراد دارای معلولیت با بنیه اقتصادی ضعیف بودیم، نمی‌توانستیم حق عضویت بدهیم. هرکس عضو مجموعه ماست یک حق عضویت خیلی جزئی، یعنی الآن بعد از بیست سال ماهانه صد تا تک تومان از هر کس حق عضویت می‌گیریم؛ یعنی سالانه هزار و دویست تومان، فقط به این عنوان که احساس کند در روشن کردن چراغ مجموعه سهم و تأثیر دارد؛ یعنی معلولی که می‌آید در مجموعه ما باید بداند که در حرکت ما نقش دارد. ما آمدیم گفتیم اگر ما توانا هستیم، اگر می‌خواهیم نگرش را عوض کنیم، قرار باشد این و آن پول بدهند مجموعه را بگردانیم که نگرش عوض نمی‌شود. می‌گویند باز یک مؤسسه خیریه‌ای تشکیل شد، ثواب دارد، برویم کمک کنیم.
ما آمدیم گفتیم اگر می‌توانیم فکر کنیم درآمد ایجاد کنیم، کارآفرینی کنیم. همان سال یک نمایشگاه بین‌المللی در قزوین داشت تشکیل می‌شد. آمدیم با دوستان صحبت کردیم، رفتیم با مدیر نمایشگاه صحبت کردیم و فروش بلیط‌های نمایشگاه را ما پیمان گرفتیم. گفتیم حاضریم بلیط‌هایتان را به ما بدهید، ما بلیط‌هایتان را در مؤسسات و کارخانجات می‌فروشیم. مثلاً می‌رفتیم فلان کارخانه می‌گفتیم تو می‌خواهی پرسنلت بیاید پشت درب نمایشگاه صف بایستند؟ این بلیط‌ها آن موقع هرکدام پنجاه تومان قیمت داشت. این بلیط را بخری هم یک احترامی به پرسنلت گذاشته‌ای، هم اینکه وقتی نیروهایت مراجعه کردند مستقیم می‌روند نمایشگاه را می‌بینند؛ و برایشان خیلی جالب بود، اولین بار بود که معلولین آمده بودند، ما چیزی نمی‌خواستیم، ما آمده بودیم حتی خدمات بدهیم به آنها. می‌گفتیم ما بلیط داریم، اگر خواستید می‌توانید مراجعه کنید.

* بالاخره با اجرای روش‌های ابداعی بدون اتکا به دیگران روی پای خودتان هزینه مؤسسه را حداقل به دست آورید؟ بیشتر توضیح بدهید.
هادی‌پور: اولین نمایشگاه صنعتی که حدود سال ۱۳۷۴ یا ۱۳۷۵ بود. در آن سال ما صد و هشتاد هزار تومان از این بیست درصد پورسانت‌ها پول گرفتیم. به بچه‌های شاغل در این پروژه، نفری ده هزار تومان و بقیه را بابت اجاره خانه‌ مؤسسه دادیم. اجاره بیست و پنج هزار تومان در ماه بود و نزدیک به هفت هشت ماه اجاره‌مان پرداخت شد. جالب این است که در نمایشگاه یک موکتی پهن کرده بودند، آن موکت را هم دادند به ما، ما بریدیم، سه متر سه متر به بچه‌ها موکت هم می‌دادیم، کانونمان را هم موکت کردیم.
بعد از آن شنیدیم اداره بهزیستی چند تا دستگاه جوراب بافی خراب دارد. رفتیم با آنها صحبت کردیم، دستگاه‌ها را امانی گرفتیم. به ما نمی‌دادند، با مکافات، چک گرفتند، تضمین گرفتند از ما. شش تا دستگاه گوشه انبارش افتاده بود و ضایعاتی بود. یکی از بچه‌های معلول را داشتیم، قدش هم کوتاه بود و جوراب باف بود. او دستگاه‌ها را تعمیر کرد، از یک شرکت هم نخ خریدیم و چک سه ماهه دادیم و جوراب تولید کردیم. جوراب‌هایی که ما تولید می‌کردیم، به علت اینکه دستگاه‌ها قدیمی بود، کیفیت خیلی بالایی نداشت. حدود بیست هزار جین جوراب تولید کردیم. این جوراب‌ها را به فروشگاه‌ها که می‌بردیم عرضه کنند، می‌گفتند نه، جوراب‌هایتان کیفیتش پایین است، اینها گرد بافت است، الآن جوراب‌ها همه کامپیوتری شده است. از شهرداری قزوین پنج تا داربست اجازه گرفتیم و در سطح شهر زدیم، نوبتی می‌ایستادیم جوراب می‌فروختیم. من موتور سه چرخ داشتم، حمل می‌کردم جوراب‌ها را، مثلاً دو تا جعبه می‌گذاشتم پشت موتور، می‌بردم در غرفه‌ها پخش می‌کردم، بچه‌ها می‌چیدند جوراب‌ها را، آن موقع جوراب دانه‌ای صد تومان، صد و بیست تومان، صد و سی تومان بود.
کار دیگری که کردیم، یک زمانی که پاییز می‌شد، با رب ۹۵ صحبت کردیم، رب ۹۵ را چکی می‌خریدیم، می‌آوردیم چادر می‌زدیم در سطح شهر می‌فروختیم. هم شغلی برای بچه‌ها ایجاد می‌شد و یک پولی به آنها می‌دادیم، درصدی هم درآمد مجموعه می‌شد.
یعنی ما هر کاری که فکر می‌کردیم بتواند درآمد ایجاد کند، فرد هم مشغول بشود، انجام می‌دادیم. اصطلاحاً ما نفت نداشتیم، نفتمان این بود با که فکرمان، باید کار می‌کردیم.
مثلاً یک کار دیگر خدمتتان بگویم، ما در شرکت‌هایی که رفته بودیم بلیط بفروشیم، کم‌کم آشنا شده بودیم و باربری به ما می‌گفتند شما با شرکت‌ها ارتباط دارید می‌توانید بار بگیرید برای ما، ما ده درصد مثلاً به شما پورسانت می‌دهیم. حتی این کار را هم می‌کردیم.
چند ماه به نمایشگاه بین‌المللی، می‌رفتیم تا فکر بگیریم و ببینیم چه کاری می‌شود کرد و درآمد ایجاد کرد. با یک شرکتی صحبت کردم که تولید قالپاق می‌کرد. مسئولش گفت، می‌توانیم به شما قالپاق بدهیم و شما پخش کنید. ایشان قالپاق برای ما می‌فرستاد، مثلاً هر قالپاق دویست تومان سود داشت، به ما گفته بود من دویست تومان هم از سود خودم کم می‌کنم، چهارصد تومان به شما می‌دهم. بعد ما می‌رفتیم با تزئیناتی‌ها صحبت می‌کردیم. من با موتورم می‌بردم برای تزئیناتی‌ها. یک روز عمویم پرسید در چه کاری هستی، چه کار می‌کنی؟ گفتم در کار قالپاق هستم.
یک زمان کتاب‌های جیبی مد شده بود، کتاب کوچک‌ها بود که به آنها کتاب همراه هم می‌گفتند. نمایندگیش را گرفته بودیم، با بچه‌ها در ادارات می‌رفتیم کتاب می‌فروختیم.
حالا کارهایی که بشود انجام داد، مثلاً یک درآمدی بشود که بچه‌ها هم تا ده سال در مجموعه ما کسی حقوق نمی‌گرفت. همه از وسیله خودشان، از امکاناتی که خودشان داشتند استفاده می‌کردند و هدف این‌ بود که هزینه‌های مؤسسه را تأمین کنیم. بالاخره از صفر شروع کردیم و به مراحل عالی رسیدیم.

* در جهان شهرداری یا بهزیستی از معلولین حمایت می‌کنند، آیا از شما حمایتی شد؟
هادی‌پور: نه، آنها که اصلاً همکاری نداشتند. الآن هم همکاری نمی‌کنند. جا ندادند و یک اتاق دادند و با کارشکنی و مانع تراشی پس دادیم، بودجه نمی‌داند، امکانات نمی‌دادند.

* یکی از بحث‌هایی که الآن ضرورتش زیاد احساس می‌شود و مشکل جامعه ماست بحث تولید و اشتغال است. چون در جامعه ما نرخ بیکاری فوق‌العاده بالاست و برای معلولین به مراتب شرایط سخت‌تر است. چون اطلاعاتمان کم است و نمی‌دانیم در دنیا چه کارهایی شده. کشورهای پیشرفته، آلمان بعد از جنگ جهانی دوم که معلولیت در آن زیاد بوده، چه روش‌هایی پیش گرفته‌اند. از طرف دیگر نمی‌دانیم در ایران چه کارهایی انجام شده است؛ یعنی تجارب امثال شما جمع‌آوری نشده است؟
هادی‌پور: امیدوارم این نکات و تجاربی که می‌گوییم به افراد جدید و نسل‌های دیگر منعکس شود و آنها اشتباهات ما را تکرار نکنند.
ما کم‌کم دیدیم که خیلی‌ها حاضرند در این مجموعه با ما همکاری کنند و دوست دارند مشارکت داشته باشند. بعضی‌ها دوست دارند مشارکتشان مالی باشد، ما هم که کمک بلاعوض نمی‌خواهیم بگیریم، پس چه کار بکنیم؟ آمدیم یک صندوق قرض‌الحسنه داخلی تشکیل دادیم. گفتیم هرکس مایل است از این حرکت حمایت کند، پولش را در صندوق ما بگذارد، هر وقت هم خواست بردارد. مثلاً می‌خواستیم برویم یک دستگاه بخریم و پول کم داشتیم. مثلاً می‌آمدیم می‌گفتیم آقای فلانی حاضری مثلاً پانصد هزار تومان دو سه ماه سپرده بگذاری در صندوق ما؟ این کم‌کم باعث شد الآن صندوق ما دو هزار تا عضو دارد و ما سالیانه سیصد میلیون تومان فقط به خود بچه‌ها وام می‌دهیم، از رسوب آن پول هم آن موقع دستگاه و امکانات خریدیم. خوشبختانه به کسی هم بدهی خاصی نداریم. این صندوق را الآن درخواست کرده‌ایم از بانک مرکزی دارد به‌صورت ثبت رسمی می‌شود.
به هر حال بعد از سال‌ها شروع به فعالیت و روی پای خود ایستادن و اینها، خوشبختانه الآن بیش از چهارصد‌ و‌ پنجاه نفر در کارگاه‌های ما دارند کار می‌کنند، حدود شش هفت تا کارگاه داریم، توانسته‌ایم امکانات خیلی زیادی فراهم کنیم. شما حساب کنید ماهیانه چهارصد ‌و ‌پنجاه نفر بخواهند اداره کاری حقوق بگیرند، بیمه بشوند، عیدی بگیرند. اینها هرکدام هم مسائل خاص خودشان را دارند، یکی ازدواج می‌کند، یکی بیمار می‌شود، یکی بریس می‌خواهد، یکی عمل دارد، یکی فلان دارد، خدمات دادن به اینها خودش می‌شود یک سیستم و یک اداره می‌خواهد. مثلاً پریروز فقط یکی از واحدهایمان پانصد میلیون تومان حق عیدی و سنواتشان شد. پرداخت این مبلغ در این وضعیت اقتصادی کار دشواری است.
نگاه ما کم‌کم به سمتی شد که به کارهای تولیدی‌مان اقتصادی نگاه بکنیم. خیلی کارها کردیم، الآن نمی‌خواهم شما را خسته کنم. مثلاً شرکت هِنکِل چسب تولید می‌کند. این چسب رازی را دیده‌اید در جعبه است؟ مدیرعامل شرکت هنکل یک شخص آلمانی بود، آقای ترومِن، با ایشان صحبت کرده بودیم، چسب می‌آوردیم کانون و بچه‌های نابینا چسب‌ها را می‌گذاشتند داخل قوطیش. به ازای هر چسب دو تومان شرکت به ما پول می‌داد. ما پانزده ریال می‌دادیم به بچه‌ها، پنج ریال درآمد کانون بود. نه نفر از بچه‌های نابینا آنجا به این کار مشغول شده بودند.
مثلاً یک کار دیگرمان را بگویم. زمان فروش بلیط‌ها با کارخانه سرامیک البرز آشنا شده بودیم، دیده‌اید در استخرها یک کاشی‌های کوچک در کنار هم چیده شده؟ اینها را که دانه دانه در استخر نمی‌چینند، اینها در یک شابلون‌های سی در سی یک تعداد چیده می‌شود، چسب می‌خورد رویش، یک کاغذ چسبانده می‌شود، بعد آن کاغذ را بنا می‌چسباند، بعد آن کاغذ را می‌شورند. اولین کار کارگاهی ما این بود که هجده نفر از بچه‌ها آنجا مشغول شده بودند. به ازای بسته‌بندی هر یک‌دانه از اینها مثلاً سی تومان به ما می‌دادند، ما بیست‌و‌پنج تومان به فرد می‌دادیم، پنج تومانش را هم مدیریتی برمی‌داشتیم.
دو دوره نمایشگاه زدیم. آمدیم با خیلی از شرکت‌ها صحبت کردیم، یک مکانی از شهرداری گرفتیم، آمدیم بازارچه زدیم، غرفه‌ها را گذاشتیم، از سود آنها ما هم بهره‌مند می‌شدیم و یک درآمدی دوباره برای مجموعه‌مان می‌شد.
ولی مطالبی که داریم خدمتتان می‌گوییم و خیلی کارهای مختلف دیگر، اینها کارهای اقتصادی است، کارهای درآمدزا است و کارآفرینی است. ولی کار ما قرار بود تغییر نگرش بدهیم، قرار نبود ما بیاییم کار اقتصادی بکنیم!

* همین کارها زمینه‌ساز فرهنگ‌سازی است ولی از کارنامه فرهنگی کانون هم بگویید خوب است؟
هادی‌پور: درآمدهایی که کسب می‌کردیم بعضی از آن را صرف تولید نشریه و برگزاری کلاس می‌کردیم. یک نشریه داخلی دو صفحه‌ای داشتیم، آن را می‌فرستم خدمتتان. دو برگ کاغذ A4 بود، آن موقع هم کامپیوتر نبود که بنویسیم، باید تایپ می‌کردیم.

* اگر همه آنها را بدهید ما آماده‌سازی می‌کنیم، البته دوباره به خودتان برمی‌گردانیم.
هادی‌پور: بله، حتماً. می‌فرستم. ما نشریه منتشر می‌کردیم و به معلولین می‌دادیم. یک دو برگه A4 بود که تا می‌کردیم، منگنه می‌زدیم، تایپ می‌کردیم، تک تک کنار هم می‌چسباندیم، مثلاً طراحی و اینها آن موقع آن طوری نبود، می‌بردیم کپی می‌کردیم و اینها، خیلی با مکافات. ولی خیلی علاقه داشتیم. بچه‌ها را اردو می‌بردیم. اردوهایی که می‌بردیم هدف فقط تفریح بچه‌ها نبود، بحث این بود که تطابق فکری پیدا کنیم، اهداف مجموعه را بشناسانیم، بچه‌ها را به مجموعه‌مان متعصب کنیم. بحث‌های دیگری که داشتیم، کلاس‌های بسیار مختلفی می‌گذاشتیم. از کلاس‌های تندخوانی گرفته تا کلاس‌های داستان نویسی، کلاس‌های حافظ شناسی. اساتید دانشگاه را دعوت می‌کردیم، ده نفر از بچه‌هایی که مایل بودند، ساعت‌های مختلف، در همان دو تا اتاق می‌نشستیم. یک کتابخانه فکر کنم شش متری داشتیم، دو تا قفسه داشتیم که کتاب می‌چیدیم در آن، می‌گفتیم کتابخانه داریم حالا. بعدش بچه‌ها کتاب آورده بودند گذاشته بودند. بعدها با ارشاد صحبت کردیم، یک مجموعه قفسه داد، کتاب داد، امکانات داد، فضای جدید، مکانمان را بزرگ کردیم، مجوز کتابخانه گرفتیم، الآن کتابخانه درجه سه استانی هستیم. ما در خصوص کتابخانه نابینایان سی‌و‌دو هزار جلد کتاب گویا داریم، ولی بحث سر این است که کتاب‌ها شاید خیلی همپوشانی داشته باشند که ما با هم ان‌شاءالله کتاب‌ها را بتوانیم تجمیع کنیم. کتاب معمولی هم هفت هزار جلد داریم.

* آیا کتاب بریل هم دارید؟
هادی‌پور: نه، چون بریل هم فضای زیادی می‌خواهد و هم حجیم است، ما گفتیم روی صوتی بیشتر وارد بشویم. یک مجموعه کتاب بریل داشتیم، یک کتابخانه‌ای هم در قزوین تشکیل شده در یکی از کتابخانه‌های عمومی قزوین، کتاب‌های بریلمان را به آنها اهدا کردیم. گفتیم صوتی ما باشیم، آنها هم روی بریل کار کنند.
ببینید، در مرحله بعدی ما این‌طور می‌خواهیم کار بکنیم، شما کمک بکنید، حالا این خدماتش با ما. ما این کتاب‌ها را لیستش را در سایت بگذاریم، کسی انتخاب بکند ما برایش رایت می‌کنیم می‌فرستیم. این خدمات را هم ما انجام می‌دهیم. الآن آقای محمد گلی‌ها را گذاشته‌ایم وظیفه‌اش این است که کتاب‌هایی که همپوشانی می‌کنند همدیگر را جدا کند، یک فهرست قشنگی بتوانیم تهیه بکنیم. حالا با شما هم هماهنگ می‌شوند.

* این‌طور مؤسسات سه تا خط‌مشی دارند. یا خدماتی هستند، یا آموزشی هستند، یا اطلاع رسان و فرهنگ ساز هستند. حالا خط‌مشی اصلی شما از ابتدا چه بود؟
هادی‌پور: ببینید، ما نگاهی که داشته‌ایم نسبت به همین مسأله‌ای که شما می‌فرمایید، ما فکر می‌کنم در هر سه زمینه‌اش جلو رفته‌ایم، حالا شاید مثل شما تخصصی کار نکرده‌ایم. ما در زمینه بحث تغییر نگرش که داشتیم، بحث الگوسازی داشتیم. مثلاً الآن نشریه و سایت داریم که بحث اطلاع رسانی داریم، بحث فرهنگی داریم. از یک جهت دیگر ما در زمینه‌های آموزش وارد شدیم. ما کلاس‌های مختلف آموزشی برای افراد معلول دایر کرده‌ایم.

* الآن هم بحث آموزش را دارید؟
هادی‌پور: بله، الآن هم داریم. مثلاً ما الآن کودکان زیر سیزده سال را برایشان اصلاً کلاس‌های آموزشی خاص داریم، حتی آموزش درسی برایشان داریم. مثلاً معلم خصوصی می‌گیریم، آژانس می‌گیریم فرد معلول را از خانه سر کلاس بیاورد؛ که رفت و آمد یک موقع برایشان بهانه نشود. چون خانواده‌ها مخصوصاً خیلی ضعیف هستند. آژانس می‌رود می‌آوردشان، معلم خصوصی هم هماهنگ کرده‌ایم. معلم خصوصی بعضی‌ها رایگان از آموزش و پرورش آمده‌اند، بعضی‌ها را هم هزینه می‌دهیم. آموزش می‌دهند، مثلاً هفته‌ای سه جلسه ریاضی باید کار بکند. بچه‌ها را استعداد سنجی کردیم. با یک گروه تخصصی قرارداد بستیم، آمدند بچه‌ها را روی این دویست نفر استعداد سنجی کردند که اکثراً دیدیم از لحاظ ارتباطی مشکلاتشان بیشتر است و نمی‌توانند خودشان را عرضه کنند از لحاظ ارتباطی و اعتماد به نفسشان پایین است.

* چند درصد از کارتان آموزش است؟
هادی‌پور: اگر نسبت به کل کارمان حساب کنیم، فکر کنم ده پانزده درصد بیشتر نباشد.

* الآن بیشتر کارتان در چه زمینه‌ای است؟
هادی‌پور: بیشتر کارمان خدماتی است. نگاه کنید، ما الآن خدمات اشتغال می‌دهیم، خدمات مسکن می‌دهیم، ما دویست و پنجاه واحد خانه ساخته‌ایم.

* ببینید، این اشتغالتان که به طرف کار و مهارت یاد می‌دهید؛ بسیار ارزشمند است. اگر تجارب و دستاوردهای خودتان را در این زمینه به صورت یک مجموعه آموزشی کنید و در سراسر ایران آموزش دهید.
هادی‌پور: آموزش‌ها متفاوت‌اند آموزش مهارت و آموزش درسی داریم. فردی را ما شغل برایش پیدا بکنیم. اسمش را آموزش نمی‌گذاریم، خدمات اشتغال محسوب می‌شود. اشتغالی که می‌گذاریم، فرد را می‌بریم کار مناسب برایش پیدا می‌کنیم، احتمالاً آموزش در حین کار به او داده می‌شود که یاد بگیرد آن کاری که می‌خواهد انجام بدهد. به هر حال لازم است در زمینه آموزش مهارت و بعداً آموزش اشتغال برای معلولین اهمیت دارد.

* چند درصد از کارتان به بحث درمان اختصاص دارد؟
هادی‌پور: ما بحث درمانمان را هم نسبت به کل کار بگیریم می‌توانیم بگوییم کمتر از ده درصد کارمان به درمان اختصاص دارد.
یوسفی: البته ما به این شکل حالا درصد بندی نکرده‌ایم. چون یا باید روی هزینه کار بکنیم، یا باید بر اساس شاخص‌هایی مثل مراجعین که البته درصد بالایی دارند. هم بحث آموزشش، هم اشتغال و هم درمان. مثلاً پارسال شش هزار نفر مراجعه به درمان داشتند.

* اینها را نمی‌توانید واگذار کنید به خود بهزیستی؟ ما در این پنج شش سال که مؤسسات را در شهرهای مختلف بررسی کرده‌ایم، می‌بینیم مؤسساتی که توانشان پخش شده، کارایی‌شان پایین آمده است؛ اما مؤسساتی که در یک زمینه متمرکز شده‌اند به خوبی دارند جلو می‌روند. این خدمات روبنایی را بهزیستی کمیته امداد و بهداشت و درمان باید انجام بدهند؛ و تشکل‌هایی مثل شما که زمینه‌های نخبگی و فکری دارید، لازم است سرمایه گذاری‌ها را به سمت زیربنا ببریم. واقعاً چرا تشکل‌ها کارهای بهزیستی را انجام دهند و مدیران بهزیستی آسوده حقوقشان را دریافت کنند. کار را کسانی مثل شما انجام دهند ولی پُز و پرستیژ برای بهزیستی است. به نظر می‌رسد مراکزی مثل شما باید مثل شرکت‌های اروپایی و آمریکایی، فقط اقدامات زیربنا و مرجع را به دست گیرند و تمام خدمات‌رسانی‌ها را به خود بهزیستی واگذار نمایند. وظیفه بهزیستی است خدمات توان‌بخشی و درمانی بدهد. شما باید بنشینید فکر کنید و راه کار برای حل مشکلات ابداع کنید. البته راه کارهایی که پیدا می‌کنید آموزشی کنید و در شهرها آموزش بدهید و از این طریق فرهنگ‌سازی نمایید.
یوسفی: حالا جناب آقای نوری یک مسأله است اینجا، ما خودمان هم به این اعتقاد داریم. هر وقت صحبت می‌شود از گسترش کارها، من می‌گویم ما اگر تمرکز بکنیم، قوی‌تر می‌شویم، کارهایمان کوچک نمی‌ماند و رشد می‌کند.

* تمرکز روی زیربنا، نه هر کاری. آقای هادی‌پور و آقای یوسفی و آقای موسوی، چند دهه تجربه دارند ولی هیچ‌گاه این تجارب که ارزش مالی و معنوی فراوان دارد، اشتراک‌پذیر و انتقال‌پذیر نکرده‌اند.
یوسفی: روی زیربنا. اما می‌آییم می‌بینیم که کاری که ما یک زمانی از ما زمان زیاد برده الآن روتین شده و یک فرد می‌تواند این کار را انجام بدهد. من الآن عرض می‌کنم به چه شکلی. این را کمیته امداد یا بهزیستی انجام نمی‌دهد یا اعتقاد به این کار ندارد یا توانش را ندارد. مثلاً در مورد درمان ما چه کار می‌کنیم؟ ما آمده‌ایم با ۱۸۰ پزشک متخصص صحبت کرده‌ایم، الآن یک نفر بنشیند روزی مثلاً یک ساعت، هر معلولی بیاید تشخیص می‌دهد که این باید برود پیش فلان متخصص، دیگر با یک نامه می‌فرستد و دیگر کار اجرایی زیادی ندارد، می‌رود آنجا کارش انجام می‌شود.

* شما این راه کار را برای حلّ مشکلات درمانی معلولان کشف کردید. اولاً لازم نیست خودتان عمل کنید باید به بهزیستی یا دیگر نهادها بدهید تا عمل کند، دوم اگر عمل نکرد، جامعه هدف را وادار کنید تا فشار بیاورد و با بسیج افکار عمومی، نهاد را وادار به درست عمل کردن کنند. در مرحله بعد شما باید این راه کار را تبدیل به یک بسته فرهنگی کنید و با گزارش و تصاویر رنگی قابل آموزش کنید و در شهرها آموزش دهید.
یوسفی: بهزیستی الآن به یک معلول پنجاه هزار تومان در ماه مستمری می‌دهد، کمیته امداد هم همین‌طور. یک پزشک الآن بیست‌و‌پنج تا سی هزار تومان ویزیتش است؛ یعنی این معلول باید درآمد یک ماهش را به یک ویزیت پزشک بدهد. این را ما الآن یک نفر را به فرض گذاشته‌ایم، یک گوشه کارش این است که اگر مراجعه‌ای معلول داشت این کار را بکند برایش.
در مورد آموزش، آموزش را ما از سه دیدگاه به آن نگاه کرده‌ایم که یکیش را آزمایشی انجام می‌دهیم، آموزش دانش‌آموزان کودک. ما معتقدیم که اگر روی معلولین از همان کودکی سرمایه گذاری بشود، این خوب آموزش می‌بیند می‌آید می‌رود دانشگاه، دیگر آینده خودش را می‌سازد. الآن این خانم دیگر آینده خودش را ساخته، برای اینکه فوق لیسانسش را گرفته، فردا دکترایش را می‌گیرد، در جامعه زندگی می‌کند.
یک بخش این است که ما بیکار زیاد داریم. اصلاً در سطح جامعه بیکار داریم، معلولین که جای خود دارد. معلولینی هم که الآن بیکارند بیشتر بی تخصص هستند، تخصص ندارند، کار بلد نیستند. گفتیم که با آموزشگاه‌ها و فنی‌حرفه‌ای‌های شهر مثل همان پزشک‌ها صحبت شده که از اینها شهریه نگیرند، اینها آموزش ببینند. پس مسئول آموزش ما اینجا هم اینها را راهنمایی می‌کند. مثلاً می‌گوید برو کامپیوتر، برو فلان جا، آنجا آموزش ببین.
یک سری آموزش‌ها هم آموزش حرفه‌ای مثل همین چرم دوزی و مهارت افزایی و صنایع دستی و این‌طور چیزها است.

* الآن در زمینه مهارت افزایی چند رشته دارید؟
هادی‌پور: سی رشته داریم.

* این سی رشته درآمد هم دارد؟ یعنی شما نگاه اقتصادی یا فقط آموزشی یا دو منظوره دارید؟
هادی‌پور: حدوداً سی رشته آموزشی است، ولی در چهار رشته به‌صورت تولیدی عمل می‌کنیم. این چهار رشته یکی چرم است، یکی گلیم است، یکی صنایع زینتی و از این‌جور مسائل، یک مورد دیگر هم عروسک بافی است. ولی سایر رشته‌ها را فقط آموزش می‌دهند، این رشته‌ها سفره آرایی است، فشن دوزی است، خیاطی است و آموزش‌های دیگر، آنها را به‌عنوان آموزش یک سری می‌آیند آموزش می‌بینند، علاقه دارند. ولی این چهار رشته که گفته شد را ما داریم سرمایه گذاری می‌کنیم به تولید هم برسد.
ما ماه گذشته آمدیم دستگاه‌های چرم دوزی را هم خریدیم. ما می‌رفتیم با هاکوپیان صحبت می‌کردیم، ما کیف تولید می‌کنیم، شما بیا از ما بخر، ما الآن پانزده نفر داریم که کیف‌های چرم تولید می‌کنند، می‌گفت کیفیت کار شما پایین است. می‌گفتیم بابا کار دست است و فلان، می‌گفت نه کیفیتتان پایین است. ما دیدیم کیفیتمان چرا پایین است؟ خب برش را ما با قیچی می‌بریم، خب قیچی نمی‌تواند هر کاری بکند، خطای انسانی است دیگر، آمدیم دستگاه پرس برش خریدیم. یک بار قالب می‌سازیم، می‌تواند دیگر به راحتی صاف برش بزند. آمدیم دستگاهی خریدیم که سوراخ‌ها را میزان خودش بزند، در صورتی که این سوراخ‌ها را قبلاً به‌صورت دستی می‌زدیم. اینها را امکاناتش را خریده‌ایم که بتوانیم کیفیت بالا تولید بکنیم. ما چرم‌ها را برش می‌زنیم، سوراخ می‌کنیم، می‌دهیم به افراد با دست تولید می‌کنند می‌دوزند. حدوداً برای پانزده نفر از این طریق شغل ایجاد شده.
یک بحث دیگرمان عروسک بافی است. ما مواد اولیه را می‌دهیم، آموزش هم می‌دهیم، افراد عروسک یا وسایل دیگر تولید می‌کنند، بعد ما برایشان می‌فروشیم.
روی گلیم به تازگی وارد شده‌اند، آموزش داده‌ایم، حالا دارند وارد تولید می‌شوند.
و حالا یک سری زیورآلات هست که بچه‌ها اینها را هم تولید می‌کنند و در نمایشگاه‌ها عرضه می‌کنیم.

* خدا قوت بدهد کارهای بسیار انجام می‌دهید ولی باید کاری کرد که بَرَند یک کالا به نام خودتان ثبت گردد به طوری که بقیه دنبال شما راه بیفتند. بالاخره تولید و کار اقتصادی یک مقوله است، کار آموزشی مقوله دیگر است. معلولین نیازمند مراکزی هستند که تجارب آموزشی خود را تبدیل به بسته آموزشی کنند؛ و بتوانند در جهان عرض اندام کنند. در مقوله تولید اقتصادی باید کالای با کیفیت تولید کرد ولی در کار آموزشی باید بسته قابل عرضه به جهان عرضه کرد. شما باید تصمیم بگیرید کدام راه می‌خواهید بروید. دفتر فرهنگ معلولین مقوله دوم را برگزیده است.
در بخش آموزشی، علاوه بر مردم، دولت هم کمک باید بکند و معمولاً دولت در این زمینه بیشتر رغبت دارد کمک کند.
یوسفی: دولت حتی حقوق قانونی که مصوبه و قانونی است که هر کس فرد معلول را به کار بگیرد، حق بیمه سهم کارفرمایش را دولت بدهد، یعنی بیمه سی درصد است، هفت درصد را خود فرد بدهد، بیست و سه درصد را کارفرما، آن بیست و سه درصد را دولت باید به کارفرما بدهد. ما شاید بیش از هشتصد میلیون تومان امسال پول بیمه داده‌ایم. ولی دولت نمی‌دهد یا با تأخیر می‌دهد یا کم می‌دهد.

* چند مبحث هست که لازم است تفکیک شود و با هم خلط نشود؛ یک مبحث این است که تشکل‌هایی مثل شما چه خط‌مشی را دنبال کنند، آیا جایگزین دولت شده و کارهای بهزیستی را انجام دهد یا خط‌مشی زیربنایی و فرهنگ‌ساز ابداع به عبارت دیگر به جای عامل بودن، رهبری را به دست گیرد.
مبحث دیگر این است که اگر کاری انجام دهد و طبق قانون باید مساعدت نماید ولی مساعدت نکرد، چه کار کنیم؟
یوسفی: شما فرمودید کار متمرکز انجام بدهید، این درست است. منتها معمولاً در جامعه ما از راه چشم داوری می‌کنند؛ یعنی طرف باید با چشم ببیند تا قبول کند. الآن شما برای هر یک از این مسئولین یک ساعت هم صحبت کنید که توانمندی فلان است، این باورش نمی‌شود. مگر اینکه بیاورید ببیند این نابینا این‌جوری با کامپیوتر کار می‌کند؛ یعنی ما مجبوریم یک بخشی از کارمان را بپردازیم و عملاً توانمندی را نشان بدهیم تا وجدانش انگولک بشود و مساعدت کند؛ یعنی فرهنگ‌سازی همراه با نمونه و الگوسازی عینی.

* اجازه بدهید بحث را حساب شده جلو ببریم، آقای هادی پور توضیح داد که بچه‌های قزوین با رهبری آقای موسوی و در مرحله بعد هادی‌پور و یوسفی شروع به درآمدزایی و کسب درآمد کردند و پروژه‌های مختلف و متنوع اقتصادی شروع کردند؛ و یک زمان دیدند ده‌ها رشته تولیدی راه‌اندازی کرده و عملاً صاحب سازمان وسیع اقتصادی شده‌اند.
این سازمان فقط تولیدی و اقتصادی نیست، خدماتی و آموزشی هم هست یعنی عملاً یک اداره بهزیستی است.
مشغول بررسی و ارزیابی این خط‌مشی و این ساختار بودیم. آقای یوسفی ظاهراً مدافع است و می‌گوید ضرورت‌ها ما را به اینجا رسانده که چنین سازمانی ایجاد کنیم و چون بهزیستی و دیگر نهادهای دولتی عملاً ناکارآمد هستند، معلولان خودشان باید کارها را مدیریت کنند؛ اما اگر روزی بهزیستی درست انجام وظیفه کند و معلولان را مشارکت دهد و به کار بگمارد، ما همه را تحویل می‌دهیم.
اما برداشت من از سخنان آقای هادی‌پور این است که ایشان تردید دارد و ته دلش به این نتیجه رسیده که معلولان نخبه باید رهبری و هدایت کنند و امور روزمره و اجرایی را به نهادهای دولتی بسپارند. چون بودجه کلان و امکانات در اختیار دارند. منتهی معلولین باید از مراکز دولتی بخواهند کارشان را درست انجام دهد نیز به دولتی‌ها طرح و ایده و الگو بدهند.
بالاخره به اینجا رسیدیم که تشکل‌های مردمی در شهرها چند دسته‌اند؛ درست مثل آدم‌ها که تنوع دارند. بعضی از آنها ابداع و ابتکار و نبوغ دارند و می‌توانند رهبری و مدیریت کنند. دسته دیگر چنین ظرفیت‌هایی ندارند و در حد بردن بچه‌ها به اردو و سفر یا برگزاری کلاس گلدوزی و خیاطی توانایی دارند
مراکز که توانایی عالی و ظرفیت بالا دارند حیف است خود را درگیر امور اجرایی و روزمره کنند؛ اما اینان باید چه خط‌مشی و چه اقداماتی داشته باشند؟
بحث شد که اولین اقدام سنجش زمینه‌ها و توانایی‌ها است، یعنی باید ارزیابی از خودشان داشته باشند و ظرفیت و توانمندی‌های خودشان را کشف کنند. معمولاً مراکز نخبه در ایران در یکی از دسته‌های زیر جای می‌گیرند:
ـ اطلاع‌رسانی
ـ آموزش عالی
ـ تولید آثار فرهنگی
ـ پزشکی و توان‌بخشی
اما ضعف عمومی همه مراکز در ایران چه مراکزی که به امور تولیدی و اقتصادی و اشتغال مشغول هستند و چه مراکزی که به امور عالی می‌پردازند این است که توانایی ندارند تجارب و دستاوردهای خود را تبدیل به بسته آموزشی کنند و به دیگران انتقال دهند.
این ضعف را اگر کالبد شکافی کنیم، عناصر سازنده آن را به دست می‌آوریم:
ـ ایرانیان دوست ندارند کارها و داشته‌هایشان را به دیگران بدهند. غذا را آن‌قدر نگه می‌دارند تا فاسد شود و دور بریزند ولی روحیه ایثار و دادن به دیگران را ندارند. بارها از برخی مراکز یا اشخاصی که اسناد یا نشریه یا کتاب دارند تمنا می‌کنیم بدهید تا اینها را آماده استفاده کنیم و به اسم خودتان در کتابخانه‌ها استفاده شود. ولی نمی‌دهند تا اینکه منسوخ می‌شود و قابلیت آنها از دست می‌رود.
ـ دانش و فناوری تبدیل تجربه عملی به بسته فرهنگی را معمولاً نداریم.
در ترکیه یک هفته وقت گذاشتم و جامعه ترکیه را از این منظر بررسی کردم؛ متوجه شدم مثلاً شیرینی فروش ده سال سابقه دارد و دو نوع شیرینی تولید می‌کند و در کنار جعبه‌های شیرینی‌اش یک بروشور دارد که این تولید را توضیح داده و تاریخ آن را گفته، مزایای آن را گفته، با کارهای دیگر مقایسه کرده و خلاصه برای این شیرینی شناسنامه و هویت ایجاد کرده است. لذا این هویت در تاریخ ماندگار خواهد شد و از طرف دیگر این تجربه به صورت یک هویت به دیگران قابل انتقال است. در لباس، در وسایل برقی، در وسایل منزل، در خوراکی‌ها و خلاصه هر تولیدی را همراه ساخته با یک بسته فرهنگی.
اما در ایران گاه یک شیرینی یا یک تولیدی لباس، پنجاه سال سابقه دارد ولی نتوانسته برای خودش بسته فرهنگی و هویت ایجاد کند. مثل این است که بچه‌ای به دنیا آمده، بسیار باهوش است و با دیدن تلویزیون و گوش دادن به رادیو، صدها بیت شعر حفظ شده و خلاقیت و نبوغ دارد اما شناسنامه ندارد. چنین کودکی در مدرسه ثبت‌نام نخواهد شد، به او کار نمی‌دهند و قابل مطرح شدن نیست.
در مورد معلولان ضروری‌ترین کار، هویت‌سازی و بسته فرهنگی سازی برای پروژه‌ها و برای تولیدات است. از طریق این بسته می‌توان این تولید یا این تجربه را در جهان معرفی کرد و به نسل‌های دیگر انتقال داد؛ اما سی سال در ایران مسابقه قرآن برای نابینایان بوده و نخستین کشور در جهان اسلام بوده‌ایم ولی هیچ شناسنامه‌ای درباره آن نیست. اولین تجارب در زمینه رفاه معلولان یا در زمینه توان‌بخشی در ایران اجرا شده و حدود پنجاه سال قدمت دارد ولی مدرک و شناسنامه ندارد. درباره کارهای قزوین، کدام یک از تولیدات یا تجارب قزوین شناسنامه دارد و در جهان با نمونه‌های خارجی قابل رقابت است؟ در قزوین جشنواره دانش‌آموزی بیست سال برگزار شده ولی شناسنامه و معرف ندارد.
البته شرکت‌های بزرگ در ایران شروع کرده‌اند ولی هنوز در جامعه معلولین این‌گونه اقدامات شروع نشده است.

* خدمات شما برای معلولین به خانه‌سازی و درمان ختم نمی‌شود و حتی ازدواج هم در برنامه‌ دارید. آمار ازدواج‌هایی که مدیریت کرده‌اید چقدر است؟
هادی‌پور: بله، صد و پنجاه ازدواج شاید هم بیشتر داریم.
یوسفی: منظور ازدواج‌های خوب و موفق است.

* صد و پنجاه ازدواج در یک شهر مثل قزوین و آن در جامعه کوچک مثل معلولین آمار خوبی است.
هادی‌پور: بله. مثلاً خود من با خانمم، آقای بارگیران با یکی دیگر، خانم کاظمی، خانم حسینی و ده‌ها مورد دیگر.

* اولین ازدواج را به خاطر دارید؟ و آیا این ازدواج‌ها جایی ثبت شده است؟
هادی‌پور: فکر کنم بارگیران بوده است ولی به خاطر ندارم؛ یعنی غیر از ثبت در اداره ثبت احوال، ما هم در کانال ثبت کرده باشیم. نه ما ثبت نکرده‌ایم.

* ازدواج به دلیل نیاز همگانی و یک ضرورت اجتماعی در جامعه هدف می‌تواند مورد خوبی برای بسته‌سازی باشد.
هادی‌پور: ما اطلاعات لازم را جمع‌آوری و به شما می‌دهیم تا انجام دهید و به عنوان اولین بسته فرهنگی این تجربه کانون را به جهان معرفی نماییم.

* امروز این گفت‌وگو موجب خستگی شما شد ولی اگر نیم ساعت دیگر صبر کنید تا یک یا دو بحث دیگر داشته باشیم و گفت‌وگو را به انجام رسانیم.
یکی از اقدامات شما در قزوین راه‌اندازی تشکل هم‌اندیشی است یعنی می‌خواهید تشکل‌های معلولین را دریک شبکه سامان‌دهی کنید، درست است؟
یوسفی: استان‌های مختلف تشکل‌های مختلف دارند. اگر در یک زمان، مثلاً ۱۲ آذر روز جهانی معلول، یا روز جهانی ناشنوا، یا روز جهانی عصای سفید، در کشور یک پلاکارد رفت روی تابلوها، با یک شعار با یک متن، یعنی کشور منسجم شده که اتفاقی بیفتد. در کشور سی استان هست، این سی تا ان‌جی‌اُها رفتند سراغ نمایندگان مجلس، یک‌دفعه هر نماینده ببیند مراجعه کننده از ان‌جی‌اُی معلولین دارد. ببینید من می‌گویم در قزوین این کار را کردم، یکی دو تا نماینده. ولی اگر در سطح کشور این اتفاق بیفتد، یک‌دفعه می‌بینیم سیصد تا نماینده همگی می‌آیند می‌گویند آقا معلولین این را می‌خواهند. قانون جامع با همین فشارها به نتیجه رسید. در زمینه ایجاد اشتغال و دیگر موضوعات هم این شیوه یعنی یک صداسازی در جامعه و بسیج افکار عمومی نتیجه می‌دهد.
به هر حال این روش در همه جهان مؤثر بوده است. تشکل‌ها در دنیا با این شیوه کارهای بزرگی انجام داده‌اند. در تاریخ ایران هم بوده است. مثلاً در قضیه تحریم تنباکو در مشروطه نتیجه داد و همه حتی زنان و همسران شاه قلیان‌ها را شکستند.
معلولان باید یاد گیرند از این روش چگونه استفاده کنند؛ و چگونه صدا و خواسته خود را مطرح کنند.

* این ایده‌ها خیلی خوب است؛ اما الآن بحث ما درباره هم‌اندیشی است که سه سال است که شکل گرفته، در این سه سال در جامعه معلولین تأثیرش چه بوده است؟ تاکنون حدود هفت تا هشت تا جلسه هم بوده است؟
هادی‌پور: من در خصوص همین هم‌اندیشی بگویم، وقتی که همین چند وقت پیش این بحث هشتاد و پنجی شدن قانون بازنگری قانون جامع که شد، دو سه تا از بچه‌ها، جالب است اصفهانی و به نام آقای طاهری و غیره بودند. در جمع‌ها و گروه‌ها گذاشتند که جلسات مجمع هم‌اندیشی نتیجه داد و باعث شد که در مجلس که رأی گیری شد، در مجله با آقای دکتر کامران مصاحبه کردیم و همان مصاحبه در نمایندگان مجلس تأثیر داشت.
یوسفی: در جریان هشتاد و پنجی شدن، ان‌جی‌اُهای اصفهان که کارآمد و قوی هستند و نماینده‌شان آقای دکتر کامران هم نماینده خوبی است. اینها صحبت کردند، ایشان هم آمد، ایشان اصلاً در کمیسیون امور خارجه است، ولی آمد پیشنهاد هشتاد و پنجی را داد که قانون به صحن مجلس نیاید و برود شورای نگهبان. خب این تأثیرات هست. ولی من صحبت شما را قبول دارم، ما حرکتمان خیلی بدوی است، حرکتمان خیلی کند است.
حالا یک هم‌اندیشی را کانون می‌خواهد تشکیل بدهد، یک چنین اتحادیه‌ای را بهزیستی دارد راه می‌اندازد که آقای هادی‌پور هم عضو هیئت مدیره‌اش شده‌اند، یک‌دانه هم آن بچه‌های سماوات دارند. حالا اینها به نظر من خودشان یک سازمان‌دهی و هدفمندی می‌خواهد که آقا ما این را تشکیل می‌دهیم، اینجا چه می‌خواهیم از این کار در بیاوریم بیرون؟
سماوات افرادی هستند که چون خودشان معلولیت زیاد ندارند، آنها فقط می‌خواهند یک کار خیر بکنند، نه به بهزیستی می‌پرند، نه قانون می‌خواهند، نه زیاد با معلولیت درگیرند.
هادی‌پور: نکته‌ای که آقای یوسفی گفت، اصلاً اینها دنبال چه هستند؟ نگاه کنید، دنبال قانون که نیستند. یک سری خیّرند، دوست دارند کار خیری انجام بشود. اینکه یک گروهی را که بیشتر در زمینه اشتغال و اینها هستند دور هم جمع کرده‌اند یک مقدار فعال‌تر بکنند، حالا در این زمینه دارند پیش می‌روند و کند هم دارند می‌روند. نگاهشان به این سمت است، کم‌کم معلولین تولیداتی که دارند، مراکزی ایجاد بکنند، بفروشند و اینها، اهدافشان در اینجا خلاصه می‌شود.
ولی یک گروه‌هایی هستند مثل مجمع هم‌اندیشی که این بیشتر نگاهش بحث قانونی است. در قسمتی که بهزیستی تشکیل داده، بهزیستی نگاهش این است که یک تشکل سراسری داشته باشد، نه بحث قانون را زیاد مدنظر دارد، نه بحث توانمندسازی را. می‌گوید یک تشکلی من ایجاد بکنم بگویم بهزیستی ان‌جی‌اُها را سامان داده. اصلاً نگاهش بیشتر سمت خودشان است.
کاملاً این بحثی که شما می‌فرمایید، از روند و کندی شکل همین مجمع هم‌اندیشی، ما خودمان هم روی این بحث داشتیم چند جلسه که خیلی کارهای بیشتری می‌شد کرد که این رسید به اینجا. دو سه جلسه بچه‌ها هیئت‌مدیره‌شان داشتند و ان‌شاءالله اردیبهشت ماه این ثبت رسمی بشود و بشود سرعت بیشتری به آن داد.
یوسفی: اساسنامه هم‌اندیشی هم نوشته شده است.

* هم‌اندیشی به عنوان یک اندیشه و یک تجربه بر اساس مباحث قبلی وقتی به موفقیت می‌رسد که همراه با بسته فرهنگی باشد؛ یعنی جلسه اول جلسه دوم می‌توانستند یک کتاب مؤثر، با چند تا مصاحبه، با کارهای ژورنالیستی بدهید. به طوری که جامعه نماینده‌ها را تحت تأثیر قرار دهد. خلاصه اگر در هم‌اندیشی درست عمل نشود و بر اساس قواعد علمی کار نشود مثل چندین جریان دیگر به زودی تعطیل و متوقف خواهد شد.
یک نکته مهم که در بحث هست معلولیت‌گرایی و مرزکشی بین معلول و عادی است. در تحقیقات جدید که از آموزش استثنایی شد متوجه شدند اصرار بر معلولیت‌گرایی در آموزش معلولان غلط است؛ و نظریه آموزش فراگیر مطرح شد. در تشکل‌ها هم لازم است بر تشکل فراگیر تأکید شود. این به معنای کنار گذاشتن معلولین نیست بلکه به معنای افزایش و گسترش ظرفیت‌ها است.
هادی‌پور: در تشکل ما بیش از نود درصدشان معلول هستند، ده درصد دیگر هم خانواده معلول. مثلاً همسر معلول است، یا پدر معلول است. در رأس هم همه معلول هستند. اگر ما معلولیت‌گرا نباشیم، بنابراین چگونه اینها را توجیه کنیم. برای اینها معلولیت نوعی محرک است و با شوق تلاش و فعالیت در کنار همانند و هم سرنوشت می‌آیند و تلاش می‌کنند. اگر این را از آنها بگیریم چیزی نمی‌ماند و چه محرکی را جایگزین کنیم.

* در این باره مباحث کار شناسنامه و دقیق و علمی همراه با تحقیقات بسیار طی پنجاه سال اخیر انجام یافته است. متون و اسناد را جمع‌آوری کرده‌ام و می‌خواهم کتاب کنم؛ اما من بحث را از ساختار علمی تنزل می‌دهم و آسان‌سازی می‌کنم. اولین بار در ایران، ناشنواها روی همانندهای خود حساسیت داشتند و تعصب می‌ورزیدند و دوست نداشته و الآن نیز دوست ندارند غیر ناشنوایی در امور آنها ورود پیدا کند و حتی برای آنها کار کند. من در سال ۷۵ بر اساس قرارداد با وزارت ارشاد دانشنامه ناشنوایی را شروع کردم. ابتدا متوجه این قضیه نبودم، ولی می‌دیدم به هر تشکل ناشنوایی می‌روم تحویل نمی‌گیرند. بعد از مدتی متوجه شدم که اینها فکر می‌کنند من شنوا هستم و به همین دلیل همکاری نمی‌کنند. بعد از آن هر جا می‌رفتم می‌گفتم من در جریان حمله ارتش صدام به آبادان نیمی از سلامت گوش‌هایم را از دست دادم و بعد در جریان تصادف هم مشکلاتم در شنیدن بیشتر گردید.
در جلسات مختلف مطرح می‌کردم که اگر روی ناشنوایان تعصب بورزیم و بین خودمان و شنواها مرز و دیوار بکشیم، کسی مثل جبار باغچه‌بان و ثمینه باغچه‌بان را هم باید پشت دیوار بگذاریم و از جامعه خودمان حذف کنیم. پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم که این همه از ناشنوایان حمایت کرده هم باید کنار گذاشته شود؛ یعنی حامیان بسیاری را از دست می‌دهیم. الآن هم به دیگر معلولان باید گفت، خدمت و فعالیت برای معلولین مشکلی ندارد، آنچه مذموم است تعصب بر معلولیت و حذف حامیان غیر معلول است.
یعنی روی خدمت به معلولیت باید تأکید کرد و در این زمینه مشکلی نیست آنچه مشکل است این است که غیر معلولان نباید به قلمرو ما وارد شوند.
یوسفی: یا اگر آن تخصص را نداشته باشیم مجبوریم از تخصص افراد سالم بهره‌ بگیریم. نیز برای پول و امکانات مجبوریم از عادی استفاده کنیم و ده‌ها مورد دیگر. از طرف دیگر غیر معلولین هم به معلولین نیاز دارند؛ و هر دو طرف به یکدیگر نیاز دارند و مرزکشی و حذف یک بخش از جامعه درست نیست. احتمالاً مواردی که در ناشنوایان مطرح است، مربوط به سوءاستفاده است؛ یعنی ناشنوایان چون حساس هستند و متوجه سوء استفاده شده‌اند از این‌رو موضع گرفته‌اند.

* بالاخره سوءاستفاده هم عنصری است که به مرزکشی دامن زده است. آقای هادی‌پور تجربه خاصی در این زمینه دارند؟
هادی‌پور: خانمی معلول است، به واسطه اینکه تشویق بشوند کسانی که خانم معلول را می‌گیرند اولویت دارند سرکار بروند. خود همین باعث شده روی ازدواج تأثیر بگذارد. حالا جالب است، یک نفر ازدواج کرده و سرکار رفته بود، بعد طلاق داده بود. نامه‌اش را زدیم و اخراجش کردیم. از طرف دیگر شرکت هم می‌گوید ما نیازش داریم و کارش خوب است. در اینجا مباحث جدی مطرح شده است. اولاً بحث اینکه آیا کلاه‌برداری کرده یا واقعاً نتوانسته‌اند زندگی کنند و دوم اخراج او.
یا مثلاً نیرو برای نگهبانی باید فرد سالم باشد. چون مثلاً درگیری پیش می‌آید، مشکلی پیش می‌آید، حریقی، مشکلی، باید فرد از لحاظ شنوایی و جسمی و اینها سالم باشد. ما می‌گوییم باشد، اول پدر معلول، یک نفر پدر معلولی که بیکار است و دو تا بچه معلول دارد آن اولویت دارد. خب اگر این برود سر کار در حقیقت به آن بچه کمک کرده‌ایم. یا همسر معلول. یا دست آخر یک نفر در خانه معلول است، مثلاً پسری است که سرپرستی می‌کند افراد خانواده را و پدر یا مادرش در خانه معلول است.
اگر اینها نبود، بعد می‌آییم سراغ افراد سالمی که هیچ نسبتی با معلول ندارند. روی این حساب اکثر افراد مجموعه ما خودشان معلول هستند.

* در چنین موارد مشکل نیست یعنی هر کاری که برای جامعه معلولین انجام شود کسی نفی و نقد نمی‌کند، مشکل وقتی است که شما افراد غیر معلول را نفی و رد کنید، علیه آنها کار و تبلیغ کنید، اینها مذموم است.
هادی‌پور: در آموزش و پرورش معلول و غیر معلول باید در کنار هم تحصیل کنند، رقیب یکدیگر باشند و در عین حال از ظرفیت‌های همدیگر هم استفاده کنند و با هم رقابت دوستانه هم داشته باشند. تئوری رقابت در عین رفاقت همین است؛ و در تشکل هم می‌گویید همین‌گونه باید باشد.

* در آموزش فراگیر، کارشناسان یک نکته ظریفی مطرح کرده‌اند که در تشکل هم به کار می‌آید و مفید است. آنها می‌گوید اگر معلولین دور خود را حصار بکشند و از ظرفیت‌های افراد سالم استفاده نکنند به دلیل اینکه جامعه معلولین ضعیف‌تر هستند، از این‌رو ضربه‌پذیری و آسیب‌پذیری آنها بیشتر خواهد شد. در تشکل‌ها هم اگر معلولان بگویند نیاز به دیگران نداریم و خودمان روی پای خود مستقلاً و خودکفایی می‌توانیم به اداره امور خودمان بپردازیم در واقع امکانات و توانایی‌های بسیاری را از دست خواهند داد و ضعیف‌تر می‌شوند.
یوسفی: یک نکته در مورد سماوات عرض کنم. سماواتیان انسان‌های خیراندیش و خوبی هستند، منتها ناخودآگاه می‌آیند معلول‌ها را به حاشیه می‌رانند. مثلاً می‌روند بندرعباس، می‌روند یک استانی، اصلاً معلول آن استان را نمی‌گویند بیایید شما در این سالنی که ما برنامه گذاشته‌ایم ببینید. یک نکته این است که بابا شما هر جا که جلسه می‌گذارید، جلسه سالیانه، یک جلسه با معلولین آن استان بگذارید. تا حضور اجتماعی معلولان آن استان تقویت گردد. نه اینکه ما بیست نفر پنجاه نفر برویم در یک اتاق بنشینیم، همگی سلامت جسمی داشته باشیم، بعد راجع به معلول صحبت کنیم.
یک پیشنهاد هم این بود که آقا هرکسی که می‌آید از هر استان، یک معلول نخبه استانش را بردارد بیاورد. مگر ما نمی‌خواهیم برای معلول کار بکنیم؟ آن هم بحث آموزش است، خب این فرد بیاید ببیند دیگر.
آقای هادی‌پور خوشبختانه در هیئت مدیره ما هم حضور دارند. من امیدوارم سال آینده که این جلسه گذاشته می‌شود این دو تا پیشنهاد عملی بشود که هر استان اگر یک معلول بیاورد، سی تا فرد معلول تحصیل کرده می‌آیند آنجا می‌بینند؛ و در آن استان هم یک جلسه‌ای می‌گذارند مثلاً در یک سالن، معلولین آن استان هم بیایند بنشینند نظر بدهند. ما اگر این تغییرات را هم بتوانیم در آنها ایجاد بکنیم.
روز پیش از دوستان ابابصیر آمدند مجموعه کانون قزوین را بازدید کردند. چقدر آدم‌های خوبی بودند، ولی بچه‌های نابینا را اصلاً قبول نداشتند؛ یعنی دارند به قشری خدمت می‌دهند که به توانایی آن قشر اعتقاد ندارند. مثلاً در هیئت امنا و مدیره‌شان یک نابینا هم ندارند، در صورتی که دارند به این قشر خدمات می‌دهند. بعد یکی از بحث‌ها این بود که بچه‌های نابینا را نیاورده‌اند، می‌گفتند نه، اینها آدم‌های پرتوقع هستند فلان هستند. بابا تو آمده‌ای می‌خواهی برای اینها خدمت بکنی؟! نقاط مثبتشان را، حالا فرضاً ببین چه بوده چطوری بوده که نتوانسته‌ای ارتباط برقرار بکنی. وقتی که گروه هدفت را باور نداشته باشی قبول نداشته باشی نمی‌توانی پیشرفت بکنی.

* آقای یوسفی شما می‌دانید آقای هادی‌پور در هیئت مدیره سماوات است. ولی در بررسی سماوات متوجه یک نکته شدم. یک کتاب قطور درباره سماوات نوشتیم و به دلیل آوردن پاره‌ای نقدها، آقای آتشک بسیار ناراحت شده در جلسه‌ای ما را به باد ناسزا گرفت، البته ما هم منطقی و با آرامش پاسخ دادیم.
نکته‌ای که متوجه شدیم، این است که جریان‌های مختلف از جمله جریان راه‌اندازی تشکل و تداوم آن در معلولان ایران پا نگرفته و پادار نشده است؛ یعنی مهارت این کار را فرانگرفته‌اند. به همین دلیل می‌گوییم یا قزوینی‌ها، تهرانی‌ها بسته فرهنگی آماده کنند و تجارب خود را به معلولان آموزش دهند.
نکته دیگر، مطلبی است که درباره ابابصیر گفتید. به نظر می‌رسد تشکل‌ها اگر در کارشان مخلص نباشند و ظاهرسازی کنند و به جامعه هدف باور جدی نداشته باشند، حتماً موفق نخواهند شد. ابابصیر تحولاتی داشته، شخصیت‌هایی مثل بصیری‌های نخست یعنی پدر و عموی مهندس بصیری (مدیرعامل کنونی) و افراد بسیاری که صادقانه در سال‌های ۴۸ تا ۷۰ در ابابصیر تلاش کردند، بسیار صادق و مخلص بودند و به کارشان ایمان داشتند. البته در تاریخ از آنان به نیکی یاد خواهد شد.
ببینید سیر ابابصیر از سال ۱۳۴۷، اولین مؤسسه و پر رمق‌ترین مؤسسه، یعنی بیشترین ثروت را داشته، پشت سرش چهار تا مرجع بوده‌اند. یک چنین سازمانی بعداً بسیار ضعیف شد. به نظر می‌رسد همه ما نتیجه اعمالمان را در کارآیی تشکیلاتی که اداره می‌کنیم می‌بینیم؛ و هر مقدار با اخلاص‌تر و مؤمن‌تر باشیم، تشکیلات تحت مدیریت ما، پیشرفته‌تر و کارآمدتر خواهد شد.
شما در این باره نظر و نکته‌ای ندارید.
هادی‌پور: من حرف شما را قبول دارم روان و روحیه مدیر روی زیرمجموعه مؤثر است و اگر فردی پاک و مهذب باشد، تشکیلات هم پاک خواهد ماند و کارآیی آن بالا می‌رود.
یوسفی: در فرهنگ و ادبیات ایرانی هست که اگر پیش‌نماز قوز کند پس نماز چلقوز کند؛ یعنی اگر مدیر یک حرکت کوچک منفی داشته باشد، افراد زیر فرمانش رفتارهایی به مراتب بدتر انجام می‌دهند و کل تشکیلات فاسد می‌شود.

* در پایان عرض کنم چند ساعت در خدمت شما بودیم، شما خسته از راه دور آمده‌اید و حدود ۴ ساعت هم بحث طول کشید. از حضور شما در این گفت‌وگو تشکر می‌کنم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *