فضه ریاضی مقدم/ فاطمه اربابی

توان ‏‏نامه
فصلنامه مطالعاتی و اطلاع ‏رسانی ویژه معلولیت و توانمندسازی
Quarterly of Studies and Information Specially Disabled and Empowerment

شماره 2-3، پاییز و زمستان 1394
(ویژه پیشگیری/ Special Issue for Prevention of Disabilities)
دریافت کامل مجله: PDF، 8 MB

یادداشت‌هایی از جنس دل نوشته
سه مطلب زیبا از گل‌های نوشکفته جامعه هدف تقدیم می‌گردد. با مطالعه این مطالب، آرایش زیبای کلمات و در عین حال بیان واقعیت‌ها و عرضه تجارب و یافته‌های درونی را به وضوح می‌یابیم. امید است از این جنس دل نوشته‌ها برای توان نامه بفرستید و اعضای جامعه هدف را مستفیض نمایید.

وقتی دستهایم مرا تنها گذاشتند

فضه ریاضی مقدم

وقتی دستهایم مرا تنها گذاشتند لب و دندانم دلش به حالم سوخت، آری دستهایم با من قهر کردند لبهایم حسابی با دلم آشتی ، من به دستهایم التماس نمی کنم منت آنها را نمی کشم ” رفتند که رفتند ” آب و سبزی هم نثارشان کردم ،من که بی آنها خاموش بودم، حالا صدا شدم، فضّه بودم طلا شدم، حالا شدم آنکه با رنگ و آب و روغن و کاغذم از چشم شما لاله می چینم شکل مرواریدهای دریای نور.
وقتی پاهایم مرا زمین زدند، آموختم که به بی وفا ها التماس نکنم از دست هایم بال ساختم پریدم تا قله سبز همت، سر کوه تصمیم.
سخت بود سخت وقتی طبیبم آه کشید، فهمیدم که او هم از تنم دست کشید، دانستم به جای آب زهر چشید.
روزهایم شب بود کنج خانه غم، پلک هایم شده بود کاسه خون وقتی مادرم به غربتم می گریست، همه را پاهایشان می برد من پاهایم را می برم .
کم کم آموختم مثل پاهایم بی خیال شوم مثل فرشته ها، اگر بی پا شوم به جایش برایم بال همت ساختند، با پا در مسیر تپه ها می ماندم نفسم می گرفت قلبم می زد ولی حالا همه آن ها که پا دارند چشمشان به رقص آسمانی پرواز من است. به مثل خدا شدم بی چشم می بینم.
زبانم مدتها است مرا تنها گذاشته چیزی نمی گوید،نمی خواهم که بگوید زبانم چه می گوید که چشمم بلد نباشد، با چشمانم حرف می زنم،مرا لال می خوانند مرا گنگ می دانند ولی نمی دانند فریاد من از همه بلند تر است.
باور کنید من خط شکسته خطاط خلقتم او که تو را سرشته است مرا نیز نوشته است.
رسوا شد آنکه بگوید خدا ساده است باور کنید کارگردان صحنه خلقت نقشی بزرگ مرا داده است.
این منم که شما را در کلاس صبر و صلابتم صد درس ناگفته می دهم.
این منم که در کتاب تنم هزار نکته نانوشته خوانده ام .
این منم که به چشمان تو آیه های پاره پاره خدا را هدیه می دهم.
این منم که اشک عاطفه را از چاه وجودت در چشمه چشمت جاری می کنم.
این منم که با چراغ نگاهم پس کوچه های تاریک دلها را نورمی دهم.
این منم، با این تنم که تو می بینی ،من پاره های آیه های خلقتم.
من هزاران روح را به قله قاف گذشت حواله می دهم.، با همین تن خسته ام دمی تو را به فکر فردا برده ام.
من پاره ای از کلام خدایم که گفته بود (اِذا اَرادَ شیئاً فَیَقولُ لَهُ کُن فَیَکون)
خدا از طریق من با شما حرف می زند من زبان خدایم
من خوب از بد آدم ها را نشان می دهم، من خط کش بخل و سخاوتم ، منم شمع این بی کرانه محفل انس ، به یمن من به زیارت هم نشسته اید، من نردبان ترقی شما به مُلک سعادتم، من زبان خدا و پیک حق و حقیقتم.
من در هدایت خلق به سوی نور، یار و یاورم پیامبرم.
من در شب سرد زمستان، زیر شلاق باد سرد، کنار مادرم تلخ ترین قصه زندگی را نوشته ام، تو مرا بخوان من رُمان بی بدیل نگار عزتم.
هر چند بالم شکستــه است از سنگ روزگار، هرچند چون پرستویی زخم خورده کنار سرو نیمه خشک افتاده ام، ولی در پس این دیوار پرواز می‌کنند هزاران هزار با بال شکسته ام.

همچون نگینی بر کویر زندگی‌ام می‌درخشم

فاطمه اربابی

اینکه بخواهم از خودم و روزگارم بنویسم،میشود تکرار هزاران حرفی که توی هرسایت و شبکه ای شبیه حرفهایم هست،این بار از سختی روزگارم نمی نویسم،فریاد صبوری ام را سر می دهم و مشت محکم اعتماد به نفسم را به دهان تمام تحقیرها میزنم،همچون نگینی بر کویر زندگی ام می درخشم،اینکه آسمان دلم ابری است مهم نیست،مهم این است که بعداز هر بارانی رنگین کمان است،دست و پایم اگر همراهی ام نمی‌کنند مهم نیست،مهم شور و شوق من برای زندگی است،من عاجز نیستم چون لحظه هایی را خلق میکنم که خیلی ها از خلقشان عاجزند،لبخندم را نثار کسانی میکنم که از دست روزگار خسته اند و تیر و ترکش ناشکری اشان را به سوی آسمان پرتاب می‌کنند،آرامشم را هدیه میکنم به آنهایی که درگیر ناملایمات دنیایی اند…
من خاص ترین آفرینش خدایم هستم،که بی دست می نویسم و بی پا راه می روم و بی چشم می بینم و بی گوش می شنوم،من زاده ی تمام احساساتی هستم که بوی شکرگذاری می دهند،مادرم صبورترین زن و پدرم محکم ترین کوه استقامت است.و من خوشبخت ترینم.
امروز روز جهانی من است،روز جهانی تمام کبوترانی که با بال زخمی به راه زندگی ادامه دادیم و هرروز محکم تر از قبل فریاد صبر سر دادیم،کبوتران توان یاب روزتان مبارک.

مبصر ویژه کلاس

فرزانه حبوطی

بسم الله گفتم و وارد کلاس شدم. یکی از بچه های کلاس گفت بر پا. سلام کردم و گفتم بفرمایید. شاگردان هم سلام کردند، به سمت میز و صندلیم رفتم، بعد از گذاشتن کیف و دفتر کلاس، به سمت بچه ها برگشتم. ناگهان ردیف اول توجهم را به خود جلب کرد. یک دانش آموز با صندلی چرخدار. نگاهش کردم لبخندی زدم، با لبخند پاسخم را داد. نگاهم را از او دزدیدم و روبروی تخته سیاه کمی قدم زدم.
سال جدید تحصیلی آغاز شده بود و مسئولیت خطیر معلمی. اما نمیدانم چرا با دیدن شاگرد ردیف اول و شرایط خاصش احساس کردم سال جدید وظیفه سنگین تری بر عهده ام نهاده شده است. همیشه با توکل به خدا شروع کرده بودم و همیشه نیز خدای مهربان کمکم کرده بود، مطمئن بودم پروردگار مثل همیشه یار و یاورم خواهد بود. چند لحظه ای چنین افکاری را با خود مرور کردم. بلافاصله توجهم را به سمت شاگردان کلاس برگرداندم و شروع کردم به معرفی خودم و بالعکس – درخواست از شاگردان – برای معرفی خودشان.
محمد هم مانند شاگردان دیگر خودش را معرفی کرد. بیماریش CP (فلج مغزی) مادرزادی بود. کمی هم لکنت زبان داشت. اما با انرژی صحبت می کرد. شور و اشتیاق خاصی در چهره و صدایش ملموس بود. ظاهرش، رضایت از تحصیل در بین دوستان غیر معلول را نشان می داد. ای کاش می فهمیدم در باطن و درونش چه می گذشت. امیدوار بودم درونش نیز همانگونه پُر انرژی اما توام با آرامش خاطر باشد.
روزها می گذشت و صفحات کتاب های درسی یک به یک ورق می خورد. در مواقع روخوانی کتابها و امتحانات شفاهی، برخی اوقات، زمان بیشتری برای صحبت کردن محمد سپری می شد، با تمام وجود سعی می کردم با حوصله و اشتیاق، به روخوانی و حرفهایش گوش کنم. زمانی که حس می کردم حوصلۀ شاگردان کم می شود و صبر و تحمل ندارند، با شگردهای مختلف، اشتیاق شان را به گوش سپردن به حرفهای محمد جلب می کردم.
از آغاز سال تحصیلی، قرار بر این بود که هر هفته یک دانش آموز به عنوان مبصر کلاس تعیین شود. وقتی نوبت به محمد رسید متوجه سکوت خاصی در چهره اش شدم، لابد پیش خودش فکر می کرد به خاطر شرایط جسمیش نمی تواند مبصر باشد و نوبت به شخص بعد از او خواهد رسید. دفتر کلاس را باز کردم و با اطمینان، محمد را به عنوان مبصر آن هفته معرفی نمودم. لبخندی در چهره اش شکفت ولیکن بلافاصله گفت: «آخه آقا معلم من که…!»
حرفش را قطع کردم و گفتم: «محمد جان، شما همان جا که روی صندلی نشستی هر روز اسم بچه هایی که شلوغ می‌کنند را بنویس و به من بده» بعد هم به بچه های کلاس لبخند رضایتمندی زدم و گفتم: «بچه ها این هفته محمد مبصر کلاس است، هم حواستان را جمع کنید هم با محمد همکاری کنید».
در همان مدت کوتاهی که از آغاز مدارس می گذشت محمد توانسته بود با اکثر بچه های کلاس دوست شود و ارتباط برقرار کند. در آن یک هفتۀ مبصر بودنش طوری رفتار کرد که همۀ بچه ها در امر ادارۀ کلاس با محمد همکاری می کردند، با اینکه ته کلاس را نمی دید و روی صندلی چرخدار نشسته بود با شنیدن صدای بچه ها نامشان را تشخیص می داد و اگر شلوغ می کردند اسامی آنها را می نوشت و به من تحویل می داد. زنگهای تفریح نیز بچه های کلاس کمکش می کردند و محمد را همراه خودشان به حیاط مدرسه می بردند.
همیشه – نه تنها به اندازۀ بچه های دیگر – بلکه حتی گاهی بیشتر از بچه های دیگر، از او درس و سوال می پرسیدم تا بداند که بین او و دیگر دانش آموزان هیچ فرقی قائل نیستم. حتی چند بار به خاطر کوتاهی در نوشتن تکالیفش، جریمه اش کردم و چند صفحه تکلیف اضافه برایش تعیین نمودم. او هم با خجالت اما لبخند پاسخم را داد، آنگاه متوجه شدم که از این کارم راضی و خشنود شده است. خوشحال بودم از اینکه محمد با دیگر دانش آموزان هیچ فرقی برایم نداشت و توانسته بودم او را در مسیر محکم تر شدن اراده هایش یاری کنم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *