تلاش های نخستین در شروع تعلیم و تربیت ناشنوایان

توان ‏‏نامه
فصلنامه مطالعاتی و اطلاع ‏رسانی ویژه معلولیت و توانمندسازی
Quarterly of Studies and Information Specially Disabled and Empowerment

شماره 4-5، بهار و تابستان 1395، 128 صفحه
با تحقیقات ویژه: جامعه‌سازی جبار باغچه‌بان؛ کتاب معلولیتی؛ معلولیت در افغانستان
(Jabbar baghche ban’s Sociology, Book for Disabled People, Disability in Afghanistan)
دریافت کامل مجله: PDF، 5 MB

تلاش‌های نخستین در شروع تعلیم و تربیت ناشنوایان

باغچه‎‎بان در شرایطی آموزش و پرورش کر و لال‎ها (در دوره باغچه‌بان ناشنوایان به کر و لال مشهور بودند و هنوز ناشنوا بسامدی نداشت.) را شروع کرد که هیچ عنصر موافق وجود نداشت، یعنی نه دولت و مدیران دولتی، نه مردم و اقشار نخبه مردم مثل روشنفکران و روحانیون و نه خود کارشناسان و معلمان آموزش و پرورش موافقتی با این کار نداشتند. مهم این است که نه تنها موافق نبودند بلکه مخالفت جدی و علنی و صریح هم داشتند و گاه این کار را در حدّ کفر و خیانت و مدعی آن یعنی جبار باغچه‎بان را کذاب و رمال و جادوگر و شیّاد می‎دانستند. اهمیت باغچه‎بان این بود که در چنین شرایطی که حتی یک نفر موافق نداشت کار را شروع و همه تهمت‎ها و مشکلات را به جان خرید.
روش باغچه‎بان می‎تواند امروز هم برای معلولان درس و مایه عبرت‎آموزی باشد. او فقط و فقط با سرمایه صداقت، پاکی، اخلاص و تلاش، کارش را به پیش برد. نه پول، نه مقام و نه پشتیبان داشت. فقط کار و تلاش صادقانه داشت و با این روش جلو رفت.
برای اینکه تا حدّی شرایط آن دوره به دست آید و مردم و معلولین متوجه آن دوره شوند، قسمتی از گزارش ثمینه باغچه‎بان دخترش را می‎آورم. از ناشنوایان ناامید که خود را کنار کشیده‌اند و می‌گویند کار کردن فایده‌ای ندارد و تا حدّ افسردگی و درماندگی پیش رفته‎اند، تمنا و خواهش می‎کنم این گزارش را مطالعه کنند و ببینند باغچه‎بان چگونه و با چه روشی کار کرد و او را الگو و مقتدای خود قرار دهند.
باغچه‎بان بر اثر این حسن خدمت به دستور رئیس معارف تبریز از مرند به تبریز می‎رود و در سال 1299ش در مدرسه دانش تبریز آغاز کار می‎کند. وی وضع این مدرسه و آموزگاران آن را چنین وصف می‎کند:
«در مهرماه سال 1299ش از رئیس معارف تبریز ابلاغ خود را گرفتم و به دبستان دانش رفتم. حقوق آموزگاران این دبستان بین سه تا هفت تومان و حقوق مدیر مدرسه و من پانزده تومان بود. روزی که وارد دبستان شدم بیشتر از ده نفر شاگرد وجود نداشت و این کمی شاگرد دو علت داشت. یکی اینکه مکتب‌داران معلم‎های مدارس دولتی را که با اصول جدید کار می‎کردند تکفیر و تحریم می‎کردند، دیگر آنکه مردم از شدت فقر فرزندان خود را با روزی یک عباسی و سیصد دینار مزد به کارخانه‎های قالی‎ بافی می‎فرستادند تا مدد معاشی داشته باشند. مرحوم محمد علی تربیت با یک تدبیر ماهرانه این طلسم را شکست و اعلام کرد که به هر بچه فقیری که در مدرسه اسم‎نویسی کند از طرف اداره معارف یک دست لباس رایگان داده خواهد شد. این اقدام به نفع من تمام شد و در نتیجه آن تعداد شاگردان کلاس اول به هفتاد نفر رسید. چون در آن محیط کسی قدرت تعلیم این همه بچه را نداشت لذا این فرصت مناسبی برای من بود تا خودم را به فرهنگیان بشناسانم.
با خرج خود یک تخته سیاه بزرگ و دو چرتکه حساب دیواری که یکی از آنها برای تعلیم اعداد کسری بود تهیه کردم. چون کتاب الفبای معمولی را نمی‎پسندیدم و صحیح نمی‎دانستم کتاب تمام بچه‎ها را جمع‎آوری کردم و در‎س‎های خود را با گچ مخصوصی که خود می‎ساختم بر تخته سیاه می‎نوشتم و یاد می‎دادم.
هرچند خانواده‎های فقیر به عشق یک دست لباس اسم بچه‎های خود را به دبستان ثبت کرده بودند ولی برای خریدن مداد و دفترچه‎هایشان پول نداشتند. بنابراین بچه‎های معصوم پوشه‎های کاغذ جیگاره (سیگار) را جمع می‎کردند و در دبستان روی آنها مشق و تکلیف می‎نوشتند. مشاهده این حال برای من سخت رقت‎‎آور بود.»
در آخر سال 1303ش بنابر تشویق شادروان ابوالقاسم فیوضات که در آن زمان در رأس اداره معارف آذربایجان (اداره آموزش و پرورش آذربایجان) بود جبار باغچه‎بان کودکستانی در شهر تبریز تأسیس کرد و آن را «باغچه اطفال» نام نهاد و از آن پس نام «باغچه‎بان» را به عنوان معلم کودکستان برای خود پذیرفت و به وزارت معارف نیز پیشنهاد کرد که مربیان کودکستان «باغچه‎بان» نامیده شوند و به آنان گواهینامه باغچه‎بانی داده شود، «زیرا باغچه‎بانی مهم‌تر از آموزگاری است.»
اکنون بازگردیم به دورانی که «پدرها و مادرها به عشق سیصد دینار مزد فرزندان خود را از مدرسه در می‎آوردند و در کارگاه‎های قالی بافی به کار می‎گماشتند» و در نظر مجسم کنیم که در موقعی که وضع کودکان شنوا چنان بوده است وضع ناشنوایان چه می‎توانست باشد. در چنان شرایطی در اواخر سال 1304ش باغچه‎بان به فکر تأسیس کلاسی برای تعلیم کر و لال‎ها افتاد و با شوق بسیار به خدمت رئیس معارف وقت شادروان دکتر محسنی رفت و او را از این نیت خود به امید استقبال گرم و پشتیبانی فراوان آگاه ساخت.
ولی محسنی با خونسردی به او گفت که «تو اگر چنین استعدادی داری و می‎توانی لال‎ها را زبان‎دار کنی بهتر است به تبریزی‎ها فارسی یاد بدهی ما به دبستان کر و لال‎ها احتیاج نداریم.»
باغچه‎بان در این باره می‎نویسد:
«….من از این کم لطفی رئیس معارف سخت متأثر شدم. بغض گلویم را فشرد پا شدم و گفتم من قمارخانه باز نمی‎کنم که به اجازه شما نیاز داشته باشم. من فردا «تابلو» را خواهم زد. شما دستور بدهید پایین بیاورند. دیوانه‎وار در را به هم زدم و بیرون آمدم و دو روز بعد «تابلوی» دبستان را بالای در زدم و اعلام کردم که: «در باغچه اطفال کلاسی برای تعلیم نوشتن و خواندن و حرف زدن به بچه‎های کر و لال گشایش یافت. هر طفل کر و لالی می‎تواند به طور مجانی در این کلاس تحصیل کند. برای نام‎نویسی از ساعت (4) تا (9) بعدازظهر به دفتر باغچه اطفال مراجعه کنید.
البته معلوم است تأثیر چنین اعلانی در آن تاریخ چه می‎توانست باشد. صدای این اعلان مانند انفجار بمبی توجه عموم دانشمندان و فرهنگیان تبریز را به خود جلب کرد و جنجالی برپا ساخت…
شاید خوانندگان عزیز چنین تصور کنند که در نتیجه این اعلان که در آن زمان شبیه به دعوی پیغمبری بود، دوستان با دسته گل‎هایی به تبریک من آمدند و دانشمندان با شور و شعف برای فهم چگونگی روش کار و نقشه تعلیم دور مرا گرفتند. ولی نه! این طور نشد تقریباً همان بلایی که در آغاز دعوی نبوت بر سر هر پیغمبری آمده، به سر من نیز آمد. عده‎ای مرا تکذیب و تمسخر کردند و عده‎ای مرا «شارلاتان» خواندند.»
باغچه‎بان پس از آن با دشواری‎های بسیار که با شکل‎های گوناگون راه بر او می‎بست روبه‎رو شد. به گفته خودش چیزی نمانده بود که از تصمیم خود برگردد زیرا برای او این کار سابقه نداشت و در واقع محتاج تشویق و راهنمایی بود.
این فکر و ادعای باغچه‎بان، مانند عمل طبیبی که داروی جدیدی را در وجود جانوری آزمایش می‎کند، خواه با نتیجه و خواه بی‎نتیجه، کاملاً شرعی و برازنده یک معلم بود. ولی در آن زمان این اقدام متأسفانه با چنان مخالفت شدید اجتماعی روبه‎رو شد که چیزی نمانده بود وی دست از این کار بشوید. این واکنش تند و دلسرد کن جامعه دلیل بارز بر عدم رشد فکری مردم محیط در آن زمان بود. باغچه‎بان می‎نویسد:
«بهرحال، دیدم بعد از این جریان‎ها عقب‎نشینی هم فایده نخواهد داشت و از این‎رو پیه هر پیش آمدی را به تن مالیده مشغول کار خود شدم و خوشبختانه این ثبات قدم من بی‎‎نتیجه نماند…
دو روز بعد دو فرزند شخصی به نام قزوینی با لطفعلی آذرخشی در کلاس نام‎نویسی کردند. پس از شش ماه در باغچه‎ اطفال جشن امتحانی برای این سه کودک کر و لال برپا شد. تمام فرهنگیان و دانشمندان تبریز و علمای خارجی و اعضای کنسول خانه‎ها در این جشن حضور داشتند. در حیاط بزرگ باغچه اطفال که سابق محل نطق مرحوم خیابانی بوده است برای گذاشتن یک صندلی هم جا نمانده بود علاوه بر دیوارهای حیاط باغچه اطفال، درخت‎های خانه‎های همجوار هم آدم بار آورده بود…
خلاصه امتحان شروع شد. بچه‎ها در حضور مردم درس خواندند و بر تخته سیاه املا نوشتند… پس از امتحان نطق‎ها آغاز شد، قدردانی‎ها، تمجیدها از زمین می‎جوشید و از آسمان می‎بارید. مردم از دست زدن و هورا کشیدن سیر نمی‎شدند. حتی مرحوم دکتر محسنی نیز برخلاف انتظار با زبان خاصی مرا تمجید و از من ستایش کرد. برای نمایاندن و شرح وضع این جشن بی‎سابقه در آن روز به تفصیل بیشتر از این حاجت نیست و خوانندگان می‎توانند با در نظر گرفتن اهمیت این موضوع بی‎سابقه حدیث مفصلی از این مجمل را بخوانند…»
در آخر سال 1306ش که متأسفانه موجبات انحلال باغچه اطفال در تبریز فراهم آمد و در نتیجه بساط تعلیم کر و لال‎ها هم برچیده شد باغچه‎بان به دعوت شادروان ابوالقاسم فیوضات، که در آن زمان رئیس معارف استان فارس بود، با تحمل دشواری‎های بسیار به شیراز رفت و به همت ایشان و شادروان همایون سیاح کودکستان شیراز را در سال 1307ش تأسیس کرد. کوشش‎های او در آنجا خود داستانی دیگر است و چون مربوط به ناشنوایان نمی‎شود، از آن می‎گذریم.
به این ترتیب آموزش ناشنوایان که در سال 1304ش آغاز شده بود پس از دو سال، به قول باغچه‎بان، در جنین خفه شد.
باغچه‎بان پس از پنج سال اقامت در شیراز که شیرین‎ترین روزهای زندگی او بوده، به عللی، با وجود علاقه بسیار به شیرازیان، به ناچار در سال 1311ش به تهران برگشت. او در تهران ابتدا به فکر تأسیس یک «گاهواره» یا شیرخوارگاه برای نوزادان افتاد. هدف باغچه‎بان از این کار تأسیس مرکزی بود که در آنجا کودکان از شیرخوارگی پذیرفته شوند و تحت مطالعات روانشاسی اجتماعی قرار گیرند و روش‌های مختلف آموزش و پرورش با آنان تجربه و ارزشیابی شود.
چون باغچه‎بان موفق به تأسیس گاهواره نشد به تشویق و یاری دوست خود دکتر بهره‎مند تصمیم گرفت دبستانی برای کر و لال‌ها تأسیس کند و از این‎رو در آذرماه سال 1311ش در روزنامه اطلاعات اعلانی به شرح زیر داد:
«متمنی است کسانی که دارای اطفال کر و لال هستند و مایلند اطفالشان درمدت کمی نوشتن و خواندن و حرف زدن آموخته از فقر و بدبختی که آتیه ایشان را تهدید می‎کند نجات یابند از این تاریخ عصرها از ساعت سه الی شش بعدازظهر برای ثبت اسامی اطفال خود به «آدرس» ذیل مراجعه فرمایند:
اطفالی که از نقاط دور دست از قبیل ولایات و ایالات فرستاده می‎شوند با شرایطی خصوصی به طور شبانه‎روزی پذیرایی خواهند شد.
بدیهی است آقایان مراجعه‎کنندگان در مراجعه به این مؤسسه تسریع خواهند فرمود زیرا وقتی که عده اطفال به حد کافی رسید طفل دیگری قبول نخواهد شد.»
نشانی: تهران – مطب دکتر بهره‎مند، خیابان ناصر خسرو.
با اینکه قید و شرط سنگینی در آن اعلان وجود نداشت جز یک نفر دختر به نام صفیا لبنان کسی اسم‎نویسی نکرد و پدر همین دختر شادروان دکتر لبنان چهار صندلی و یک میز کار کرده به این دبستان هدیه کرد و وی با همین یک نفر شاگرد در اتاقی که از طرف دکتر بهره‎مند در مطب شخصی ایشان به او واگذار شده بود کلاس خود را دایر کرد.
باغچه‎بان در این باره می‎نویسند:
«مدرسه نو بنیادم را به سختی اداره می‎کردم و پس از چند ماه چهار نفر به عده شاگردان افزوده شد و پس از هشت ماه در خانه شادروان دکتر لبنان جشن امتحانی برای شاگردان فراهم گردید و در آن از علی اصغر حکمت وزیر فرهنگ و مدیران کل فرهنگ و عده‎ای از محترمان دعوت شد. وزیر از مشاهده درس و امتحان بچه‎های لال بسیار ممنون شد و ضمن قدردانی گفت: «واقعاً باغچه‎بان اعجاز کرده است» و از آن تاریخ مقرر داشتند که ماهی چهل تومان به این دبستان اعانه داده شود. البته در سال اول که آغاز کار بود فوق‎العاده در مضیقه بودم ولی از سال‌های بعد که به تدریج از طرفی به اعانه فرهنگ و از طرف دیگر به شماره شاگردان افزوده می‎شد هر سال نسبت به سال قبل کار دبستان روبه بهبود می‎رفت…
تا ده سال این دبستان را به تنهایی اداره کردم. در این ده سال من هم مدیر هم معلم و هم فراش دبستان بودم زیرا هرچند در اواخر اعانه فرهنگ به سیصد تومان رسیده بود ولی با این پول فقط می‎توانستم محلی برای دبستان اجاره کنم و دیگر پولی برای استخدام معلم و فراش باقی نمی‎ماند…
باری عده شاگردان در اواخر ده سال بالغ بر سی نفر شد که تدریس آنان با دست تنها از جمله کارهایی بود که شاید در دنیا کم سابقه باشد. از ساعت هفت صبح تا ساعت هفت بعدازظهر کار می‎کردم. با اینکه منزلم در خود دبستان بود نمی‎توانستم با عائله‎ام ناهار بخورم. ناهار خود را به کلاس می‎آوردم و در حال ناهار خوردن به عده‎ای از شاگردان درس می‎دادم و بقیه ناهار می‎خوردند وقتی که درس این عده تمام می‎شد به عده دیگر که ناهار خورده بودند درس می‎دادم و اینها ناهار می‎خوردند. وقتی که درس اینها تمام می‎شد، عده دیگر را برای درس نگاه می‎داشتم و بقیه را برای تفریح به حیاط می‌فرستادم…. در این ایام فقط یک نفر مددکار داشتم که او هم درس دادن بلد نبود و فقط به کار شاگردانی که مشغول انجام دادن تکالیف بودند نظارت می‎کرد یا در زنگ تفریح مراقب بود. با وجود این همه سختی و زحمت از طرفی نیز مجبور بودم برای انجام دادن بعضی از کارها مثلاً دریافت اعانه و دادن گزارش‎های فرهنگی به وزارت بروم و این و آن را ببینم و برای تربیت معلم از اشخاص استمداد کنم…
بنابراین وقتی که از دبستان خارج می‎شدم بچه‎ها از درس باز می‎ماندند و اگر بیرون نمی‎رفتم کارها انجام نمی‎‎گرفت. از این‎رو بسیار معذب و از آینده این دبستان سخت نگران بودم. همیشه در چاره‎جویی بودم زیرا می‎دیدم این سی نفر بچه که میزان شهریه هر یک از آنان پنج یا ده تومان بود و بیش از ده نفرشان نیز مجانی بودند چندان عایدی نداشتم که بتوانم معلم تربیت کنم. (بهره ناشنوایان، ص 32-37.)

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *