تلفن گنگ؛ شیراز زمینه رشد فرهنگ ناشنوایی

توان ‏‏نامه
فصلنامه مطالعاتی و اطلاع ‏رسانی ویژه معلولیت و توانمندسازی
Quarterly of Studies and Information Specially Disabled and Empowerment

شماره 4-5، بهار و تابستان 1395، 128 صفحه
با تحقیقات ویژه: جامعه‌سازی جبار باغچه‌بان؛ کتاب معلولیتی؛ معلولیت در افغانستان
(Jabbar baghche ban’s Sociology, Book for Disabled People, Disability in Afghanistan)
دریافت کامل مجله: PDF، 5 MB

تلفن گنگ یا سمعک استخوانی

یکی از اختراعات جبار باغچه‌بان (1264ـ1345) ساختن وسیله‌ای است که از طریق استخوان‌های فک و دندان صداها را به مغز منتقل می‌کرد. گزارشی در این‌باره توسط ثمینه باغچه‌بان دختر باغچه‌بان تدوین و عرضه شده که عیناً می‌آورم:
سمعک استخوانی و تلفن گنگ بر اساس یک خاصیت فیزیولژیکی مربوط به عمل شنوایی کار می‌کند. چنانکه می‌دانیم امواج صوت از طریق لاله گوش به گوش میانی هدایت می‌شود و از آنجا به علت وضع مکانیکی خاص پرده گوش و استخوان‌های گوش میانی تقویت شده و به گوش داخلی می‌رسد و در آنجا مژه‌های عصبی شناور را که در قسمت حلزون گوش داخلی قرار دارند متأثر می‌سازد. آنگاه این تأثیر به وسیله عصب هشتم به آن قسمت از مغز که مربوط به درک صوت است منتقل می‌گردد و در آن زمان صدا شنیده می‌شود.
ناشنوایان یا نیمه‌شنوایان و کم‌شنوایان که قادر به «شنیدن» صداهای غیر تقویت شده نیستند می‌توانند از سمعک که وسیله تقویت صوت است استفاده کنند. اصولاً سمعک بر دو نوع است سمعک هوایی و سمعک استخوانی که هر کدام امواج را، که تقویت شده است، از طریق مجرای گوش خارجی به پرده گوش و از آنجا به ترتیب به گوش میانی و داخلی و مغز می‌رساند. سمعک استخوانی امواج صدا را که تقویت شده است از طریق استخوان پشت گوش مستقیماً به گوش داخلی منتقل می‌کند و از آنجا به مغز می‌رساند.
باغچه‌بان از همان اوان تدریس به ناشنوایان می‌اندیشیده که باید بتوان وسیله‌ای ساخت که به یاری آن میزان شنوایی کودکان را بالا برد یا به نوعی صوت را از راهی غیر از راه گوش به مغز آنها منتقل کرد. یک روز که به تعلیم کر و لال‌ها مشغول بوده است ناگهان خاطره‌ای از تجربه زمان کودکی خود به یادش می‌آمد و آن تجربه را با شاگردان خویش عمل می‌کند و همان نتیجه را می‌برد اینک خلاصه این ماجرا:
«هنگامی که پانزده سال داشتم بر اثر تصادفی گوش راستم کر شد و پدرم مرا برای درمان نزد دعانویسی می‌برد که البته از آن نتیجه‌ای نگرفت. اتفاقاً شبی که روی دنده چپ دراز کشیده بودم و گوش سالم را با دست پوشانده و نتیجتاً از هر دو گوش ناشنوا شده بودم، به علتی ساعت جیبی خود را در دهان و لای دندان‌هایم گذاردم و آناً صدای تیک‌تاک صاعت را شنیدم. حیرت زده این کار را چند بار تکرار کردم و هر بار که ساعت را به گوش راستم گذاشتم و گوش چپم را بستم صدا را نشیندم و هر بار که با وجود بسته بودن مجرای گوش شنوا ساعت را لای دندان‌هایم گذاردم صدای ساعت را شنیدم».
ظاهراً این کشف در ابتدا مایه تعجب و سپس وسیله تفریح اهل خانواده می‌شد، بی‌آنکه هیچ کدام دریابند که علت آن چه بوده است.»
این آزمایش و تجربه فراموش می‌شود تا نزدیک به سی سال بعد در کلاس درس به یادش می‌آید. ساعت مچی خود را باز می‌کند و در دهان و میان دندان‌های شاگرد کر و لال می‌گذارد و می‌بیند که می‌شنود و باغچه‌بان از آنجا به فکر ساختن گوشی استخوانی می‌افتد. بی‌داشتن اطلاعات فنی و فقط از راه نتیجه‌گیری‌های طبیعی و خراب کردن یک دستگاه تلفن و رادیو سرانجام موفق می‌شود که با کوشش بسیار و یارمندی مادی دوستان پنجاه تومان اعانه وزارت معارف طرح اختراع خود را تکمیل کند و آن را در تاریخ 18 فروردین‌ماه 1314 به ثبت برساند. پس از آن با همکاری دوستی یک دستگاه از آن را می‌سازد و در تعلیم کودکان از آن استفاده می‌کند. طرز کار این دستگاه به این‌گونه بود که شاگردان ناشنوا که تمرین تربیت شنوایی کرده بودند می‌توانستند با استفاده از دستگاه تلفن گنگ که در اتاق دیگری بود جمله‌هایی را که آموزگار می‌گفت تشخیص کنند.
متأسفانه باغچه‌بان نتوانست چنانکه خواست او بود این دستگاه را با یارمندی علاقمندان و متخصصان کامل کند و مورد استفاده عام قرار دهد. چه قدر مایه خشنودی و افتخار او می‌شد که اگر زنده می‌ماند و خبری را که در یکی از روزنامه‌های پایتخت در آذرماه سال 1350 چاپ شده بود می‌خواند:
«اکنون می‌توانید با دندان‌های خود بشنوید»
دستگاهی به تازگی برای کرها اختراع کرده‌اند که شخص از راه دندان‌های خود چه طبیعی و چه مصنوعی می‌تواند بشنود. این دستگاه را پزشکان دانشگاه کالیفرنیا در «لوس آنجلس» اختراع کرده‌اند و عبارت از رادیوهای بسیار کوچکی است که می‌توان آنها را به آسانی در دهان قرار داد. نخست یک دستگاه کوچک مانند ساعت مچی یا ساعت جیبی صوت را می‌گیرد و به دستگاه کوچک دیگری که روی دندان‌ها قرار گرفته است انتقال می‌دهد سپس صوت به امواجی تبدیل می‌شود که از راه دندان‌ها و فک استخوان‌های صورت به مرکز شنوایی در مغز می‌رسد. دکتر «ارل کولارد» استاد دانشکده دندان پزشکی و دکتر «فردآلن» استاد دانشکده مهندسی که مسئوول اختراع این دستگاه هستند سعی دارند با استفاده از پیشرفت‌هایی که لس‌ آنجلس (W.M.N) در صنعت انتقال صوت حاصل شده دستگاهی بسازند که مانند سمعک به درد اشخاص کر بخورد.
در پایان
متأسفانه بسیاری از ابداعات و اختراعات باغچه‌بان پی‌گیری نشد و تداوم نیافت. در کشورهای مدرن، ابداعات پس از ثبت توسط بازماندگان مخترع یا جامعه نیکوکاران پیگیری می‌شود و آن را رها نمی‌کنند. اگر این ابداع باغچه‌بان تداوم یافته بود، شاید هم اکنون به وسیله‌ای مهم و کارآمد تبدیل شده بود. (بهره ناشنوایان، ثمینه باغچه‌بان، تهران، امیرکبیر، 1356، ص 105-107.)

شیراز زمینه رشد فرهنگ ناشنوایی

توضیح
باغچه‎بان در سال 1306 با عناد اداره فرهنگ آذربایجان و کارشکنی رئیس آن دکتر محسنی مواجه شد و مجبور شد تبریز را به قصد شیراز ترک کند. چون ابوالقاسم فیوضات رئیس فرهنگ فارس او را می‎شناخت و برای تأسیس کودکستان در شیراز او را دعوت کرد. او پنج سال یعنی 1307 تا 1311 در شیراز ساکن شد و سپس به تهران کوچ کرد. نکته بینی و ریزبینی‎های جالبی از شیراز و شیرازی‎ها در کتاب زندگی‌نامه خود نوشت خود آورده است. سبک نگارش او قابل تأمل و الگو گیری برای معلولین است. از این‎رو این قسمت را می‎آورم. (این مطلب را از این کتاب دریافت کردم: زندگی‌نامه جبار باغچه‌بان به قلم خودش، ص 129-133.) اهمیت مطلب باغچه‌بان درباره شیراز در این است که در طول عمر پر بارش به شهرهای مختلف رفت، ولی هرجا می‌رفت تلاش می‌کرد ابتدا مردم، آداب و رسوم و فرهنگ آنجا را بشناسد و بر اساس دستاوردها شروع به برنامه‌ریزی می‌کرد.

ویژگی‌های شیراز
زمین شیراز بسیار حاصلخیز و پر برکت است. هر شیرازی، لااقل در آن روز، می‎توانست احتیاجات زندگی خود را به آسانی و با زحمت کم به دست بیاورد. انگار که خدا زمین شیراز را برای شیرازی‎ها و شیرازی‎ها را برای این سرزمین ساخته است. به دلیل همین حاصلخیزی خاک و شرایط مساعد آب و هواست که شاید شیرازی‎ها نمی‎توانند مانند اغلب مردم ایران روزی خود را از دل سنگ بیرون بکشند.
شیرازی‎ها در سال بیش از سه ماه عید دارند. آسمان شب‎های شیراز، مخصوصاً در یکی از ماه‎های سال، چنان زیباست که در کمتر شهر یا کشوری مانند آن دیده می‎شود. شیرازی‎ها به هر چیز دوست داشتنی ماه می‎گویند. می‎گویند شیراز از صبحش دلگیر و عصرش دلباز است. زیرا اغلب سحر افق شرقی گرفته و تیره است. به همین دلیل اگر روزی آفتاب با چهره‎ی درخشانی طلوع کند آن را ماه می‎گویند.
هیچ شیرازی عصر در خانه نمی‎ماند. بعدازظهرها که هوا اندکی ملایم می‎شود به در خانه‎ی خود قفلی می‎زنند و به اطراف شهر می‎روند و هر جا سبزه یا جوی آبی پیدا کنند کنارش می‎نشینند و بساط خورد و نوش پهن و صفا می‎کنند.
برای شیرازی‎ها بیگانه وجود ندارد. هر شخص غریبی که وارد شیراز شود شیرازی‎ها گمان می‎کنند که فرشته‎ای از آسمان برایشان برکت آورده است.
از خاطرات خود در شیراز به همین مناسبت حکایتی به یادم آمد که نقلش خالی از لطف نیست. در همان اوان ورود خود به شیراز که هنوز با خلق و خوی مردم این سرزمین آشنایی نداشتم روزی به قصد گردش و تفریح با خانم و بچه‎ها به چمنزاری رفتیم. خانواده‎ها در هر گوشه و کنار لب نهر آبی فرش انداخته و بساط خود را پهن کرده بودند. از نزدیکی خانواده‎ی که گذشتیم به ما سلام کردند و با اصرار جا باز کردند و به ما جا دادند و ما را در خوراکی‎های خود که اغلب کاهو و آلو زمینی پخته (یعنی سیب‎زمینی) و پیازداغ با آب لیمو و نان و چای است شریک کردند. من از گرمی پذیرایی و خوش رفتاری آنها به شک افتادم که مبادا ما یکدیگر را می‎شناسیم ولی حافظه‎ی ضعیف من اجازه نمی‎دهد آنها را به جا بیاورم. اتفاقاً مرد خانواده مشغول خواندن قصیده‎ای بود. وقتی شعر خواندنش تمام شد با نهایت شرمندگی و با لکنت زبان به او رو کردم و معذرت خواستم و گفتم که چون حافظه‎ام خوب کار نمی‎کند نمی‎توانم او را به خاطر بیاورم. و پرسیدم دوستی بین ما از کی و کجا آغاز شده است. مرد نگاه مهربانی به من کرد و گفت: «اختیار دارید آقا، حافظه‎ی شما بسیار خوب است. ما تاکنون همدیگر را ندیده‎ایم. ولی البته هر دوستی یک آغازی دارد و دوستی ما با شما حالا و همین‎جا آغاز می‎شود.»
در خانه‎ی شیرازی‎ها همیشه به روی دوستان باز است. روزی برای کاری به خانه‎ی یکی از دوستان رفتم. نوکرش دم در آمد، وقتی سراغ آقا را گرفتم مرا به داخل خانه برد و چای آورد. چای دوم را خوردم و باز از آقا خبری نشد. پرسیدم مگر در خانه نیستند گفت خیر برای کاری بیرون تشریف برده‎اند. گفتم پس چرا دم در نگفتی و او گفت: «مگر جنابعالی دوست آقا نیستید. این منزل به خودتان تعلق دارد.»
پنهان نماند این طرز رفتار و حسن سلوک برای من که تربیت شیرازی نداشتم تعجب‎آور ولی البته بسیار خوش‌آیند بود.
شیرازی‎ها مردمی غنی طبع هستند. کارگری که تا غروب زحمت می‎کشد و کاری می‎کند از گرفتن مزد شرم می‎کند و عادت دارد بگوید: «آقا ما نوکر شما هستیم برای مزد کاری نکردیم.»
صفای باطن و سیمای خوش و روی خندان شیرازی‎ها از صفای نارنجستان‎ها و هوای معطر شهرشان کمتر نیست.
به قول سعدی: [خوشا تفریح نوروز خاصه در شیراز، که بر کند دل مرد مسافر از وطنش] از همان روزی که وارد شیراز شدم از مردم این سرزمین چنان صفا و صمیمیتی دیدم که گمان می‎کردم در آنجا متولد و میان مردم آن بزرگ شده‎ام و با معاشرت با آنها دیگر وطنی در خارج برای من وجود ندارد.
می‎گویند مردم خوش استقبال معمولاً بد بدرقه‎اند. ولی استقبال و مشایعت شیرازیان هر دو خوش است. برادران پارسی از هر صنف و طبقه مرا می‎شناختند دوستم می‎داشتند. من خاک و هوا و مردم شیراز را دوست‎ دارم و این علاقه امانتی است که دوستان شیرازی با مهر خود در دل من به امانت سپرده‎اند.
باری پنج سال بدون کدورت خاطر در شیراز خدمت کرد. در آخرین روزی که بار سفر بسته عازم تهران بودم عده‎ای از اولیای اطفال و دوستان دانشمند از زن و مرد برای تودیع و مشایعت دور من گرد آمده بودند. هر کس به زبانی از خدمات من تقدیر و تمجید و از مفارقت من اظهار تأسف می‎کرد و بعضی از مادران بچه‎های کودکستان اشک می‎ریختند. برادران و خواهران شیرازی اسباب و اثاث مرا برداشته می‎خواستند مانع حرکت من شوند. حتی خرج زندگی مرا نیز تعهد می‎کردند و این ممانعت دنباله ممانعت‌هایی بود که از دو ماه پیش تا آن روز از طرف اداراتی مانند فرماندهی ارتش، شهربانی و دارایی آغاز شده بود. مجلس‎ها ترتیب می‎دادند و با اصرار می‎خواستند مانع عزیمت من شوند.ولی من متأسفانه به سبب محذوری که داشتم نتوانستم به مهر و علاقه‎ی بی‎آلایش ایشان جواب مثبتی بدهم. در آخرین روز عزیمت مهر و محبت و علاقه‎ای که برادران و خواهران شیرازی به من نثار کردند آنچنان بود که چیزی نمانده بود که پای عزم مرا سست کند و از رفتن صرفنظر کنم.
باری به دلایلی که بعداً به آنها اشاره خواهم کرد ناچار بودم سرزمینی را که آن همه دوست می‎داشتم و علاقه و محبت و پذیرایی مردمش زندگی و کار و خدمت را برایم از جهات مختلف شیرین می‎ساخت ترک کنم. و اما کارهای من در شیراز!
نکات و ملاحظات
عشق و علاقه باغچه‎بان از توصیف‎های او به خوبی پیداست. البته او هم در حق فرهنگ و کودکان شیرازی چیزی کم نگذاشت و در طول پنج سال بدون تفریح و استراحت تلاش کرد.
مناسب است ناشنوایان شیرازی برنامه‌هایی ویژه برای او اجرا کنند. مجله توان‎نامه فقط از باب پیشنهاد این امور را توصیه می‎کند:
1ـ در شیراز موزه‎ای از آثار و خدمات باغچه‎بان در محل کودکستان یا محل سکونت باغچه‎بان دایر کنند.
2ـ مجسمه‎ای از او ساخته و در میدان اصلی شهر نصب نمایند.
3ـ نام خیابانی که باغچه‎بان در آن تدریس می‎کرده و کودکستان داشته به نامش شود.
4ـ همایش و سمیناری در بررسی میراث باغچه‎بان در شیراز برپا شود.
5ـ کتابی در این باره تدوین و منتشر شود.
6ـ ویژه نامه‎ای در این زمینه منتشر شود.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *