چهار گفتار در باب معلولیت

چهار گفتار در باب معلولیت

بابک رزمگیر/ روانشناس بالینی
babak.rzg {@} gmail.com

معلولان-لوگوگفتار نخست
با نگاهی اجمالی به زندگی روانی انسان و هدف غایی انسان که شکوفای و بالندگی درمسیر رشد می باشد، در می بابیم بسیاری از انسانهای به ظاهر سالم از لحاظ جسمی، در عمل ناتوان از قدم برداشتن در مسیر انسانیت هستند. اگر انسان را موجودی رو به رشد در نظر بگیریم در می یابیم اکثر ما انسانها در نقطه ای از زندگی متوقف شده ایم و در عمل از رسیدن به اهداف انسانی و رشد خود ناتوان بوده ایم و به نظر من این یعنی ناتوانی. این یعنی معلولیت.

گفتار دوم
شاید زمان آن فرا رسیده تا در تعاریف خود تجدید نظر کنیم و نگاهی نوین و جامع به مبحث معلولیت و ناتوانی بیندازیم.
انسان موجودی است که برای انجام امور روزانه و مربوط به حفظ بقای خود نیاز به اعضای بدن و هماهنگی آنها دارد. ولی از آنجا که انسان به شعور و آگاهی نیز مجهز می باشد، رضایت و آرامش انسان در پرتو فعالیتهای ذهنی ای خلاصه می شود که انجام وظایف مربوط به بقای خود تنها مقدمه ای است برای رسیدن به این مهم. انسانی به لحاظ روانی سالم تلقی می شود که در مسیر رشد قدم بردارد و به سمت خودشناسی و تفرد بیشتر حرکت کند. در طی این طریق تنها ابزاری که نیاز است شعور و آگاهی است. بقیه اعضا و جوارح مقدمه ای هستند برای رسیدن به این اهداف.
مغز انسان به گونه ای برنامه ریزی شده است که هنگام فقدان یک عضو، اعضای دیگر بواسطه انعطاف پذیری فوق العاده و مسیرهای عصبی دو نیم کره مغز می توانند وظایف آن عضو را انجام دهند یا بگونه ای خود را با شرایط تطبیق دهند.
اگر دستهای ما مارا تنها گذاشتند پاهای ما به یاری آنها می آیند. و اگر نوری در چشممان ندرخشید آگاهی بی نظیر انسانی روشنایی را در قلب ما به ما نشان خواهد داد.
اگر گوشهایمان نشنیدند تمامی طبیعت به ما یاری میرساند که تمام اشکال را بشنویم و حس کنیم و درک کنیم. انسان به گونه اعجاب انگیز می تواند نقص اعضای دیگر خود را تا اندازه ای در ذهن جبران کند. این نقیصه نمی تواند ما را از داشتن ذهنی شفاف محروم کند.

گفتار سوم
معلولیت با مفاهیم کلیشه ای و نادرست وارد ادبیات ما و بدین ترتیب وارد زبان و تفکر ما شده است. زمانی که از معلولیت برای انتقال مفاهیم نقص، گناه و پلیدی آنچنان که در کلیشه های ادبی و داستانها و رمانهای کلاسیک هم موجود است استفاده استعاری می کنیم. مانند دزدان دریایی که همواره یک چشم کور دارند یا یک پا ندارند. یا در سخنرانیها و تیترهای روزنامه ها استفاده استعاری از معلولیت برای انتقال پلیدی مانند متعصب کور و کر. دشمن افلیج. و … در واقع به واسطه هم جواری تصویر ضمنی نامطلبی از معلولیت آفریده ایم.
وقتی از معلولیت به عنوان ابزاری برای انتقال مفاهیم نقص، گناه و پلیدی استفاده می کنیم قطعا معلولیت با این ویژگیها در فرهنگ عمومی و ناخودآگاه جمعی رخنه می کند و برداشت و درک عمومی اولیه را ازین واقعیت وجودی منحرف می کند.
تصور و شناخت و تفکر وقتی تغییر کند هیجانها هم به سمت ترحم و ناامیدی و ترس رهنمون می شوند.

گفتار چهارم
اولین سوالی که از یک معلول می پرسیم این است که چرا این چنین شد؟ چرا نمی پرسیم در سایه این معلولیت چه چیزهایی کسب کردی؟
با سوال اول ذهن انسان کم توان جسمی به نا امیدی و ناکامی و سرزنش طبیعت رهنمون می شود در حالیکه با سوال دوم ذهن وی را به استفاده خلاقانه از منابع موجود و رهایی وی از تفکر درمورد جسم هدایت کرده ایم.
تنها با یک سوال می توانیم تقاوتی به این گستردگی در چارچوب مختصات ذهن انسان کم توان ایجاد کنیم.
تصویر انسانهای کم توان جسمی از خود نیز همانند همه انسانها به میزان زیادی بازتاب رفتار و برخوردهای سایر جامعه با آنهاست. با نحوه برخورد و میزان پذیرفته شدن توسط سایر افراد جامعه تصویر آنان از خود را می آفرینیم.
اگر در محیط شهر حضور کمرنگ معلولین را در مشاغل مختلف می بینیم این برایند زشتی های خود ماست که نتواستیم آنها را کنار خود داشته باشیم. برایند برداشتها و تصورات قالبی و نادرست گذشتگانمان.
عدم پذیرش ما و انتقال و کمک به تثبیت طرحواره های نقص و شرم در محاوره های روزانه مان با افراد کم توان جسمی موجب کناره گیری آنها از جامعه و پرتاب شدن آنها به چرخه معیوب سرزنش و حال بد و کناره گیری بیشتر از جامعه می شود.
جسم کم توان را طبیعت می بخشد در حالی که ذهن کم توان را ما انسانهای به ظاهر توانا به آنها می بخشیم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *