اخلاق معلولیت

print

اخلاق معلولیت
جلسه نخست ۲۳ اسفند ۱۳۹۷، دفتر فرهنگ معلولین

استاد: دکتر نعیمه پورمحمدی

علت رو آوردن به مطالعات معلولیت
سلام عرض می‌کنم خدمت همگی، خیلی خوشحالم از اینکه امروز در جمع شما هستم. فکر کنم که می‌دانید که بعد از تجربه تولد فرزند معلولم، مقداری وارد مطالعات معلولیت شدم، مطالبی راجع به این موضوع خوانده‌ام و یاد گرفته‌ام و اکنون خدمت شما هستم تا با هم درباره این موضوع صحبت کنیم.
فرزندم امیرعلی مبتلا به سندرم Bardet-Biedl است که عوارض خیلی زیادی برای او داشته است. اوایل دغدغه‌ام بحث‌های الهیاتی بود، خیلی از خدا رنجیده بودم و می‌خواستم به نحوی پاسخی پیدا بشود که من را امیدوار بکند و دوباره بتوانم رابطه‌ام را با خدا ادامه بدهم و عاشق خدا باشم. خدایی که حاضر شده من رنج بکشم، خیلی سخت است همچنان عاشقش بمانی و به او امیدوار باشی و به او توکل داشته باشی.
دغدغه الهیاتی من خیلی طول کشید، هنوز هم در مسیر هستم و هنوز معلوم نیست به کجا می‌رسد. ولی در دوره‌ای تصمیم گرفتم غیر از دغدغه الهیاتی بحث‌های اجتماعی را هم دنبال بکنم؛ یعنی در کنار الگوی الهیاتی که بالاخره به دست خواهم آورد، به الگوی اجتماعی هم به عنوان مادر یک فرزند معلول نیاز دارم.
هر چند امیرعلی معلول حرکتی نیست، ولی به لحاظ شناختی ـ گفتاری اختلالاتی دارد، دستگاه کلیه و مجاری ادرار و بینایی و خیلی از ارگان‌های بدنش درگیرند.
نیاز به یک الگوی اجتماعی دارم، چون من با این بچه قرار است که در جامعه زندگی بکنم. هم خودم باید دید درست و مناسبی داشته باشم و هم به اطرافیان و نزدیکانم و همه کسانی که حرف من را می‌شنوند تا آنجایی که حرف من برد دارد، باید بتوانم آن الگوی اجتماعی را پیاده بکنم.
این بود که وارد مطالعات معلولیت شدم و مواجه شدم با اینکه یک قلمرو خیلی گسترده‌ای به نام New Disability Studies مطالعات جدید معلولیت دارد. این رشته که خیلی جالب و جذاب است. حرفش در یک جمله این است که الگوی درمانی را باید به سمت الگوی اجتماعی تغییر بدهیم؛ یعنی اینکه معلولین بیمار نیستند و نیاز به مداوا و درمان ندارند، بلکه نیاز به تغییر دید اجتماع هست؛ و به جای درمان به سمت ایجاد هویت‌سازی برای آنها باید پیش رفت. از این‌رو لازم است ساختارهای اجتماعی سیاسی اقتصادی فرهنگی تغییر پیدا کند تا اینکه این‌گونه افراد بتوانند به خوبی زندگی بکنند، چکیده این مباحث همین نکته است. الآن به طور خاص در الهیات معلولیت و در اخلاق معلولیت کار کنم.

نام‌گذاری معلولان
در طول تاریخ معلولان، یک نام نداشته‌اند و در هر دوره بر اساس باورها و رویکردها، نام خاصی روی معلولان می‌گذاشتند؛ اما در مجموع در همه جوامع سیر نام‌گذاری از گرایش به نام‌های متافیزیکی و غیر انسانی به نام‌های انسانی بوده است. در فرهنگ فارسی نام‌هایی مثل جن زده و مجنون تا امروزه که به آنان توانمند، توانخواه، مددجو می‌گویند در تحول بوده است.
آن چیزی که الآن ما از آن به عنوان معلولیت یاد می‌کنیم، در گذشته اسمش معلولیت نبود؛ یعنی در گذشته دور این افراد را معلول نمی‌نامیدند و عناوین دیگری به کار می‌بردند. البته آن عناوین ضعف دارد و قابل نقد است. همان‌طور که عنوان “معلول” هم اشکالاتی دارد.
در گذشته خیلی دور در فرهنگ پیشامدرن، معلولینی که الآن اسم آنها را معلول می‌نامیم، به آنها دیوانه، مجنون، جن زده، عقب‌مانده و عناوین این‌جوری به آن نسبت می‌دادند؛ یعنی اینها را رسماً انسان نمی‌دانستند. آنها انسانیت زدایی در فرهنگ پیشامدرن می‌شدند. هنوز همچنان رسوباتش در ما هم باقی مانده است؛ یعنی گاهی ما همچنان از این عناوین استفاده می‌کنیم. سبک مغز، منگل، عقب‌مانده، مجنون و عناوینی دیگر مثل اینها. من هم خیلی‌هایش را شنیده‌ام؛ با اینکه ما الآن در دوره مدرن زندگی می‌کنیم، ولی بعضاً هنوز تأثیرات دوره پیش مدرن باقی‌مانده است.

دوره پیشامدرن
مهد رشته مطالعات معلولیت (DS) Disability Study اروپا و آمریکا و غرب بوده است. به همین دلیل مبنای تقسیم‌بندی‌ها در DS، غرب است. البته هنوز این رشته بومی‌سازی نشده است.
تاریخ غرب از نظر پیشرفت مدنی و تمدنی به دوره‌هایی مثل دوره پیشامدرن، دوره مدرنیسم و دوره پسامدرن تقسیم می‌شود. معلولیت و معلولان در هر یک از این سه دوره وضعیت خاصی داشته‌اند.
در دوره پیشامدرن معلول را انسان نمی‌دانستند و معتقد بودند عناصر غیر انسانی در او حلول کرده است. جن و شیطان به ذهن و قلب او راه یافته و بر او مسلط شده‌اند. لذا رفتار و گفتارش تابع فرمان‌ها و توصیه‌های شیطان یا اجنه است. به همین دلیل او را مجنون و دیوانه، منگل، عقب‌مانده و شیطان زده می‌نامیدند. چون مبنای فکری مردم آن دوره این بود که معلول فاقد عناصر انسانی است؛ و به عبارت دیگر تلاش می‌کردند از معلولان، انسانیت زدایی کنند.
دوره پیشامدرن با چنین فرهنگی؛ از معلولان انسانیت زدایی می‌کرد، از این رو دوره پیشامدرن را در یک کلمه می‌توان دوره انسانیت زدایی نامید. حتی معلولان را در یک مکان‌های خاص نگهداری می‌کردند و به زنجیر می‌کشیدند، گویی در نگاه آنها، اینان حیوان بودند.
یک مقدار که جلوتر می‌آییم، دوره‌های پیشامدرن وارد دوره‌های تسلط کلیسا و دین می‌شود، به ویژه دین مسیحیت، دیگر انسانیت زدایی نیست و به معلولین خیلی اهمیت داده می‌شود، ولی این اهمیت باز از سنخ استثنا سازی و جدا کردن است؛ یعنی باز معلولان مجاز نیستند به جامعه وارد شوند و بعضاً مورد ترحم قرار می‌گیرند و کلیسا و دین دعوت می‌کند که به اینها ترحم بکنید، کمک بکنید، اینها نیاز به کمک دارند.
معلول کسی نیست که ذاتاً و حتماً نیاز به کمک داشته باشد، بلکه باید در استقلالش بکوشیم تا خودش مستقل زندگی کند. همان‌طور که ما بچه‌ها را کمکشان می‌کنیم که خواندن و نوشتن یاد بگیرند. اگر که ما بچه‌ها که خواندن و نوشتن بلد نیستند، به جای یاد دادن خواندن مثلاً خیریه راه بیندازیم و کمکشان بکنیم و کالاهای خوراکی و پوشاکی به آنها بدهیم. بالاخره خواندن و نوشتن یاد نمی‌گیرند و احتیاجاتشان در زمینه سواد برآورده نمی‌شود. امروزه به بچه‌ها خواندن و نوشتن یاد می‌دهیم و هرگز به جای خواندن و نوشتن و فرستادن آنها به مدرسه، به آنها پوشاک و خوراک نمی‌دهیم.
یا مثلاً یک کسی مریض است و نیاز به خدمات پزشکی و بهداشتی دارد، ما از بیمارستان و خدمات بهداشتی استفاده می‌کنیم، امروزه خیریه را صدا نمی‌کنیم که بیاید و مساعدت مالی کند. پایی که نیاز به گچ گرفتن دارد، گچش می‌گیریم که اصلاح بشود. نه اینکه خیریه بیاید به این فرد پوشاک و خوراکی بدهد.
به هر حال امروزه در خدمات آموزش و پرورش و یا خدمات بهداشتی و درمانی از خیریه استفاده نمی‌کنیم، در مورد معلولین هم لزومی ندارد که ما، کلیساها یا مسجدها یک بخشی داشته باشند که به معلولین کمک بکنند، لطف بکنند و درواقع ترحم بکنند، پول جمع بکنند. ما نیاز به خیریه برای معلولین نداریم. منظورم از خیریه یعنی کمک و مساعدت مالی یا پوشاکی یا خوراکی بدون دریافت ما به ازای برای آنها در قدیم خیریه‌ها عملکرد این‌چنین برای معلولین داشتند؛ یعنی به جای بررسی کارشناسانه مشکل و سپس حل مشکل، به سراغ راه‌‌حل‌های آلترناتیو و جایگزین می‌رفتند. چون اعتقاد داشتند خداوند این راه کار جایگزین را قبول می‌کند و آن مشکل را مرتفع می‌نماید. برای نمونه باور داشتند، کسی که بیماری دارد، اگر آش نذری به نیت او پخته شود و به مردم بدهیم، بیماری آن فرد، برطرف می‌گردد. یا کسی قرض دارد، اگر گوسفندی را به نیت او نذر کنیم و سر ببریم و گوشت آن را توزیع کنیم، قرض فرد مقروض برطرف می‌گردد. به هر حال بر مشکلات و بدبختی‌های مردم از جمله برای معلولیت‌ها، اعمال خیریه مثل ریختن پول در ضریح‌های اماکن مقدس مثل امامزاده‌ها، قربانی کردن حیوانات، قرض کسی را ادا کردن، لباس و پوشاک دادن، اطعام و غذا پخش کردن و ده‌ها شیوه دیگر موجب رفع مشکلات از جمله سامان‌دهی به معلولیت می‌گردد.
اما امروزه چنین اعتقادی وجود ندارد و گفته می‌شود اگر فردی مثلاً بی‌سواد است و خواندن و نوشتن نمی‌داند، یا بیمار است برای سواددار شدن یا برای درمان و رفع بیماری اقدام می‌شود حتی خیریه به معنای اجرای راه‌کار جایگزین نیست بلکه اجرای راه کاری در ارتباط با همان مشکل است. از این‌رو معنای خیریه کاملاً عوض شده است.
یک تصور دیگری که در کلیسا وجود داشت این بود که معلولین برای اهداف خدا در نظر گرفته می‌شدند. خودشان مقصود و هدف خداوند نبودند بلکه برای هدفی غیر خودشان آفریده شده بودند. خدا آنها را خلق کرده برای اینکه مثلاً به پدر و مادرش هشداری بدهد. حالا یا یک خطایی واقع شده؛ یک گناهی واقع شده، یا مثلاً خدا لطف و محبت خودش را متجلی بکند. این آموزه‌ها در دین مسیحیت هست، در دین اسلام هم بعضاً وجود دارد. ولی علمای مسلمان گاه نسبت به اسناد برخی از اینها خدشه می‌کنند و می‌گویند اینها از مسیحیت وارد اسلام شده و آنها را اسرائیلیات می‌نامند. بعضی آموزه‌هایی که دانشمندان یهود جعل کردند و وارد فرهنگ اسلامی نمودند. بعضی دیگر را دانشمندان مسلمان توجیه و تأویل می‌نمایند.
اینکه پدر و مادری گناهی انجام داده‌اند ولی فرزند آنها نابینا بشود، به نظر می‌رسد نوعی ظلم به کودک است. بالاخره عدالت خداوند اقتضاء می‌کند هر کس بر اساس کار خودش و رفتار خودش مجازات شود.
گاه بچه‌های معلول را هدف مثبت خداوند می‌دانستند. مثلاً قومی را به دلیل رفتار ظالمانه‌‌شان خداوند می‌خواست عذاب کند ولی به دلیل یک کودک معلول در بین آنها، از عذابشان صرف نظر می‌کرد. یا معلولی موجب برکت، موجب روزی کافی خداوند می‌شد.
به همان اندازه که آن آدم‌های سالم برای اهداف خدا در نظر گرفته شده‌اند، انسان‌های معلول هم برای اهداف خدا، فرقی نمی‌کند. به همان اندازه که آنها نشانه لطف خدا هستند اینها هم نشانه لطف خدا هستند.
حتی بعضاً برای اینکه بخواهند این را نشان بدهند مثلاً می‌گفتند که شاهد، قدیس، فرشته، برکت آور، مایه روزی، مایه شانس، از این عناوین هم استفاده می‌کردند. در نگاه به بچه‌های معلول که این هم باز همان اشکال را دارد؛ یعنی اینکه نگاه عادی نیست، یک نگاه استثنایی است، اینکه اینها افراد خاصی هستند، افراد عادی نیستند.
لزومی ندارد که از چنین عناوینی، حتی مثبتش، استفاده کنیم؛ یعنی این عناوین مثبت اگر ارزش‌گذاری آنها را نگاه بکنیم، مثل همان عناوین منگل و عقب‌مانده است؛ یعنی همان‌طور که آنها استثنا سازی کرده، این عناوین قدیس و شهید و شاهد و پاک و مایه فلان، اینها هم به همان نحو استثنا سازی کرده و خطاست.
یکی دیگر از تصورات نادرستی که مسیحیت در مورد معلولین دارد و نیاز به اصلاح دارد این هست که معلولین را دعوت به تحمل و صبر و بردباری کنند. وضعیت خودشان را تاب بیاورند، تحمل بکنند که در آینده، در حیات پس از مرگ خدا برایشان جبران بکند و آنجا بهروزی پیدا بکنند و حال خوشی پیدا بکنند. در این تصور هم همان حالت استثنا سازی و تبعیض وجود دارد. برای چه انسان‌های معمولی و سالم همین الآن و در همین دنیا بهروزی را تجربه بکنند، حال خوش را تجربه بکنند، ولی معلولین در آخرت سعادتمند شوند و به آنها وعده بدهیم که شما در جای دیگری حال خوشی را پیدا می‌کنید. در حالی که همین‌جا اگر نگاه‌ها اصلاح بشود معلول می‌تواند حال خوشی داشته باشد و بهروز باشد.
یا مثلاً به پرستارش به مراقبش گفته می‌شود که خدا بعداً برای شما جبران می‌کند، تسلی می‌دهد. در حالی که اگر همه کمک بکنند نگاه درست بشود، آن‌قدر فشار به آن پرستار و مادر و مراقب نمی‌آید که نیاز به تسلی الهی و جبران الهی پیدا بکند.
و به‌طور کلی آن مسأله‌ای که کلیسا و دین مسیحیت پیش می‌آورد استثنا سازی است. فکر می‌کند که دارد خدمت می‌کند و کمک می‌کند، ولی دارد اینها را استثنا می‌کند. حتی آیین‌هایی که در مسیحیت هست، مثل آیین تدهین که کشیشان محلی به بالین بیماران و معلولینی که بیمار هستند می‌روند و روغن مقدس را روی سر اینها می‌مالند که یکی از آیین‌های فیض بخش مسیحیت است، این خودش سرشار از تصور و تفکر استثنا سازی است؛ یعنی این شخص که این روغن را روی سرش می‌مالیم، خاص است، بیمار است که باید در خانه بنشیند و در فضای عمومی جامعه حضور پیدا نکند.
لازم به توضیح است که گاه قبل از دوره مدرن یعنی دوره پیشامدرن را به دو دوره انسانیت زدایی و دوره استثنا سازی تقسیم می‌کنند؛ و دوره انسانیت زدایی را مربوط به قبل از سیطره مسیحیت و کلیسا و دوره سیطره کلیسا را دوره استثنا سازی می‌دانند. مهم‌ترین ویژگی‌های دوره استثنا سازی این است که معلولان را انسان‌های خاص دانسته و به همین دلیل اولاً آنها را هدف خداوند برای عقوبت نکردن دیگران یا نعمت دادن به دیگران واقع می‌شوند؛
دوم معلولین تجلی لطف و محبت و اراده خداوند می‌باشند؛ سوم معلولیت برای آزمودن صبر و بردباری و برای رسیدن سعادت اخروی است. در همه این موارد، معلولان انسان‌های استثنایی و خاص‌اند.

خلاصه بررسی دوره پیشامدرن
خلاصه اینکه میراث دوره پیشامدرن عبارت‌ بود از:
۱ـ انسان زدایی از معلولین و شیطان و جن پنداشتن آنها
۲ـ نام‌هایی مثل مجنون و شیطان زده روی آنها گذاشتن
۳ـ اقدامات جایگزین برای آنها (خیریه)
۴ـ معلولین واسطه‌اند که دیگران مجازت اعمال منفی‌شان را دریافت نکنند (هدف‌گرایی منفی)
۵ـ معلولین واسطه‌اند تا دیگران به اهداف نیک برسند (هدف‌گرایی مثبت)
۶ـ معلولیت و معلولان تجلی محبت و اراده خداوند است
۷ـ معلولان سعادت اخروی خواهند داشت
دوره پیشامدرن را گاه به دو دوره قبل از مسیحیت و دوره انسان زدایی و دوره سیطره مسیحیت و دوره استثنا سازی می‌دانند. مسیحیت معلولان را انسان‌های خاص روی زمین می‌باشند و خداوند برای تجلی اراده خود آنها را آفریده است.

دوره مدرن
در غرب پس از قرون وسطا و آغاز شدن دوره مدنیت و تمدن جدید غرب را دوره مدرن می‌نامند. در این دوره که علوم پزشکی و توانبخشی رشد و پیشرفت کرد. به نام خدمت و توجه به معلولین باز یک نوع تجاوز به حقوق معلولین پدید آمد که به آن عادی یا آنرمال سازی می‌گویند و پزشکی مدرن دنبال اجری آن است؛ یعنی بچه را از زمانی که جنین در شکم مادرش است، تقسیم به نرمال و آنرمال می‌کنیم و توصیه کرده‌اند از تولد جنین آنرمال جلوگیری شود، آن جنین حتماً باید سقط بشود. اگر به دنیا آمد، باید به بدن و به مغز اینها فشار آورد تا به سمت نرمال بودن پیش بروند، چون اگر آنرمال باشند ارزشی ندارند.
من شخصاً تجربه طولانی کلاس‌های توانبخشی و کاردرمانی ذهنی و کاردرمانی بدنی را در مورد امیرعلی دارم، هنوز برای خودم واقعاً حل نشده و یک چالش است که آیا باید این بچه را می‌فرستادم یا نمی‌فرستادم؟ این بچه سه سال و نیمش بود و حرف نمی‌زد و وقتی رفت کلاس‌های گفتار درمانی، یک مدت که گذشت شروع کرد به حرف زدن، الآن که دیگر مثل بلبل حرف می‌زند. سه سال تمام امیرعلی صبح تا ظهر می‌رفت کلاس‌های توانبخشی مرکز آرمان در بلوار صدوقی، یک ساعت کاردرمانی ذهنی، یک ساعت کاردرمانی بدنی، یک ساعت هم گفتاردرمانی. مهارت‌های خیلی خوبی به دست آورد، می‌گفتند که دیگر اصلاً توانایی دارد که مدرسه استثنایی برود، اما قبلاً نمی‌توانست برود. ولی چه چیزهایی به دست آوردم و چه چیزهایی از دست دادم. امیرعلی الآن که نه سالش است، از شش سالگی تا نه سالگی من این‌قدر برایش مربی گرفتم و به کلاس‌‌های مختلف فرستادم؛ اما این بچه در این دوره‌های آموزشی خشونت دیده بود، یعنی تحت فشار بود، تمام آرامش روح و روانش به هم ریخته بود. چون که پرستار با لباس سفید می‌آمد تحویلش می‌گرفت، در یک اتاق شخصی و خصوصی مثل یک زندان، آنجا فشار خیلی زیاد که تو مثلاً باید بگویی که این چه رنگی است، باید بگویی که این چندتاست و اگر نمی‌توانست یکی هم روی دستش زده می‌شد، چرا؟ چون باید که ما به آنها پوی می‌دادیم، باید به ما بازخورد می‌دادند، باید نتیجه مثبت می‌دادند، بعد از یک مدت باید رنگ‌ها را یاد می‌گرفت، عددها را یاد می‌گرفت. آنجا یک فضایی شده بود که انسان‌های سالم تسلط داشتند روی بچه‌های معلولی که می‌آمدند، حالا یا بدنشان، یا ذهنشان مثل امیرعلی مشکل داشت و یک فضای سلطه سالم بر معلول را به خوبی در این آموزشگاه‌ها می‌شد مشاهده کرد.
هنوز خودم نتوانسته‌ام این چالش را رفع کنم که اگر من امیرعلی را نمی‌فرستادم، الآن با یک بچه نه ساله‌ای بودم که هنوز حرف نمی‌توانست بزند، هنوز تا پنج نمی‌توانست بشمرد، رنگ‌ها را بلد نبود؛ و حالا که به مدت سه سال فرستادم، در عوضش سه سال دیگر من خودم آن‌قدر تلاش کردم آن‌قدر انرژی گذاشتم که این بچه بتواند یک آرامشی پیدا بکند، به خاطر اذیتی که در آن ایام شد، زجری که در آن ایام دید. وقتی وارد آن مجموعه می‌شدیم صدای گریه بلند بود تا ظهر که برمی‌گشتیم. به خاطر اینکه بچه‌هایی که نیاز به کاردرمانی بدنی داشتند را می‌گرفتند دست و پاهایشان را می‌کشیدند. این بچه دردش می‌گیرد و گریه می‌کند. یا اینکه بچه‌هایی که قرار بود کار ذهنی رویشان صورت بگیرد در اتاق خصوصی با درب بسته پرستارها با لباس سفید، یک فضایی که باعث شد امیرعلی بعد از آن سه سال واقعاً دچار حس و حال‌های خیلی بدی بشود که چقدر ما دوباره برایش مربی گرفتیم و تلاش کردیم که آرامش پیدا بکند.
این یک مسئله است که میراث دوره مدرن است، میراث پزشکی جدید است. پزشکی جدید خیلی خدمت کرده. از تولد کودکان مبتلا به سندرم داون و بیماری‌های متنوع جلوگیری کرده. به نظر می‌رسد که خیلی خدمت کرده. یا مثلاً تأسیس این مراکز بهزیستی روزانه و شبانه، نگهداری این بچه‌هایی که ناهنجارند و آموزششان در این مراکز توانبخشی. ولی واقعاً باید دید که این تا کجایش خدمت است و از کجا به بعدش تجاوز به حق این معلولین است و خیلی مسأله مشکلی است. من راه حلش را نمی‌دانم، شما اگر می‌دانید به من بگویید که من به‌عنوان مادر باید چه کار می‌کردم.
در دوره مدرن تست‌های آی کی یو طراحی می‌شود، آی کی یو تقسیم می‌شود و از نود به پایین که دیگر ضعیف است، از هشتاد به پایین مثلاً امیرعلی مدرسه استثنایی باید برود، شصت به پایین کودن است و باید حتماً در مراکز بهزیستی نگهداری بشود و از یک جای دیگر هم اصلاً تربیت ناپذیر است و باید در تیمارستان‌ها باشد. از آن طرف هم آی کی یو صد و ده به بالا، صد و بیست، صد و چهل، نابغه، مدرسه‌های تیزهوشان، اینها همه میراث دوره مدرن است که این تست‌ها طراحی می‌شود.
غربالگری‌های دوران بارداری، سقط جنین‌های اجباری و اینها همه محل سؤال است که دوره مدرن با پیشرفت پزشکی چه خدمتی واقعاً به بشریت کرد. فلسفه‌ای که پشت این پزشکی هست، فلسفه سالم سالاری است؛ یعنی این پزشکی که این‌قدر دارد در تمام سطوح زندگی یک شخص از جنینی تا بزرگسالی نرمال آنرمال تعریف می‌کند و برای هرکدام پیشنهاد‌هایی دارد، این حالت پزشکی و علوم تجربی‌اش است. یک مرحله که برویم عقب‌تر و فلسفه پشتش را بخواهیم ببینیم، فلسفه‌اش سالم سالاری است؛ یعنی همان‌طور که در یک سری از جوامع مردسالار گفته شده که به زن‌ها ظلم می‌شود و زن‌ها جمع می‌شوند و از حقوق خودشان دفاع می‌کنند، همین‌طور هم در جامعه‌ای که پزشکی مدرن دارد پیش می‌رود و او ریاست می‌کند و همه را دعوت می‌کند به اینکه حتماً باید کارهایی که آن می‌گوید انجام بدهند، اگر بچه مثلاً مشکلی دارد مراجعه بکنند خدمات بگیرند، این جامعه سالم سالار است. جامعه سالم سالار هم معلوم است که چه شرایطی دارد، اسیر و گرفتار یک دوگانه است، دوگانه سالم و ناسالم، یا سالم و معلول، یا مثلاً توانمند و ناتوان. این دوگانه منجر به ارزش گذاری هم می‌شود و فقط در همین مقوله دوگانه نمی‌ماند.
به محض اینکه دوگانه کردی، پشت سرش داری ارزش گذاری هم می‌کنی. پس سالم آن کسی است که ارزش دارد و معلول آن کسی است که بی‌ارزش است. مثل همان دوگانه زن و مردی که انجام می‌شود. مرد آن کسی است که ارزش دارد، زن آن کسی است که ارزش ندارد. فمینیست‌ها همین را می‌گویند. می‌گویند چرا شما اسیر این دوگانه‌ها شدید و به زن‌ها ظلم کردید؟
یا دوگانه‌های دیگری مثل سفید پوست و سیاه پوست در آن زمانی که بشر نژاد پرست بوده. سفید پوست با ارزش بوده، سیاه پوست بی‌ارزش بوده. یا مثلاً طبقات بالای جامعه، طبقات پایین جامعه. آنها با ارزش‌اند اینها بی‌ارزش‌اند. به همین شکل این سالم سالاری هم الآن مسأله است که فلسفه پشت علوم مدرن است. تصورش یک زمانی خیلی سخت بود که ما بتوانیم از نژادپرستی فاصله بگیریم و برای همه نژادها حقوق همسان شهروندی قائل باشیم، در خیلی از کشورها تصورش ناممکن بود تا همین دهه ۱۹۶۰ حتی، زمانی که دیگر سیاه پوست‌ها می‌توانستند مدرسه بروند، تحصیل بکنند، کار پیدا بکنند، حتی در همین دهه ۱۹۶۰ که خیلی از حقوقشان را به دست آورده بودند بازهم نمی‌توانستند از دستشویی‌های عمومی استفاده کنند و از دستشویی‌های مخصوص خودشان باید استفاده می‌کردند، هر فروشگاهی نمی‌توانستند بروند خرید کنند، هر کافه‌ای نمی‌توانستند بروند قهوه بخورند، مسافرخانه مخصوص خودشان را داشتند. بعد الآن خیلی تصورش سخت است که چه شد و چه تحولی اتفاق افتاد که رئیس‌جمهور آمریکا یک سیاه پوست شد در چهار سال قبل. الآن هرکدام از اینها را اگر به جوان آمریکایی بگویی، اصلاً شاید باور نکند که در یک دوره، سیاه پوست‌ها مخصوصاً در جنوب آمریکا چنین محدودیت‌هایی داشته‌اند؛ و این فیلم گرین بوک که امتیاز اسکار گرفته و هنوز هم روی پرده است، خوب دارد روایت می‌کند اینها را و دارد روایت می‌کند که در دهه ۱۹۶۰ سیاه پوست‌ها در جنوب آمریکا از چه حقوقی محروم بوده‌اند. به هر حال هزینه‌هایش پرداخت شده، سختی‌هایش کشیده شده و یک عده اهل فکر و دلسوز و اهل درد آمده‌اند این حرف‌ها را مطرح کرده‌اند و جامعه را کمک کرده‌اند که آن ساختارهای دوگانه سفید سیاه را بشکند، ارزش‌گذاری‌ها را بشکند، مقوله‌ها واسازی بشود، ساختارها شکسته بشود و جامعه اصلاح بشود. به همین نحو در جوامع مرد سالار می‌شود این کار را انجام داد که زن ستیزی‌ها را کنار بگذارند.
به همین شکل در جامعه سالم سالار که فکر می‌کنم جامعه ما هم جزء همان است، یک عده باید این سختی را به جان بخرند، این هزینه‌ها را بدهند، چه بسا الآن اگر که ما دور هم نشسته‌ایم، تعداد کمی هم هستیم، ده دوازده نفر بیشتر نیستیم، ولی همین کم ادامه پیدا بکند، مستمر بشود تا آینده چه بسا پنجاه سال دیگر نوجوان‌ها و جوان‌ها دور هم بنشینند و بگویند که اصلاً تصور نمی‌کنیم که یک روزی بوده که مثلاً یک معلول در قم یا مثلاً در کشور ایران سختش بوده که از خانه بیرون بیاید، فضا هموار نبوده برایش، اصلاً باورش نمی‌شود. ولی از همین حرکت‌های ما الآن شروع می‌شود تا پنجاه سال دیگر ثمر بدهد. مثل دهه ۱۹۶۰ در آمریکا که تصور نمی‌توانستند بکنند که این کاکا سیاه‌ها (به قول خودشان) یک روزی بتوانند سطوح بالای مدیریتی و رده‌های بالای مشاغل دولتی تا حد رئیس‌جمهور را به دست بیاورند. ولی غیرممکن نبود و در طی پنجاه سال این اتفاق افتاد. اولین بار مثلاً سناتور شدند و بعد حتی تا حد رئیس‌جمهوری هم رفتند.
بنابراین بدانیم که کارمان ارزشمند است، دیر نتیجه می‌دهد، ولی ناامید نشویم و ادامه‌اش بدهیم. شاید آن روز دیگر ما نباشیم، ولی نتیجه‌اش را آیندگان می‌بینند. همین حرکت‌های کوچک که انجام می‌دهیم. اجتماعاتی که داریم، حرف‌هایی که می‌زنیم، منتقل می‌کنیم به سایت، این طرف آن طرف سعی می‌کنیم صدایمان را بشنوند، قطعاً اثرش را می‌گذارد.
پس بنابراین می‌شود گفت ظلم و ستمی که در دوره مدرن در لباس پزشکی با آتوریته پزشکی به انسان‌های معلول شد، به خاطر همان نرمال سازی‌ها بود که به ذهن و بدن انسان‌های آنرمال فشار آوردند، برای اینکه نرمال بشوند و فلسفه‌ای هم که پشتش هست فلسفه سالم سالار و مقوله‌سازی‌های دوگانه و ارزش‌گذاری‌ها است.

دوره پست مدرن
در دوره پست مدرن حوادث اتفاق افتاد و معلولان ناراحتی‌ها و سختی‌های بسیار متحمل شدند، از این‌رو متفکران شروع به نقد مدرنیسم کردند اشکالات دوره سابق را تجزیه و تحلیل کردند و سپس راه کارهای اصلاحی برای اصلاح وضع موجود را هم بیان کردند.
بحث ما تا دوره مدرن پیش رفت و اتفاق دیگری که می‌افتد این است که ما وارد دوره پست مدرن یا دوره مدرنیته متأخر می‌شویم که شامل پنجاه سال اخیر است. دوره پست مدرن تشخیص می‌دهد همه این تجاوزهایی که به حقوق معلولین در لباس دین و کلیسا و بعد توسط آتوریته شده، باید اصلاح شود. در دوره پست مدرن گفته شد. این ظلم و ستم از مسیحیت و دین به علوم مدرن منتقل شد. دوره پست‌مدرن، دوره تنوع گرایی و تکثر گرایی است؛ یعنی اگر در یک جمله بخواهیم پست مدرن را تعریف بکنیم، به رسمیت شناختن همه تکثرها و تنوع‌هاست، همه تنوع‌های بدنی مثلاً، سبک‌های بدنی؛ یعنی هر معلولی یک سبک بدنی دارد که درواقع یکی از تجربه‌های بشری است و می‌تواند به رسمیت شناخته بشود. چرا باید بشر در این دنیا ادعای انحصار خواهی بکند و بگوید که مثلاً یک الگو و ایده‌آل تک و واحد از بدن و از ذهن وجود دارد. ذهنی که آی‌کی یو آن از هشتاد و نود به بالا باشد و بدنی که مثلاً سالم باشد، راه برود، ببیند، بشنود، با یک سرعتی که ما می‌گوییم راه برود، با آن مقداری که ما می‌گوییم شفاف ببیند و آن مقداری که ما می‌گوییم با وضوح بشنود.
چرا ما ادعای انحصار خواهی بکنیم؟ بشر روی کره زمین چرا این ادعا را کرد؟ و هرکدام از این سبک‌ها یک تجربه است، تجربه بودن بشر روی این کره خاکی، تجربه زندگی کردن آدم‌ها در این جهان که هرکدامش هم منشأ الهام است برای آدم‌های دیگر؛ یعنی یک شخص نابینا تجربه‌هایی دارد که هرگز یک شخص سالم آن تجربه‌ها را ندارد؛ و چرا ما می‌خواهیم که خودمان را محروم بکنیم و بگوییم که مثلاً فقط تجربه‌های اشخاص سالم معتبر است. آن‌جوری که آنها مثلاً جهان را می‌بینند، دنیا را می‌بینند، انسان را می‌بینند، حیات پس از مرگ را می‌بینند. ما اگر این‌جوری فکر کنیم ضررش به خودمان می‌رسد. این انحصارخواهی‌ها اولین کسی را که محروم می‌کند، انسان‌های سالم است. چون اشخاص ناشنوا دوباره یک جور دیگر، آنها تجربیاتی دارند که هرگز انسان‌های سالم آن تجربه‌ها را ندارند. دید و بینشی که دارند نسبت به بدن خودشان، نسبت به دیگران و نسبت به دنیا می‌تواند دانش انسان‌های سالم را نسبت به خودشان ارتقا بدهد.
مثلاً یک شخص معلول، مثلاً امیرعلی که یک معلولیت ذهنی خفیفی دارد، این‌قدر راه‌های متنوع برای سرگرم کردن و شاد نگه‌داشتن خودش دارد که عمراً به ذهن من و خواهرش و پدرش نمی‌رسد؛ یعنی خواهرش در این سن اصلاً بلد نبود خودش را سرگرم بکند و بلد نبود خوشحال باشد و من که مادرش هستم باید به او خط و خطوط می‌دادم که تو می‌توانی به این روش خودت را سرگرم بکنی یا این‌جوری شاد باشی. ولی امیرعلی برنامه‌های زیادی برای اینکه خودش را شاد و خوشحال نگه دارد و سرگرمی ایجاد کند می‌داند. اینها می‌توانند منشأ الهام برای آدم‌های سالم بشوند چون سالم‌ها نمی‌بینند و نمی‌شنوند و به آن نمی‌رسند، به خاطر اینکه سالم‌اند.
دوره پست‌مدرن حرفش در یک کلام این است که ما باید الگوی درمانی را به سمت الگوی اجتماعی تغییر بدهیم. مثلاً در بالا رفتن از پله، شخص معلول بدنی که از ویلچر استفاده می‌کند و نمی‌تواند از پله بالا برود، دوره مدرن با تسلط علوم می‌گفت که مشکل پاهای این است، ولی دوره پست‌مدرن می‌گوید که مشکل پله‌ها است و پاهای این مشکل ندارد؛ یعنی عیب از ساختار است، معلولیت ذات ندارد و ساختار است که یک شخص را سالم عنوان گذاری می‌کند و یک شخص را معلول. آن ساختار چینش آن پله‌ها و آن معابر و زندگی شهری و اینهاست. اگر بخواهیم این‌جوری فکر بکنیم، اصلاً مقوله معلولیت از بین می‌رود و محو می‌شود؛ یعنی در یک لحظه آدم به ذهنش می‌رسد که پس اصلاً معلول نداریم و معلولیت ذاتی نیست.

پرسش و پاسخ

خانم آسیا: با این تفاسیری که شما می‌گویید یک جور برتری هم محسوب می‌شود؛ یعنی معلولان را با چشم حقارت نمی‌نگرند؟
خانم پورمحمدی: بله اساساً امتیازها و تبعیض‌ها از بین می‌رود ولی اگر دقت نشود ممکن است، یک جریان افراطی یعنی معلولیت‌ گرایی شکل ‌گیرد؛ یعنی معلولیت تقدیس گردد.

خانم آسیا: همان بحث سرگرمی یا یک سری چیزهایی که گفتید که یک فرد ناشنوا می‌تواند تجربه بکند که دیگران نمی‌توانند تجربه بکنند، از آن زاویه نگاه بکنیم می‌شود یک جور برتری.
خانم پورمحمدی: برتری نوعی افراطی‌گری در مقابل را یادآوری می‌کند و ما نباید از آن طرف غش کنیم. تا حالا معلولان را مذمت می‌کردیم و اینجا شروع کنیم معلولان را تحسین کنیم.

اباذر نصر: این تحلیل شماست، یا ما واقعاً جوامعی هم داریم که چنین تصوری داشته باشند که مثلاً جامعه نباید خودش را از تجارب نابینا و ناشنوا و معلول محروم بکند، یا معلولین می‌توانند منشأ الهام باشند برای پیشرفت ما. یک مثال عینی می‌توانید از آن در جوامع بیان کنید؟
پورمحمدی: تجارب عیناً هست و کسانی هم هستند که تأکید دارید از این تجارب باید استفاده کرد. منظورم از این کسان آدم‌های معمولی نیستند بلکه افراد تصمیم‌گیر و در سطح عالی هستند. برای نمونه کسانی که قانون معلولین به نام کنوانسیون دفاع از حقوق معلولین را نوشته‌اند و سازمان ملل آن را تصویب کره و ۱۵۰ کشور آن را پذیرفته‌اند، در این قانون آمده که دولت‌ها و مسئولین و مدیران در کشورهای مختلف باید به سخنان و خواست و تمایلات معلولین توجه داشته باشند. هر موردی که می‌خواهند انجام دهند. نظر معلولین را بپرسند.

نقدهای مطرح در اخلاق معلولیت
تا اینجا ادوار پیشامدرن، مدرن و پسامدرن و جایگاه معلولیت و معلولان در هر یک از این دوره‌ها را توضیح دادم و نگرش نخبگان و جریان‌های مهم فرهنگی را نسبت به معلولیت در هر دوره بیان کردم.
الآن می‌خواهم در هشت محور نقدهایشان را بگویم.

تجربه‌های معلولان
یکی از نقدهایشان ناچیز شمردن و بی‌ارزش شمردن تجربه‌های معلولین را مذمت می‌کنند؛ و در دنباله‌اش هم می‌گویند: انسان‌های سالم برای الهام گرفتن از این تجربه‌ها برای آشنایی و شناخت بیشتر توانایی‌های بدن و ذهن نیاز دارند. اصلاً یک سری امکان‌ها وجود دارد که انسان‌ها وقتی سلامت هستند از آن امکان‌ها استفاده نمی‌کنند، چون نیازش ندارند، ولی وقتی شخص معلول می‌شود از آن امکان استفاده می‌کند، بعد می‌تواند به شخص سالم بگوید که تو اصلاً از این امکان غافل بوده‌ای.
مثلاً یک مثالش که در مورد تجربه‌های جنسی اشخاصی است که معلول دو عضو یا چهار عضو هستند و یک نوع بی‌حسی در ناحیه اندام تناسلی‌شان حس می‌کنند، آنها خیلی حرف‌های جدیدی در مورد تنوع تجربه‌های جنسی دارند. حالا اینها در آثارشان نوشته شده که اصلاً آن الگوهای ثابت ذهنی ما در مورد داشتن تجربه جنسی، اصلاً قضیه به آنجا می‌تواند ختم نشود، می‌تواند خیلی گسترده‌تر از آن باشد، می‌تواند مثلاً در دیگر اندام‌های بدن هم شخص تجربه لذت جنسی را داشته باشد.
یا در مورد همین سرگرمی تفریح، در مورد راحت بودن، راحت زندگی کردن، هم به لحاظ فلسفی حرف‌هایی در اخلاق معلولیت زده شده و هم اینکه وارد علوم شده و مصادیق متنوعی در علوم پیدا کرده است.

ذات معلولیت
اگر این‌جوری فکر بکنیم، ممکن است که اصلاً بگوییم معلولیت هیچ ذاتی ندارد (ذات ندارد یعنی یک ماهیت ثابت، از پیش تعیین شده که دیگر هیچ کارش نتوانی بکنی، همین است و جز این نیست، ندارد). بلکه یک ساختار سیاسی اجتماعی است. این جمله یک جمله کلیدی است که می‌گویند معلولیت بیش از اینکه یک وضعیت زیستی و شناختی و ژنتیکی باشد، یک ساختار اقتصادی اجتماعی فرهنگی است؛ یعنی می‌پذیریم که یک وضعیت زیستی است، بالاخره ما اختلال را نمی‌توانیم انکار بکنیم. اگر الآن عکس برداری بشود مثلاً از مغز امیرعلی، قطعاً یک اختلالاتی در آن وجود دارد و این را نمی‌شود انکار کرد، ولی خیلی بیشتر از آن معلولیت از آن ساختارها آسیب می‌بیند؛ یعنی بیش از اینکه و پیش از اینکه یک وضعیت زیستی و بیولوژیک باشد، یک وضعیت کاگنیتیو شناختی باشد، یک وضعیت ژنتیکی باشد، حاصل ساختارهای اجتماعی فرهنگی است و آنها دارند آسیب می‌زنند، آنها دارند این شخص را ناتوان بارش می‌آورند، معلول بارش می‌آورند. به خاطر همین هم است که تحت تأثیر جریان پست مدرن، سازمان بهداشت جهانی می‌گوید که ما فقط ایمپرمنت به معنای اختلال را به رسمیت می‌شناسیم، اختلال ذهنی یا اختلال بدنی، انکارش نمی‌توانیم بکنیم، بالاخره یک دستی است که کار نمی‌کند، یک پایی است که کار نمی‌کند، اینکه قابل انکار نیست، ولی ما فقط همین را به رسمیت می‌شناسیم. بعد از آن وارد مرحله دیس ابیلیتی می‌شویم، یا وارد مرحله هندیکپ می‌شویم که آن دیگر تقصیر جامعه است. اگر در یک جامعه‌ای شخص دیسیبل است، یعنی ناتوان است، برای علتش نباید سراغ آن شخص رفت، مقصر جامعه است، ساختارها است، نظام شهری است، معماری است، آموزش و پرورش است، فرصت‌های برابر داده نشده به این شخص برای اینکه رشد کند، درس بخواند بزرگ بشود، سر کار برود، ازدواج بکند. فرصت‌ها همه‌اش تبعیض آمیز بوده و به‌طور مرتب ناتوانی روی ناتوانی انباشته شده. اگر یک شخص دیسیبل است، از جامعه سراغش را بگیرید؛ و اگر یک شخص هندیکپ است، به این معنا که ناقص شمرده می‌شود، علیل، معیوب شمرده می‌شود، هندیکپ معنای منفی دارد، اگر یک چنین نگاه فرهنگی هم به آن می‌شود، این هم باید آدرس جامعه را بگیرید. اینها ربطی به شخص معلول ندارد.
شخص معلول تنها چیزی که دارد این است که در هنگام تولد یا بعد از آن طی یک حادثه‌ای یک سری اختلالاتی پیدا کرده است. همین تا همین‌ جا تمام می‌شود، بعد از آن جامعه مؤثر است. اگر این توانا می‌شود، درود بر جامعه و اگر ناتوان می‌شود، بد به حال آن جامعه و باید که درواقع آنجا را باید اصلاح کرد؛ و این را تجربه کرده‌ایم دیده‌ایم دیگر، مثلاً هرجا عبور و مرور اشخاص معلول را اصلاح کردیم، دیدیم چقدر پیشرفت حاصل شده است.
من یکی از دوستانم فرزند معلولی داشت که بردش آلمان که این را معالجه کند و برگردد، بعد رفت آلمان و دید که این بچه نیاز به معالجه ندارد، همان‌جا باید بماند زندگی کند، درمان نمی‌خواهد و دیگر کارهایش را درست کرد، آنجا مانده دارد زندگی می‌کند؛ یعنی معلولی که بیمار فرض می‌شد و نیاز به معالجه و کمک و خدمت پزشکی داشت، آنجا الآن رفته دارد تحصیل می‌کند، تحصیل دانشگاهی می‌کند. اصلاً آنجا مفهومی به نام سطح نابرابر پیاده‌رو و خیابان وجود ندارد و همین‌جور همه به هم وصل هستند؛ یعنی پیاده‌رو کل این قاره اروپا سنگ فرش است و به هم وصل است. پیاده‌رو و سطح خیابان که گاهی اصلاً آدم نمی‌تواند تشخیص بدهد تا کجایش پیاده‌رو است تا کجایش خیابان است. هیچ پستی و بلندی نیست، هرجا پله باشد، رمپ خیلی قشنگی همراه آن پله، نه اینکه رمپ با شیب خیلی زیاد و زشت و در کنار آن پله که باز هم نمایاننده همان استثنا سازی باشد. رمپ‌ها طراحی می‌شوند داخل خود پله. پله‌ها مارپیچی طراحی می‌شوند، همراه با خودشان رمپ را هم دارند. خیلی جالب، در کل دست کم آلمان، یا خیلی از کشورهای اروپایی این‌جوری است. بعد اتوبوس‌ها وقتی می‌آیند خم می‌شوند که آن شخص معلول بتواند با ویلچرش وارد بشود، شخص سالمند بتواند وارد بشود. به هر حال دوستم متوجه شد اصلاً لازم نیست بچه را معالجه کند و برگرداند و همان‌جا ماند و زندگی می‌کند.
بعد یعنی واقعاً آدم می‌بیند این را که فقط اختلال است که دست خودش نیست. مادرزادی است، با آن به دنیا آمده، یا به خاطر یک حادثه‌ای دچار اختلال شده. ولی بقیه‌اش دیگر قابل اصلاح است، قابل فکر است، قابل چاره است که آن تا جایی که می‌تواند توانا باشد در آن جامعه و این کار را دارند می‌کنند.
دوره پست مدرن با این ویژگی‌ها، از جمله نفی ذات گرایی و درواقع اثبات ساختار گرایی، تکثر گرایی و تنوع گرایی، واسازی مقوله‌ها و ارزش گذاری‌های دوگانه و با مجموعه‌ای از این ویژگی‌ها درواقع یک گفتمان جدیدی را به وجود آورد که از هژمونی گفتمان سالم سالارانه به شدت کم کرد، آن گفتمانی که مسلط بود بر بدن و ذهن، یعنی اگر شما می‌خواستی درباره بدن فکر کنی یک بدن سالم به ذهنت می‌آمد، یا درباره ذهن اگر می‌خواستی فکر کنی یک ذهن سالم و قوی به ذهنت می‌آمد، این هژمونی این گفتمان شکسته شد و اکنون وقتی می‌خواهیم در مورد یک ذهن فکر بکنیم، به همه جور ذهنی می‌توانیم فکر بکنیم. به ذهنی که یک مقدار کمتر کارکرد ذهنی داشته باشد، یک مقداری اختلالاتی داشته باشد. یا مثلاً در مورد بدن بلافاصله در ذهنمان الگوی یک بدن قوی بزرگسال سالم نمی‌آید، بلکه الگوهای متنوع دیگری هم به ذهنمان می‌آید.

مطالعات معلولیت جدید
این دوره پست مدرن با این ویژگی‌ها باعث شد که مطالعات جدید معلولیت به وجود بیاید. درباره New Disability Studies کتاب‌ها و مقالات بسیار نوشته و منتشر شده است. من هم کتاب‌های اصلی این رشته را گرفته‌ام و مشغول مطالعه هستم. دوره پست مدرن ویژگی‌هایی مثل تنوع‌گرایی، تکثرگرایی، واسازی مقولات دوگانه، شکستن ارزش‌گذاری‌های دوگانه، به رسمیت شناختن تمام تنوع‌های انسان‌ها (تنوع‌های بدنی و ذهنی) را به همراه داشت. رشته New Disability Studies در واقع میان رشته‌ای و با علوم مختلف از فلسفه گرفته تا الهیات تا اخلاق، زیبایی شناسی، علوم اجتماعی، جامعه شناسی، روانشناسی و حتی علوم انسانی، علوم الهیاتی، علوم فلسفی و علوم دیگر ارتباط دارد. دو تا کارکرد هم دارد: اول اینکه دیدگاه آن علم را نسبت به معلولیت نقد می‌کند و اصلاح می‌کند، کار دوم اینکه به آن چشم‌انداز از منظر معلولیت می‌دهد. خیلی جالب است.

زیباشناسی معلولیت
در زیبایی شناسی مطالعات معلولیت، وارد می‌شود، می‌گوید که شما تا امروز معلول را زشت فرض می‌کردید. چرا؟ چون معلول معمولاً تناسب در بدنش ندارد. زیبایی را می‌گفتیم زیبا آن است که متناسب باشد. مثلاً به یک اندازه چشم‌ها از هم فاصله داشته باشند، به یک اندازه ابروها فاصله داشته باشند، یک تناسبی بین اندامش وجود داشته باشد. زیبایی را فقط با تناسب تعریف می‌کردید، ولی ما می‌توانیم زیبایی را با یک سری از مقوله‌های دیگری تعریف بکنیم، مثل خاص بودن، نوظهور بودن؛ یعنی این‌قدر در زیبایی اسیر مارکتینگ نباشیم. زیبایی شناسی الآن اسیر و گرفتار تسلط فروشگاه‌ها و مارکتینگ شده است؛ یعنی در واقع تفکر بازرگانی و تجاری مسلط است. زیبایی شناسی اگر بخواهد واقعاً زیبایی شناسی باشد، باید همان‌قدر که به تناسب اهمیت می‌دهد به‌عنوان زیبا، به خاص بودن هم اهمیت بدهد؛ یعنی یک چیز خاص هم می‌تواند زیبا باشد. بعد مثلاً مجسمه‌هایی را درست می‌کنند به نمایش می‌گذارند که این مجسمه مثلاً از روی بدن معلول ساخته شده و یک انحناهایی در بدنش دارد. یک شخص معلولی که نمی‌تواند راه برود را فرض بکنید که یک انحناهایی در اندام پایینیش دارد، بعد عین همان از روی همان مجسمه درست می‌کنند، مردم را دعوت می‌کنند آن مجسمه‌ها را ببینند و خیلی هم زیبا. یا مثلاً در مد و شوی لباس و عروسک سازی و مردم هم اینها را می‌خرند، یعنی همان لباس‌هایی که معلول‌ها می‌پوشند می‌آیند رد می‌شوند شوی لباس می‌گذارند. یا مثلاً معلولانی که عروسکشان درست می‌شود را برای بچه‌هایشان می‌خرند به عنوان یک چیز زیبا. چون که زیبایی انحصارش شکسته شده است؛ و قرار نیست که فقط هر چیزی متناسب است زیبا باشد.
بنابراین در زیبایی شناسی چه کار کرد؟ مطالعات معلولیت وارد شد، هم دیدگاه آنها را نسبت به معلولین اصلاح کرد و گفت چه کسی گفته معلول زشت است؟ چرا معلول را زشت فرض می‌کنید، بی جاذبه فرض می‌کنید؟ زن‌هایی که معلول‌اند عکس‌هایشان را در این شبکه‌های فعال معلولین در این سازمان‌ها و ارگان‌هایی که در مورد معلولین کار می‌کنند، بسیار آن زن جذاب است به لحاظ تمام آن ویژگی‌هایی که یک زن باید جذاب باشد جذاب است، یک لباس زیبا و جذاب هم تنش است، ولی مثلاً یک عصا دستش است. بعد از طرف دیگر معلولیت می‌آید چشم انداز می‌دهد و از نو زیبایی شناسی را می‌گوید باید بنویسید. تا حالا هرکس کتاب زیبایی شناسی نوشته با تصور قدیمی نوشته، با تصور اینکه زیبایی فقط تناسب است نوشته و الآن باید که با این دیدگاه جدید زیبایی شناسی نوشته بشود.

الهیات و معلولیت
این مطالعات معلولیت در الهیات وارد می‌شود، هم اصلاح می‌کند و هم چشم انداز می‌دهد. اصلاح می‌کند به این معنا که آن سه تا تصور الهیاتی که گفتم، در دین تصورات کلیسا که بود که می‌گفت اولاً باید به اینها ترحم کرد، ثانیاً اینها برای اهداف خدا در نظر گرفته شده‌اند، ثالثاً باید اینها صبر کنند تا دوره‌شان برسد و بهروزی و خوشحالی‌شان در حیات پس از مرگ است، نه اینجا. اولاً این سه تا تصور را اصلاح می‌کند و می‌گوید اصلاً این‌طور نیست، اینها الآن اگر شما بگذارید خیلی هم خوشحال‌اند، خیلی هم زندگی خوبی دارند و برای اهداف خدا هم در نظر گرفته نشده‌اند و هویت مستقلی دارند و همین‌طور اینکه نیاز به ترحم هم ندارند، نیاز به هویت بخشی و استقلال دارند. اولاً این تصورات الهیات را راجع به معلولین اصلاح می‌کند، از آن طرف به الهیات دید می‌دهد و می‌گوید تا حالا الهیات را آدم‌های سالم تدوین کرده‌اند. الهی دانان ما که بوده‌اند؟ متکلمین ما چه کسانی هستند؟ شما در بینشان یک متکلم معلول دارید؟ مثلاً شیخ مفید، خواجه طوسی، ملاصدرا، ابن سینا، آن کسانی که مجموعه علوم اسلامی را برای ما نوشته‌اند همه سالم هستند و معلول بینشان نبوده تا از چشم انداز معلولیت به آموزه‌های الهیاتی نگاه بکند. یک معلول دوست دارد خدا را چگونه ببیند؟ این‌قدر بی‌مهابا می‌روند جلو می‌گویند خدا عالم مطلق، قادر مطلق و حاکم مطلق، همه صفات مطلق را برای خدا در نظر می‌گیرند، آن وقت باعث می‌شود انسان‌هایی که قدرت ندارند، ضعف بدنی دارند، اختلالات شناختی دارند، علم ندارند اینها ضعیف باشند. هر که بیشتر شبیه خداست می‌شود خوب، هرکه ضعیف‌تر است و جهل دارد یا بدن ضعیفی دارد قدرتش کم است می‌شود بد؛ یعنی همین‌جوری ما داریم ارزش‌گذاری‌ها را می‌کنیم. الهیات به هنگام معرفی صفات خدا علم و قدرت و سمع و بصر، در کل مجموعه الهیات اسلامی سمیع بودن و بصیر بودن خداست که می‌گویند حتماً این صفات را دارد. صفات ثمانیه حی، علم مطلق، قدرت مطلق، سمع، بصر، کلام، اراده؛ بنابراین نگاه کنید یک معلول هیچ‌کدام از اینها را ندارد، یا مثلاً یکیش را کمتر دارد. یک معلول حرف نمی‌زند، یک معلول اراده کمی برای حرکت دارد، یک معلولی شناختی است علمش کم است، یک معلول بدنی است و قدرتش کم است، یکی سمع ندارد، یکی بصر ندارد. به هر حال نویسندگان الهیات به دلیل اینکه سالم بوده‌اند؛ چون بینا و شنوا، دارای اراده و تحرک و به هر حال دارای کمالات بوده‌اند، خداوند را هم به همین صفات توصیف کرده و با این صفات خداوند را شناسانده‌اند. مولانا در داستان موسی و شبان می‌گوید که شبان یعنی چوپان خداوند را شبیه خودش دانسته و می‌گوید ای خدا کجایی تا چارُقی به تو بپوشانم.
اگر الهیات را معلولان می‌نوشتند، قطعاً محتوای آن تفاوت می‌کرد و صفات دیگری برای خداوند معرفی می‌کردند.
در یکی از این کتاب‌های الهیات مسیحی از معلول می‌پرسند که خدا کی تو است؟ بجای اینکه بگوید خدا نجات بخش من است، می‌گوید دوست من است. عیسی مسیح کی تو است؟ بجای اینکه بگوید عیسی مسیح آمده من را از آن گناه ازلی نجات بدهد، آن گناه ازلی‌ای که آدم و حوا کردند و باعث شد که هبوط پیدا بکنند آن گناه ازلی در مسیحیت خیلی جدی است و عیسی مسیح آمده برای اینکه آن گناه را پاک بکند و انسان‌ها را با خدا آشتی بدهد، معلول این حرف‌ها را نمی‌زند، اینها را الهی دانان می‌نویسند. معلول می‌گوید که خدا دوست من است، بهترین دوست من است، عیسی مسیح دوست من است و بهترین دوست من است. یک صفات انسانی‌تر تشبیهی‌تر و تجسمی‌تر و این جهانی‌تری را به خدا نسبت می‌دهد. زمینی‌تر، به جای صفات آسمانی.
در اکثر بخش‌های الهیات عوض می‌شود؛ یعنی چشم انداز معلولیت می‌آید اصلاً الهیات را از اول می‌نویسد و آن الهیات سنتی کنار گذاشته می‌شود، چون الهیات سنتی را آدم‌های سالم نوشته‌اند و به درد خودشان می‌خورد. در حیات پس از مرگ هم همین‌طور. در حیات پس از مرگ و معاد دیگر این‌قدر اصرار نمی‌کنیم که معلول پایش سالم می‌شود، چشمش بینا می‌شود، گوشش شنوا می‌شود، اگر زشت است زیبا می‌شود، اگر پیر است جوان می‌شود. اینها را اگر بگوییم داریم حقوق معلولین را نقض می‌کنیم. سعی می‌کنیم یک معادی را تصویر بکنیم که معلول با همین هویتی که الآن اینجا دارد، با همین هویت آنجا حاضر می‌شود و احساس خوشبختی هم بکند و به سعادت هم می‌رسد. ولی قرار نیست که هویتش را از او بگیریم. چون این هویتش دوست داشتنی است برای خودش. اگر جامعه نگاه منفی ندهد، هویتش است، با آن به دنیا آمده است.
یکی از این کسانی که سندرم داون دارد و من کتابش را می‌خواندم «زندگی کردن با سندرم داون living up with down syndrome» که در این آپ و داون هم یک تناظری وجود دارد، یعنی اینکه ما را این‌قدر دست کم نگیرید، ما آپ هستیم. بعد در این کتاب آن شخصی که با او حرف می‌زند می‌گوید دوست داری که بدون سندرم داون باشی و سندرم داونت یک جوری معالجه بشود؟ می‌گوید نه. می‌گوید چرا نه؟ این که تو را خیلی اذیت می‌کند؟ می‌گوید برای اینکه با آن به دنیا آمده‌ام. بعد دوباره می‌گوید خوب می‌شد اگر خوب می‌شدی و اینها. می‌گوید نه این بخشی از وجود من است، مال من است و چون مال من است دوستش دارم. معلول که بیزار نیست از بدن خودش، جامعه دارد اذیت می‌کند و نگاه منفی می‌دهد و کمک نمی‌کند و همدلی نمی‌کند تا اینکه معلول را می‌رساند به نقطه‌ای که اصلاً از بدن خودش بیزار باشد، بدن خودش را دوست نداشته باشد، این مسأله‌ای که دارد را اصلاً نپذیرد، انکار بکند، فرار بکند؛ و الا اگر واقعیتش را در نظر بگیریم، آن شخصی که با سندرم به دنیا آمده، سندرم جزئی از وجودش است و نمی‌خواهد از آن جدا بشود.
در حیات پس از مرگ هم خلاصه این‌جوری است. خیلی دیگر نباید اصرار بکنیم که اینها همه خوب می‌شوند و فکر کنیم که وای چه جامعه خوبی که همه در آن سالم هستند و خوب هستند. نه می‌توانند با همان شرایطشان درواقع محشور بشوند، ولی خوشبخت و سعادتمند هم باشند.

پرسش و پاسخ
سعید محمدیاری: این بحث زیبایی شناسی که به آن پرداختید، با فطرت انسان می‌تواند سازگار باشد؟ می‌شود کلاً همه قواعد را از بنیان به هم زد که مثلاً فلان چیز زیباست؟ فطرت انسان می‌گوید این گل زیباست، آیا این را می‌توان تغییر داد؟ یا برعکس؟
خانم پورمحمدی: خیلی فطری نیست، کاملاً برساخت است، زیبایی و زشتی برساخت اجتماعی است. مثلاً در قرآن کریم یا احادیث نوشته می‌شود یک زن زیبا یا حوری چه شکلی است که چشمان مشکی داشته باشد، ولی مثلاً الآن زن‌ها در ایران به خاطر آمدن فرهنگ غربی باید که بروند خودشان را شبیه آن زن‌های غربی بکنند؛ بنابراین کاملاً برساخت است. این‌طور نیست که بگوییم فطری است. زیبایی و زشتی یک برساخت اجتماعی است. تا حد خیلی زیادی برساخت است. خیلی کدهای فرهنگی هست که تأثیرگذار است در تشخیص زیبایی و کاملاً می‌شود اینها را جهت‌دهی کرد. کما اینکه این کار را کردند دیگر. آن شوهایی که برگزار می‌کنند و زن‌های معلول و مردهای معلول لباس‌های زیبا می‌پوشند عبور و مرور می‌کنند رد می‌شوند، به همان اندازه شلوغ می‌شود که آن شوهای لباسی که برای انسان‌های سالم است؛ یعنی آدم‌ها لذت می‌برند. نه فقط به خاطر اینکه کمک بکنند یا دلسوزی بکنند، بلکه لذت می‌برند از اینکه یکی دارد رد می‌شود، دست ندارد و یک لباس زیبا تنش است. یا عکس‌های روی مجله‌ها زن‌هایی که جذابند، ولی مثلاً معلولیتی دارند. این یک برساخت است و کاملاً قابل اجرا است.

اباذر نصر: با این اوصافی که شما از این مراحل فرمودید و مطالعاتی که کرده‌اید، در این چهار یا پنج مرحله که فرمودید که حالا مثلاً نگرش جوامع نسبت به معلولیت تغییر کرده، الآن جامعه فعلی خود ما در کدام مرحله قرار دارد؟
خانم پورمحمدی: شما چه فکر می‌کنید؟
اباذر نصر: فکر می‌کنم در مراحلی که شما فرمودید، نرمال سازی شاید نزدیک‌تر باشد.
خانم پورمحمدی: دقیقاً همین‌طور است. وقتی که نوزده هفته امیرعلی را باردار بودم، تشخیص داده شد که هیدرو نفروز شدید در کلیه‌اش دارد و دکتر گفت: دوباره تست دوم سونوگرافی بعدی، هیدرو نفروز شدید، یعنی که یک کلیه اصلاً کار نمی‌کند. کسی که یک کلیه کار نمی‌کند دستور سقط، چون یک کلیه‌اش کار نمی‌کند و هیدرو نفروز یک چیزی است که دستور سقطش را می‌دهند. چون کلیه خیلی عضو مهمی است و اگر یکیش کار نکند، مشکل دارد. بعداً وقتی که رفتیم جلو به ماه‌های بعدی رسیدیم، انگشت اضافه پیدا شد در سونوگرافی و گفتن پس انگشت اضافی (پلی داکتیلی) نشان دهنده بیماری ژنتیکی است و حتماً از تولد این بچه جلوگیری بشود؛ که من خیلی به سختی آن دوره را گذراندم و بچه به دنیا آمد. این نرمال سازی نیست؟ یعنی امیرعلی حق نداشت به دنیا بیاید، خوشحال باشد، امروز با من بیاید در این جلسه، فقط چون که یک کلیه‌اش یا مثلاً انگشت اضافه داشته! حق حیات را از این بچه‌ها سلب می‌کنیم، چون که غربالگری می‌شود و اجازه داده نمی‌شود. نابینایی یا کم بینایی هم تشخیص بدهند اجازه سقط می‌دهند. در بعضی از جوامع اجبار به سقط می‌کنند، در جامعه ما اجازه سقط می‌دهند، گویا اجبار نمی‌کنند؛ و بعدش هم که باز اجازه تحصیل در مدرسه عادی بهش ندادند، حتماً باید جدا بشود برود مدرسه استثنایی. من خیلی تلاش کردم برای اینکه مدرسه عادی برود، راضی کردم همه را، ولی اولیا راضی نشدند؛ یعنی پدر مادرها می‌آمدند می‌گفتند که این چه است که نشسته در این کلاس کنار بچه؟! می‌گفتند این «چه» است، نه که این «که» است! چون سایزش بزرگ است، چون بلند حرف می‌زند و حنجره قویی دارد، دوست نداشتند این کنار بچه‌هایشان بنشیند و پدر و مادرها اجازه ندادند، با اینکه من همه را راضی کرده بودم و این بچه حالا سال بعد باید برود مدرسه استثنایی.
ما که به شدت جامعه‌ای هستیم که تحت تأثیر این علوم پزشکی و توانبخشی و اینهاست و نرمال سازی هستیم که به شدت هم سالم سالاری است و این‌جوری است شرایط برای ما.

اباذر نصر: در سطح نخبگان و متولیانی که حالا مثلاً در حوزه معلولین هستند این رویکرد نیامده که چون ما خیلی نگاه به غرب داریم، مدیرانمان خیلی نگاه به غرب دارند معمولاً، این رویکرد نیامده که باید این نرمال سازی را رد بکنیم و حداقل حالا برویم جلوتر؟
خانم پورمحمدی: الآن مثلاً در مورد همین آموزش استثنایی در کشور آلمان که من اطلاع دارم و رفت و آمد می‌کنم، آنها اصلاً نه مدرسه استثنایی دارند، نه مدرسه تیزهوشان دارند، همه بچه‌ها با هم در یک مدرسه درس می‌خوانند و برای اینکه بچه از کوچکی ببیند و یاد بگیرد و با همان مدل‌های دیگر و با دیگرباشی‌ها و اینها آشنا بشود، از همان کوچکی. ولی الآن ما مثلاً حرکتی که کرده‌ایم این است که سعی کرده‌ایم یک سری از بچه‌های کم توان ذهنی، مثلاً بعضی از این بچه‌های کم توان را اگر درصد معلولیت شناختیشان کم است، می‌توانند بروند مدرسه‌های عادی با یک مربی مخصوص. این کار را انگار انجام داده‌اند. یک مربی در هفته چند ساعت دارد به آنها سر می‌زند. این سیستم تلفیقی را شروع کرده‌اند، ولی اصلاً موفق نبوده، بچه‌ها آسیب دیده‌اند در آن مدرسه‌ها و خیلی هم کم است. در حالی که در کشورهای پیشرفته کامل بچه‌ها در کنار هم درس می‌خوانند.

خانم آسیا: آیا نباید این را از زمان تحصیل شروع کرد، باید از قبل‌تر شروع کرد؛ یعنی هفت سال از زندگی بچه گذشته، تازه حالا بعد از هفت سال، یک جورهایی از همان بدو تولد باید شروع کرد.
خانم پورمحمدی: بله همین‌طور است. من واقعاً تعجب می‌کنم از اینکه ما مدرسه درست کرده‌ایم برای بچه‌های معلول فیزیکی حرکتی! بابا حالا شاید یک توجیهی داریم که بگوییم بچه‌ای که ذهنش درگیر است، برای این کسی که فقط پایش می‌لنگد باید برود یک مدرسه دیگر؟! آخر این اصلاً هیچ توجیه انسانی اخلاقی ندارد. اصلاً چه دلیلی دارد؛ و الآن مثلاً با افتخار رئیس آموزش استثنایی می‌گفت که ما دیگر معلولین حرکتی فیزیکی‌مان را جدا کرده‌ایم. یک مدرسه جدا که مثلاً قاتی معلولین شناختی نباشند؛ یعنی تا دیروز بچه‌ای که فقط یک پایش می‌لنگیده یا مثلاً سخت راه می‌رفته یا روی ویلچر بوده، باید می‌رفته کنار بچه‌هایی می‌نشسته که مثلاً باید ده بار معلم درس را برایش تکرار کند. این ذهنش سالم است، ولی باید کنار آنها می‌نشسته. حالا الآن لطفی که کرده‌اند باز هم به او نگفته‌اند برگرد برو مدرسه عادی کنار بچه‌های دیگر، گفته‌اند برو با کسان دیگری که دستشان و پایشان خراب است، با آنها درس بخوان. حالا من واقعاً هرچه فکر می‌کنم این را نمی‌فهمم، این اصلاً انسانی نیست. این بخشش اصلاً انسانی نیست که معلولیت حرکتی فیزیکی جدا بشود.
بعد اینها می‌توانند باهم تحصیل بکنند. کما اینکه آنجا دارد این اتفاق می‌افتد. تئاتر دارد اجرا می‌شود، بچه سندرم داون دارد در کنار بچه‌های سالم تئاتر اجرا می‌کند. در یکی از مدارس شهر برن در آلمان من رفتم تئاترشان را دیدم. این‌قدر قشنگ این بچه‌ها حمایت می‌کردند از آن بچه سندرم داون و کمکش می‌کردند که او هم بتواند نقشش را اجرا بکند و به همین شکل بچه از پنج سالگی شش سالگی یاد می‌گیرد که یک کسان دیگری هستند که یک ذره با تو فرق دارند و چه نگاهی بهشان داشته باشد، چطوری رفتار بکند. اینها را که در بزرگسالی آدم یاد نمی‌گیرد، اینها را باید در بچگی یاد گرفت. آموزش‌هایی نیست که در بزرگسالی مدیران ما بخواهند به زور فرهنگ سازی بکنند. باید که از کوچکی اینها درست بشود، با خیلی راه ساده، بدون صرف بودجه‌ها و هزینه‌های سنگین فرهنگ‌سازی، فقط با اختلاط اینها در مدرسه‌ها، یاد بگیرند با هم زندگی کنند در مدرسه. مثلاً متوجه بشوند که یک عده از بچه‌ها این‌جوری هستند و همه مثل من نیستند، متوجه حضورشان بشوند.
و من به مدیر مدرسه امیرعلی می‌گفتم که درواقع خیر و برکتش بیشتر گیر بچه‌های دیگر شما می‌آید. حالا امیرعلی من بالاخره یا سواد یاد می‌گیرد یا نمی‌گیرد. ولی بچه‌های دیگر شما که اینها بزرگ بشوند، هرکدام می‌خواهند یک دکتری مهندسی وکیلی وزیری مدیری بشوند، یک تجربه داشته‌اند، یادشان می‌آید که ما یک امیرعلی در کلاسمان بود و یک حالت تجربه و حمایتی چیزی دارند.

اعظم قاسمی: امروزه برچسب‌هایی به معلولین می‌زنند که این فرد نابینا، ناشنوا یا ذهنی است، آیا به کار بردن این برچسب‌ها اخلاقی است؟
خانم پورمحمدی: یک بحث خیلی مفصل بحث نامگذاری است، خیلی مفصل درباره‌اش مقاله نوشته‌اند. چون نام هویت می‌سازد و ما چقدر باید دقت کنیم در این اسم‌ها. مثلاً اسم‌های مختلفی را پیشنهاد می‌کنند، آسیب‌هایش را بررسی می‌کنند که هرکدام ممکن است چه آسیبی برساند و بهترین اسمی که ما می‌توانیم بگوییم به یک نابینا مثلاً چه اسمی است؛ و می‌توانیم یک جلسه رویش حرف بزنیم. سیاست‌های نامگذاری و هویت بخشی.

آقای فولادوند: مطلبی که مطرح کردند در مورد روانشناسی و ضرایب هوشی و آن تقسیم‌بندی‌ها، ضرایب هوشی پیشینه‌اش مطرح شده، حالا من چون رشته‌ام روانشناسی است باید اینجا یک مطلبی بگویم. ضریب هوشی مثلاً یکی را می‌گویند باهوش، یکی را می‌گویند متوسط، حالا مرتبه به مرتبه. بر اساس آن عددهایی که شما می‌گویید، مثلاً ۱۱۰ به بالا، ۱۲۵ به بالا، اینها هرکدام یک انحراف استاندارد بالاتر می‌شوند. حالا این طبقه‌بندی‌ها لازم است باشد، این تقسیم‌بندی لازم است باشد. بعضی وقت‌ها یک بچه‌ای که کشش ندارد و ضریب هوشیش پایین است چرا باید از حداقل‌ها بهره ببرد؟ اگر معلولین شناختی مدرسه جدا نداشته باشند، آموزش از آنها سلب می‌شود، چون توان درک محتوای عادی را ندارند. معلول شناختی اگر بیاید در مدرسه عادی، این فرد نسبت به بقیه بچه‌های کلاس کم می‌آورد و کوچک‌تر دیده می‌شود.
خانم پورمحمدی: این کار را دارند انجام می‌دهند، بروید ببینید دارند چه کار می‌کنند. با خرد بشری با تجربه بشری شروع کرده‌اند این کار تلفیق این بچه‌ها را، در کشورهای اروپایی آمریکایی دارند الآن اجرا می‌کنند. بعد چه کار می‌کنند؟ این بچه سندرم داون همراه با بچه‌ها دارد درس می‌خواند، با آنها تئاتر هم بازی می‌کند، نمایش هم اجرا می‌کند، سر کلاس‌هایی مثل نمایشنامه خوانی و ادبیات و اینها هم هست، ولی ریاضی و علوم برایش مربی گذاشته‌اند. یک مربی سر زنگ ریاضی و علوم می‌رود جدا با این کار می‌کند. ولی این بچه در مجموع در آن مدرسه حضور دارد، در آن کلاس حضور دارد و خودش را عضو آن کلاس و متعلق به آن کلاس و همراه با آن دوست‌هایش فرض می‌کند و این خیلی روی شخصیتش تأثیر می‌گذارد. حالا مثلاً دو تا درسی که کم می‌آورد و نیاز به کار بیشتر دارد برایش مربی می‌گذارند.
بعد ما تا حالا برای اوتیسم‌ها کلاس نداشتیم، اخیراً که در تهران یک سری مدارس غیرانتفاعی برای اوتیسم‌ها درست کرده‌اند، دوباره خواسته‌اند کار را بهتر کنند، بدتر کرده‌اند و آن اینکه اوتیسم‌ها خیلی طیف متنوعی هستند، یکی جیغ و داد می‌زند، یکی دیگر فقط اختلالات تمرکزی دارد، آن که از اول تا آخر کل شش ساعت را در مدرسه فریاد می‌کشد و گریه می‌کند، باعث می‌شود این یکی خیلی آسیب ببیند و دچار اضطراب بشود. بعد این یک کاسه کردن خود این معلولیت‌ها یک مسأله است در اخلاق معلولیت که اینها خودشان تنوع بسیار زیادی دارند؛ یعنی مثلاً یک بچه اوتیستی که فقط از یک تمرکز کم رنج می‌کشد، آن خیلی بیشتر شبیه بچه سالم است تا شبیه یک بچه اوتیست دیگر. این بیشتر شبیه بچه سالم است و در مدرسه عادی باید درس بخواند. تنوعی که فقط در یک بیماری اختلالی وجود دارد و ما فکر می‌کنیم که کمک کرده‌ایم و مدرسه اوتیستی راه اندازی کرده‌ایم، در حالی که خود این معلولیت و یک کاسه کردن معلولین باهم در مدرسه‌ها خودش خیلی مسأله زاست.
من الآن واقعاً سال آینده که امیرعلی قرار است مدرسه برود خیلی نگران هستم و نمی‌دانم چه واکنشی از خودش نشان می‌دهد. هرکدامشان بالاخره یک جوری هستند، هرکدامشان یک آسیبی دارند یک مسأله‌ای دارند و آیا امیرعلی بیشتر می‌تواند با آنها ارتباط برقرار بکند، یا در مدرسه با بچه‌های عادی؟

آقای فولادوند: الآن من خودم دوره اول ابتدایی را مدرسه عادی گذراندم، ولی دوم سوم چهارم و پنجم را مدرسه استثنایی گذراندم. بعد اول راهنمایی را مدارس راه ندادند، به‌صورت متفرقه خواندم، رفتم آزمون دادم و به هر حال قبول شدم. … دانشگاه و تمام مراحل را … الآن هم کارشناسی گرفتم. ولی در کل حضور من در آن مدرسه، چون بینایی بودم، قبل از اینکه سال تمام بشود من تمام درس‌ها را حفظ کردم، تقریباً در یک سوم سال، معلم رفت جلو درس بدهد، من درس‌ها را حفظ بودم. حالا مدیر مدرسه آمد کتاب‌ها را فونت درشت چاپ کرد، حالا با هر هزینه‌ای، من کتاب عادی را خواندم آنجا. حالا تجربه شخصی خودم است که مفاهیم جداسازی و اینها عیب‌ها و نقص‌هایش پیدا بشود. آمدیم در مدرسه عادی. پنج سال اول که استثنایی خواندم، یعنی من خوب کردم که بعد از چند سال توانستم باز کتاب‌های عادی را بخوانم، ذهنم عادت کند عادی را. یک طوری شد که من اول راهنمایی جزء شاگردهای پایین مدرسه و مثلاً معدل سیزده چهارده بودم. بعد در دانشگاه هم دیگر در شهر خودمان دانشجوی نمونه بودم.

خانم پورمحمدی: حالا تجربه‌ها کدامش بهتر بود؟
آقای فولادوند: درکل چیزی که من خودم عملاً از تجربه تحصیلم می‌فهمم این است که کتاب‌های درشت و عادی می‌خواندم بهتر بود. چون من به هرحال نه ضریب هوشی پایینی داشتم که در مدرسه استثنایی بمانم،

آقای نوری: پس این تأیید تز شماست (خانم پورمحمدی)

خانم پورمحمدی: به هر حال باید حمایت بشوند. یک حمایتی اگر می‌شد حتی راحت‌تر می‌توانستند.

آقای فولادوند: بله. من سر کلاس بودم، معلم اشاره به تابلو کرد و پرسید شما که سؤال را جواب دادید، این دومین سؤال را هم جواب بدهید. معلم فکر کرد من می‌بینم. حالا درک بچه‌ها آنجا چقدر پایین بود، یک‌دفعه همه زدند زیر خنده. آن لحظه من هم دیگر واقعاً روحیه نداشتم، برایم سخت بود. من روانشناسی خوانده‌ام و دارم کارهای آمار و ریاضی انجام می‌دهم. من علاقه خاصی به ریاضیات داشتم و الآن هم ریاضیات را دوست دارم، ولی تابلو را که نمی‌دیدم واقعاً مشکل بود. اگر یک شرایط خاصی بود و ساعت خصوصی در اختیارم بود یا طور دیگر، من ریاضیات ادامه می‌دادم.

خانم پورمحمدی: قطعاً نیاز به حمایت‌هایی دارند.
این سارا که دختربچه یکی از دوستان ما بود که در آلمان دارد دوره بورس دکتریش را می‌گذراند، این یک ایرانی است، بعد کنارش یک دانش‌آموز چینی بود، کنارش یک افغانی بود، (آلمان افغانی زیاد دارد) بعد یک سیاه پوست بود، بعد یکی هم حالا آن سندرم داون بود. بعد نه تنها آن سندرم داون یک مربی ویژه دارد برای اینکه نیازهای آموزشیش رفع بشود، برای هرکدام از اینها هم چون مثلاً به خاطر مهاجرت مشکلاتی دارند، هرکدام از اینها بعضاً اگر که نیاز به مشاوره دارند، نیاز به یک روانشناس دارند، برای آنها هم می‌گذارند؛ یعنی تا این حد عادی که یکی بچه یک مهاجر است و ممکن است از یک آسیب روانی رنج ببرد و برایش یک مشاور می‌گذارند، آن یکی هم ضعف در ریاضی و علوم دارد کمکش می‌کنند. این‌قدر عادی که همه را حمایت بکنند و همه دانش‌آموزهای ما هستند و هرکدام نیازشان را به فراخور خودشان رفع بکنیم؛ و خیلی افسوس خوردم آن زمان از اینکه امیرعلی آنجا امکان زندگی و تحصیل ندارد.

آقای فولادوند: اگر دانش‌آموزهای معلول بیایند در مدارس عادی درس بخوانند، باز مشکلات خاص خودشان را دارند. اینکه جدا درس بخوانند یک بحث آسیب شناسی دارد، اینکه باهم هم باشند یک بحث دیگر و مشکلات دیگر.
خانم پورمحمدی: باید به تدریج تلفیقی‌ها بیشتر بشوند، در همه مدرسه‌ها دانش‌آموزهای معلول بروند، بچه‌ها آرام آرام عادت بکنند تا اینکه همه‌شان بروند. گفتم همان صد سال پنجاه سال زمانی نیاز بود برای اینکه یک سیاه پوست از پایین‌ترین سطح جامعه رسید به ریاست جمهوری آمریکا رسید، به همان پنجاه سال صد سال زمان نیاز است. از همین حرکت‌های کوچک کوچک شروع می‌شود.

خانم تقی‌زاده: خیلی لذت بردم از صحبت‌های شما. یک نکته‌ای که به نظرم می‌رسد، این اخلاقی که ما داریم درموردش صحبت می‌کنیم و می‌شنویم دو تا بخش عمده دارد. حالا آن جداسازی همیشه بوده، عادی و معلول، این جداسازی خودش آمده یک اخلاق مخربی را ایجاد کرده خواه ناخواه و خیلی از این بخش‌های اخلاقی روی خود بچه‌هایی که محدودیت‌های حالا حرکتی و شناختی داشته‌اند ایجاد شده؛ یعنی آیا یک فردی که خودش محدودیت‌هایی دارد در هرکدام از اندامش یا ظاهرش، این را خودش قبول کرده که این محدودیت هم جزئی از وجود من است و من هم با وجود این محدودیت می‌توانم همه کارهایی که بقیه دارند انجام می‌دهند را انجام بدهم و چه بسا خیلی بهتر و مفیدتر؟ یعنی ما دنبال این هستیم که این ساختار جامعه اصلاح بشود، درست است؟ و با آن جمله‌ای که گفتید خیلی چیزها برساخت است بسیار موافقم، چون‌که خیلی چیزها را ما خودمان اصلاً ساخته‌ایم در جامعه و هی دنبالش می‌رویم و فکر کرده‌ایم دیگر این اُکی است و همیشه ملکه جامعه بوده و داریم می‌رویم دنبالش. ما خودمان چقدر دنبال رفع این محدودیت‌ها و نشان دادن این اخلاق توانمندان به جامعه بوده‌ایم که جامعه هم مجبور باشد این تغییر ساختار را بپذیرد. چون خیلی وقت‌ها ما اصلاً داریم به جامعه خط می‌دهیم که من نیاز دارم شما به من کمک کنید به خاطر این قضیه، نه اینکه جامعه بفهمد لازم است که اصلاً این کار را بکند، لازم است که یک فرزند با یک مشکل حرکتی یا هر مشکلی کنار بچه‌های سالم در مدرسه باشد و چه دلیلی دارد جدا بشود؛ و بله هزار تا راه هست که بتواند این هم آن مسیر را درست طی بکند. ولی چقدر مثلاً همه افرادی که این مشکلات و محدودیت‌ها را دارند خودشان این قضیه را پذیرش کرده‌اند؟ چون ما هم جزئی از این جامعه هستیم دیگر. اگر ما پذیرش کرده باشیم، این پذیرش را خواه ناخواه به بقیه القا می‌کنیم. ولی متأسفانه این پذیرش هنوز اتفاق نیفتاده، پس نمی‌توانیم آن ساختار جامعه را یک ساختار معقول بکنیم. در حالی که آقای آچیچ که دست و پا ندارد می‌رود سخنرانی‌های خیلی انگیزشی انجام می‌دهد و همه مخاطبانش افراد در رده سلامت هستند ولی دارند از صحبت‌های ایشان بسیار لذت می‌برند و ایشان در کل کشورهایی که حالا مثلاً می‌تواند تردد کند دارد این کار را انجام می‌دهد.
خانم پورمحمدی: اینجا هم کارآفرین معلول داریم، مثل رجبلو که یک استارتاپی را درست می‌کند، بعد چندده نفر آدم سالم زیر دستش دارند کار می‌کنند.

آقای لاری‌پور: همسرم خانم تقی‌زاده، خودشان هم همین‌طور هستند. ایشان سال ۱۳۹۵ جایزه استارتاپ گرفتند؛ یعنی جزء کارآفرینان نمونه استان هستند. ایشان تمام رشته‌های حسابداری را، به دلیل سبک و روش تدریسش، در تمام دانشگاه‌های قم الآن دارند تدریس می‌کنند، در سطح عالی هم دارند فعالیت می‌کنند. سالیانه حدود دو هزار تا فراگیر مهارتی را دارد آموزش می‌دهد، در شش تا رشته و همه هم خانم هستند. من همسر ایشان هستم و افتخار دارم خدمتشان هستم. در یک مؤسسه خیریه مدیرعاملش هستند و دارند برای زنان سرپرست خانوار در سه رشته فعالیت می‌کنند، مسکن اشتغال و آموزش. بنده افتخار دارم رئیس هیئت‌مدیره مؤسسه ایشان هستم.
ایشان مدرس هستند، دانشگاه دارند فعالیت می‌کنند، در منزل من بسیار موفق هستند به‌عنوان یک همسر. یک دختر دسته گل هم برایم آورده‌اند که دارند وقت می‌گذارند و تربیتش می‌کنند. الآن من هفده سال است که افتخار دارم خدمت ایشان هستم، واقعاً نپذیرفتن این قضیه از طرف ما مهم است. ببینید، ما الآن داریم با خود خانم دکتر یک دوره کارآفرینی برای معلولین برگزار می‌کنیم. اولین مشکلی که ما آنجا داریم، چهار تا مشکل داریم.
اول مشکل خودآگاهی داریم. معلولین خودشان نسبت به توانمندی‌هایشان آگاهی ندارند. ببینید، الآن من در یک ظرف کثیف به شما شیرین‌ترین محلول را بدهم، شما نمی‌خورید، چون این ظرف کثیف است. ذهن معلول ما الآن خودش آلوده است، آلوده به یک چیزهایی هست که معنی ناتوانی می‌دهد.
بعد حالا تضاد دارند. به در و دیوار ستیزه می‌کنند، اصلاً درگیرند. مثلاً در کلاس ما که حضور پیدا می‌کنند، ما یک جلسه باید با آنها کار بکنیم که بتوانند در کلاس شرکت بکنند اصلاً. الآن خانم دکتر یک کارشناس گذاشته برای بخش آموزش اینها که بهشان در حد التماس خواهش می‌کند که بیایند دوره ببینند. به شدت آموزش ناپذیر. رفتاری است که ما داریم می‌بینیم دیگر.
یک بخش دیگر که ما مشکل داریم، ما صلح درونی نداریم. با توانمندی‌هایمان به آرامش نرسیده‌ایم؛ و از همه بدتر با خودمان رفیق نیستیم. من در کمال احترام به‌عنوان یک معلم عرض می‌کنم، ما تلاش می‌کنیم بازنده نباشیم. در آن آلمان که شما می‌فرمایید همه تلاش می‌کنند برنده باشند. بین بازنده نبودن و برنده بودن خیلی فاصله است؛ و طبق فرمایش ایشان جامعه را ما می‌سازیم؛ و مدیریت تعارض و تفاوت‌هایی که شما اشاره فرمودید را ما خودمان نداریم. جامعه معلولین استان قم بیست‌و‌دو‌هزار تا بیست و‌ پنج هزار تا معلول دارد. یک حرکت‌هایی را ما با ایشان داریم انجام می‌دهیم، ولی هیچ‌کدام خودش را نشان نمی‌دهد، چرا؟ چون جامعه به شدت سست است.
حالا برای اینکه بیاییم وارد این قضیه بشویم، به پیشنهاد خود ایشان رفته‌ایم دو جلسه اول برای مددکارهای اجتماعی گذاشته‌ایم که آقا شما بخواهید این کار را بکنید، خودتان مشکل دارید و نمی‌توانید به کسی که مشکل دارد کمک بکنید. زبان مشترک ندارند.
من همین امروز خدمت یکی از دوستان بودم، از معاونین رئیس سازمان بهزیستی. ایشان در کمال احترام به من گفت ما بیست سال است داریم فعالیت می‌کنیم در زمینه اشتغال هیچ کاری نتوانسته‌ایم بکنیم. این فاجعه است؛ و خیلی هم پول خرج کرده‌اند. نمونه‌اش را هم خود آقای نوری آن دفعه نشان من دادند یک کتابی که یک آدم غیرمسئول نوشته و ادعا کرده من در ظرف دو سال تمام معلولین کل کشور را من شاغل می‌کنم.
ما بایستی از خود جامعه معلولین شروع بکنیم. من در کمال احترام وقتی که احساس کردم بیچاره شده‌ام، نشستم فکر چاره کردم. من موقعیت اداری بسیار خوبی داشتم، ولی رئیس اداره من را بیرون کرد. الآن شرکت ساختمانی دارم، مهندس پایه یک نظام مهندسی هستم، مهندس محاسب هستم، ژئوتکنیک پایه یک هستم. همه اینها را خودم به دست آوردم، جامعه هیچ کمکی به من نکرد. اگر می‌سپردم به جامعه، من به شما قول می‌دهم که الآن سر خیابان من سیگار فروش بودم. ما الآن مشکلمان در جامعه خودمان است. تلاش ما این است که معلولین ما طلبکار هستند و بدهکار نمی‌داند خودش را. این را در جوان‌های دانشگاهی هم خود شما می‌بینید، همه طلبکارند. چهار تا کلمه اصلی باید بکار ببرند و نمی‌برند. شما از یک آدم معلول یا معمولی هیچ وقت نمی‌شنوید بگوید من متأسفم، از او نمی‌شنوی که بگوید من را ببخش، از او نمی‌شنوی که بگوید خدایا شکرت؛ یعنی نه مسئولیت خطاهایشان را می‌پذیرند، نه در جهتش حرکت می‌کنند.
ولی واقعاً به‌عنوان یک همراه به‌عنوان یک دوست به‌عنوان یک شریک من و ایشان (همسرشان) هیچ‌وقت از سازمان بهزیستی به‌عنوان یک حامی یاد نکرده‌ایم، ندیدیمشان. حتی اینکه شما می‌گویید معلولیت فلان، ندیدیم؛ یعنی واقعاً اگر بخواهیم کار بکنیم و نتیجه بگیریم، حتی برای پنجاه سال آینده که شما فرمودید، باید از جامعه خودمان شروع بکنیم.
خانم پورمحمدی: دقیقاً همین‌طور است، خود معلولین چنین نگاهی اول به خودشان ندارند. پدر و مادرهایشان، پدر و مادری که یک فرزند معلول دارد و یک فرزند سالم، چه تبعیضی قائل است و چه نگاهی به آن بچه معلول دارد. دیگر باید از همان جاها شروع بشود. در این جمع‌های ما هم باید آدم‌های سالم بیایند و هم باید آدم‌های معلول بیایند.

آقای لاری‌پور: من یک خواهشی هم از شما دارم. واژه «معلول» را خودمان هم اصلاً در میان کلاممان نیاوریم. ما یک وجه روح داریم و یک وجه جسم داریم. کسانی هستند که چهار ستون بدنشان سالم است ولی روحشان مریض است. ما روح را نمی‌بینیم.
خانم پورمحمدی: من در مورد اسم خیلی فکر کرده‌ام، خیلی اسم جمع کرده‌ام، خیلی این‌ور آن‌ور مقاله خوانده‌ام. حالا می‌خواهم یک جلسه در مورد اسم حرف بزنیم. اتفاقاً معلول کلمه بدی نیست؛ یعنی کسی که علتی دارد این وضعیتش، مال خودش نیست، زات خودش نیست، یک علتی باعث شده و علت همان ساختارهای اجتماعی است. «ناتوان» خیلی کلمه بدی است، نباید گفت «ناتوان». اولاً خیلی عام است، مثلاً پیرها و نوزادها و اینها همه ناتوانند و نشان دهنده این وضعیت نیست. ثانیاً اینکه چرا «ناتوان»؟ و معلول کلمه بدی نیست. عربیش را اگر فکر کنیم یک معنای منفی دارد، علت زده. ولی فارسیش آن معنای منفی را هم ندارد.
حالا بازهم در مورد اسم باید خیلی فکر کرد، چون که خیلی مهم است، یعنی هویت می‌دهد.

آقای لاری‌پور: حالا ما یک ملاحظاتی هم در دسته‌بندی‌ها داریم. مثلاً ملاحظات جسمی، درصد معلولیت، نوع معلولیت، میزان پیشرفت معلولیت، اینها خیلی مهم است.
مثلاً من دیروز یک جلسه مشاوره با یک بیمار اوتیسم داشتم که از درب که آمده بود آمده بود برود بمیرد؛ و خوشبختانه به یک انرژی رساندیمش که به این نتیجه رسید که باید ازدواج بکند؛ یعنی شریان حیات را ما می‌توانیم، چون از جنسشان هستم. ببینید، من وقتی روی استیج راه می‌روم برای معلول سخنرانی می‌کنم و تجربیات خودم را برایش می‌گویم، او می‌پذیرد یک نفر رفته این کار را کرده. چون از جنس خودش هستم و به زبان و بیان خودش صحبت می‌کنم.
و اگر من بتوانم از شما خواهش کنم بعضی محتواها را برای تدریس‌های من، من را به‌عنوان شاگرد بپذیرید و بدهید، من این را به شما قول می‌دهم که ما شروع کنیم به اشاعه فرهنگ استقلال عملی، نه استقلال هیجانی. چون الآن همه معلول‌ها دنیا را برای شما تسخیر می‌کنند، ولی من یک مینی‌بوسشان را فرستادم شهرک شکوهیه برای اینکه اشتغال داشته باشند، همه می‌گفتند ما شغل می‌خواهیم، مینی‌بوس من بعد از آخرین معلول وارد قم شد؛ یعنی معلول‌هایی که رفته بودند آنجا زودتر اخراج شدند. دلیل هم داشت. مهارت‌های رفتاری به هیچ وجه نداشتند، فن بیان و سخنوری نداشتند، ما باید اینها را رویش کار کنیم، اصول مذاکره به هیچ وجه بلد نیستند، اصول متقاعد سازی بلد نیستند، خدمات نمی‌توانند ارائه بدهند. همه فکر می‌کنند زمان ۱۹۰۰ است که شما یک تاریخی را فرمودید، همه می‌توانند به‌صورت یدی فعالیت بکنند. بهشان می‌گویم چه کار می‌خواهید بکنید، یا می‌خواهند راننده اسنپ بشوند، یا پول بگیرند یک پراید بخرند. می‌گویم مؤمن تو بیست میلیون می‌خواهی وام بگیری، الآن پراید شده پنجاه و هشت میلیون. با این وضعیت با این زجر جسمی که خودم هم مبتلا به آن هستم، می‌بینم تو نمی‌توانی کار فیزیکال این‌طوری بکنی. پس باید مهارت‌های فردیت را افزایش بدهی. بعضی‌هایشان هم رفته‌اند دچار آفت تله‌موش دانشگاه شده‌اند و فقط لیسانس بگیرند فوق لیسانس بگیرند دکترا بگیرند. ما الآن معلول تحصیل کرده بیکار خیلی داریم؛ و متأسفانه یک حجابی هم دارند که اصلاً نمی‌شود با آنها حرف زد. باز میزان تضادشان رفته بالا؛ یعنی بخواهیم رئالیسمشان بکنیم، اول مهارت‌های توسعه فردی هم باید رویشان کار بکنیم. بعد من وقتی که نگرش طلبکارانه‌ام را گذاشتم کنار، دیدم به سیستم خلقت بابت نفسی که می‌کشم بدهکار هستم، به خاطر حداقل سلامتی که دارم بدهکار هستم، به خاطر دانشم بدهکار هستم، شروع می‌کنم به پرداخت بدهی‌هایم.
امروز خانم‌هایی که می‌آیند پیش من و خانم دکتر تقی زاده، اینها می‌گویند صد ‌و ‌پنجاه‌هزار تومانی که ما می‌گیریم اسمش را می‌گذاریم نجابت. آقایان اسمش را می‌گذارند قناعت، کار نمی‌کنند، سلامتی جسمی هم دارند. ببینید، جامعه تا یک حدی مقصر است، همه را نمی‌شود گفت که جامعه مقصر است. ما هم کاری برای جامعه‌مان نمی‌کنیم.

خانم پورمحمدی: جامعه کیست؟
آقای لاری‌پور: جامعه ما هستیم دیگر. الآن در بخش مسکن به ما گفته‌اند مثلاً آقا ما یک بلوکی می‌دهیم، همه خانم‌های سرپرست خانوار باشند. بنده در جلسات نپذیرفتم. گفتم ایزوله‌شان که بکنیم مشکل پیدا می‌کنند. ایزوله شدن خیلی بد است، همین که شما فرمودید.

خانم عابدی: سلام عرض می‌کنم؛ من نظری دارم این است که معلول را در خانه نباید محدود بکنیم، نباید جلویش را بگیریم و بگوییم فلان کار را تو انجام نده و برادر یا خواهرت انجام می‌دهد. باید بگذارند در بضاعت توانش کار بکند. شروع کارش از همان خانه شروع می‌شود. مادر من هیچ تفاوتی قائل نمی‌شد بین من و بچه‌های دیگر. می‌گفتم من فلان کار را انجام نمی‌دهم، می‌گفت بلند شو، وگرنه می‌زنمت. واقعاً این باعث شد من رشد کردم، توانمند شدم، در مدارس عادی درس خواندم، شاگرد خانم دکتر تقی‌زاده هم هستم و وقتی آمدم پیش ایشان واقعاً انگیزه گرفتم، من تغییر رشته داده بودم. الآن خودم کارمند هستم، مدرک ارشد دارم، دعا کنید دکترایم را بخوانم. ولی تحصیل که کردم هدف داشتم، چون کارمند شده‌ام و همان حقوقی که همکار تندرستم می‌گیرد، از او من بیشتر می‌گیرم. مدیر مالی دانشگاه هم هستم. این را مدیون خانواده هستم و به نظر من خانواده‌ها نباید تفاوت بین بچه‌های معلول و سالمشان بگذارند. بچه معلول در توان خودش، بچه سالم هم در توان خودش. این خیلی به موفقیت معلولین کمک می‌کند.
خانم پورمحمدی: به‌طور کلی پس اگر قرار است که چند جلسه دیگر باهم باشیم، در یک جلسه من نقدهایی که وارد می‌کنند را مطرح می‌کنم، به‌طور کلی به اخلاق رایج به اخلاقی که الآن همه همان را به‌عنوان اخلاق یاد می‌کنند چند تا نقد وارد می‌شود.
یکی اینکه چرا قدرت و قوت فضیلت منظور شده و ضعف و وابستگی رذیلت محسوب شده، در حالی که اینها می‌تواند این‌جوری تفکیک نباشد به این شکل.
یک نقد دیگر دیگری سازی معلولین است که ما آنها را دیگری فرض می‌کنیم و نه خودی.
یک نقد دیگر در مورد روایت کردن است که خودشان باید روایت بکنند. مرجعیت قصه‌گویی و روایت باید خودشان باشند، نه پرستاران پزشکان روان‌درمانگران توانبخشان، اینها نباید باشند. باید خودشان چشم انداز خودشان را توصیف بکنند.
یک نقد دیگر در مورد آتوریته پزشکی است که اجازه نمی‌دهد که تجربه معلولین توسط خودشان گفته بشود و پزشک می‌گوید که این الآن چه نیازی دارد.
نقدهای متنوعی را می‌توانیم بگوییم، بعدش نگرش‌هایشان را بگوییم، نگرش‌هایی که مطالعات معلولیت دارد در اخلاق. اینکه اصلاً معلولیت نسبی است، هیچ چیز ثابتی نیست. مثلاً در یک سری از جوامع زن‌ها این‌قدر ناتوان بار می‌آیند که معلولند؛ یعنی معلولیت تا این حد نسبی است و اصلاً ثابت نیست. مثلاً یک زن اروپایی می‌تواند چقدر راه برود، یک زن روستایی آفریقایی می‌تواند چقدر با چه سرعت راه برود. او هر روز چند مایل راه می‌رود و برای خانواده‌اش آب می‌آورد، ولی آن یکی دو قدم هم نمی‌تواند راه برود. پس این نسبت به آن معلول است؛ یعنی تا این حد نسبی است. ما اگر معلولیت را نسبی بفهمیم، درکمان و بینشمان درست می‌شود.
یک سری آموزه‌هایی مطرح می‌شود، آموزش انقطاع از بدن، تعالی بدن که ما خودمان را همسان نپنداریم با بدنمان. خودمان را همسان با تجربه‌ها و افکارمان بپنداریم، نه با بدنمان.
و بحث اسم گذاری‌ها و نامگذاری‌ها هم هست. نام‌های متنوعی که هرکدام آسیب‌هایش معلوم می‌شود و فعلاً بهترین اسم‌هایی که پیدا کرده‌ایم را می‌گوییم.
و یک مسائل دیگری هم هست. چقدر قهرمان سازی از معلولین اخلاقی است، چقدر نیست. مثلاً بگوییم که این مثلاً برنده المپیک شده. اینها اصلاً چقدر خودش آسیب دارد برای معلولین دیگر که نمی‌توانند این کار را انجام بدهند.
یک کاسه کردن خود معلولین یکی از مسائل است.
معلولیت و بیماری باهم یکی نیست و خیلی جاها باهم فرق دارد. یکی کردن اینها یکی از مسائل است که باید توجه بکنیم به آن.
تضادهای تجربه‌ها. گاهی شخص خودش را معلول می‌داند، جامعه نمی‌داند. گاهی برعکس، جامعه او را معلول می‌داند، ولی خودش می‌گوید من سالم هستم. در هنگام این تضادها باید چه جوری عمل کرد و اخلاقی کدام است.
خلاصه خیلی عناوین متعددی هست که می‌توانیم درباره‌شان حرف بزنیم و من مایلم که اینها را یک مقداری راجع به آنها توضیح بدهم و بعد دیدگاه‌های شما را بشنوم که مثلاً فکر کنید اینها اگر عملیاتی بشود آیا می‌شود یا نه و به چه شکل می‌شود.
خیلی ممنون از همگی.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *