اشعاری از مولانا

توان ‏‏نامه
فصلنامه مطالعاتی و اطلاع ‏رسانی ویژه معلولیت و توانمندسازی
Quarterly of Studies and Information Specially Disabled and Empowerment

شماره ۲-۳، پاییز و زمستان ۱۳۹۴
(ویژه پیشگیری/ Special Issue for Prevention of Disabilities)
دریافت کامل مجله: PDF، ۸ MB

اشعاری از مولانا

مولانا جلال‌الدین رومی شاعری پارسی است که در امیدآفرینی و تحرک‌دهی و حرکت‌آفرینی بی‌نظیر است. از این‌رو دیدگاه‌های سازنده و سودمندی برای معلولان دارد. اینجا چند قطعه از اشعارش که درباره نابینایان یا ناشنوایان است می‌آورم. شرح جامع این اشعار به منابع موجود مثل شرح آقای کریم زمانی موکول می‌شود. کسانی که درباره اشعار مولانا و تأثیر این اشعار در امید افزایی، در تحرک بخشی و غیره، مطلبی شنیده یا خوانده‌اند یا خود تجربه شخصی در این زمینه دارند حتماً برای توان نامه ارسال فرمایند. همچنین از شرح و توضیح اشعار مولانا استقبال می‌کنیم.
استاد و شاگرد اَحوَل
گفت استاد احولی را كاندرآ / رو برون آر از وثاق آن شیشه را
چون درون خانه احول رفت زود / شیشه پیش چشم او دو می‏نمود
گفت احول زان دو شیشه تا كدام / پیش تو آرم؟ بكن شرحی تمام
گفت استاد آن دو شیشه نیست رو / احولی بگذار و افزون بین مشو
گفت ای اوستا مرا طعنه مزن / گفت اوستا زان دو یك را بر شكن
چون یكی بشكست هر دو شد ز چشم / مرد احول گردد از میلان و خشم
شیشه یك بود و به چشمش دو نمود / چون شكست آن شیشه را دیگر نبود
خشم و شهوت مرد را احول كند / ز استقامت روح را مبدل كند
چون غرض آمد هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل به سوی دیده شد
کر و بیمار
آن کری را گفت افزون مایه‌ای / که ترا رنجور شد همسایه‌ای
گفت با خود کر که با گوش گران / من چه دریابم ز گفت آن جوان
خاصه رنجور و ضعیف آواز شد / لیک باید رفت آنجا نیست بُد
چون ببینم کان لبش جُنبان شود / من قیاسی گیرم آن را از خرد
چون بگویم چونی ای محنت‌کشم / او بخواهد گفت نیکم یا خوشم
من بگویم شُکر چه خوردی ابا / او بگوید شربتی یا ماش با
من بگویم صبح نوشت کیست آن / از طبیبان پیش تو گوید فلان
من بگویم: بس مبارک‌پاست او / چونکه او آید شود کارت نکو
پای او را آزمودستیم ما / هر کجا شد می‌شود حاجت روا
این جوابات قیاسی راست کرد / عکس آن واقع شد ای آزاد مرد
کر درآمد پیش رنجور و نشست / بر سر او خوش همی مالید دست
گفت چونی گفت مُردم گفت شکر / شد از آن رنجور پر آزار و نکر
کاین چه شکر است این عدوی ما بدُست / کر قیاسی کرد و آن کژ آمده است
بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر / گفت نوشت باد افزون گشت قهر
بعد از آن گفت از طبیبان کیست او / که همی‌آید به چاره پیش تو
گفت عزرائیل می‌آید برو / گفت پایش بس مبارک شاد شو
این زمان از نزد او آیم برت / گفتم او را تا که گرد و غم خورت
کر برون آمد بگفت او شادمان / شکر کش کردم مراعات این زمان
خود گمانش از کری معکوس بود / این زیان محض را پنداشت سود
گفت رنجور این عدوی جان ماست / ما ندانستیم کو کان جفاست
چون عیادت بهر دل ‌آرامی است / این عیادت نیست دشمن کامی است
تا ببیند دشمن خود را نزار / تا بگیرد خاطر زشتش قرار
کور دوگانه
بود کوری کاو همی‏گفت الامان / من دو کوری دارم ای اهل زمان‏
پس دوباره رحمتم آرید هان / چون دو کوری دارم و من در میان‏
از تعجّب مردمان گفتند لیک / این دو کوری را بیان کن نیک نیک
زانکه یک کوریت می‏بینیم ما / آن دگر کوری کدام آن وانما
گفت زشت آوازم و ناخوش نوا / زشت آوازی و کوری شد دوتا
بانگ زشتم مایه‏ غم می‏شود / مهر خلق از بانگ من کم می‏شود
زشت آوازم به هر جا که رَوَم / مایه‏ خشم و غم و کین می‏شوم
بر دو کوری رحم را دوتا کنید / این چنین ناگنج را گنجا کنید
زشتی آواز کم شد زین گله / خلق شد با وی برحمت یک دله‏
کرد نیکو چون بگفت او راز را / لطف آوازِ دلش آواز را
سگ و کور
یک سگی در کوی بر کور گدا / حمله می‏آورد چون شیر وغا
کور عاجز شد ز بانگ و بیم سگ / اندر آمد کور در تعظیم سگ‏
کای امیر صید و ای شیر شکار / دست دست تست دست از من بدار
گور می‏گیرند یارانت به دشت / کور می‏گیری تو در کوی این بدست‏
آفت قضاوت
قاضیی بنشاندند او می‌گریست / گفت نایب قاضیا گریه ز چیست
این نه وقت گریه و فریاد تست / وقت شادیّ و مبارک‌باد تست
گفت ده چون حکم راند بی‌دلی / در میان آن دو عالم جاهلی
آن دو خصم از واقعه خود واقفند / قاضی مسکین چه داند زان دو بند
جاهل است و غافل است از حالشان / چون رود در خونشان و مالشان
گفت خصمان عالمند و علّتی / جاهلی تو لیک شمع ملّتی
زانکه تو علّت نداری در میان / زان فراغت هست نور دیدگان
وان دو عالم را غرضشان کور کرد / علمشان را علّت اندر گور کرد
جهل را بی‌علّتی عالم کند / علم را علّت کژ و ظالم کند
تا تو رشوت نستدی بیننده‌ای/ چون طمع کردی ضریر و بنده‌ای
فهم کردم لیک پیری ناتوان / دست از ضعف است لرزان هر زمان
وین زر تو هم قراضه خُرد و مُرد / دست لرزد پس بریزد زرِّ خُرد
پس بگویی خواجه جارویی بیار / تا بجویم زرّ خود را از غُبار
چون برو بی‌خاک را جمع آوری / گوئیم غربال خواهم ای جری
من ز اوّل دیدم آخر را تمام / جای دیگر رو ازینجا والسّلام
هر که اوّل بنگرد پایان کار / اندر آخر او نگردد شرمسار
چشم دل
بود شیخی رهنمایی پیش ازین / آسمانی شمع بر روی زمین
یک صباحی گفتش اهل بیت او / سخت‌ دل چونی بگو ای نیک‌خو
ما ز هجر و مرگ فرزندان تو / نوحه می‌داریم با پشت دوتو
تو نمی‌گریی نمی‌زاری چرا / یا که رحمت نیست اندر دل تو را
ما همه امیدواران توایم / ریزه چین‏خوان احسان توایم
لیک با این جمله چون بی‏شفقتی / بهر فرزند از چرا بی رأفتی
یا مگر خود دل نمی‏سوزد تو را / بازگو ای شیخ ما را ماجرا
شیخ گفت او را مپندار ای رفیق / که ندارم رحم و مهر و دل شفیق
بر همه کفّار ما را رحمت است / گرچه جان جمله کافر نعمت است
بر سگانم رحمت و بخشایش است / که چرا از سنگ‌هاشان مالش است
آن سگی که می‌گزد گویم دعا / که ازین خو وارهانش ای خدا
گفت پس چون رحم داری بر همه / همچو چوپانی بگرد این رمه
چون نداری نوحه بر فرزند خویش / چونکه فصّاد اجلشان زد به نیش
چون گواه رحم اشک دیده‌هاست / دیده‌ تو بی‏نم و گریه چراست
ﺷـﻴـﺦ ﺩﺍﻧـﺎ ﺯﻳـﻦ ﻋـﺘـﺎﺑﺶ ﮔـﺮﻡ ﺷـﺪ / ﺩﺭ ﺳـﺨـﻦ ﻳـﻚ ﺑــﺎﺭﻩ ﺑـﻲ ﺁﺭزﻡ ﺷـﺪ
رو به زن کرد و بگفتش کای عجوز / خود نباشد فصل دی همچون تموز
جمله گر مُردند ایشان گرحَی‌اند / غایب و پنهان ز چشم دلی کی‌اند
چون ببینمشان معیّن پیش خویش / از چه رو، رو را کنم همچون تو ریش
گرچه بیرونند از دور زمان / با منند و گردِ من بازی‌کنان
گریه از هجران بود یا از فراق / با عزیزانم وصال است و عناق
قرآن خواندن شیخ نابینا
دید در ایّام آن شیخ فقیر/ مصحفی در خانه پیری ضریر
پیش او مهمان شد او وقت تموز / هر دو زاهد جمع گشته چند روز
گفت اینجا ای عجب مصحف چراست / چونکه نابیناست این درویش راست
اندر این اندیشه تشویشش فزود / که جُز او را نیست اینجا باش و بود
اوست تنها مصحفی آویخته / من نی‏ام گُستاخ یا آمیخته
تا بپرسم نی خمش صبری کنم / تا به صبری بر مرادی بر زنم
مرد مهمان صبر کرد و ناگهان / کشف گشتش حال مشکل در زمان‌
نیم شب آواز قرآن را شنید / جست از خواب آن عجایب را بدید
که ز مصحف کور می‌خواندی درست / گشت بی‌صبر و از او آن حال جست‌
گفت چون در چشم‏هایت نیست نور / چون همی بینی همی خوانی سطور
آنچه می‌خوانی بر آن افتاده‌ای / دست را بر حرف آن بنهاده‌ای‌
گفت ای گشته ز جهل تن جدا / این عجب می‌داری از صُنعُ خدا
من ز حق درخواستم کای مُستعان/ بر قرائت من حریصم همچو جان‌
نیستم حافظ مرا نوری بده / در دو دیده وقتِ خواندن بی‌گره‌
آمد از حضرت ندا: کای مرد کار/ ای به هر رنجی به ما امیدوار
هر زمان که قصد خواندن باشدت / یا ز مصحف‌ها قرائت بایدت‌
من در آن‌ دم وادهم چشم تو را / تا فروخوانی معظّم جوهرا
بینای خود
گفت با درویش روزی یک خسی / که تو را این‌جا نمی‌داند کسی
گفت او گر می‌نداند عامیم / خویش را من نیک می‌دانم کیم
وای اگر بر عکس بودی درد و ریش / که بُدی بینای من من کور خویش

مأخذ: مثنوی معنوی: داستان‌های مثنوی، به کوشش غلامعلی محبی‏نژاد، تهران، اندیشه علم، ۱۳۸۲.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *