آرزوی دست یافتنی

زل زده بود به بُردِ توی سالن و مرتب ویلچرش رو جابجا میکرد .میخواست چیزی بگه که هر بار پشیمان می شد.
مسئول آموزش نزدیکش شد و گفت :برنامه ها رو دیدین ؟روزهای زوج مخصوص خانم هاست . انتخاب واحدت رو امروز انجام بده این مدارکم بیار.
دختر دستاشو روی هم کشید و گفت :من نمیتونم بخونمشون .یعنی بلد نیستم .یعنی سواد ندارم .سریع سرش رو پایین انداخت و ناراحت شد.
مسئول آموزش، دستش رو روی شونه هاش گذاشت و با لبخند گفت : حدس زدم .نگران نباش .روی همین بُرد کلاس سواد آموزی هم نوشته شده .ترم بعدی تو هم میتونی بخونی .
فرزانه که حس امنیت پیدا کرده بود با خوشحالی گفت: دلم میخواد یه معلم بشم خانوم، یعنی میشه منم بتونم کتاب بخونم ؟
مسئول آموزش ویلچر فرزانه رو به سمت دفتر آموزش هدایت می کرد و گفت :عجله نکن .ما اینجا کلاسهای #هنری ،#کامپیوتر هم داریم .آروم آروم همشونو میتونی بیایی .
خنده از لبان فرزانه محو شد.آهی کشید و گفت :کاش اونام میتونستن بیان .
مسئول آموزش پرسید:چه کسانی ؟
فرزانه گفت :دو نفر از دوستام که خونشون از اینجا خیلی دوره
مسئول آموزش پرسید کجامثلا؟
گفت : اسلامشهر .
مسئول آموزش گفت :پس الان بهشون زنگ بزن و بگو آماده بشن برای اومدن به اینجا چون ما از اسلامشهر #سرویس_رایگان_داریم .همه #خدماتمون_هم_رایگانه.
فریبا نزدیک شد و صورت خانم رو بوسید و گفت :خیلی ممنون خانوم .باورم نمیشه،اینقدر زود به آرزوم برسم .آخه من و دوستام چند روز پیش آرزو کردیم خدا بهمون یه جایی رو نشون بده تا بریم و درس بخونیم .تلفنش رو از کیفش درآورد و از اتاق با خوشحالی خارج شد.

منبع: رعد الغدیر، یافت آباد تهران

0 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.