نابینای مؤثر در سرنوشت باغچه بان

توان ‏‏نامه
فصلنامه مطالعاتی و اطلاع ‏رسانی ویژه معلولیت و توانمندسازی
Quarterly of Studies and Information Specially Disabled and Empowerment

شماره 4-5، بهار و تابستان 1395، 128 صفحه
با تحقیقات ویژه: جامعه‌سازی جبار باغچه‌بان؛ کتاب معلولیتی؛ معلولیت در افغانستان
(Jabbar baghche ban’s Sociology, Book for Disabled People, Disability in Afghanistan)
دریافت کامل مجله: PDF، 5 MB

نابینای مؤثر در سرنوشت باغچه‎بان

توضیح
جبار باغچه‎بان (1264-1345) زندگی‎نامه خود نوشتی دارد که بسیار مهم است و به حوادث زندگی خودش و عوامل مؤثر در آن می‎پردازد. باغچه‎بان که به عنوان معمار و بنیان‎گذار آموزش و پرورش کودکان و ناشنوایان شناخته شده بی‎جهت به این موقعیت و جایگاه دست نیافته است و علل و عوامل بسیار در موفقیت او تأثیر داشته و شخصیت او را ساخته‎اند.
در جایی از این زندگی‌نامه به حادثه مهمی اشاره می‎کند و از شخص نابینایی یاد می‎کند که موجب نجات او از مرگ شد علاوه بر آن این نابینا، اخلاقیات و درس‎های مهمی به او یاد داد که در سرنوشت باغچه‎بان تأثیر دایمی داشت. یعنی نابینایی با اقدامات و اخلاق خود معمار ناشنوایی را ساخت و پرداخت. از این‌رو ناشنوایان باید خود را وامدار و مدیون این نابینا هم بدانند و از او هم سپاسگزاری نمایند. اینجا متن گزارش باغچه‎بان را عیناً بدون کم و کاست و البته همراه توضیحات می‎آورم.

جوانمردی یک مرد نابینا
در اواخر جنگ جهانسوز جهانی اول وجود نیمه جان من در دهکده‎ای افتاد. پای راه رفتن نداشتم زیرا با تمام افراد خانواده‎ام مبتلا به حصبه شده مدت 25 روز بی‎خبر از خود و جهان خارج پهلوی هم افتاده و با تب‎های جهنمی دست به گریبان بودیم.
نه تنها دارو و طبیب نبود بلکه کسی پیدا نمی‎شد یک قاشق آب به گلوی ما بریزد.
روزی از شدت تب سر به بیابان گذاشتم. گویا می‎خواسته‎ام خود را به رود ارس بیندازم که مردم می‎رسند و مانع می‎شوند.
به هر حال پس از 25 روز به هوش آمدم نه فقط پرستاری بالای سر خود ندیدم بلکه جزئی اثاثی که هنگام فرار از زادگاه خود که به تصرف ارامنه در آمده بود آورده بودم به سرقت رفته بود. تنها کسی که پس از به هوش آمدن از ما پرستاری می‎کرد ربیعه دختر شش سال‌های بود که با حال نزار خود را به صحرا می‎کشید و برای خوراک ما سبزی صحرایی می‎چید. تا ده روز پس از به هوش آمدن دوا و غذای این خانواده‎ی زمین خورده منحصر به همین سبزی (غازایاقی) بود که ساقه‎ی آن را جویده می‎مکیدیم. همین مختصر کافی است نمایانگر رنج‎ها و آلام ما در آن مدت باشد. در جریان این سرگذشت عجیب آنچه برای خود من موجب حیرت است این است که هیچ یک از ما پنج نفر نمردیم…
پس از اینکه به خود آمدم متوجه شدم که دو پای من بر اثر سرما از مچ به پایین سیاه شده است. پس از چند روز مرا به شتری بستند و به دهی بردند. انگشتان پاهایم تاول زده و آب لمبو شده بود. از آن ده نیز بعد از چند روز مرا به دهکده‎ی دیگری بردند. ولی آسمان مصیبت ما در همه‎جا تاریک بود و کوچک‎ترین نور امیدی در آن دیده نمی‎شد. در این دهکده نیز نه دست ما به لقمه نانی می‎رسید و نه چشم ما روی دلسوزی را می‎دید. تنها تفاوت این بود که در این دهکده یک نفر طبیب وجود داشت. ولی برای مانند من کسی که از تهیه‎ی یک لقمه نان عاجز بود چگونه ممکن بود از وجود او استفاده کند.
به راستی که زندگی چه چهره‎هایی از خود نشان می‎دهد. یک سال پیش از این تاریخ من در زادگاه خودم اجر و مقامی داشتم و از طرف مردم مأمور بودم برای بیچارگان و آواره‎گان جای و مسکن تهیه کنم و گندم توزیع نمایم. اما اکنون نه کسی مرا می‎شناخت و نه قادر بودم برای خود و خانواده‎ام نان تهیه کنم و به تمام معنی محکوم به فلاکت شده و بیچاره مانده بودم. وقتی وارد این دهکده شدم تمام خانه‎ها به وسیله‎ی فراریان و آوارگان پر شده بود. تنها جایی که پیدا کردیم گوشه‎ی طویله‎ای خالی بود که باید آن را مسکن خود می‎ساختیم. در این حال اتفاقاً زن مرد کوری که سابقه‎ای با من داشت مرا می‎بیند و می‎شناسد (از وقتی خانم مرد کور باغچه‌بان را می‌بیند و تشخیص می‌دهد این همان کسی است که مقام دولتی داشته و به آنها کمک کرده، وضع باغچه‌بان تغییر می‌کند چون مرد کور به سراغش می‌آید، مطبخی را برای بیتوته در اختیارش می‌گذارد و برای او غذای گرم می‌آورد و بالاخره در حدّ خودش به او رسیدگی می‌کند) و گریه‎کنان پیش شوهرش دویده به او اطلاع می‎دهد که فلان (یعنی من) با حال زار و فلاکت‌بار به این دهکده آمده و چون جایی پیدا نمی‎شود می‎خواهند او را به طویله ببرند. شوهر بی‎درنگ می‎آید و ما را به خانه‎ی خودشان می‎برند و خود در طویله سکنی می‎کنند. این خانه عبارت از چهار دیوار گلی بود که یک در در وسط و روزنه‎ای در سقف داشت که پنجره‎ی آن محسوب می‎شد. زیر پنجره تنوری بود که هر بار برای پختن نان گرم می‎کردند و دود تنور آن از روزنه بیرون می‎رفت. در نتیجه تمام چهار طرف و سقف خانه از دود سیاه بود و بوی دود در هوا موج می‎زد.
البته این نیک‌مردی کور و زنش را نباید حقیر شمرد. زیرا آن تنورخان با وجود موش‎ها و کک‎های فراوانی که در آن می‎لولید در مقایسه با طویله خانه‎ای اشرافی بود.
سبب محبت و بزرگواری این خانواده‎ی فقیر در حق من چه بود؟ یک سال پیش از این واقعه در آن موقع که حکومت شهر ما با من بود دستور داده بودم مقداری گندم تهیه کنند و میان خانواده‎های مستمند توزیع کنند. روزی در خیابان می‎رفتم و با این مرد کور مصادف شدم و چون او را می‎شناختم احوالش را پرسیدم. این مرد یک کارگر بود که بر اثر تصادفی دو چشمش را از دست داده بود. وقتی صدای مرا شناخت شکایت کرد که چرا به همه گندم داده ولی به او نداده‎ام و آیا مستحق‎تر از او کسی را می‎شناسم. ابتدا خیال کردم که بیش از جیره مقرر از من گندم می‎خواهد ولی پس از اینکه به کارش رسیدگی کردم دیدم که مأمور توزیع آن محله مال فقرا را خورده و صورت تقلبی به ما داده است. لذا مجرم را تنبیه کردم و به جای یک پیت گندم که سهم او می‎شد دستور دادم یک گونی پر به او بدهند. اکنون این مرد حق‎شناس به جبران خدمتی که می‎پنداشت به او کرده‎ام خانه خود را در اختیار من گذاشت و خود به طویله رفت. علاوه بر آن از آش گرم لذیذی که برای خودشان پخته بود و ما مدت‎ها حسرت یک قاشق آن را داشتیم برای ما آورد. با این بزرگواری می‎خواست باری از خاطر شکسته بردارد.
پس از چهار روز که در آن تنورخان با یأس و ناامیدی گذران کردم اتفاقاً دوستی از حال و محل ما آگاه می‎شود و خود را در این دهکده به ما می‎رساند. پس از رسیدن او قرار می‎شود ما را به شهر ایروان ببرد. ولی چون وجود زار و نحیف من قابل نقل و انتقال نبود مرا به ناچار به امان خدا سپردند و خانواده‎ی من به ایروان رفتند و من تنها ماندم.
پس از آنکه خانواده رفت من ماندم و کک‎ها و پشه‎های آن تنورخان. نمی‎دانستم چکار کنم زیرا توانایی هیچ کاری را نداشتم و پولی جز مختصری که آن دوست هنگام بردن عائله‎ام داده بود نداشتم. آن هم به سختی کفاف خرید نان خالی برای ده روزی را می‎داد. چیزی هم برای فروختن نداشتم.
لباس زیادی و چند تکه ظرف و اثاث خرده‎ای که از وسایل زندگی داشتیم قبل از رفتن خانواده، زن صاحب خانه به فروش رسانده و برای ما نان و ماست خریده بود. بنابراین در آن حالت بی‎تکلیفی و در انتظار آینده‎ی نام معلوم چاره‎ای نداشتم جز اینکه آفتاب روزها را در قعر شب‎ها پنهان کنم. تنها امیدم به یک دست لباس نیم‎دار که به تن داشتم بود و یک کلاه و یک جفت کفش و یک ساعت جیبی و یک دست رختخواب که ممکن بود در روز مبادا با فروش آنها نان خالی ده بیست روز را تأمین کنم. لخت می‎توان زنده ماند ولی گرسنه نه…
ماه رمضان بود. صاحب تنور خانه یک بشقاب پلو برایم آورد. نخوردم. دو روز ماند و پس برد. به یاد بیچارگانی مانند این زن که سال قبل در این ماه اطعام می‎کردم افتادم. البته می‎دانستم که مستحق هر احسانی هستم و در واقع از زمین و آسمان انتظار کمک داشتم ولی کمک اساسی نه یک بشقاب پلوی یک زن دهاتی و آن هم برای رفع گرسنگی گدایی درمانده و بی‎پا. دلم می‎خواست کسی پیدا شود و از زمین بلندم کند تا بتوانم خود دست افتادگان را بگیرم. تحمل آن وضع که یک زن دهاتی در راه خدا برایم غذا بیاورد بسیار دشوار و رنج‎آور بود.
هر روز به هر جان کندنی بود خود را به کوچه می‎رساندم و به سینه‎ی دیوار تکیه می‎دادم و چشم به راه جوانمردی بودم که دستم را بگیرد و از زمین بلندم کند ولی روزها می‎گذشت و از آشنا، یا ناآشنایی که به کمک بیاید اثری نبود. مردم مرا نمی‎شناختند یا اگر می‎شناختند از من در فرار بودند. زیرا کمک به افتاده مردی چون من آسان نبود. اگر کسی می‎خواست به کمک من بیاید ناچار بود مرا به خانه‎اش ببرد و دوا و درمان کند. در چنان روزگاری اینگونه دستگیری از هر کس ساخته نبود و کسانی هم که امکان داشتند عاطفه نداشتند…
گاهی فریاد می‎زدم که مردم، مرا زنده کنید تا شما را زنده کنم. منظورم این بود که به آنها بفهمانم که من معلمم. ولی کسی پیدا نمی‎شد که حتی بپرسد این بیچاره‎ی گزاف‌گو این رجزخوانی‎ها چیست.
از بی‎عاطفگی مردم سخت مأیوس و درمانده بودم و در فکر آنکه پس از فروش کفش و کلاه چه خواهم کرد. بر اثر این خیالات شب‎ها خواب به چشمم نمی‎آمد. کم خونی و ضعف شدید مشکل را دو چندان می‎کرد. داستان شب‎هایی که من در آن تنورخان متعفن سیاه با بی‎خوابی و بیماری دست به گریبان بودم و از نیش پشه و کک در عذاب باورنکردنی است.
گاهی که لحظاتی چشمم سنگین می‎شد و به خواب می‎رفتم رؤیاهای وحشتناکی می‎دیدم که بعضی را هنوز پس از پنجاه سال به یاد دارم.
شبی نزدیک‎های صبح پس از ساعت‎ها دست و پنجه نرم کردن با کک‎ها و پشه‎ها در حالی‌که در فکر فروش کفش و کلاه خود و در خیال نامزد در بدر دور افتاده‎ی خود بودم و درد انگشتان پایم که یک روز در میان طبیب محلی یکی از آنها را می‎برید توانم را گرفته بود در رختخوابی که از فضله‎ی حشرات سیاه شده بود به خواب رفتم. خواب دیدم که موش‎های گرسنه به پاهای من حمله کرده و مشغول جویدن تنظیف‎هایی هستند که طبیب به انگشتان بریده‎ی پای من بسته بود. من از ترس پایم را به سرعت کنار می‎کشم ولی به شدت به دیوار می‎خورد و از درد بیهوش می‎شوم. می‎گویند اغلب خواب‎های مدهش تعبیر خوبی در بردارد. اتفاقاً تعبیر این خواب با خودش سازگاری عجیبی داشت. زیرا وقتی بیدار شدم و خواستم لباس بپوشم دیدم از کت و شلوار و کلاه و کفش و ساعتم خبری نیست و تنها وجه مختصری که زیر سرم بود برایم باقی مانده است.
نیمه برهنه خود را به کوچه رساندم و به سینه‎ی دیوار چسبیدم. با ناله‎ای آلوده به فریاد یا فریادی شبیه به ناله داد زدم: «ای دزد خجالت بکش.» فریاد من فریاد یک آدم مضطری بود وگرنه می‎دانستم دزد خجالتی وجود ندارد. مخاطب واقعی من مردم بودند. هیچکس توجهی نکرد. دیدم میان آن همه مردم جز من هیچکس خجالت نمی‎کشد. باز جز تحمل چاره‎ای نداشتم. چند روز دیگر به همین منوال گذشت. خرجی تمام می‎شد. از پیراهن و زیر شلواری ژنده‎ام چیزی باقی نمانده بود.
توان و تحملم نیز از دست رفته بود. آیا بیماری، بی‎کسی، بی‎کاری، بی‎پولی و بی‎عاطفگی محیط کم دردی است؟
برای گدایی نه پا داشتم نه بی‎شرمی. به فکر خودکشی افتادم. ولی آن هم برایم میسر نبود زیرا از تدارک و تهیه وسیله‎ی آن عاجز بودم. حتی پا نداشتم که خود را به جای بلندی برسانم و از آنجا به قعر گودالی پرتاب کنم. به خود حق می‎دادم که به دنبال مرگ بگردم زیرا من بعد از 25 روز به هوش آمدم. وقتی چشمم را باز کردم. از مختصر اثاثی که هنگام فرار با خود آورده بودیم، اثری نبود، اثاث را دزد برده بود. برایم جز ساعت مچی و مقدار کمی پول که زیر بالشم بود و یک پیراهن و زیر شلواری که تنم بود، چیزی باقی نمانده بود. از خانواده‌ام هم خبری نبود. طبق قانونی که برای کاروان‌های جنگ زده به وجود آمده بود، خانواده‌های مهاجر مکلف بودند بیمار حصبه‌ای و یا وبایی خود را به امان خدا و دهاتی‌های محلی سپرده، به راه خود ادامه بدهند، تا بقیه کاروان از سرایت این بیماری کشنده در امان باشند.
خانواده‌ من هم به موجب این قانون مرا به دهاتی‌ها سپرده، به راه خود ادامه داده بودند. دهاتی‌ها هم قول داده بودند همین که به هوش آمدم و قادر به حرکت شدم، مرا به شتری بسته و به قصبه نوراشین برسانند. دهاتی‌ها می‌گفتند در آنجا طبیب بزرگواری هست، تحصیل کرده روسیه به نام دکتر حسین قلی خان صفی‌زاده.
از بیماری حصبه، نیمه جانی به در برده، اما قادر به حرکت نبودم. هر دو پایم از مچ به پایین بر اثر سرمازدگی سیاه شده و انگشت‌های پایم تاول زده و آب آورده بود. دهاتی‌ها مرا به شتری بسته و به نوراشین رساندند. جایی برای ماندن پیدا نمی‌کردم، زیرا جنگ‌زده‌های وحشت زده، هر جا و هر سوراخی را که قابل سکنی بود اشغال کرده بودند. اما یک دهاتی جوانمرد ، تنور خانه‌اش را در اختیار من گذاشت. چهار دیوار و سقف این تنورخانه بر اثر دود سالیان، سیاه شده بود و پر بود از کک و پشه. پنجره نداشت و فقط نزدیکی سقف، روزنه‌ای برای بیرون رفتن دود تعبیه شده بود.
من شب‌ها در این تنورخانه می‌خوابیدم و روزها خود را به کوچه کشیده، کنار دیواری می‌نشستم. کسی کوچک‌ترین توجهی به من نمی‌کرد. همه جنگ‌زده و گرسنه، همه وحشت‌زده، همه در انتظار قتل و کشتاری بودند که ممکن بود هر لحظه روی بدهد. هر کسی فقط می‌توانست در فکر خودش باشد. نمی‌دانستم در کجا هستم و که هستم. چند بار فریاد زده بودم: اینجا کجاست؟ و مردم حیرت‌زده نگاهم کرده بودند. مگر ممکن است آدم نداند در کجاست؟ چند بار فریاد زده بودم: من آموزگارم، مرا کمک کنید تا بلند شوم. من به بچه‌های شما درس خواهم داد و مزد نخواهم گرفت. مردم فکر می‌کردند دیوانه‌ام. یک آدم، با یک پیراهن و زیر شلواری، مریض و مردنی، با پاهای سرمازده و سیاه شده و انگشتان تاول زده و آب آورده! این چه جور آموزگاری است؟
روزهای اول از برهنگی خجالت می‌کشیدم. می‌خواستم خودم را به جای بلندی برسانم و از آنجا خودم را پرت کنم و بمیرم. اما در آن دهکده به جز کلبه‌های دهاتی، ساختمان دیگری وجود نداشت. اصلاً نمی‌توانستم با این پاها بیش از چند قدمی خود را به این طرف و آن طرف بکشانم. نگرانی دست نیافتن به مرگ، پس از چندی تبدیل به بی‌اعتنایی شد. به برهنگی عادت کردم. اگر پا داشتم، می‌توانستم حتی لخت و برهنه در میان مردم گردش کنم. دیگر از کسی خجالت نمی‌کشیدم. نه از خان‌های اسب سوار، نه از مردم، نه از زن‌ها و بچه‌ها … مگر آدم وقتی در حیاط خلوت خانه‌اش لخت شده و آب تنی می‌کند، از مرغ‌ها و خروس‌ها، از سگ و گربه، از کبوترها و کلاغ‌ها خجالت می‌کشد؟ من مردم را مثل همان مرغ‌ها و گربه‌ها می‌دیدم. مردم هم نسبت به من همان‌قدر بی‌اعتنا بودند که مرغ‌ها و گربه‌ها نسبت به یک آدم برهنه.( زندگی‌نامه باغچه‌بان به قلم خودش، ص 34-41.)

نکات و ملاحظات
1ـ افرادی هستند وقتی به مقام و موقعیتی می‌رسند، گذشته خود را فراموش کرده یا خود را به تجاهل می‌زنند اما باغچه‌بان با شجاعت گذشته دردناک خود را یادآوری می‌کند. در واقع می‌خواهد بگوید در هر شرایطی متوجه باش چه کسی بودی و همواره به فکر مردم باش.
2ـ باغچه‌بان در سال 1340 این مطالب را می‌نویسد. در آن زمان شهرت و اعتبار و درآمد کافی دارد. او را به نام بنیانگذار نظام آموزشی کودکان و ناشنوایان می‌شناسند ولی اینها را مانع پرداختن به گذشته نمی‌داند.
3ـ کرامت و محاسن اخلاق باغچه‌بان متعالی است که از کمک یک آدم کور که یک مطبخ پر شپش را در اختیارش گذاشته نمی‌گذرد و با تشکر و تقدیر از او نشان می‌دهد چقدر به انسان‌ها عشق می‌ورزد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *