راستگویی و صداقت

توان ‏‏نامه
فصلنامه مطالعاتی و اطلاع ‏رسانی ویژه معلولیت و توانمندسازی
Quarterly of Studies and Information Specially Disabled and Empowerment

شماره 4-5، بهار و تابستان 1395، 128 صفحه
با تحقیقات ویژه: جامعه‌سازی جبار باغچه‌بان؛ کتاب معلولیتی؛ معلولیت در افغانستان
(Jabbar baghche ban’s Sociology, Book for Disabled People, Disability in Afghanistan)
دریافت کامل مجله: PDF، 5 MB

تحقیق ویژه
جامعه سازی جبار باغچه بان

درباره جبار عسکرزاده مشهور به باغچه‌بان (1264-1345) فراوان گفته و نوشته‌اند. اما لازم است باغچه‌بان را به عنوان یک مدل و الگو در نظام آموزشی و در جامعه مطرح کنیم؛ لازم است مدیران آموزش و پرورش معلولان از رفتارها و فعالیت‌های او در هر مورد، درس گرفته و تجارب و دستاوردهای او را به کار ببندند.
اگر میلیون‌ها کتاب، مقاله، داستان و مطلب درباره باغچه‌بان منتشر گردد ولی وضعیت آموزش و پرورش ناشنوایان نسبت به دوره باغچه‌بان نامناسب‌تر و سطح دانش و پرورش ناشنوایان نسبت به آن دوره پایین‌تر باشد؛ مسلماً این نوشته‌ها تأثیر مثبت و مطلوب نداشته و در معرفی باغچه‌بان کارآیی نداشته است.
ابتدا باید تلاش کنیم خط‌مشی و کنشگری باغچه‌بان در سطوح مختلف آموزشی و پرورشی را درست بشناسیم و چهره‌ای الگو از او داشته باشیم؛ آنگاه از معلمان، از مدیران و همه نخبگان بخواهیم مثل او عمل کنند. باغچه‌بان یک پارچه تعهد و مسئولیت و تلاش بود. فرزندان ناشنوا را عاشقانه دوست می‌داشت و حتی حقوق دریافتی خود را خرج آنها می‌کرد. به جای اینکه برای خود خانه بهتر و زندگی مدرن‌تر دست و پا کند، سختی می‌کشید، شب‌ها در کلاس درس مدرسه می‌خوابید، ولی رسیدگی او به ناشنوایان اعجاب‌آور است.
راستگویی، صداقت، پاکی، پشتکار، عشق به دانش‌آموزان و قناعت بخشی از ویژگی‌های او است. آیا امروزه معلمی را پیدا می‌کنیم که از صبح زود تا پاسی از شب در کلاس با بچه‌ها کار کند، ناهارش را در کنار بچه‌ها تناول نماید و شب همراه خانواده‌اش، میز و نیمکت را کنار بزند و استراحت کند؛ مجدداً صبح شروع کند.
آیا مدیری پیدا می‌کنید که از حقوق دریافتی صابون و دارو بخرد و هر روز سر بچه‌ها را شستشو دهد تا از شیوع کچلی ممانعت نماید. آیا کسی را پیدا می‌کنید که دانش‌آموز را هر روز با دوچرخه خود به مدرسه ببرد و ظهر برگرداند.
آری باغچه‌بان نباید صرفاً یک خاطره تاریخی باشد بلکه لازم است الگوی عملی برای همگان و طرح عملی در جامعه سازی باشد. فقط به این شیوه می‌توان انتظار پیشرفت و ترقی داشت.
تلاش کرده‌ایم گوشه‌ای از زندگی جبار باغچه‌بان را برجسته کنیم و بر اساس اسناد و مدارک برجستگی‌های او را نشان دهیم. البته سخن از همه ویژگی‌های رفتاری و الگویی او «مثنوی هفتاد مَن» خواهد شد؛ اینجا نمونه‌هایی را به اختصار می‌آوریم.
این پرونده به اهتمام آقایان محمد نوری و علی نوری آماده شده است.

راستگویی و صداقت

توضیح
یکی از علل مهم موفقیت مردان بزرگ، اهتمام آنان به اخلاقیات سودمند، پاک دستی، راستگویی و پرهیز از مذمومات اخلاقی است. جبار باغچه‎بان به دلیل تربیت خاصی که داشت پدر و مربی او اهتمام ویژه در تعلیم و تربیت او داشتند در جوانی و میانسالی و دوره کهنسالی هیچ‌گاه از راه درست و مسیر مستقیم منحرف نشد. مهم این است که اگر در پاره‎ای وقت‎ها دروغی می‎گفت بعداً آن را فاش می‎نمود و از افراد ذی‎نفع آن دروغ معذرت‎خواهی می‎کرد. این روش و سیره خوب است الگوگیری شود و ناشنوایان و دیگر معلولین از این روش پیروی نمایند.
باغچه‎بان در اواخر سال 1306 مجبور شد تبریز را ترک کند و به دعوت رئیس اداره فرهنگ فارس آقای ابوالقاسم خان فیوضات به شیراز رفت. یک ماه نخست را در خانه فیوضات بود، سپس در محل کودکستان در یک اتاق سکونت داشت. ایشان ماجرایی را بیان می‎کند که در همان ماه نخست در شیراز برایش اتفاق افتاد و بسیار عبرت‎آموز است. (این حکایت از کتاب زندگی باغچه‎بان به قلم خودش، به کوشش ثمینه باغچه‎بان، تهران، 1357 اخذ شده است.)

هوای تابستان شیراز بسیار گرم است. هنوز ماه اول گشایش کودکستان به پایان نرسیده بود که آقای فیوضات ما را به باغی دعوت کرد. برای اینکه بتوانیم صبح آفتاب نزده راه بیفتیم شب زودتر خوابیدیم و صبح زودتر از خواب برخاستیم. خانم از پشه‎بند بیرون رفت تا وسایل سفر را آماده کند. ناگهان فریاد زد که در اتاق هیچ چیز نمانده و هرچه داشتیم برده‎اند. پاشدم و به اتاق دویدم. دیدم به جز یک بادبزن دم شکسته و یک پارچ لب شکری هیچ نمانده است.
ممکن است تصور شود که دزد چگونه ممکن است در یک شب در مدت کوتاهی تمام اثاث البیت یک خانه را به آن سهولت و سرعت به سرقت ببرد. ولی جای هیچگونه تعجبی نیست. زیرا اثاث البیت ما بیش از بار یک حمال نبود. ولی با این وصف ما بسیار شاد و خرسند بودیم زیرا چون عادت داشتیم که هنگام خوابیدن لباس‎های خود را داخل پشه‎بند کنده بخوابیم دزد نتوانسته بود لباس‎های ما را که به تن داشتیم ببرد وگرنه لخت و عور نمی‎توانستم به کلانتری بروم. کت و شلوار پوشیدم و خود را زود به کلانتری رساندم. رئیس کلانتری خواست صورت اشیاء مسروقه را با تعیین قیمت تنظیم کند. من به خانه برگشتم و با تشریک مساعی خانم از اشیایی که دزدیده شده بود صورتی تهیه کردم که مجموع قیمت آنها بر یکصد و سی تومان بالغ شد و آن صورت را به کلانتری رسانده به خانه برگشتم.
دو روز پس از سرقت پیش از ظهر در منزل نشسته بودم ناگهان پاسبانی در زد و وارد شد و پیراهنی را که در دست داشت نشان داد و پرسید مال من است. دیدم از آن ده عدد پیراهنی است که هنگام سفر در تبریز سفارش داده بودم و یکی از آنها هم در تن من بود.
پاسبان گفت که دزد دستگیر شده و جناب رئیس منتظر من است. از شنیدن آن خبر قلبم به شدت به تپش افتاد، ولی نه از مسرت که مال مسروقه‎ام پیدا شده بلکه مانند دزدانی که از جانب رئیس کلانتری جلب شده باشند. از توصیف حالی که به من دست داد عاجزم. دزد نبودم ولی مانند دزد می‎ترسیدم. نه جرأت رفتن به کلانتری را داشتم و نه می‎توانستم فرار کنم. ناچار با همان حال اضطراب به کلانتری رفتم. دیدم رئیس با تازیانه‎ی جانانه‎ای بالای سر دزد ایستاده و با ملایمت و زبان خوش به او می‎گوید آنچه از او می‎پرسد باید درست جواب بدهد. دزد هم قول داد که هرگز خلاف عرض نکند. آقای رئیس از موفقیت خود در گرفتار کردن دزد حالت مظفرانه و شادی داشت و دزد هم که تازیانه‎ی رئیس در نظرش مانند نی قلیان یک چیز تو خالی بود خونسرد آماده‎ی گفتگو با رئیس بود. در آن میان تنها کسی که با دلهره و اضطراب تماشاچی آن منظره بود من بودم. آقای رئیس طبق صورتی که در دست داشت یکایک اشیاء مسروقه را نام برد. دزد تا نصف ورقه همه را اعتراف کرد ولی بقیه را تا آخر انکار نمود. در هر انکار او ضربان قلب من شدت می‎یافت و حالم دگرگون می‎شد. رئیس به دزد گفت قرار نبود با او شوخی شود و اضافه کرد که خود او تمام پول اشیاء را که در آن ورقه است از جیب خود خواهد داد زیرا: «این مرد هم میهمان عزیز ماست و هم معلم بچه‎های ما. اگر تمام آنچه را که برده‎ای پس ندهی پوستت کنده خواهد شد.»
دزد با نگاه مظلومانه در حالی که از رئیس انتظار عدالت داشت با قیافه‎‎ی حق به جانبی گفت: «شما اختیار دارید ولی به سر مبارکتان قسم تمام آنچه را که برده‎ام اعتراف کردم ولی از بقیه هیچ خبر ندارم.»
چون حوصله‎ی رئیس سر آمده بود عصبانی شد. ناگهان تازیانه به سرعت بالا رفت ولی به سر دزد نخورد زیرا من در حال، مضطربانه دست او را گرفتم و خواهش کردم قدری تأمل کند و گفتم لطفاً اندکی بیرون تشریف بیاورند و به دزد یکی دو ساعت مهلت بدهند قدری فکر کند، بقیه را نیز اعتراف خواهد کرد. ولی دزد نگذاشت حرفم تمام شود و گفت دو ساعت مهلت که هیچ اگر دو سال هم به او مهلت بدهند حقیقت همان است که گفته است. تا رئیس آن را شنید خشمگین‎تر شد و با تازیانه‎ی خود به سوی دزد برگشت. باز به اضطراب من افزوده شد. خود را میان آن دو انداختم و نگذاشتم تازیانه رئیس به دزد بخورد.
در آن گیرودار به نحوی که دزد نفهمد به آقای رئیس چشمکی زده خواهش کردم با من بیرون بیاید و قول دادم که دزد بالاخره اعتراف خواهد کرد.
من دیگر کاملاً بیچاره شده بودم. زیرا نه دزد حاضر به اعتراف بود و نه رئیس میل داشت تازیانه‎اش را بیکار بماند. آقای رئیس مهربانی و وساطت مرا حمل بر خلق‎وخوی آموزگاری من کرد و گفت دلسوزی من بی‎مورد است. بعد از من خواست که از آنجا بروم و کار را به او واگذارم و دخالت بیجا در کارهای پلیسی نکنم. جواب دادم که حق با اوست. ولی باز خواهش کردم که با من بیرون بیاید و اضافه کردم که منظور دیگری دارم و با اجازه‎ی او می‎خواهم چند کلمه محرمانه با او گفتگو کنم. گفت مانعی ندارد و من می‎توانم در همان اتاق حرفم را بزنم. قبول نکردم و خواهش کردم که به خانه‎ی من که به کلانتری بسیار نزدیک بود تشریف بیاورد. از اصرار من سخت متعجب شد ولی شاید چون وظیفه‎اش ایجاب می‎کرد که تا به آن حد امتناع نکند حاضر شد و با هم به طرف خانه راه افتادیم.
وقتی که با رئیس کلانتری به خانه رسیدیم تعارف کردم نشست. یک هندوانه بریدم و سر میزی رو به روی هم نشستیم. گفتم آقای رئیس در بین مسیحیان رسم است اشخاص گنهکار نزد کشیش می‎روند و برای طلب مغفرت به گناهان خود اعتراف می‎کنند. از او خواستم که او جای کشیش و من هم جای یکی از گناهکاران قرار بگیریم. رئیس کلانتری جوان فضیلت‎مندی بود که به حسن اخلاق شهرت و محبوبیت داشت. با تعجب به من نگریست و ناچار پذیرفت.
گفتم: آقای رئیس تربیت ابتدایی من بد نبوده است. جوانی من اغلب در راه فرهنگ و امور اجتماعی و خیریه گذشته است. به آزادی‎خواهی مشهورم و باید بگویم که به خصوص در راه آزادی نسوان خیلی مجاهدت کرده‎ام. من در زادگاه خود به سادگی و درستی و راستی مشهور بوده‎ام و به دروغگویی خو نکرده‎ام. شاید به آن احتیاج نداشته‎ام. مردم به راستگویی من به اندازه‎ای اعتقاد داشتند که اگر می‎خواستم به کسی دروغ بگویم آن را هم راست می‎پنداشتند. با این وصف بسیار متأسفم که بر اثر سادگی خود سه بار مرتکب دروغگویی شده‎ام و ندامت آن را کشیده‎ام.
در آغاز جنگ بین‎الملل اول در ایروان یک مجله فکاهی داشتم که با سرمایه جوانی که دوستم بود منتشر می‎کردم. در بلوای انقلاب کبیر روسیه ما از هم دور افتادیم و در هشتمین سال مهاجرت خود که در تبریز باغچه اطفال را اداره می‎کردم بیشتر از ده سال بود که از یکدیگر خبر نداشتیم. به طور اتفاق این دوست از نشانی من آگاه شد و برایم نامه‎ای فرستاد. او در آن نامه پس از شکایت از وضع روزگار خود و اثرات شوم جنگ و از هم پاشیدن خانمان‎ها و از دست دادن پسر جوان خود که تازه دانشگاه را تمام کرده بود بالاخره دنباله مطلب را به عمل زشت یک حاجی پولدار رسانده و توضیح داده بود که این حاجی به زور پول و نفوذ اطرافیان خود می‌خواهد عروس جوانی را که شوهرش در بلوای جنگ مفقود شده راضی کند که به عقد خود در آورد و در این راه با پول، آخوندها را نیز تطمیع کرده است. اما خود زن به این کار رضایت ندارد. لذا برای نجات این زن چاره‎ای نیست جز اینکه خبری از پیدا شدن شوهرش به دست بیاید. چون شوهر او تاجر پوست بخارا و شیرازی است و اغلب برای خرید پوست به ایران مسافرت می‎کرده اگر راجع به شوهر این زن از آن طرف‎ها خبری برسد موجب نجات او خواهد شد.
نویسنده‎ی نامه به خوبی می‎دانست که شنیدن این خبر چه تأثیری در من خواهد داشت و من نسبت به نجات آن زن بی‎علاقه نخواهم بود. ولی اشکال کار در این بود که من باید دروغ می‎گفتم و این امر برای من امکان نداشت. می‎خواستم عذر بخواهم ولی شیطان مظلومیت زن را در دلم وسوسه کرد. بنابراین لازم بود به نحوی مشکل را حل کنم. از جهتی می‎دیدم جز دروغ‎گویی هیچ کلیدی رمز کار را باز نمی‎کند و این هم چنان اسلحه‎ای نیست که من راه استعمالش را بلد باشم و داشتن چنین سلاحی در دست آدمی ناشی چون من بلای جان خود اوست. به این دلیل از به دست گرفتن آن در هراس بودم ولی از جهتی به آن احتیاج داشتم. در آن حال فکری به خاطرم رسید که کاملاً شبیه فکر عامیانه‎ی جوانی از همشهریانم بود.
این جوان برای ترساندن دشمنان خود به داشتن ششلولی نیازمند بود ولی از ترس پلیس از همراه بردن آن می‎ترسید. لذا جلد کهنه ششلولی به دست آورد و توی آن را با خرده ریزهایی پر کرد و سپس آن را به توبره‎ای که مخصوص گذاشتن گوشت و سبزی است به کمر می‎بست و از صبح تا شام در بازار می‎گشت. البته مردم که از حیله‎ی او بی‎اطلاع بودند گمان می‎کردند که ششلولی به همراه دارد. تا اینکه یکی از دشمنان برای لو دادنش نظر پلیس را جلب می‎کند. پلیس جلد ششلول را می‎گردد و ششلولی نمی‎یابد. معهذا او را به کلانتری می‎برند و از او برای کاری که کرده توضیح می‎خواهند و او جواب می‎دهد چون توبره‎اش پاره و کثیف بوده برای حمل گوشت یک قاب درست کرده. خلاصه دروغ مزخرفی از این قبیل سرهم می‎کند که البته کسی را قانع نمی‎کند و او را با پس گردنی از کلانتری بیرون می‎اندازند و رئیس کلانتری به او می‎گوید: «برو قاب کیسه‎ات را عوض کن.» و از آن تاریخ این گفته رئیس میان مردم ضرب‎المثل شد.
من نیز مانند آن جوان به جای دروغ به شبه دروغ متوسل شدم. برداشتم برای آن همشهری که سراغ شوهر زن جوان را از من گرفته بود نامه‎ای نوشتم و پس از شکایت مفصلی از روزگار، مطلب را به رنجی که از هجر برادرم که سال‌هاست مفقود شده کشاندم و نوشتم که امسال برای اینکه تألمات روحی خود را فراموش کنم به ییلاق رفتم و وقتی برگشتم مستخدم همسایه نزدم آمد و اطلاع داد که در غیبت من یکی از همشهری‎هایم به دیدنم آمده و می‎خواسته مرا ببیند و چون نبوده‎ام یادداشتی برایم گذاشته ولی او آن را گم کرده است. اسمش را پرسیدم و او جواب داد درست به خاطر ندارد ولی گویا علی اکبر بوده. شنیدن این نام مرا به یاد علی اکبر پسر فلانی که به تازگی عروسی کرده ولی بدبختانه مفقود شده می‎اندازد. خلاصه از این قبیل دروغ‎بافی‎ها که هم به صراحت دروغ نگفته و هم رد گم کرده باشم……
نامه را تمام کردم و فرستادم و گمان کردم که کار خاتمه یافت.
ولی پس از ده روز ناگهان سیل نامه به طرف من سرازیر شد. همه سراغ علی اکبر را می‎گرفتند. آن‌وقت بود که فهمیدم چه غلطی کرده‎ام. در جواب نامه‎ها ناچار بودم که هر بار دروغ تازه‎ای بسازم. تازه اگر جواب نامه‎ها به همان دروغ‎سازی محدود می‎شد دردم قابل تحمل بود زیرا همین که جواب نامه‎ها را می‎نوشتم ممکن بود عده‎ای از همشهریانم که مقیم تبریز بودند برای خواستن توضیح به خانه‎ام سرازیر شوند. پشیمان از ناشی‎گری خود نامه‎ها را بی‎جواب گذاشتم و فقط به دوستم نوشتم که اگر رفع شری که برایم فراهم کرده بود نکند با اعلانی در روزنامه همه‎ی حقیقت را خواهم نوشت.
خلاصه اگرچه من هم مانند آن جوان ششلول‎بند خود را به نحوی از شر دروغی که گفته بودم نجات دادم ولی هنوز پیش وجدان خود شرمنده هستم.
قضیه‎ی دروغ دیگر از این قرار است. در ایام مهاجرت در قصبه‎ی نوراشین که از توابع ایالات ایروان بود یک دبستان مختلط پسرانه و دخترانه داشتم که کلاس‎ها از هم جدا بودند. خانم خود را که تازه با او ازدواج کرده بودم در آن دبستان به سمت آموزگاری به کار گماشته بودم و هر شب درس‎هایی را که قرار بود روز بعد بدهد به او می‎آموختم. ولی از آنجا که این خانم حسن تمام خوبان را دارا بود روزی قهر کرد و به دبستان نیامد. بچه‎ها دور مرا گرفتند و علت غیبت این شاه خوبان را از من پرسیدند. اگر راستش را می‎گفتم خبر به سرعت منتشر می‎شد و کار به افتضاح می‎کشید. ناچار گفتم خانم اندکی کسالت داشت نتوانست بیاید…
ظهر که شد بچه‎ها برای ناهار به خانه‎‌هایشان رفتند و من هم برای خرید مایحتاج به بازار رفتم. پس از بازگشت به خانه چیزی نگذشت که ناگهان دیدم بچه‎ها دسته دسته بعضی تنها و بعضی با مادرهایشان و بعضی با مستخدم برای احوالپرسی وارد شدند.
من که چنین پیش آمدی را انتظار نداشتم پاک خود را باختم و خیس عرق شدم و زبانم به لکنت افتاد. به ناچار توضیح دادم که کسالت خانم مختصر بوده و الحمداللّه رفع شده است. اما نگرانی من از این بود که نکند خانم غافلگیر از حیاط خلوت وارد شود و جواب مناسبی ندهد. اتفاقاً همین‎طور هم شد. یعنی پیش از اینکه فرصت کنم خودم را به او برسانم از در وارد شد و بچه‎ها شادی کنان دورش را گرفتند و خدا را شکر کردند که حالش بهتر شده. خانم بی‎اطلاع از همه‎جا پرسید مگر چه شده است. من پیش دستی کردم و به خانم‎ گفتم ببینید چقدر بچه‎ها شما را دوست دارند که با اینکه گفتم کسالت شما مختصر است برای عیادت آمده‎اند. اما خانم که با من قهر بود بی‎آنکه به من نگاه کند به بچه‎ها گفت که کسالت او آنقدر نبود که بستری شود.
از طرز رفتار و قیافه‎ی خانم همه به حقیقت پی بردند، مخصوصاً دختر بچه‎ها… بر سر این قضیه در کلاس میان بچه‎ها بگو مگو راه افتاد. یکی از دختر بچه‎‎ها در حالی‌که اشک می‎ریخت و بغض گلویش را گرفته بود پیش من آمد و شکایت کرد که فلان دختر می‎گوید که خانم معلم قهر کرده. باری کار من بیچاره به جایی رسید که حاضر بودم برای پوشاندن آن دروغ صد دروغ دیگر بسازم.
وقتی که این حکایت را تمام کردم رئیس کلانتری به خنده افتاده بود. گفتم اما دروغ سوم که می‎خواهم داستانش را بگویم از اینها با مزه‎تر است و به جنابعالی ارتباط داد. آقای رئیس با تعجب پرسید: «با من؟» گفتم آری، اندکی تأمل کنید تا بگویم.
وقتی که من جنابعالی را از سرقت خانه خودم مطلع کردم قرار بر این شد که صورتی از اشیاء مسروقه را با تعیین قیمت آنها تهیه کنم و به شما بدهم. بنابراین با کمک خانم که حافظه خوبی دارد صورت اشیاء دزدی را تهیه کردیم و ارزش جمع آنها همگی در حدود سی و پنج یا چهل تومان شد. خانم پرسید من با آن صورت چه می‎خواهم بکنم. گفتم می‎خواهم به کلانتری ببرم. خانم گفت خجالت نخواهم کشید؟ پرسیدم برای چه. جواب داد که تاکنون مردم از راز ما آگاه نبودند و گمان می‎کردند مدیر یک کودکستان حتماً باید دارای یک زندگی آبرومند باشد ولی با دادن آن صورت دیگر آبرویی برای ما باقی نخواهد ماند و همه به چشم تمسخر و تحقیر به ما نگاه خواهند کرد. گفتم بگذار مردم با هر چشمی می‎خواهند به ما نگاه کنند به حال ما چه فرقی می‎کند. مگر می‎توانیم بیشتر از آنچه دزدیده شده در صورت بنویسیم؟ اشک در چشم خانم حلقه زد و گفت خیلی فرق می‎کند. دیدم اقناع خانم از محالات است و انکار من باری بر خاطر ظریف زنانه‎ی او. از طرفی به توانایی ادارات شهربانی ایران چندان خوش‌بین و امیدوارم نبودم و هرگز گمان نمی‎کردم که دزد اثاث خانه‎ی ما به این زودی پیدا شود.
لذا صورتی که از اشیاء مسروقه تقدیم شده اضافی است و برخلاف حقیقت یکصد و سی تومان ارزشیابی شده است. بنابراین جز آنهایی که دزد اعتراف کرده همه‎اش بی‎اساس است و چیزهایی است که به مصلحت خانم برای حفظ شأن و آبروی یک مدیر دبستان نوشته شده. حال آیا صحیح بود که دست بی‎گناه شما بازیچه حسن ظن شما و آلت نیت زشت من بشود و من بی‎رحمانه شاهد فریاد آن دزد بدبخت باشم؟ چون مزه تلخ این عمل قبیح با ذائقه من سازگار نبود مانع شدت عمل جنابعالی شدم و شما را برای شنیدن این حقیقت به اینجا آوردم.
وقتی تازیانه‎ی شما بالای سر آن گنهکار بدبخت بود به خوبی می‎دیدم که دو چشمش به سوی شما و چهار چشمش به سوی من است. من با گوش وجدانم ناسزاهایی را که او از ته دل نثار می‎کرد می‎شنیدم و می‎دیدم که با نگاهش می‎پرسد ای که چشم رئیس تو را مرد شریف و درستکاری می‎بیند آیا به راستی شریف و درستکاری و آنچه نوشته‎ای حقیقت دارد؟
جناب رئیس اکنون شایسته است که این عمل من که ناچار از اعتراف به قباحت آن شده‎ام درس عبرتی برای بنده و شما باشد. اگر درستکاران مانند من زیر بال مرغ حق طلبی تخم ستم بگذارند و شما که مجری عدالت هستید فریب ظاهر را بخورید و تازیانه عدالت در دستتان آلت ستم شود وای بر حال مردم جهان…
حال که من ندانسته و نفهمیده و بی‎توجه به عواقب کار مرتکب این عمل زشت شده‎ام آیا صحیح است که سرکار عالی با علاقه و اعتقادی که به درستی و راستی و حفظ حق و عدالت دارید دزد را برای جرمی که مرتکب نشده مجازات کنید؟ آیا باور ندارید که هر روز چه ظلم‎های بی‌شماری که به دست اشخاص بی‎وجدان خوش ظاهر و بد باطن و مردم ناشایستی که قلم و شمشیر و تازیانه‎ی عدالت در دست دارند برای کسب سود شخصی می‎شود؟
به هر حال من اکنون از عمل خود شرمنده هستم و از شما پوزش می‎طلبم و خواهشمندم صورتی را که تقدیم کرده‎ام به خودم بازگردانید تا صورت صحیحی بنویسم.
رئیس جواب داد که اگر آن کار را بکنیم با قانون گرفتاری پیدا خواهم کرد. گفتم حال که دزد می‎گوید هرچه دزدیده بوده فروخته است و پولش را خرج کرده و از طرفی مادر پیری نیز دارد که کفیل اوست با زندانی شدن او خسارت من جبران نخواهد شد. بنابراین من نامه‎ای می‎نویسم و هرچه را دزد برده به او می‎بخشم و شکایتی از او نمی‎کنم.
به این ترتیب و با نهایت شرمندگی از رئیس عذر خواستم و او را تا دم در مشایعت کردم.

نکته سنجی
جامعه ایده آل بر راستگویی و پرهیز از دروغ بنیان می‌شود؛ برعکس جامعه فاسد بر دروغ و تزویر بنا می‌گردد. متأسفانه در جامعه ما، دروغ بسیار شایع است. حداقل تأثیر دروغ این است که چسبندگی و پیوند بین افراد یک جامعه را از بین می‌برد. تصور کنید یک ساختمان چند طبقه، با چسباندن آجرها به هم و اجزاء ساختمانی به یکدیگر شکل گرفته است. اما اگر چسب بین اجزاء برداشته شود و آجرها و دیگر عناصر به هم و روی هم با استحکام نچسبیده باشند، ساختمان یا شکل نمی‌گیرد و اگر عناصر روی هم قرار گیرند، با لرزش اندکی همه آنها فرو می‌ریزند.
جامعه مثل یک ساختمان است، افراد بر اساس اطمینان و اعتماد به یکدیگر به هم چسبیده و مجموعه آنها، جامعه را تشکیل می‌دهند. اما دروغ موجب از بین رفتن اعتماد و اطمینان یعنی چسب بین افراد می‌شود و در نهایت جامعه‌ای لرزان و متزلزل خواهیم شد. در چنین جامعه‌ای تعاون و مساعدت، ایثار و انفاق و غیره وجود نخواهد داشت.
این قسمت از زندگی باغچه‌بان نشانگر چند مطلب است: او در شرایطی این وقایع را می‌نویسد که یکی از مقامات آموزش و پرورش است، با دربار رفت و آمد داشت و یک شخصیت مشهور و متنفذ محسوب می‌شد. معمولاً چنین افرادی برای اینکه موقعیت آنها به خطر نیفتد، چنین خاطراتی را نقل نمی‌کنند؛ و به دروغگویی خود اقرار نمی‌کنند. اما او با شجاعت اقرار می‌کند تا دیگران این اشتباه را تکرار نکنند و موجب اصلاح رفتارهای جامعه شود.
اگر افرادی از بزرگان جامعه و فرهنگ معلولین خاطره و مطلبی دارند که عبرت‎آموز است، حتماً برای ما بفرستند به ویژه اگر معلولین خاطره و نکته اخلاقی در زندگی خودشان یا در زندگی دیگران سراغ دارند خواهشمندیم برای مجله توان نامه ارسال نمایند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *