شخصیت منحصر به فرد مرحوم روشندل احمد پوستچی

print

شخصیت منحصر به فرد مرحوم روشندل احمد پوستچی
مصاحبه با محمدحسین مقامی

مصاحبه کننده: محمد نوری
دفتر فرهنگ معلولین، ۹ دی ۱۳۹۷

توضیح
در کتاب درباره مرحوم پوستچی از قول امیرحسین پسر ایشان آمده است: پدرم همسایه سابق داشت که خیلی با هم رفیق بودند و همیشه با هم بودند، اسمش حسین مقامی است. او اطلاعات و خاطرات زیادی از پدرم دارد. آقای مقامی طلبه و ملبس به کسوت روحانیت است (ص۴۵). همیشه به فکر بودیم که چنین فردی را پیدا کنیم؛ تا اینکه پانزدهم آذر ۱۳۹۷ پیامی از فرزند مرحوم پوستچی دریافت شد که دوست پدرم به نام آقای مقامی را می‌توانید با این شماره تلفن صحبت کنید. همین‌جا از امیرحسین‌خان پوستچی که انسانی پاک و خدوم و دارای اخلاقیات زیبا است تشکر می‌کنم. ایشان برای این کتاب خیلی مساعدت کرد. به آن شماره زنگ زدم و آقای مقامی با روی گشاده از صحبت کردن درباره آقای پوستچی استقبال کرد و قرار شد روز ۹ دی ۹۷ به دفتر فرهنگ معلولین تشریف بیاورد و صحبت کنیم. آن روز آقای مقامی با دوستش آقای عباسی آمدند و مصاحبه حاضر انجام شد؛ برخی از زوایای زندگانی و فعالیت‌های آقای پوستچی را ایشان بیان کرد و روایتش در برخی موضوعات متفاوت بود که در کروشه تذکر دادم.

* جناب آقای مقامی جنابعالی از چه زمانی با مرحوم پوستچی آشنا شدید و علت آشنایی شما چه بود؟
ما هم محله بودیم.{سخن آقای مقامی که می‌گوید با پوستچی هم محله بودیم، مربوط به پس از ازدواج آقای پوستچی است. اما قبل از ازدواج او در خانه پدرش بوده است. اما خانه پدری آقای پوستچی کجا بوده؟ بعضی می‌گویند نزدیک بازار قم} قبلاً خیابان معلم بن‌بست بود و خیابان نبود. یعنی از چهارراه شهدا (که به نام چهارراه بیمارستان یا چهارراه فاطمی یا فلکه بیمارستان سهامیه هم معروف بود) تا اول میدان روح‌الله گذر بود و اول میدان روح‌الله بسته و بن‌بست بود. یعنی ته این گذر یک در بزرگ برای دبیرستان امام صادق علیه السلام و یک در بزرگ برای بیمارستان سهامیه بود. خانه آقای پوستچی در کوچه‌ای که موازی خیابان صفائیه است و از فلکه دورشهر تا خیابان معلم ادامه دارد، قرار دارد و خانه ما سر این در خیابان معلم است.
قبل از اینکه آقای پوستچی ازدواج کنند با ایشان آشنا بودم. در جریان ازدواجشان من بودم و برایشان فعالیت کردم.
آقای پوستچی واقعاً منحصر به فرد بود. اگر به او می‌رسیدند، مبالغه نمی‌کنم، اگر یکی از دانشمندان منحصر به فرد جهان نبود، نفر دوم یا سوم بود. چون دارای هوش و حافظه و فعالیت گسترده بود.

* شما متولد چه تاریخی هستید؟
ـ ۲۸ فروردین سال ۱۳۲۶ و الآن که ۹۷ هستیم، ۷۱ ساله هستم. در سال‌های حدود ۱۳۵۰ به بعد با آقای پوستچی رفاقت برقرار کردم یعنی وقتی حدوداً ۲۴ ساله بودم. تفاوت سنی من و احمد ۵ سال است.

* شما با آموزش و پرورش همکاری داشتید؟
ـ کلاس استثنایی را من به اتفاق ایشان در قم افتتاح کردیم. ما در کوچه‌ها می‌گشتیم، یک نابینا که می‌دیدیم می‌رفتیم پیش پدر و مادرش و می‌گفتیم اگر اجازه بدهید بچه شما را برای آموزش ببریم.
اولین کلاس را، ما در چهارراه شهدا شهر قم که اداره آموزش و پرورش بود تخریب شد و الآن پارکینگ شده، آنجا ابتدا اداره کل آموزش و پرورش قم بود و بعد که قم استان شد، آنجا اداره ناحیه یک آموزش و پرورش قم شد. یک اتاق آنجا به ما داده بودند، ما آنجا نابینایان را جمع می‌کردیم و خط بریل کار می‌کردیم. آقای پوستچی و آقای مختاریان که نائینی بود و یک چشمش را هم از دست داده بود همکار بنده بودند. سال ۶۰ یا ۶۱ بود که یک کلاس آنجا افتتاح کردیم و بچه‌های نابینا را جمع کردیم.
{در روایت آقای مقامی چند نکته هست که با روایت‌هایی که در مصاحبه‌های دیگر آمده توافق ندارد:
ـ آقای مختاریان و پوستچی می‌گویند: اولین کلاس رسمی در سال ۱۳۵۰ شروع شد. البته در سنوات بعد مثل ۶۰ یا ۶۱ در مدرسه بلال یا مدرسه خیابان نواب کلاس‌های جدید استثنایی به همت آقای پوستچی آغاز شد.
ـ در مورد محل برگزاری کلاس، مختاریان و پسران گفته‌اند، به صورت ضمیمه در مدرسه راهنمایی رضایی که چسبیده به مدرسه حجتیه بوده و بعد از چهار راه و در خیابان حجت بود. از نظر ساختمانی مدرسه رضایی بین اداره آموزش و پرورش و مدرسه حجتیه بوده است.
ـ در مورد یک چشم آقای مختاریان، این چشمش کم‌بینا است و خود مختاریان در مصاحبه درباره چشمش گزارش داده است (ص۱۲۴)}

* شما از چه زمانی با آموزش و پرورش همکاری کردید برای بچه‌های نابینا؟
ـ من کارمند آموزش و پرورش و استخدام آنجا نبودم، اما تبرعی کار می‌کردم و دوست داشتن نوجوانان دارای معلولیت در زندگی به جایی برسند و باسواد بشوند تا در زندگی و معیشت دستشان جلوی دیگران دراز نباشد.

* کار و شغل اصلی شما چه بوده؟
ـ من اصالتاً در کربلا مشغول تحصیل و طلبه بودم. مثل بقیه طلاب بودم. قبل از سال ۱۳۵۰ صدام حسین ابتدا پدرم و بعداً من و مادرم را اخراج کرد و مجبور شدیم به ایران بیاییم و به قم آمدیم و در قم مشغول تحصیل و تبلیغ شدم و چون احمد آقا هم طلبه بود در حوزه با هم آشنا شدیم. البته چون اعتقاد دارم از وجوه شرعی نباید استفاده کرد از این‌رو منبع درآمد هم برای خودم درست کرده بودم مثلاً مغازه ساعت‌سازی داشتم یا بعداً مغازه‌ای در نزدیک چهارراه بیمارستان داشتم.

* چه چیز آقای پوستچی منحصر به فرد بود؟
ـ یک روز من با ایشان داشتم در گذر سیدون؛ گذر مشهوری است به نام گذر حاج عرب. ما رفتیم زیر تاق، به من گفت آقای مقامی اینجا تاق است؟ برای آزمودن ایشان، گفتم نه. یک مقدار آمد عقب‌تر گفت اینجا تاق نیست. گفتم درست است. رفت جلو و گفت اینجا تاق است بالا سر من. حالا تاق بود، ولی گفتم اشتباه می‌کنی، اینجا تاق نیست. آقا شاید به اندازه بیست دقیقه گفت جان احمد راستش را بگو، اینجا تاق است یا نه؟ گفتم بله تاق است. گفت پس چرا ذهن من را خراب می‌کنی؟ اینجا تاق بود. خیلی عجیب است! حالا چطور این را تشخیص می‌داد من نمی‌دانم.
یک روز رفتیم منزل ما که در کوچه لکا بود، ما قبلاً آنجا می‌نشستیم. یک استاد تقی بقال بود، الآن هم هست. ایشان گفت احمد آقا سلام علیکم. گفت علیکم السلام، یک خورده مکث کرد، بعد گفت شما استاد تقی نیستی؟ گفت بله. گفت یادت است سی سال پیش آمدی خانه من از صبح تا ظهر بنایی کردی؟ سی سال پیش را با یک سلام کردن فهمید و متوجه شد کیست.
یک روز رفتیم شیراز سر قبر سعدی. ایشان فی‌البداهه شعر می‌گفت. تا نشستیم گفت:
محور ادب بودی
گنج معرفت بودی
در سخنوری کس نیست
در شمارت ای سعدی
سی بیت شعر یک بار و فی‌البداهه گفت، بدون اینکه یک لحظه مکث بکند!

* شما شعرهایش را داری؟
ـ نه. فکر کنم در منزلش باشد. یک چنین کسی که این‌طور طبع شعر داشته باشد، اگر منحصر به فرد نبود در ایران، شاید کم نظیر بود. ایشان لیسانسش را در نابینایی گرفت. تنها و بدون همراه می‌رفت سه راه موزه می‌ایستاد و با اتوبوس می‌رفت اصفهان. عصا هم دست نمی‌گرفت، هر هفته ۲ تا ۴ روز تنها می‌رفت. یک شب زمستان سرد بود، افتاد توی جوی آب پایش زخم شد، تمام عمامه و قبا و لباس‌هایش گلی شد. به چه زحمتی می‌رفت. در دانشگاه اصفهان شاگرد اول شد. من عکس دانشجویی‌اش را دارم. یعنی پشتکار داشت و از مشکلات و موانع خسته نمی‌شد و نمی‌ترسید.

* همکاری شما با آقای پوستچی در آموزش و پرورش در چه مواردی بود؟
همراه با خود احمد آقا یا با آقای مختاریان، هر ماه خبر می‌دادند معلولی و نابینایی هست، می‌رفتیم؛ طرف‌های دروازه ری می‌رفتیم و کوچه‌ها را می‌گشتیم و اگر یک نابینا می‌دیدیم و پیدا می‌کردیم با والدینش صحبت می‌کردیم و اجازه‌اش را می‌گرفتیم و او را می‌آوردیم ثبت‌نامش می‌کردیم تا روزانه به سر کلاس بیاید.

* خب چه کسی به شما می‌گفت این کار را بکنید؟
ـ خود آقای پوستچی. چون تنها نمی‌توانست و ما با هم رفیق بودیم و از من خواهش می‌کرد کمکش کنم.

* از کجا شما را می‌شناخت؟
ـ ما از بچگی با هم آشنا بودیم. در یک محله بودیم. ما منزلمان چهارراه بیمارستان بود، این است که ایشان هم در کوچه‌ای که موازی خیابان صفائیه است می‌نشست. { قبلاً در این باره توضیح دادم}

* درباره پدرش که چه شغلی داشت و در کدام محله قم سکونت داشت اطلاع دارید؟
ـ کودک دو یا سه ساله بوده که پدرش فوت کرده بود. اداره مادرش بر عهده‌اش بود. البته چند خواهر داشت که ازدواج کرده بودند. آقای پوستچی می‌گفت: خردسال بودم در بازار کار می‌کردم و شاگردی می‌کرده است و با درآمد اندکی که داشته خودش مادرش را اداره کرده است.

* شغل پدرش و اینکه متعلق به چه قشری بوده‌اند، آیا فقیر یا متوسط بوده‌اند چه می‌دانید؟
ـ ظاهراً شغل پدرش پوستچی و دباغی پوست بوده است. تجارت خرید و فروش پوست و صنعت دباغی و چرم‌سازی از پوست و تهیه پشم از مواد روی پوست، بسیار در قم رونق داشته است.
خاندان پوستچی شناخته شده بودند و املاک و متعلقات بسیار داشتند. آقای پوستچی گویا هشت عمو داشته، ولی تمام دارایی پدر را عموها به دست گرفته و گویا با دلسوزی اموال طفل صغیر و مادر بیوه‌اش را مراعات و مدیریت نکردند. بالاخره آقای پوستچی در مضیقه بوده و اساساً نابینا شدن او هم به دلیل نداشتن پدر دلسوز و نداشتن پشتوانه مالی بوده است.

* شما گفتید نابینایی او توسط دکتر شمس و به دلیل بی‌مبالاتی این دکتر بوده است؟
ـ از خود احمد آقا شنیدم که دکتر شمس هفته یک روز به قم می‌آمد و جهت درمان چشمانم نزد او رفتم و او با بی‌دقتی و کم‌توجهی درست درمان نکرد و چشمانم کور شد. اگر پدر کارآمدی داشت پیگیری می‌کرد و مانع کوری او می‌شد.

* خودش درباره مسائل خانواده به شما چه گفته است؟
ـ ایشان خودشان برای من نقل کرد که من منزل نداشتم، مادرم را هم نگهداری می‌کردم؛ و خیلی مشکل داشتم. من از خانواده برقعی‌ها زن گرفتم و پدر خانم من معروف به نام مرحوم حاج شاه محمود برقعی بود او رئیس تکیه سیدون و نیز دستیار تولیت بود. احمد آقا می‌گفت یک روز رفتم پیش حاج شاه، گفتم حاج شاه من منزل ندارم، شما با آقای تولیت هم آشنا هستید، اگر ممکن است بگویید یک قطعه زمین به من بدهند تا آن را بسازم. به من گفت احمد آقا یک روز که من فارغ هستم و کارم کم است و پیش سید ابوالفضل تولیت هستم به من یادآوری بکن که به او بگویم. یک روز که نزد آقای تولیت نشسته بود. به ایشان گفتم و ایشان هم به آقای تولیت گفت که آقا سید ابوالفضل یک قطعه زمین به احمد آقا بدهید. زمین خانه کنونی احمد آقا را تولیت به مساحت سیصد متر مربع داد یعنی این خانه‌اش سیصد متر بود و این زمین را آستانه رایگان به احمد آقا داد. همان زمان احمد آقا نصف آن را به کس دیگر داد. آن زمان تولیت اقبال بود، زمان اقبال به او این زمین را دادند. زمین را ساخت، اما دید زیاد است، نصفش را به کس دیگر داد.

* راجع به خواهرهای آقای پوستچی چه اطلاعاتی دارید؟
ـ همسر یکی از آنها درشکه‌‌چی تولیت بود و بعد راننده تولیت شد. ولی زندگی آنها در حدی نبود که بار زندگی احمد آقا و مادرش را هم بر عهده گیرند.

* آیا خودش این زمین را ساخت؟
ـ خانه کنونی تجدید ساخت و بنای دوم است؛ و مخارج ساخت دوم را خودش با درآمدش پرداخت.

* چه کسی ساخت اول را خراب کرد؟
ـ گویا خودشان یعنی احمد آقا و خانمش و پسرانش تصمیم گرفتند تجدید بنا کنند و خراب کردند دوباره ساختند.

* هزینه ساخت دوم را گفتید خودش داشت اما هزینه ساخت اول را از کجا تأمین کرد؟
ـ خیرین و بازاری‌ها کمک کردند و خانه‌اش ساخته شد.

* آیا آقای تولیت و حاج ابوالفضل هم کمک کردند؟
ـ در ساخت اولش مساعدت کردند البته من دقیق خبر ندارم و چندین سال گذاشته است ولی گویا کمک کردند.

* حالا بخواهیم تاریخش را بگوییم، شما حدود سال ۴۹ و ۵۰ با ایشان آشنا شده‌اید.
ـ بله، آشنا بودم با ایشان و با احمد آقا زیاد مسافرت رفته‌ایم. شیراز و اصفهان برای تبلیغ می‌رفتیم.

* مسافرت برای فقط تبلیغ می‌رفتید؟ آیا برای تفریح هم بود.
ـ فقط برای تبلیغ می‌رفتیم. چون احمد آقا در تبلیغ موفق بود، صدای خوبی داشت، شعرهای زیاد حفظ بود و مهم‌تر نصایح او از قلبش برمی‌خواست و در قلوب رسوخ می‌کرد.

* یعنی معمم بودید و در کسوت روحانیت بودید؟
ـ بله. ایشان خیلی با گذشت بودند و اخلاق خوبی داشت. جذاب و مردمی بود. راجع به استعدادش بگویم: ایشان می‌گفت: اگر ده نفر زن مقابل من بنشینند، با سن‌های مختلف، حرف بزنند، می‌گویم هر کدام چند ساله است، این از آن زیباتر است، آن از این زشت‌تر است. سن آنها را با پنج شش ماه کم و زیاد و محسنات زن و سن زن را به راحتی می‌گفت. اصلاً چیز عجیبی بود. من با افراد نابینا زیاد نشسته‌ام؛ در کربلا که بودم با افراد نابینا زیاد رفت و آمد داشتم. رفیق نابینا داشتم به نام آقا سید رئوف، ایشان ساعت سازی می‌کرد. ایشان از دوستان آقا سید محمدتقی مدرسی که الآن مرجع تقلید است و رساله عملیه دارد، بود. با اینکه نابینا بود اما ساعت تعمیر می‌کرد قطعات کوچک ساعت را سوار می‌کرد و ساعتی که کاملاً قطعاتش باز شده بود می‌بست. با اینکه ساعت‌سازان با ذره‌بین می‌بینند ولی ایشان با لمس تشخیص می‌داد. ایشان همیشه با آقا سید محمدتقی مدرسی بود و با هم شب‌های چهارشنبه به مسجد سهله و کوفه می‌‌‌رفتند. من نابینا زیاد دیده‌ام، اما مثل احمد پوستچی ندیده‌ام.
در مورد خانمش گفتم احمد آقا مثل اینکه خانمت خیلی زیبا است. گفت نه آقا، این‌جور نیست. گفتم چرا، گفت نه نیست. گفتم چرا؟ گفت اگر خیلی زیبا بود به من نمی‌دادند.
شخصیت عجیب با توانمندی‌های اعجاب‌آور داشت. شما ایشان را درک نکردید. می‌خواهم بگویم اگر به ایشان رسیدگی می‌شد؛ واقعاً در ایران منحصر به فرد بود. اما خیلی در مضیقه مالی بود. ایشان هر ماه دویست تومان از اوقاف می‌گرفت. آن موقع آقای عبدالعلی باقی رئیس اوقاف بود. این مبلغ را برای امرار معاشش دریافت می‌کرد. گاهی گوشت میته برای کسی که واقعاً دارد جان می‌دهد خوردنش جایز است. آب نجس برای تشنه خوردنش جایز است؛ و ایشان می‌گفت با اینکه ته دلم دوست ندارم بگیرم ولی مجبور و مضطرم بگیرم. اما آیت الله گلپایگانی شهریه‌اش را قطع کرد. احمد آقا سر نماز آیت الله گلپایگانی رفت و گفت آقا اگر من این پول را می‌گیرم به خاطر این است که ندارم و زندگی‌ام تأمین نمی‌شود.

* آیت الله گلپایگانی چه گفت؟
ـ خب آقای گلپایگانی قطع کرد. البته همیشه اطرافیان کار را خراب می‌کنند و گزارش غلط می‌دهند. آقای گلپایگانی بسیار عالم خوبی بود و واقعاً از نظر تقوا و زهد منحصر به فرد بود. احمد آقا برای اینکه صلاحیت خود را اثبات کند؛ گفت آقا من یک سطر از کفایه می‌خوانم و معنا می‌کنم و از هر جای کفایه بگویید من می‌خوانم، اما بازاری‌ها به سرش ریختند و این‌قدر او را در درس آیت الله گلپایگانی زدند. او می‌گفت من توهین نکردم، می‌خواستم بگویم من این‌قدر فاضلم که کفایه را حفظ هستم.

* آیا مبنای آیت الله گلپایگانی عدم پرداخت شهریه به معلولین بوده است؟
ـ نمی‌دانم آیا مبنایش این بوده آیا به خاطر گرفتن بودجه از اوقاف بود.

* طلبه‌ها هم زدند؟
ـ نه. طلبه‌ها او را می‌شناختند؛ چون با فضل بود.

* یعنی معمم بود و بازاری‌ها زدند؟
ـ بله.

* آقای پوستچی توانایی تدریس و تبلیغش خوب بوده. ظاهراً در تبلیغ مردم قبولش داشتند، منبرهای خوبی می‌رفته، تدریسش هم خوب بوده. خب چرا از این طریق درآمد نداشته است؟
ـ چون استخدام فرهنگ بود و در اداره فرهنگ بود، در شهر و اطراف قم نمی‌توانست تبلیغ برود. در شهرهای بزرگ هم نمی‌توانست چون شناسایی می‌شد، فقط در دهات‌های بیرون شهر مثل حاجی‌آباد شیراز برای تبلیغ می‌رفت و دهات هم در زمان شاه هم چیزی نمی‌دادند. آموزش و پرورشی‌ها حق منبر و تبلیغ نداشتند.

* آیا خاطره از ایشان دارید؟
ـ بله، ما صبح بلند می‌شدیم با ایشان توی این دروازه ری و چاله کاظم می‌گشتیم، یک خانه که نابینا داشت بچه‌اش را می‌خواستیم و می‌گفتیم ما کلاسی درست کرده‌ایم، بچه‌ات اینجا رایگان به هزینه دولت درس می‌خواند. تا توانستیم جمع کردیم. پنجاه شصت نفر از این نابینایان و بعضی‌ها هم عقب مانده ذهنی و کر و لال بودند. آقای مختاری هم کمک می‌کرد. بعداً دیدیم جا نداریم. یک آقای قربانعلی ملکی بود که ایشان ساوه‌ای بود، به همت ایشان یک ملاقات از آقای توسلی با امام گرفتیم. نمی‌دانم سال ۶۰ بود یا ۶۱، دو تا مینی‌بوس این‌ها را سوار کردیم و خدمت امام در جماران تهران رفتیم. هدف ملاقات با امام در جماران بود و در اصل می‌خواستیم توانایی‌های اینها را ببینند و فکری برای مشکلات آنان شود. منزلی که امام می‌نشست یک خانه‌ای بود که تاق‌هایش تمام چوبی بود گچ خاک بود. خیلی خانه محقر بود در ظاهر، اما در باطن خانه باطن‌داری بود. آقای توسلی آمد گفت امام می‌آید از همان بالکن یک دستی تکان می‌دهد. آقای ملکی گفت آقا این‌ها نابینا هستند، می‌خواهند امام برایشان صحبت بکند. اما گفت نمی‌شود. ما هم بچه‌ها را آماده کردیم پشت درب، ما منتظر خمینی هستیم، هیچ جا نمی‌رویم همین‌جا هستیم. حدود هفتاد هشتاد تا بچه سینه می‌زدند، ما منتظر خمینی هستیم، هیچ جا نمی‌رویم همین‌جا هستیم. این شعر را آقای پوستچی گفت، گفت این دم را بگیرید. آقای پوستچی گفت این‌ها نابینا هستند، بعضی‌ها مدرک کلاس ششم را دارند، بعضی‌ها بالاتر و بعضی‌ها دیپلم، می‌خواهیم بیاییم خدمت امام ایشان دستور بفرمایند که این‌ها را استخدام بکنند، تلفنچی بشوند در ادارات. آقای توسلی هم اجازه نمی‌داد. آقای اشراقی رحمه ‌الله علیه داماد امام گفتند ایراد ندارد. امام را آورد آنجا نشست و درب را باز کرد ما رفتیم خدمتشان. من هم یک دختر کوچک داشتم که وقتی رفتیم پیش امام پهلوی امام ایستاد و دستش را گردن امام انداخت. آن موقع وزیر کار داریوش فروهر بود. خدمت امام گفتیم آقا این‌ها درس خوانده‌اند به این مقام رسیده‌اند، نمی‌خواهیم سربار جامعه بشوند. دوست داریم امر بفرمایید این‌ها تلفنچی بشوند در ادارات. آقا هم بالاخره دستور فرمودند.

* نوشتند؟
ـ نه، شفاهی به آقای اشراقی گفتند به آقای فروهر بگویید که کار این نابینایان و معلولین را درست کند، این دستور از نوشتن بهتر بود.

* آیا امام به آقای فروهر گفت؟
ـ نه، به آقای اشراقی گفت، آقای اشراقی هم به آقای فروهر پیغام داد که بگویید این‌ها استخدام بشوند در ادارات. واقعاً اگر امام ده سال دیگر بود ایران بهشت روی دنیا بود. یعنی وقتی دستور می‌فرمودند ۲۴ ساعت طول نمی‌کشید عملی می‌شد. دیگر تشریفات اداری نداشت. آقا این‌ها را استخدام کردند، بعضی‌ها الآن هم در بیمارستان نیکویی، کامکار، ولیعصر هستند، به خاطر فرمایش امام بود که همه استخدام شدند و سر کار رفتند. تا وقتی فروهر وزیر بود اینها مشکلی نداشتند و اشتغال داشتند.

* آیا شما مدرکی دیده‌اید که مثلاً آقای فروهر بنویسد؟
ـ من فقط دیدم امام فرمودند به آقای اشراقی که بگویید این‌ها را استخدام بکنند. همین. با همین یک کلام حرف تمام شد و رفتند سر کار.

* در مورد این مدرسه جنب صداوسیما، زمینش مال چه کسی بود؟
ـ به گمانم مال آستانه باشد، فکر کنم، اما یقین ندارم.

* پول ساختش را چه کسی داد؟
ـ اطلاع ندارم.

* آقای پوستچی دنبال بود زمینش را بگیرد و بسازد؟
ـ بله. آقای پوستچی زیاد فعالیت می‌کرد، بالاخره گرفت و ساخت. یعنی این مدارسی که در قم برای معلولین است همه را آقای پوستچی گرفت و ساخت. یعنی تحصیل و سواد همه معلولین به خاطر همت او است.

* آیا آقای پوستچی برای این کارها و این خدمات مرکزی و مؤسسه‌ای دایر کرده بود؟
ـ کسانی مثل آقای قربانعلی ملکی، آقای مختاریان اطراف احمد آقا بودند و با هماهنگی بین آنها توانسته بود بهترین کارها را انجام دهد. اما نمی‌دانم مؤسسه داشت یا نه؟

* آقای ملکی زنده هستند؟
ـ بله. می‌توانم پیدایش کنم و بیاورم خدمتتان.

* ساکن قم هستند؟
ـ من گاهی می‌بینمش. ایشان مثل اینکه کارت خبرنگاری هم دارند.

* خب برمی‌گردیم به تبلیغ شما و آقای پوستچی. شما شیراز و اصفهان و دیگر شهرها رفتید؛ آیا هر سال برنامه خاص داشتید؟
ـ اغلب به روستاها می‌رفتیم. اصفهان زیاد می‌رفتیم، یک شب یادم است رفتیم اصفهان، هوا بسیار سرد بود و جا پیدا نکردیم؛ به مسجدی رفتیم و وسط قالی‌ها خوابیدیم، یعنی قالی را لوله کردیم وسط قالی خوابیدیم.

* مردم راجع به تبلیغ ایشان چه می‌گفتند؟
ـ مردم احمد آقا را قبول داشتند. هر آنچه از دل برخیزد بر دل نشیند. علاوه بر دانش، هنر و استعداد عجیبی هم داشت. مثل مرحوم بهلول. من با بهلول هم زیاد رابطه داشتم.

* بهلول نابینا نبود؟
ـ نه، از نظر حافظه می‌خواهم مقایسه کنم. این را خود بهلول به من گفت که من یک سال که ۳۶۵ روز است منبر می‌روم، حرفی که در منبر اولم هست در منبر آخرم تکرار نمی‌شود. بهلول هم از نظر حافظه عجیب بود.

* پس شما می‌گویید منبرهای آقای پوستچی مردمی بوده، مردم قبول داشتند، مشکلی در منبر نداشته، مردم می‌پسندیدند. معمولاً ایشان روی منبر چه می‌گفت؟ روضه می‌خواند یا بیشتر احکام می‌گفت؟
ـ ایشان بیشتر قال الصادق قال الباقر می‌گفت. احادیث می‌خواند و بعد هم ذکر مصیبت.

* صدایش خوب بود؟
ـ صدایش خیلی قشنگ بود. صدایش واقعاً خوب بود.

* ایشان چرا بعد از لیسانس تحصیلاتش را ادامه نداد؟
ـ در اثر فقر. با اینکه اگر ادامه می‌داد پروفسور می‌شد و به مدارج عالی می‌رسید. من به او می‌گفتم احمد آقا چرا تحصیلاتت را ادامه نمی‌دهی؟ ایشان می‌گفت من چطور درس بخوانم؟ فکر نان زن و بچه‌ام باشم، فکر خودم باشم، من چرا می‌روم از اوقاف ماهی دویست تومان می‌گیرم؟ در اثر فقر است. آن موقع هم خیلی می‌گفتند پول اوقاف حرام است، نگیرید. می‌گویند
از درخت کهن علم ثمر باید چید
علم بی زهد و عمل شاخه بی برگ و نواست
علمی که در آن زهد و عمل نباشد به درد نمی‌خورد. علم زهد و عمل می‌خواهد. یک عده زهد و عمل دارند، اما امکانات ندارند علم را تحصیل کنند. معلولان نخبه بیشتر نسبت به افراد عادی نیاز به رسیدگی دارند.

* در بین معلولین زیاد نخبگانی بوده و هستند که به دلیل عدم تمکن و عدم رسیدگی، رشد نمی‌کنند.
ـ معلولین حافظه عجیبی دارند. آقای پوستچی خط قشنگی هم داشت. ایشان یک روز در زمان شاه می‌رود شهربانی خیابان باجک برای یک کاری. رئیس پلیس یک سرگرد کاچی بود. این سرگرد برای خنده می‌زند زیر عمامه آقای پوستچی و عمامه آقای پوستچی می‌افتد. به او می‌خندند و او ناراحت می‌شود. همان موقع یک قلم و کاغذ برمی‌دارد و از دست رئیس پلیس به رئیس شهربانی شکایت می‌کند. این قضیه را خودش برایم نقل کرد. گفت شکایت کردم، دیدم جوابی نیامد. دوباره پیرو همان شکایت یک شکایت کردم به ساواک که در فلان جا فلانی به من توهین کرده، شکایت کرده‌ام به رئیس شهربانی و رئیس شهربانی توجه نکرده و به ساواک شکایت می‌کنم. گفت آن هم توجه نکرد. می‌گفت پیرو همان شکایت یک شکایت به رئیس شهربانی کل کشور کردم. آقای پوستچی اگر به یک چیزی پیله می‌کرد پشتکار داشت. می‌گفت آن هم توجه نکرد. می‌گفت آخرین شکایت من به فرح بود. نوشتم که به من چنین توهینی شده، من روحانی هستم، سرباز امام زمان هستم، توجه نکردند. اگر شما هم به من نرسید، شکایتت را به جاهای دیگر خواهم کرد. می‌گفت یک مدت گذشت، یک روز بعد از اذان صبح دیدم درب خانه را زدند. رفتم جلوی درب، دیدم سرگرد روی پایم افتاده و دارد گریه می‌کند. گفت احمد آقا تو را به ناموست تو را به پیغمبر مرا ببخش. این‌قدر از دست من شکایت کرده‌ای که اگر رضایتت را جلب نکنم من را بازداشت می‌کنند و خلع لباس می‌شوم. از من بگذر. می‌گفت این‌قدر گریه کرد که دلم به حالش سوخت. مرحوم پوستچی در کارش خیلی پشتکار داشت. می‌گفت اگر به من برسند می‌توانم به مدارج عالی برسم.

* نمی‌دانید فرح چه گفته بود؟
ـ مثل اینکه فرح آن سرگرد را خواسته بود و گفته بود که باید رضایت ایشان جلب بشود. این را خودش برای من نقل کرد.
همین آقای نظری که منبر می‌رود، ایشان می‌گوید که من با احمد آقا هم مباحثه بودم. هم مباحثه نبود، آقای نظری نزد احمد آقا درس می‌خواند.

* آیت الله سبحانی چطور آیا هم مباحثه بودند؟
ـ من خبر ندارم.

* آیت الله نظری نزد پوستچی چه می‌خواند؟
ـ کفایه می‌خواند. خود ایشان می‌گوید ما با هم، هم مباحثه بودیم. ایشان دفتری جهت مرجعیت تأسیس کرده است.

* بین طلبه‌ها مشهور است که نمی‌گویند ما درس می‌دهیم، می‌گویند مباحثه می‌کنیم. می‌خواهند شکسته نفسی بکنند.
ـ یک خبری هست که چند نفر گفته‌اند که آیت‌الله سبحانی با آقای پوستچی هم مباحثه بوده است.
ـ من اطلاع از این قضیه ندارم. اما خودم آیت الله نظری را دیده بودم.

* غیر از آقای نظری از بزرگان کسی بوده که با ایشان هم‌درس باشد یا هم مباحثه باشد؟
ـ کسی را در نظر ندارم. ما با ایشان بیشتر مسافرت می‌کردیم.

* آیا دروس طلبگی را مباحثه می‌کردید؟
ـ هر موقع وقت بود، بحث علمی می‌کردیم و برخی کتب را مباحثه.

* در مسافرت چه بحث‌هایی با هم داشتید؟
ـ ایشان اغلب مشغول شعر گفتن بود، نشسته بود و شعر می‌گفت. مثلاً به او می‌گفتیم آقای پوستچی می‌خواهم چند بیت شعر درباره مثلاً حضرت علی بگویی، بلافاصله می‌گفت، چند بیت شعر درباره امام حسین بگویی، بلافاصله می‌گفت.
یک روز یک افسری بود در قم به نام سیروس بهرامی، او کُرد و افسر راهنمایی بود. گفتم احمد آقا یک رباعی می‌توانی درباره ایشان بگویی؟ بلافاصله گفت
هست آیینه صفت نور فشان بهرامی
یار درمانده بود از دل و جان بهرامی
افسری جامه زیبنده بر آن قامت اوست
خواهم از حق که شود فخر جهان بهرامی
آقا همان آن بدون تفکر رباعی را گفت. عجیب بود در شعر گفتن. این آقای مجاهدی هست در قم که گاهی اوقات شعر می‌گوید، به او بگویی شعر، می‌گوید باید فکر کنم، آمادگی ندارم. آخر اینش عجیب است.

* با آقای مجاهدی شاعر رابطه ایشان چطور بود؟
ـ با شعرا رابطه داشت ایشان. مثل اینکه تخلصش واله بود.

* خدمات مرحوم پوستچی به جامعه قم به ویژه خانواده معلولین و بالأخص به نابینایان قابل توجه است درست است؟
ـ او با راه‌اندازی مدارس، با تدریس، با باسواد کردن نابینایان، با یاد دادن خط بریل به آنها، سرنوشت آنها، آتیه آنها را سامان داد. از این نظر قمی‌ها مدیون او هستند.

* آقای مقامی به نظر شما چگونه می‌توانند این دِین را ادا نمایند؟
ـ روش‌های مختلف هست با زنده نگه‌داشتن یاد و خاطره او، شاگردان هر سال سر مزارش تجمعی داشته باشند. اداره آموزش و پرورش می‌توانند او را به عنوان یک الگو در دانش‌آموزان ترویج کنند.

* خیلی ممنون که در این مصاحبه شرکت کردید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *