ضرورت عبرت‏ آموزی

توان ‏‏نامه
فصلنامه مطالعاتی و اطلاع ‏رسانی ویژه معلولیت و توانمندسازی
Quarterly of Studies and Information Specially Disabled and Empowerment

شماره 4-5، بهار و تابستان 1395، 128 صفحه
با تحقیقات ویژه: جامعه‌سازی جبار باغچه‌بان؛ کتاب معلولیتی؛ معلولیت در افغانستان
(Jabbar baghche ban’s Sociology, Book for Disabled People, Disability in Afghanistan)
دریافت کامل مجله: PDF، 5 MB

ضرورت عبرت ‏آموزی

جبار عسکرزاده مشهور به باغچه‏ بان (1264ـ1345) زندگی متلاطم و پرفراز و نشیب داشت. حیات او مثل دریای مواجی بود که هیچگاه آرامش به خود ندید و دائم در تلاطم بود. جالب اینکه خودش شرح حالش را نسبتاً به تفصیل نوشته و به حوادث متنوع و متکثر در هر دوره اشاره می‏کند. وقتی کتاب زندگی‏نامه خود نوشت باغچه ‏بان را می‏خوانیم گاه فکر می‏کنیم در حال مطالعه رمان هستیم؛ زیرا وقایع آنچنان دردناک و تألم و تأسف برانگیز است که آدمی را به حزن و غم عمیق فرو می‏برد و تحمّل چنین حوادثی را از انسان بعید می‏داند. به این دلیل زندگی‏نامه خود نوشت باغچه بان شبیه رمان‏های خیالی است.
فرهنگ غنی ایرانی پر است از چنین شخصیت‏ ها، اما به جای پرداختن به آنها، به سراغ چهره ‏ها و قهرمانان دیگر ملت‏ ها رفته و به تألیف رمان یا داستان پرداخته‏اند. با اینکه زندگی شخصیت ‏هایی مثل باغچه‏ بان را می‏توان در قالب داستان برای سنین مختلف و انواع رمان‏های سرگرم کننده یا آموزنده نوشت. نه فقط برای ایرانیان بلکه برای دیگر ملت‏ها و فرهنگ‏ها هم آموزنده است.
برای اثبات ادعای مزبور، متنی از زندگینامه خود نوشت باغچه‏بان را اینجا می‏آورم. این قسمت بدون دخل و تصرف و بدون دستکاری و تغییر می‏آید. از کسانی که به مطالعه این شرح حال می‏ پردازند، خواهش می‏کنم، احساس خود را پس از مطالعه برای مجله بفرستند؛ بنویسید آیا تحت‏ تأثیر قرار گرفتید یا نه؟ و چه تأثیری داشته است؟

بخشی از خاطرات باغچه‌بان
در اواخر جنگ جهانسوز جهانی اول وجود نیمه جان من در دهکده‏ ای افتاد. پای راه رفتن نداشتم زیرا با تمام افراد خانواده ‏ام مبتلا به حصبه شده مدت 25 روز بی خبری از خود و جهان خارج، پهلوی هم افتاده و با تب‏های جهنمی دست به گریبان بودیم.
نه تنها دارو و طبیب نبود بلکه کسی پیدا نمی‏شد یک قاشق آب به گلوی ما بریزد:
روزی از شدت تب سر به بیابان گذاشتم. گویا می‏خواسته‏ام خود را به رود ارس بیندازم که مردم می‏رسند و مانع می‏شوند.
به هر حال پس از 25 روز به هوش آمدم نه تنها پرستاری بالای سرخود ندیدم بلکه جزئی از اثاثی که هنگام فرار از زادگاه خود که به تصرف ارامنه درآمده بود آورده بودم به سرقت رفته بود. تنها کسی که پس از به هوش آمدن از ما پرستاری می‏کرد ربیعه دختر شش سال‌های بود که با حال نزار خود را به صحرا می‏کشید و برای خوراک ما سبزی صحرایی می‏چید. تا ده روز پس از به هوش آمدن دوا و غذای این خانواده‏ی زمین خورده منحصر به همین سبزی (غازایاقی) بود که ساقه‏ی آنرا جویده می‏مکیدیم. همین مختصر کافی است که نمایانگر رنج‏ها و آلام ما در آن مدت باشد. در جریان این سرگذشت عجیب آنچه برای خود من موجب حیرت است اینست که هیچ یک از ما پنج نفر نمردیم…..
پس از اینکه به خود آمدم متوجه شدم که دو پای من بر اثر سرما از مچ به پایین سیاه شده است. پس از چند روز مرا به شتری بستند و به دهی بردند. انگشتان پاهایم طاول زده و آب لمبو شده بود.
از آن ده نیز بعد از چند روز مرا به دهکده‏ی دیگری بردند. ولی آسمان مصیبت ما در همه جا تاریک بود و کوچکترین نور امیدی در آن دیده نمی‏شد. در این دهکده نیز نه دست ما به لقمه نان می‏رسید و نه چشم ما روی دلسوزی را می‏دید. تنها تفاوت این بود که در این دهکده یک نفر طبیب وجود داشت. ولی برای مانند من کسی که از تهیه‏ی یک لقمه نان عاجز بود چگونه ممکن بود از وجود او استفاده کند.
به راستی که زندگی چه چهره‏هایی از خود نشان می‏دهد. یکسال پیش از این تاریخ من در زادگاه خودم اجر و مقامی داشتم و از طرف مردم مأمور بودم برای بیچارگان و آواره‌گان جای و مسکن تهیه کنم و گندم توزیع نمایم. اما اکنون نه کسی مرا می‏شناخت و نه قادر بودم برای خود و خانواده‏ام نان تهیه کنم و به تمام معنی محکوم به فلاکت شده و بیچاره مانده بودم. وقتی وارد این دهکده شدم تمام خانه‏ها به وسیله فراریان و آوارگان پر شده بود. تنها جایی که پیدا کردیم گوشه‏ی طویله‏ای خالی بود که باید آن را مسکن خود می‏ساختیم. در این حال اتفاقاً زن مرد کوری که سابقه‏ای با من داشت مرا می‏بیند و می‏شناسد و گریه‏کنان پیش شوهرش دویده به او اطلاع می‏دهد که فلان (یعنی من) با حال زار و فلاکت بار به این دهکده آمده و چون جایی پیدا نمی‏شود می‏خواهند او را به طویله ببرند. شوهر بی‏درنگ می‏آید و ما را به خانه‏ی خودشان می‏برند و خود در طویله سکنا می‏کنند. این خانه عبارت از چهار دیوار گلی بود که یک در در وسط و روزنه‏ای در سقف داشت که پنجره‏ی آن محسوب می‏شد. زیر پنجره تنوری بود که هربار برای پختن نان گرم می‏کردند و دود تنور آن از روزنه بیرون می‏رفت. در نتیجه تمام چهار طرف و سقف خانه از دود سیاه بود و بوی دود در هوا موج می‏زد.
البته این نیک‌مردی مرد کور و زنش را نباید حقیر شمرد. زیرا آن تنورخانه با وجود موش‏ها و کک‏های فراوانی که در آن می‏لولید در مقایسه با طویله، خانه‏ای اشرافی بود.
سبب محبت و بزرگواری این خانواده‏ی فقیر در حق من چه بود؟ یک سال پیش از این واقعه در آن موقع که حکومت شهر ما با من بود دستور داده بودم مقداری گندم تهیه کنند و میان خانواده‏های مستمند توزیع کنند. روزی در خیابان می‏رفتم و با این مرد کور مصادف شدم و چون او را می‏شناختم احوالش را پرسیدم. این مرد یک کارگر بود که بر اثر تصادفی دو چشمش را از دست داده بود. وقتی صدای مرا شناخت شکایت کرد که چرا به همه گندم داده ولی به او نداده‏ام و آیا مستحق‏تر از او کسی را می‏شناسم. ابتدا خیال کردم که بیش از جیره مقرر از من گندم می‏خواهد ولی پس از اینکه به کارش رسیدگی کردم دیدم که مأمور توزیع آن محله مال فقرا را خورده و صورت تقلبی به ما داده است. لذا مجرم را تنبیه کردم و به جای یک پیت گندم که سهم او می‏شد دستور دادم یک گونی پر به او بدهند. اکنون این مرد حق‏شناس به جبران خدمتی که می‏پنداشت به او کرده‏ام خانه خود را در اختیار من گذاشت و خود به طویله رفت. علاوه بر آن از آش گرم لذیذی که برای خودشان پخته بود و ما مدت‏ها حسرت یک قاشق آنرا داشتیم برای ما آورد. با این بزگواری می‏خواست باری از خاطر شکسته بردارد.
پس از چهار روز که در آن تنورخانه با یأس و ناامیدی گذران کردم اتفاقاً دوستی از حال و محل ما آگاه می‏شود و خود را در این دهکده به ما می‏رساند. پس از رسیدن او قرار می‏شود ما را به شهر ایروان ببرد. ولی چون وجود زار و نحیف من قابل نقل و انتقال نبود مرا به ناچار به امان خدا سپردند و خانواده‏ی من به ایروان رفتند و من تنها ماندم.
پس از آنکه خانواده رفت من ماندم و کک‏ها و پشه‏های آن تنورخان. نمی‏دانستم چکار کنم زیرا توانایی هیچ کاری را نداشتم و پولی جز مختصری که آن دوست هنگام بردن عائله‏ام داده بود نداشتم. آن هم به سختی کفاف خرید نان خالی برای ده روزی را می‏داد. چیزی هم برای فروختن نداشتم.
لباس زیادی و چند تکه ظرف و اثاث خرده‏ای که از وسایل زندگی داشتیم قبل از رفتن خانواده، زن صاحبخانه به فروش رسانده و برای ما نان و ماست خریده بود. بنابراین در آن حالت بی‏تکلیفی و در انتظار آینده‏ی نامعلوم چاره‏ای نداشتم جز اینکه آفتاب روزها را در قعر شب‏ها پنهان کنم …
ماه رمضان بود. صاحب تنور خانه یک بشقاب پلو برایم آورد. نخوردم. دو روز ماند و پس برد. به یاد بیچارگانی مانند این زن که سال قبل در این ماه اطعام می‏کردم افتادم. البته می‏دانستم که مستحق هر احسانی هستم و در واقع از زمین و آسمان انتظار کمک داشتم ولی کمک اساسی نه یک بشقاب پلوی یک زن دهاتی و آنهم برای رفع گرسنگی گدایی درمانده و بی‏پا. دلم می‏خواست کسی پیدا شود و از زمین بلندم کند تا بتوانم خود دست افتادگان را بگیرم. تحمل آن وضع که یک زن دهاتی در راه خدا برایم غذا بیاورد بسیار دشوار و رنج‏آور بود.
هر روز به هرجان کندنی بود خود را به کوچه می‏رساندم و به سینه‏ی دیوار تکیه می‏دادم و چشم به راه جوانمردی بودم که دستم را بگیرد و از زمین بلندم کند ولی روزها می‏گذشت و از آشنا، یا ناآشنایی که به کمک بیاید اثری نبود. مردم مرا نمی‏شناختند یا اگر می‏شناختند از من در فرار بودند. زیرا کمک به افتاده مردی چون من آسان نبود. اگر کسی می‏خواست به کمک من بیاید ناچار بود مرا به خانه‏‏اش ببرد و دوا و درمان کند. در چنان روزگاری اینگونه دستگیری از هر کس ساخته نبود و کسانی هم که امکان داشتند عاطفه نداشتند… گاهی فریاد می‏زدم که مردم، مرا زنده کنید تا شما را زنده کنم.
منظور این بود که به آنها بفهمانم که من معلمم. ولی کسی پیدا نمی‏شد که حتی بپرسد ای بیچاره‏ی گزافه‌گو این رجزخوانی‏ها چیست.
از بی‏عاطفگی مردم سخت مأیوس و درمانده بودم و در فکر آنکه پس از فروش کفش و کلاه چه خواهم کرد. بر اثر این خیالات شب‏ها خواب به چشمم نمی‏آمد. کم خونی و ضعف شدید مشکل را دو چندان می‏کرد. داستان شب‏هایی که من در آن تنورخانه متعفن سیاه با بی‏خوابی و بیماری دست به گریبان بودم و از نیش پشه و کک در عذاب باورنکردنی است.
گاهی که لحظاتی چشمم سنگین می‏شد و بخواب می‏رفتم رؤیاهای وحشتناکی می‏دیدم که بعضی را هنوز پس از پنجاه سال به یاد دارم.
شبی نزدیک‏های صبح پس از ساعت‏ها دست و پنجه نرم کردن با کک‏ها و پشه‏ها در حالی‌که در فکر فروش کفش و کلاه خود و در آن خیال نامزد در به در دور افتاده‏ی خود بودم و درد انگشتان پایم که یک روز در میان طبیب محلی یکی از آنها را می‏برید توانم را گرفته بود در رختخوابی که از فضله‏ی حشرات سیاه شده بود بخواب رفتم. خواب دیدم که موش‏های گرسنه به پاهای من حمله کرده و مشغول جویدن تنظیف‏هایی هستند که طبیب به انگشتان بریده‏ی پای من بسته بود. من از ترس پایم را به سرعت کنار می‏کشم ولی به شدت به دیوار می‏خورد و از درد بیهوش می‏شوم. می‏گویند اغلب خواب‏های مدهش تعبیر خوبی در بردارد. اتفاقاً تعبیر این خواب با خودش سازگاری عجیبی داشت. زیرا وقتی بیدار شدم و خواستم لباس بپوشم دیدم از کت و شلوار و کلاه و کفش و ساعتم خبری نیست و تنها وجه مختصری که زیر سرم بود برایم باقی مانده است.
نیمه برهنه خود را به کوچه رساندم و به سینه‏ی دیوار چسبیدم. با ناله‏ای آلوده به فریاد یا فریادی شبیه به ناله داد زدم: «ای دزد خجالت بکش.» فریاد من فریاد یک آدم مضطری بود وگرنه می‏دانستم دزد خجالتی وجود ندارد. مخاطب واقعی من مردم بودند. هیچکس توجهی نکرد. دیدم میان آن همه مردم جز من هیچکس خجالت نمی‏کشد. باز جز تحمل چاره‏ای نداشتم. چند روز دیگر به همین منوال گذشت. خرجی تمام می‏شد از پیراهن و زیر شلواری ژنده‏ام چیزی باقی نمانده بود. (زندگی‌نامه جبار باغچه‏بان به قلم خودش، تهران، 1356.)

ثبت خاطرات
مردان بزرگ و مؤثر در کوران حوادث زندگی و در ابتلائات و بلایا، ساخته و پرداخته می‌شوند. باغچه‌بان اینگونه بود. مهم این است که از بین مشاهیر کمتر خاطرات و بدبختی‌های خود رانوشته‌اند و به گنجینه تاریخ سپرده‌اند اما باغچه‌بان با شجاعت، سیر زندگی‌اش را نوشت، هم غم‌ها و بدبختی‌هایش و هم شادی و خوشبختی‌هایش را نوشت. متأسفانه کتاب زندگی‌نامه او یک بار بیشتر منتشر نشده است.
ضروری است همگان از این اقدام باغچه‌بان درس گرفته و خاطرات و سیر زندگی خود به ویژه تجارب و دستاوردهای خود را بنویسند و منتشر کنند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *