گزارش پایانی جشنواره ملی دلنوشته ورزش و سلامت

IMG-20151219-WA0016جشنواره ملی دلنوشته ورزش و سلامت شهرستان اقلید با دریافت (88) دلنوشته از (17) استان ایران (اردبیل- اصفهان- اراک- آذربایجان شرقی- بابل- بندر عباس- تهران- خراسان رضوی- خوزستان- زنجان- فارس- قم- قزوین- کرمان گلستان- گیلان- یزد) با داوری رضا علی اکبری (شاعر و ریس اداره فرهنگ ارشاد) نفرات برتر خود را شناخت.
اثرهای زیر به ترتیب مقام بعنوان اثرهای برتر شناخته شدند:
1 – پوریا اسکندر زاده عنوان اثر : فراموش شده (ورامین)
2 – طیبه رضوانی عنوان اثر : توپ و ویلچر عزیز
3 – سمیرا غلامی عنوان اثر : شطرنج(اصفهان)
4 – عباس عابدینی عنوان اثر : کودکی و آرزوی نیمه تمام(بندر عباس)
5 – عصمت آتش بار عنوان اثر : از بغض تا رویا(خوزستان)
6 – محمد کرد زنگنه عنوان اثر : دیدگاه امثال من(رامهرمز)
7 – ماریا سلمانی عنوان اثر : همسایه (گرگان)
8 – قاسم بای عنوان اثر : کاملترین معنای موفقیت(رامیان)
حامیان مادی و معنوی جشنواره:
اداره ورش و جوانان شهرستان اقلید
دانشگاه آزاد واحد اسلامی اقلید
اداره فرهنگ ارشاد اسلامی شهرستان اقلید
دانشگاه پیام نور اقلید
مرکز ضایعات نخاعی جانبازان بنیاد شهید و امور ایثارگران

پوریا اسکندرزاده
فراموش شده
بچه که بودم،به دوستان و همکلاسیهایم حسودیم می شد.به مادربزرگها و پدربزرگهایشان.من که مادربزرگ نداشتم و پدربزرگم هم جوری بود که داشتن و نداشتنش خیلی فرقی به حال من نداشت.او فقط بلد بود تنهایی یک گوشه از اتاق بنشیند و به مدالهای رنگ و وارنگش زل بزند.تنها سرگرمی پدربزرگ،ورق زدن یک آلبوم کهنه با عکس های قدیمی سیاه و سفید و رنگ و رو رفته اش بود.بزرگتر که شدم،در یکی از مسابقات ورزشی مدرسه،قهرمان شدم و یک مدال از آن الکی ها جایزه گرفتم.پس از آن اتفاق،مدال طلا که نه،مدال طلاییم شد همۀ دین و دنیای من! روزی چند بار آنرا تمیز می کردم و جایش را تغییر می دادم.آنقدر دستمالیش کرده بودم که رنگ طلاییش از بین رفته بود و دیگرجلای اولیه را نداشت اما من،هنوز هم قد روزهای اول دوستش داشتم.حالا دیگر حس و حال پدربزرگ را درک می کردم.این اتفاق باعث شد من و او حرفهای مشترک زیادی داشته باشیم.یادم هست دوتایی می نشستیم و از خاطرات قهرمانیمان برای هم می گفتیم.من که یک خاطره بیشتر نداشتم اما همان یک خاطره را صد جور مختلف برایش تعریف می کردم و پدربزرگ،هر بار با حوصله به خاطراتی که بیشترش را از کارتون فوتبالیستها وام گرفته بودم،گوش می داد و می گفت به داشتن نوه ای چون من افتخار می کند! من هم کم کم با شنیدن خاطرات شنیدنی پدربزرگ،به او می بالیدم.او با هر یک از مدالهایش یک خاطره داشت.یک خاطرۀ واقعی از قهرمانی های واقعی و نه دستکاری شده! پدربزرگ،عکسهایش را به من نشان می داد و با حسرت از دوستان ورزشکارش که اکثراً به رحمت خدا رفته بودند،یاد می کرد.می گفت یکی از آنها را که در یک مسابقه آسیب دیده و معلول شده است،انداخته اند گوشۀ آسایشگاه و سال تا سال،کسی حالش را هم نمی پرسد.با شنیدن این درد دلها،بسیار برای خودم و امثال خودم متأسف شدم.پدربزرگ من هم چندان فرقی با آن دوستش نداشت.هر دو پیر و زمینگیر…هر دو فراموش شده…یکی در آسایشگاه…یکی در خانه.پدربزرگ،روزی برای خودش در کوچه و بازار اسم و رسم و برو و بیایی داشته و نامش ورد زبان پیر و جوان بوده است.حالا در صف نانوایی،جوانترها به او تنه می زنند و نوبتش را به زور می گیرند.آن وقت ها که پدربزرگ،وزنه های چند صد کیلویی را به عشق مردم و کشورش بلند می کرد؛کجا بودند این جوانانی که به عمرشان سنگین تر از گوشی موبایلشان بلند نکرده اند؟!کجا هستند آنهایی که برایش دست می زدند و هورا می کشیدند؟حالا که آن وزنه های سنگین،سلامتی را از او گرفته و به جایش هزار درد مفاصل و استخوانها را به ارمغان آورده،حتی یک دفترچۀ بیمۀ درست و حسابی ندارد تا حداقل مسکن دردهایش را تهیه کند و تا صبح از درد ناله نکند.همه منتظرند زبانم لال او بمیرد تا برای خودنمایی در مجلس ترحیمش شرکت کنند و برایش تاج گل های آنچنانی بفرستند و در صفحۀ اول روزنامه ها با تیتر درشت،اعلامیۀ تسلیت چاپ کنند.کاش به جای همۀ این ها،گاهی ورزشکاران پیشکسوت و معلول فراموش شده را با یک شاخه گل یاد می کردیم!!!

طیبه رضوانی
تـوپ و ویلچــر عزیـــز
تَپ تَپ تَپ ؛ صدای توپ بسکتبال وقتی به زمین سالن ورزشی می خوره یکی از زیباترین موسیقی هایی هست که این روزها می شنوم. یک دستم به توپ ضربه می زنه و دست دیگرم ویلچر ورزشی رو به حرکت درمیاره. ویلچر سنگین به حرکت درمیاد. می رسم نزدیک سبد، هر دو دستم روی توپ خوشرنگ متمرکز می شن و با یک حرکت توپ رو از منطقه اِلبو به داخل سبد پرتاب می کنم. چه گل زیبایی! این یعنی من می تونم. هنوز هم می تونم؛ حتی بهتر از قبل، حتی بیشتر از گذشته، حتی خارج از سالن ورزشی. حس بی نظیریه!
تَپ تَپ تَپ ؛ توپ بعد از چند ضربه به زمین، دوباره توی دستامه.
تَپ تَپ تَپ ؛ چقدر زیباست این صدا، صدایی که طنین اون، لحظه لحظه ی چهل و هشت ساعتی که تا جلسه تمرین بعدی دور از سالن هستم همچنان روحم رو سرشار از انرژی و زندگی می کنه. غرق در این حس و حال خوب، چهارسال قبل رو به یاد میارم که بعد از آسیب نخاعی که منجر به فلج پاهام شد؛ زمانی که تمام روح و جسمم در فراغ تحرک و پویایی ورزش می سوخت؛ بعد از اولین جلسه حضور در سالن ورزشی به ویلچرورزشی، توپ ، مربی و بچه ها علاقمند شدم و به یاد روزهای رنگی نوجوانی که تو حیاط مدرسه توپ رو با حرکت سه گام توی سبد می انداختم ؛ تصمیم گرفتم که بسکتبال رو به عنوان ورزشی که تو شرایط جسمی جدیدم سلامت من رواحیا می کنه شروع کنم ؛ هرچند متفاوت با گذشته ، هرچند روی ویلچر ، هرچند بدون سه گام !
با شروع تمرینات شور و هیجان فوق العاده دلنشینی وارد زندگیم شده بود. بعد از مدتی کاملا حس می کردم که ورزش برای ما معلولین حتی حیاتی تر از افراد سالم جامعه است چرا که تنها زمانی هست که اندام های سالم بدن در حداکثر کارایی خودشون هستن و فارغ از تمام محدودیت ها و مشکلاتی که داریم در حال پرورش روح و جسم مون هستیم.
با شروع ورزش روحیه ام به طرز قابل توجهی روز به روز بهتر می شد؛ البته بودن در کنار دوستان معلول و هم نوع خودم در محیط ورزشی هم بسیار موثر بود. این جا تنها مکان اختصاصی من بود. تکه ای از شهر که من رو به عنوان یک معلول ویلچری کاملا پذیرفته بود و من هم دوستش داشتم! بسکتبال با ویلچر من رو بیشتر به دنیای معلولیت ، دنیای جدیدی که باید زندگیم رو توش ادامه می دادم، پیوند داد. اگرچه ورزش معلولین هنوز جایگاه بایسته خودش رو پیدا نکرده و امکانات و فضاهای ورزشی در این حوزه بسیار محدود هستن اما با این حال ورزشکاران معلول از هر فرصتی برای تمرین و رهایی از رخوت، بی تحرکی و انزوای اتاق های مملو از تنهایی خودشون بهره می برن. اینها چیزهاییه که همیشه باید تو زندگی یک معلول باشه : ورزش ، سلامتی ، نشاط ، هیجان و امید به زندگی.

سمیرا غلامی
شطرنج
صبح شده ،روی ویلچرم نشستم . رفتم توی بالکن و از صدای جیک جیک گنجشکا کیف می کنم . انگار یه کتاب رو گذاشتم جلوم و دارم تک تک روزهای زندگیمو ورق می زنم . به دست روزگار فکر می کنم که توی ده سالگی برام تصادفو رقم زد و الان در آستانه نوزده سالگی از هر دو پا فلجم به روزهای بزرگ شدنم فکر می کنم که بدون سلامتی کامل گذشت ، به سختی ها ، عاشق شدن ها ، دلتنگی ها ، و دلبستگی ها.
چند شب پیش بود که بعد از کلی ناراحتی و غصه از اینکه نمی تونم خیلی جاها برم ، نمی تونم راه برم و نمی تونم بدوم اشک می ریختم ، غصه دار بودم از بعضی آدم های خاله زنک که می گفتند : آخی دیگه پاهات خوب نمیشه ؟ آخی از بس رو ویلچر بودی یجوری شدی ! آخی پاهات فرمش از بین رفته !
مادر موهای بلندم رو نوازش می کرد و می گفت : توی روزگاری که خودت سرنوشت خودتو تعیین می کنی چه اهمیتی داره کی راجع بهت چی فکر می کنه ؟ چه اهمیتی داره دورت شلوغه یا خلوت ! کاش شجاعت روبرو شدن با حقایق رو داشته باشی ، این یه اتفاق بود که ثانیه ای هزاران بار جاهای مختلف دنیا می افته، انگار که بخوام راز مهمی رو بهش بگم گفتم دلم میخواد برم کلاس شطرنج ، دلم میخواد تو این ورزش بهترین بشم.
با فکر به اینکه امروز اولین جلسه ی کلاس شطرنجمه با لبخند از بالکن وارد اتاق شدم .اهالی خونه خوابن و فقط مامان بیداره و میز کوچک صبحانه م آمادس.به کمک و پیشنهاد مامان مانتوی آبی رنگم رو می پوشم و خودم دکمه هاشو تا آخر می بندم.
تو آینه به صورتم نگاه می کنم ،موهامو محکم می بندم و آروم زمزمه می کنم :
من اجازه نمی دم این سختی منو از پا در بیاره ، من با معلولیتم کنار میام و اجازه نمی دم روزهام به غصه و حسرت خوردن بگذره ، من نمی ذارم غم ها لذت بودن و زندگی کردنو از من بگیره.
به جعبه ی شطرنجم نگاه کردم که دیگه شده بود دوست جدیدم و با خنده ادامه دادم : وقتی خدا دوستم داشته باشه ، انقدر کمک می کنه که لحظه لحظه زندگیم پر از نور و برکت و گرما می شه ،مهم نیست دنیا با من چکار کرده ، من به بالایی تکیه می کنم ، من می تونم … من باید که بتونم …

عباس عابدینی
کودکی و آرزوی نیمه تمام
هنوز زنگ آخر نخورده بود که همه فکر فوتبال خیابونی بعد ظهر بودن . رسیده و نرسیده به خون بساط مشق رو پهن می کردیم و در کسری از ثانیه سر و ته اش رو بهم وصل می کردیم و حول حولکی نهار رو می خوردیم و آماده ی عزیمت می شدیم. کفش های کتانی کهنه ام از من خسته شده بودند و با من قایم موشک بازی می کردند اما من اغلب در بازی با او پیروز بودم و سریع خود را به میدان مسابقه می رساندم و بندرت شکست می خوردم و با پوتین های فرتوت داداشم به میدان رزم می رفتم. صدای غلقله ی هم تیمی ها تو خیابون مرا به آن می داشت که سریعتر بدوم تا در حین یار کشی که حساسترین لحظه ی مسابقه بود و بازیکنان قوی حکم ژنرال داشتند حاضر باشم. چه شوری بود زمانی که ژنرال ها فرد بودند بحث و جدل جنگ جهانیمان داغ می شد. بازی شروع می شد و هر چند دقیقه یکبار در کنار ژنرال های پر جنب و جوش ماشین ها را سان می دیدیم، خدا رو شکر نعمت ماشین ها تو آون روزگار مثل الان فراوان نبود. در کوران بازی شوت محمد باعث میشه همه کارشناس فیزیک شن و نوع ضربه و مسیر آن را بر اساس قدرت و زاویه محمد ترسیم کنند در نهایت چهار نفر از تماشاچیان به تیرک تبدیل می شدن. اما صدای نقد و کارشناسی ها باعث می شد با صدای آقا رضا همسایه خیابونیمون؛ قائله با فرار همراه شه. تو راه علی فریاد می زد اگه گل رو قبول نکنید و دیگه تو بازی شلوغ نکنید شمارو به زمین مسابقه کنار خونمون می برم. صدای غرولند چن نفر بلند می شد که گل باید قبول شه اما با پادرمیانی ژنرال ها قبول می کردند و به زمینی می رفتیم که یک خونه ی نیم ساز بود و حیاطش با تمام کوچکیش بخاطر دیوارهای اطرافش از نظر علی به روز ترین استادیوم بود اما مگه می شد جنگ فرد فرد ژنرال ها بدون دعوا و جارو جنجال باشه به همین خاطر با اولین نگاه داداش بزرگ علی بی اختیار سوت پایان بازی زده می شد و این باعث می شد همیشه شور نشاطمان معلول شود و سلامت روح و جسممان در سنگدلی بزرگی مشکل بی امکاناتی و جهل به ورزش، در حسرت کودکیمان گم شود.

عصمت آتش بار
از بغض تا رویا
همیشه دوست داشتم قهرمان باشم، ولی توی تفکرات اهالی روستا زن که قهرمان نمی شد، دختر باید ازدواج می کرد و به قول مادربزرگم مثل یه خانوم می نشست سر خونه زندگیش. یادمه یه بار به مامانم گفتم دوست دارم مثل خانومای دونده باشم و برم توی مسابقه های بزرگ و شما منو از تلویزیون ببینید! مامانم با کفگیر پشت دستم زد و گفت: هیس! دیگه این حرف رو نشنوم! همش تقصیر این تلویزیون لعنتیه که سربه هوات کرده! دویدن زن چه معنی داره!؟ اگه میخای ورزش کنی و سلامت بمونی، چیزی که هست کار، تو زمین های کشاورزی کار کن! گاوها رو بدوش! نون بپز! غذا بپز! تا تنت سالم و سلامت بمونه. منم بغض کردم و یه گوشه نشستم، راست می گفت بنده خدا، تلویزیون و سکوی قهرمانی دنیای منو رویایی کرده بود. همیشه وقتی پسرای کوچه رو می دیدم که راحت دوچرخه سواری می کنند بغضم بیشتر به گلوم فشار می آورد، البته یه روستا بود و یه دوچرخه که فقط دوتا از برادرای ده داشتند، ولی بقیه پسرها باج می دادند و باخوراکی و مبادله ی کفتراشون سواری می کردن. البته منم جبران می کردم نه اینکه به کسی باج بدم، نه، سوار الاغمون می شدم و از باغ هیزم می آوردم، اینطوری حس می کردم بغضی که توی گلومه رو، رو شونه های باد سوار می کنم، خیلی حس بدی بود وقتی من سوار الاغ بودم و پسرای ده دنبال دوچرخه می دویدن و برای من زنگ دوچرخه رو یکریز می نواختن و بلند بلند می خندیدند. البته سوارکاری با الاغ هم خوب بود و یه لحظه خودم رو قانع می کردم که مامانم راست میگه، زن اگه سوار الاغ هم بشه ورزشکاره.
اون روزا گذشت و رفت ولی رویاهام سرزنده و شاد توی روحم باقی موندند و تازه جوونه های قشنگتری هم گرفتند، شوهر کردم، از وقتی که بچه هام تاتی تاتی کردن رو یاد گرفتن و زبون باز کردن، روی پاها و مخشون کار کردم، اینقدر می دووندمشون و کف براشون می زدم و بهشون لقب قهرمان می دادم که هم اونا و هم خودم معتقد شدیم که باید قهرمان بشن، سالهاست که دو دختر و یه دونه پسرم مدال میارن و قهرمان می شن. و من به معلولیت ذهن اهالی اون موقع روستا فکر می کنم و اینکه هنوز توی جامعه ی ما ذهن های معلول، خیلی بیشتر از جسم های معلول هستن. افرادی که توی شهرزندگی می کنند و دارای بهترین موقعیت ورزش کردن نسبت به روستا هستن، ولی وقت و ذهن خودشون و بچشون رو پای برنامه های مجازی و بیهوده می گذرونن.

محمد کرد زنگنه
دیدگاه امثال من
وقتی دیدم پسر همسایه ی جدیدمون برای خواهر ورزشکارش پلاکارد قهرمانیشو دم در خونشون داره می چسبونه و مادر و پدر و کل فامیل برای استقبالش با یه گوسفند حنایی شده دم در منتظر هستند، یادم خودم افتادم، مگه می شد اجازه بدم خواهرم بره باشگاه، محال بود، نمی دونستم چرا نمی خواستم قبول کنم این دختره یه پا استعداد ڙیمناستیکه، و تازه عاشق این ورزش! و مدیر مدرسه هم منت می کشه روش سرمایه گذاری کنه؟ یادمه آخرین باری که اومد و التماس کرد داداش اجازه بده برم مسابقات بین مدارس! اولا چنان سرش داد کشیدم که آینه و دوسه تا قاب از دیوار خونه افتادن پایین و دوما چنان سوار موتور گاز دادم سمت مدرسشون و داد و هوار راه انداختم که تا یه سال قلب مدیر مدرسشون از ترس می تپید.
یادمه بچگیامون وقتی توی کوچه بازی می کردیم یکی از عوامل پیروزی هامون همین انعطاف مریم بود، برای همین هیچ وقت کسی نمیتونست شکستمون بده، و شکست دادن ما تبدیل به یه طلسم برای بقیه شده بود. ولی تو بزرگیام مغرور شده بودم، رویاهای مهسا رو دستی دستی به باد دادم، خیلی زشته که بگم، ولی گهگاهی برای اینکه ازم حساب ببره کتکش می زدم، حالا دارم به سیگار لب می زنم و به تفاوت دیدگاهای خودم و این خونواده فکر می کنم، منی که همین الانشم زبونم سه متر درازه، همش میگم مسئولین کاری نمی کنن، مگه مسئولین کی بودن؟! یکیش خود من که به آرزوهای خواهر خودم رحم نکردم و رویاهاشو تو چمدون معلولیت بستم رفت. دارم سیگارو زیر پاهام له میکنم تا یاد افراد امثال من باشه که مدیریت و مسئولیت از خونواده شروع میشه و به ادارات و ارگانها میرسه پس تا وقتی که ایرادات تو خودمون ریشه داره انتظار بیجاییه از یه مدیر بخوایم دلش برای پیشرفت ما بسوزه، کاستیها درست، ولی باز هم همه ی تغییرات برای سلامت موندن جسم و روح و زندگی ایدآل از خود افراد جامعه شروع میشه.

ماریا سلمانی
همسایه
در همسایگی مان
مردی ست
بارها دیده ام
که با ویلچر
ساعت های ثابت و خاصی از روزهای تابستان را درمسیری تکراری می رود و بر می گردد
چندی بعد
به صورت,اتفاقی
همان مرد را در شبکه ی ورزش که در حال پخش مسابقات والیبال معلولین بود,دیدم
و برایم عجیب و باور نکردنی بود,
که انسانی معلول تا این حد سخت کوش که ساعتهای گرم روز را برای,ساعتی تمرین به سختی در مسیری نا هموار می رفت و بر می گشت
و این خاطره ابدی
و سعادتی بود که نصیبم شد
که در همسایگی مان مردی ست
معلول که حرفه ای ورزش می کند
و در همسایگی مان
مردی ست
از جنس همه
که اکسیر صبر و استقامت را هرگز در مردی به این شکل ندیده ام….

قاسم بای
«کامل ترین معنای موفقیّت»
نگاهت جغرافیای ایستادگی ست. زیباتر از همیشه با دستان پر مهرت چرخ های ویلچر را می چرخانی تا ایستادگی ات، همچون دماوند، در پهنه ی تاریخ جریان داشته باشد. کفش های همیشه خالی ات، حکایت از پاهایی دارند که در میدان خونین مین جای گذاشتی. پاهایی که سرخ ترین گام ها را برداشتند تا سبزترین ثانیه ها بر درخت کهن سال زمان شکوفا شوند.آن روز با بازوان پر توان حماسه، سنگینیِ سلاح را به دوش کشیدی تا رسالت راستین اسلام بر زمین نماندو بهار سلامت در بوستان وطن طعم جاودانگی را بچشد.آن روز، روزِ آزمون بود. آزمون غیرت. روزِ جولان در میدان ایثار. روزی که با شوقی بی کران، پلاکت را که طلایی ترین نشان افتخار بود به گردن آویختی و بر سکوی بلند ایستادگی ایستادی. آن روز در خون نشستی تا نام وطن در باور افلاک اوج بگیرد. و امروز قاب زرّین ورزش به یُمن تو، پر از صحنه هایی ست که در آن غرور را به تصویر کشیده ای.بی پای بودنت نشانه ی سکون نیست که با بازوانت، بلندترین گام های افتخار را بر می داری. به راستی آنچه چرخ های ویلچر را می چرخاند نه دست، بلکه اراده ایست که در بازوانت تجلی یافته است.وقتی راه روشن و مقصد عشق باشد بی پای نیز می توان بلندترین گام ها را برداشت. آری! تو ثابت کردی که مسیر موفقیّت پای نمی خواهد بلکه اراده می-خواهد.اراده ای که با آن معلولیّت را درنوردیدی و این پیام را در ذهن تاریج نگاشتی که معلولیّت با شکست بیگانه است.به راستی که در قاموس غیرت، صبر و ایستادگی را ارتفاع بخشیدی.
آن گاه که درفش مقدّس ایران را به احتزاز در می آوری، حتّی دماوند به خویش می بالد. به راستی اراده ات سنگین تر از وزنه هایی ست که با نام آسمانی حیدر فتح می کنی. دست، یا پای بریده، چشم های بسته، گوش های خاموش، هر چه باشد فرقی نمی کند تو کامل ترین معنای موفقیّتی!

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *