دو قطعه شعر، یداله قربعلی

توان ‏‏نامه
فصلنامه مطالعاتی و اطلاع ‏رسانی ویژه معلولیت و توانمندسازی
Quarterly of Studies and Information Specially Disabled and Empowerment

شماره ۲-۳، پاییز و زمستان ۱۳۹۴
(ویژه پیشگیری/ Special Issue for Prevention of Disabilities)
دریافت کامل مجله: PDF، ۸ MB

دو قطعه شعر
ستایش مخترع خط بریل؛ ایستگاه اندیشه

یداله قربعلی

اشاره
شعرهای زیبا و جذاب شاعر روشندل آقای یداله قربعلی موجب روشنایی و طراوت این مجله است. یکی از دل‌مشغولی‎های روشندلانی مثل ایشان در همه مناطق جهان، شعر است. مجله توان‎نامه و نیز دفتر فرهنگ معلولین درصدد اجرای سه طرح در این زمینه هستند.
۱ـ شناسایی شاعران معاصر روشندل و گرد‎آوری اشعار آنان در دفتر شعر روشندلان. مسئولیت این پروژه بر عهده آقای یداله قربعلی است و امید است با همکاری روشندلان عزیز این پروژه را بتوانیم زودتر منتشر کنیم.
۲ـ برگزاری شب‎های شعر به مناسبت‎های مختلف، مقدمات این برنامه هم تا حدی آماده شد و منتظر رسیدن اشعار بیشتر هستیم از این‎رو از روشندلان دعوت می‎کنیم نسخه‎ای از اشعار خود را برای این مجله و برای دفتر فرهنگ معلولین ارسال فرمایند.
۳ـ برنامه شعر برتر و گزینش بهترین شعرها در هر سال. این برنامه از سال ۱۳۹۵ آغاز می‎شود و متعاقباً اطلاع‎رسانی خواهد شد.
آقای قربعلی دو قطعه شعر، یکی درباره لویی بریل؛ با عنوان «ستایش مخترع خط بریل» و دوم با عنوان «ایستگاه اندیشه» فرستاده که ذیلاً تقدیم می‎گردد. و از ایشان هم تشکر مجدد می‎شود.

ماجرا و علت سرودن شعری درباره لویی بریل
مدت‌ها بود دوست داشتم این شعر را تقدیم شما و دوستان كنم. مایل بودم به نوعی از لویی تقدیر شود. ولی فرصت آن فراهم نمی‌آمد؛ تا این در ایام ولادتش، فرصت را مغتنم شمرده و گفتم چه شادباشی از این بهتر. پس شعر چهار پاره‌ا‌ی تقدیم می‌کنم. ای دوستا، انتظار دارم آن را بخوانید و لویی را در آن متصور شوید. نیز هر كسی هم دستی به جایی دارد كه بتواند آن را بیشتر انتشار دهد، یا سرودش كند و یا هر جور استفاده‎ی دیگر آزاد است. اما خاطره‎اش بد نیست. این شعر وقتی سروده شد، بچه‌های مدرسه‎ی ابابصیر آن را به صورت سرودی می‎خواندند. یك روز به یكی از مدارس تلفیقی رفتم. روز عصای سفید بود. یك دانش‌آموز نابینا در آن مدرسه بود. قرار شد اول او یك قطعه شعر را كه سروده بود، بخواند و بعدش من صحبت كنم. وقتی آن خانم رفت پشت تریبون، گفت كه این شعر را خودش سروده است و طبع مختصر شعری هم دارد. اولش خیلی خوشحال شدم، اما بعد كه تمام و كمال شعر مرا خواند، خنده‎ام گرفت. وقتی می‎خواستم صحبت كنم، همین‎طور می‌آمد توی ذهنم و باعث آمدن لبخندی روی لبانم می‌شد. خودم را خیلی كنترل كردم. بعدش كه نزد دانش‎آموز رفتم، به او گفتم از طبع شعرت خبر نداشتم. با كمال بی اعتنایی گفت خوب گاهی آدم یك چیزی می‎نویسد و می‎شود یك شعر. راستش پیش خودم گفتم نكند من شعر او را سرقت کرده باشم! لیكن از هر چیز اطمینان نداشتم از این كه این شعر را من سروده‌ام، صد در صد یقین داشتم. تصادفاً سرودش به همراهم بود.
به او گفتم كه چند وقت است كه این شعر را گفته‌اید؟ گفت چند روز پیش. گفتم چرا نمی‌دهید چاپش كنند. گفت فرصت نشده است. گفتم چندمین بار است كه آن را می‌خوانی؟ گفت فقط توی خانه خوانده‌ام. گفتم ممكن است، این سرود را بشنوی؟ گفت چرا كه نه! گفتم سرودی است به مناسبت تولد لویی بریل. بعدش سرود را با واكمن پخش كردم. خیلی تعجب نكرد. فقط گفت ممكن است كس دیگری هم این شعر را گفته باشد! دیگر كشش ندادم.
خوب این شما و این هم ۱۴ دی‎ماه و ۴ ژانویه و تولد لویی عزیزمان. این شعر را به او و شما هدیه می‌کنم. پس از این قطعه، شعر دیگری در وصف كتاب و تشویق برای نشستن در كتابخانه و مطالعه كردن كه لویی عزیزمان وسیله‎اش را برای ما فراهم كرده، تقدیم می‌کنم.
در ستایش مخترع خط بریل
به مناسبت چهارم ژانویه كه تولد لویی بریل است، بد ندیدم كه این چهار پاره را تقدیم آن عزیز و تمامی فرهیختگان نابینا بنمایم. این شعر در یكی از شب‎های پاییزی سروده شده است ولی جای ان توی این سرمای زمستان است كه لویی عزیز متولد شد و با همت خویش تمامی ما را مدیون خویش نمود. تقدیم به او:
با دستهایم نقطه‎ها را / مانند گل‎ها می‎شمارم.
بر صفحه‎ی بی‎رنگ كاغذ / من نقش‌ها از نقطه دارم.
****
گر دیدگانم بی‎فروغ است / در سینه‎ام صد شور كار است.
در باغ پر اندیشه‎ی من / حتی زمستان هم بهار است.
****
مردی قوی مانند پولاد / در فصل سرمای ندیدن.
شش نقطه را آیینه‎ای كرد / بر روی من تا شهر دیدن.
****
او نقطه‎ها را شكل‎ها داد / تا برگشاید راز دانش.
دست مرا در دست آنها / خندان پی پرواز دانش.
****
ز آن پس من و آهوی امید/ در دشت دانش بیش راندیم.
در سنگلاخ زندگانی/ آسوده‎تر از پیش راندیم.
****
در دستهایم نقطه‎ها را / چون دست آن یار نكونام.
با مهربانی می‎فشارم / تا روح او آساید آرام.
****
او دیده‎ی بی‎رنگ ما را / با شهر گل‎ها آشنا كرد.
او كلبه‎ی تاریك ما را / پر از محبت، از صفا كرد.
****
او با (شمیم) مهربانی / ما را به شهر آرزو بُرد.
وز چهره‎ی غم رنگ ما، او / زنگار شب یكباره بِستُرد.
(مهرماه ۱۳۸۰، نجف آباد)

ایستگاه اندیشه
یكشنبه ۶ دی‎ماه ۱۳۹۴ است، من نشسته‎ام و می‎اندیشم كه برای تابلوی ایستگاه اندیشه چه بنویسم، ناگهان این ابیات راه باز می‎كند و می‎آید:
این جا كنار باغ داناییست، بنشین/ اینجا نیایشگاه تنهاییست، بنشین.
بزم كتاب است و نگاه دانش و فكر/ بستان زیبای تواناییست بنشین.
با این ورق‎ها زندگی را تازه تر كن/ گلزار افسون‎های رؤیاییست، بنشین.
تا ایستد اندیشه‎ات در سیل، برجا / پایانه‎ی خورشید داناییست، بنشین.
تا ایستگاه آرزو راهی نمانده / گلگشت احساس و شكوفاییست بنشین.
یاس خرد در دست‎هایت می‌درخشد/ در خانه‎ی اندیشه غوغاییست، بنشین.
رقص پرستوی خرد را تا نبینی/ آرام رو، این باغ میناییست، بنشین.
حتی اگر یك صفحه فرصت داری ای دوست / فرصت غنیمت‎دان، عجب جاییست، بنشین.
تا با شمیم دانش آمیزد روانت / پروا مكن، جای تن آساییست، بنشین.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *