معماران فرهنگ و جامعه ناشنوایی ایران/ فصل پنجم و ششم

معماران فرهنگ و جامعه ناشنوایی ایران

تألیف: جمعی از پژوهشگران دفتر فرهنگ معلولین
انتشار: زمستان ۱۳۹۴
ناشر: دفتر فرهنگ معلولین
قم، بلوار محمدامین، خیابان گلستان، کوچه۱۱، پلاک۴
تلفن: ۳۲۹۱۳۴۵۲-۰۲۵ فکس: ۳۲۹۱۳۵۵۲-۰۲۵
www.HandicapCenter.com , info@handicapcenter.com

فصل پنجم: خانواده باغچه‌بان و شهیدی

آغاز
معمولاً فرزندان عصای دست پدر و کمک کار او هستند و بسیاری از اندیشه‌ها و ایده‌های پدران توسط فرزندان عملی و اجرایی می‌شود. این قاعده در مورد مرحوم باغچه‌بان و آقای شهیدی هم تحقق دارد. از فرزندان باغچه‌بان خانم ثمینه تمام قد در خدمت راه باغچه‌بان بود. نیز خانم شیدا شهیدی و تا حدی شبنم شهیدی هم اینگونه هستند. از این‌رو این افراد جزئی از پروژه باغچه‌بان و شهیدی‌اند. و با معرفی آنها در واقع آثار و خدمات آن دو معرفی شده‌اند.
البته فرزندان استقلال هم دارند و خودشان صاحب فکر و ایده و طرح می‌باشند و مستقلاً هم خدماتی داشته‌اند. از این‌رو لازم است این افراد به عنوان معماران فرهنگ و جامعه ناشنوایی معرفی شوند.
شادروان باغچه‌بان سه فرزند (یک پسر و دو دختر) به نام‌های ثمین، ثمینه و پروانه داشت. و آقای شهیدی هم سه فرزند (یک پسر و دو دختر) به نام‌های شیدا، شبنم و شهرام دارد.

ثمین باغچه‌بان

تنها فرزند ذکور و پسر شادروان باغچه‌بان است. به راه پدر نرفت و موسیقی را برگزید. اما دو کار اساسی در معرفی و شناساندن باغچه‌بان انجام داد: یک کتاب به سبک ابتکاری درباره پدرش به نام چهره‌هایی از پدرم نوشت. علاوه بر زندگی‌نامه خودنوشت مرحوم باغچه‌بان که در این کتاب آمد، روایت‌ها و نقل‌های دست اول از باغچه‌بان آورده است. این منقولات و خاطرات، ابعاد شخصیت باغچه‌بان را بهتر معرفی می‌کند. دوم تمامی سروده‌های پدرش را جمع‌آوری کرد و یک مجموعه زیبا ساخت.
اما از ثمین باغچه‌بان سه زندگی‌نامه هست: یکی خودنوشت که در مقدمه کتاب چهره‌هایی از پدرم آورده است، دوم زندگی‌نامه‌ای در سایت ویکی‌پدیا و سوم زندگی‌نامه‌ای در سایت همشهری. هر سه را چون هر کدام شامل نکاتی است آوردم.
زندگی‌نامه خودنوشت ثمین باغچه‌بان
در سال ۱۳۰۴ در تبریز به دنیا آمدم. دوران خردسالی‌ام در شیراز گذشت. دوره ابتدایی را در تهران به پایان رساندم و از اول متوسطه به هنرستان موسیقی رفتم.
در سال ۱۳۲۳ با استفاده از بورس تحصیلی رایگان ترکیه، با دوست بی‌نظیر و با استعدادم «حسین ناصحی»، برای تحصیل در رشته کمپوزیسیون به آنکارا رفتیم.
در کنسرواتوار دولتی آنکارا با همسر آینده‌ام «اِولین باغچه‌بان» که یکی از برجسته‌ترین هنرجویان رشته پیانو و آواز بود، آشنا شدم. من و ناصحی در سال ۱۳۲۸ دوره فوق لیسانس کمپوزیسیون را با درجه یک به پایان رسانده و به ایران برگشتیم. سال بعد هم همسرم به ایران آمد و هر سه در هنرستان عالی موسیقی استخدام شده و در رشته‌های تخصصی خود به تدریس پرداختیم.
(نظر به اینکه زندگی من و همسرم با فعالیت‌های دوش به دوش و هدف‌های مشترکی که داشتیم درهم بافته شده است، باید به فعالیت‌ها و سازندگی‌های او اشاره‌ای بکنم.)
همسرم پس از آمدن به ایران، خدمات و سازندگی‌های بسیار ارزنده‌ای در پیشبرد و توسعه‌ی هنر موسیقی انجام داده است، مانند:
۱) تأسیس کلاس تخصصی آواز در هنرستان عالی موسیقی تهران و تدریس در این کلاس، و پرورش خوانندگانی که در کشورهای اروپایی موفقیت درخشانی به دست آوردند. ۲) پایه‌گذاری کُر هنرستان عالی موسیقی تهران و رهبری آن.
۳) پایه‌گذاری چند گروه کُر آزاد، در خارج از هنرستان، و رهبری آنها.
۴) تأسیس «کُر تهران» به عنوان یکی از واحدهای رسمی وزارت فرهنگ و هنر، و رهبری آن.
۵) شرکت بسیار مؤثر در پایه‌گذاری اپرای تهران.
۶) پایه‌گذاری «کُر اپرای تهران» و رهبری آن.
۷) اجرای نقش‌های اصلی در اُپرای تهران.
۸) اجرای رسیتال‌های آواز در تهران، و همچنین در کشورهای خارج، مانند آلمان، اطریش، فرانسه، مجارستان، شوروی و ترکیه.
۹) تأسیس «هنرستان کُر» و یک کنسرواتوار شبانه‌روزی، برای یکی از جمعیت‌های خیریه.

کارهایی که من تا سال ۱۳۵۷ در زمینه آهنگ‌سازی انجام داده‌ام، این‌هاست:
۱) بوی‌وار. (سوئیت سنفونیک برای ارکستر) این اثر بیست سال پس از تاریخ ساخت آن، برای بار اول در سال ۱۳۵۰ با ارکستر سنفونیک تهران به رهبری حشمت سنجری، و پس از آن با رهبری فرشاد سنجری اجرا شد. سپس در سال ۱۹۵۲ در فستیوال هنری بین‌المللی استامبول، و پس از آن توسط «ارکستر سنفونیک ریاست جمهوری ترکیه» در آنکارا اجرا گردید، و اخیراً توسط ارکستر سنفونیک تهران چند بار اجرا شده است.
این اثر توسط استاد منوچهر صهبایی در سوئیس اجرا و ضبط شده و برای چاپ آماده شده است.
۲) لالایی. برای آواز و پیانو، و همچنین برای ارکستر سازهای آرشه‌ای و آواز. برنده‌ی جایزه‌ی بهترین آواز، در برنامه‌های هنری فستیوال صلح جهانی، در آلمان سال ۱۹۵۲.
۳) دو زلفونت. برای آواز و پیانو.
۴) تنها. برای آواز و پیانو.
۵) تو را می‌خوام. برای آواز و پیانو و همچنین برای سازهای آرشه‌ای و آواز.
۶) گهواره‌ی خالی. برای آواز و پیانو.
(این قطعات آوازی بارها در رسیتال‌های آواز اولین باغچه‌بان، چه در داخل کشور، و چه در خارج اجرا شده است.)
۷) شُلیل. ترانه محلی ایرانی. تنظیم برای کُر.
۸) حمومی. ترانه‌ی محلی ایرانی. تنظیم برای کُر.
۹) توبیُو. ترانه محلی ایرانی. تنظیم برای کُر.

این ترانه‌های تنظیم شده، بارها در تهران، توسط کُرهای مختلف، با رهبری اِولین باغچه‌بان اجرا شده است. همچنین این ترانه‌ها و سایر ترانه‌های تنظیم شده‌ی ایرانی، توسط «گروه کُر میترا» با رهبری اِولین باغچه‌بان در وین ضبط و برای چاپ آماده شده بود.
۱۰) شعله‌ی سه رنگ. سرود برای کُر.
۱۱) مَتَل. روی مَتَل معروف یکی بود یکی نبود. توسط کُر ملی تهران و کُر میترا، با رهبری اِولین باغچه‌بان اجرا شده است.
۱۲) درخت سرو بودم. روی دو بیتی‌های محلی ایران. برای ارکستر سازهای آرشه‌ای، کُر، و سولوی متزو سپرانو. این اثر با ارکستر سازهای آرشه‌ای تلویزیون ایران، به رهبری حشمت سنجری، و گروه کُر میترا، به رهبری اِولین باغچه‌بان، در استودیوی رادیو ایران ضبط شده است. خواننده سولیست اِولین باغچه‌بان بود.
۱۳) پرستندگان و سپاهیان. تابلوی موزیکال، روی داستان زال و رودابه‌ی فردوسی. شعر از احمد شاملو. برای ارکستر و کُر، همچنان برای پیانو، تیمپانی و کرُ.
این اثر بارها با رهبری اِولین باغچه‌بان در کنسرت‌های عمومی و کنسرت‌هایی در حضور سران کشورهای خارجی اجرا شده است.
۱۴) که داند که؟… تابلوی موزیکال، روی داستان زال و رودابه‌ی فردوسی برای ارکستر و کُر و سولوی متزو و سپرانو، همچنین برای پیانو، کُر و سولوی متزو و سپرانو.
این اثر نیز با رهبری اِولین باغچه‌بان، خوانندگی او، در کنسرت‌های عمومی و کنسرت‌هایی در حضور سران کشورهای خارجی اجرا شده است.
۱۵) من عاشقی‌ام. تابلوی موزیکال روی داستان زال و رودابه‌ی فردوسی، این اثر اجرا نشده است.
۱۶) رقص پرستندگان رودابه. روی داستان زال و رودابه‌ی فردوسی برای ارکستر. این اثر اجرا نشده است.
۱۷) رنگین کمان. برای ارکستر، کُر و سلوهایی برای متزو سوپرانو، سوپرانو و باریتون. این اثر، که اشعار آن نیز ساخته‌ی من است، در تابستان سال ۱۳۵۷ در وین، باشرکت نوازندگان ارکستر سنفونیک رادیو وین ـ به رهبری توماس کریستیان داوید ـ و گروه کُر میترا ـ به رهبری اِولین باغچه‌بان ـ در وین اجرا و در پاریس به چاپ رسید. با وجود این که این اثر یک کار کلاسیک است با ملودی‌های آسان و ساده‌ای که دارد، کودکان را با فرهنگ موسیقی آشنا، و عشق به طبیعت و حیوانات و درخت‌ها و سبزی‌ها و کوه‌ها و دشت و برف و باران و شوره‌زارها و شالی‌زارها را در آنها بیدار می‌کند. رنگین کمان برای عرضه در سال جهانی کودک به سال ۱۹۷۹ به نام ایران و دریافت جایزه یونسکو در نظر گرفته شده بود، اما این برنامه‌ها متوقف ماند.

در طول سال‌های ۱۳۲۸ تا ۱۳۵۷، در کنار کار موسیقی، فعالیت‌های قلمی نیز داشته‌ام:
۱) ترجمه‌ی آثاری از سه نویسنده‌ی بلند آوازه‌ی ترکیه، ناظم حکمت (شاعر و نمایشنامه نویس)، عزیز نسین (طنز نویس) و یاشار کمال (رمان نویس).
۲) ترجمه‌هایی از این سه نویسنده، و مقالات خودم، برای مطبوعات، از جمله مجله فردوسی، کتاب هفته، روزنامه‌های به سوی آینده، کیهان و اطلاعات، و مجله پیک جوانان.
۳) هفت مقاله درباره‌ی هفت هنر دستی ایران. کتابچه. در پیک جوانان به چاپ رسیده است.
۴) درباره‌ی الفبای موسیقی. کتابچه. در پیک جوانان به چاپ رسیده است.
۵) موسیقی الکترونیک و پنجه انسان. کتاب. ناتمام مانده است.
۶) شاطرآقا دست شما درد نکند. کتاب. ناتمام مانده است.
۷) نوروزها و بادبادک‌ها. «کتاب کودک». با نقاشی‌های نورالدین زرین کلک. کتاب برگزیده سال ۱۳۵۳، از طرف شورای کتاب کودک.
۸) نوروزها و مرغی بر شاخه‌ی درخت. «کتاب کودک». با نقاشی‌های پرویز کلانتری. انتشارات تصویر و صدا. سال ۱۳۶۱.
۹) نوروزها، و شعر و دانه برای گنجشک‌ها. با نقاشی‌های پرویز کلانتری. انتشارات تصویر و صدا. سال ۱۳۶۱.
۱۰) چهره‌هایی از پدرم. کتاب خاطرات. نوشته سال ۱۳۸۱. ناشر: نشر قطره.

در سال ۱۳۶۳، با خانواده‌ام به ترکیه آمدیم، و حالا ۱۸ سال است در استامبول اقامت داریم. آثاری که در اینجا به وجود آوردم، این‌هاست:
۱) کشتی کاغذی. برای ارکستر، کُر، و سلوهایی برای متزو سپرانو، یا باریتون.
۲) پینه‌دوز. برای ارکستر، کُر.
۳) یه کبوتری داشتم. برای ارکستر، کُر، و سولوی برای متزو سپرانو.
۴) عروسک و آدم. برای ارکستر، کُر، و سولوی سپرانو.
۵) ستاره دشت. برای ارکستر، کُر.
۶) چارشنبه‌سوری. برای ارکستر، کُر.
۷) سوگواران. برای ارکستر، کُر. ناتمام مانده است.
۸) شُلیل. برای سازهای آرشه‌ای. توسط منوچهر صهبایی در سوئیس اجرا، و برای چاپ آماده شده است. نظر به اینکه ترجمه‌ی عبارت «ای خدا آتیش بارونه» به زبان‌های دیگر ناجور بود، با عنوان «ویرونه» در سوئیس اجرا شده است.
استاد منوچهر صهبایی برای اجرای همه‌ی این کارهای اخیر در اروپا می‌خواستند اقدام کنند، اما چون تهیه یک گروه کُر فارسی‌خوان اولین مشکل در این راه بود، این کار عملی نشد.
(ثمین باغچه‌بان، ۱۵ آبان ۱۳۸۱، استانبول)
ثمین باغچه‌بان
ثمین باغچه‌بان در سال ۱۳۰۴ در تبریز به دنیا آمد. او کودکی خود را در شیراز گذراند و در ۷ سالگی با خانواده‌اش به تهران رفت و تحصیلاتش را در آنجا گذراند. ثمین باغچه‌بان علاقه به یادگیری پیانو داشت ولی به علت نبود پیانو در خانه و عدم استطاعت مالی خانواده، و از آن‌جا که مادرش ویلون داشت، مجبور به برگزیدن ویلون شد؛ ولی ویلون مادرش هم به علت تعمیر نامناسب صدای مناسبی نداشته و مورد قبول هنرستان موسیقی نبود. از آنجا که می‌توانست ساز ابوا را از هنرستان قرض بگیرد، این ساز را در نهایت برگزید. او طی طرحی که رضاشاه با آتاترک برای اعزام دانشجو امضا شده بود به ترکیه رفت. طی این طرح، ۱۲۰ دانشجو در گروه‌های ۲۰ نفری به ترکیه اعزام می‌شدند. او در گروه آخر اعزام شد.
او در آنکارا با اِولین باغچه‌بان که خواننده و پیانیست اهل ترکیه آشنا شد و با او ازدواج کرد. شعر زیر بخشی از سروده جبار باغچه‌بان (پدر ثمین باغچه‌بان) در وصف عروسش اِولین است:
ای خنده تو گل روانم اِولین آواز خوشت صفای جانم اِولین
بازی کند انگشت تو در پرده ساز با ناله دلسوز نهانم اِولین
روشن شده از شمع قدت خانه ما تابد رخ تو چو ماه در لانه ما
پس از پایان تحصیل در کنسرواتوار دولتی آنکارا، آنها به ایران آمدند و در هنرستان عالی موسیقی (کنسرواتوار تهران) استخدام شدند. ثمین آهنگسازی درس می‌داد و اِولین آواز و پیانو.
آثار و تألیفات
یکی از نخستین و مشهورترین آثار ثمین باغچه‌بان، «سوییت سمفونیک بومی‌وار» (برای ارکستر سمفونیک) است که در سال ۱۳۳۲ خورشیدی به پایان رسید و برای نخستین بار به رهبری فرشاد سنجری، رهبر میهمان ارکستر سمفونیک تهران به اجرا در آمد. این اثر در سه بخش و با الهام از چند ترانه محلی ایرانی آفریده شده است.
از دیگر آثار معروف باغچه‌بان، آلبوم «رنگین کمون»، برای کودکان است که با همکاری ارکستر سمفونیک رادیو وین به رهبری توماس کریستین داوید، گروه همسرایان میترا (فرح) به رهبری اِولین باغچه‌بان اجرا و ضبط شده است. تک‌خوانان این آلبوم، بهجت قصری (سوپرانو) و اِولین باغچه‌بان (متسوسوپرانو) هستند.
ثمین باغچه‌بان و خانواده‌اش چند سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران برای همیشه به ترکیه مهاجرت کردند. او در ۲۹ اسفند ۱۳۸۶ در استانبول درگذشت. و در گورستان ایرانیان استانبول دفن شد.
باغچه‌بان کتاب‌هایی از عزیز نسین نویسنده طنزنویس ترک و یاشار کمال را نیز به فارسی ترجمه کرده است. مهم‌ترین خدمتش به ناشنوایان، تدوین کتابی درباره پدرش با عنوان چهره‌هایی از پدرم است. این کتاب تا کنون چند بار چاپ شده است. مشخصات چاپ چهارم آن اینگونه است: چهره‌هایی از پدرم، تهران، نشر قطره، چاپ چهارم، ۱۳۸۷.
زندگینامه ثمین باغچه‌بان (۱۳۰۴-۱۳۸۶)
ثمین باغچه‌بان در سال ۱۳۰۴ در تهران تولد یافت و پس از اخذ دیپلم هنرستان عالی موسیقی،‌ به همراه حسین ناصحی به عنوان شاگردان ممتاز هنرستان به منظور ادامه تحصیلات به کشور ترکیه اعزام شدند
(البته در ابتدا مصطفی کمال پورتراب به همراه مرحوم ناصحی بورس اعزامی را دریافت نموده بود اما پورتراب به دلایلی از این سفر سرباز زد و باغچه‌بان به عنوان جایگزین وی به همراه ناصحی راهی ترکیه گردید.) [درگذشت ثمین باغچه‌بان در گفت وگو با مصطفی کمال پورتراب]
در دوران تحصیل با آئولین دختری ساکن ترکیه و از تبار ارامنه آشنا شد و این آشنایی به ازدواج آن دو منتهی شد. ثمین به همراه همسر خود پس از اتمام تحصیلات، به کشور بازگشت و هر دو به آموزش موسیقی و فعالیت در عرصه ی موسیقی پرداختند.
در این دوران و تا پیش از انقلاب، باغچه‌بان آثاری را برای ارکستر نوشت که توسط رهبرانی چون مرحوم حشمت سنجری و دیگران توسط ارکستر سمفونیک تهران اجرا می‌شد. باغچه‌بان تا پیش از مراجعت مجدد به کشور ترکیه، آرام آرام از حجم فعالیت خود در زمینه‌ی موسیقی کاست.
باغچه‌بان دستی نیز در ترجمه و نگارش داشت. در سال‌های دور داستان‌هایی از عزیز نسین و یاشار کمال نویسندگان ترک زبان را برای نخستین بار به فارسی برگرداند. در سال‌های اخیر، باغچه‌بان کتابی از خود را با عنوان «چهره‌هایی از پدرم» در مورد فعالیت و زندگی پدر خود، جبار باغچه بان، در تیراژ محدود ۱۱۰۰ نسخه به چاپ رساند و با کمال تأسف استقبالی از این کتاب در میان جامعه کتاب خوان و تحصیل کرده جامعه به عمل نیامد.
یکی از آثار مطرح باغچه‌بان زبانزد خاص و عام شد، آلبوم «رنگین کمان» است که با همکاری همسرش، مرحوم داوید و مرحوم قصری ضبط گردید. ملودی‌ها و اشعار کودکانه این آلبوم، جایگاه قابل ملاحظه‌ای را در حافظه جمعی چندین نسل از کودکان ایران زمین را به خود اختصاص داده است.
ثمین باغچه‌بان در زمینه موسیقی فوکلور هم تجربیاتی داشت که از جمله آن سفر نیم قرن قبل وی به استان سیستان و بلوچستان برای ضبط برخی از نغمه‌های موسیقی آن منطقه بود که شرح آن را در نامه‌ای به محمدرضا درویشی داده است.
گزارشی از کتاب چهره‌هایی از پدرم
ثمین نکات و مطالبی که از پدرش شنیده یا مادرش برایش نقل کرده بود، در سال ۱۳۸۱ جمع‌آوری و نهایی‌سازی کرد و جهت انتشار به نشر قطره سپرد. اولین چاپ آن در همان سال بیرون آمد و تا سال ۱۳۸۷ چهار چاپ داشته است.
این کتاب شامل ۴۵ سرفصل است. شنیده‌های خود درباره پدرش را با عنوان «یک سرگذشت» در صفحه ۲۰۹ تا ۲۲۷ آورده است. خاطرات بسیار متنوع و گویای جنبه‌ها و ابعاد مختلف شخصیت و رفتارهای فردی و اجتماعی استاد است. در مجموع شناخت عمیق و احساسی و مؤثر از آن مرحوم عرضه می‌کند. عکس‌ها و دستخط شادروان باغچه‌بان را هم آورده است که بر سودمندی کتاب افزوده است.
آخرین خاطره‌ای که در کتاب آمده، درباره بستری شدن در بیمارستان و فوت باغچه‌بان است و چنین نوشته است:
در آخرین ساعات آبان ۱۳۴۵ تلفن زنگ زد. از آموزشگاه خبر دادند که حال پدر بد شده است. وقتی من اولین [عروس باغچه‏بان و همسر ثمین] بالای سرش رسیدیم، ثمینه و پروانه و مادرم آنجا بودند. پدر از درد به خود می‏پیچید. رنگ پاهایش از ران تا نوک انگشت‏ها تیره شده بود. خون به پاهایش نمی‏رسید.
آمبولانس از میدان کلانتری راه افتاد و در سرازیری خیابان یوسف آباد سرعت گرفت. پدر محله یوسف آباد را خیلی دوست داشت. زیرا پس از سالیان مبارزه و نقل آموزشگاه از جایی به جای دیگر، سرانجام توانسته بود در این محله، آموزشگاه وسیع و خوبی برای کودکان ناشنوا بسازد.
به بیمارستان میثاقیه رسیدیم. او را در اتاقی بستری کردند. رنگ پاهایش تیره‏تر شده بود و به کبودی می‏زد. یکی دو بار فریاد زد: بگویید پاهایم را ببرند. پدر در زمان جنگ‏های داخلی ارمنستان، کوه‏ها و دشت‏های یخ‏زده قفقاز را برای رسیدن به سرزمین پدری‏اش درنوردیده بود. اما بیماری حصبه او را از پا در آورده بود. بیست و پنج روز با تب حصبه جنگیده بود. آن هم فقط با جویدن و مکیدن ساقه گیاه صحرایی قاز ایاقی. وقتی به هوش آمده و چشم باز کرده بود، جز زیر شلواری، پیراهن و چند مناتی که در جیب آن بود، چیزی نداشت. هر دو پایش، از مچ تا نوک انگشت‏ها، بر اثر یخ‏زدگی سیاه شده، پوسیده و آب آورده بود.
دهاتی‏های کوه پایه‏نشین، او را به شتری بسته و به دهکده مرزی نوراشین رسانده بودند. تنها طبیب آن دهکده، برای جلوگیری از پیشرفت گانگرن و مرگ احتمالی، او را عمل کرده بود. او بدون دسترسی به داروی بیهوشی و یا ساده‏ترین وسایل جراحی، یک روز یا دو روز در میان، هشت انگشت پای پدر را از بالای مفصل‏ها با خنجر قطع کرده و او را به زندگی بازگردانده بود.
پزشکان تشخیص دادند که خون در آئورت لخته شده و مانع گردش خون است. روز چهارم آذرماه برگه رضایت از عمل جراحی و نتایج آن را به من دادند. دو نفر از دوستان پدر که کنارم بودند، هشدار دادند که او، یک در هزار هم شانس ندارد. گفتم: می‏دانم و امضا کردم. عمل پیش از پنج ساعت طول کشید. پدر را به اتاقش آوردند. یک ساعت بعد به هوش آمد. رنگ پاهایش روشن‏تر شده بود. حتی رنگ ران تا زانوها به رنگ طبیعی بدنش نزدیک شده بود. اما درد همچنان باقی بود. مرا صدا کرد و چندین بار تکرار نمود: بیا رگ‏هایم را بِبُر.
روز چهارم آذر بود. ثمینه و پروانه شب را در بیمارستان بالای سر پدر گذرانده بودند. بعدازظهر من و اولین به بیمارستان رفتیم و آنها به خانه برگشتند. پدرم با دیدن من برای آخرین بار تکرار کرد بیا رگ‏هایم را ببر. اولین برای اینکه حواس پدر را متوجه جای دیگری بکند، شعر می‏خواند. یک آواز محلی ترکی را زمزمه می‏کرد و پدر سراپا گوش بود.
آواز که تمام شد، پدر به خود آمد، به آخرین سطر شعر اعتراض کرد و آن را تصحیح نمود. عصر ثمینه و پروانه آمدند. من و اولین به خانه برگشتیم. تازه به خانه رسیده بودیم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. صدای خواهرم را شناختم: پدر در گذشت.

ثمینه باغچه‌بان

ثمینه باغچه‌بان (متولد ۱۳۰۶) هم اکنون ۸۸ ساله است و کارنامه پربرکت و مؤثری در هشت دهه عمرش بر جای گذاشته است. شادروان باغچه‌بان با درایت و تعقل و تجربه به روش‌های آموزشی کارآمد مثل شیوه ترکیبی در آموزش دانش‌آموزان دوره ابتدای دست یافت. اما این شیوه توسط ثمینه تدوین شد و کتب درسی بر مبنای آن تألیف شد و بالاخره گسترش یافت. در واقع ثمینه مکمل و متمم پدرش بود. زیرا او وقتی به امریکا رفت و در و در کلاس‌های استادان بزرگ شرکت داشت که شیوه پدرش کاملاً علمی و قابل دفاع است.
ثمینه نه فقط در عرصه ناشنوایان یک رکن و معمار محسوب می‌شود بلکه نظام آموزشی مدیون او است. اما متأسفانه قدر زحمات او دانسته نشده است. لازم و مناسب است وزارت آموزش و پرورش با نشست‌های بزرگداشت از او به تقدیر او پرداخته و شخصیت و خدماتش را به نسل‌های کنونی و آینده معرفی نماید.
اینجا یک زندگی‌نامه خودنوشت از او می‌آوریم، سپس یک مقاله درباره‌اش می‌آید و در ادامه چند مصاحبه خواهد آمد.
زندگی‌نامه خودنوشت
من در اسفند ماه ۱۳۰۶ در شهر تبریز در اطاقی در باغچه اطفال بدنیا آمدم. باغچه اطفال نام نخستین کودکستان ایرانی است که پدرم در شهر تبریز در سال ۱۳۰۳ تأسیس کرده بود. پدرم کودکستانش را باغچه اطفال نامگذاری کرد و اسم باغچه‌بان را برای خود ساخت و انتخاب نمود.
پس از مدتی جریان زندگی ایجاب کرد که پدرم با کمک شادروان فیوضات رئیس فرهنگ وقت استان فارس به شیراز برود و در آنجا کودکستانی برای کودکان شیراز تأسیس نماید. دوران کودکی من در این کودکستان و در شهر پر صفای شیراز به شیرینی گذشت. در سال ۱۳۱۱ ناچار به تهران آمدیم و من تحصیلات دوران دبستانی و دبیرستانی‌ام را در تهران تمام کردم و در سال ۱۳۲۳ پس از پایان تحصیلات در دانشسرای مقدماتی و اخذ فوق دیپلم برای ادامه تحصیل به دانشسرای عالی رفت و در رشته دبیری زبان انگلیسی مشغول شدم. همزمان در مدرسه کر و لال‌ها که پدرم در سال ۱۳۱۲ در تهران تأسیس کرده بود مشغول تدریس شدم.
در سال ۱۳۲۷ در رشته دبیری زبان انگلیسی از دانشسرای عالی تهران لیسانس (کارشناسی) گرفتم. در همین دوره و در سال ۱۳۲۵ با همکلاسی خود هوشنگ پیرنظر ازدواج کردم. و به این ترتیب شدم خانم هوشنگ پیرنظر.
پس از آن به اتفاق شوهرم با استفاده از بورس فولبرایت به آمریکا رفتم و در سال ۱۳۳۲ به اخذ درجه فوق لیسانس در رشته آموزش و پرورش ناشنوایان از دانشکده اسمیت نائل گردیدم. سپس در دانشگاه کلمبیا به تحصیل خود در رشته درمان گفتاری ادامه دادم که با برافتادن حکومت دکتر محمد مصدق و مسائل پس از آن و گرفتاری‌های خانوادگی تحصیلاتم ناتمام ماند و در سال ۱۳۳۳ به ایران بازگشتم.
بزرگ‌ترین حاصل سفرم به امریکا این بود که دانستم روشی که پدرم برای آموزش ناشنوایان در ایران ابداع کرده بسیار علمی و ارزنده است و از آن پس با اطمینانی بیشتر به آموزش ناشنوایان در خدمت پدرم ادامه دادم. زندگی من بین سال‌های ۱۳۳۳ تا ۱۳۴۵ از شیرین‌ترین دوران زندگی‌ام بوده است ـ زیرا با پدرم که بسیار دوستش داشتم و ایمان و ارادتی بیکران نسبت به او داشتم کار می‌کردم. همه روزه دیدن پدرم الهام‌بخش من در عشق به ناشنوایان و شوق من به خدمت به این گروه از کودکان عزیز بود ـ کودکانی که در کودکی همبازی‌های من و در بزرگی شاگردانم بوده‌اند. ناگفته نماند که چون من مانند برادر و خواهرم در محیط مدرسه متولد شده‌ام برای من مدرسه خانه و پدرم آقا معلم و شاگردان او همبازی‌های من بوده‌اند.
خوشبختانه در عالم کودکی بی زبان بودن همبازی مانعی نیست و من هرگز شور و هیجان بازی‌های تخیلی را که با ثمین و پروانه (برادر و خواهرم) و شاگردان پدرم داشته‌‌ایم را فراموش نمی‌کنم. وقتی که پدرم از مدرسه بیرون می‌رفت (آن وقت‌ها دست تنها بود و کمکی نداشت) فرصت خوبی بود که به رهبری برادرم با شاگردان مدرسه در نقش‌های مختلف بازی‌های گوناگون راه بیاندازیم. آن وقت بود که اطاق‌های خانه و کلاس و حیاط مدرسه یکی می‌شد و امان از وقتی که شور بازی ما را غافل از گذشت زمان می‌کرد و نمی‌توانستیم قبل از بازگشت پدرم گچ‌ها و تخته‌پاک کن‌ها را که به جای تیر و تفنگ از آن استفاده شده بود و میز و صندلی که به صورت سنگر درآمده بودند به جای خود بگذاریم. فراموش نشود که آقای معلم در عین مهربانی می‌توانست خوب ما را برای کارهای بدی که می‌کردیم خجالت دهد.
باری در سال‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۴ علاوه بر مسئولیتم در مدرسه از طرف وزارت آموزش و پرورش مأمور نوشتن کتاب‌های اول دبستان و همکاری در تهیه متون کتاب‌های دوم ـ سوم و چهارم ابتدایی شدم و قبل از آغاز این کار با استفاده از بورس مخصوص با گروه مسئول تألیف کتب درسی سفری چهار ماهه به کشورهای آمریکا ـ فرانسه و انگلیس کردم. پس از بازگشت کتاب‌های اول دبستانی و کتاب مخصوص سپاه دانش را بر اساس روش پدرم «روش کلی» نوشتم و از این دریچه است که نور دانش او می‌تابد و راه ۱۰ آموزگاران کلاس اول را روشن و کار یاد گرفتن خواندن و نوشتن را برای کودکان ایرانی و بزرگسالان بی‌سواد آسان و شیرین می‌سازد. علاوه بر نوشتن این کتاب‌ها و روش تدریس آنها بنا بر تقاضای من و موافقت وزارت آموزش و پرورش در سال ۱۳۴۰ مسئول تشکیل کلاس‌های کارآموزی و کارورزی برای معلمین کلاس‌های اول در سطح کشور شدم. همین برنامه را در سال ۱۳۴۲ بنا بر تقاضای رئیس کمیته پیکار با بی‌سوادی در تهران انجام دادم.
این نیز یکی از تجربیات شیرین و موفق زندگی من بود. در این تلاش با معلمین کلاس‌های اول آشنا و دوست شدم و همکاران صمیمی و فعالی را پیدا کردم که در اثر کوشش آنها این برنامه با موفقیت بسیار روبرو شد. در اینجا یادی از شریعت پناهی معلم کلاس اول و همکار بسیار عزیزم می‌کنم که جان خود را در این راه گذاشت و از جناب آقای دکتر پرویز ناتل خانلری وزیر وقت آموزش و پرورش که برای تجلیل از این معلم فداکار مدرسه‌ای را به نام او نامگذاری کرد تشکر می‌کنم.
در چهارم آذر ماه ۱۳۴۵ بود که پدرم درگذشت در حالی که بار تحقیقات و امور اداری و مالی مدرسه همه بر دوش او بود.
هرگز در این مورد نیاندیشیده بودم که چه خواهد شد. تحمل تأثر شدید از دست دادن پدرم و قبول مسئولیت بزرگی که در آن حالت روحی بر عهده‌ام گذارده می‌شد بدون محبت و حمایت بی دریغ خانواده‌ام ـ همکاران عزیز و فرهنگیان و دوستان و به خصوص هیئت مدیره جمعیت حمایت کودکان کر و لال و شاگردان مدرسه برایم مقدور نبود. همه و همه برای جبران این ضایعه بزرگ برخاستند. هر کس به نحوی که برایش مقدور بود کوشید تا با نیروی همکاری چرخ‌های آموزشگاه کر و لال‌ها را که در آن زمان حدود ۲۲۰ شاگرد داشت در گردش نگاه دارد و آن را به سوی هدفی که مؤسس آن در نظر داشت به پیش ببرد. من هم به سهم خود کوشیدم. پس از درگذشت پدرم به جای او به مدیریت فنی جمعیت حمایت کودکان کر و لال و ریاست آموزشگاه کر و لال‌های باغچه‌بان برگزیده شدم.
اکنون مجموعه آموزشی باغچه‌بان شامل سه مدرسه با ۵۱۰ شاگرد ناشنوا در سطح کودکستان تا دبیرستان است و مجهزترین مرکز تربیت معلم ناشنوایان به شمار می‌رود.
این مجموعه کلینیکی نیز به نام «کلینیک شنوایی و گفتار باغچه‌بان» دارد که مانند کلیه‌ی مدارس مجموعه‌ی آموزشی باغچه‌بان وابسته به جمعیت حمایت کودکان کر و لال است. در این کلینیک علاوه بر اینکه خدمات تشخیص و درمان به مراجعین تهرانی و شهرستانی به طور رایگان عرضه می‌شود تکنیسین‌های ادیومتری (سنجش شنوایی)، گفتار درمانی و رابط ناشنوایان نیز در آن تربیت می‌شوند.
در سال ۱۳۵۰ به عنوان مدیر عامل مسئول ایجاد سازمان ملی رفاه ناشنوایان شدم. در این سازمان نوبنیاد به سبب کمبود نیروی انسانی متخصص علاوه بر کارهای اداری شخصاً برای تربیت افراد متخصص در زمینه‌های مختلف مانند آماده ساختن معلم سوادآموزی، تکنیسین ادیومتری و رابط ناشنوایان برنامه‌ریزی کردم. این سازمان اکنون خدمات آموزشی و رفاهی خود را در تهران و پنج مرکز استان به ناشنوایان عرضه می‌کند. از سال ۱۳۵۴ از طرف دانشگاه ملی به عنوان مدیر امور بالینی دوره تربیت متخصص ادیومتری و رابط ناشنوایان که با همکاری دانشگاه ملی و مجموعه آموزشی باغچه‌بان تأسیس شده است برگزیده شدم.
تألیفاتم علاوه بر کتب درسی دبستانی و کتابی برای آموزش فارسی به غیر فارسی‌زبانان شامل کتاب‌هایی درباره مسائل مربوط به آموزش و پرورش ناشنوایان است.
علاوه بر آن فرصتی داشته‌ام تا کتاب‌هایی در زمینه آموزش ناشنوایان و اختلالات گفتار و ناگویایی «افزی» از انگلیسی ترجمه کنم.
شاید من نیز یکی از سعادتمندترین افراد شاغل باشم زیرا در هر دو جا همکاران بسیار صمیمی و فعال و عزیز دارم که به سبب علاقمندی به کار و لطف و محبت به من در نهایت بزرگواری تندی‌هایم را به شوقی که در کارم دارم می‌بخشند.
شوهر و دو فرزند دارم و از زندگی بسیار راضی هستم. چندین سال پیش زمانی که پسرم طفل خردسالی بود از او پرسیدم که دلت می‌خواهد که مادرت چه کاره باشه؟
کمی فکر کرد و گفت مادر از این جواب شرمنده شدم و دیگر جرأت نکردم در این زمینه‌ها از دختر و شوهرم سؤال کنم.
باری اگر از من بپرسند چنانکه عمری دوباره داشته باشی چه خواهی کرد؟ خواهم گفت عیناً همانچه کرده‌ام به جز اینکه حتماً تا وقتی که فرزندانم به مدرسه نرفته‌اند در خانه خواهم ماند، هر روز دست و صورتشان را خودم خواهم شست و غذایشان را خودم خواهم پخت و وقتی که به کودکستان رفتند خودم ظهرها قابلمه‌های غذای گرم برایشان خواهم برد.
تحصیلات
اخذ درجه لیسانس در رشته زبان انگلیسی از دانشسرای عالی تهران ۱۳۲۷
اخذ درجه فوق لیسانس از مدرسه ناشنوایان کلارک ـ بوستن ـ آمریکا ۱۳۳۲
مشاغل به ترتیب زمان اشتغال:
معلم و مدیر آموزشگاه ناشنوایان باغچه‌بان از ۱۳۳۳ تا انقلاب
مدیر عامل سازمان ملی رفاه ناشنوایان از سال ۱۳۵۲ تا انقلاب
مدیر چهارمین دبیرخانه منطقه‌ای فدراسیون جهانی ناشنوایان از سال ۱۳۵۶ تا انقلاب
نویسنده کتاب‌های درسی برای کودکان و آموزگاران مدارس شنوا و ناشنوا در سازمان کتاب‌های درسی.
عضویت در انجمن‌ها و مؤسسات
– از ۱۳۳۱ عضو جمعیت حمایت کودکان کر و لال
– از ۱۳۴۱ عضو شورای کتاب کودک
– از ۱۳۷۶ عضو انجمن فرهنگی ناشنوایان شفق فعالیت‌های اجتماعی فرهنگی
– از ۱۳۳۰ عضو جمعیت حمایت کودکان کر و لال و از ۱۳۴۵ مدیر فنی این جمعیت
– از ۱۳۴۴ شرکت و عرضه مقاله در کنفرانس‌های جهانی ناشنوایان و ارزیابی روش‌های آموزش زبان به ناشنوایان و پیشنهاد برنامه‌های متعدد برای تربیت معلم ناشنوایان در کشورهای در حال رشد
– از ۱۳۴۴ مسئول برگزاری سمینارهای بین‌المللی در ایران
– از ۱۳۳۴ تألیف و ترجمه کتاب‌های متعدد در زمینه آموزش عمومی و آموزش و توانبخشی ناشنوایان و گسترش روش کلی زبان‌آموزی به ناشنوایان
– از ۱۳۳۵ آموزش و گسترش روش جدید آموزش خواندن و نوشتن خط فارسی «روش باغچه‌بان» به آموزگاران کلاس اول و کلاس‌های اکابر در سراسر ایران از طریق ایجاد دوران آمادگی و نوشتن کتاب اول و تربیت معلم در سراسر کشور با همکاری وزارت آموزش و پرورش
– از ۱۳۴۷ تأسیس انجمن خانواده‌های ناشنوا
– از ۱۳۵۳ همکاری با خانم جولیا سمیعی، ایران بهادری، هما خلیلی، محسن موسوی، رضاقلی شهیدی، رضا محمودی و همکاران ناشنوایم برای پایه‌گذاری و ایجاد «زبان اشاره فارسی» بر مبنای زبان و فرهنگ و دستور زبان فارسی و گسترش آن در اندرزگاه‌ها و مدارس باغچه‌بان و تلویزیون ملی ایران
– از ۱۳۵۳ همکاری در تهیه نخستین فرهنگنامه زبان اشاره فارسی چاپ فرهنگنامه در ۱۳۵۹
– از ۱۳۵۴ ایجاد رشته ادیولوژی و رشته تربیت رابط ناشنوایان در دانشگاه ملی با همکاری و سرپرستی آقای دکتر جواد هدایتی
– ایجاد کلاس‌های حرفه‌ای و زبان و سوادآموزی برای ناشنوایان بزرگسال
– برگزاری اولین همایش منطقه‌ای مسائل رفاهی و آموزشی ناشنوایان در تهران ـ ۱۳۵۶
– نوشتن کتابی برای آموزش ترکی به فارسی زبانان «بیایید ترکی حرف بزنیم» با سه کاست، آبان ۱۳۵۹
– تهیه کتاب و ویدیوی «دویدم و دویدم» با زبان اشاره «پلی بین کودکان ناشنوا و شنوا» و برگردان آن به زبان انگلیسی و اسپانیایی
– برگردان کتاب «پیمان جهانی کودک» به زبان اشاره فارسی و تهیه ویدیوی آن برای استفاده جامعه ناشنوایان ایران با همکاری شاگردان ناشنوا به در خواست یونیسف تهران.
مهمترین وقایع زندگی
– ازدواجم. تولد فرزندانم. گرفتن بورس فولبرایت و سفر به آمریکا برای ادامه تحصیل
– یاری به پدرم در زمینه آموزش ناشنوایان و پایه‌ریزی برنامه تربیت معلمین ناشنوایان
– فعالیت برای گسترش روش جدید خواندن و نوشتن خط فارسی «روش باغچه‌بان» در سراسر کشور
– پذیرش «روش باغچه‌بان» در کشور افغانستان و تاجیکستان
– معرفی فعالیت‌های ارزنده و پیشرفت‌های چشم‌گیر ایران در زمینه آموزش و توانبخشی ناشنوایان و ارایه برنامه‌های عملی برای تربیت معلم ناشنوایان در کشورهای در حال رشد در کنفرانس‌های جهانی
– برگزاری پنجاهمین سال آموزش ناشنوایان در ایران در طی یک کنفرانس بین‌المللی
– برگزیده شدن کشور ایران برای تربیت معلمین ناشنوایان در منطقه
– آغاز این برنامه از سال ۱۳۵۵ با شرکت معلمینی از کشور عراق
– نام‌گذاری بورس تحصیلی به نام ثمینه باغچه‌بان در سال ۱۹۷۷ از سوی Clarke School Fellowship for the Middle East‐USA
– انقلاب ۱۳۵۷ و پیامدهای آن
– خروج از ایران برای پیوستن به سایر افراد خانواده‌ام در آمریکا
– کوشش برای بازسازی چه شخصی و چه فرهنگی
– تشکیل کلاس تربیت معلم برای مادران و آموزگاران در پاریس و کالیفرنیا
– تشکیل کلاس‌های فارسی برای کودکان و نوجوانان برون مرزی و کوشش برای ایجاد و ادامه پیوند آنها با فرهنگ ایران
– تألیف سه کتاب و پنج دفتر شب ( که در ایران به چاپ رسید و برنده یکی از جوایز کتاب‌های کمک آموزشی در سال ۱۳۷۹ شد. این کتاب‌ها برای تدریس و تمرین زبان و دستور زبان فارسی در کلاس‌های اول است.
– تألیف کتاب ویژه به نام «از اینجا تا شیراز» همراه با کاست برای آموزش فارسی به انگلیسی‌ زبانان ـ همکاری با نشریات فارسی زبان برون مرزی
– از سر گرفتن خدمات فرهنگی در مدارس کالیفرنیا و کوشش برای معرفی فرهنگ ایران به جامعه آمریکایی با اجرای مراسم مهرگان و نوروز در مدارس مختلف و ایراد سخنرانی به دعوت انجمن‌های آمریکایی
– شرکت در کنفرانس ناشنوایان به دعوت Gallaudett University- Washington، D.C. و ارائه مقاله‌ای تحت عنوان تاریخچه آموزش و پرورش ناشنوایان در ایران و دیدگاه آینده آن در سال ۱۳۷۲
– بازگشت به ایران پس از دوازده سال و مورد استقبال گرفتن از طرف شاگردان و همکارانم
– دعوت دانشکده علوم بهزیستی و توانبخشی تهران برای شرکت در کنفرانس بین‌المللی در تهران/ ۱۳۷۵
– همکاری برای تأسیس انجمن فرهنگی ناشنوایان شفق/ ۱۳۷۶
– چاپ کتاب «دویدم و دویدم» و کتاب دویدی و دویدی ـ به من بگو ببینم ـ آخر کجا رسیدی؟ با زبان اشاره برای ناشنوایان همراه با ویدیوی آن در سال ۱۳۷۷ با یاری آقای مستوفی در یونیسف تهران
– برگردان کتاب «پیمان جهانی حقوق کودک» به پیشنهاد یونیسف تهران به زبان اشاره فارسی و تهیه ویدیوی آن در سال ۱۳۷۷
– همیاری با همکاران شنوا و ناشنوایم برای جبران خساراتی که متأسفانه در دو دهه اول انقلاب به سازمان‌های ناشنوایان به روش آموزش ناشنوایان و برنامه‌های آموزشی خورده بود و کوشش صمیمانه برای جلب توجه و همکاری کارشناسان و دست‌اندرکاران در این زمینه برای جبران مافات شخصیتهایی که در زندگی من مؤثر بوده‌اند.
بافت و شکل زندگی خانوادگی‌ام و بویژه شخص پدرم جبار باغچه‌بان نقش عمده‌ای در ساختن شخصیت کلی و فرهنگی من داشته‌اند. تولد من در کودکستان تبریز بود. کودکی‌ام در کودکستان شیراز گذشت و در مدرسه ناشنوایان پدرم بزرگ شدم و در یکی از کلاس‌های آن مراسم عقدم برگزار شد. دوستان دوران کودکی‌ام ناشنوایان بودند و سپس همکارانم نسرین ظلی که ناشنواست همسر جمشید پیرنظر و جاری بسیار عزیز من است.
از آغاز زندگی تمام وجودم متوجه امور فرهنگی بوده است. از پدرم پشتکار ـ صبر ـ تمرکز فکری و امیدواری و خوشبینی و احترام به همه کس به ویژه به کودکان را آموختم. من پدرم را معلم خودم می‌دانستم و او را آقای معلم صدا می‌کردم. هنوز هم تحت‌تأثیر او هستم.
شخصیت دیگری که مرا تحت‌تأثیر گذاشته است و روز به روز بیشتر به ارزش او پی می‌برم مادرم صفیه میربابایی است. مادرم با گذشت بسیار با مردی که با او تفاوت سنی و فکری ـ خلقی و اجتماعی داشت زندگی کرد و در سخت‌ترین دوران زندگی پشتیبانش بود. مادرم به خاطر داشتن استعداد موسیقی و صدای خوب در فعالیت‌های هنری کودکستان پدرم نقش عمده‌ای بازی کرد.
یاد مادرم برایم همواره با رقت و تأسف همراه است و روز به روز بیشتر او را می‌شناسم و به ارزش او پی می‌برم. زیرا که متأسفانه در دوران جوانی‌ام و شور زمانه احساسات او را درست درک نمی‌کردم و تحت‌تأثیر افکار تند اجتماعی رایج در آن روزگار خواست‌ها و آرزوهای مادرم برای من ساده و بی‌ارزش بودند.
شخصیت‌های دیگری که موجب پیشرفت من در کارهای فرهنگی‌ام بوده‌اند. عبارتند از:
شوهرم هوشنگ پیرنظر که در سراسر طول زندگی مشترکمان بار همزیستی با زنی غیرمتعارف را که غرق کارهایش بود تحمل کرد و با ثبات و شکیبایی از هیچگونه حمایت اجتماعی از کارهایم فروگزاری نکرد و همیشه معلم من بود هر چند که متأسفانه گاهی حرف‌شنویی نداشتم!
از جولیا آلیور سمیعی پایه‌گذار «زبان اشاره فارسی» درس محبت و گذشت و شکیبایی گرفتم. جولیا عقیده داشت که در زندگی باید با گذشت با مسائل روبرو شد. جولیا سمیعی زنی خدایی ـ عارف و بزرگوار بود.
جمشید پیرنظر با پذیرفتن همکاری با جمعیت حمایت کودکان کر و لال و تحصیل در رشته ادیولوژی نخستین کسی بود که برنامه تربیت ادیولوژیست را پایه‌گذاری کرد و کلینیک شنوایی و گفتار درمانی باغچه‌بان تحت نظارت او کلینیکی به تمام معنی مجهز فراهم شد. روانش شاد باد.
بسیاراند بزرگان و شخصیت‌های فرهیخته ـ دوستان و همکاران و بستگانی که بدون همیاری و همگامی آنها رسیدن به هدف‌ها و موفقیت‌هایی که من بدان دست یافتم غیرممکن بود. از همه آنها صمیمانه سپاسگزاری می‌کنم و یاد آنها همیشه در قلبم زنده و جاوید است.
درباره ثمینه باغچه‌بان
ثمینه در ۱۳۰۶، در باغچه اطفال، در كودكستانی كه پدرش جبار باغچه‌بان در تبریز تأسیس كرده بود، به دنیا آمد. دوران كودكی وی در كودكستان شیراز گذشت و در مدرسه كر و لال‌ها در تهران، بزرگ شد.
او و برادرش ثمین و خواهرش پروانه، هر سه در مدرسه چشم به جهان گشودند و پدرشان را بی‌اختیار، «آقای معلم» صدا می‌كردند. پس از گذراندن دوران تحصیلی و گرفتن دیپلم از دانشسرای مقدماتی تهران، وارد دانشسرای عالی شد و در رشته دبیری زبان انگلیسی مدرك كارشناسی گرفت و همزمان، با همكلاس خود، هوشنگ پیرنظر، ازدواج كرد. وی در سال ۱۳۲۵، با استفاده از بورس تحصیلی فول برایت ، عازم امریكا شد.
ثمینه باغچه‌بان، پس از دریافت مدرك كارشناسی ارشد در آموزش ناشنوایان از اسمیت كالج و مدرسه ناشنوایان كلارك در ایالت ماساچوست ، به ایران بازگشت.
همبازی و همكلاس كودكان بودن در شیراز، در محیط مدیریت آموزشی پدر و زمینه‌های علاقه به خدمات فرهنگی برای كودكان را در او به وجود آورد؛ به ویژه بعدها كه همبازی با كودكان كر و لال مدرسه پدرش شد، این گرایش در او تقویت شد. از آنجا كه، از آغاز زندگی تحت تأثیر پدرش بود، از دوران كودكی و نوجوانی، بی‌اختیار به سوی آموزش ناشنوایان، كشیده شد. به همین دلیل حتی در تعطیلات تابستان به پدرش كمك می‌كرد و به طور تجربی روش زبان‌آموزی و سوادآموزی به ناشنوایان، را از پدرش آموخت. از این‌رو در دوره جوانی كه پا به عرصه كار گذاشت، تدریس و خدمت به ناشنوایان، همه زندگی و نیروی وی، را جذب كرده بود.
باغچه‌بان پس از بازگشت از امریكا، به موازات تدریس در آموزشگاه ناشنوایان باغچه‌بان، كلاس‌های تربیت معلم كودكان ناشنوا را پایه‌گذاری كرد. او در ۱۳۴۵، پس از درگذشت مربی و پدرش، به عنوان مدیر فنی جمعیت حمایت كودكان كرولال، جمعیتی كه در ۱۳۲۲ در شهر تهران به همت جبار باغچه‌بان تأسیس شده بود، انتخاب گردید.
در ۱۳۵۰، مدرسه ناشنوایان كلارك، به پاس خدمات ایشان یكی از ده بورس تحصیلی خود را به خاورمیانه اختصاص داد و به نام خانم ثمینه باغچه‌بان (پیرنظر)، نامگذاری كرد.
ثمینه باغچه‌بان در سال‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۴، افزون بر داشتن مسئولیتهای مربوط به آموزش ناشنوایان از سوی وزارت آموزش و پرورش، مأمور نوشتن كتاب‌های اول دبستان و سپس، كتاب‌های اول سپاه دانش شد. به موازات تهیه این كتاب‌ها، به سبب اعتقادی كه به وجود و لزوم معلم متخصص داشت، كلاس‌های تربیت معلم را تشكیل داد و توانست روش ویژه‌ای را كه پدرش جبار باغچه‌بان مبتكر آن بود، با كمك معلمان دست‌پرورده خویش، به طور صحیح و اصولی در سراسر ایران، اشاعه دهد. خوشبختانه این روش، اكنون مشكل‌گشای معلمان كلاس اول در تمام مدارس ایران و خارج از ایران است.
در ۱۳۵۰، هنگامی كه سازمان برنامه، به ایجاد سازمان‌هایی برای تأمین رفاه اقشار ویژه جامعه پرداخت، ثمینه باغچه‌بان، با توجه به سابقه خدمتش، مأمور تأسیس سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران شد. وی با استفاده كامل از امكانات آموزشگاه باغچه‌بان، كه از نظر فنی كاملاً مجهز بود، و با پشتیبانی كامل اعضای هیئت مدیره جمعیت حمایت كودكان كرولال، ویژه فائق اصغرزاده، سازمان ملی رفاه ناشنوایان را بر پایه‌ای استوار، بنا نهاد. وی، این كار نو را با تربیت متخصص در رشته‌های آموزش، فنی، پیراپزشكی، تربیت رابط ناشنوایان و مددكاران اجتماعی، آغاز كرد و بدین‌گونه، موفق به گسترش خدمات رفاهی ناشنوایان در كشور شد.
خانم باغچه‌بان، در طی خدمات اداری، لحظه‌ای از كار آموزش ناشنوایان و تربیت معلم، غافل نماند، و پس از فراغت از كار به نوشتن كتاب برای كودكان ناشنوا و معلمان آنها و ترجمه كتاب‌هایی در زمینه شناخت ناشنوایی و آموزش این گروه روی می‌آورد. بدین وسیله تجربیات خود را به جامعه عرضه كرد.
با توجه به پیشرفت چشمگیر خدمات آموزشی و رفاهی ناشنوایان در كشورمان، از ۱۳۵۶، خانم باغچه‌بان، به عنوان مدیر عامل چهارمین دبیرخانه منطقه‌ای فدراسیون جهانی ناشنوایان ، كه سازمانی وابسته به سازمان ملل متحد است، انتخاب شد. همچنین، كشورمان به عنوان مركز تربیت معلم ناشنوایان برای كشورهای جهان سومِ قاره آسیا و افریقا برگزیده شد. در این زمینه، نخستین كلاس تربیت معلم، از مهرماه ۱۳۵۸ با شركت چهار داوطلب زن از كشور عراق و سوریه، آغاز گردید. اما این برنامه با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، در اوایل بهار ۱۳۵۹، تعطیل شد.
ثمینه باغچه‌بان، در ۱۳۵۹، از سمت مدیریت آموزشگاه باغچه‌بان و سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران بازنشسته شد و پس از چند سال در ۱۳۶۲، به امریكا رفت و به خانواده خود پیوست.
وی، اكنون در شهر كوچك سانتاكروزِ ایالت كالیفرنیا زندگی می‌كند. در سال‌های اخیر، وی با برخی مجله‌های مخصوص كودكان، از جمله مجله توكا و مجله همه كودكان همكاری نزدیكی داشته و از این راه، همواره ارتباط خود را با كودكان ناشنوای ایرانی حفظ كرده ‌است. یكی از سرگرمیهای او، نوشتن شعر و داستان برای كودكان است. شورای كتاب كودك در ۱۳۶۵، داستان پل چوبی وی را به عنوان اثر ویژه برگزید.
خانم باغچه‌بان، در شهر سانتاكروز، كلاس‌هایی برای آموزش زبان فارسی به كودكان و نوجوانان ایرانی ساکن امریكا برگزار كرد. این كلاس‌ها، زمینه خوبی برای تحقیق درباره دشواریهای آموزش زبان به دانش‌آموزان غیرفارسی‌زبان بود. حاصل این تجربیات، به صورت پنج دفتر شب برای كودكان كلاس اول ابتدایی، اخیراً در ایران، به چاپ رسیده است. آخرین اثر ایشان، كتابی برای آموزش زبان و خط فارسی به انگلیسی‌زبانان بر اساس ویژگی‌های زبان و خط فارسی است. این اثر به زودی منتشر می‌شود.
باغچه‌بان در اردیبهشت ماه ۱۳۷۵، به دعوت سازمان ‌بهزیستی كشور به ایران آمد و در سمینار «بررسی روشهای مؤثر در آموزش كودكان و بزرگسالان ناشنوا» شركت كرد. در این سمینار، رئیس فدراسیون جهانی ناشنوایان، خانم كاپی نن نیز حضور داشت و قطعنامه‌ای درباره استفاده از زبان اشاره، تنظیم و تصویب شد.
در مدت اقامتش در ایران، در تأسیس مجدد انجمن فرهنگی جوانان ناشنوای شفق؛ همچنین افزایش ساعت برنامه‌های ویژه ناشنوایان در تلویزیون، كه از هفته‌ای یك ساعت به هفته‌ای نیم ساعت تقلیل یافته بود، با اعضای انجمن فرهنگی ناشنوایان، همكاری كرد. نیز ایجاد كانونی را برای خدمات‌رسانی به قشر ناشنوا و رفع مشكلات كودكان شنوایی كه در خانواده ناشنوایان زاده و بزرگ می‌شوند، را پیشنهاد و پیگیری كرد.
باغچه‌بان، در اسفند ۱۳۷۶، كتاب دویدم و دویدم را به زبان اشاره، برای معرفی و آموزش زبان اشاره به كودكان شنوا و جلب توجه جامعه شنوایان به چاپ رسانید. سازمان یونیسف، با خرید دو هزار جلد از این كتاب و توزیع رایگان آن در میان كودكان ناشنوا، و همچنین تهیه نسخه ویدیویی این كتاب، قدم مؤثری در معرفی زبان اشاره به جامعه شنوایان و ناشنوایان برداشت. با همكاری سازمان یونیسف و كارشناسان ناشنوا و شنوای سازمان ‌بهزیستی، موفق به برگرداندن پیمان جهانی حقوق كودك به زبان اشاره و تهیه نسخه ویدیویی آن شد.
مشخصات برخی از دیگر آثار تألیفی او اینگونه است:
روش تدریس كتاب آمادگی، ۱۳۴۱؛ راهنمای تدریس فارسی برای غیر فارسی زبانان، ۱۳۵۰؛ روش گام‌های نخستین، ۱۳۷۱؛ دفتر شب، ۱۳۷۲؛ شب به سر رسید (مجموعه شعر)،۱۳۷۳؛ چهرهایی از پدرم، بی‌تا.
مشخصات آثار ترجمه‌ای او عبارت است از:
سازگاری اطفال در خانه، نوشته هلن واكر پونر، ۱۳۳۶؛ مشكلات سخن گفتن اطفال، نوشته چارلز گوج وان‌راپیر، ۱۳۲۹؛ داستان زندگی من، نوشته هلن آدامز كلر، ۱۳۵۰؛ دیوان یكی صد لیره، نوشته عزیز نسین؛ ۱۳۵۱؛ شناخت و آموزش كودكان افزیك، نوشته هورتنس بری، ۱۳۵۲؛ حیوان را دست‌ِ‌كم نگیر، نوشته عزیز نسین، ۱۳۵۷؛ دنیای وارونه (مجموعه پنجاه داستان طنز)، ۱۳۸۱.
ناگفته‌هایی از «باغچه‌بان»‌ها
به کوشش: سعیده وحیدنیا
گزارشی كه می‌خوانید شرحی از یك دیدار كوتاه و دوستانه با ثمینه باغچه‌بان است كه در تاریخ هشتم ژانویه ۲۰۱۱ در منزل شخصی وی در شهر زیبا و كوچك سانتاكروز در ایالت كالیفرنیا انجام شده است. اگر چه بسیاری با شنیدن نام «باغچه‌بان» به یاد جبار باغچه‌بان پدر خانواده می‌افتند كه خدمات ارزنده‌ای به همه ما ایرانیان كرده است، نباید فراموش كرد كه دیگر اعضای این خانواده نیز هر یك به سهم خود در رشد و بالندگی ایران زمین به نحوی كوشیده‌اند. از آنجا كه درباره جبار باغچه‌بان بسیار گفته‌اند و شنیده‌ایم، در گفت وگوی كوتاه با ثمینه باغچه‌بان بیشتر درباره خود او و دیگر اعضای خانواده صحبت كردیم و هر از چندگاهی گریزی به حال گذشته و كنونی وی، پدر و مادرش و دیگر اعضای خانواده زدیم.
ثمینه باغچه‌بان خود اكنون در سن ۸۶ سالگی كماكان بسیار پرانرژی است. به علاقه‌مندان زبان فارسی خواندن و نوشتن درس می‌دهد و كماكان در حوزه‌های مختلف زبان فارسی و كودكان مشغول پژوهش است. از آثار او می‌توان به «جمجمك برگ خزون» چاپ نظر، «روشنگر تاریكی‌ها» انتشارات چیستا و «آفتاب مهتاب چه رنگه» انتشارات سروش اشاره كرد. ثمینه اكنون با فرزندش سهراب در سانتاكروز زندگی می‌كند و دخترش مریم با گلن و پسرشان شاهین را كه در شهر سن رافایل هستند، در كنار خود دارد.
بعدازظهر یك روز پاییزی است و در حال گذشتن از جاده‌های پرپیچ وخمی هستیم كه ما را به شهر سانتاكروز در ایالت كالیفرنیا می‌رساند. به دیدار ثمینه باغچه‌بان می‌رویم. از طریق یكی از شاگردانش از او وقت گرفته‌ایم تا دیداری دوستانه با او داشته باشیم. كمی دیرمان شده است. به او زنگ می‌زنیم و عذرخواهی می‌كنیم. با روی باز می‌پذیرد و می‌گوید: اشكالی ندارد، منتظرم.
۴۵ دقیقه دیرتر از قرار اولیه به خانه‌اش می‌رسیم. در می‌زنیم. زنی آرام آرام به سوی در می‌آید. در را می‌گشاید. با لبخندی به گرمی به استقبالمان می‌آید. در اولین برخورد، در كنار لبخندش، یك ویژگی به وضوح به چشم می‌خورد: بسیار اصیل و زیبا صحبت می‌كند و هر واژه را با شمردگی و با طنینی زیبا ادا می‌كند. گویی كه می‌خواهد هر واژه را حرمتی در خور بگذارد.
وارد خانه شده‌ایم. خانه‌اش حال و هوای ایرانی دارد. كوچك است و صمیمی. ما را به جای جای خانه‌اش می‌برد. می‌خواهد همه جا را نشان مان دهد: پذیرایی، اتاق‌های خواب، آشپزخانه و بالاخره بالكن. لبخند از روی لبش دور نمی‌شود و كلامش همچنان شیوا و دوست داشتنی است. می‌پرسد: «بچه‌ها چایی می‌خورین؟» درنگی می‌كند. لبخندكی می‌زند و می‌گوید: «چه سوالی؟! ایرونی چایی نخوره كه ایرونی نیس.» برمی‌گردد. به آشپزخانه می‌رود. سرزنده است. تازه بوی چای گرم را حس می‌كنم. تصور چای ایرانی در اندك سرمای پاییزی سرخوشم می‌كند.
به آشپزخانه رفته است. در غیبت كوتاهش سركی می‌كشم تا بیشتر از اسباب تزیینی خانه‌اش لذت ببرم. تابلوهای ابریشم‌دوزی شده و گلدوزی شده‌شان هر یك گنجینه‌ای است هنری كه جلوه خاصی به خانه می‌دهند. بعدتر در طول صحبت‌هایمان می‌گوید كه همه‌شان را خودش كشیده و دوخته است.
آرام آرام به سمت آشپزخانه می‌روم. روی در یخچال خانه‌اش حدود ۱۵عكس خانوادگی خودنمایی می‌كنند. همه باغچه‌بان‌ها سرحال و خندان در كنار یكدیگر در این عكس‌ها گرد آمده‌اند.
خودش اما می‌گوید كه زندگی‌شان آن اندازه هم ساده نبوده است و سختی بسیار دیده‌اند. این طور می‌نماید كه چهارنسل از باغچه‌بان‌ها در این عكس‌ها كنار هم آرامشی یافته‌اند تا از جمع خانوادگی‌شان لذتی ببرند. در عكس سیاه و سفید و بزرگ، جبار باغچه‌بان و صفیه میربابایی حضور دارند و ثمین و ثمینه، یعنی نسل اول و دوم باغچه‌بان‌ها.
پروانه، خواهر كوچك‌شان، در آن زمان هنوز به دنیا نیامده بوده است، اما او را در عكس دیگری می‌توانی ببینی. در عكس‌های دیگر نسل‌های سوم و چهارم حاضرند: مرجان و سهراب و مریم (فرزندان ثمینه) و كاوه پسر ثمین و در كنار آنها شاهین پسر مریم. در عكسی دیگر هوشنگ پیرنظر، همسر ثمینه، مشغول خواندن كتابی است. ثمینه می‌گوید: «چهار سال از درگذشت هوشنگ می‌گذرد، ولی همیشه با ماست.»
وارد آشپزخانه شده‌ام. می‌بینم كه سه فنجان چای ریخته است، اما این پا و آن پا می‌كند. متوجه نمی‌شوم. كمی خجالت می‌كشد. بیشتر دقت می‌كنم. به آهستگی می‌گوید: «ببخشید. میشه سینی رو شما بیاری؟ دستم درد می‌كنه.» البته. سینی را برمی‌دارم. پشت سرش راه می‌افتم. به پذیرایی می‌رود. مكث می‌كند. مبل‌ها را نگاه می‌كند. از هم دورند. برمی‌گردد. می‌گوید: «بهتر نیس دور میز آشپزخونه بشینیم؟ صمیمی‌تره.» پیشنهاد خوبی است.
دور میز ناهارخوری روبه روی پنجره‌ای می‌نشینم كه به سوی درخت‌های بیرون باز می‌شود. چای هست و كیك زردآلو و چشم انداز درختان سرسبز و بلند. همه چیز برای یك گپ دوستانه آماده است.
سه تایی می‌نشینیم. من، ثمینه و لیلا دوست من. كیك زردآلو را می‌برد. خوشمزه است. با لیلا آشنای مشتركمان كه شاگردش است به گفت‌وگو مشغول می‌شود. شاگردش ایرانی ـ آمریكایی است و عاشق ایران و زبان فارسی. نزد ثمینه فارسی می‌آموزد. راجع به درس‌هایی كه به او آموخته صحبت می‌كنند و پیشرفت دانش‌آموزش را زیر نظر دارد. كم كم صحبت‌های شان در مورد درس‌های گذشته تمام می‌شود. برمی‌گردد به سوی من. می‌پرسد: «خب. پس اومدی از باغچه‌بان‌ها خبر بگیری. حالا چی می‌خوای بدونی؟» به او می‌گویم كه خیلی خوشحالم كه اینجا هستم و البته دوست دارم خیلی چیزها درباره باغچه‌بان‌ها بدانم، از پدرتان گرفته تا مادرتان و بقیه اعضای خانواده. می‌گوید: «ببین عزیزم، در مورد جبار باغچه‌بان هزاران جا هم من نوشته‌ام هم دیگران. اگر می‌خواهید امروز درباره دیگر افراد خانواده‌ام گفت وگو كنیم.» كمی جا می‌خورم. اما پیشنهاد خوبی است. خوشحال می‌شود از اینكه دیگر مجبور نیست درباره پدرش به پرسش‌های تكراری پاسخ بگوید. اضافه می‌كند: «خوشبختانه این مرد مبتكر و معلم بزرگ تنها نبود. مادرم همیشه در كنارش بود.
ثمین (برادرش) و من كوشیده‌ایم كه تا حدی نشان بدهیم كه مادر عزیزمان چه سهم بزرگی در زندگی و كارهای پدرم داشته است.»
بعد ادامه می‌دهد: «یاد كارت پستالی می‌افتم كه مشعلی فروزان را در شب تیره و تاری نشان می‌داد، ولی مشعل‌دار كم پیدا یا ناپیدا بود. این مشعل فروزان پدرم را و مشعل دارش مادرم را به یادم می‌آورد.»
بلند می‌شود و كتابی را می‌آورد به نام «روشنگر تاریكی‌ها» و می‌گوید: «من در این كتاب همه چیز را درباره زندگی پدر و مادرم نوشته‌ام، همه معلوماتم را درباره زندگی آنها. این كتاب مرجع خوبی است. می‌توانید آن را بخوانید تا بیشتر با زندگی پدر و مادرم آشنا شوید.» بعد ادامه می‌دهد: «بخش اول كتاب نوشته مادرم است. شماها باید این كتاب را بخوانید تا متوجه بشوید كه چگونه «سیاست بازان» با سوءاستفاده از مذهب، مسلمانان و ارامنه را در قفقاز ضد یكدیگر شورانده و به جان هم انداختند و موجب خونریزی‌های بسیار شدند. مسلمانان و ارامنه كه در كنار یكدیگر با صلح و صفا زندگی می‌كردند و یكدیگر را «گُنشو» یعنی همسایه صدا می‌كردند. این داستان دراز است و من كوتاه می‌آیم.»
بعد عكس‌های كتاب «روشنگر تاریكی‌ها» را به ما نشان می‌دهد. عكس اول عكسی سیاه و سفید است از نخستین نمایش كودكان كودكستان «باغچه اطفال» در تبریز در سال ۱۳۰۳ خورشیدی كه توسط كودكان ترك زبان اجرا شده است.
می‌گوید: «دكور و همه ماسك‌ها و لباس‌ها توسط پدر و مادرم تهیه شده است. نزدیك به یك قرن پیش». بعد اشاره‌ای به عكس می‌كند: «این پسر كوچك هم جاوید فیوضات است، پسر میرزا ابوالقاسم فیوضات، رییس اداره فرهنگ تبریز. جاوید نخستین كودك ایرانی است كه پدرم به او با روش ابداعی‌اش، «روش كلی»، در كمتر از شش ماه خواندن و نوشتن آموخته است. این همان روشی است كه بعداً به نام «روش باغچه‌بان» شهرت یافته است.»
سپس عكس لطفعلی آذرخشی، نخستین شاگرد ناشنوای پدرش را در تبریز نشان‌مان می‌دهد، می‌گوید: «برادر لطفعلی، آقای رعدی آذرخشی غزل زیبا و ماندگار زیر را سروده است: من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان كه مر آن راز توان دیدن و گفتن نتوان» عكس بعدی از گوشی‌ای است كه جبار باغچه‌بان برای ناشنوایان اختراع كرده تا به كمك آن بتوانند بشنوند. در عكس بعدی خودش را در كنار دانش‌آموزان نشان می‌دهد و می‌گوید: «ببینید. در آن زمان بعضی از شاگردان پدرم از من بزرگ‌تر بودند. من در این كلاس درس می‌دادم.»
از او می‌پرسم پدر و مادرت چگونه با هم آشنا شدند. می‌گوید: «ببینید. پدر و مادر من نیز مانند شمار بسیاری از قفقازی‌ها برای نجات از كشت و كشتار مسلمانان و ارامنه در سال ۱۳۰۱ یا ۱۳۰۲ از آنجا فرار كرده و به ایران پناهنده شدند.
شرح ازدواجشان در گیر و دار فرار بسیار مهیج و باور نكردنی است. مادرم شرح آن را به دقت نوشته. وقتی كه پا به سرزمین اجدادی خود ایران می‌گذارند، وارد مرند می‌شوند. در مرند، پدرم با زحمت فراوان شغل معلمی می‌گیرد و چون در كارش خیلی موفق بوده، از او می‌خواهند كه به تبریز برود. در تبریز پدرم كودكستانی باز كرد كه آن را «باغچه اطفال» نامید و بر آن پایه نام باغچه‌بان را برای اسم فامیل خود برگزید و از آن زمان «جبار عسگرزاده»، «میرزا جبار باغچه‌بان» شد.
می‌گویم پس نخستین كودكستان ایرانی را ایشان باز كردند. می‌گوید: «نه. اولین كودكستان را یك خانم ارمنی به نام خانم خانزادیان قبلاً در تبریز باز كرده بودند. پدرم می‌گفت كه من رفتم كودكستان خانزادیان را دیدم و خیلی خوشم آمد.» می‌گویم پس خلاف تصور رایج پدرتان اولین نبود. می‌گوید: «نه. بهرحال اولین یا دومین بودن مهم نیست. روش آموزش و پرورش و ابتكارات پدرم بود كه اهمیت و برجستگی داشت و ماندگار شد. به علاوه، آدم نباید حق دیگران را پایمال كند.»
می‌پرسم این كودكستان چگونه بود و چه ویژگی‌هایی داشت؟
می‌گوید: «كودكستانی كه پدرم باز كرد بسیار كم نظیر است، نه تنها در ایران بلكه در جهان. و این ثمره خلاقیت لایزال ذهنش بود. پدرم در بسیاری از رشته‌های هنری نیز دست داشت. می‌توانست آنچه را كه به ذهنش می‌رسد عملی كند، شعر بگوید، نمایشنامه بنویسد، دكورها و ماسك‌ها را خودش طراحی كند و بسازد و غیره.»
می‌گویم شما كه مدرسه‌های زیادی را در سراسر دنیا دیده اید و سفرهای زیادی داشته اید، خیلی كوتاه كودكستان و مدرسه ناشنوایان پدرتان را توصیف كنید. می‌گوید: «هیچ مدرسه‌ای مثل مدرسه پدرم نبود. مدرسه‌اش مثل چشمه جوشانی بود. هرروز برای ما مثل روز اول بهار بود. هرروزی كه می‌گذشت مثل این بود كه شب قبلش یك بارش حسابی آمده است. صبح جوانه افكار تازه زده می‌شد. در باغچه كودكستان و مدرسه ما نهالی نو سر از خاك حاصلخیزش برمی‌آورد. این برداشت من است به عنوان یك كودك و مربی كودكستانی از كارهای پدرم.» سپس با تبسمی ادامه می‌دهد: «در چنین مدرسه‌ای به دنیا آمدن و بزرگ شدن یك موهبت الهی است كه نصیب هر كسی نمی‌شود!»
كمی مكث می‌كند. بعد كمی جدی‌تر می‌شود و می‌گوید: «البته خیلی‌ها، از جمله مادرم، این را موهبت الهی نمی‌دانستد. مادرم یك زن بود و یك مادر. آرزوهای بسیاری برای خودش و فرزندانش داشت. وقتی جوان بودم این احساسات و آرزوهای به حق مادرم را درك نمی‌كردم. نمی‌فهمیدم. من خیلی دیر، به قول دختر عاقلم مریم، عقل درآوردم. تازه حالا می‌فهمم كه ای بابا! این مادر شكیبای من از دست این میرزا جبارخان عسگرزاده ملقب به باغچه‌بان، كه تمام هوش و حواسش به كارش و رسیدن به هدف‌هایش بوده چه كشیده و چقدر تحمل كرده است!»
بعد می‌گوید: «البته زندگی در مدرسه برای ما بچه‌ها هیچ بد نبود. پدرم می‌گفت من با این درآمد خیلی محدود معلمی نمی‌توانم خانه‌ای بگیرم كه حیاط داشته باشد، باغچه داشته باشد، حوض داشته باشد. پس من باید خانه‌ام با مدرسه‌ام یك جا باشد. بنابراین خانه ما همیشه در مدرسه بود. همه ما توی مدرسه به دنیا آمدیم. برادرم ثمین و من، هردو در باغچه اطفال تبریز به دنیا آمدیم. او در سال ۱۳۰۲ و من در سال ۱۳۰۴. خواهرم پروانه هم در كودكستان شیراز به دنیا آمد.» بعد ادامه می‌دهد: «همه ما در مدرسه با محدودیت‌هایش و با امكاناتش بزرگ شدیم و در همانجا ازدواج كردیم. پدرم نیز تا یك هفته پیش از درگذشتش، در همین مدرسه و در اتاق خودش در مدرسه‌مان بود.»
از ثمینه می‌خواهم بیشتر توضیح دهد كه منظورش از اینكه معتقد است بزرگ شدن در مدرسه برای او مثل یك موهبت بوده است، چیست. می‌گوید: «از بزرگ شدن در كودكستان پدرم و مدرسه ناشنوایان، بدون اینكه بخواهم، خیلی چیزها یاد گرفتم. مثلاً وقتی كه پس از بازنشستگی در سال ۱۳۶۲ آمدم آمریكا و در كودكستان اینتر جنریشنال چایلد كرسنتر مشغول به كار شدم، بال و پری تازه باز كردم. برای اولین بار در عمرم با بچه‌های شنوا كار می‌كردم. تمام آن خاطرات شیراز در من زنده شد. همه كارهای پدرم را در كودكستان شیراز كه از كودكی‌ام به یادم مانده بود، با شوق و ذوقی كودكانه در اینجا به كار بردم. این ۱۵سال كار با بچه‌های آمریكایی و مكزیكی تجربه‌ای بود شیرین و نو كه ورقی تازه در كارهای فرهنگی‌ام گشود.»
می‌پرسم چه شد كه به كار معلمی روی آوردید؟ پدرتان از شما خواست؟ می‌گوید: «نه، ما همه آزادی مطلق داشتیم. و در این آزادی مطلق من دنبال كارهای پدرم را گرفتم. این را خودم خواستم. می‌دیدم كه پدرم زیر بار سنگینی است. من در عین كودكی حس كردم كه باید یارش باشم. از ۱۳-۱۲سالگی عملاً در كلاس‌های ناشنوایان پدرم آغاز به كار كردم. یعنی مدرسه‌ام كه تعطیل می‌شد، ساعت چهار، می‌رفتم خانه‌مان، كه همان مدرسه كر و لال‌ها باشد. پدرم تا ساعت شش و هفت شاگردها را نگه می‌داشت. آن وقت من آنجا خیاطی یاد می‌دادم، دیكته می‌گفتم، نقاشی درس می‌دادم و به پدرم كمك می‌كردم. از همان موقع مسیرم را برای خودم روشن كردم. كوچك‌ترین تردیدی نداشتم كه در زندگی‌ام چه كار می‌خواهم بكنم.» بعد چنین ادامه می‌دهد: «در ضمن مدرسه پدرم تابستان هم تعطیل نمی‌شد. مدرسه‌ای «همیشه باز» بود و ما هم همیشه كار می‌كردیم. این تجربیات نو در جوانی‌ام زمینه كاری‌ام شد. از این رو، پس از گرفتن دیپلم از دانشسرای مقدماتی، به دانشسرای عالی رفتم و در بخش ادبیات در رشته دبیری زبان انگلیسی ادامه تحصیل دادم.»
دوست دارم بدانم چه شده كه به آمریكا آمده است. می‌گوید: «در دانشسرای عالی با هوشنگ پیرنظر همكلاسم آشنا و دوست شدم و ازدواج كردم. ما با هم بورسیه فولبرایت گرفتیم و در سال ۱۹۵۱ با هم به آمریكا آمدیم.» می‌گویم: درس خواندن در دانشگاه‌های آمریكایی تجربه خوبی باید بوده باشد. اگر بورس نمی‌گرفتید هم می‌آمدید؟ جواب می‌دهد: «نه. اگر بورس نمی‌دادند، نمی‌توانستیم اینجا درس بخوانیم. ما پول رفتن به كرج را نداشتیم. می‌خواستیم بیاییم اینجا؟ پدرم و مادرم بسیار از این تصمیم حمایت كردند. پدرم البته بیشتر از مادرم. مدرك فوق لیسانسم را در سال ۱۹۵۵ در رشته آموزش ناشنوایان و سنجش شنوایی از مدرسه ناشنوایان كلارك و كالج اسمیت در شهر نورثمپتون واقع در ایالت ماساچوست گرفتم و بعد رفتم به نیویورك و در كالج بارنارد كه بخشی از دانشگاه كلمبیاست، در رشته گفتاردرمانی به تحصیلاتم ادامه دادم. آن موقع جنگ كره بود و سربازهای آمریكایی از كره برمی‌گشتند و گرفتاری‌های گفتاری زیادی داشتند و ما در دانشگاه كلمبیا با آنها كار می‌كردیم. در همین دوره هوشنگ هم مدرك كارشناسی ارشدش را در رشته علوم سیاسی از دانشگاه كلمبیا گرفت.»
می‌پرسم چه شد كه دوباره به ایران برگشتید؟ می‌گوید: «در این موقع كودتای ضد مصدق شد. پدرم، مادرم و مسعود كریم، شوهرخواهرم همه به زندان افتادند. من و هوشنگ كارمان را نصفه كاره گذاشتیم و به ایران برگشتیم. از روز ورودم، در مدرسه با یك نیروی تازه آغاز به كار كردم، نه تنها به شاگردان درس می‌دادم، بلكه برنامه تربیت معلم‌ها را نیز پی‌ریزی می‌كردم و مرتب به پیش می‌بردم. در آن موقع به اصطلاح، من تحصیل كرده خارج بودم و زبان انگلیسی می‌دانستم و موقعیت‌های خوبی برایم وجود داشت.
بعضی‌ها به من می‌گفتند برو شركت نفت، برو سازمان برنامه، پول خوبی می‌دهند. ما را خوب نمی‌شناختند! البته من رفتم به خدمت ناشنوایان و با حقوق دبیری ادامه كار دادم و پس از ۳۶ سال خدمت با پایه دبیری بازنشسته شدم! تا اینكه اخیراً كه یك روز با دخترعمه‌ام رفته بودیم اداره بازنشستگی حقوق‌هایمان را بگیریم، دخترعمه‌ام، فرنگیس ارجمندی، به من گفت ببین این‌ها چه می‌گویند؟ مرتب راجع به حق مدیریت صحبت می‌كنند. مگر تو مدیر نبودی؟ گفتم چرا، به خدا بودم! آن هم چه مدیری! گفت خب چرا تو حق مدیریت نمی‌گیری؟! خلاصه رفتیم داخل و تقاضا دادیم و الان چهار، پنج سالی است كه حقوق مدیریت می‌گیرم. من تمام مدت فقط با حقوق دبیری در مدرسه‌مان كار كردم. فكر رتبه و حقوق نبودم. البته احتیاج هم نداشتم. شوهرم در سازمان برنامه كار می‌كرد و حقوق خوبی می‌گرفت. از اول نه هوشنگ و نه من حرص پول درآوردن نداشتیم. آخر ما هر دو آرمانی و روشنفكر و هم فكر بودیم!»
از او می‌خواهم كمی از رابطه خودش و همسرش هوشنگ پیرنظر بگوید. نفس عمیقی می‌كشد و می‌گوید: «بگذارید همین جا اقرار كنم كه همسر زنانی چون من بودن كار آسانی نیست. خیلی صبر و حوصله و گذشت می‌خواهد. مخصوصاً برای كسانی كه خودشان هم مسئولیت برنامه‌های سنگین فرهنگی و اجتماعی بر دوش داشته باشند. هوشنگ عزیزم نه تنها تاب شتاب‌زدگی‌ها و هیجان‌هایم را در كارهایم می‌آورد، بلكه پشتیبان كارهای روزافزونم كه هر روز شاخ و برگ نویی می‌گرفت نیز بود. هوشنگ سهم بزرگی در پیشرفت كار آموزش و پرورش و رفاه ناشنوایان دارد. او پدرم را دوست داشت و كارهایش را درست می‌دانست و با تمام توانایی‌های مادی و معنویش پشتیبان كارهایمان بود. نه تنها همسرم، بلكه فرزندانم سهراب و مریم نیز سهمی از دشواری تحمل مادری چون من را داشتند. با وجود این، هردوشان همیشه پشتیبان فعالیت‌های مختلفم بوده‌اند و هستند. اگر به جز این بود، نمی‌شد.»
چایی‌ام سرد شده است. صحبت‌هایمان گل انداخته است. می‌خندد و می‌گوید: «چای تازه دم براتون بیاورم؟» می‌گویم نه. ممنون، خوب است. ادامه بدهیم. می‌پرسم خب! كار شما به نوعی ادامه كار پدرتان بود. از كارهای عمده باغچه‌بان بگویید. می‌گوید: «ببینید. باغچه‌بان دو كار عمده داشت. یكی روش آموزش زبان به ناشنوایان است و دیگری روش آموزش خواندن و نوشتن الفبای فارسی به همه سوادآموزان.
دایره فعالیت نخستین‌اش محدود به ناشنوایان می‌شود. ولی كار دومش مربوط می‌شود به همه كسانی كه می‌خواهند خواندن و نوشتن خط فارسی را بیاموزند و همه جمعیت ایران از خرد و كلان را در بر می‌گیرد.» می‌گویم من جایی ندیده‌ام كه روی این كار بزرگ باغچه‌بان و نحوه آموزش الفبای فارسی به همه ما ایرانی‌ها چندان توضیحی داده باشند. با وجود اینكه این قضیه از خدمت اول اگر بزرگ‌تر نباشد، كوچك‌تر هم نیست. می‌گوید: «بله. آموزش خواندن و نوشتن خط فارسی نه تنها در ایران كه در افغانستان و تاجیكستان هم با روش باغچه‌بان تدریس می‌شود. من خودم هم این سعادت را داشتم كه اول در تهران و بعد در سراسر ایران با یك سازمان دهی خیلی ابتكاری «روش باغچه‌بان» را گسترش بدهم. در این كار از پشتیبانی دفتر تعلیمات ابتدایی و دوستان عزیزم توران میرهادی و لیلی آهی به تمام معنی بهره‌مند بودم.» بعد ادامه می‌دهد: «بنا بر توصیه دوست عزیزم، توران میرهادی بود كه همه این تجربه‌هایم را مستند كرده‌ام. این نوشته، هرچند كه آماده چاپ است، زمان آن هنوز فرا نرسیده است.» می‌پرسیم نام این كتابتان چیست. می‌گوید: «راستش هنوز نامی برایش بر نگزیده‌ام. شاید اسمش را «صدف» بگذارم؛ زیرا «زندگی در صدف خویش گوهر ساختن است».
از او می‌پرسم اكنون چه كارهایی در دست دارید؟ می‌گوید: «از زمانی كه به آمریكا آمده‌ام، به كارهای فرهنگی مشغول بوده‌ام. در كودكستان و دبستان كار كرده‌ام، مقاله و كتاب نوشته‌ام. فارسی درس داده‌ام. شاگردانم را دست كم می‌توانم به سه گروه تقسیم كنم. نخست كودكان یا نوجوانانی كه پدر و مادرشان هردو ایرانی هستند، گروه دوم آنهایی‌اند كه تنها یكی از والدین شان ایرانی است و دسته سوم آمریكایی‌ها هستند كه آنها نیز به دو گروه تقسیم می‌شوند: آنهایی كه می‌خواهند زبان گفت وگوی فارسی را بیاموزند و گروه دیگر كسانی هستند كه خواهان آموختن زبان فارسی برای دست یافتن به ادبیات فارسی‌اند. در این درس دادن‌ها خودم بیش از شاگردانم یاد می‌گیرم. درباره روش آموختن زبان می‌اندیشم، تجربه می‌كنم و می‌نویسم. در اینجاست كه تجربه زبان‌آموزی به ناشنوایان برایم سودمند است.»
از او می‌پرسم پیشتر گفتید كه مادرتان در پیشبرد اهداف پدرتان نقش خیلی مهمی داشت. بیشتر توضیح می‌دهید؟ می‌گوید: «مادرم پا به پای پدرم در كودكستان و دبستان او كار می‌كرد. در سال‌هایی كه پدرم دست تنها بود و باید برای دنبال كردن كارهایش، كه كم هم نبودند، از مدرسه برود، مادرم سرپرستی مدرسه را برعهده داشت. ولی شوق اصلی مادرم كار كردن در كودكستان بود و بالاخره خودش هم یك كودكستانی به نام كودكستان پهلوی كه جزیی از دبستان ناشنوایان بود، باز كرد.» بعد با هیجان ادامه می‌دهد: «مادرم صدای خوبی داشت، هنرمند بود و تار هم می‌زد. همكاری پدر و مادرم برای تهیه سرودهای كودكستانی در آغاز كار بسیار جالب بود. پدرم شعری را می‌ساخت و به مادرم می‌گفت این را این طوری بخوان صفیه. بعد مادرم می‌خواند. بعد پدرم می‌گفت نه، نه، نه، نشد، نشد. این طوری بخوانش و شعر را زمزمه می‌كرد. مثلاً می‌گفت: ممممم ممم مم مممم ممم مم. خودش صدا نداشت. مادرم دوباره می‌خواند. پدرم دوباره می‌گفت نه! این طوری نه. این طوری: ممممم ممم مم مممم ممم مم و دوباره زمزمه می‌كرد. آنقدر این كار را تكرار می‌كردند كه آن چیزی كه در ذهن پدرم بود را می‌ساختند.» می‌گویم پس به یاری مادرتان بود كه خیلی از سرودهای كودكستانی ساخته می‌شد. می‌گوید: «همین طور است!»
می‌پرسم مادرتان موسیقی را كجا یاد گرفته بود. چگونه در فضای سنتی تر تقریباً یك قرن پیش این امكان برایش فراهم شده بود. می‌گوید: «زمانی كه مادرم كودكی بیش نبود، دایی عزیزش آقای میرمهدی جوادزاده كه مردی روشنفكر بوده به استعداد مادرم پی می‌برد و برایش استاد تار زنی را می‌گیرد تا این هنر را به صفیه كه سوگلی‌اش بوده، بیاموزد. یادم است كه سال‌های بعد، مادرم در تهران برای آموزش تار كلاسیك نزد استاد شهنازی می‌رفت. مادرم تار زدنش را مدیون میرمهدی دایی عزیزمان است.»
می‌پرسم زبان مادری شان فارسی بوده است؟ یا اینكه در قفقاز فارسی یاد گرفته بودند؟ می‌گوید: «نه. همیشه آنها با هم تركی حرف می‌زدند. البته پدرم در مكتب خانه و مادرم در مكتب خانه مسجد ایاصوفیه در استانبول تا حدی قرآن و فارسی ادبی آموخته بودند. ولی فارسی حرف نمی‌زدند. فارسی حرف زدنشان به طور جدی پس از آمدن به ایران و رفتن به شیراز آغاز شد.» بعد می‌گوید: «دلم می‌خواهد درباره مادرم این زن با گذشت و مهربان بگویم و بگویم و بگویم.» بلند می‌شود. قوری چای را دوباره روی سماور می‌گذارد. صحبت‌هایش گل انداخته است. برایم جالب‌تر می‌شود وقتی می‌بینم كه این همه كارها و خدمات را باغچه‌بان‌ها در شرایطی انجام داده‌اند كه فارسی زبان مادری شان هم نبوده است.
برمی‌گردد و می‌گوید: «مادرم با پدرم همكاری می‌كرد تا اینكه بالاخره كودكستان خودش را در همان مدرسه ناشنوایان باز كرد. این را هم بگویم كه فارسی مادرم بهتر از پدرم بود و گاهی پدرم نامه‌های حساس اداری‌اش را برای مادرم می‌خواند و می‌گفت صفیه گوش كن ببین این درست است.» می‌گویم خاطره‌ای از مادرت داری برایمان بگویی. سری تكان می‌دهد و می‌گوید: «روزی شهردار وقت تهران برای بازدید از كودكستان مادرم كه در خیابان سیروس بود، آمد. از دیدن وضع كار مادرم و شناختن او خیلی تحت تاثیر قرار گرفت. از او خواست كه برود و كودكستان شیرخوارگاه شهرداری را كه در تجریش بود، سامان بدهد. آنجا بچه‌های بی‌زبان و یتیم را نگه می‌داشتند و با بیرحمی تمام با آنها رفتار می‌كردند. زمان جنگ جهانی دوم غذا خیلی كمیاب و گران بود. یادم می‌آید كه یك روز سیزده بدر بود. مادرم در خیابانی كه كودكستان شهرداری آنجا بود، ایستاده بود و ماشین‌هایی را كه از سیزده بدر برمی‌گشتند، نگه می‌داشت و می‌گفت اگر خوراكی ای چیزی دارید بدهید، برای بچه‌های پرورشگاه لازم داریم.»
احترامی كه برای مادرشان قائل بودم، چند برابر می‌شود. بعد ادامه می‌دهد: «ولی بعد از اینكه شهردار عوض شد و مادرم سعی كرد چون گذشته جلو ریخت و پاش‌های غیرانسانی گروه جدید را بگیرد، او را عملاً تنبیه كردند و گفتند كه دیگر در اینجا به تو نیازی نیست و محل كار تو از این پس در نوانخانه است، آنجا كه متكدیان را جمع می‌كنند. در كجا؟ در شاه عبدالعظیم! بعد او را از آنجا به پرورشگاهی كه در نزدیكی‌های راه آهن بود، منتقل كردند. مادرم كه كودكستانش را بسته و مجبور بود كه كار كند، ناچار از قبول این پست‌ها شد. و به این ترتیب یك مربی با آن همه تجربیات و توانایی‌هایش شد یك معلم خیاطی ساده! مادرم كه زنی مهربان بود، بچه‌ها و دخترهای پرورشگاه را خیلی دوست داشت. برایشان لباس‌های عروسی می‌دوخت. سال‌ها بعد این دخترها با شوهرهایشان و بعد با بچه‌هایشان، عید كه می‌شد با یك دسته گل یا یك جعبه شیرینی می‌آمدند به دیدن مادرم.»
بعد ادامه می‌دهد: «پس از چند سالی مادرم بازنشسته شد. در این زمان، پدرم و مادرم هر یك در اتاقی در آموزشگاه زندگی می‌كردند در خانه‌مان، در مدرسه‌مان. همان مدرسه و خانه‌ای كه در آن زاده و بزرگ شدیم و به خدمت ادامه دادیم و اكنون به سبب بعضی كوته‌بینی‌ها اجازه زندگی در آن به فرزندان باغچه‌بان داده نمی‌شود. باری، چون می‌دانستم كه مادرم اهل بیكار نشستن نیست، از او خواستم كه در مدرسه‌مان به ناشنوایان خیاطی یاد بدهد. او هم با شوق این كار را پذیرفت و معلم خیاطی و گلدوزی ناشنوایان شد.
كارهای‌های دستی شاگردان مادرم هنوز در ویترین كارهای دستی آموزشگاه دیده می‌شود. متأسفانه پس از انقلاب جو عوض شد و مادرمان ناچار خانه ۵۰ ساله خود را ترك كرد و به زندگی خود در آپارتمان كوچك پروانه ادامه داد. من در آمریكا بودم كه مادرم در آغوش ثمین و پروانه جان سپرد. من پیش‌اش نبودم. به عشق مادرم، در اینجا به خدمت سازمان‌هایی كه به سالمندان می‌رسند، درآمدم تا شاید آسایشی بیابم.»
می‌پرسم اگر موافقید درباره ثمین برادرتان صحبت كنیم. چه شد كه ثمین مثل شما به كار آموزش و پرورش كه تخصص خانوادگی‌تان بود روی نیاورد؟ می‌گوید: «برادرم مسیرش با مسیر پدرم فرق داشت. او استعداد موسیقی داشت و دنبال آن را گرفت. پدرم هم هیچ فشاری نیاورد كه مثلاً پسرش بیاید و دنبال كارش را بگیرد. خلاصه ثمین رفت و در هنرستان موسیقی تهران تحصیل كرد و بعد بورس گرفت و رفت تركیه و آنجا در كنسرواتوار آنكارا كمپوزیسیون خواند. در همان جا با اِولین سالم، كه یكی از شاگردان برجسته هنرستان در رشته آواز و پیانو بود، آشنا شد كه كار این عشق و دوستی به ازدواج انجامید. پس از بازگشت به ایران، ثمین در هنرستان موسیقی كمپوزیسیون درس می‌داد و آثار زیادی نوشته كه بارها در تالار رودكی و تالار وحدت اجرا شده و می‌شود. كارهای ثمین را الان كاوه باغچه‌بان، پسر دوم ثمین دارد پیگیری می‌كند و ان شاءاللّه به زودی آلبوم موسیقی «رنگین كمان دوم» را به كودكان و فرهنگیان ایران تقدیم خواهد كرد. رنگین كمان اول را كه هدیه ارزشمند و ماندگار برادر عزیزم ثمین به كودكان و موسیقی ایران است، همه می‌شناسند و بچه‌ها آهنگ و شعرهایش را دوست دارند و می‌خوانند. ناگفته نماند كه اِولین عزیزم، نه تنها گروه كر آن را رهبری كرده است، بلكه گروه خوانندگان نیز همگی شاگردان و دست پروردگان در كلاس‌های آواز اِولین هستند».
می‌گویم از اِولین بگویید. می‌گوید: «اولین از مادری فرانسوی و پدری لبنانی كه كاتولیك بودند، در شهر مرسین تركیه زاده شده بود و فرانسه را خوب می‌دانست. من نمی‌خواهم اسم اِولین را بیاورم و كار را با دو تا جمله تمام كنم. چون اِولین خدمت بزرگی به موسیقی ایران كرد و بیشتر هنرمندان نسل‌های بعد از او مثل پری زنگنه شاگرد او بودند.» بعد می‌گوید: «علاقه‌مندان می‌توانند بروند و در گوگل و یوتیوب بخشی از كارهای اِولین و ثمین را ببینند.» از او می‌پرسم چطوری شد كه اولین كه حتی فارسی زبان هم نبود، علاقه‌مند شد كه به موسیقی ایران خدمت كند. جوابش بسیار مختصر، اما گویاست: «اولین زنی بود كه فكر می‌كرد كه خب من زن یك ایرانی شده‌ام و باید صمیمانه با هم یكی باشیم. زبان فارسی را به سرعت و به خوبی آموخت. اِولین نه تنها یك هنرمند و معلم بزرگی بود، بلكه قدرت برنامه‌ریزی داشت و با اجرای برنامه‌های سودمند آموزشی، موجب اعتلا و گسترش موسیقی ایرانی شد. دوست دارم راجع به اِولین یك روز تمام صحبت كنم، اما الان حضور ذهن ندارم.»
دوباره به ثمین برمی‌گردد: «ثمین نه تنها موسیقیدان و آهنگساز بود، بلكه نویسنده و مترجمی توانا به شمار می‌آید. او به ادبیات فارسی و تركی نیز بسیار علاقه‌مند بود. عزیز نسین و یاشار كمال از دوستان نزدیكش بودند. ثمین با آشنایی كامل به فرهنگ و رسوم دو كشور ایران و تركیه و با طبع شوخی كه داشت، خوب از عهده ترجمه آثار نویسندگان ترك و به ویژه كارهای عزیز نسین برمی‌آمد.» در اینجا ساكت می‌شود. نگاهش را به درخت‌ها می‌دوزد. غبار تأثری عمیق چهره‌اش را تیره می‌كند و ادامه می‌دهد: «برادرم و اِولین و بچه‌هایشان پس از انقلاب از ایران كوچ كردند. به یاد گفته محمد درویش شاعر فلسطینی می‌افتم كه می‌سراید: «من از سرزمینی نكوچیده‌ام، با خود سرزمینی را به دوش كشیده‌ام.» سنگینی این بار گاهی كمرشكن می‌شود. آنها ناچار تا پایان عمر در تركیه ماندنی شدند.»
بعد ادامه می‌دهد: «سه سال پیش بود كه در آخرین شب چهارشنبه سوری عمرش، با دلی اندوهگین از دوری وطن، چشم از جهان فرو بست و در روز اول نوروز در استانبول به خاك سپرده شد. برگردان آخرین اثرش هم این است: «كاشكی هر روز بود، روز نوروز- كاشكی هر شب بود، چهارشنبه سوری» و جالب است كه خودش هم همان طور كه گفتم روز چهارشنبه سوری فوت كرد و روز عید نوروز به خاك سپرده شد.» بعد ادامه می‌دهد: «اِولین عزیزم هم دو سال پیش درگذشت و او را نیز در آرامگاه شیعه‌ها در استانبول در كنار ثمین به خاك سپرده‌اند. اكنون همه ساله پسران و دوستانشان به دیدار آنها می‌روند و با خواندن شعر و سرود و آتش‌افروزی می‌كوشند كه این شب را با پدر و مادر عزیزشان بگذرانند. صدای اِولین و ثمین را می‌شنوم كه آنها هم برای شادی دل بچه‌ها این تكه از رنگین كمان را می‌خوانند:
باغ ما پرچین داره، میوه شیرین داره، گلوچشمه و آهو، لاله و نسرین داره.
فلفل نبین چه ریزه، بشكن ببین چه تیزه!
باغ ما كلون داره، نگین و نشون داره دروازش بازه اما، شیر نگهبون داره!
فلفل نبین چه ریزه، بشكن ببین چه تیزه!»
برای مدت كوتاهی جمع سه نفره‌مان را سكوت فرامی‌گیرد. می‌گویم همیشه راجع به ثمین و ثمینه اخباری شنیده‌ایم و از پروانه كمتر خبری بوده. پروانه چه می‌كرد و الان كجاست و چه می‌كند؟ می‌گوید: «پروانه بچه سوم و آخر پدر و مادرم بود. در شیراز به دنیا آمد و در تهران بزرگ شد و خیلی زود وارد زندگی زناشویی شد. خوشبختانه بعدها كه آسایشی پیدا كرد به كار آموزش ناشنوایان علاقه‌مند شد و به آموزشگاه باغچه‌بان آمد و كمك حال پدرم و من شد. من مدیر مجتمع آموزشی باغچه‌بان بودم و پروانه مدیر داخلی آموزشگاه. پروانه سه نقش خیلی اساسی داشت. یكی اجرای برنامه تربیت معلم بود. مواد درسی كلاس‌های سوم تا پنجم را آماده می‌كرد. در سالنی كه شاگردان و معلمان هر كلاس جمع می‌شدند، درس نمونه می‌داد. بچه‌ها از درس دادن پروانه خیلی خوش‌شان می‌آمد و می‌گفتند پروانه خانم مثل كارتون درس می‌دهد! پروانه همچنین مسئول خلاصه و ساده كردن كتاب‌های درسی و تهیه پرسش‌ها و تمرین‌های درسی بود. این خلاصه و تمرین‌های هر درس را كه با همكاری معلمان هر كلاس آماده و زیراكس شده بود، برای تمامی مدارسی كه مجتمع آموزشی باغچه‌بان نامیده می‌شدند و همچنین برای هر كسی كه علاقه‌مند بود، می‌فرستادند.»
بعد ادامه می‌دهد: «مسوولیت برنامه‌های هنری مدرسه نیز با پروانه بود. پروانه هم مثل مادرم استعداد هنری و صدای خوبی داشت. نمایشنامه‌های هنری برای ناشنوایان می‌نوشت و اجرا می‌كرد و روی صحنه می‌برد. سالن اجتماعات مدرسه در این برنامه‌ها پر می‌شد و همه از دیدن هنرنمایی‌های شاگردان ناشنوا لذت می‌بردند. ولی متأسفانه در آن زمان امكان ضبط این گونه برنامه‌ها نبود. باری، پروانه عزیزم اكنون با دخترش مرجان كریم در تهران زندگی می‌كند. پروانه و مرجان «تنها ریشه‌های ما در خاك وطن» هستند و خانه‌شان ماوای همه ماست.»
می‌گویم پیش از این گفتید كه كاوه پسر ثمین در حال ادامه كارهای پدرش است. از كاوه و بقیه بچه‌های ثمین چه خبر؟ می‌گوید: «كاوه بچه دوم ثمین است. كسی است كه رفته توی كار موسیقی. برادرش، فرهنگ، پسر سوم ثمین هم وارد موسیقی شده. برادر اول‌شان كامبیز متأسفانه با نقص‌های مادرزاد به دنیا آمده. این طور كه می‌گویند، بعضی از زنانی كه در آن موقع تحت فشار سیاسی شدید بوده‌اند، بچه‌های ناقص به دنیا آورده‌اند و كامبیز عزیز ما نیز یكی از این قربانیان است. به هر حال، كامبیز خودش را خوب اداره می‌كند و شمع روشنی است كه به خانواده مركزیت می‌دهد. فرهنگ در كنسرواتوار استانبول تحصیل كرده و الان در اپرای استانبول ویلنسل می‌زند.» بعد ادامه می‌دهد: «كاوه اكنون در هنرستان موسیقی استانبول كمپوزیسیون درس می‌دهد و بسیار علاقه‌مند به كارهای پدرش بوده و است. در سال‌های اخیر زیر بال ثمین را گرفت و در آن سنین بالا و سختی، به ثمین یاد داد كه چطور از كامپیوتر برای نوشتن موسیقی و ایجاد موسیقی كمك بگیرد. در نتیجه با هم نشستند و آهنگ‌هایی را كه ثمین در ایران و تركیه ساخته بود، ثبت و با امكانات كامپیوتر ضبط كردند. الان كه برادرم درگذشته، كاوه خودش را وقف كارهای پدر و مادرش كرده كه اینها را سامان بدهد و به ثمر برساند. بسیار پركار است و توانا و جدی و مهربان. امیدوارم كه برای نوروز ۱۳۹۲، كاوه یك هدیه خوب برای ملت ایران داشته باشد.»
در تمام نیم ساعت گذشته، ثمینه باغچه‌بان، این زن دوست داشتنی سرش را در دستش گرفته است. به نظر خسته می‌رسد. می‌گویم بهتر است كم كم گفت وگویمان را تمام كنیم. می‌خندد و قبول می‌كند. بلند می‌شود و به اتاقش می‌رود. آلبوم كوچكی با خود می‌آورد. آلبوم كارهای ابریشم دوزی و گلدوزی خودش است. در طول این سال‌ها ثمینه باغچه‌بان تابلوهای ابریشم‌دوزی و گلدوزی بسیاری دوخته است. یكی از یكی قشنگ‌تر. بعضی‌ها را هنوز در خانه دارد. بعضی‌ها را هم به كسانی هدیه داده است. در تمام كارهایش یك نقش همیشه وجود دارد: درخت سروی كه شكوفه‌ها و گل‌های نیلوفر بر آن پیچیده است. می‌گویم چرا درخت سرو؟ لبخندی می‌زند و می‌گوید: «من از كودكی درخت سرو را دوست داشتم و نقش‌های آن در مینیاتورها برایم سحرانگیز بود. درخت سرو باغ ارم شیراز همواره با من است. بالا بلندی و همیشه بهار بودن سرو‌ها مرا به یاد پدرم می‌اندازد و پنداری آن شاخه‌های شكوفه و نیلوفر كه بر قامت آن سرو پیچیده و بالارفته است، نشانی از من است!»
آلبوم كارهای ابریشم دوزی‌‌اش را خوب تماشا كرده‌ایم. زمان خداحافظی رسیده است. از این دیدار احساس خوبی دارم. هنوز لبخند شیرینش بر لب است و كلام شیوایش بر زبان. به رسم ایرانیان خداحافظی‌مان ۲۰دقیقه دیگر طول می‌كشد. سرانجام به امید دیدار دوباره از این خانه كوچك و صمیمی خارج می‌شویم. رو به شهر خود می‌نهیم. در شبی تاریك، در پیچ و خم جاده سانتاكروز هستیم تا به خانه‌مان برسیم كه لبخندكی بر گوشه لبانم می‌نشیند. بیتی از یكی از كارهای ابریشم‌دوزی‌اش را به یاد آورده‌ام:
«بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر / باغ شود سبز و سرخ گل به در آید»
گفت‌وگو با ثمینه باغچه‌بان درباره آثار منتشره
ثمینه باغچه‌بان ‌کارشناس زبان آموزی پایه و آموزش کودکان استثنایی به تازگی گزیده‌ای از متل‌های کودکانه را در کتاب کوچک و زیبایی با عنوان «جمجک برگ خزون» گردآوری و در ایران منتشر کرده است.
ثمینه که پیش از این کتاب‌های دیگری همچون دویدم و دویدم، غیر از خدا هیچ کس نبود و آفتاب مهتاب چه رنگه؟ را نیز منتشر کرده است، درباره این کتاب می‌گوید این متل‌ها را که یادگاری از دوران کودکی‌اش است، آن چنان که به یاد مانده است نقل می‌کند.
ثمینه دختر جبار باغچه‌بان در پیشگفتار این کتاب می‌نویسد: ‌بچه بودیم، چهار پنج ساله، تاریکی شب سنگینی می‌کرد، ‌پدر و مادرم دیر کرده بودند، خوابمان می‌آمد ولی خوابمان نمی‌برد. خانم آقا همه قصه‌هایش را گفته بود…. پروانه که کوچکتر بود با لالایی‌های شیرین او به خواب خوش رفته بود ولی برادرم ثمین و من بی‌تابی می‌کردیم. “خانم آقا‌…” گمانم کم کم حوصله‌اش داشت سر می‌رفت و وقتش شده بود که برایمان دعای ‌السون و ملسون، ‌را بخواند و بخواهد که پدر و مادرمان قند راجونه شوند و به دست غیبی ناگهان در میان خانه پیدایشان شود! ثمینه این متل‌ها را جادویی می‌داند که هیچگاه فراموش نمی‌شوند و باید هر پدر و مادری آن‌ها را با کودکانش سهیم شود.
کتابک به مناسبت انتشار این کتاب با ثمینه باغچه‌بان که اکنون درآمریکا زندگی می‌کند، ‌گفت و گویی داشته است که در زیر می‌خوانید:
* چه شد که به فکرگردآوری و چاپ چنین کتابی افتادید؟
از کودکی برایم متل‌ها بسیار سحر انگیز و رویایی بوده‌اند. پرواز آزادانه‌ی خیال، دور از منطق دست و پا گیر، تنها در فضا و با آهنگ متل‌ها ممکن است….
شگفتی متل‌ها نه در قافیه و متن‌های معقول آن بلکه در رهایی از بند قول و قرار اجتماعی و ادبی است، درسی داده نمی‌شود و سرزنشی در کار نیست و از این رو کودکی که من باشم دوستشان دارم.
برایم آن شتر گردن دراز بیابانی که در باغچه دارد برگ چنار می‌خورد تعجبی ندارد و مانند هر همبازی دوران کودکی محسوس و طبیعی است.
زنی سلیمون را صدا می‌کند….. سلیمون، سلیمون، قالی رو بکش تو ایوون….
این زن کیست، به خدا من او را می‌شناسم… با تمام وجودم… صدایش آشناست… سلیمون، بازی در نیار، زودتر قالی را بکش تو ایوون…..
شاید مهمان دارد می‌آید… لابد به زودی سینی زیر سماور را هم خواهند گذاشت روی قالی (که گوشه‌اش کبود است!) و همان زن با جان آشنا، که چادر کدری گلریزش را محکم به کمرش بسته، سماور برنجی را روی سینی خواهد گذاشت و دود کشی بر سر آن…
اصلاً کلمه به کلمه، عبارت به عبارت و جمله به جمله‌ی متل‌ها مضرابی هستند که تار و پود هستی‌مان را می‌لرزانند و نغمه‌ای و یا قصه‌ای آشنا به گوشمان می‌خوانند. برای من متل «دیشب که بارون اومد» یکی از غزل‌های زیبای ادبیات فارسی است…. عشق و هوس کودکانه با این ترانه در دل‌ها جوانه می‌زند…. به دنبال گل پرپر شده کبوتری می‌شویم و سپس آهویی که سر به صحرا می‌گذراد و سرانجام ماهی سرخی که به دنبال آرزوی شیرینش در دریا از نظرها پنهان می‌شود….
می‌توان چشم‌ها را بست و بر بال متل‌ها نشست و تا بیکران عالم پندار پیش رفت…. تا آنجا که بال آرزو و هوس را توان پرواز است.
* آشنایی کودکان و نوجوانان با ادبیات عامیانه به خصوص متل‌ها را چه حد ضروری می‌دانید و چرا؟
متل‌ها حاصل ایام فراغت و خوشدلی و رهایی و آزادی است. این گنجینه‌های ملی، ریشه در زبان فارسی و آهنگ آن و رهایی از هر گونه قید و بند دارد…
بگم بگم حیا کن، از سوراخ در نیگا کن!
باز بگم چه کرده که باید حیا کند…. آن سوی سوراخ چه می‌گذرد که باید بگم از آن نیگا کند؟
در این جمله‌های نامربوط چه هست که از آن لذت می‌بریم و در خاطرمان می‌ماند و بگم هم می‌شود یکی از آشنایان؟
این متل‌ها زنجیرهایی هستند که نسل‌ها را به هم پیوند می‌دهند، آن‌ها یکی از هویت‌های ملی ما هستند، همان طور که اسطوره‌هایمان.
* چرا این چند متل را برگزیدید؟
بیشتراین متل‌ها از کودکی به یادم مانده است. بعضی از آن‌ها را از «جم‌جمک برگ خزون» مهدخت صنعتی با تصویرگری پرویز کلانتری و «شادمانه، کودکانه» لیلی ایمن (آهی) که حدود سی سال پیش نوشته است برداشته‌ام. سرانجام پس از سالیان متمادی آرزو و تمنا به یاری و همت پیمان سعیدی عزیزم این کتاب با تصویرهای فرشید شفیعی و با یاری محمود رضا بهمن پور در انتشارات نظر چاپ و منتشر شد.
* درباره تصویرگری این متل‌ها بگویید. از تصویرگر چه خواستید و آیا فکر می‌کنید تصویرهای او با این متل‌ها همخوانی دارد؟ چرا؟
فرشید شفیعی هرچند که در اوان جوانی شهرت به سزایی در کار نقاشی و تصویرگری برای کتاب‌ها دارد، ولی من دور افتاده از وطن، با معرفی پیمان با این نازنین آشنا شدم. فرشید بسیار با صفا و دوست داشتنی است و از این رو کارهایش هم بسیار زیبا و دوست داشتنی و دل‌نشین است. به نظر من بهتر از این نمی‌شد متل‌ها را مصور کرد. من از این که فرشید مصور کردن این متل‌ها را به عهده گرفت و نزدیک یک سال روی آن‌ها کار کرد بسیار ممنونم. کسی که اسم دخترش را بگذارد باران نمی‌تواند یک فرد عادی باشد.
خوشبختانه آقای بهمن پور هم چاپ این کتاب را با همه‌ی دردسرهایش به عهده گرفتند و در چاپخانه‌ی نظر چاپ و منتشرکردند. البته تنها عیب کار صحافی کتاب به سبب عجله‌ی من در پایان دادن به کار بود.
* آیا برای ادامه این کار برنامه‌ای دارید؟ چه کاری اکنون در دست دارید؟
امیدوارم که با همکاری پیمان و فرشید و آقای بهمن پور مجموعه‌ی «بازی‌های کودکانه‌مان، آن چنان که به یادها مانده» نیز چاپ شود و از این راه گامی دیگر در راه معرفی و حفظ بخشی دیگر از هویت ملی‌مان به طوری که برای کودکان نیز قابل استفاده باشد برداشت.
یادکرد ثمینه باغچه‌بان از جبار باغچه‌بان
چهارم فروردین‌ماه زادروز ثمینه باغچه‌بان (دختر جبار باغچه‌بان)، کارشناس زبان‌آموزی پایه و آموزش کودکان استثنایی، است.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، ثمینه باغچه‌بان در کودکستان باغچه اطفال تبریز، که پدرش جبار باغچه‌بان در سال ۱۳۰۳ بنیان گذاشته بود، به دنیا آمد.
کودکی خود را در کودکستان‌های پدرش، در شیراز و تهران و در دبستان ناشنوایان باغچه‌بان گذراند. همراه با پدر و پس از درگذشت او به آموزش کودکان ناشنوا و تربیت معلمان آن‌ها پرداخت. او عضو گروهی بود که برای تجدید نظر در چاپ کتاب‌های درسی فعالیت می‌کرد.
برخی آثار ثمینه باغچه‌بان «پل چوبی»، «حقوق کودک به زبان اشاره»، «بهره ناشنوایان»، «کتاب اول‌«، «روش تدریس کتاب اول دبستان» و «جم‌جمک برگ خزون» هستند.
ثمینه باغچه‌بان که هم‌اکنون ساکن آمریکاست، در یادداشتی که در اختیار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گذاشته، ضمن تبریک سال نو به هموطنانش، از یادهای کودکی در کودکستان شیراز که به سال‌های ۱۳۰۵ـ۱۳۱۰ برمی‌گردد، نوشته است: پدرم ما بچه‌های کودکستانی را به گردش‌هایی می‌برد که البته اهمیت پرورشی آن برای ما کودکان روشن نبود. او ما را کنار رودخانه‌ای که کودکستان‌مان نزدیک آن بود، می‌برد، بدون اینکه چیزی بگوید. طبیعتاً ما شروع به جمع‌آوری سنگ‌ریزه‌ها می‌کردیم. من از این کار خوشم می‌آمد (و هنوز هم می‌آید!) مانند دیگر دختران دامنم را پر از سنگ‌ریزه می‌کردم. پسرها سنگ‌ریزه‌ها را در جیبشان می‌گذاشتند.
با دامنی سنگین نفس‌زنان به کودکستان بازمی‌گشتیم و می‌رفتیم زیر شیر آب و آن‌ها را می‌شستیم…
رنگ سنگ‌ها درخشان و بسیار زیبا می‌شد. این‌جا بودم که پدرم از بچه‌ها می‌پرسید از این سنگ‌ها کدام را بیش‌تر دوست دارید؟ چه فرقی با سنگ‌های دیگر دارد… این‌گونه هم قضاوت ما به کار می‌افتاد و هم می‌بایستی بتوانیم که مقصود خودمان را بیان کنیم…
*یادی از کودکی با شاگردان ناشنوای پدرم در امامزاده قاسم.
پدرم تصمیم گرفت که یک تابستان مدرسه‌اش را در امامزاده قاسم داشته باشد. ثمین و پروانه و من در آن سه ماه روزگار خوشی را با ناشنوایانی که همسالمان بودند، طی کردیم.
(یادم است زمانی که جنازه‌ای را می‌بردند، ما و همبازی‌های ناشنوایمان به تقلید مردم دیگر دنبال جنازه تا صحن امامزاده قاسم لااله‌الااللّه گویان می‌رفتیم!)
درس پدرم درباره گردش زمین به دور خورشید و تغییر شکل ماه در شب‌ها بود… در ضمن فرزندان آقای معلم هم با وجود اینکه تعطیلات تابستان بود، می‌بایستی در کلاس‌های درسی بچه‌های ناشنوا شرکت می‌کردند.
به این جهت یک شب مهتاب با وجود مخالفت‌ شدید مادرم، آقای معلم همه‌ی ما را به بالای تپه‌ای برد… پاهایمان در تاریکی سر می‌خورد… ما مواظب یکدیگر بودیم و پدرم مواظب همه‌ی ما بود.
در آن بالا بالاها همه در روی صخره‌ها نشستیم و به آسمان، ماه و ستاره‌ها نگاه کردیم و لذت بردیم…
پدرم در آن شب شعری سرود و من به یاد آن روز شعری از کتاب «من هم در دنیا آرزو دارم!» را که گزیده‌ای از شعرهای کودکانه اوست، برایتان می‌فرستم. متأسفانه این کتاب تاریخ چاپ ندارد. همین‌قدر می‌دانم که پس از درگذشت پدرم، من آن را چاپ و تقدیم به توران میرهادی کرده‌ام.
این کتاب با مقدمه‌ی میمنت میرصادقی (آزاده) در چاپخانه‌ رنگین در ۳۰۰۰ نسخه چاپ شده است.
«ماه من»
نمی‌دانم ماه من، امشب چرا دیر آمد
روشن نشد راه من، امشب چرا دیر آمد؟
با هزاران ستاره، چراغان شد آسمان
شهاب‌های زیبا از کمان چون تیر آمد!
نمی‌دانم ماه من، امشب چرا دیر آمد؟
نشستم آن‌قدر من، نگاه کردم به کوه
عاقبت از پشت کوه سر زد و دلگیر آمد!
نمی‌دانم ماه من، امشب چرا دیر آمد!
در شب‌های گذشته، روشن‌تر از امشب بود
چرا حالش یافته این‌گونه تغییر آمد؟
نمی‌دانم ماه من امشب چرا دیر آمد
روشن نشد راه من، امشب چرا دیر آمد…
مصاحبه با ثمینه باغچه‌بان دخت گرانقدر زنده یاد «جبار باغچه‌بان»
* لطفاً از زندگینامه و شخصیت پدرتان به طور مختصر برای خوانندگان ما بگوئید .
او اولین معلم ناشنوایان ایران بود. کسی از شنوایان و ناشنوایان نیست که پدر من را نشناسد. نام ایشان همیشه زنده است و من از طفولیت تحت تأثیر پدر قرار گرفته و تصمیم گرفتم همیشه همیار و همکار او باشم.
* چه عاملی باعث شد که نام خانوادگی پدرتان از عسگر زاده به باغچه‌بان تغییر یابد ؟
پس از اینکه پد رم باغچه اطفال را در سال ۱۳۰۳ در شهر تبریز بنیان گذارد تصمیم گرفت نام باغچه‌بان را به معنای «کسی که از کودکان نگهداری و به آموزش تعلیم و تربیت آنان می‌پردازد» نامگذاری کنند. به همین د لیل نام باغچه‌بان را روی خود گذاشت و گفت: کودکان همانند گل هستند و من باغچه‌ای هستم که آنان در آنجا رشد می‌کنند و شکوفا می‌شوند .
* آیا پدرتان از زادگاهش «آذربایجان» به علت تعلیم کودکان به تبریز مهاجرت کرد ه است؟
خیر، ایشان فقط به دلیل درگیری بین ازبک‌ها، ارامنه و ایرانیانی که مقیم قفقاز بودند و همین طور به د لیل جنگ، به تبریز مهاجرت کرد .
* به عنوان فرزند ایشان شخصیت پد ر را توصیف کنید .
همیشه او را به عنوان معلم می‌دیدم و او را معلم صد ا می‌زدم. شاید کمتر دیده بودم که یک معلم روز و شب بالای سرمان باشد چون همیشه معلمان از کار شاگردان راضی نیستند ؛ برای ما خیلی سخت بود که روز و شب با معلم خود باشیم.
* حال که شما راه پد ر را ادامه می‌دهید و به ناشنوایان خدمت می‌کنید چه احساسی دارید؟
خیلی خوشحال هستم که راه پد ر را ادامه می د هم و خیلی دوست داشتم که می‌توانستم در ایران بمانم و راه پدر را با افتخار ادامه دهم. اما از بد حادثه مجبور به ترک ایران شدم. یکی از د لایل آمدنم، دیدار عزیزان ناشنوا، شاگردان و دوستانم است. همچنین موفقیت آنهاست که خوشحالم می‌کند.
* لطفاً از خصوصیات اخلاقی خودتان برای ما بگوئید ؟
آدم بسیار جدی، پیگیر و بد عُنُق هستم و خیلی به صرفه‌جویی اهمیت می‌دهم. اسراف کردن برایم امری بسیار ناخوشایند و اعتقاد دارم از هرچه که داریم باید کمال استفاده را بکنیم و به هر چه که وجود دارد اجازه شکوفایی و بالندگی بدهیم؛ مثل درخت بید که باید فرصتی داشته باشد تا کاملاً سیراب شود و رشد کند و هر انسانی مثل آن، باید حداقل رشد را داشته باشد تا به شکوفایی برسد. البته باید واقع گرا بود و آرزوهایمان واقع بینانه باشد و از هر گونه تلاشی برای به ثمر رسیدن آن نباید کوتاهی کنیم.
* نظر شما در مورد فعالیت انجمن خانواد ه ناشنوایان ایران و خدمت رسانی چیست؟
به نظر می‌رسد انجمن بسیار فعالانه است و اهداف ارزنده‌ای در پیش دارد که اگر امکانات مالی داشته باشند برای پیشبرد هر چه بهتر این اهداف می‌توانند برنامه‌ریزی بهتری داشته تا خدمت به ناشنوایان را به تمام معنی شکوفا سازند. امیدوارم که افراد خیر برای به ثمر رسید ن فعالیت مفید و ارزنده این قشر از هیچ کمکی دریغ نورزند .
* نظرتان را در مورد مجله آوای نگاه بیان کنید؟
مجله آوای نگاه آیینه فعالیت انجمن خانواد ه ناشنوایان ایران است و همینطور که می‌بینیم بهتر و پر محتواتر می‌شود. خوشحال هستم که نه تنها مسائل ناشنوایان در آن مطرح می‌شود بلکه مسائل دیگری از جمله مشکلات همه معلولین اعم از ناشنوا، نابینا و معلولین جسمی ـ حرکتی و… در آن قید شده که واقعاً مفید می‌باشد.
* بزرگترین آرزوی شما؟
سعادت ایران و ایرانی. ما همه افراد ایرانی هستیم. هموطن ایرانی هستیم. چه شنوا چه ناشنوا! همه در ایران زندگی می‌کنیم؛ تا ایرانی آباد و آزاد بسازیم.
* کلام آخر؟
امیدوارم هر چه زود تر تمام ناشنوایان دست به د ست هم دهند و بدون جبهه‌گیری برای به ثمر رسیدن آرزوی ناشنوایان یک صد ا گردند و ناممکن‌ترین‌ها را ممکن سازند. همچنین در مورد آموزش رابطین امیدوارم که انجمن با پیگیری‌هایی که می‌تواند انجام دهد یک طرح یا قانونی را به مجلس پیشنهاد دهد که به تصویب مجلس برسد که مجلس به بهزیستی این حق را بدهد که از جانب این دستگاه، حقوقی برای رابطین در نظر گرفته شود. چون نمی‌شود که عده‌ای وقت خود را با عنوان رابط به صورت رایگان در اختیار ناشنوایان بگذارند؛ باید بدانیم که هرکسی نیاز به شغلی دارد که بتواند در آن فعالیتی مؤثر و مفید داشته باشد و در آن شغل موفق باشد. با آرزوی موفقیت برای ناشنوایان عزیز.
کتاب بهره ناشنوایان
نویسنده آن ثمینه باغچه‌بان، دختر مرحوم جبار باغچه‌بان است كه از نوجوانی در كنار پدر به تجربه‌آموزی در عرصه آموزش و پرورش ناشنوایان پرداخت.
عشق جبار باغچه‌بان به ارتقا و رشد ناشنوایان ایران، در ثمینه هم مؤثر افتاد و او نیز، به امور ناشنوایان علاقه‌مند گردید. ثمینه حاصل تلاشهای آموزشی خود را در این كتاب تدوین كرده است.
این اثر، شامل هشت فصل با این عنوان‌هاست: شناخت ناشنوایی و اختلالات ناشی از آن، وضع ناشنوایان در جهان، آغاز آموزش ناشنوایان در ایران، خدمات به ناشنوایان در پنجاه سال گذشته، روشهای آموزشی و ارتباطی با ناشنوایان، چگونگی روش آموزش و پرورش ناشنوایان در ایران، سازمان‌های رفاهی و فرهنگی ناشنوایان، توانبخشی و تأمین رفاه ناشنوایان.
مشخصات كتاب‌شناختی این اثر به شرح زیر است:
باغچه‌بان، ثمینه، بهره ناشنوایان، تهران، انتشارات مركز تحقیقات، پخش انتشارات امیركبیر، بی‌تا، ۱۸۰ص.

پروانه باغچه‌بان

او در ۱۳۰۸ متولد شد و از ابتدای طفولیت با آموزش‌های پدرش، جبار باغچه‌بان، دور مقاطع آموزشی را گذراند و به شغل معلمی روی آورد. با توجه به این كه روش جدید تدریس خواندن و نوشتن خط فارسی (مشهور به روش باغچه‌بان) تا حدود۱۳۳۰، عملاً در مدارس متروك و در جامعه فرهنگیان، ناشناخته مانده بود، كلاس اول در دبستان ژاله تهران را پروانه باغچه‌بان، آغاز كرد. با این تلاش‌ها، این روش، برای نخستین بار عملاً مطرح شد. در مدت پنج سال تحصیلی، از ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۵، توانست افزون بر آموزش كودكان به گروهی از معلمان دبستان ژاله، اصول روش باغچه‌بان را بیاموزد. تنی چند از این معلمان در دهه ۱۳۴۰ به بعد، در برنامه تربیت معلم وابسته به دفتر تعلیمات ابتدایی هسته مركزی مربیان، این روش را آغاز كردند و موجب گسترش این روش آن در سطح كشور شدند.
پروانه باغچه‌بان، از ۱۳۳۵ تا ۱۳۳۸، در دبستان اندیشه (دبستان ایتالیایی) همراه با تدریس در كلاس اول به تربیت معلم و مربی هم پرداخت. غیر از آموزش به حرفه چاپ و نشر هم روی آورد و از ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۴ در انتشارات فرانكلین مشغول به كار شد.
آموزش به ناشنوایان: با توسعه مدرسه‌های باغچه‌بان در دهه سی و چهل، از پروانه، هم تقاضای همكاری در این مدارس شد. در پی آن، در سمت مدیر آموزشگاه، مشغول خدمت شد. وی، غیر از تدریس، مسئولیت راهنمایی معلمان برای ارتقای شیوه آموزش آنها در مواد مختلف درسی را بر عهده داشت. در این سال‌ها، آموزشگاه باغچه‌بان، كلاس‌های بسیاری داشت. از این رو تجربیات زیادی آموخته بود. با برگزاری جلسات منظم برای معلمان كلاس‌های همپایه و آموزش روش تدریس به آنها به انتقال تجربیات خود می‌پرداخت. بدین‌گونه برنامه یكسانی در همه مدارس و كلاس‌ها حكم فرما شد و پس از اصلاح برنامه‌های آموزشی در عرصه تدریس و روش به سراغ متون آموزشی رفت و همه شاگردان از روشی یكسان بهره‌مند ‌شدند و می‌توانستند به طور یكسان از كوشش معلمان خود، استفاده كنند.
با توجه به اینكه در این زمان، كتاب ویژه‌ای برای ناشنوایان وجود نداشت. اقدام به تألیف كتاب‌های درسی برای شاگردان ناشنوا كرد تا آنها بتوانند همپای شاگردان شنوا، مطالب را از روی متون درسی بیاموزند. این وظیفه را با تألیف همه كتاب‌های اول تا چهارم دبستان به انجام رساند.
خدمات درمانگاهی: در این زمان، آموزشگاه، مجهز به سمعك‌های گروهی شده بود، اما روش استفاده از آنها به روز نبود. از این‌رو پروانه باغچه‌بان، در ۱۳۴۶، با استفاده از بورس تحصیلی برای فراگیری یك دوره تخصصی در ادیومتری و سنجش شنوایی كودكان خردسال و تربیت شنوایی به دانمارك رفت. پس از پایان این دوره و بازگشت به تهران، «كلینیك شنوایی و گفتار باغچه‌بان» را در بخشی از آموزشگاه، پایه‌گذاری كرد و تا سال ۱۳۵۹، به عنوان سرپرست كلینیك و اجرای برنامه تربیت شنوایی كودكان، مشغول به كار شد و به تربیت نخستین مربیان سنجش شنوایی پرداخت.
این درمانگاه تا ۱۳۵۹، با همكاری رضا پشمی و جمشید پیرنظر، كه پس از آموزش در امریكا، مسئول بخش رادیولوژی شده بود، اداره می‌شد. این درمانگاه، وابسته به جمعیت حمایت كودكان كر و لال بود و خدمات خود را به طور رایگان در اختیار همه مراجعان تهرانی و شهرستانی قرار می‌داد. همچنین، با همكاری متخصصان و مربیان این كلینیك و با همت جواد هدایتی، رشته ادیومتری و تربیت رابط شنوایان در ۱۳۵۴ در دانشگاه ملی ایران (شهید بهشتی كنونی) آغاز شد. هم‌اكنون پس از گذشت سال‌ها، این نیاز در زمینه خدمات به ناشنوایان در سطح كشور، برآورده شد.
در ۱۳۵۰ كه ثمینه باغچه‌بان، مسئول پایه‌گذاری سازمان ملی رفاه ناشنوایان شد، پروانه باغچه‌بان، به عنوان مدیر داخلی آموزشگاه باغچه‌بان برگزیده شد و تا ۱۳۵۹ به خدمات خود در آموزشگاه و كلینیك شنوایی و گفتار باغچه‌بان، ادامه داد.
از ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۴، پروانه باغچه‌بان، مسئول اجرای برنامه‌های ادیومتری در مطب شخصی پشمی در تهران بود.
فعالیت هنری: افزون بر خدمات آموزشی و كلینیكی، پروانه باغچه‌بان، مسئول تهیه و اجرای برنامه‌های نمایشی شاگردان بود كه قدم‌های بزرگی در راه پرورش استعدادهای هنری ناشنوایان به شمار می‌آید. اكنون، دست‌پروردگان این آموزشگاه، مسئولیت برنامه‌های هنری ناشنوایان را كه بسیار چشمگیر است، در كشورمان بر عهده دارند.
شیدا، شبنم و شهرام شهیدی
و مادر عزیزشان مهین رئیس روحانی
متأسفانه به رغم جستجوی بسیار مطلبی درباره این سه تن یافت نشد. امید است خانم شیدا شهیدی همکاری کنند و مطالبی درباره زندگی‌نامه آنها داشته باشیم. همچنین درباره همسر آقای شهیدی و مادر سه فرزند آقای شهیدی مطلبی نداریم.

فصل ششم: تداوم راه

غیر شخصیت‌های یاد شده در فصل‌های پیشین، شخصیت‌های دیگری هستند که مؤثر بوده‌اند ولی نه به اندازه آنها بر اساس بررسی‌ها حدود سی نفر بوده‌اند که در دوره نخست با تلاش و کوشش فراوان سر و سامانی به وضعیت فرهنگ و جامعه ناشنوایان دادند. ناشنوایان تا این زمان از مشکلات پایه و اساسی مثل فقدان سواد خواندن و نوشتن، فقدان بهداشت مطلوب و داشتن انواع بیماری‌های مسری رنج می‌بردند. باغچه‌بان و گروهی از هم دوره‌ای‌های او بسیار تلاش کردند تا وضعیت را عوض کردند.
قبل از جبار باغچه‌بان (۱۲۶۴/ ۱۳۴۵ش) کسی را نمی‌شناسیم که برای معلولان کاری کرده یا حداقل ایده‌ای و فکری داشته باشد. ذبیح بهروز (۱۲۶۹- ۱۳۵۰ش)، پنج سال از باغچه‌بان بزرگتر است و وفات او هم پنج سال بعد از وفات باغچه‌بان بوده است. از این‌رو بهروز قدیمی‌ترین خدمتگزار ناشنوایان پس از باغچه‌بان است.
گویا دیگر خادمان مؤثر در فرهنگ و جامعه ناشنوایان پس از ۱۳۰۰ش متولد شده‌اند. البته و متأسفانه اطلاعات تاریخی و شخصیت‌شناسی معلولان و ناشنوایان بسیار پراکنده و ناقص به دست ما رسیده است. تا کنون کسی دامن همت بر نچیده و تحقیق و تألیف جامعی درباره تاریخ معلولیت و معلولان تألیف نکرده است و داوری‌های ما متکی بر شواهد و قرائن ناقص است.
شخصیت‌های این بخش همراه با کارنامه آنها به ترتیب تاریخ تولد آنها می‌آید.
اما افرادی که تاریخ تولد آنها یافت شد عبارت‌اند از:
ذبیح بهروز
زهرا سلطان نظام مافی
ادموند بارسقیان
خسروگیتی
حسین گلبیدی
فرخ لقا سیدی
محمود پاکزاد
پریچهر غفوریان
محسن لوح موسوی
ایران بهادری

و افرادی که تاریخ تولد آنها یافت نشده اینگونه‌اند:
علی سرتیپی
کامران رحیمی
نسرین ظلی
منصوره میرزایی
زهرا نصیری
جولیا سمیعی
آقای اصولی
بهرحال شخصیت به ترتیب تاریخ تولد منظم و مرتب شده‌اند. نخستین شخصیت بارسقیان است. اما برخی شخصیت‌ها، تاریخ تولد یا وفات آنها مشخص نیست و به رغم جستجوی بسیار یافت نشد. از علی سرتیپی به بعد اینگونه‌اند. اینها عبارت‌اند از:
علی سرتیپی
کامران رحیمی
نسرین ظلی
منصوره میرزایی
زهرا نصیری
جولیا سمیعی
آقای اصولی
البته اطلاعات درباره این چند شخصیت اندک است و اگر سراغ از منابعی دارید لطف کنید و معرفی نمایید.
دیگر شخصیت‌های مؤثر که اطلاعات شخصی یا اجتماعی درباره آنها یافت نشده ولی اجمالاً می‌دانیم خدماتی داشته‌اند:
رضا محمودی
مرتضی پیروزی
حبیب تهرانی
میرزا آقا همایونفر
حسین میرحسینی
حسن تقوی
پرویز حقیقت
فاطمه آقامحمد
الهه قاسمی شاد
محمد رصعی
الهه افضلی
محمدعلی حکیم باشی
هما خلیلی
جواد هدایتی
ابوالحسن هاشمی

درباره پانزده شخصیت اطلاعات یافت نشده، درباره ۱۷ شخصیت اطلاعات داریم کم یا زیاد. مجموعاً بنیانگذاران و معماران فرهنگ ناشنوایی حدود چهل شخصیت می‌باشند و امید است بتوانیم به تدریج اطلاعات جامع و کاملی درباره همه آنها پیدا کنیم. از همه نویسندگان و پژوهشگران و بازماندگان استمداد می‌نماییم که اطلاعات خود را برای ما بفرستند. اهمیت ثبت و ضبط اطلاعات درباره اینان بخش مهمی از تاریخ ناشنوایی در ایران و بخشی از تاریخ فرهنگ این کشور است.

ادموند ادیک بارسقیان
Edmond Barseghian
۱۳۰۱- ۱۳۸۸
او در خانواده‌ای اصیل از ارامنه به سال ۱۳۰۱ش در تهران به دنیا آمد. خانواده‌اش او را ادیك صدا می‌كردند. در اثر ابتلا به بیماری ناشناخته‌ای ناشنوا شد. او یك برادر و یك خواهر بزرگ‌تر از خودش داشت كه سالم بودند. او نخستین ناشنوای ایرانی است که در مؤسسه آموزشی ناشنوایان در پاریس تحصیل کرد و سپس نزد باغچه‌بان خواندن و نوشتن یاد گرفت.
پدر ادموند كه ارمنی تحصیل‌كرده‌ای بود، چون مسئولیت خزانه‌داری در كالج امریكایی جردن، در خیابان انقلاب كنونی را كه اكنون به دبیرستان البرز تغییر نام داده است، به عهده داشت، از وضعیت مالی بسیار خوبی برخوردار بود. با این حال، به علت نبودن نظام آموزشی ویژه ناشنوایان در ایران، ادموند تا ده سالگی از داشتن سواد محروم بود.
سرانجام، خانواده ادموند، در آذر ۱۳۱۲، برای نخستین بار، اعلامیه جبار باغچه‌بان را در روزنامه اطلاعات دیدند كه در آن، اعلام كرده بود می‌تواند به اطفال كر و لال، خواندن و نوشتن و حرف‌زدن بیاموزد.
ملاقات ادموند و پدرش با باغچه‌بان در تاریخ آموزش ناشنوایان ایران، بسیار جالب و به یاد ماندنی است. جبار باغچه‌بان كه خانه‌ای خیلی كوچك در كوچه طرشتی در چهارراه حسن‌آباد، به اجاره گرفته و تابلوی «مؤسسه کر و لال‌ها» را روی در آن نصب كرده بود، متوجه مراجعه مرد میانسال ارمنی و پسر ناشنوایش شد.
آقای بارسقیان، از دیدن مؤسسه کر و لال‌ها كه عبارت بود از یك اتاق كوچك، یك میز كهنه، چهار صندلی و یك تخته‌سیاه، جا خورده بود. حق هم داشت؛ زیرا كلاس محقر و فقیرانه باغچه‌بان را با مدرسه دكتر جردن كه با دلار امریكایی اداره می‌شد، مقایسه می‌كرد.
پدر ادموند، پس از هر درس با باغچه‌بان به گفت‌وگو می‌نشست و از میز و صندلی فرسوده و كلاس محقر، ایراد می‌گرفت. منظور او این بود كه به هر ترتیبی شده، استعداد و توانایی این مرد تهی‌دست را كه با همسر و سه فرزند خردسالش در اتاق دخمه ‌مانندی در محله سنگلج زندگی می‌كرد، به انحصار فرزند خود در بیاورد. او می‌گفت: «اگر شما قبول كنید كه معلم خصوصی و سرِخانه ادموند باشید، در خانه خودم اتاق بزرگ و مفروشی در اختیار شما خواهم گذاشت كه كلاس شما باشد و مقرری ماهانه خوبی هم به شما خواهم پرداخت كه از لحاظ معیشت، هیچ مشكلی نداشته باشید»؛ اما باغچه‌بان، در پاسخ می‌گفت: «حالا كه شما امكانات مالی دارید، بهتر است به جای استخدام من به عنوان معلم سرخانه، به مدرسه‌ای كمك كنید تا توسعه پیدا كند و مجهز شود و من هم بتوانم چند معلم داوطلب، استخدام كنم و روش تدریس ناشنوایان را به آنها یاد بدهم كه اگر مُردم، این كار، تعطیل نشود».
بعد از مدتی، پدر ادموند، در ادامه گفت‌وگوهای قبلی، شرایط بهتری را مطرح كرد و ضمن افزایش مقدار حقوق ماهانه پیشنهادی، گفت: «دو شاگرد ناشنوای دیگر از دو خانواده ثروتمند را هم به شما معرفی خواهم كرد كه حقوق خوبی به شما خواهند پرداخت. درآمد ماهانه شما، تقریباً چهارصد تومان خواهد شد كه خواهید توانست خانه آبرومندی در بالای شهر اجاره كرده، خانواده‌تان را به آنجا منتقل كنید و از هیچ بابتی نگرانی نداشته باشید و…». كم كم، حوصله باغچه‌بان از این بحث بیهوده، سر رفت و سرانجام، حرف آخرش را زد:
«شما بیهوده اصرار می‌كنید. استعداد و توانایی من با هیچ قیمتی قابل معامله و خرید و فروش نیست؛ چون برای همه كودكان كر و لال است».
پدر ادموند، پس از ناامید شدن از باغچه‌بان، بیكار ننشست و به دكتر رضازاده شفق، كه از نخستین استادان دانشگاه تهران بود و بعدها در ۱۳۲۳، به عضویت مؤسسان جمعیت حمایت كودكان كر و لال و كور درآمد، متوسل شد. اما باغچه‌بان، همان حرف‌های قبلی خود را تكرار كرد و خطاب به او افزود: «آقای دكتر! روش تدریس الفبا در این كشور، غلط است. من باید روش تدریس الفبا را هم عوض كنم و از حالا شروع كرده‌ام به نوشتن كتاب دستور تعلیم الفبا. باید برای این مبارزه، امتیاز مجله‌ای را بگیرم و صدایم را به گوش همه آموزگاران كشور برسانم و آنها را با خود، هم‌صدا كنم. باید در تهران و شهرهای دیگر، كلاس‌های تربیت معلم، تأسیس كنم. آقای دكتر! آرزوهای من، محدود به اینها هم نیست. حالا این شخص به من می‌گوید تمام این هدف‌هایت را بگذار كنار و بیا معلم سرخانه فرزند من باش! مگر فقط فرزند اوست كه مورد قهر طبیعت قرار گرفته؟ هزاران كودك ناشنوای دیگر هم هستند و در آینده هم خواهند بود؛ اما او فقط در فكر نجات فرزند خودش است و می‌خواهد مرا برای فرزند خودش بخرد؛ ولی من، حرف آخرم را به این شخص گفته‌ام و به شما هم می‌گویم: استعداد و توانایی من، هر چه هست، با هیچ قیمتی قابل معامله و خرید و فروش نیست؛ چون برای همه كودكان ناشنواست و هدف من، این است كه مدرسه‌ای برای همه آنان به وجود بیاورم».
بعد از آن روز، دیگر از ادموند، خبری نشد. پدرش او را برای تحصیل به فرانسه فرستاد و در این سفر، مادرش كه زنی درس خوانده و فرهیخته بود، همراهش بود.
بدین‌سان ادموند بارسقیان، به عنوان نخستین ناشنوای ایرانی شناخته شد كه در خارج از كشور و در مؤسسه آموزشی ناشنوایان میشل دولپه در پاریس به سال ۱۳۱۳ش ثبت‌نام كرد كه شهریه سنگینی می‌گرفتند.
در گزارش دیگر آمده که او در مدرسه ناشنوایان به نام ست ژاکوب (St. Jacop) تحصیل کرد.
در سال بعد، مادر ادموند، با توجه به اینكه پسرش با محیط جدید خو گرفته و در خوابگاه شبانه‌روزی مؤسسه به سر می‌برد، به تهران برگشت؛ اما دیری نگذشت كه به دنبال حمله آلمان نازی به اتریش و سپس چكسلواكی، آقای بارسقیان به شدت، احساس خطر كرد.
مادر ادموند، دوباره روانه پاریس شد و اجباراً ادموند را برداشت و با قطار از پاریس به سوی ایران راه افتاد. ادموند این سفر پرخطر و همراه با ترس را به خوبی به یاد داشت و بارها شاهد عبور قطارهای مقابل بوده كه تانك‌های جنگی را به جبهه مقدم جنگ، حمل می‌كردند.
هنگامی كه ادموند در سال ۱۳۱۵ش/۱۹۳۸م پا به ایستگاه راه آهن تهران گذاشت، پدرش مژده ثبت ‌نام قریب‌الوقوع او را در دبستان کر و لال‌های باغچه‌بان داد كه در دروازه شمیران قرار داشت و تغییر نام داده بود. همان‌طور كه در عرض این سه سال، ادموند، بزرگ‌تر و وارد مرحله نوجوانی شده بود، مؤسسه آموزشی باغچه‌بان هم خیلی توسعه یافته بود و شش اتاق در یك ردیف و در كنار هم داشت، با یك باغ بزرگ و باصفا و با دار و درخت فراوان و یك استخر زیبای پر از ماهی. این باغ، برای دویدن و قایم موشك و گرگم به هوا و كارهای نمایشی ویژه كودكان ناشنوا، خیلی مناسب بود.
ادموند، از اینكه پس از سه سال دوباره نزد اولین معلم و منجی خویش، جبار باغچه‌بان، برگشته بود، خوشحال شد.
او در همین دبستان، تحصیلات را با موفقیت به پایان رساند و به دنبال هنر نقاشی رفت. سپس، كارگاه نقاشی ادموند را در نزدیك هتل نادری (در خیابان نادری سابق) برپا كرد كه به همراه شریك ارمنی‌اش، كه شنوا بود، اداره می‌شد.
در چهارم آذر ۱۳۴۵، ادموند همراه با رضاقلی شهیدی و سایر نخستین شاگردان باغچه‌بان، عزادار شد. او در كنار فرزندان باغچه‌بان كه با آنان رابطه آشنایی و دوستی عمیقی برقرار كرده بود، در به خاك سپاری باغچه‌بان در حوالی ابن بابویه، فعالانه شركت كرد؛ در حالی كه موهای اطراف شقیقه‌اش خاكستری شده بود. بعد از آن، ادموند، برای تكمیل اطلاعات، بارها به اروپا سفر كرد و از موزه‌های نقاشی بازدید كرد. او به طبیعت و مناظر زیبایی آن سخت علاقه‌مند بود و همه را جلوه عظمت الاهی می‌دانست.
به دنبال درگذشت والدین، ادموند، در سال ۱۳۶۲ به برادر بزرگ‌ترش در تورنتو كانادا پیوست و در آنجا همچنان پیشه نقاشی را دنبال كرد. او چند سالی است كه به آسایشگاه مجتمع ناشنوایان باب رمبل در نورت یورك ، واقع در شمال تورنتو، منتقل شده و با وجود كهولت، از سلامت جسم و قوای دماغی خوبی برخوردار است. وی، در سال ۱۳۸۱، نامه تبریكی را از نخست ‌وزیر ایالت اونتاریو به مناسبت هشتاد سالگی خود، دریافت كرد. ادموند بارسقیان، در كنار پیشكسوتان ناشنوای نقاشی ایرانی (مانند: حسن تقوی و ابوالحسن هاشمی)، مورد احترام جامعه ناشنوایان ایران است.
مآخذ
باغچه‌بان، ثمینه، چهره‌هایی از پدرم، نشر قطره، ۱۳۸۲، ص ۱۴۸-۱۵۴؛ باغچه‌بان، جبار، زندگی‌نامه جبار باغچه‌بان به قلم خودش، انتشارات سپهر، ۱۳۵۶، ص ۱۳۸-۱۳۹؛ قهرمان، روزبه، «بررسی چگونگی گسترش آموزش و پرورش ناشنوایان در جهان اسلام، به خصوص در ایران»، پایان‌نامه كارشناسی ارشد تاریخ و تمدن ملل اسلامی، دانشگاه آزاد اسلامی واحد مشهد، تابستان ۱۳۸۱؛ قهرمان، روزبه، مصاحبه‌ شفاهی با ادموند بارسقیان در نورت یورك (كانادا)، زمستان ۱۳۸۲.

نسرین ظلى
مصاحبه با عضو هیئت مؤسس انجمن خانواده ناشنوایان ایران
اشاره
خانم نسرین ظلی ناشنوا همسر مرحوم هوشنگ پیرنظر، جاری ثمینه باغچه‌بان از جوانی با مجموعه مدرسه و دیگر نهادهای وابسته به جبار باغچه‌بان همکاری داشته است. خدماتش در بهبود و ارتقای زندگی ناشنوایان قابل توجه است.
* لطفاً بیوگرافی خود را شرح دهید؟
نسرین ظلی تهران هستم. از خانواده ۶ نفری ما، من فرزند ارشد و اول خانواده می‌باشم که یک‌سال بعد از ‏تولدم به علت بیماری ناشنوا شدم. اوایل دوران طفولیتم افراد خانواده متوجه این موضوع نشده و به مرور زمان ‏مادربزرگم پی به این موضوع می‌برد و مادرم را وادار می‌کند تا مرا به نزد پزشک ببرند. از آن زمان به بعد ‏زندگی با ناشنوایی‌ام را آغاز کردم و الآن هم خدا را شکرگزار هستم که به من نعمت‌های خوبی داده است.‏
در سن ۶ سالگی آقای دکتر بهروز که یکی از متخصصان آموزشی ناشنوایان بود الفبای فارسی را با متد ‏خودش هفته‌ای ۳ روز در منزل ما، آموزش می‌داد و من چون بسیار علاقمند بودم که در این مدارس عادی ‏حضور داشته باشم مرا به كلاس ویژه ناشنوایان «آفتا» فرستادند و دبیر زحمت‌کشم خانم میرزایی در ‏آموزش خواندن و نوشتن من تلاش فراوان نمود؛ پنج سال بعد در سفری که به خرمشهر داشتم، در قطار با ‏خانم مهین رئیس روحانی (که همسر آقای سید رضاقلی شهیدی)، آشنا شدم. با این آشنایی و تشویق ایشان، ‏به مدرسه ناشنوایان که توسط زنده یاد «جبار باغچه‌بان» تأسیس شده بود راه یافتم و تا پایان کلاس ‏ششم تحصیل نمودم. (در آن زمان، بیش از کلاس ششم وجود نداشت)‏
پدر و مادرم نیز به نوبه خود در راه پیشرفت من از هیچگونه کوششی دریغ نمی‌ورزیدند و ما بین من و ‏فرزندانشان تفاوتی قائل نبودند و هر کجا که می‌رفتند مرا نیز با خود برده و در جمع شرکت می‌دادند تا ‏بدین‌گونه از جامعه فاصله نگرفته و وارد اجتماع گردم.‏
* در مورد جبار باغچه‌بان هرچه در خاطره دارید بیان کنید؟
چیز زیادی از ایشان به یاد ندارم فقط می‌دانم او مردی بسیار خوب، پاک و‎ ‎شریف بود و نسبت خویشاوندی ‏با ایشان دارم، «جاری» دختر جبار باغچه‌بان «ثمینه باغچه‌بان» هستم که در حال حاضر با یکدیگر در ‏ارتباط هستیم.‏
پدربزرگم مرحوم احمد ظلى مدیر كل وزارت دارائى وقت در آن زمان عضو فعال جمعیت حمایت از کودکان ‏کر و لال بود و با جبار باغچه‌بان همکاری نزدیکی داشت که با تلاش فراوان توانستند زمینی جهت تأسیس ‏آموزشگاه ویژه ناشنوایان در محل یوسف آباد از دولت آن زمان دریافت کنند.
* در مورد همسرتان و کار ایشان به طور مختصر و مفید توضیح دهید؟
قبل از سال ۱۳۴۸ در کلاس زبان انگلیسی مخصوص ناشنوایان در آموزشگاه باغچه‌بان شرکت می‌کردم. در ‏چند جلسه‌ای که معلم در کلاس درس غایب بود به جای او آقای جمشید پیر نظر «برادر شوهر ثمینه باغچه‌‏بان» که شنوا و به زبان انگلیسی تسلط فراوان داشت؛ تدریس را به عهده می‌گرفت و در این جلسات بود که ‏با یکدیگر آشنا گشتیم که این آشنایی منجر به ازدواج ما گردید و در خطبه‌ی عقد ما تنها یک شاخه نبات و ‏یک جلد کلام ا… مجید بود و ما اینگونه زندگی‌مان را آغاز کردیم. حاصل ازدواج ما ۲ فرزند پسر است که ‏اکنون در پاریس مشغول به کار هستند. متأسفانه زمان زندگی ما چندان دوام نیافت چرا که در سال ۱۳۷۴ ‏همسرم به دیار باقی شتافت. او مردی بسیار رُک، پاک، جذاب، و با محبت بود و اصلاً به مادیات توجهی نمى‌کرد. او اولین کسی بود که در ایران کلینیک سنجش شنوایی را در آموزشگاه باغچه‌بان تأسیس کرد و در ‏ارائه سمعک و آزمایشات شنوایی به جامعه ناشنوایان خدمات زیادی عرضه نمود. او استاد اولین دوره ‏ادیومتری دانشگاه شهید بهشتی بود. (روحش شاد)‏
* شما چگونه به فکر تأسیس انجمن خانواده ناشنوایان ایران افتادید؟
قبل از ‎تأسیس انجمن، من در سازمان ملی رفاه ناشنوایان و مرکز آموزش فنی و حرفه‌ای ناشنوایان به عنوان ‏رابط و مربی هنر فعالیت می‌کردم. در سال ۱۳۵۱ با پیشنهاد آقایان سید رضاقلی شهیدی و حسن تقوی به ‏عنوان خزانه‌دار شروع به کار کردم.‏ نوع فعالیتم در این انجمن رسیدگی به دردها و مشکلات خانواده‌های ناشنوا و برگزاری مراسمی از قبیل ‏جشن تولد فرزندان خانواده‌های ناشنوا، عروسی، ختم و… بود. چرا که هزینه اینگونه مراسم و مجالس در ‏بیرون از انجمن برای خانواده ناشنوای کم درآمد، سرسام آور بوده که برای لحظات شادی و غم‌هایشان این ‏مکان را برگزیدیم و به لطف خداوند همگی راضی و خشنودند.
ناگفته نماند که بعد از ۲ سال فعالیتم در این انجمن به علت پرمشغله بودن و همچنین برگزاری انتخابات ‏بعدی کارم را به گروه جوان‌تر واگذار نمودم.‏
* فعالیت انجمن در گذشته و حال را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
در گذشته افراد فعال بسیار کم داشتیم و فعالیت انجمن بسیار ابتدایی و محدود بود ولی اکنون پیشرفت ‏بسزایی نموده که واقعاً جای شادی دارد و من افتخار می‌کنم که افراد باسواد، با شخصیت، دلسوز و پرانرژی ‏ناشنوا در این انجمن فعالیت می‌کنند. بنده به نوبه خودم از ته دل امیدوارم که در سال‌های آتی شاهد ‏پیشرفت روز افزون این انجمن باشم.‏
* بهترین روز خاطره‌ای که از انجمن داشتید چه بود؟
بهترین روز و خاطره‌ام در روز ۹ اردیبهشت ماه سال ۸۶ بود که به مراسم سی و پنجمین سالگرد تأسیس ‏انجمن واقع در خیابان شریعتی در باشگاه خیریه بنیس دعوت شدم. از همه جا بی خبر بعد از اجرای برنامه‌های ‏مختلف و جالب از اعضای مؤسس انجمن خانواده ناشنوایان ایران، از آقایان سید رضاقلی شهیدی، حسن تقوی و ‏اینجانب تجلیل کردند. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که بعد از ۳۵ سال اینگونه از ما قدردانی و تشکر نمایند. که ‏بعد از سخنرانی کوتاه، کیک ویژه مراسم که بسیار زیبا بود توسط اعضای مؤسس انجمن، رئیس اسبق انجمن ‏‏(آقای سید نعمت مقیمی) و رئیس جدید (خانم لیلا اعتماد)، بریده شد و این روز برای من از بهترین ‏روزهایی بود که در انجمن خانواده ناشنوایان ایران به عنوان خاطره فراموش نشدنی از آن یاد کنم.‏
* آیا شما به ورزش خاصی می‌پردازید؟! لطفاً توضیح دهید؟
قبل از ازدواج در سال‌های ۳۸ و ۳۹ در باشگاه عادی واقع در خیابان حافظ و فرانسه کنونی فعالیت ورزشی ‏می‌کردم. رشته ورزشی مورد علاقه‌ام شمشیر بازی و پینگ پنگ بود. در رشته شمشیر بازی با دختران عادی ‏مقام اول و در پینگ پنگ با دختران عادی مقام دوم را کسب کرده بودم. در حال حاضر ورزش خاصی ندارم ‏و برای سلامتی خودم پیاده‌روی می‌کنم.‏
* نشریه انجمن (آوای نگاه) از نظر شما چگونه است؟
بسیار بسیار عالی است. در آن زمان چنین چیزی وجود نداشت اما در حال حاضر می‌بینم افراد ناشنوای ‏فعال تلاش زیادی کرده و نکات ریز و درشت در آن به کار رفته است. از همه افرادی که در این نشریه ‏همکاری دارند تشکر می‌کنم و امیدوارم که این فعالیت‌ها همچنان ادامه یابد.‏
* اگر پیشنهاد، نظر یا انتقادی دارید بفرمائید؟
انتقاد که نمی‌توانم داشته باشم چرا که خدمات ارزنده‌ای دارند.
پیشنهاد دارم اگر مقدور است از امکانات این انجمن برای برگزاری جشن‌ها و مراسم جهت خانواده‌های ناشنوا که توان مالی ندارند، استفاده گردد.‏

کامران رحیمی

درباره ایشان اطلاعات اندکی منتشر شده است. او هم اکنون در دانشگاه گالودت تدریس و فعالیت دارد. پس از انقلاب به امریکا رفته است. اما از دهه چهل سراغ داریم که با محسن لوح موسوی دوستی و همکاری داشته است. رحیمی هم‌کلاس موسوی بوده است. و موسوی در ۱۳۳۰ به دنیا آمد. از این‌رو رحیمی هم با چند سال دیر یا زود در همین سال‌ها به دنیا آمده است و باید بیش از شصت سال عمر داشته باشد.
موسوی پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۴۹ همراه با هم‌کلاسش و یار دیرینش کامران رحیمی، «گروه هنری ناشنوایان فارغ‌التحصیل مدرسه باغچه‌بان» را تأسیس کردند. هدفشان جذب ناشنوایان به کارهای تئاتر و نمایش بود. چون فکر می‌کردند از این طریق هم اشتغال و درآمد ایجاد می‌کنند و هم برای ناشنوایان سرآمد و پیشرفت و ترقی ایجاد می‌کنند.
با تدبیر و مدیریت رحیمی و موسوی چند نمایشنامه اجرا شد. قصه‌های باغچه‌بان مثل «پیر و ترب»، «خانم خزوک» و «مجادله دو پری» را به صحنه بردند. البته پروانه باغچه‌بان هم در هدایت و کارگردانی این پروژه‌ها نقش اساسی داشت.
کامران رحیمی و هم‌فکرانش به ویژه محسن موسوی پس از موفقیت در کارهای هنری به فکر افتادند «خانه فرهنگ جوانان ناشنوای ایران» را تأسیس کنند. هدفشان توسعه کارهایشان بود و نمی‌خواستند کارها منحصر به امور هنری و اجرای نمایش باشد و در صدد بودند در همه شاخه‌های فرهنگ فعال شوند. زیرا بر این باور بودند ناشنوایان استعداد نویسندگی، ویراستاری، تدریس و آموزش، امور تبلیغاتی و غیره را دارند. از این‌رو با آموزش و توجیه ناشنوایان، اهلیت و صلاحیت کار فرهنگی پیدا می‌کنند، و با شاغل شدن هم مشکلات معیشتی آنان مرتفع گردد و هم مشارکت اجتماعی پیدا کرده و جامعه‌پذیری آنان افزایش می‌یابد.
«خانه فرهنگ» با حمایت ثمینه باغچه‌بان شکل گرفت و در مدرسه باغچه‌بان در یوسف آباد مستقر شد. تأسیس خانه فرهنگ ناشنوایان (یا خانه فرهنگی ناشنوایان) تأثیرهای مختلف در ذهن و اندیشه و جامعه نگری و معیشت ناشنوایان داشت و آنها برای اولین بار امید به آینده و داشتن آتیه روشن و مطمئن را در پیش رو داشتند. ثمینه باغچه‌بان درباره این تشکل چنین می‌نویسد:
تا سال ۱۳۴۹ش ناشنوایان تحصیل کرده محلی نداشتند که بتوانند در آنجا گردهم آیند و با برخورداری از برنامه‌های تفریحی سالم دانش خود را نیز در زمینه‌های فرهنگی و هنری گسترش دهند، و در نتیجه چون دیگر ناشنوایان رو به قهوه‌خانه‌ها می‌آوردند و ساعت‌ها دورهم می‌نشستند و می‌گفتند و می‌خندیدند و چایی می‌نوشیدند. در این قهوه‌خانه‌ها چون رفته رفته تعداد ناشنوایان نسبت به مشتریان شنوا بیشتر می‌شد، مشتریان شنوا آنجا به را به تدریج ترک می‌کردند و آن قهوه‌خانه، می‌شد قهوه‌خانه‌ی ناشنوایان. ناشنوایان همچنین سال‌ها گوشه‌ای از خیابان صبای شمالی و پیاده‌روهای خیابان شاه‌رضا را برای دیدار و گفتگوهای خود انتخاب کرده بودند و گاهی تا نزدیکی‌های نیمه شب در کنار این خیابان ایستاده و نشسته به گفتگو می‌پرداختند و گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند…
از این‌رو با توجه به لزوم یک مرکز ویژه برای دختران و پسران تحصیل کرده‌ی ناشنوا در سال ۱۳۴۹ خانه فرهنگی جوانان ناشنوا در آموزشگاه کر و لال‌های باغچه‌بان با حضور گروهی از جوانان فارغ‌التحصیل ناشنوا تأسیس یافت و پس از تعیین هدف‌ها، کار خود را در زمینه گسترش دانش فرهنگی و هنری ناشنوایان آغاز کرد. یکی از هدف‌های این گروه ایجاد دوستی و رفاقت و تفاهم بیشتر بین جوانان شنوا و ناشنوا است که از طریق بازدیدها و ترتیب دادن نمایش‌های ناشنوایان در کاخ جوانان شنوا، عملی می‌گردد.
تا فروردین سال ۱۳۵۲، که تالاری از سوی آموزشگاه حرفه‌ای ناشنوایان سه شب در هفته در اختیار این گروه گذاشته شد محل اجتماع آنان تالار اجتماعات آموزشگاه باغچه‌بان بود و از آذرماه سال ۱۳۵۳ این باشگاه به محل جدید خود واقع در خیابان کاخ تغییر یافت.
این باشگاه فرهنگی هم اکنون یکصد و دو نفر (۳۷ دختر و ۶۵ پسر) عضو دارد که هر یک ماهیانه پنجاه ریال به عنوان حق عضویت می‌پردازند.
درآمد خانه فرهنگی جوانان ناشنوا از محل حق عضویت افراد و مدد خرج دریافتی از سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران تأمین می‌شود و به مصرف هزینه‌های اجاره محل و خرید لوازم و وسایل خانه فرهنگی جوانان می‌رسد.
جوانان ناشنوا هر هفته سه شب در خانه فرهنگی جمع می‌شوند و به امور مربوط رسیدگی می‌کنند. در این جلسه‌ها برنامه‌های تفریحی، هنری، ورزشی و فرهنگی طرح و اجرا می‌شود.
این جوانان کوشش دارند برای خود یک شرکت تعاونی نیز به وجود آورند و به کنفرانس‌ها و مجامع بین‌المللی ناشنوایان نیز راه یابند و از تجارب ناشنوایان کشورهای پیشرفته بهره‌گیری کنند.
آقای روزبه قهرمان در نوشته‌ای با عنوان ظهور جمال نورانی و سپید مانندی پدر ادبیات ناشنوایان ایران، استاد کامران رحیمی چنین نوشته است:
از همه شما خوانندگان محترم پنهان نمی‌کنم که چشمان من با دیدن جمال نورانی و سپید مانندی پدر ادبیات ناشنوایان ایران – استاد کامران رحیمی – در محل دانشگاه گلودت روشن شد…. چه خبر خوش! وظیفه اخلاقی خودم را می‌دانم که به هر دو دوست قدیمی خودم، آقایان عباس بهمنش و علی سنجابی تبریک و «خسته نباشید» بگویم. چرا که نمونه‌ای از تصاویر شیرین دیدار یک معلم ادبیات مشهور ناشنوای ایرانی با دو تن از بهترین شاگردان خصوصی درس انشا و ادبیات فارسی خویش «عباس» و «علی» آن هم بعد از بیست و پنج سال را برای همگان به نمایش گذاشتند.
در واقع، ادای احترام و قدرشناسی نسبت به سه نمونه سمبل افتخاری جامعه ناشنوایان ایران آقایان رضاقلی شهیدی و کامران رحیمی و محسن لوح موسوی بر تمام ما ناشنوایان ایران واجب است. این سه مرد بزرگ با وجود داشتن تفاوت آراها و نظرات و اعتقاد میان خودشان، بدون هیچگونه شک و تردید مورد احترام همه ما ناشنوایان ایران هستند. این یادآوری بیشتر به این منظور است که اخیراً متأسفانه توهین و بی احترامی نسبت به آقای محسن لوح موسوی توسط تعدادی از افراد ناشنوا (که من فعلاً از ذکر نامشان در می‌گذرم) صورت گرفته شد که به معنای توهین و بی احترامی نسبت به آقایان رضاقلی شهیدی و کامران رحیمی نیز محسوب می‌شود.
اکنون با نگاهی به فیلم میزگرد با استاد کامران رحیمی در دو قسمت، مشخص می‌شود که آقای کامران رحیمی خیلی قشنگ و زیبا به صورت کلمه به کلمه طبق دستور زبان فارسی نوشتاری (کتابی) اشاره می‌کنند. بنابراین استفاده پژواک ناشنوا از عبارت «زبان اشاره طبیعی» در این نوشته زیر، کاملاً متضاد با تعریف مورد نظر دکتر خسرو گیتی است:
مصاحبه به زبان اشاره طبیعی انجام شده و بر گرداندن آن به متن فارسی کمی دشوار و وقت گیر بوده. لذا پژواک ناشنوا موقتاً متن ترجمه کوتاه شده زیر را در فیسبوک می‌گذارد تا بعداً تکمیلش کند.
پیشنهاد دوستانه من به عباس و علی، این است که یک کلیپ ویدیویی خیلی کوتاه را درست کنند و تفسیر و تعریف (معادل انگلیسی دیفیش) مورد نظر گروه «پژواک ناشنوا» در آن گذاشته شود تا برای همگان کاملاً آشکار و معلوم شود که آیا تفسیر و تعریف پژواک ناشنوا مطابق با تفسیر و تعریف گیتی است یا یک نوع تفسیر و تعریف جداگانه؟
این خیلی مهم است چون جلوی آشفتگی و شلوغی ذهنی همگان در مورد عبارت «زبان اشاره طبیعی» را می‌گیرد.
موضوع استعفای استاد کامران رحیمی
عباس یک سئوال مهم را از استاد کامران رحیمی می‌پرسد: چرا شما در بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران مقاله نمی‌نویسید؟ استاد کامران رحیمی پاسخ می‌دهد: حدود نُه یا ده ماه پیش من مسئولیت بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران را به آقای روزبه قهرمان {و آقای رضا ذبیحی} واگذار کردم و استعفا دادم و از آنها خداحافظی کردم. از آن زمان تا حالا با آنها ارتباط ندارم و هیچ مقاله ننوشتم.
عباس دوباره می‌پرسد: شما نُه یا ده ماه است اصلاً مقاله ننوشتید. استاد کامران رحیمی با قاطعیت پاسخ می‌دهند: نَه هیچ مقاله ننوشتم چون وقت نداشتم.
استاد کامران رحیمی در چندین مورد دچار اشتباهات لفظی شدند و همچنین عباس و علی متأسفانه با حذف یک نکته کوتاه {و آقای رضا ذبیحی} از فیلم مصاحبه، پاسخ استاد کامران رحیمی را نیز تحریف کردند:
استاد کامران رحیمی از اولین روز همکاری با بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران هیچوقت رئیس بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران نبود که بخواهند مسئولیت آن را به من واگذار کنند!
بلکه اولین رئیس بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران بر عهده خود عباس بود که از سال ۱۳۸۶ش شروع شد و تا سال ۱۳۹۰ش ادامه یافت به مدت چهار سال. بعد از انتقال امور بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران به داخل کشور ایران، آقای رضا ذبیحی مسئولیت دومین رئیس بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران را به عهده گرفت که از سال ۱۳۹۰ش شروع شد و تاکنون ادامه دارد.
استاد کامران رحیمی فقط عضو گروه مشاوران افتخاری بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران بودند که عاری از هرگونه مسئولیت اجرایی و اداری می‌باشد. لذا لازم آن را دیدم اینگونه اشتباه لفظی ایشان را اصلاح کنم.
در نتیجه، پاسخ قاطعیت استاد کامران رحیمی در مورد عدم ارتباط با بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران را باید به حساب خوشحال کردن میزبانان خویش یعنی عباس و علی گذاشت که دارند زحمت پذیرایی از ایشان در محل دانشگاه گلودت را می‌کشند و منتظر دریافت یک پاداش از استاد کامران رحیمی هستند! مگر عباس و علی بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران را مانند یک چیز نجس می‌ببیند که بروند پیش استاد کامران رحیمی و سپس از ایشان درمورد موضوع داشتن یا نداشتن ارتباط ایشان با بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران سئوال کنند، آنهم سؤال خیلی پیش پا افتاده! تازه هم خود عباس و علی کاملاً یادشان رفته‌اند که خودشان قبلاً عضو همکاران همین چیز نجس یعنی بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران بودند.
از دیگر فعالیت‌ها و خدمات کامران رحیمی ایجاد «سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران» و توسعه آن در شهرهای مختلف بود. فعالیت‌های مختلف و چشمگیر ناشنوایان در چند دهه، مسئولین دولتی را وا داشت تا به جذب آنان پرداخته و امکاناتی در اختیار آنان قرار دهند. سازمان برنامه و بودجه کشور در سال ۱۳۵۰ از ثمینه باغچه‌بان خواست تا سازمانی ایجاد کند تا ناشنوایان فعال را پوشش دهد و حمایت نماید. ثمینه، طرح سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران را عرضه کرد و با قبول آن از طرف دولت، خودش به عنوان رئیس سازمان منصوب شد و آقایان رحیمی، موسوی و شهیدی به کمک او رفتند و هر کدام مسئولیت بخشی از سازمان را بر عهده گرفتند. این سازمان نقش مؤثر و زیربنایی در امور ناشنوایان داشت.
پس از چندی رحیمی، موسوی، جولیا سمیعی و برخی دیگر از ناشنوایان نخبه به فکر افتادند از پشتیبانی «سازمان رفاه» استفاده کنند و زبان اشاره را سامان‌دهی نمایند. برای این منظور «گروه پژوهش زبان اشاره فارسی» ایجاد کنند. هدفشان جمع‌آوری اشارات، ساختن اشاره‌های جدید، تدوین کتاب اشارات و آموزش زبان اشاره بود.
خدمات این گروه به زبان اشاره بسیار مهم و زیربنایی است. اما در هر یک از خدمات و فعالیت‌های فوق، نقش و ریز کارها و جزئیات فعالیت‌های رحیمی گزارش نشده است. خودش هم تا کنون در این باره چیزی ننوشته است. لازم است «بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان» یا تشکل‌های دیگر با ایشان گفتگو داشته و فعالیت‌های ایشان را به تفصیل ثبت و ضبط نمایند.
بالاخره رحیمی در این مراکز فعال بوده است: سازمان ملی رفاه ناشنوایان؛ گروه ساختن لغت‌نامه زبان اشاره؛ خانه فرهنگی جوانان ناشنوا؛ معاونت مدرسه ناشنوایان باغچه‌بان؛ معلم در همان مدرسه؛ اداره آموزش و پرورش، بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان، گروه هنری ناشنوایان، انجمن خانواده ناشنوایان ایران، خانه ناشنوایان اعظم، فدراسیون ورزش‌های ناشنوایان ایران.
اما اطلاعاتی راجع به کارنامه ایشان و جزئیات فعالیت‌های ایشان نداریم. وقت آن رسیده که ناشنوایان نخبه به جای پرداختن به حواشی و سرگرم شدن به منازعات، به رسالت تاریخی و وظایف اصیل اجتماعی خود بپردازند. کارهای بسیار و اساسی به جای مانده است. تاریخ ناشنوایی تألیف نشده، درباره ناشنوایان فرهیخته، زندگی‌نامه جامع وجود ندارد و ده‌ها موضوع دیگر مانده و کار نشده است. ممکن است گفته شود امکانات نداریم. همین وضعیت را شادروان باغچه‌بان هم داشت ولی با تلاش و پشتکار موانع را پشت سر گذاشت.
منابع
«زندگی و دیدگاه محسن لوح موسوی»، روزبه قهرمان، شکست سکوت، ص ۲۲-۲۴؛ بهره ناشنوایان، ثمینه باغچه‌بان، تهران، امیرکبیر، بی‌تا؛ دانشنامه ناشنوایان، محمد نوری، تهران، فرجام جام جم، ۱۳۸۷؛ «ظهور جمال نورانی و سپید مانندی پدر ادبیات ناشنوایان ایران استاد کامران رحیمی»، روزبه قهرمان، سایت بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان ایران.

جولیا آن آلیور (سمیعی)
(وفات ۱۳۵۴)
جولیا در اصل آمریکایی است ولی به دلیل ازدواج با یک فرد ایرانی ساکن ایران شد و فامیل خود را به سمیعی تغییر داد. او علاقه فراوان به امور معلولان از جمله ناشنوایان داشت. به همین دلیل کارها و اقداماتی برای این قشر داشت. مهم‌ترین کارش، تشکیل و شکل‌دهی به گروه زبان اشاره است. این گروه اقدامات پایه و اساسی برای زبان اشاره انجام داد و بعداً تبدیل به کمیته پژوهش زبان اشاره شد.
در سال ۱۳۵۶ جولیا سمیعی رئیس دفتر تحقیقات و روابط بین‌المللی سازمان رفاه، به ریاست کمیته ویژه کشورهای در حال پیشرفت فدراسیون جهانی ناشنوایان انتخاب شد. مهم‌ترین کار جولیا سمیعی در این دوره کوتاه که با مرگ ناگهانی‌اش در اثر سقوط هواپیمایش در چهاردهم مرداد ۱۳۵۷ به پایان رسید، ابداع «اولین الفبای دستی فارسی» در سال ۱۳۵۴ بود که آن را Persian Hand Alphabet نامید.
همکارانش اینها بودند: سید رضاقلی شهیدی، کامران رحیمی، محسن لوح موسوی و مریم رستمی.
جولیا سمیعی در كنار كارمندان ناشنوای سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران، همچون محسن لوح موسوی، رضاقلی شهیدی، كامران رحیمی، حبیب تهرانی‌زاده و مرتضی پیروزی گروه پژوهش زبان اشاره فارسی را در محل سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران پایه‌گذاری كرد. ریاست و مدیریت گروه بر عهده سمیعی بود. وظیفه این گروه، كار جمع‌آوری اشارات رایج در جامعه ناشنوایان تهران و شهرستان‌ها را آغاز كرد. برای ادامه كار، دو نظریه متفاوت در گروه پژوهش زبان اشاره فارسی وجود داشت: ۱. نظریه جولیا سمیعی؛ با توجه به پیشینه زبان اشاره امریكایی و آسانی یادگیری آن و همچنین محدودیت اشارات مورد استفاده ناشنوایان ایران، پیشنهاد ترجمه كتاب‌های فرهنگ زبان اشاره امریكایی به زبان فارسی را می‌كند؛ ۲. نظریه رضاقلی شهیدی: اشارات مورد استفاده ناشنوایان ایران را كه از نوع زبان اشاره عامیانه و غیرعلمی است، برای تدوین زبان اشاره فارسی كافی می‌داند.
اما لوح موسوی طرح دیگری مطرح کرد و با ارائه دلایل صحیح، ضرورت یك زبان اشاره علمی و استاندارد برای ناشنوایان ایران را پیش کشید. اهمیت این كار را با جولیا سمیعی و رضاقلی شهیدی؛ در میان گذاشت و آنها را متقاعد کرد. با گذشت زمان، با موافقت آن دو، زبان اشاره استاندارد شده علمی فارسی به عنوان یك روش پیشرفته و مجموعه‌ای مدون و منطبق با زبان محاوره‌ای فارسی و قابل استفاده در مواقع رسمی، تدوین این زبان اشاره آغاز شد. پس از این مراحل و شروع این طرح بود که محسن سی سال از عمر خود را صرف این كار بزرگ كرد و با همكاری اعضای گروه پژوهش زبان اشاره فارسی، كتابهایی را چاپ كرد كه عبارت‌اند از:
فرهنگ زبان اشاره برای ناشنوایان، سازمان ملی رفاه ناشنوایان، ۱۳۵۹ (منسوخ)؛ آشنایی با اشارات ناشنوایان، سازمان بهزیستی كشور، ۱۳۶۳ (تلخیص)؛ مجموعه اشارات ناشنوایان، سازمان بهزیستی كشور، ۱۳۶۸ (جلد اول)؛ زبان اشاره فارسی، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهران، ۱۳۷۶ (جلد دوم)؛ زبان اشاره فارسی، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهران، ۱۳۷۸ (جلد سوم)؛ زبان اشاره فارسی. دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهران، ۱۳۸۳ (جلد چهارم).

علی سرتیپی

علی سرتیپی از شخصیت‌های مؤثر در شکل‌دهی به فرهنگ و جامعه ناشنوایی ایران است. او را می‌توان جزء فعالین نسل دوم به حساب آورد. اما بسیاری از سال‌های عمرش را همراه با نسل اول گذراند. متأسفانه اطلاعات جامعی و مکفی درباره او در اختیار نیست. پژوهشگر مشهور و ناشنوایی پژوهش سترک آقای روزبه قهرمان مثل بسیاری از دیگر موارد گمنام و مجهول، در این مورد هم آستین تحقیق را بالا زده و اطلاعاتی پیدا کرده و چهره و کارنامه مرحوم علی سرتیپی را مقداری آفتابی کرده است. نیز ثمینه باغچه‌بان ناشنوایی پژوه بزرگ ایرانی و دختر مرحوم باغچه‌بان در کتاب بهره ناشنوایان اطلاعات سودمندی درباره علی سرتیپی نوشت:
کانون کر ولال‌ها در سال ۱۳۲۷ش توسط عده‌ای از ناشنوایان و به مدیریت و ریاست رضاقلی شهیدی در تهران تأسیس شد. ولی به علت موانع و مشکلات مثل نداشتن جا و درآمد و هزینه، پس از چند سال تعطیل شد. اما مرحوم علی سرتیپی (ناشنوا) در سال ۱۳۳۹ یعنی یازده سال پس از تأسیس «کانون کر ولال‌ها»، به همراه عده‌ای از ناشنوایان «کانون کر و لال‌های ایران» را تأسیس کرد.
اما رضاقلی شهیدی در مصاحبه با ایشان می‌گوید اینجانب در تأسیس کانون فعال بودم ولی چون عضو حزبی بودم، آقای باغچه‌بان توصیه کرد در حاشیه فعالیت کنم و قرار شد ریاست کانون را برای سرتیپی بسپاریم.
بر اساس گزارش ثمینه باغچه‌بان این کانون تا سال‌ها ادامه داشت و در سال ۱۳۵۴ اقدام به راه‌اندازی صندوق تعاون نمود. این کانون در ادامه به کانون ناشنوایان ایران تبدیل شده است. یعنی در بهمن ماه ۱۳۸۲، مجمع عمومی تشکیل جلسه داد و نام آن را تغییر داد.
شادروان علی سرتیپی نخستین رئیس هیئت مدیره کانون بود. زمانی که محمود پاکزاد پس از اتمام تحصیلات از امریکا بازگشت، به دبیرکلی کانون انتخاب شد و در کنار سرتیپی دوره سازنده و با نشاطی برای کانون رقم زدند.
در واقع با تلاش‌های علی سرتیپی مهم‌ترین تشکل ناشنوایان شکل گرفت و به عنوان یک تشکل فراگیر در سراسر ایران مطرح شد. هنوز این میراث مرحوم سرتیپی باقی است و ناشنوایان ایران از خوان او متنعم هستند.
متأسفانه اقدامات و کارنامه مرحوم سرتیپی ضبط و ثبت نشده است. این انتقاد به تشکل‌ها و چهره‌ها و نخبگان ناشنوایی وارد است که چرا هر سال اقدام به بزرگداشت یکی از چهره‌های فرهنگ خودشان نمی‌کنند. اگر یک جلسه بزرگداشت برای مرحوم علی سرتیپی گرفته بودند قطعاً بخش مهمی از کارنامه و خدمات او از خطر نابودی و فراموشی نجات می‌یافت. ممکن است گفته شود پول و امکانات نداریم. گاه من بزرگداشت یا جشنواره‌ای را با نیم میلیون تومان برگزار می‌کنم و آن را هم از خیرین می‌توان دریافت کرد. اگر خوب مدیریت شود و ریخت و پاش نشود قطعاً می‌توان اقدامات خوبی انجام داد.
یکی از خدمات مهم او، انتشار نشریه گزارش به سردبیری خودش است. این نشریه از پاییز ۱۳۴۲ آغاز شد و پس از نشریه‌های باغچه‌بان نخستین نشریه ناشنوایان ایران است. متأسفانه موانع نگذاشت ادامه یابد و فقط یک شماره آن منتشر شد.
روزبه قهرمان درباره این نشریه می‌نویسد: ردّ پای جبار باغچه‌بان بنیانگذار آموزش ناشنوایان در ایران، در سبک و مفاد این نشریه دیده می‌شود. چرا که او همیشه دوست داشت از هر راهی که بتواند به ناشنوایانی که از مدرسه‌اش فارغ‌التحصیل شدند، هویت و شخصیت مستقلی ببخشد. چاپ نشریه مخصوص ناشنوایان بهترین راه برای این منظور بود.
کانون ناشنوایان تا ۱۳۹۰، توسط علی سرتیپی، هادی معیری و بهروز مبشری اداره می‌شد. اینان به دلیل مقبولیت و شهرت به پاکی و خدمت و دلسوزی هر کدام، حدود یک دهه مدیریت کانون را بر عهده داشتند.
هیئت مؤسس: در جزوه منتشره به مناسبت بیست و پنجمین سال تأسیس كانون، یك گروه هشت نفری، همگی ناشنوا، به اسامی زیر، به عنوان اعضای هیئت مؤسس كانون معرفی شده‌اند:
علی سرتیپی، رضاقلی شهیدی، محمد مرصعی، محمدعلی حكیم باشی، حسین میرجلالی، شعبان رئیس دانا، میرزا آقا همایونفر، حسین میرحسینی. از این گروه جز رضاقلی شهیدی همگی به رحمت ایزدی پیوسته‌اند. متأسفانه تاكنون نام افراد خیراندیش که به كانون در شرایط مختلف و نیز پیشبرد امور كمك كرده‌اند معلوم و ثبت نشده است.
شادروان علی سرتیپی، نخستین رئیس هیئت مدیره كانون، در مقاله‌ای با عنوان «گفتاری چند با هموطنان عزیز» در نشریه شماره یک گزارش در پاییز ۱۳۴۲ (كانون كر و لال‌های ایران)، چنین نوشته است: «این محرومیت، من و سایر همدردانم را بر آن داشت كه به خاطر حفظ حقوق بشری خود و یاری و كمك به همنوعان خویش، با كمك چند نفر از افراد خیراندیش شنوا، كانون كرولالهای ایران را تشكیل داده و اساسنامه آن را در هفده ماده به ثبت برسانیم.»
اما نام این افرادی که اشاره شده در هیچ‌جا نیامده است.
جالب توجه اینكه «حقوق بشر» مورد اشاره شادروان علی سرتیپی در ۱۳۴۲ عنوان یكی از كمیسیون‌های علمی كنگره جهانی ناشنوایان در مونترال كانادا در تابستان ۱۳۸۲ بود.
با تلاش‌های سرتیپی و یارانش، كانون را به صورت سازمانی غیردولتی، غیرسیاسی، غیرانتفاعی و عام‌المنفعه ایجاد کردند. درباره عام‌المنفعه بودن كانون این توضیح لازم است كه چون خدمت كانون به ناشنوایان یك خدمت اجتماعی است، شنوایان نیز از وجود آن به طور غیرمستقیم بهره‌مند می‌شوند.
سرتیپی، اصل و اساس کانون را بر خدمات رسانی به ناشنوایان گذاشت و خدمات حمایتی از ناشنواها، دو گونه‌ی جمعی و فردی داشت.
کانون، محصول چندین سال تلاش سرتیپی و بعد دیگران است. این محصول می‌تواند ما را در شناخت ایشان کمک کند. اکنون به معرفی کانون می‌پردازم.
در حمایت جمعی، كانون به طور كلی برای بهبود كیفیت زندگی ناشنوایان با پیشنهاد وضع قوانین لازم و اتخاذ تدابیر اداری مناسب و اعلام دیدگاه‌های خود در امور مربوط به ناشنوایان، از جمله آموزش اطفال ناشنوا، بهداشت و امور توانبخشی و اشتغال آنان و پیگیری قبول و اجرای این خواست‌ها فعالیت دارد. در حمایت انفرادی كانون از ناشنوایان خدمات اصلی كانون عبارت است از: تهیه توصیه‌نامه خطاب به هر مقام و هر مؤسسه برای كمك به حل مشكل و تأمین خواست هر ناشنوایی كه به كانون مراجعه كند. این توصیه‌ها غالباً مؤثر است؛ صدور كارت شناسایی داخلی كه ارائه آن، موجب كمك به ناشنوای دارنده كارت می‌گردد؛ صدور كارت شناسایی بین‌المللی؛ اعزام رابط زبان اشاره به مراجع انتظامی و قضایی و اداری برای كمك به ناشنوایان و انجام وظیفه مراجع مزبور در رابطه با ناشنوایان از جمله كمك به اداره راهنمایی و رانندگی در برگزاری آزمون و صدور گواهینامه رانندگی برای ناشنوایان؛ تهیه و توزیع برچسب نشان ناشنوا برای مشخص كردن اتومبیل‌هایی كه ناشنوایان می‌رانند؛ میانجی‌گری در رفع اختلافات بین ناشنوایان و كارفرمایان و اختلافات خانوادگی آنها و معرفی ناشنوایان به ادارات نظام وظیفه برای صدور كارت معافیت دایم از خدمت.
چون از محل كانون، افزون بر انجام امور اداری آن (تشكیل جلسات هئیت مدیره و پاسخگویی به مراجعات) استفاده باشگاهی نیز می‌شود و كانون محل تجمع و دیدار ناشنوایان و وقت‌گذرانی آنها با گفت‌وگو و بازی‌های تفریحی و تماشای تلویزیون و تشكیل كلاس‌ها و جلسات آموزشی نیز هست، ناشنوایان، كانون را خانه دوم خود می‌دانند.
در چهارمین گردهمایی اساسنامه کانون ناشنوایان ایران که در خردادماه ۱۳۸۱ در مشهد برگزار گردید، بازسازی اساسنامه کانون و تجدید نظر مالی توسط ۴۴ نفر از رؤسای کانون در دستور کار قرار گرفت.
رؤسای کانون با توجه به گرایشی که به سمت غیردولتی و خصوصی شدن حمایت از معلولیت‌ها صورت می‌گرفت حل مشکل ناشنوایان کشور را در دو مرحله امکان‌پذیر می‌دانستند؛ ابتدا اطلاع‌رسانی و آگاهی دادن به جامعه و شناساندن حقوق ناشنوایان و بعد، ارتباط با ارگان‌ها و طرح مسائل و مشکلات ناشنوایان و متقاعد نمودن جامعه نسبت به پذیرش ناشنوایان. این امر مهمتر از همه به دست صدا و سیما امکان‌پذیر است. شرکت‌کنندگان در این گردهمایی اقدام تشکل‌های غیردولتی را عامل مؤثری در حل مشکلات ناشنوایان و ارتقای سطح علمی، رفاهی و اجتماعی آنان تلقی کردند.
كانون ناشنوایان ایران، به عنوان مرجع عالی تصمیم‌گیری كانون از یك نماینده از هر یك از كانون‌های سراسر كشور تشكیل می‌شود. در این مجمع، رئیس هیئت مدیره كانون، نماینده ناشنوایان مقیم تهران است و در انتخابات هیئت مدیره و بازرسان مكلف است رأی اكثریت ناشنوایان مقیم تهران را به مجمع عمومی اعلام كند.
هیئت مدیره كانون مركب از ده ناشنواست كه هفت تن از آنان عضو اصلی و سه تن دیگر، عضو علی‌البدل‌اند، و مدت انجام وظیفه هیئت مدیره دو سال است. مجمع عمومی دو ناشنوا را نیز به عنوان بازرس برای مدت یك سال انتخاب می‌كند. عضو كانون می‌تواند شخص حقیقی یا حقوقی باشد. عضویت سه گونه است: اصلی، وابسته، افتخاری.
بالاخره علی سرتیپی به علت برخورد خودروی سواری با او در چهارراه ولی‌عصر به جوی آب افتاد و پس از روزها جدال با مرگ، دار فانی را وداع گفت. بر اساس قرائن می‌توان حدس زد این حادثه در سال ۱۳۴۲ یا ۱۳۴۳ اتفاق افتاده است.
پس از فوت سرتیپی برای مدتی در كار كانون وقفه ایجاد شد و فعالیت‌ها محدود گردید و كسی حاضر به پذیرش مسئولیت نبود تا اینكه انتخابات تعیین هیئت مدیره پس از چهارده سال انجام گرفت و هیئت مدیره جدید كانون، هادی معیری را به ریاست هیئت مدیره و محمود پاكزاد را به دبیر كلی كانون انتخاب کرد.
کانون ناشنوایان ایران، یکی از مهم‌ترین و قدیمی‌ترین سازمان‌های غیردولتی ناشنوایان در ایران است که در سال ۱۳۳۹ به همت خود ناشنوایان از جمله علی سرتیپی ایجاد گردید و جزء نخستین مؤسساتی است که در جهت امور رفاهی و اجتماعی ناشنوایان قدم برداشت.
منابع
سایت بنیاد پژوهش‌های ناشنوایان؛ دانشنامه ناشنوایان، محمد نوری، ج۳، ص ۱۰۰۰- ۱۰۰۵؛ بهره ناشنوایان، ثمینه باغچه‌بان، ص ۱۱۳-۱۱۵؛ هیاهو در دنیای سکوت، محمود پاکزاد، ص ۳۷-۳۸.

زهرا سلطان نظام مافی
(۱۲۷۹- ۱۳۵۹ش)
زهرا سلطان در سال ۱۲۷۴ متولد شد. وی بعد از ازدواج عزت السلطنه لقب گرفت، شاخص زندگی زهرا سلطان امور خیریه و موقوفات است. نظام مافی در سال ۱۳۴۳ در زمینی به مساحت حدوداً ده هزار متر مربع به منظور تأسیس آموزشگاه شبانه روزی ناشنوایان و آموزشگاه حرفه‌ای مخصوص برای ناشنوایان وقف گردید. هنرستان نظام مافی نیز یکی از هنرستان‌های قدیمی تهران است که در ابتدا محل تحصیل دانش‌آموزان استثنایی (ناشنوا) بوده و پس از گذشت چند سال داشتن‌آموزان عادی نیز در کنار دانش‌آموزان ناشنوا مشغول به تحصیل گردیدند. زهرا سلطان نظام مافی در ۱۳۵۹ش درگذشت.
اما در برخی منابع نامش منصوره نظام مافی ضبط شده است.
گزارش ثمینه باغچه‌بان از مدرسه و هنرستان نظام مافی چنین است:
مدرسه و هنرستان نظام مافی – تهران
سال تأسیس: ۱۳۴۳ش
نشانی: تهران- سه راه آذین
نخستین آموزشگاه حرفه‌ای ناشنوایان در سال ۱۳۴۳ش در زمینی به مساحت ده هزار متر مربع که از طرف بانو نظام مافی به منظور تأسیس مدرسه‌ای برای ناشنوایان وقف شده بود از طرف وزارت آموزش و پرورش ساخته شد و نام وقف کننده آن را گرفت. این آموزشگاه دارای دبستان دوره راهنمایی و هنرستان است.
دوره دبستان از سال اول تا پنجم ابتدایی است و چون اخیراً تصمیم گرفته شده است که این مرکز آموزشی فقط برای دوره راهنمایی دانش‌آموز بپذیرد لذا در کلاس‌های اول و دوم و سوم ابتدایی به ترتیب در سه سال گذشته با رسانیدن شاگردان به کلاس بعدی دانش‌آموز پذیرفته نشده است و فعلاً در دوره دبستان فقط دو کلاس چهارم و پنجم دایر است که این دو کلاس نیز در دو سال آینده به ترتیب تعطیل خواهد شد. این دو کلاس جمعاً هیجده نفر دانش‌آموز دارد. دوره راهنمایی نیز جمعاً بیست و نه نفر را در سه کلاس خود آموزش می‌دهد.
به شاگردان دو دوره دبستان و راهنمایی تا پایان دوره و رسیدن به سطح هنرستان هیچ‌گونه حرفه‌ای آموخته نمی‌شود و در این دو دوره فقط شاگردان ناشنوا پذیرفته می‌شوند. دوره‌های ابتدایی و راهنمایی جمعاً هفت نفر عضو آموزشی دارند.
هنرستان نظام مافی که در سال ۱۳۵۳ش با چهار رشته برق، ساختمان، تراشکاری و صنایع فلزی شامل جوشکاری و ورقکاری تأسیس شده است سی و پنج شاگرد دارد که سی و دو نفر آنان در رسته ساختمان، آموزش حرفه‌ای می‌بینند.
دانش‌آموزان هر سه دوره که تمام روز و به طور یکسره در مدرسه هستند با ناهار گرم پذیرایی می‌شوند. ضمناً دانش‌آموزان دو دوره ابتدایی و راهنمایی علاوه بر ناهار رایگان از تغذیه رایگان ساعت ده صبح نیز استفاده کنند و ایاب و ذهاب شاگردان توسط وسیله‌هایی که از طرف مدرسه برای این منظور کرایه شده است صورت می‌گیرد.
غیر از دوره هنرستان که در سال ۱۳۵۳ تشکیل شده و فعلاً فارغ‌التحصیل ندارد، فارغ‌التحصیلان دوره‌های دبستان و راهنمایی از سال تأسیس تا کنون جمعاً (۱۱۳) نفر بوده‌اند که ده نفر از این عده فارغ‌التحصیل دوره راهنمایی هستند.
کلیه معلمان این مدرسه، به جز چند تن مهندس و استاد کاران دوره‌های هنرستان که پاره وقت کار می‌کنند و ساعتی حق تدریس می‌گیرند، همه دولتی هستند.
دوره دبستان و راهنمایی این مدرسه مخصوص ناشنوایان است ولی در دوره هنرستان شاگردان شنوا پذیرفته می‌شوند و گروه اخیر قسمت اعظم شاگردان این دوره را تشکیل می‌دهند.
از جمع ده هزار متر مربع مساحت کل مدرسه هفت هزار متر مربع به مدرسه و هنرستان و سه هزار متر مربع دیگر به قسمتی از یک شبانه روزی مجهز تخصیص داده شده است که در آن پنجاه شاگرد ناشنوای شهرستانی یا کم بضاعت به طور شبانه‌روزی نگاهداری می‌شوند. این شاگردان از مزایای تحصیل رایگان، تغذیه رایگان، لباس و وسایل رایگان که بودجه آن از طرف دولت تأمین می‌شود برخوردار هستند.
گزارش سازمان نوسازی مدارس
«هنرستان ناشنوایان نظام مافی» تنها هنرستان دخترانه ناشنوایان حوزه غرب شهر تهران است. این مدرسه یکی از چندین مدرسه خیرساز منطقه ۹ به‌ شمار می‌رود و در محله مهر‌آباد جنوبی قرار دارد که دانش آموزان آن در محیطی پر از صمیمیت و محبت مشغول به تحصیل‌اند.
این مدرسه مکان مناسبی برای دانش‌آموزان ناشنوا است تا از انزوا خارج شده و همکاری و امید به آینده را آموزش ببینند. بچه‌ها در این مدرسه می‌فهمند ناشنوایی محدودیت نیست و در کنار آموزگاران صبور و مهربان خود به آموزش علم و دانش می‌پردازند. آنها می‌خواهند همانند افراد شنوا در آینده برای جامعه خود فردی مفید باشند. گزارش زیر گفت‌وگوی ما با «لیدا طاهری» مدیر مدرسه ناشنوایان نظام مافی است».
امکاناتی مناسب در مدرسه خیر‌ساز ناشنوایان
هنرستان ناشنوایان نظام مافی در مساحتی نزدیک به ۳ هزار متر مربع بنا شده است.
این هنرستان یکی از چندین مدرسه منطقه ۹ است که زمین آن توسط خیر مدرسه‌ساز مرحوم خانم نظام مافی اهدا و ساختمان اصلی مدرسه با زیربنای حدود یک هزار و ۵۰۰ متر مربع در سال ۱۳۵۲ و به همت خانم نظام مافی ساخته شده است. به وسیله یکی از خیرین مدرسه‌ساز در حال نصب است». وی در ادامه به کمک‌ها و نقش خیرین در این مدرسه اشاره کرده و می‌افزاید: «زمین و ساختمان این مدرسه به کمک خیرین مدرسه‌ساز ساخته شده و با گذشت ۴۰ سال خوشبختانه خیرین همواره نقش مؤثری در تأمین کمبود‌های مدرسه دارند. بیشتر بازسازی‌های مدرسه با کمک این افراد انجام می‌شود همچنین خیرین در برگزاری نمایشگاه‌ها، اجرای جشن و برنامه در مناسبت‌ها و مراسم‌ها و بردن بچه‌ها برای گردش و اردوهای خارج از مدرسه نقش به‌ سزایی دارند که اگر کمک آنها نباشد اجرای این برنامه‌ها به سختی ممکن است».
مدرسه‌ای با ۸۲ دانش‌آموز
هنرستان ناشنوایان نظام مافی با ۸۲ دانش‌آموز در مقایسه با دیگر مدارس منطقه که بعضی از آنها حتی بیش از ۵۰۰ دانش‌آموز دارند عنوان کم تعداد‌ترین مدرسه را به خود اختصاص داده است. دانش‌آموزان این آموزشگاه با وجودی که ناشنوا هستند و برخی از آنها مشکل ناتوانی جسمی هم دارند نشان داده‌اند که از هوش و استعداد بالایی برخوردارند. مدیر مدرسه با اشاره به این موضوع می‌گوید: دانش‌آموزانی که در این مدرسه درس می‌خوانند همه استعداد بالایی دارند، آنها بچه‌هایی پاک، دوست‌داشتنی و قابل اطمینان هستند. فضای سرسبز و پرگل حیاط مدرسه در ابتدای ورود چشم هر تازه ‌واردی را خیره می‌کند. برای رسیدن به ساختمان اصلی باید از کنار باغچه‌ای زیبا بگذریم. در حیاط مدرسه ۳ ساختمان مجزا قرار دارد که ساختمان اول برای دانش‌آموزان مقطع‌ آمادگی و ابتدایی با کلاس‌های خاص در نظر گرفته شده است، در کنار آن ساختمان ورزشی با امکانات مناسب را می‌توان مشاهده کرد. اما ساختمان اصلی مدرسه کمی آن طرف‌تر واقع شده که علاوه‌بر دفتر مدیر و معلمان کلاس‌های دانش‌آموزان مقطع راهنمایی و متوسطه هم در آنجاست. این مدرسه از ۱۵ کلاس درس تشکیل شده که هر کلاس ۶ تا ۸ دانش‌آموز دارد. نمازخانه مدرسه با مساحتی نزدیک به ۵۰ متر مربع در طبقه اول و سالن آمفی‌تئاتر و امتحانات هم با ظرفیت ۵۰ نفر در ساختمان اصلی قرار دارند. در این هنرستان دانش‌آموزان مقطع متوسطه می‌توانند در رشته‌های گرافیک و کامپیوتر درس بخوانند. از دیگر امکانات مدرسه می‌توان به کلاس گفتاردرمانی و آزمایشگاه مجهز آن اشاره کرد.
البته علاوه ‌بر این امکانات برخی امکانات جانبی مانند آب ‌سرد‌کن، دستگاه گرم‌کن غذا و… هم در این مدرسه می‌توان مشاهده کرد که تمامی این امکانات با کمک خیرین مدرسه‌ساز برای رفاه دانش‌آموزان نصب شده است مدیر مدرسه از راه‌اندازی آیفون مدرسه توسط یکی از خیرین خبر داده و می‌گوید: «با کمک خیرین کمبود‌های مدرسه در حال جبران است که با وجود مشکلشان می‌توانند موفق باشند و اگر زمینه مساعد و امکانات فراهم باشد می‌توانند پیشرفت کنند». وی در ادامه می‌افزاید: «این مدرسه تنها مدرسه ناشنوایان غرب تهران است که علاوه‌ بر دانش‌آموزان منطقه ۹ دانش‌آموزان مناطق ۱۷، ۱۸، ۲۱ هم در اینجا درس می‌‌خوانند که در بین آنها ۳ دانش‌آموز از اتباع کشورهای خارجی هستند». مدرسه ناشنوایان نظام مافی تا ۵ سال پیش به شکل شبانه‌روزی فعالیت می‌کرد و حتی دانش‌آموزان ناشنوا از شهرهای دور و نزدیک مانند اراک، قم، سمنان و… برای درس خواندن به این مدرسه می‌آمدند. در مدرسه هم به دلیل اقامت شبانه‌روزی بچه‌ها خوابگاه‌ها با تمامی امکانات به کمک خیران فراهم بود.
چشم‌هایی برای حرف زدن
در هنرستان نظام مافی گرچه دانش‌آموزان ناشنوا هستند اما نگاه‌هاشان پر معنی و پر حرف است. آنها می‌خواهند با چشم‌هایشان همه‌ چیز را درک کنند. یکی از دلایل سرسبزی حیاط مدرسه استفاده دانش‌آموزان از فضای سبز آن است. طاهری در این باره می‌گوید: «دانش‌آموزان این مدرسه گرچه قدرت تکلم ندارند اما تنها راه درکشان چشم‌هایشان است که دوست دارند محیط اطراف خود را زیبا ببینند. فضای سبز و وجود گل‌های سرخ و سفید فضایی شاد را برای آنها به وجود می‌آورد». مدیر مدرسه از نحوه آموزش معلمان در مدرسه هم می‌گوید: «آموزش به دانش‌آموزان از راه لب‌خوانی و اشاره است. بچه‌ها برای ارتباط با یکدیگر و معلمان خود از حرکت دست و لب استفاده کرده و لب‌خوانی می‌کنند، البته گاهی اوقات نگاهشان هم گویای حرف‌هایشان است.
دانش‌آموزان هنرستان نظام مافی با وجودی که ناشنوا هستند اما توانسته‌اند در زمینه‌های مختلف علمی و ورزشی موفق شوند، حتی تعدادی از آنها در کنکور سال ۹۰ پذیرفته شده‌اند این دانش‌آموزان معتقدند: ناشنوایی نباید مانعی برای رسیدن به موفقیت باشد. مدیر مدرسه از موفقیت دانش‌آموزان این آموزشگاه در کنکور ۹۰ می‌گوید: «۸ نفر از دانش‌آموزان در آزمون کنکور شرکت کردند که همگی در دانشگاه‌های مختلف پذیرفته شده‌اند. علاوه‌بر آنها تعداد دیگری از دانش‌آموزان هم توانسته‌اند در مسابقات عکاسی استان تهران و احکام و ورزش رتبه‌های برتری بدست آورند».
راه‌های هموار با حل مشکلات
دانش‌آموزان ناشنوا به دلیل کم‌شنوایی، ناشنوایی یا مشکل تکلم با ارده‌ای خستگی‌ناپذیر درس می‌خوانند آنها دوست دارند در آینده همانند افراد عادی در جامعه حضور پیدا کنند.
اما وجود برخی کمبود‌ها و مشکلات موانعی را در راه درس خواندن آنها ایجاد می‌کند و باعث می‌شود حتی بعضی از آنها ناگزیر به ترک تحصیل شوند. مدیر مدرسه از کمبود‌های این دانش‌آموزان می‌گوید: «این بچه‌ها مجبور به استفاده از سمعک هستند و بعضی از آنها مشکل بینایی یا جسمی هم دارند که باید عینک بزنند یا از کلاس‌های توانبخشی استفاده کنند. متاسفانه هزینه بالای سمعک یا کلاس‌های توانبخشی و… گاهی اوقات فشارهای مالی بسیاری روی خانواده‌های آنها وارد می‌کند اغلب این خانواده‌ها از درآمد پایینی برخوردارند که در فراهم نمودن این امکانات با مشکل مالی مواجه می‌شوند، کاش زمینه‌ای فراهم می‌شود تا این وسایل و امکانات رایگان در اختیار بچه‌ها قرار می‌گرفت». وی در پایان به برخی مشکلات و کمبودها هم اشاره کرده و می‌افزاید: «در این آموزشگاه بچه‌هایی با سنین پایین ۴ سال هم مشغول به آموزش هستند متأسفانه وسایل بازی مناسب برای آنها در مدرسه نداریم و در فصل زمستان با شروع باران و برف مشکلات زیادی مانند چکه کردن سقف کلاس‌ها پیش می‌آید که امید‌واریم این مشکلات هم با کمک خیرین برطرف شود».

محسن لوح موسوی
(متولد ۱۳۳۰)
او در تهران به سال ۱۳۳۰ متولد شد. معمولاً او را به نام پدر زبان اشاره یا اخبارگوی ناشنوایان می‌شناسند.
او در محله سنگلج تهران و در خانواده‌ای مذهبی، ناشنوا به دنیا آمد. او همانند برادر بزرگ‌ترش حسین، دوره ابتدایی را در دبستان کر و لال‌های باغچه‌بان گذراند و معمولاً در تابستان‌ها همراه با خانواده‌اش به سفرهای زیارتی همچون مكه، نجف، كربلا و بیت‌المقدس می‌رفت. در این مسافرت‌ها، افزون بر اطلاع‌یابی از آموزه‌های مذهبی، با فرهنگ‌های ناشنوایان از ملل مختلف نیز آشنا می‌شد. به ویژه زبان عمومی آنها که همان زبان اشاره است آگاهی پیدا می‌کرد. تفاوت‌های اشارات در فرهنگ‌های مختلف برای او سخت جالب بود.
پس از اخذ دیپلم در ۱۳۴۹، همراه همكلاس و یار دیرین خویش، كامران رحیمی، به عضویت فعال گروه هنری ناشنوایان دانش‌آموخته مدرسه باغچه‌بان درآمد و در اجرای نمایشنامه‌های منظوم جبار باغچه‌بان، همچون «پیر و ترب»، «خانم خزوك» و «مجادله دو پری» به كارگردانی پروانه باغچه‌بان، نقش مهمی داشت.
به دلیل كارنامه درخشان گروه مذكور و استقبال و تشویق ثمینه باغچه‌بان كه پس از درگذشت پدرش مسئولیت مدرسه باغچه‌بان را به عهده گرفت، مقدمه تأسیس خانه فرهنگ جوانان ناشنوای ایران در آن مدرسه، واقع در نبش میدان كلانتری یوسف آباد فراهم شد. محسن لوح موسوی و نیز كامران رحیمی، از بنیانگذاران آن بودند و با نظارت و مدیریت آنان، فعالیت‌های فرهنگی و هنری جوانان ناشنوا توسعه و گسترش یافته است.
سازمان برنامه و بودجه كشور، در ۱۳۵۰ ثمینه باغچه‌بان را با توجه به سابقه و تجربیاتش، مأمور تأسیس سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران كرد. او با بهره‌گیری كامل از امكانات مجتمع آموزشی کر و لال‌های باغچه‌بان، و همکاری اعضای هیئت مدیره جمعیت حمایت كودكان کر و لال، به ویژه فائق اصغرزاده، توانست این سازمان را تأسیس کند. نیز لوح موسوی در ۱۳۵۲ به جمع همكاران آن سازمان پیوست.
محسن در كنار كارمندان ناشنوای سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران، همچون رضاقلی شهیدی، كامران رحیمی، حبیب تهرانی‌زاده و مرتضی پیروزی با همكاری و سرپرستی جولیا سمیعی، گروه پژوهش زبان اشاره فارسی را در محل این سازمان پایه‌گذاری كرد و كار جمع‌آوری اشارات رایج در جامعه ناشنوایان تهران و شهرستان‌ها را آغاز كرد. برای ادامه كار، دو نظریه متفاوت در گروه پژوهش زبان اشاره فارسی وجود داشت: ۱. نظریه جولیا سمیعی؛ با توجه به پیشینه زبان اشاره امریكایی و آسانی یادگیری آن و همچنین محدودیت اشارات مورد استفاده ناشنوایان ایران، پیشنهاد ترجمه كتاب‌های فرهنگ زبان اشاره امریكایی به زبان فارسی را می‌كند؛ ۲. نظریه رضاقلی شهیدی: اشارات مورد استفاده ناشنوایان ایران را كه از نوع زبان اشاره عامیانه و غیرعلمی است، برای تدوین زبان اشاره فارسی كافی می‌داند.
اما لوح موسوی طرح دیگری مطرح کرد و با ارائه دلایل صحیح، ضرورت یك زبان اشاره علمی و استاندارد برای ناشنوایان ایران را پیش کشید. اهمیت این كار را با جولیا سمیعی و رضاقلی شهیدی؛ در میان گذاشت و آنها را متقاعد کرد. با گذشت زمان، با موافقت آن دو، زبان اشاره استاندارد شده علمی فارسی به عنوان یك روش پیشرفته و مجموعه‌ای مدون و منطبق با زبان محاوره‌ای فارسی و قابل استفاده در مواقع رسمی، تدوین این زبان اشاره آغاز شد. پس از این مراحل و شروع این طرح بود که محسن سی سال از عمر خود را صرف این كار بزرگ كرد و با همكاری اعضای گروه پژوهش زبان اشاره فارسی، كتاب‌هایی را چاپ كرد كه عبارت‌اند از:
فرهنگ زبان اشاره برای ناشنوایان، سازمان ملی رفاه ناشنوایان، ۱۳۵۹ (منسوخ)؛ آشنایی با اشارات ناشنوایان، سازمان بهزیستی كشور، ۱۳۶۳ (تلخیص)؛ مجموعه اشارات ناشنوایان، سازمان بهزیستی كشور، ۱۳۶۸ (جلد اول)؛ زبان اشاره فارسی، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهران، ۱۳۷۶ (جلد دوم)؛ زبان اشاره فارسی، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهران، ۱۳۷۸ (جلد سوم)؛ زبان اشاره فارسی، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهران، ۱۳۸۳ (جلد چهارم).
او در تهیه كتاب‌های داستان كودكان ناشنوا به زبان اشاره به عنوان ابزار كمك آموزشی و مورد استفاده توسط مربیان و والدین، نقش مؤثر داشت. فهرست این آثار عبارت‌اند از:
جوجه من، دانشگاه آزاد (پیام نور كنونی)، ۱۳۵۸؛ دویدم و دویدم، كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان، ۱۳۵۹؛ مهما‌‌ن‌های ناخوانده، سازمان ملی رفاه ناشنوایان، ۱۳۵۹؛ كبوتر من كبوتر من، شركت همگام با كودكان و نوجوانان، ۱۳۷۳؛ شب به سر رسید، شركت همگام با كودكان و نوجوانان، ۱۳۷۳؛ دویدم و دویدم، شیرازه، و با همكاری صندوق كودكان سازمان ملل متحد (یونیسف) در ایران، ۱۳۷۷.
هدف اصلی از انتشار این گونه كتاب‌ها، افزایش مهارت گفتار و شنوایی کودکان ناشنوا و قدرت استفاده از زبان آنها در دوره آمادگی بود. بنابراین مقصود از تهیه كتاب داستانی ویژه ناشنوایان، جایگزینی زبان اشاره فارسی به جای زبان فارسی نیست.
محسن، افزون بر جمع‌آوری نزدیك به سه هزار اشاره فارسی، آنها را تنظیم و بر اساس ضوابط مقبول بازسازی کرده این کار، چندگانگی در اشارات ناشی از تنوع و زایش فرهنگ و سطح سواد ناشنوایان مناطق مختلف سراسر كشور ایران را از بین برده است. سپس چند ابتكار فراموش نشدنی را در حوزه زبان اشاره فارسی، به ویژه دستور زبان انجام داد: الفبای دستی فارسی ناشنوایان را مطرح کرد. این روش به دلیل عدم استفاده از صورت و لب برای ادای حروف الفبای فارسی، در مقایسه با الفبای گویای باغچه‌بان سهولت بیشتری دارد؛ اعداد ریاضی به زبان اشاره البته با رعایت تمام ضوابط در ارتباط با یكدیگر تهیه شد؛ رنگ‌ها و ماه‌های سال شمسی به زبان اشاره با رعایت ضوابط حاكم بر الفبای دستی فارسی تدوین شد؛ صفات تفضیلی و عالی به زبان اشاره با رعایت ضوابط عرضه گردید؛ قاعده اشاره‌ای برای اصطلاحات جمع برای انسان‌ها، چیزهای قابل شمارش و غیر قابل شمارش عرضه شد.
برای یكنواخت ساختن زبان اشاره فارسی و ترویج آن، در ۱۳۶۵ به عنوان گوینده اخبار ناشنوایان، فعالیت خود را آغاز كرد كه تا ۱۳۷۶ ادامه یافت. این برنامه تلویزیونی در روزهای جمعه هر هفته، از شبكه دوم سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شده است.
با انبوهی از اقدامات ایشان زبان اشاره فارسی به عنوان زبان ناشنوایان ایران به سهولت فراگیر شد و جامعه ایرانی آن را پذیرفت. از این رو برخی پژوهشگران از محسن لوح موسوی با عنوان و لقب پدر زبان اشاره فارسی یاد کرده‌اند و معتقدند نام او در تاریخ ناشنوایان ایران جاودانه می‌ماند.
یکی از فعالیت‌های او همکاری با نشریات و استفاده از این رسانه برای توسعه فرهنگ ناشنوایی بوده است، برای مثال نشریه سنگر، ارگان خانه فرهنگ جوانان ناشنوای ایران را همراه با كامران رحیمی راه‌اندازی کرد و گاهی مصاحبه یا مقاله در آن به چاپ رسانده است.
محسن به دلیل داشتن استعداد بی‌نظیر در استفاده از زبان اشاره، سخنرانی‌های جذابی برای ناشنوایان داشته است. برای نخستین بار در سمینار منطقه‌ای مسائل آموزشی و رفاهی ناشنوایان كه از چهاردهم تا نوزدهم آبان ۱۳۵۶ در تالار اجتماعات وزارت كشاورزی در تهران برگزار شد، درباره جنبه هنری ناشنوایان به سخنرانی پرداخت و سپس خطابه مشهور خویش را، با عنوان «زبان اشاره چیست؟» در محل تالار اجتماعات دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهران به روز ششم خرداد ۱۳۷۴ انجام داد. در این سخنرانی، درباره تسلط روش آموزشی شفاهی و دوری از روش آموزشی آمیخته باغچه‌بان و زبان اشاره اعلام نظر کرد و آن را علت خلأ در آموزش ناشنوایان ایران، پس از انقلاب اسلامی، می‌داند. بخشی از این سخنرانی دو ساعته از برنامه تلویزیونی اخبار ناشنوایان برای بینندگان ناشنوای سراسر كشور نیز پخش شد. این برنامه با درام خانم ایران بهادری به عنوان بهترین رابط ناشنوایان ایران همراه بود.
غیر از سخنرانی فوق که نشان‌دهنده نقد لوح موسوی بر روش شفاهی است، او مقاله علمی در پاسخ مقاله محمود پاكزاد به عنوان طرفدار و مروج روش آموزشی شفاهی در ایران در روزنامه اطلاعات، در صفحه با معلولین، (۲۲ فروردین ۱۳۷۲) نوشت؛ و در آن، فواید زبان اشاره به ویژه برای كودكان ناشنوا بررسی شده است.
روش نقد لوح موسوی فضای جدیدی در جامعه ناشنوایان ایجاد کرد و کسانی چون میترا محمودی، حبیب مهدوی نوشهر، روزبه قهرمان، اسلام یزدانی و احمد سهراب‌پور این راه را دنبال کردند. مهم‌تر اینکه نویسندگان ناشنوای جوان، توانایی و موجودیت خود را باور كردند و اقدام به نوشتن در انتقاد از روش آموزش شفاهی كه از سوی سازمان آموزش و پرورش استثنایی كشور به كار برده می‌شود، كرده‌‌اند. نشریاتی همچون روزنامه‌های اطلاعات و همشهری و مجله شكست سكوت در سال‌های اخیر نشانگر رویارویی این جریان‌های فکری در جامعه ناشنوایی ایران بوده است.
محسن برای نخستین بار ایده لزوم برگزاری جلسه رئیسان و مسئولان كانونهای ناشنوایان سراسر كشور برای ایجاد زمینه وحدت، همدلی، همكاری و تبادل نظر را مطرح كرد و در تمام دوره‌های جلسه از جمله زاهدان (۱۳۷۷)، سنندج (۱۳۷۸)، لاهیجان (۱۳۷۹)، كرج (۱۳۸۰)، تهران (۱۳۸۱) و اصفهان (۱۳۸۲) حضور فعالانه داشت و با سخنرانی‌های ارزنده خویش رهنمودهای لازم را به رهبران ناشنوای كشور ارائه كرد.
محسن لوح موسوی، چند بار به عضویت هیئت مدیره كانون ناشنوایان ایران انتخاب شد. و هر بار نقشی اساسی در مسائل زیربنایی مانند تدوین اساسنامه جدید كانون ناشنوایان ایران (۱۳۸۲) داشت. او به عنوان همکار خسرو گیتی، دبیر كل جدید كانون ناشنوایان ایران، مشكلات بسیاری را مرتفع نمود، و ساختار و تشكیلات كانون ناشنوایان ایران را متناسب با شرایط جدید، همچون افزایش روز افزون شمار ناشنوایان تحصیل‌كرده و پیشرفت علمی، آموزشی و فناوری جهان در زمینه ناشنوایان، ساخت.
محسن به نمایندگی از ناشنوایان ایران، در چند كنفرانس بین‌المللی ناشنوایان در دانمارك، امریكا، فنلاند، انگلستان، مالزی و سوئد شركت كرد و زمینه‌های تبادل تجارب و انتقال اطلاعات سودمند به جامعه ناشنوایان ایران را فراهم آورد.
هم اکنون حدود سه دهه از فعالیت‌های او در گروه پژوهش زبان اشاره كه پس از ادغام سازمان ملی رفاه ناشنوایان در سازمان بهزیستی كشور، در دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی تهران در اوین استقرار یافت، می‌گذرد و به فكر انجام طرح‌های دیگری مثل تكمیل بنای نیمه تمام ساختمان كانون ناشنوایان ایران در فاز هفت شهرك غرب است تا زمینه‌های خدمت‌رسانی به قشر ناشنوای تهران و دیگر شهرستان‌ها را فراهم کند.
محسن در میانسالی پدرش را از دست داد و با اینکه مسئولیت‌های خانه و اداره مادر و مادربزرگش بر دوش او نهاده شد، فعالیت‌های خود را کاهش نداد و همچنان با انگیزه و علاقه به خدمات فرهنگی و اجتماعی به جامعه ناشنوایان ادامه داده است.
مآخذ
روزنامه اطلاعات، ۲۲ فروردین ۱۳۷۲؛ قهرمان، روزبه، بررسی چگونگی گسترش آموزش و پرورش ناشنوایان در جهان اسلام، به خصوص در ایران، پایان‌‌نامه كارشناسی ارشد تاریخ و تمدن ملل اسلامی، دانشگاه آزاد اسلامی واحد مشهد، تابستان ۱۳۸۱؛ همو، جزوه تحقیق دانشگاهی نگاهی گذرا به زبان اشاره ناشنوایان، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی واحد مشهد، ۱۳۷۷؛ همو، جزوه مصاحبه شفاهی با محسن لوح موسوی، در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۲ و در ۱۵ اسفند ۱۳۸۱.
گفت‌وگوی تاریخی با دو تن از یادگاران میراث مرحوم باغچه‌بان
مصاحبه کننده: محمد نوری
جبار عسگرزاده (۱۲۶۴-۱۳۴۵) معروف به جبّار باغچه‌بان بنیانگذار آموزش و پرورش ناشنوایان، شاگردانی را تربیت کرد و توانست جریان قوی و مستحکم فرهنگ و جامعه ناشنوایان پدید آورد. متأسفانه ریز ابعاد فعالیت‌ها و برنامه‌ها و اقدامات باغچه‌بان ضبط و ثبت نشده و به دست ما نرسیده است. از نسل همراه باغچه‌بان کسی در قید حیات نیست و از شاگردان و نسل دومی‌ها هم معدود افراد باقی مانده‌اند. از شاگردان باغچه‌بان کسانی که در قید حیات هستند، کمتر از ۶۵ سال ندارند. امید است نسل دومی‌های در قید حیات، دستاوردها و تجارب خود را ضبط و ثبت گرده و به نسل‌های آتی منتقل کنند. از این‌رو رسالت تاریخی کسانی مثل رضاقلی شهیدی، محسن میرلوح موسوی بسیار سنگین است و باید کم‌کاری‌های گذشتگان را جبران نمایند. به همین منظور و با همین ذهنیت به کانون ناشنوایان ایران رفتیم و با آقایان میرلوح موسوی و شهیدی و خانم‌ها شیدا شهیدی و مرضیه آقاخانی به گفت‌وگو پرداختیم. هدف اولیه ما، روشن شدن ابهاماتی است که در تاریخ فرهنگ و جامعه ناشنوایی ایران وجود دارد.
آقای شهیدی ناظم مدرسه باغچه‌بان در دوره حضور مرحوم باغچه‌بان و همکار آن مرحوم به رغم کهولت سن، با آغوش باز با گفت‌وگو استقبال کرد. سؤالات را با دقت و حوصله پاسخ می‌گفت. گاه چیزی که نمی‌دانست با تواضع کامل به دیگران احاله می‌فرمود.
متوجه شدیم نسل گذشته نه تنها اهل تلاش و مجاورت بودند بلکه از نظر اخلاقی و اجتماعی هم انسان‌های وارسته و خودساخته‌اند. حیف اینکه مدیریت آموزشی از این چهره‌ها در ساختن دانش‌آموزان استفاده نمی‌کند. شخصیت کسی مثل آقای شهیدی را باید در مدارس استثنایی و عادی می‌بردند برای بچه‌ها چند دقیقه صحبت کنند. شخصیت اینگونه افراد برای الگوپردازی بسیار مؤثر است.
ساعت ۱۲ (۱۸ مرداد ۱۳۹۴) به محل کانون در شهرک غرب در غرب تهران رسیدیم. آقای موسوی به استقبال آمد. موضوع بحث را قبلاً اعلام کرده بودیم که زبان اشاره و تاریخچه آن است.
شرکت کنندگان اینها بودند: محمد نوری مدیر‌عامل دفتر فرهنگ معلولین، علی نوری، آقای موسوی رئیس کمیته پژوهش و توسعه زبان اشاره، خانم مرضیه آقا‌خانی عضو کانون ناشنوایان ایران، خانم میر‌شفیعی مترجم، آقای سید رضا‌قلی شهیدی عضو کمیته پژوهش و توسعه زبان اشاره و سر‌کار خانم شیدا شهیدی دختر آقای شهیدی و عضو کانون ناشنوایان ایران.

آقای نوری: زبان اشاره از چه زمانی وارد ایران شد؟
آقای موسوی: از سال ۱۳۵۲.
آقای نوری: یعنی کسانی مثل جبار باغچه‌بان از زبان اشاره استفاده نمی‌کردند؟
آقای موسوی: آقای باغچه‌بان در سال ۱۳۱۲ بنیاد آموزشی ناشنوایان را تأسیس کرد؛ او الفبایی را به وجود آورد که به عنوان الفبای باغچه‌بان شناخته شد. ایشان با استفاده از گفتار‌درمانی و تربیت شنوایی با بهره‌گیری از حروف الفبا به آموزش ناشنوایان پرداختند.
آقای نوری: آیا زبان اشاره در زمان باغچه‌بان اصلاً نبوده یعنی از زبان اشاره‌ی محلی هم استفاده نمی‌شده؛ پس اگر چنین بود ناشنوایان چگونه صحبت می‌کردند؟
آقای موسوی: از حروف برای مکالمه استفاده می‌کردند؛ یعنی حروف را با صدا به صورت مجزا تلفظ می‌کردند؛ مثلاً وقتی می‌خواستند بگویند بابا تمام حروف آن را تلفظ می‌کردند. اما از سال ۱۳۵۲ برای هر کلمه یک علامت خاص تعریف شد.
آقای نوری: آیا کلمه نیز در این سیستم آموزشی کار‌برد داشت؟
آقای موسوی: خیر فقط تلفظ حروف الفبا آن هم به طور مجزا. اما مشکلی که در استفاده از تلفظ حروف الفبا وجود داشت این بود که ناشنوایان مفهوم کلمات را نمی‌دانستند. چون در روش باغچه‌بان، حروف اصالت داشت نه کلمه و تمرکز روی حروف بود، از این‌رو ناشنوایان حروف به عنوان سازنده یک بخش کلمه را می‌شناختند و به خود کلمه توجهی نداشتند.
آقای نوری: شما می‌فرمایید ناشنوایان به جای بیان بابا می‌گفتند با و پس از مکث کوتاه مجدداً می‌گفتند با یعنی بخش‌های کلمه نه حروف را بیان می‌کردند.
آقای موسوی: درست است منظورم از حرف، بخش است. گاه یک بخش یک حرف و گاه چند حرف است.
آقای نوری: در مورد استفاده از اشکال و طرح‌ها چه طور آیا از طرح‌ها و اشکال هم بهره گرفته می‌شد؟
آقای موسوی: البته خیلی محدود و آن هم در مورد کلماتی مثل خوردن و خوابیدن و کلماتی که قابل ترسیم و قابل مشاهده باشند این کلمات آن‌قدر محدود بود که به حساب نمی‌آمد، ولی بیشتر از حروف الفبا برای صحبت کردن استفاده می‌کردند. با ورود زبان اشاره برای هر کلمه یک نماد خاص تعیین شد به گونه‌ای که امروزه تعداد واژگانی که اشاره‌ی آن تعریف و تعیین گردیده به ۳۰۰۰ تا ۴۰۰۰ واژه رسیده است ما هنوز هم برای کلماتی که قابل مشاهده نیستند اشاره‌ای نداریم.
آقای نوری: آیا کتاب یا منبعی از زمان باغچه‌بان درباره زبان اشاره وجود دارد؟
آقای موسوی: بله حتماً در اختیار شما خواهیم گذاشت.
آقای نوری: چه کسی برای اولین بار زبان اشاره را وارد ایران کرد؟
آقای موسوی: خانم جولیا سمیعی که خود امریکایی و همسرش ایرانی بود و در ایران زندگی می‌کرد با این پرسش که چرا در ایران هیچ رابطی برای زبان اشاره وجود ندارد زیرا که در کشور‌ها‌ی اروپایی و امریکایی برای زبان اشاره رابط تعیین شده است می‌خواستند زبان اشاره‌ی امریکایی را وارد ایران کنند ولی بنده و دیگر اعضای کمیته مخالفت کردیم. زیرا ما حدود ۴۰ درصد اشاره‌های پراکنده داشتیم که بنده و پدرم و آقای شهیدی از آن‌ها استفاده می‌کردیم.
آقای نوری: این اشاره‌ها چه نام داشتند و آیا دارا‌ی استاندارد‌ها‌ی بین‌المللی بودند؟
خانم آقا‌خانی: خیر بین‌المللی نبود، کمیته تمام اشاره‌ها‌ی محلی را بر‌رسی می‌کرد و یک نماد را به عنوان اشاره‌ی استاندارد انتخاب می‌نمود.
آقای نوری: این کمیته از چند نفر تشکیل می‌شد و چه کسی آن را افتتاح کرد؟
خانم آقا‌خانی: آقای موسوی پیشنهاد‌دهنده‌ی این کمیته بودند؛ خانم ثمینه باغچه‌بان رئیس کمیته‌ی پژوهش و توسعه‌ی زبان اشاره بود. اعضای این کمیته پنج نفر بودند، آقای موسوی که در قید حیات هستند، سید رضاقلی شهیدی هم در ایران و در قید حیاتند، کامران رحیمی در ایران نیستند، مریم رستمی که خود شنوا و پدر و مادرش ناشنوا بودند ایشان هم‌اکنون در امریکا زندگی می‌کنند و خانم جولیا سمیعی که متأسفانه در قید حیات نیستند. در آن موقع ثمینه باغچه‌بان رئیس سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران بود. این سازمان قبل از انقلاب مستقل عمل می‌کرد ولی بعد از انقلاب بهزیستی آن را تصرف کرد.
آقای نوری: این کمیته وابسته به چه نهادی و آدرس آن کجا بود؟
خانم آقاخانی: قبل از انقلاب وابسته به سازمان ملی رفاه ناشنوایان و بعد از انقلاب زیر نظر بهزیستی واقع در خیابان ولی‌عصر خیابان صبا‌ی جنوبی قرار داشت.
آقای نوری: آقای موسوی در ایران زبان اشاره تدریس می‌کردند آیا در خارج از کشور هم تدریس داشتند؟
خانم آقا‌خانی: ایشان در زمینه‌ی زبان اشاره در خارج از کشور فعالیت‌ها‌ی زیادی داشتند؛ طی تحقیقاتی اشاره‌ها را از کشور‌ها‌یی مثل دانمارک سوئیس امریکا و دیگر کشور‌ها جمع‌آوری می‌کردند و به ایران می‌آوردند. ایشان هم‌چنین تحقیقاتی درباره زبان اشاره زبان اول و زبان دوم داشتند. آقای شهیدی اولین سفرش را در سال ۱۳۵۴ به امریکا نزد برادرش که او و پسرش هم ناشنوا بودند انجام داد و شروع به تحقیق و پژوهش کرد.
آقای نوری: آیا برادرش هم تدریس و فعالیتی در ایران داشتند؟
موسوی: خیر در ایران فعالیتی نداشتند؛ او بعد از اخذ دیپلم برای ادامه تحصیل به امریکا رفت و تحصیلات خود را در رشته کامپیوتر به اتمام رساند؛ همان‌جا با یک خانم امریکایی ازدواج کرد؛ پدر همسر وی رئیس آموزش و پرورش استثنایی ناشنوایان امریکا بود؛ خود او هم به آموزش و تدریس به ناشنوایان امریکا اشتغال داشت.
آقای نوری: آیا مؤسسات امریکایی و اروپایی کمکی در جهت ارائه کتب و نشریات به ناشنوایان ایران کردند؟
موسوی: خیر هیچ کمکی نکردند.
آقای نوری: اولین کتاب زبان اشاره استاندارد در چه سالی نوشته شد و نامش چیست؟
خانم آقا‌خانی: از سال ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۹ تحقیق و گرد‌آوری اشارات شروع و اتمام یافت. و سال ۵۹ اولین کتاب نوشته شد.
آقای موسوی: سال ۵۲ تا ۵۸ ۱۸۰۰ کلمه جمع‌آوری شد؛ از سال ۵۸ شروع به تألیف و عکس گرفتن کردند و سال ۵۹ اولین کتاب به چاپ رسید.
آقای نوری: اولین بار چه کسی زبان اشاره بین‌المللی را وارد ایران کرد؟
آقای موسوی: خانم آقاخانی سال ۷۱ وارد کمیته شدند؛ این کمیته زیر نظر دانشگاه علوم بهزیستی بود و از طریق دانشگاه وارد ایران شد.
آقای نوری: به نظر شما نباید زبان اشاره‌ی محلی را ترویج داد؟
خانم آقا‌خانی: زبان اشاره‌ی محلی را نمی‌شود حذف کرد؛ ولی در بعضی اشارات محلی برای برخی کلمات نماد‌ها‌ی زشت و زننده‌ای تعریف شده که باید حذف و تجدید نظر شوند. مثلاً دانشگاه در گذشته معنی خاصّی نداشت ولی امروز نماد دانشگاه تیری است که از کنار شاه رد می‌شود این اشاره‌ها‌ی زشت را نباید ترویج داد.
آقای نوری: آیا درباره اشارات محلی کتابی داریم؟
خانم آقا‌خانی: خیر چون هزینه‌ها‌ی بالایی داشت.
آقای نوری: پدر زبان اشاره در ایران چه کسی بود؟
خانم آقا‌خانی: خانم جولیا سمیعی پیشنهاد ‌دهنده بودند ولی آقای موسوی پیگیری، جمع‌آوری و فعالیت‌ها‌ی مربوطه را انجام می‌دادند.
آقای نوری: میزان تحصیلات جولیا سمیعی چقدر بود و در چه رشته‌ای؟
آقای موسوی: مدرک فوق‌لیسانس داشتند ولی در مورد رشته‌ی تحصیلی‌شان اطلاع دقیقی در دست نیست، ظاهراً در زمینه‌ی ناشنوایان بود.
آقای نوری: آیا آقای گلبیدی و باغچه‌بان در فرهنگ و روش آموزشی با هم اختلاف داشتند؟
خانم آقا‌خانی: خیر هیچ اختلافی نداشتند.
آقای نوری: آیا شما در مورد روش ابتکاری آقای گلبیدی اطلاعی دارید؟
آقای موسوی: بله اطلاع دارم.
آقای نوری: آیا افراد دیگری نیز در زمینه‌ زبان اشاره فعال بودند؟
خانم آقا‌خانی: بله خانم بهادری از فعالان رابط بودند که در حال حاضر در کانادا هستند. ایشان یک کتاب نیز تألیف کردند.
آقای نوری: زبان اشاره در چه سالی ممنوع شد و چه عواملی باعث ممنوعیت آن گردیدند؟
آقای موسوی: در سال ۱۳۷۱ زبان اشاره ممنوع شد. در آن سال آقای دکتر غلامعلی افروز رئیس سازمان آموزش و پرورش استثنایی بودند که اولین رئیس آموزش و پرورش استثنایی نیز بود. ایشان مخالف استفاده از زبان اشاره بود. پس از ایشان خانم صبور مسئولیت را به عهده گرفت خانم صبور از زبان اشاره حمایت می‌کرد؛ اما سازمان بهزیستی و آموزش و پرورش و صدا و سیما عامل انحلال زبان اشاره بودند.
آقای نوری: آیا ممنوعیت زبان اشاره به صورت قانون مصوب در آمده بود؟
خانم آقا‌خانی: خیر فقط به صورت شفاهی همه جا اعلام می‌کردند و می‌گفتند استفاده از زبان اشاره خیانت به ناشنوایان است.
آقای نوری: آیا آقای پاک‌زاد با زبان اشاره مخالف بود؟
خانم آقا‌خانی: بله ایشان حالت گفتاری و لب‌خوانی را بیشتر تأیید می‌کردند.
آقای نوری: لطفاً اگر خاطره‌ای در رابطه با ممنوعیت زبان اشاره دارید بیان کنید.
موسوی: بنده از سال ۶۰ تا ۶۴ پیگیر راه‌اندازی اخبار ناشنوایان در تلویزیون بودم. سال ۶۴ که ما اخبار ناشنوایان را شروع کردیم، متأسفانه استقبال خوبی از سوی مردم صورت نگرفت، حتی با اعتراض و توهین هم مواجه شدیم. مثلاً یکی از خانواده‌ها‌ی شهدا به من اعتراض کرد که وقتی پسر ما شهید شد حرکاتی که نشان دادید رقص‌گونه بود و به طرق مختلف با اخبار ناشنوایان مخالفت می‌کردند. سال ۶۸ زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی پشت منزل ما سازمان اطلاعات بود، بنده را احضار کردند و پرسیدند: علامت آقای هاشمی چیست؟ گفتم با حروف الفبا تلفظ می‌کنیم. سپس آن‌ها خندیدند و گفتند دروغ می‌گویی آن‌ها باور نکرده بودند و گفتند شما آقای هاشمی را با علامت خاصی نشان می‌دهید. در صورتی که من اصلاً از آن علامت استفاده نکرده بودم. مرا سه بار محکوم کردند، حراست بهزیستی و حراست صدا و سیما. خلاصه همه جا مرا مسخره می‌کردند و ادایم را در‌می‌آوردند، در صف نانوایی، اتوبوس و جا‌ها‌ی دیگر.
آقای نوری: از سال ۷۱ به بعد شما در زمینه‌ی زبان اشاره چه کار کردید؟
آقای موسوی: ما هم‌چنان از زبان اشاره استفاده می‌کنیم، آن را تدریس می‌کنیم و رابط پرورش می‌دهیم.
خانم آقا‌خانی: بنده ۲۵ سال است که پیگیر احیای زبان اشاره هستم ولی هیچ پاسخی دریافت نکردم چون ممنوعیت آن به صورت قانون مصوب در نیامده و جایی مکتوب نشده همه منکر اعلام این ممنوعیت می‌شوند.
آقای موسوی: زبان اشاره در دانشگاه علوم بهزیستی منحل شد. خانم آقا‌خانی و آقای ذبیحی و آقای هوشمند در حال پیگیری تشکیل مؤسسه‌ای هستند که بتوانیم دوباره زبان اشاره را احیا کنیم.
آقای سید رضا‌قلی شهیدی، ایشان در مدرسه‌ی باغچه‌بان تحصیل کردند و پس از پایان تحصیلات در همان‌جا به عنوان ناظم مشغول به کار شدند.
آقای نوری: آقای شهیدی آیا خاطره‌ای از باغچه‌بان دارید که بیان کنید؟
آقای شهیدی: بله البته خاطرات زیادند که همه را خودم و دخترم مکتوب کردیم. همسرم را آقای باغچه‌بان انتخاب کردند و در عروسیم شرکت کردند.
بنده قبل از تأسیس دبستان کر و لال‌ها در سال ۱۳۱۲ برای تحصیل به شهر‌ها‌ی مختلفی چون شیراز، اصفهان و مشهد رفتم ولی نتوانستم دوام بیاورم و بمانم. زیرا در آنجا‌ها مرا مسخره می‌کردند. در آن زمان به دلیل ناشنوایی همه از کر و لال‌ها فرار می‌کردند. در آن موقع از واژه‌ی کر و لال به جای ناشنوا استفاده می‌شد. مردم می‌گفتند کر و لال‌ها مثل مریضی وبا می‌مانند و واگیر ‌دارند، بنا‌بر‌این همه از من می‌ترسیدند. می‌ترسیدند که به ناشنوایی مبتلا شوند. مرا مسخره می‌کردند. حتی در کوچه با من بازی نمی‌کردند. در سال ۱۳۱۲ باغچه‌بان اولین دبستان کر و لال‌ها را در تبریز تأسیس کرد. اولین مدرسه در مرند، بعد تبریز و بعد شیراز تأسیس شد. چون در این شهر‌ها ناشنوایان سنین پایین زیاد بود. بعد از این چند شهر به تهران آمدیم. پدرم سید کاظم می‌خواست برای ادامه‌ی تحصیل مرا به خارج از کشور بفرستد؛ اما شبی در روز‌نامه خواند که دبستان کر و لال‌ها باز شده است. پدرم مرا در مدرسه باغچه‌بان ثبت‌نام کرد. این دبستان چون اولین مدرسه‌ی کر و لال‌ها بود از همه‌ی سنین در آن‌جا درس می‌خواندند. آن‌جا یک مدرسه‌ی کوچک بود زیرا باغچه‌بان از نظر مالی با کمبود مواجه بود.. روی تابلوی مدرسه نوشته شده بود دبستان کر و لال‌ها. مردم هم باغچه‌بان را به خاطر این کارش مسخره می‌کردند، مثلاً به تابلو‌ی مدرسه سنگ می‌زدند، او را جادو‌گر و دروغگو خطاب می‌کردند و آزار و اذیت‌ها‌ی دیگر. به همین دلیل باغچه‌بان مجبور شد تابلوی مدرسه را برداشت و به جای آن نوشت معالجه‌ی کر و لال‌ها. زیرا می‌خواست مردم فکر کنند آنجا یک کلینک درمانی است و باغچه‌بان دکتر است. مردم هم فکر می‌کردند در آن‌جا در گوش ناشنوایان آمپول می‌زنند تا معالجه شوند..
خانم شهیدی دختر آقای شهیدی فرمودند: زمانی که ما به ترکیه رفته بودیم با کشیشی آشنا شدیم که هم نابینا بود و هم ناشنوا و اطلاعات بالایی داشت که در اختیار‌تان قرار خواهیم داد. ما از لحاظ رابط تفاوت‌ها‌ی زیادی با کشور‌ها‌ی دیگر داریم. مترجمی که ما از ایران بردیم از او خواستیم که با زبان خودش توضیحات را ارائه دهد و صحبت کند؛ اما رابط متوجه شد که تفاوت زیادی با رابطین کشور‌ها‌ی دیگر دارد. آنها دارا‌ی امکانات زیادی هستند. رابط باید هر شش ماه یک بار در کلاس‌ها‌ی آموزشی شرکت کند. ما متأسفانه از این کنگره خبر نداشتیم وگرنه رابط باید دو هفته قبل از شروع کنگره آن‌جا حضور داشته باشد. چون قانون‌شان این بود که رابط‌ها باید پنج روز قبل از شروع کنگره آن‌جا حضور می‌داشتند. و این که رابط‌ها باید دو نفر باشند. هر بیست دقیقه باید رابط عوض شود؛ ولی ما یک نفر برده بودیم. روش تعویض رابطین نیز باید طبق قوانین دقیق و منظم باشد. مثلاً کسی که فنلاندی است زبان اشاره بین‌المللی را بلد نیست زبان خودش را می‌داند رابط فنلاندی وقتی ناشنوا صحبت می‌کند رابط باید ترجمه کند به مترجم ایرانی و رابط ایرانی ترجمه کند به مترجم بین‌المللی و مترجم بین‌المللی به ترکی؛ یعنی هم‌زمان سه چهار نفر باید با هم صحبت کنند. همه‌ی رابط‌ها با هم صحبت می‌کردند و یک نفر گوش می‌کرد و هم‌زمان تایپ می‌کرد و به صورت زیر‌نویس نشان داده می‌شد و همین ما را گیج می‌کرد. ما از مترجم‌مان خواستیم همه را بنویسد و برایمان بیاورد.
سپس آقای شهیدی در ادامه فرمودند: حدود ۴۰ سال پیش در فنلاند ۵۰۰ رابط وجود داشت ولی در ایران هر ۸۰ نفر یک رابط هم نداشتند. در کشور‌ها‌ی دیگر رابطین حقوق و مزایای ثابتی دارند. در حال حاضر ۵۰۰ نفر رابط به طور رسمی کار می‌کنند. رابط با مترجم متفاوت است. مترجم کسی است که کلمه به کلمه معنا می‌کند ولی رابط به دلیل این که نوع جمله‌بندی ناشنوایان با افراد عادی تفاوت دارد باید جملات را با زبان خود ناشنوا انتقال دهد. زمانی که بنده برای آموزشی به دانمارک رفته بودم در آن کشور برای ناشنوایان کلاس‌ها‌ی مختلفی دایر بود. با‌ استعداد، کم استعداد، بی‌استعداد. کلاس‌ها متفاوت بود و هر کدام معلم مخصوص به خود را داشت. وقتی کلاس‌شان تمام می‌شد یک مرحله بالا‌تر می‌آمدند تا به با‌ استعداد برسند. زمانی هم که آقای باغچه‌بان به من کتاب اول را درس می‌داد، در صفحه اول یکی دو سطر را کلمه به کلمه به من می‌آموخت و تا خوب یاد نمی‌گرفتم سراغ صفحات بعدی نمی‌رفت. او تا یک هفته وقتی با تعجب به بچه‌ها نگاه می‌کردم که نصف صفحه را می‌خواندند، ایشان لبخند می‌زدند و به من می‌گفتند پسر جان تا زمانی که این صفحه را خوب یاد نگیری یاد گرفتن صفحات دیگر برایت فایده‌ای ندارد.
آقای نوری: از مشکلات آموزش به ناشنوایان بگویید.
آقای شهیدی: از مشکلات درس دادن به ناشنوایان لغت‌نامه مرئی و نا‌مرئی است. مثلاً اشیایی مثل میز و صندلی مشخص و قابل مشاهده هستند ولی کلماتی مثل اطمینان، سود و… قابل مشاهده و ترسیم نیستند در زبان اشاره هم نماد و تعریف مشخصی ندارند.
آقای نوری: آیا راهی برای حل این مشکل وجود دارد؟
آقای شهیدی: خیر آقای باغچه‌بان زحمات زیادی کشید و مدرسه ناشنوایان را تأسیس کرد؛ ولی در حال حاضر ناشنوایان به اجبار به مدرسه عادی می‌روند و در مدرسه ناشنوایان نمی‌مانند؛ البته ما مخالف نیستیم چه بسا افرادی بودند و هستند که موفقیت‌های زیادی کسب کرده‌اند ولی باید استعداد‌ها‌یشان شناسایی شود.
خانم شهیدی: حدود پنج سال پیش به مدرسه باغچه‌بان رفته بودم معلم‌ها بر لزوم تدریس با زبان اشاره تأکید داشتند ولی مدیر مدرسه اجازه نمی‌داد آن‌ها می‌گفتند: استفاده از الفبا برای تدریس باعث می‌شود که دانش‌آموزان ناشنوا مفهوم کلمات را متوجه نشوند. من که کوچک بودم می‌دیدم که ما استعداد‌ها‌یمان با هم متفاوت است [مثلاً دختری را می‌شناسم که باید با این که دانشجو است ولی باید کلمه به کلمه برایش معنی کرد مثلاً مفهوم کلمات مدیرعامل یا غیرحضوری را نمی‌دانست. متأسفانه وضع کنونی به مراتب بد‌تر شده است. اساتید نمرات را ارفاق می‌کنند و این به ضرر ناشنوا است. به نظر من بهتر است حجم دروس پایین بیاید تا ناشنوا بهتر متوجه شود نه این که بی‌تفاوت بگذرند و به آنان نمره ارفاق شود.
آقای شهیدی: ضروری است در دانشگاه، کلانتری، داد‌گاه و دیگر اماکن رابط حضور داشته باشد ولی دولت حمایت نمی‌کند. البته تقصیر دولت نیست اطلاع‌رسانی در این زمینه ضعیف است. البته ما از طریق آموزش و پرورش پیگیری کردیم اما به ما وقت ملاقات ندادند. بهزیستی هم در زمینه رابط همکاری نمی‌کند. به نظر من نابینایان از ما خوشبخت‌ترند آنها به وسیله عصا کار‌ها‌یشان را انجام می‌دهند ولی ما چون نه حرف می‌زنیم و نه می‌شنویم باید با کمک رابط کار‌ها‌یمان را انجام دهیم. معلولین هم می‌توانند از حقوق‌شان دفاع کنند ولی ما که نمی‌توانیم بشنویم و حرف بزنیم از حقوقمان دفاع نمی‌شود. البته ما با بقیه معلولین همراهیم و کمک‌شان می‌کنیم.
آقای نوری: ناشنوایان هم می‌توانند با تألیف و چاپ کتاب و مجله افکار و آراء‌شان را منتقل کنند. متأسفانه در قانون جامع حمایت از حقوق معلولین بند‌ها‌ی مربوط به ناشنوایان از همه کم‌تر است.
در ادامه گفتگو خانم شهیدی به داستانی اشاره می‌کند که آوردن آن خالی از لطف نیست. در امریکا دو سرنشین بر خودرویی سوار بودند؛ یکی راننده که ناشنوا بود و دیگری کمک‌راننده و شنوا. راننده در اتوبان به سرعت رانندگی می‌کرد که پلیس جلو‌شان را می‌گیرد. پلیس علت را از راننده جویا می‌شود و راننده با اشاره می‌فهماند که ناشنوا است پلیس هم با اشاره با او صحبت می‌کند و تخفیف لازم را در پرداخت جریمه می‌دهد. در همه‌ی این اتفاقات و اوصاف کمک راننده به خواب عمیقی فرو رفته بود و متوجه وقایع رخ‌داده نشد. وقتی از خواب بیدار شد متوجه موضوع شد و جای خود را با فرد ناشنوا عوض کرد و او هم خود را به ناشنوایی زد و به سرعت شروع به رانندگی کرد. وقتی پلیس جلوآن‌ها را گرفت او به پلیس گفت که من ناشنوا هستم. پلیس هم با زبان اشاره با او صحبت کرد ولی او زبان اشاره نمی‌دانست و نتوانست به پلیس جواب دهد. در کشور‌ها‌ی دیگر در همه‌ی اماکن از جمله ادارات دولتی یک فرد به عنوان رابط حضور دارد ولی در ایران این طور نیست و این به ضرر ناشنوایان است. مثلاً در یک ترم دانشگاه که سه تا چهار ماه طول می‌کشد ما نیز مانند دانشجویان عادی تلاش و تمرین و رفت و آمد می‌کنیم ولی در پایان ترم نتیجه خوبی به دست نمی‌آوریم. برای من هم این مشکل پیش آمد موقع امتحان استاد که در پشت سر راه می‌رفت سؤال را مطرح کرد و همه نوشتند بغل‌دستی من نیز سؤال را برایم نوشت وقتی امتحان تمام شد استاد به من از پنج نمره سه نمره داد در حالی که من می‌توانستم نمره کامل را بگیرم. اعتراض کردم ولی نتیجه‌ای نداشت. من چون نمی‌شنیدم در صورتی که می‌توانستم نمره کامل را بگیرم اما حقم تضییع شد. اینجا است که ضرورت رابط کاملاً احساس می‌شود.
در پایان قرار شد کانون ناشنوایان گزارشی از کنگره ترکیه، اسامی و زندگی‌نامه نخبگان و خاطراتشان و هم‌چنین تاریخچه زبان اشاره به طور کامل جهت چاپ ارائه نمایند. آقای نوری نیز درباره طرح‌ها‌ی در دست اقدام با آنان به بحث و گفتگو پرداخت و از آن‌ها خواست در اجرای این طرح‌ها مشارکت نمایند.
زحمت ترجمه بر عهده خانم شفیعی بود و مصاحبه ساعت ۵/۲ به اتمام رسید و سه ساعت و نیم طول کشید.

خسرو گیتی
متولد (۱۳۰۵ در تهران)
اشاره
خسرو گیتی از پژوهشگران و کارشناسان مسائل ناشنوایی و فعال در تحقیقات زبان اشاره است. تمامی شخصیت‌هایی که در عرصه مسائل ناشنوایان تلاش کرده‌اند محترم‌اند؛ آراء و نظریات آنان هر چه باشد چه مخالف یا موافق. نظر ما در این نشریه طرح می‌شوند تا زمینه‌های گفت‌وگوی بین متفکران پدید آید و بتوانیم در مورد مسائل پیچیده به راه کار اجماعی برسیم. اهم دیدگاه‌هایی که توسط آقای خسرو گیتی درباره زبان اشاره منتشر شده در اینجا عرضه می‌شود. اگر کم و کاستی هست از جانب ما است و امیدواریم توانسته باشیم رضایت آقای گیتی را فراهم آورده باشیم.
خسرو گیتی
در ۲۷ فروردین ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد و تحصیلات خود را در رشته علوم سیاسی، تا مقطع دكتری ادامه داد. وی، معاون اسبق وزارت دادگستری، قاضی بازنشسته دادگستری است. دارای دو فرزند پسر است. چون فرزند دوم او ناشنواست، آشنایی و ارتباط نزدیك او با ناشنوایی و دنیای ناشنوایان از زمان تشخیص ناشنوایی فرزندش در هشت ماهگی پس از تولد، آغاز شد. در جریان ثبت‌نام و آموزش فرزند خود در دبستان باغچه‌بان، با جبار باغچه‌بان آشنا شد. در ۱۳۴۱ به عضویت جمعیت حمایت كودكان كر و لال و كور پذیرفته شد. مؤسس و دبیر فنی مادام‌العمر این جمعیت، طبق اساسنامه، جبار باغچه‌بان بود.
در ۱۳۴۵ كه محمود پاكزاد همراه بعضی از همكاران خود از دبستان باغچه‌بان جدا شدند و مؤسسه آموزشی نیمروز را افتتاح كردند، خسرو گیتی در انتخاب بین ادامه تحصیل فرزندش در دبستان باغچه‌بان و یا ثبت‌نام او در مؤسسه تازه تأسیس نیمروز كه در واقع انتخابی بین جبار باغچه‌بان به عنوان طرفدار زبان اشاره یا شیوه ترکیبی و محمود پاكزاد به عنوان طرفدار شیوه شفاهی و تکلم بود، محمود پاكزاد را انتخاب و فرزندش را در مؤسسه نیمروز ثبت‌نام کرد.
در ۱۳۶۹ به دعوت محمود پاكزاد به اتفاق گروه كوچكی از اولیا به تشكیل جمعیت اولیای ناشنوایان كمك كرد. او سخنران اصلی اولین مجمع عمومی این جمعیت در نوزدهم مرداد ۱۳۷۰ در سالن اجتماعات مجتمع ناشنوایان باغچه‌بان بود. بعد از آن طراح منشوری بود كه در جلسه بیستم فروردین ۱۳۷۱ هیئت مدیره جمعیت مزبور به نام منشور جمعیت اولیای ناشنوایان به تصویب رسید.
او بنا به دعوت محمود پاكزاد در اسفند ۱۳۷۶ مأموریت یافت تا اختلاف بین اعضای هیئت مدیره را حل و فصل كند. در دو جلسه گفت‌وگو تصمیم بر این گرفته شد كه با دعوت مجمع عمومی، انتخابات هیئت مدیره برگزار شود.
هم اکنون ریاست کانون ناشنوای ایران بر عهده اوست و در چند سالی که این مسئولیت را بر عهده داشت اقدامات و خدمات قابل توجهی انجام داده است.
وی در دوران بازنشستگی، پژوهش و مطالعه درباره ناشنوایان را ادامه داد. برخی از آثار علمی او عبارت‌اند از: مقاله ارائه شده به سمینار زنجان درباره پیشگیری ناشنوایی و توانبخشی كودكان و جوانان ناشنوا در شهریور ۱۳۷۲؛ مقاله «مسائل عمده توانبخشی ارتباطی ناشنوایان» ارائه شده به سمینار دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی در اردیبهشت ۱۳۵۷؛ مقاله «پیوند حلزونی» ارائه شده به كنگره معلولان حسی و حركتی تهران، شهریور ۱۳۷۶؛ مقاله «پیشگیری ناشنوایی و مسائل ازدواج ناشنوایان» ارائه شده به سمینار ناشنوا و خانواده، دی‌ماه ۱۳۷۶.
او كارهای فراوانی در كانون انجام داده كه برخی از آنها به شرح زیر است: چهار سخنرانی در كانون ناشنوایان ایران به مناسبت هفته جهانی ناشنوایان در مهر ماه ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۲؛ سخنرانی در همان كانون به مناسبت چهل و دومین سال تأسیس كانون ناشنوایان ایران؛ شركت فعال در گردهمایی‌های كانون ناشنوایان سراسر كشور و حضور به عنوان میهمان ناظر در مجمع عمومی عادی و فوق‌العاده كانون در سوم بهمن ۱۳۸۲ در تهران؛ حضور و سخنرانی در جشنواره ازدواج زوج‌های ناشنوا در سی‌ام بهمن ۱۳۸۲ در اصفهان. او چند سالی است كه مسئولیت نشریه صدای ناشنوا، نشریه داخلی و فصلی كانون را بر عهده دارد.
ماجرای زبان اشاره استاندارد
زبان اشاره استاندارد به عنوان محصول کار گروه دولتی توسعه زبان اشاره واجد خصوصیات زیر است :
الف – استفاده از علائم اشاره طبیعی رایج و معمول بین ناشنوایان در حدودی که جمع‌آوری و تدوین و در چهار جلد کتاب منتشر شده است. این خدمت بزرگی بوده که احتمال ناشناخته بودن این علائم.
– بعضاً یا تماماً – به وسیله همه ناشنواهای کشور پهناور ما از ارزش آن نمی‌کاهد و ادامه این فعالیت یعنی شناخت و جمع آوری همه علائم اشاره طبیعی همه مناطق کشور و تدوین آن ضروری خواهد بود.
ب – ساخت علائم اشاره جدید به جای علائم اشاره قدیم با هدف یکسان سازی یا بهسازی علائم اشاره ناشنوایان که از نظر فدراسیون جهانی ناشنوایان مورد این ایراد اصولی است که تغییرات زبان اشاره ناشنوایان باید بنا بر مقتضیات فرهنگی در طول زمان و طبیعی باشد و خصوصاً تغییرات با هدف یکسان سازی زبان اشاره به وسیله یک دستگاه دولتی ولو با شرکت ناشنوایان تعرض به حقوق زبانی ناشنوا است و بنابراین نظر علائم ابداعی ساخت گروه توسعه زبان اشاره اصولاً قابل قبول نیست و جامعه ناشنوا الزامی به پذیرش آن ندارد و البته این ملاحظه اصولی به معنای عدم الزام جامعه ناشنوا به قبول اجباری این قبیل علائم است والا قبول اختیاری این نوع علائم به‌وسیله جامعه ناشنوا بلامانع بوده و بنابراین از نظر علمی ضروری خواهد بود که در تجدید چاپ این کتب هم علائم جدید ساخته شده به‌وسیله گروه توسعه زبان اشاره و هم تعدادی از این علائم که مورد قبول جامعه ناشنوا قرار گرفته مشخص شود.
پ – سومین خصوصیت زبان اشاره استاندارد به کارگیری دستور زبان فارسی با استفاده از علائم اشاره در ارتباط دستی است در این خصوص نوشته‌ای در مقدمه جلد سوّم کتاب اشاره با مضمون زیر قابل توجه است:
«زبان اشاره طبیعی ناشنوایان قواعد خاص خود را دارد و زبان اشاره استاندارد با استفاده از قواعد دستوری زبان گفتاری و نوشتاری رایج یک روش پیشرفته در ارتباط رسمی‌تر ناشنوایان است.»
به جهات زیر مهم‌ترین و اساسی‌ترین ایراد به آنچه زبان اشاره استاندارد گفته می‌شود همین انتخاب دستور زبان شنواها برای ارتباط دستی ناشنواها است.
۱- با انتخاب دستور زبان فارسی در جمله سازی به وسیله علائم دستی و اشارات این علائم بجای علائم صوتی یا نوشتاری قرار می‌گیرد و در نتیجه به زبان فارسی گفتاری و نوشتاری زبان فارسی اشاره ئی هم اضافه می‌شود ولی ناشنوایان در استفاده از دستور زبان فارسی رایج با همان دشواری یادگیری فارسی نوشتاری مواجهند زیرا دستور زبان اشاره استاندارد یا فارسی اشاره ئی ساخته اشخاص شنوا بی توجه به مشکلات ارتباطی اشخاص ناشنوا است در حالی که دستور زبان اشاره طبیعی ساخته اشخاص ناشنوا بنا بر مقتضیات ناشنوایی آنان می‌باشد و عدم استقبال جامعه ناشنوا از زبان اشاره استاندارد طی حدود چهل سال گذشته ناشی از عدم تناسب دستور زبان اشاره استاندارد یا فارسی اشاره ئی با مشکلات و مقتضیات ارتباطی ناشنوایان است.
۲- منطقی نیست که زبان اشاره را زبان طبیعی ناشنوایان بشناسیم و در عین حال از ناشنوایان بخواهیم از زبان اشاره طبیعی خود صرفنظر کنند و از زبانی استفاده می‌کنند که ما پیشرفته و رسمی‌تر می‌دانیم ! چه اگر قبول داریم زبان ناشنوا زبان اشاره است دخالت و تلاش برای جایگزینی آن به وسیله زبان فارسی اشاره ئی توجیهی ندارد.
۳- زبان اشاره مورد قبول فدراسیون جهانی ناشنوایان زبان اشاره رایج و معمول بین هر جامعه ناشنوا یعنی زبان اشاره طبیعی است و بنابراین با توجه به کنوانسیون حقوق اشخاص دارای معلولیت حق ناشنوایان برای استفاده از زبان اشاره طبیعی به عنوان حقوق زبانی ناشنوا غیر قابل تخدیش و تعرض می‌باشد.
۴- در حاشیه بحث نکته قابل توجه اینکه حدود چهل سال است ناشنوایان از برنامه‌های تلویزیونی با زبان اشاره استاندارد چیزی نمی‌فهمند و اظهار نارضایتی می‌کنند و حال برای رفع مشکل این نظر تبلیغ می‌شود که ناشنوایان باید زبان اشاره استاندارد را یاد بگیرند و به همین جهت بعض مترجمان زبان اشاره به خود حق می‌دهند که به ناشنوا‌ها بگویند اشاره تو غلط است و باید اشاره استاندارد را یاد بگیری! البته به این حقیقت که طراح و توضیح دهنده زبان اشاره استاندارد شخص محترم شنوایی بوده و حال هم بعض مترجمان شنوای زبان اشاره معّلم و مبلغ زبان اشاره استاندارد هستند ایرادی نشده ولی اظهار نظر مخالف با زبان اشاره استاندارد با این ایراد مواجه شده که ایراد کننده شنوا است.
تمایز گفتار نشانه‎دار با زبان اشاره
اخیراً در مقاله‌ای اظهار نظری شده به این خلاصه که گفتار نشانه‎دار نوعی زبان اشاره ابداعی یک خانم ایرانی است و ساخت زبان‎های اشاره متنوع به وسیله اشخاص مورد استقبال قرار گرفته است.
توضیحات زیر برای ارتقاء آگاهی جامعه ناشنوا و علاقه‌مندان درباره اظهار نظر مذکور ضرورت دارد.
گفتار نشانه‎دار
گفتار نشانه‎دار ترجمه عبارت Cued Speech از زبان انگلیسی است که در زبان فرانسه Le Cued Speech گفته شده و به زبان گفتاری تکمیل شده (Langage parlé complété) با حروف اختصاری LPC ترجمه و تعبیر شده است.
«گفتار نشانه‎دار» ترجمه‌ای است که من برای اولین بار در ادبیات فارسی ناشنوا در مقاله ارسالی به سمینار بررسی روش‎های مؤثر در آموزش کودکان و بزرگسالان ناشنوا ۹-۸ اردیبهشت ۱۳۷۵ در دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی به کار برده‎ام و در همان مقاله توضیح داده‎ام که این یک روش مستقل آموزش نیست، بلکه یک وسیله کمکی برای لب‌خوانی است. به این طریق که با استفاده از حالات مختلف دست و انگشت‎ها که به عنوان علائم قراردادی گفتار «واکه‎دار» یا«نشانه‎دار»، در کنار صورت قرار داده می‎شود، موارد اشکال در لب‌خوانی با کمک این نشانه‎های دیداری مرتفع می‎شود.
در آنجا نوشته‎ام که گفتار نشانه‎دار ابداع دکتر Orin Cornett بر اساس مطالعات و یافته‎های Barber و Wood Ward است و در اینجا اضافه می‎کنم: گفتار نشانه‎دار در واقع شاخه‎ای از روش ارتباط شفاهی یا گفتاری است که دکتر کورنت در سال ۱۹۶۷ در واشنگتن استفاده از آن را آغاز کرد و در آمریکا و فرانسه در آموزش با روش شفاهی مورد استفاده قرار گرفت. (ضمیمه ۳ جلد ۱۳ نشریه دانشکده پزشکی و داروسازی برانسن (Berancon) فرانسه)
با توضیحات فوق معلوم شد گفتار نشانه‎دار همانطور که از عنوان آن معلوم است نوعی زبان اشاره نیست و خالق آن هم نه یک خانم ایرانی، بلکه دکتر کورنت آمریکایی است.
تعریف و مفهوم زبان اشاره
با دانستن مفهوم و تعریف درست زبان اشاره این اشتباه رخ نمی‏داد که گفتار نشانه‌دار نوعی زبان اشاره معرفی شود.
زبان اشاره ناشنواها مجموعه علائم دستی و حرکات سر و صورت و بدن است که بر طبق قواعد خاص وسیله عادی و معمولی ارتباط و تفهیم و تفاهم ناشنواها می‌باشد و البته این زبان می‏تواند از گروه‎ها و جوامع مختلف و متفاوت باشد. بر خلاف روش‌های ارتباطی دیگر که به صورت مصنوعی توسط فرد یا افرادی ابداع می‏شوند، زبان اشاره به طور طبیعی در جوامع ناشنوایان شکل می‏گیرد. (این طبیعی بودن، در مقابل مصنوعی بودن روش‌های ارتباطی دیگر، مهم‌ترین ویژگی بنیادی همه زبان‎های طبیعی است)
ساخت زبان اشاره
ساخت زبان اشاره هر گروه و جامعه ناشنوا مانند زبان‏های گفتاری و نوشتاری کار یک نفر یا یک گروه در یک زمان معین و معلوم نیست، بلکه محصول کار نسل‎های یک جامعه ناشنوا طی سال‎ها و قرون بنا بر احتیاجات و ضروریات زندگی آن جامعه می‎باشد و بنابراین استقبال از ساخت نوعی دیگر از زبان اشاره بنا بر سلیقه و دیگاه یک نفر یا یک گروه استقبال از اقدامی بیهوده است و تجربه شکست جهانی اشاره استاندارد، بهترین دلیل اثباتی این بیهودگی است.
باید توجه داشت که زبان به طور کلی و از جمله زبان اشاره یک وسیله عادی زندگی مثل اثاثیه خانه نیست که ساخت و انتخاب آن با سلیقه این و آن منطقی و عملی باشد و زبانی که در جامعه‎ای وسیله معمول ارتباطی است، تنها بنا بر مقتضیات فرهنگی و اجتماعی طی سالیان می‏تواند تغییر و تحول یابد.
در کشور ما که با وجود الحاق به کنوانسیون حقوق اشخاص دارای معلولیت، هنوز حقوق زبانی ناشنوایان رعایت نمی‎شود، و از جمله استفاده از اشاره در آموزش ممنوع است، انتشار نظریاتی از قبیل آنچه در موضوع گفتار نشانه‏دار نقل شد، باعث گمراهی و خلط مبحث حقوق بشر زبانی ناشنوایان خواهد بود.
در پایان بد نیست یادآوری شود، روش گفتار نشانه‎دار برای اهداف آموزشی یا ارتباط‏گیری خانواده‎های شنوا با فرزندان می‎تواند روش مکمل مفیدی باشد، اما با وجود یک سیستم کامل و طبیعی زبانی به نام زبان اشاره، همه روش‎های دیگر در درجه دوم سطح ارتباطی قرار می‎گیرند.
مترجم یا رابط زبان اشاره
داستان رابط و مترجم زبان اشاره
من در همان زمان که برای اولین بار عبارت مترجم زبان اشاره در کشور ما مطرح شده بود در صفحه ۳۹ شماره دهم فصلنامه صدای ناشنوا بهار ۱۳۸۴ نوشته‌ام که بین رابط و مترجم تفاوت وجود دارد و مترجم زبان اشاره غیر از رابط است. حال استاد عباس بهمنش در مصاحبه خود این نظر را تکمیل و مشخص کرده است که یک تفاوت رابط با مترجم زبان اشاره این است که رابط در مقام یک حامی ناشنوا می‌تواند اظهارات ناشنوا یا طرف مقابل را کم و یا زیاد کند اما مترجم این حق را ندارد و حال با توجه به این تفاوت اضافه می‌کنم که پدر و مادر یا خواهر و برادر یک ناشنوا معمولاً در رفع مشکل ارتباطی فرزند یا خواهر و برادر ناشنوای خود با جامعه شنوا به عنوان رابط عمل می‌کنند از جمله من شخصاً در موارد لازم برای رفع مشکل ارتباطی فرزندم در بعضی امور زندگی او رابط او بوده و هستم توضیح اینکه ارتباط ما نه با زبان اشاره بلکه با گفتار غیر واضح فرزندم و لب‌خوانی او بوده و می‌باشد و بنابراین یک تفاوت دیگر رابط با مترجم زبان اشاره این است که دخالت زبان اشاره در انجام وظیفه مترجم زبان اشاره حتمی است ولی همانطور که نوشتم در رفع اشکال ارتباطی ناشنوا به وسیله یک رابط لزوماً زبان اشاره دخالتی ندارد در عمل هم چندین سال قبل برای امضای یک سند رسمی به وسیله فرزندم با خواهش من آقای هادی معیری رئیس وقت هیئت مدیره کانون به دفتر اسناد رسمی آمد و در اجرای ماده ۶۴ قانون ثبت اسناد به عنوان مترجم با زبان اشاره مفاد سند را به فرزندم تفهیم کرد و سند امضاء و ثبت شد و باز در یک شکایت جزایی فرزندم از یک ناشنوا متهم ناشنوا به رئیس دادگاه بی احترامی می‌کند شخصی که به عنوان رابط همراه او بوده از ترجمه این بی‌احترامی خودداری می‌کند ولی مترجم زبان اشاره که با اقدام پسرم با معرفی سازمان بهزیستی در دادگاه حاضر بوده بی‌احترامی متهم را برای رئیس دادگاه ترجمه می‌کند.
بنابراین مراجع انتظامی و قضایی برای اطمینان به صحت ترجمه اظهارات متهم ناشنوا و کشف حقیقت به مترجم زبان اشاره نیاز دارند چون پذیرش خویشان و نزدیکان متهم به عنوان رابط در تحقیق از ناشنوای متهم می‌تواند گمراه کننده و مانع کشف حقیقت باشد و لذا اضافه می‌کند که تفاوت دیگر رابط با مترجم زبان اشاره این است که تعیین رابط و طرز عمل او تابع ضوابط و ترتیبات خاصی نیست در حالی که تعیین مترجم زبان اشاره صلاحیت‌دار و ترتیب انجام وظیفه او اصولاً باید تابع ضوابط و نظامات رفتاری معینی باشد.
از اوایل سال ۱۳۷۰ که به پیشنهاد و ابتکار استاد محمود پاکزاد برای تشکیل جمعیت اولیای ناشنوایان با تعدادی از اولیاء ناشنوایان آشنا شدم و متوجه شدم همه اولیاء درگیر حل مشکل ارتباطی فرزندان خود با جامعه شنوا هستند این سؤال و نگرانی در ذهنم به وجود آمد که بعد از فوت اولیاء ناشنواها (رابطان) برای حل مشکل ارتباطی فرزندان ناشنوای آنها چه می‌توان کرد؟ چون در آن زمان نه من و نه سایر اولیاء که در جریان تشکیل و راه‌اندازی جمعیت اولیاء بودیم برای این سؤال پاسخی نداشتیم با وجود نگرانی و دغدغه خاطر هیچ‌گاه در این باره صحبتی نکردیم و نه در طرح اولیه اساسنامه جمعیت و نه در اساسنامه‌ای که با دخالت و موافقت مرجع انتظامی تهیه و به ثبت رسید از تلاش برای تأمین خدمات مترجمی زبان اشاره ذکری نیست.
در یکی از مقالات قبلی خود به اشتباه نوشته‌ام که اواخر سال ۱۳۷۸ یا اوایل سال ۱۳۷۹ از مفاد بعضی اسناد بین‌المللی درباره ناشنواها با اطلاع شده‌ام در حالی که مقاله بهمن ۱۳۷۴ من تقدیم به سمینار اردیبهشت ۱۳۷۵ در موضوع بررسی روش‌های مؤثر آموزش اطفال ناشنوا حاکی است که من در تاریخ مذکور یعنی بهمن ۱۳۷۴ از مصوبات کنگره جهانی ناشنوایان توکیو – ژاپن در سال ۱۹۹۱ درباره زبان اشاره و نیز از قطعنامه ۲۰ دسامبر ۱۹۹۳ مجمع عمومی سازمان ملل متحد تحت عنوان قواعد استاندارد برابر سازی فرصت‌ها برای اشخاص دارای معلولیت درباره لزوم شناسایی زبان اشاره و تأمین خدمات مترجمی زبان اشاره برای ناشنواها با اطلاع بوده‌ام و بنابراین من در سال ۱۳۷۴ و بعد از تنظیم و ثبت اساسنامه جمعیت اولیاء ناشنوایان از لحاظ نظری جواب سؤال بالا و راه رفع نگرانی اولیای ناشنواها را برای رفع مشکل ارتباطی فرزندان ناشنوای خود بعد از مرگ اولیاء یافته بودم اما از اواخر سال ۱۳۷۴ تا اواخر سال ۱۳۸۱ هفت سال طول کشید تا به شرح زیر برای اولین بار در تاریخ ناشنوایان کشورمان فکر استفاده از خدمات مترجم زبان اشاره صلاحیت‌دار مطرح شد.
آغاز کمک من به کانون ناشنوایان ایران از اواخر سال ۱۳۷۸ و حضور هفته‌ای سه روز در محل کانون واقع در خیابان ستارخان نزدیک فلکه صادقیه موجب گردید که از وجود تعداد قابل توجهی از جوانان شنوا با پدر و مادر ناشنوا مطلع شدم که در استفاده از زبان اشاره مهارت دارند و بنابراین می‌توانند منبع اصلی و با ارزش تأمین خدمات مترجمی زبان اشاره باشند. در اینجا بود که طرح موافقت‌نامه راجع به تنظیم امور مترجمی زبان اشاره تهیه شد و پیوست نامه شماره ۱۹۷۷۲ مورخ ۲۱/۱۲/۱۳۸۱ برای جناب آقای دکتر جغتایی رئیس وقت دانشگاه علوم توانبخشی و بهزیستی کشور ارسال گردید.
ماده دوم این طرح به شرح زیر قابل توجه است :
((کانون افراد شنوایی را که به سبب ارتباط دائمی با اقربا و یا دوستان ناشنوای خود در استفاده از اشاره برای تفهیم و تفاهم با افراد ناشنوا مهارت کسب کرده‌اند و واجد صلاحیت اخلاقی و فاقد سابقه محکومیت کیفری به سبب ارتکاب جرائم عمدی باشند به دانشگاه معرفی می‌کند.))
(متن این نامه و طرح موافقت‌نامه مذکور در صفحات ۱۴ تا ۱۷ شماره ۲ فصل نامه صدای ناشنوا بهار ۱۳۸۲ مندرج است.)
هم این طرح و هم طرح بعدی که در این زمینه تهیه شد و در صفحات ۲۸ و ۲۹ شماره پانزدهم فصل نامه صدای ناشنوا تابستان ۱۳۸۵ مندرج است در کمیته پژوهش و توسعه زبان اشاره دانشگاه علوم توانبخشی و بهزیستی بایگانی شد زیرا از طرفی کسی پیگیر آن نبود و از طرف دیگر چند نفری هم بودند که تصویب و اجرای این طرح را به نفع خود نمی‌دانستند، همان‌هایی که در حال حاضر هم با قطعنامه اولین همایش مترجمان زبان اشاره مخالفت دارند و از پشتیبانی قلم به دست‌هایی بهره می‌گیرند که برای اثبات نادانی خود مشغول ساخت و ارائه دلیل جدید می‌باشند و در این غُوغا ناشنوایی هم که برایش مصالح جامعه ناشنوا مطرح نیست چه رسد به رفع نگرانی طبیعی اولیاء ناشنوا بدون هیچ ملاحظه فریاد برآورده که : «شنواها حق دخالت در امور ناشنواها را ندارند.»
جمعیت اولیاء ناشنوایان غیرفعال است و تنها پدری هم که از اوایل سال ۱۳۷۰ تا کنون برای حمایت از ناشنواها فعال بوده مورد ناسزاگویی مستمر قرار گرفته است!
نتیجه:
به طوری که در بالا شرح داده شد «رابط» و «مترجم زبان اشاره» مفهوم برابر و یکسانی ندارند تا اینکه اشخاص مختار باشند بنا بر سلیقه و دلیل تراشی شخصی خود اظهار نظر کنند که استفاده از کلمه «رابط» بهتر از «مترجم زبان اشاره» است زیرا همانطور که گفته شد استفاده ناشنوا از رابط برای حل مشکل ارتباطی خود با جامعه شنوا یک امکان است و خدمات مترجمی زبان اشاره امکان و وسیله دیگری برای کمک به رفع مشکل ارتباطی ناشنواها و اضافه بر این برابر سازی فرصت آنها با شنواها در بهره‌مندی از مزایای زندگی اجتماعی است.
«روابط عمومی» سایت بنیاد پژوهش در پافشاری خود برای به کرسی نشاندن ترجمه غلط کلمه interpreter مقاله دیگری منتشر کرده است.
من با نویسنده یا ناشر این مقاله که به قصد فرار از مسئولیت مقاله را مانند مقالات مغرضانه دیگر با اسم مستعار «روابط عمومی» منتشر کرده بحثی ندارم مخصوصاً که در این سایت برای اثبات نظریات نادرست طعنه و تمسخر و بی‌احترامی‌های گذشته غیر کافی تشخیص شده و کار به فحاشی و تهدید کشیده است و من خلاف شأن خود میدانم که با نویسنده یا ناشر این قبیل نوشته‌ها بحث نمایم ولی به احترام و برای آگاهی جامعه ناشنوا با چند سطر زیر شخصاً به ادامه این بحث خاتمه می‌دهم:
۱ـ من منکر این نبودم که در گذشته و تا حال حاضر در کشور ما در مواردی به جای مترجم زبان اشاره از کلمه رابط استفاده می‌شده و می‌شود و بنابراین کلیه دلایلی که در این خصوص استناد شده برای شلوغ‌کاری و خلط مبحث مفید بوده است.
۲ـ «روابط عمومی» انجمن جهانی مترجمان زبان اشاره را انجمن جهانی رابطان زبان اشاره ترجمه کرده است. در این ترجمه ایراد به ترجمه کلمه interpreter است که معنای آن در زبان فارسی مترجم است و به غلط رابط ترجمه شده است در این خصوص رجوع به هر چند مترجم رسمی برای ترجمه رسمی عبارت sign language interpreter می‌تواند قاطع اختلاف باشد.
۳ـ «روابط عمومی» در نوشته‌های خود پذیرفته که «رابط» به «رابط زبان اشاره» تبدیل شود.
۴ـ طی چند سال گذشته در نامه‌های رسمی کانون و نوشته‌های من عبارت مترجم زبان اشاره به کار رفته و بحثی هم درباره آن نبوده است و اختلاف نظر فعلی از آثار و عوارض بیماری ویروسی نفاق و کشمکشی است که از دسته‌بندی علیه مرحوم مهندس سعیدی در کانون خراسان آغاز شد و در دهه ۸۰ به کانون ایران سرایت کرد و مزمن شد. در کانون خراسان کار به جایی رسیده که حق انتخاب هیئت مدیره از اعضای کانون سلب شده و به هیئت امنایی مرکب از چند نفر شنوا با تعداد کمتری ناشنوا محول شده و در کانون ایران هم در صورت ادامه کار با روند کنونی نتیجه بهتری پیش‌بینی نمی‌شود.
۵ـ در ضمن مقاله مذکور فریب‌کارانه اظهار شده که دفاع از زبان اشاره طبیعی یعنی دفاع از چند علامت زشت و ناپسند در حالی‌که در مقالاتم همیشه تصریح و تأکید شده که در اعتبار تعدادی از علائم اشاره استاندارد که مورد قبول جامعه ناشنوا قرار گرفته بحث و ایرادی نیست و در عمل هم استفاده از این قبیل علائم ضمن زبان اشاره طبیعی رایج و بدون اشکال است.
اولین همایش زنان ناشنوا در زاهدان
در اولین همایش زنان ناشنوا در زاهدان با وجود اهمیت آن قطعنامه همایش را که به تصویب حاضران در همایش رسیده بود، هیئت مدیره کانون ناشنوایان ایران به تهران برد و در آنجا دفن کرد و با این اقدام هم زحمات کانون ناشنوایان استان سیستان و بلوچستان نادیده گرفته شد و هدر رفت و هم مصالح زنان ناشنوا پایمال گردید.
همایش مترجمان زبان اشاره در زنجان
اولین همایش مترجمان زبان اشاره که قرار بود ۱۷ تا ۱۹ دی ۱۳۸۶ در شهر کرمانشاه برگزار شود تشکیل نشد زیرا با وجود تهیه مقدمات توسط کانون میزبان و با وجود مسافرت و حضور افرادی از مترجمان و نمایندگان ناشنوایان شهرهای نزدیک به کرمانشاه به علت نزول برف سنگین و راه‌بندان اغلب مترجمان و نمایندگان کانون‌های نقاط دور دست نتوانستند مسافرت کنند و به موقع خود را به کرمانشاه برسانند.
حدود پنج‌ سال بعد از آن در تیرماه ۱۳۹۱ اولین همایش مترجمان زبان اشاره به میزبانی کانون ناشنوایان زنجان در شهرستان زنجان تشکیل شد. در این همایش علاوه بر مترجمان زبان اشاره نمایندگان کانون‌های شرکت کننده در همایش نیز حضور داشتند و نیز خانم تسا پادن دونکن کارشناس و مترجم زبان اشاره در انگلستان به دعوت کانون ناشنوایان ایران حضور داشت و با استفاده از اشاره بین‌المللی به وسیله اردوان گیتی در جریان سخنرانی‌ها و گفتگوها و طرح و تصویب قطعنامه همایش قرار گرفت و در مواردی هم اظهار نظر کرد.
گمان می‌کنم این قطعنامه که با رعایت دیدگاه فدراسیون جهانی ناشنوایان صادر شده در این سایت موجود و قابل مطالعه باشد. با وجود این مفاد و مضمون موارد مهم این قطعنامه ذیلاً نقل می‌شود:
– لزوم حمایت از زبان اشاره طبیعی و اصلاح دیدگاه فعلی درباره زبان اشاره.
– لزوم همراهی و همکاری کانون‌های ناشنوایان برای اجرای طرح تحقیقاتی راجع به زبان اشاره در کشور ما به سرپرستی خانم دکتر زهره قاری.
– لزوم ساماندهی خدمات مترجمی زبان اشاره در کشور ما.
– لزوم تشکیل شورای مترجمان زبان اشاره به عنوان قسمتی از کانون ناشنوایان ایران.
در این همایش آثاری از تعارض منافع بعضی اشخاص با حمایت از زبان اشاره طبیعی مشاهده شد.
همایش مترجمان زبان اشاره در مشهد
عبارت مترجم زبان اشاره که ترجمه درست (Sign Language Interpreter) مذکور در اسناد سازمان ملل متحد درباره اشخاص دارای معلولیت و اسناد فدراسیون جهانی ناشنوایان و انجمن جهانی مترجمان زبان اشاره می‌باشد در ادبیات رسمی ناشنوا در کشور ما تازگی نداشت و قبلاً در نامه ۲۱/۱۲/۱۳۸۱ رئیس کانون ناشنوایان ایران به رئیس دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی و موافقت‌نامه پیوست آن (مندرج در صفحات ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ و۱۷ صدای ناشنوا بهار ۱۳۸۲) و نامه ۱۸/۴/۱۳۸۳ رئیس کانون به معاونت توانبخشی سازمان بهزیستی کشور (مندرج در صفحه ۱۳ تابستان ۱۳۸۳) و نامه ۱۵/۶/۱۳۸۵ رئیس کانون به رئیس سازمان بهزیستی کشور (مندرج در صفحه ۲۷ صدای ناشنوا تابستان ۱۳۸۵) مورد استفاده قرار گرفته بود و بحثی درباره آن نبود امّا اخیراً ترجمه غلط عبارت مذکور به عبارت من در آوردی “رابط زبان اشاره” که در یک سایت اینترنتی مطرح شد و به سهولت مورد قبول شما قرار گرفت اختلافی را در جامعه ناشنوا به وجود آورد که در همایش مترجمان زبان اشاره در مشهد باعث گفتگوی بیهوده و اتلاف وقت همایش گردید و متضرر از این گفتگو و اختلاف بی‌تردید جامعه ناشنوای کشورمان خواهد بود.
همایش مشترک مترجمان زبان اشاره و مسئولان کانون‌های ناشنوایان در نجف آباد
به قرار اطلاع اختلاف نظر و گفتگو درباره عبارت مترجم زبان اشاره در همایش نجف آباد ادامه یافته و در این بحث مترجمان زبان اشاره و مسئولان کانون‌های استان و شهرستان‌های شرکت کننده در همایش نجف آباد یک طرف و هیئت مدیره کانون ناشنوایان ایران در طرف مقابل بوده‌اند مترجمان زبان اشاره طرحی برای قطعنامه همایش تهیه و ابراز کرده‌اند و در برابر این طرح از طرف هیئت مدیره کانون ناشنوایان ایران طرحی برای تصویب پیشنهاد شده که مورد اعتراض شدید حاضران در همایش قرار گرفته و موجب خروج آنان از سالن محل اجتماع شده است و باز مانند همایش زاهدان برای حل اختلاف به پیشنهاد هیئت مدیره کانون ایران تهیه و امضای قطعنامه در کانون ایران به بیست روز بعد موکول شده است! در این همایش بدفرجام اشک رئیس کانون میزبان درآمده و جدائی و جبهه‌گیری قاطع مترجمان زبان اشاره و مسئولان کانون‌های شرکت کننده در همایش در برابر هیئت مدیره کانون ناشنوایان ایران رویدادی بی سابقه و هشدار دهنده به هیئت مدیره کانون ناشنوایان ایران بوده است.
نتیجه:
آقای روزبه قهرمان که به عبارت من در آوردی«رابط زبان اشاره» به جای «مترجم زبان اشاره» مذکور در اسناد بین‌المللی پافشاری می‌کرد و نیز با نادیده گرفتن دیدگاه فدراسیون جهانی ناشنوایان حاکی از حمایت از زبان اشاره طبیعی و عدم پذیرش زبان اشاره استاندارد شده تا حد اجتناب از به کارگیری عبارت زبان اشاره طبیعی لجوجانه اصرار می‌کرد و با تحت تأثیر قرار دادن هیئت مدیر کانون ناشنوایان ایران مسبب اصلی اختلاف شدید در همایش نجف آباد و پایان بی‌نتیجه آن بود اینک طی نامه سرگشاده‌ای بعد از «تبریک» به تمام کسانی که ضمن حضور فعالانه خودشان در همایش نجف آباد اصفهان به برگزاری هرچه بهتر آن کمک کردند به استناد بیانیه ۲۰ می‌۲۰۱۴ فدراسیون جهانی ناشنوایان درباره زبان اشاره استاندارد شده اعلام داشته که از روز پنجشنبه اول خرداد ۱۳۹۳ش به حمایت خویش از «زبان اشاره استاندارد شده» پایان می‌دهد.
نظر به اینکه:
۱- موضع گیری هیئت مدیره کانون ناشنوایان ایران در همایش نجف آباد با پیروی از نظریات و تبلیغات آقای روزبه در حمایت بنیاد پژوهش…. با مخالفت اکثریت قریب به اتقاق مترجمان و مسئولان کانون‌های شرکت کننده در همایش مواجه شده و حاصل این اختلاف پایان همایش بدون صدور قطعنامه و نتیجه‌گیری مشخص درباره اصل موضوع همایش مترجمین بوده است.
۲- بیانیه ۲۰ می‌۲۰۱۴ فدراسیون جهانی ناشنوایان درباره رد زبان اشاره استاندارد شده حاوی نظر تازه نبوده بلکه توضیح و تأکید بر دیدگاه با سابقه فدراسیون جهانی ناشنوایان در این باره می‌باشد و مقالات من در حمایت از زبان اشاره طبیعی و رد زبان اشاره استاندارد شده مبتنی بر همین سوابق و قبل از صدور بیانیه می‌۲۰۱۴ فدراسیون بوده است و بنابراین در تمام مدت جانب‌داری آقای روزبه از زبان اشاره استاندارد شده نامبرده از نظر عدم رعایت دیدگاه فدراسیون جهانی ناشنوایان در برابر جامعه ناشنوای کشورمان مسئول لجاجت و پافشاری بر نظر نادرست خود می‌باشد.
۳- در این نامه سرگشاده آقای روزبه قهرمان درباره عبارت و مفهوم زبان اشاره طبیعی و نیز عبارت مترجم زبان اشاره سکوت کرده و نادرستی نظر خود را در این باره نپذیرفته است.
لذا:
الف – به توصیه قبلی به هیئت مدیره کانون ناشنوایان ایران دایر به انتخاب راهنمای دیگری به جای آقای روزبه قهرمان در تصمیم گیری‌های بعدی آن تأکید می‌شود.
ب – در صورتی که آقای روزبه قهرمان در برابر جامعه ناشنوا صادق باشد به عهده او است که:
اولاً – صراحتاً کج روی و نادرستی فعالیت گذشته خود را در حمایت از زبان اشاره استاندارد شده به مدت طولانی با وجود نظر و استدلال مخالف بپذیرد و از جامعه ناشنوای ایران عذرخواهی کند.
ثانیاً – نادرست بودن عبارت زبان اشاره عامیانه را که در برابر زبان اشاره استاندارد ساخته شده و همینطور نادرست بودن عبارت «رابط زبان اشاره» را که به جای «مترجم زبان اشاره» ساخته شده بپذیرد.
در پایان اضافه می‌کند که اهمیت بیانیه ۲۰ می‌۲۰۱۴ فدراسیون جهانی ناشنوایان در این است که این بیانیه در دومین روز کنفرانس بین‌المللی حقوق زبانی ناشنوا منتشر شده است.

محمود پاکزاد
(متولد ۱۳۱۶)
او در تهران متولد شد. دیپلم ریاضی را از دبیرستان هدف و دیپلم ادبی را از دبیرستان بامداد گرفت؛ پس از دریافت مدرك كارشناسی از دانشگاه تهران در دوره كارشناسی ارشد علوم اجتماعی مؤسسه تحقیقات اجتماعی ادامه تحصیل داد. در دوره اشتغال به تحصیل، با دعوت مؤسسه كلارك، به امریكا رفت و حدود دو سال در رشته آموزش و پرورش و روان‌شناسی كودكان ناشنوا به تحصیل، تحقیق و تدریس پرداخت.
پاكزاد از ۱۳۳۴ نخستین قدم‌های خدمتی خود را به عنوان كار موقت در مدرسه باغچه‌بان شروع كرد. آن زمان، در صدد تحصیل در رشته‌های فنی و مهندسی و عازم آلمان بود، ولی با دیدن كودكان ناشنوا در مدرسه باغچه‌بان و تشویقهای مرحوم باغچه‌بان، به این كار علاقه‌مند گردید و در همین رشته به خدمت ادامه داد.
به دلیل نرفتن به آلمان جهت تحصیل در رشته مهندسی معماری و چون نمی‌خواست به نظام وظیفه برود و ضمناً نمی‌خواست بین تحصیلاتش فاصله بیفتد، مجبور شد تا زمان اعزام به آلمان در رشته ادبیات ادامه تحصیل بدهد. از این‌رو پس از قبولی در كنكور، به دانشگاه راه یافت و در ادبیات به تحصیل مشغول شد. همچنین موقتاً در آموزش و پرورش به كار مشغول شد و چون منزل وی نزدیك مدرسه باغچه‌بان بود؛ به توصیه رئیس ناحیه آموزش و پرورش به مدرسه باغچه‌بان اعزام گردید.
هدف اول پاكزاد خدمت برای مدت كوتاهی در مدرسه باغچه‌بان بود؛ اما آن چنان به این كودكان علاقه‌مند شد كه همه روزه به عشق رفتن به مدرسه و بودن در كنار این كودكان، زودتر از خواب بیدار می‌شد؛ زیرا كه به قول خودش حضور در بین این كودكان به وی آرامشی عجیب می‌داد.
او پس از چند ماه كه در مدرسه ناشنوایان به كار مشغول بود، به تدریج فكر رفتن به آلمان در ذهنش كمرنگ‌تر شد و مسافرت خود را به سال بعد موكول كرد. علاقه پاكزاد به كودكان ناشنوا روز به روز بیشتر می‌شد و كوشش ‌او در خدمت به آنان روزافزون بود. مرحوم باغچه‌بان نیز با دیدن علاقه او سعی می‌كرد محیط را برایش مناسب‌تر سازد تا آنجا كه پس از مدتی، كلاسی مستقل در اختیارش گذاشت.
در مدت تدریس، شاگردان فراوانی را تربیت كرد؛ از جمله آنان‌اند: حسین جلالی كه یك بار به ریاست فدراسیون ورزش‌های ناشنوایان منصوب شد؛ زكریا رازی و نسرین آذرخشی، برادرزاده شاعر و نویسنده اسم آشنا، رعدی آذرخشی.
در سال اول ورود به مدرسه باغچه‌بان، خانم ثمینه باغچه‌بان كه پس از فراغت از تحصیل، در مدرسه پدر خود فعالیت می‌كرد، او را به ماندن در مدرسه و ادامه كار با كودكان ناشنوا تشویق نمود و به او پیشنهاد كرد: به جای رفتن به آلمان تحصیلش را در دانشگاه تهران ادامه دهد؛ و بعد از مدتی برای مطالعه و تحقیق در رشته كودكان ناشنوا روانه امریكا شود. او كه از كار در كنار كودكان ناشنوا لذت می‌برد این پیشنهاد را پذیرفت و پس از گرفتن مدرك كارشناسی از دانشگاه تهران، در دوره كارشناسی ارشد علوم اجتماعی مؤسسه تحقیقات اجتماعی ادامه تحصیل داد و پس از مدّتی با دعوت مؤسسه كلارك به امریكا رفت.
فعالیت‌های پاكزاد در امریكا به گونه‌ای بود كه احترام و تشویق مسئولان مؤسسه كلارك را به خود جلب كرد. وی در كلارك در موضوعات روش تدریس سخن گفتن به ناشنوایان انگلیسی زبان، تحقیقاتی نمود و مجموعه تحقیق در الفبای زبان انگلیسی و چگونگی تدریس سخن گفتن به كودكان ناشنوای انگلیسی زبان از جمله تحقیقات و پژوهش‌های وی از آن دوران است. همچنین درباره مسائل مربوط به ناشنوایان از جمله تاریخِ آموزش و پرورش آنان، چگونگی آموزش سخن گفتن به این گونه كودكان و روابط آنان با جامعه اطراف خود مطالبی گردآوری نمود كه بعدها به صورت كتاب دنیایی كه سكوت خوانده می‌شد به عنوان نخستین مجموعه تحقیقاتی او به چاپ رسید.
روش پاكزاد: او معتقد به شیوه تكلم ناشنوا بود و در ترویج آن كوشش بسیار نمود. همواره بر این نكته تكیه می‌كرد: تا زمانی كه زبان سخنگویی در كودكِ ناشنوا استوار نگردیده، به كارگیری و استفاده از اشارات، به سخن گفتن كودك ناشنوا لطمه می‌‌زند و ناشنوای بدون كلام، فردی سرگردان در دنیای شنوایان است. همواره تأكید كرده است كه مخالف اشاره نیست، ولی برای سخن گفتن ناشنوا اولویت قائل است و آن را حق مسلم كودك ناشنوا می‌داند.
از این‌رو روش خاصی را مطرح كرد. شیوه شفاهی‌ـ تكلمی پاكزاد كه با توجه به تجارب سال‌ها پیشنهاد گردیده، استفاده از سخن گفتن در آموزش، از بدو تولد تا پایان دوره ابتدایی یعنی دوازده سالگی است.
او معتقد است كه بنیان زبان در نزد تمامی كودكان در این سنین گذاشته می‌شود و رشد می‌كند؛ و هنر تقلید زبان در چهار سال نخست زندگی كودك، در حد بسیار بالایی است و كودكان در این سنین حتی می‌توانند تا سه زبان را با تلفظِ صحیح، همانند زبان مادری فرا گیرند؛ كاری كه حتی برای بزرگسالان میسر نیست. بنابراین، باید حداكثر استفاده را از این دوران، برای زبان‌آموزی كودكان ناشنوا نمود و اگر از این فرصت استفاده نشود، خیانتی جبران‌ناپذیر به آنان شده است.
پاكزاد همواره بر روش شفاهی یا تكلم تأكید ورزیده است و صدای ناشنوایان را قابل احترام می‌داند. البته زبان اشاره را در مرحله دوم اولویت مطرح كرده است. اساساً مجتمع آموزشی ناشنوایان نیمروز را به همین منظور بنیان نهاد.
توسعه آموزش و پرورش ناشنوایی
جبار باغچه‌بان سال‌ها زحمت كشید و رنج برد به این امید كه امكان آموزش به ناشنوایان را به مسئولان وقت و جامعه بشناساند؛ پاكزاد نیز با سال‌ها فعّالیت و جدال، توانست انحصار را بشكند و به آموزش و پرورش ناشنوایان و سایر گروه‌های استثنایی نظمی منطقی بدهد و آن را همگانی كند، تا كودكان ناشنوا و استثنایی در تمامی نقاط كشور نیز به آموزش و پرورش خاص خود دسترسی داشته باشند.
تا پیش از تشكیل «نیمروز»، آموزش و پرورش ناشنوایان كاملاً انحصاری بود تا آنجا كه ادامه تحصیل نیز برای آنان مقدور نبود و در نهایت به خواندن و نوشتن ناشنوایان بسنده می‌شد. نیمروز بنیانی جدید در آموزش و پرورش ناشنوا نهاد و با تأسیس سیكل اول دبیرستان و سپس مراحل بالاتر، راه را برای ورود ناشنوایان به آموزش عالی و دانشگاه‌ها باز كرد.
نیمروز، همچنین پیشرو روشی خاص در آموزش ناشنوایان گردید و تكلم آنان را حداقل تا پایان دوازده سالگی یا پایان دوره ابتدایی، اصل و اساس قرار داد و با استفاده از روش شفاهی و آموزش گفتار به ناشنوایان، استفاده از زبان اشاره را فقط پس از شكل‌گیری سخن گفتن در نوآموزِ ناشنوا جایز می‌داند.
مسئولیت‌ها
وی برای مربیگری كودكان استثنایی به عنوان شغلی مورد رضایت خداوند اهمیت بسیار قائل است. از این رو نقش مربیان در آموزش و پرورش جامعه ناشنوایی را مهم و نیازمند برنامه‌ریزی و تدبیر می‌داند. به همین دلیل بیشتر عمر خود را در این شغل ماند.
مدتی دبیر كل كانون ناشنوایان ایران بود؛ و در ضمن به كارهای تحقیقاتی، نوشتن كتاب، مطالعات علمی، آئین‌نامه‌ها، تهیه خبرنامه و ترجمه مطالب مختلف مشغول بود.
او معتقد به گسترش ارتباطات ناشنوایان در سطح جهانی برای تبادل تجارب است، از این‌رو با مؤسسات علمی و آموزشی ناشنوایان در نقاط مختلف جهان همواره در ارتباط بوده است.
افزون بر سِمَت‌های رسمی كه یاد شد، سمت‌های غیر رسمی و افتخاری متفاوتی نیز داشته‌ است؛ بعضی از آنها عبارت‌اند از: عضویت هیئت امنای سازمان رفاه نابینایان؛ عضویت هیئت مدیره جمعیت حمایت كودكان كرولال؛ مدیر كل پیشین دفتر كل آموزش و پرورش استثنایی كشور (سازمان آموزش و پرورش استثنایی فعلی)؛ دبیر كل كانون ناشنوایان ایران؛ مشاور عالی پیشین فدراسیون ورزشهای ناشنوایان كشور؛ عضو هیئت مدیره سازمانهای رفاه ناشنوایان و نابینایان؛ عضو هیئت علمی تدوین چارچوب آیین‌نامه تشكیل دفتر كل آموزش و پرورش استثنایی كشور و مركز تربیت معلم استثنایی.
اخیراً با كمك شماری از اولیای ناشنوایان و برخی همكاران از جمله خانم‌ها شهبازیان و نوع‌پرست، جمعیت اولیای ناشنوایان را كه از ضروریات زمان است بنیان نهاد.
به عنوان استاد دانشگاه، در مراكز تربیت معلم و برخی دانشگاهها به صورت پاره‌وقت تدریس داشته است. در جایگاه بین‌المللی نیز، نماینده تخصصی سازمان جهانی ناشنوایان در ایران و عضو انجمن دانش‌آموختگان مؤسسه كلارك نیز هست. در ۲۹ اكتبر ۱۹۹۴ از سوی دانشگاه آنتورپن برای همكاری در زمینه شناخت ژِن ناشنوایی، دعوت شده است.
او در سال‌های بازنشستگی هم با آموزش استثنایی همكاری داشته‌ و هر زمان كه از او تقاضا شده و فرصت داشته است در برنامه‌ریزی گروه‌های مختلف استثنایی از جمله تیزهوشان نیز با متخصصان و صاحب‌نظران همكاری كرده‌ است.
در ۱۳۴۴ با همكاری شماری از دوستانش به تأسیس مجتمع آموزشی ناشنوایان نیمروز اقدام كرد و تا ۱۳۵۵ سرپرستی آن مجتمع را هم به عهده داشت. سپس در سِمت مدیر كلی دفتر آموزش كودكان و دانش‌آموزان استثنایی به كار مشغول شد. تا زمان بازنشستگی كه به خواست خود انجام گرفت، در این سمت مشغول بود. بنابراین تمام دوران خدمت خود را از ابتدای استخدام تا بازنشستگی، با كودكان استثنایی بود.
فعالیت‌های پژوهشی
پاكزاد بر اساس تجاربهای علمی كشورهای پیشرفته و نیازهای ملی به بررسی مشكلات ناشنوایان پرداخت و تحقیقات خود را در قالب كتاب و مقاله منتشر كرد. برخی از این كتاب‌ها با استقبال مواجه شد. عناوین مهم‌ترین كارهای او عبارت‌اند از: هیاهو در دنیای سكوت، كودكان استثنایی، تحقیق در الفبای زبان فارسی، چگونگی آموزش گفتار به كودكان ناشنوای فارسی زبان، كلید زبان فارسی؛ مجموعه آموزشی علوم و ریاضی به كودكان ناشنوا؛ تاریخ تعلیم و تربیت كودكان ناشنوا در ایران و جهان؛ كلید زبان انگلیسی؛ تعلیم گفتار به ناشنوایان انگلیسی زبان.
در بین كتاب‌های پاكزاد، هیاهو در دنیای سكوت توجه مربیانِ مراكز ناشنوایان را به خود جلب كرده است. این كتاب چند بار از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد به چاپ رسیده و دارای مطالبی درباره چگونگی تدریس به كودكان ناشنوا است. بسیاری از دانشجویان دانشگاه‌ها، مربیان، استادان، اولیای كودكان ناشنوا و محققان در رشته آموزش و پرورش ناشنوایان از این كتاب به عنوان منبع و مرجعی سودمند استفاده كرده‌اند.
اما آموزشگاه نیمروز که در ۱۳۴۴ در تهران تأسیس شد. دارای مقاطع آمادگی، دبستان، راهنمایی، دبیرستان بود. و دارای امکانات شبانه روزی برای دانش‌آموزان شهرستانی بود.
كلاس‌های درس این مدرسه دارای گوشی گروهی بود. كارگاه‌هایی برای دختران، در زمینه‌های صنایع دستی و عروسك‌سازی، بافندگی، چرخكاری، كلاس آرایش، و برای پسران در حرفه‌های سوهان‌كاری، جوشكاری و برق) در آموزشگاه فعال بود. همه روزه به شاگردان و آموزگاران یك وعده غذای گرم داده می‌شد. برنامه‌های تفریحی و ترتیب بازی‌های گروهی، از كوشش‌های دیگر این آموزشگاه بود. در این مدرسه همه ساله گروهی از معلمانِ ناشنوایان به مدت كوتاهی دوره كارورزی داشتند.
مدیریت نیمروز تلاش كرد نظام آموزشی ناشنوایان را متحول كند و روش‌های جدید را در ایران تجربه كرد.
منابع
باغچه‌بان، ثمینه، بهره ناشنوایان، تهران، امیركبیر، بی‌تا؛ پاكزاد، محمود، هیاهو در دنیای سكوت، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، ۱۳۷۴؛ تعلیم و تربیت استثنائی، مهر ۱۳۷۴. ص ۵۶-۵۸؛ جزوات كانون ناشنوایان ایران؛ خبرنامه كانون ناشنوایان ایران، پاییز ۱۳۷۷.
محمود پاکزاد
محمود پاکزاد در سال ۱۳۱۶ در تهران به دنیا آمد و دیپلم ریاضی را از دبیرستان هدف گرفت. او چون قصد رفتن به کشور آلمان و تحصیل در رشته معماری داشت، به خاطر نرفتن به نظام وظیفه و جلوگیری از فاصله افتادن در ادامه به تحصیل، در دبیرستان بامداد به تحصیل پرداخت و بعد از اخذ دیپلم ادبی به دانشگاهی در قای رشته زبان و ادبیات فارسی راه یافت و همچنین در آموزش و پرورش به طور موقت مشغول به کار شد. چون منزل پاکزاد خیلی نزدیک دبستان کر و لال‌های باغچه‌بان واقع در خیابان رامسر بود، با توصیه رئیس ناحیه آموزش و پرورش به این دبستان اعزام شد.
پاکزاد با دیدن کودکان معصوم ناشنوا و تشویق‌های جبار باغچه‌بان که خود صادقانه به ناشنوایان خدمت می‌کرد، به تدریس به این کودکان آنچنان علاقمند شد که فکر رفتن به آلمان در ذهنش کمرنگ و سپس برای همیشه محو گردید. او بعداز مدتی کار، به پیشنهاد باغچه‌بان و موافقت وزارت فرهنگ در جهت استفاده از بورس یکساله تربیت معلم کر و لال مدرسه ناشنوایان کلارک که در اختیار دبستان کر و لال‌های باغچه‌بان گذاشته شده بود، به آمریکا اعزام شد و در اثر حمایتهای بی‌دریغ باغچه‌بان به مدت دو سال و نیم به فراگیری دانش مربوط به تعلیم و تربیت و روانشناسی کودکان ناشنوا پرداخت.
جبار باغچه‌بان در مقدمه کتاب «حساب» (۱۳۴۴) که آن را به ثمینه باغچه‌بان تقدیم کرده بود، چنین می‌نویسد: او [محمود پاکزاد] را به آمریکا فرستادم تا از بورس یک ساله تربیت معلم کر و لال که در اختیار این آموزشگاه گذاشته شده بود، استفاده کند ولی متاسفانه در سال اوّل به علت بی‌کفایتی در زبان انگلیسی با گریه نوشت که من از آمدن [به آمریکا] پشیمانم زبان انگلیسی را نمی دانم و حاضرم با خرج خود به ایران برگردم…. من یک سال با نوشتن نامه‌های شش هفته صفحه‌ای و فلسفه بافی‌ها به او امید دادم و او را در آمریکا نگه داشتم و از آموزشگاه کلارک تقاضا کردیم که بورس یک ساله ایشان را یک سال دیگر تمدید کنند.
پاکزاد در بازگشت به ایران، ‌به همراه دوست دیرینه‌اش «پرویز حقیقت» که توسط باغچه‌بان برای استفاده از بورس دولت فرانسه به آن کشور فرستاده شد، با عنوان دبیر در دبستان کر و لال‌های باغچه‌بان مشغول به کار شد و گاه با هم به عنوان معلمان سرخانه کودکان کر و لال،‌ آموزش قبل از دبستان را می‌دادند.
قبول مسئولیت دبیر کلی کانون کر و لال‌های ایران در سال ۱۳۴۲ توسط محمود پاکزاد که با تشویق جبار باغچه‌بان و موافقت علی سرتیپی به عنوان رئیس هیئت مدیره کانون همراه بود، موجب تقویت موقعیت او در میان ناشنوایان و اولیای آنان گردید.
در این دوره پاکزاد به ادامه تحصیل در سطح فوق‌ لیسانس علوم اجتماعی مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی پرداخت و در کنار آن،‌به تحقیقات خویش درباره الفبای زبان فارسی در راستای تدریس به شاگردان ناشنوا توسعه بخشید.
خلاصه جبار باغچه‌بان به شاگردان خویش – محمود پاکزاد و پرویز حقیقت- سخت دل بست و امیدوار بود که آنان در کنار دخترش ثمینه باغچه‌بان راه او را ادامه بدهند. امّا آرزوی او در شهریور ۱۳۴۴ (یک سال قبل از در گذشتش) با ناکامی مواجه شد، زیرا اعلان پاکزاد و حقیقت را در روزنامه‌های آن روزگار خواند که از اولیای کودکان برای ثبت‌نام در دبستان جدیدالتأسیس دعوت به عمل آورده بودند. باغچه‌بان در این زمینه می‌نویسد: «همین دو جوان که آنها را دوست می‌داشتم و در حقشان اینگونه کمک‌ها را کردم و امیدوار بودم که آنها با کار کردن در این آموزشگاه، از معلمان برجسته این آموزشگاه و مربیان معلم کر و لال‌ها خواهند بود، به طور سری کار کردند و چند نفر از معلمان این آموزشگاه را نیز برداشته برای خود دبستانی باز کردند آن هم نه مستقیماً برای کرو لال‌ها.
[هردو] در عالم معلمی این خیانت را که سزاوار یک معلم نیست و از ایشان انتظار نداشتم، کردند. حتی در روزنامه‌ها چنین اعلانی منتشر نمودند که ما با ده سال سابقه خدمت در آمریکا، ‌اروپا و ایران و [اخذ] تخصص وارد کار تعلیم و تربیت شده‌ایم و در تابلو دیواری نوشتند «متخصصین تعلیم و تربیت از آمریکا و اروپا». این امر یک گناه غیر قابل عفو از زبان و قلم یک معلم و خیانت بزرگی به وطن است. زیرا اینها تحصیلات خود را در ایران پایان داده و تخصص خود را در آموزشگاه کر و لال‌های باغچه‌بان به دست آورده‌اند و در امریکا و اروپا نه فقط وارد خدمتی نشده‌اند بلکه یک سال و دو سال طرز تحصیل آنها در آمریکا و فرانسه بوده که عرض شد… وزارت آموزش و پرورش از آنها نپرسید که کدام ده سال در آمریکا و اروپا سابقه خدمت بدست آورده‌اید؟ و با چه نیت و حق زحمات استادان و آموزگاران خود را انکار کرده‌اید؟ آیا این امر شرم آور نیست؟»
به نظر می‌آید که پاکزاد به خاطر آشنایی کامل با روش آموزشی شفاهی که در مدرسه ناشنوایان کلارک (واقع در ایالت ماساچوست) و نیز مدرسه ناشنوایان لکزینگتون (واقع در ایالت نیویورک) رواج داشت، آن چنان که بایست نمی‌توانست با به کار بردن روش آموزشی آمیخته باغچه‌بان در ایران موافق باشد. در نتیجه پاکزاد از تدریس در دبستان کر و لال‌های باغچه‌بان چشم‌پوشی کرد و به همراه دوست دیرینه خویش پرویز حقیقت تصمیم به بازگشایی مدرسه نیمروز بعد از اخذ مجوز وزارت آموزش و پرورش را گرفت و اعلان مربوطه را به روزنامه‌ها داد.
پاکزاد در این زمینه چنین گوید: «در یکی از روزهای سرد زمستان سال ۱۳۴۳ جملاتی که حکایت از خود بزرگ بینیِ اعضاء آموزش ناشنوایان می‌کرد، سبب شد که در آن شب با تعمق در سخنان او [جبار باغچه‌بان] که این انحصار طلبی را در حد جاه طلبی و ناتوانی دیگران بیان می‌داشت، تصمیم به تأسیس مؤسسه‌ای آموزشی در حد بالا برای کودکان ناشنوا بگیرم و در شهریور ۱۳۴۴ با تلاشی شبانه‌روزی امتیاز نیمروز صادر گردید و با همیاری یاران دیگری از جمله پرویز حقیقت،‌ ادژامیر جلالی، تورج حکیمی، ‌عبدالباقی یزدانی و فرنگیس فرید، مدرسه نیمروز بنیان یافت که ضمن شکست انحصار آموزشی،‌ موجب ایجاد میدان رقابت بین دو مدرسه [نیمروز و باغچه‌بان] در جهت اصلاح شیوه‌های تدریس و بکارگیری تکنیک‌های متنوع آموزشی گردیده است….»
به گفته ثمینه باغچه‌بان: «پدرم از چنین رقابت آموزشی نه تنها گریزان نبود بلکه استقبال کرد امّا ناراحتی او از موضوع دیگری بود و آن را در مقدمه کتاب حساب مطرح نمود».
جبار باغچه‌بان در آن کتاب می‌نویسد: «وزارت آموزش و پرورش بدون اطلاع من به آنها [پاکزاد و حقیقت] اجازه کار خصوصی و تأسیس دبستان داده است. در صورتی که بر طبق آیین‌نامه وزارت آموزش و پرورش،‌ نباید بدون اطلاع و رضایت کتبی از رئیس دبستان، آموزگاران آن دبستان را به محل دیگر منتقل کنند. به خصوص این آموزگاران،‌ با زحماتمان در این دبستان پرورش یافته‌اند. این همان بار سنگینی بود که ۳۲ سال است رنج آن جز من برای کسی محسوس نبود. اگر من در این عالم فرسوده پیری، این دختر [ثمینه] را نداشتم، حال من از چه قرار بود؟»
مدرسه ناشنوایان نیمروز در شهریور ۱۳۴۴ توسط پاکزاد در ساختمانی مسکونی واقع در منطقه عباس آباد تهران تأسیس شد و پس از مدتی به خیابان کارگر شمالی (۳۰ متری)، کوچه خوشنویسان انتقال یافت.
اوّلین کودک ناشنوایی که در نیمروز ثبت‌نام کرد، نوآوری به نام عباس کاشانی بود و سپس کیومرث گیتی و لیلا فرازیان تنها شاگردانی بودند که تا اول مهر ۱۳۴۴ در این مدرسه ثبت‌نام کرده بودند در حالیکه هفت تن از همکاران پاکزاد آماده آموزش به کودکان ناشنوا بودند. در واقع، تبلیغات و پشتکار زیاد پاکزاد و دوست دیرینه‌اش پرویز حقیقت در مقابل درگیری و مشغولیات فکری جبار باغچه‌بان و نیز مریضی‌شان،‌ موجب شد مدرسه نیمروز روز به روز بیشتر بتواند خود را به عنوان رقیب درجه یک در مقابل مجموعه منسجم باغچه‌بان مطرح نماید در حالی‌که مدرسه ناشنوایان افتا (منصوره میرزایی) که در سال ۱۳۴۴ (همزمان با تأسیس مدرسه نیمروز) تأسیس شده بود، چنین جو رقابتی را به وجود نیاورد.
پاکزاد در کنار امور آموزشی، ‌سمت‌های غیر رسمی و افتخاری متفاوتی همچون مشاور فدراسیون ورزش‌های ناشنوایان ایران، ‌عضو هیئت امنای سازمان رفاه ناشنوایان و در نهایت عضویت هیئت مدیره جمعیت حمایت کودکان کر و لال را داشت. او بعد از کناره‌گیری دکتر هما آهی در اسفند ۱۳۵۵، به عنوان دوّمین مقام رسمی در تاریخ آموزش و پرورش ناشنوایان، ‌مسئولیت ریاست دفتر آموزش کودکان استثنایی را به عهده گرفت و برای این کار از مدیریت مدرسه نیمروز بعداز حدود ده سال استعفا داد. در این دوره، ‌کتاب مشهور «هیاهو در دنیای سکوت» توسط پاکزاد نوشته شد که تاکنون بارها تجدید چاپ شده است. البته ناگفته نماند این کتاب به خاطر داشتن مطالب انعطاف‌پذیر همچون محکوم کردن تمام روش‌های موجود آموزشی ناشنوایان به جز روش آموزش شفاهی که در مدرسه آمریکایی ناشنوایان کلارک مروج آن می‌باشد،‌ نیز بی‌اعتنایی به ارزش فرهنگ زبان اشاره ناشنوایان،‌ زیاد مورد استقبال خود ناشنوایان تحصیل کرده قرار نگرفت. بدین ترتیب، کانون ناشنوایان (کر و لال‌های سابق) ایران در پائیز ۱۳۷۴ آن را از سری انتشارات خویش حذف کرده است.
البته پاکزاد به منظور کاهش حساسیت‌های ناشنوایان تحصیل کرده،‌ توضیحاتی به آن کتاب در چاپ پنجم افزوده است امّا مطلب اصلی به همان شکل باقی ماند.
دوره مدیریت پاکزاد در دفتر آموزش کودکان استثنایی که الحق در ترویج روش آموزش شفاهی در تمام مدارس ناشنوایان کشور و تضعیف روش آموزشی آمیخته باغچه‌بان نقش تأثیرگذاری داشت، در اول سال ۱۳۵۸ به پایان رسید و بعد از آن، ‌پاکزاد خود را بازنشسته کرد.
بدون شک بایستی گفت پاکزاد در میان پیشگامان آموزش و پرورش ناشنوایان در ایران، به عنوان بزرگترین حامی سازمان غیر دولتی وی‍ژه ناشنوایان یعنی کانون ناشنوایان ایران شناخته می‌شود زیرا علیرغم گرفتاری‌ها و مسئولیت‌های گوناگون، مقام دبیرکل این کانون را از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۷۸ به مدت ۳۶ سال حفظ کرد و در سال ۱۳۷۳ قطعه زمینی از اراضی فرحزاد یعنی فاز هفت شهرک غرب (قدس) را به طور رایگان برای کانون ناشنوایان ایران در سایه دوندگی‌های زیاد گرفت تا کانون برای همیشه از معضل «خانه به دوشی» خلاص بشود.
اکنون ساختن بنای نیمه کاره کانون ناشنوایان ایران با همت جناب آقای مهندس میرحیدر و افراد نیکوکار و تلاش ناشنوایان فعال بالاخره به مرحله پایانی رسیده و اکنون مورد استفاده ناشنوایان قرار گرفته است.
در سایه کوشش و تلاش‌های زیاد پاکزاد،‌ مدرسه نیمروز در ساختمان جدیدی با چهار طبقه و مجهز به امکانات لازم در کوی نصر (گیشای سابق)،‌ خیابان هفدهم به سال ۱۳۶۲ ساخته شد. در حالی‌ که در سال ۱۳۴۴ هیچکس چنین تصوری را نمی‌کرد. در واقع،‌ مدیریت پاکزاد در دفتر آموزش کودکان استثنایی، مدرسه نیمروز و کانون ناشنوایان ایران قابل تقدیر است و همانند آن در سایر خدمتگزاران آموزش و پرورش ناشنوایان به ندرت دیده می‌شود هر چند آثار او باب اعتراض گروهی از ناشنوایان را می‌گشاید. از این رو،‌ او از حضور در سمینار بین‌المللی «بررسی روش‌های مؤثر آموزش کودکان و بزرگسالان ناشنوا» که در روزهای هشتم و نهم اردیبهشت ۱۳۷۵ در تهران بر پا شده،‌ خودداری ورزیده است در حالی ‌که مقاله‌اش تحت عنوان «روش‌های ارتباطی ناشنوایان» در آن سمینار برای سخنرانی پذیرفته شده بود. همفکرانش همچون روزیک شهبازیان و سید حسین ماهباز به منظور دفاع از تفکرات آموزشی پاکزاد دست به چاپ مقالات به شرح زیر برای پاسخ به انتقادات ناشنوایان تحصیل کرده،‌ زدند:
۱- تکلم، حق مسلم کودکان ناشنوا، ‌نوشته روزیک شهبازیان – روزنامه اطلاعات ۱۹/۹/۱۳۷۵
۲- شکوه، صدای تو – نوشته سید حسین ماهباز – روزنامه اطلاعات ۴/۶/۱۳۷۵
مهمترین تألیفات محمود پاکزاد عبارتند از:
۱- پشت دیوار سکوت ۱۳۴۴
۲- دنیایی که سکوت خوانده می‌شود ۱۳۴۵ (چاپ دوم ۱۳۵۵ )
۳- هیاهو در دنیای سکوت ۱۳۵۵ (چاپ پنجم ۱۳۷۴)
۴- مجموعه راهنمای اولیای کودکان ناشنوا ۱۳۴۶
۵- آموزش در منزل ۱۳۴۷
۶- مجموعه کلید زبان ۱۳۴۷
۷- کودکان استثنایی ۱۳۶۱
مهمترین مقالات چاپ شده پاکزاد عبارتند از:
۱- در جستجوی بهترین شیوه آموزش کودکان ناشنوا – روزنامه اطلاعات ۸/۱/۱۳۷۲
۲- تکلم یا اشاره؟ – روزنامه اطلاعات ۲۶/۱/۱۳۷۲
۳- لزوم تدوین قوانین حمایتی و رفاهی برای معلولین ناشنوا – روزنامه اطلاعات ۲/۸/۱۳۷۲
۴- سابقه تاریخی تعلیم و تربیت ناشنوایان – روزنامه اطلاعات ۱۶/۲/۱۳۷۵
۵- ازدواج‌های خطر آفرین و ضرورت منع قانونی – روزنامه اطلاعات ۱۳/۸/۱۳۷۵
برگزیده مقالات چاپ شده ناشنوایان درباره نظریات محمود پاکزاد عبارتند از:
۱- نگاهی گذرا به مشکلات اجتماعی ناشنوایان نوشته احمد سهراب پور – روزنامه اطلاعات ۱۲/۱۲/۱۳۷۵
۲- زبان اشاره، مکمل گفتار نوشته روزبه قهرمان – روزنامه اطلاعات ۲۹/۱۱/۱۳۷۴
۳- زبان و گفتار نوشته روزبه قهرمان – روزنامه اطلاعات ۱۸/۶/۱۳۷۵
۴- زبان اشاره را دریابیم نوشته روزبه قهرمان – روزنامه اطلاعات ۵/۵/۱۳۷۶
۵- تفاوت میان زبان و گفتار نوشته روزبه قهرمان – مجله سکوت – شماره بهار ۱۳۸۱
۶-…. و امّا نظر من نوشته محسن لوح موسوی – روزنامه اطلاعات ۲۲/۱/۱۳۷۲
۷- درد دل‌های یک ناشنوا نوشته میترا محمودی – روزنامه قدس ۹/۷/۱۳۷۶
۸- مشوق ناشنوایان باشید نه صاحب اختیار آنان نوشته حبیب مهدوی نوشهر – روزنامه همشهری ۷/۸/۱۳۷۴
۹- آموزش ناشنوایان : هست‌ها و باید‌ها: نوشته اسلام یزدانی – روزنامه اطلاعات ۲۵/۳/۱۳۷۶

نخستین گزارش از نیمروز و فعالیت‌های پاکزاد اینگونه است:
آموزشگاه نیمروز
سال تأسیس: ۱۳۴۴ش
مؤسس: محمود پاکزاد
نشانی: تهران- خیابان امیرآباد جنوبی- کوی خوشنویسان
این آموزشگاه در سال ۱۳۳۴ش تأسیس شده است. ساختمان آموزشگاه دارای ده کلاس درس است، دانش‌آموزان این آموزشگاه قریب (۱۰۳) نفر هستند که در حال حاضر در ده گروه زیر آموزش می‌بینند:
آمادگی: یک کلاس
دبستان: چهار کلاس (اول- دوم- سوم و چهارم).
راهنمایی: چهار کلاس (دو کلاس اول و یک کلاس دوم و یک کلاس سوم).
دبیرستان: یک کلاس.
در این مدرسه در سه کلاس از گوشی گروهی استفاده می‌شود. علاوه بر کلاس‌ها یک اتاق برای کارگاه دختران (صنایع دستی و عروسک سازی- بافندگی- چرخ‌کاری- کلاس آرایش) و یک اتاق برای کارگاه پسران (حرفه‌های سوهان‌کاری- جوشکاری و برق)، یک اتاق بزرگ ناهارخوری با آشپزخانه وجود دارد و همه روزه به شاگردان و آموزگاران یک وعده غذای گرم داده می‌شود. برنامه‌های تفریحی و ترتیب بازی‌های گروهی از کوشش‌های دیگر این آموزشگاه است. در این مدرسه همه ساله گروهی از معلمان ناشنوایان به مدت کوتاهی کارورزی می‌کنند.
نیروی انسانی این آموزشگاه شامل چهارده معلم دولتی و دو معلم غیردولتی تمام وقت و سه معلم غیردولتی نیمه وقت و پنج کارمند غیردولتی تمام وقت است.
از سال ۱۳۴۵ تا خرداد سال ۱۳۵۴ جمعاً نود و هفت نفر از این مدرسه فارغ‌التحصیل شده‌اند.
۱- ششم ابتدایی ۲۰ نفر
۲- پنجم ابتدایی ۵۷ نفر
۳- دوره اول متوسطه ۶ نفر
۴- دوره راهنمایی ۱۴ نفر

پریچهر غفوریان نوروزی
(متولد ۱۳۲۵- مشهد)
پریچهر غفوریان نوروزی، (متولد ۱۳۲۵ در مشهد) مدیر مدرسه ناشنوایان و بنیانگذار اولین مؤسسه ناشنوایان و کودکان استثنایی در خراسان است. وی در سال ۱۳۴۷ پس از گذراندن دوره تخصصی در مدرسه‌ی باغچه‌بان تهران، اولین دبستان کر و لال‌های مشهد را با همکاری خانم مهین دوست کام در محل گنبد سبز تشکیل داد.
نخستین گزارش از فعالیت‌های خانم غفوریان توسط خانم ثمینه باغچه‌بان اینگونه است:
دبستان کر و لال‌های مشهد
سال تأسیس: ۱۳۴۷ش
نشانی: مشهد- خیابان حسنعلی منصور
این دبستان در مهرماه سال ۱۳۴۷ش به همت پریچهر غفوریان به اسم دبستان آذربایجان از طرف وزارت آموزش و پرورش تأسیس شد و با عده کمی شاگرد آغاز به کار کرد.
این مدرسه در ابتدا بیش از بیست شاگرد نداشت ولی رفته رفته عده شاگردان آن افزایش یافت و در مهرماه سال ۱۳۴۹ش به محل اجاره‌ای جدید منتقل شد و به پیشنهاد مدیر مدرسه به عنوان سپاس و قدردانی نام دبستان را «دبستان باغچه‌بان مشهد» گذاشتند. در محل جدید دبستان باغچه‌بان مشهد از هر نظر گسترش یافت و دارای شش کلاس و در حدود هفتاد شاگرد شد.
از تیرماه سال ۱۳۵۱ش این مدرسه به محل جدید خود که از طرف اداره آموزش و پرورش ساخته شده بود و دارای وسایل مخصوص (اتاق‌های ضد صوت) و غیره بود انتقال یافت. چون در محل جدید علاوه بر ناشنوایان به دیگر کودکان معلول نیز آموزش داده می‌شد، لذا نام دبستان باغچه‌بان مشهد به نام «آموزشگاه امید کودکان استثنایی» نام‌گذاری شد. لیکن دبستان سابق همچنان به نام دبستان باغچه‌بان باقی مانده که کودکان عادی در آن به تحصیل مشغولند. پس از افزایش عده شاگردان چون محل ساخته شده گنجایش پذیرش شاگردان بیشتری را نداشت، لذا دبستان دیگری به نام آموزشگاه کودکان استثنایی شماره (۲) در محل اجاره‌ای تأسیس گردید و از اول سال ۱۳۵۲ش آغاز کار کرد.
ساختمان آموزشگاه شماره (۱) دولتی است و در سال ۱۳۵۱ش ساخته شده و شامل دو طبقه و (۲۲) اتاق و دارای (۱۹۰) شاگرد (۱۲۲) نفر ناشنوا در سطح کودکستان و دبستان (۵۳) نفر عقب مانده در سطح دبستان و (۱۵) نفر نابینا در کلاس اول راهنمایی است.
به شاگردان ناشنوا در چهارده کلاس و به شاگردان عقب مانده در پنج کلاس و به نابینایان در دو کلاس آموزش داده می‌شود. عده آموزگاران بیست نفر است که همه آنان دولتی هستند و دوره مخصوص را دیده‌اند. به علاوه این آموزشگاه پنج نفر کارمند و مستخدم و دو نفر راننده نیز دارد و شاگردان با دو وسیله نقلیه به مدرسه آمد و رفت می‌کنند.
آموزشگاه شماره (۱) دولتی دارای دو کارگاه حرفه‌ای خیاطی و بافندگی است و شاگردان از وسایل ورزشی از قبیل پینک پنگ و فوتبال و والیبال استفاده می‌کنند. این شاگردان طبق برنامه‌ای به بازدید‌های مراکز دولتی می‌روند.

منصوره آل کیان میرزایی

منصوره میرزایی در سال ۱۳۲۹ مدرسه ناشنوایان میرزایی را تأسیس کرد. این دبستان در سال ۱۳۲۹ به یاری میسیونرهای مذهبی در تهران به نام «افتا» کار آموزش را با ۸ دانش‌آموز ناشنوا آغاز کرد و معلمان بیشتر با برنامه تئاتر کار می‌کردند. سال ۱۳۳۴ این دبستان به یاری کلیسای کاتولیکی به «دبستان میرزایی» تغییر نام یافت.
در این مدرسه قسمت شبانه‌روزی هم وجود داشت که در آن از تعدادی دانش‌آموز ناشنوا به طور شبانه‌روزی نگاهداری می‌شد. اوایل انقلاب دبستان میرزایی (ناشنوا) منحل شد.
گزارش ثمینه باغچه‌بان درباره این مدرسه اینگونه است:
دبستان ناشنوایان میرزایی
سال تأسیس: ۱۳۳۵ش
مؤسس: منصوره میرزایی
نشانی: تهران، نارمک، خیابان ۴۶ متری غربی، پلاک ۱۰۳
این دبستان در سال ۱۳۲۹ به یاری میسیونرهای مذهبی در تهران به نام «افتا» آغاز به کار کرد ولی پس از چند سال به علل دشواری‌ها تعطیل گردید. این مدرسه در سال ۱۳۳۵ به نام «دبستان میرزایی» در ساختمانی که به یاری کلیسای کاتولیکی در نارمک ساخته شده بود خدمات خود را از سر گرفت.
در سال اول جمعیت حمایت کودکان کر و لال برای یاری به این دبستان نوپا علاوه بر پرداخت مدد هزینه نقدی وسایل چهار کلاس درسی و ناهارخوری را نیز در اختیار این مدرسه گذاشت.
اکنون شماره شاگردان این مدرسه در حدود پنجاه نفر است که در کلاس‌های مقدماتی دبستان مشغول تحصیل هستند. این مدرسه قسمت شبانه روزی دارد که در آن پنج دختر به طور شبانه روزی نگاهداری می‌شوند.
پیش از این و برای اولین بار کریستوفل مدرسه‌ای برای نابینایان در اصفهان دایر کرده بود که گرایش مسیحیت داشت. این مدرسه برای پسران بود.
ارنست یاکوب کریستوفل (Ernst Jakob Christoffel) (1955-1876) را بنیانگذار آموزش و پرورش نابینایان و معلولان در ایران دانسته‌اند. او در روز ۴ سپتامبر ۱۸۷۶ در منطقه نیدرراین (Niederrhein) آلمان به دنیا آمد. وی نخستین آموزشگاه نابنیایان در ایران را در سال ۱۳۰۴ (۱۹۲۵) در شهر تبریز بنیان نهاد و به دانش‌آموزان نابینای این آموزشگاه خط، زبان فارسی و آذری را آموخت، سپس الفبای بریل را برای فارسی زبانان ابداع کرد. در اصفهان نیز چندین کودک ناشنوا به این آموزشگاه افزوده شدند. وی پس از یک دوره بیماری در سن ۷۸ در ۲۳ آوریل سال ۱۹۹۵ درگذشت و در آرامگاه ارامنه‌ی اصفهان به خاک سپرده شد.
همزمان مدرسه‌ای هم برای دختران توسط کلیسای انجیل لوقا برپا شده بود.

حسین گلبیدی
(۱۳۰۷- ۱۳۸۹)
اشاره
درباره گلبیدی ناگفته‌ها فراوان و سؤالات بسیار است. متأسفانه زود از میان ما رفت. و فرصتی برای طرح گفت‌وگوی بیشتر با او پیدا نکردیم. آقای روزبه قهرمان محقق و نویسنده مؤثر در نامه نگاری با او، او را کشف و به جامعه فرهنگی ایران معرفی کرد. پس از آن دانشنامه ناشنوایان مصاحبه مفصلی با او داشت. اما قرار بود چند گفت‌وگوی دیگر با او داشته باشیم ولی ناگهان خبر فوت ایشان همه را ناراحت کرد.
البته تا دیر نشده لازم است با نزدیکان و دوستان ایشان به بحث و مباحثه نشست. اما بسیار جستجو کردیم تا دو نفر را یافتیم یکی دکتر حسن بصیری و دوم آقای اقارب‌پرست. با آنان گفت‌وگوهایی شده که در ادامه می‌آید.
اینجا تمامی مطالبی که تا کنون منتشر شده را یکجا منتشر می‌کنیم تا پرونده‌ای برای پژوهش‌های بعدی پژوهشگران باشد.
گزارش ثمینه باغچه‌بان از مرحوم گلبیدی و مدرسه‌اش
ثمینه باغچه‌بان در کتاب بهره ناشنوایان (ص ۴۹ تا ۵۲) مطالبی را از قول مرحوم گلبیدی آورده که عیناً نقل می‌شود. گویا این نخستین گزارش از مدرسه و فعالیت‌های گلبیدی است.
آموزشگاه کر و لال‌های گلبیدی، اصفهان
سال تأسیس: ۱۳۳۵
مؤسس: حسین گلبیدی
نشانی: اصفهان، خیابان شاه کوی سرلت
برای معرفی دبستان کر و لال‌های گلبیدی و آشنا شدن با مدیر و مؤسس آن آقای حسین گلبیدی و سبب و نحوه به وجود آمدن این مؤسسه فرهنگی بی‌جا نیست شمه‌ای از قلم خود ایشان نقل شود.
«خدمت فرهنگی من از سال ۱۳۳۰ آغاز گردید ولی عشق به تدریس و خدمت به کودکان ناشنوا در سال ۱۳۳۳ که آموزگار کلاس سوم دبستان ملی جعفری اصفهان بودم در من شعله‌ور گردید در آن زمان طفل شش ساله کر و لالی را در این مدرسه پذیرفته بودند علاقه داشتم که در ساعت‌های تفریح با این طفل صحبت کنم رفته رفته به این فکر افتادم که او را تعلیم دهم و از این‌رو از مدیر مدرسه تقاضا کردم که اجازه دهند این طفل کر و لال در کلاس سوم بنشیند تا در فرصت‌های مناسب به او درس بدهم. خوشبختانه مدیر موافقت کرد و من هم از این فرصتی که در اختیارم گذاشته بودند بسیار خوشحال شدم. پس از چند هفته از مشاهده پیشرفت این طفل تشویق شدم و بر کوشش خود افزودم و در نتیجه این طفل توانست پس از چند ماه اشعار کوتاهی را از روی کتاب بخواند و مورد تحسین و تشویق اولیای آموزشگاه قرار گیرد.
در بهمن سال ۱۳۳۳ که رسماً به استخدام وزارت فرهنگ درآمدم محل کارم در بروجن تعیین گردید و ناچار از طفل ناشنوا جدا شدم ولی به علت علاقه‌ای که به تدریس ناشنوایان پیدا کرده بودم، مجدداً در بروجن به جستجو پرداختم و طفل کر و لالی پیدا کردم و به ولی او گفتم که حاضرم مجاناً در دبستان به او تعلیم بدهم. پیشنهادم را پذیرفت و به این ترتیب کارم را با تدریس به این طفل دنبال کردم.
پس از آن طی مکاتبات بسیار از وزارت فرهنگ تقاضا کردم که برای تأسیس کلاس مخصوص ناشنوایان مرا به اصفهان یا هر نقطه‌ای از مملکت که صلاح می‌دانند منتقل کنند. در یک مرداد سال ۱۳۳۴ از طرف وزارت فرهنگ به تهران احضار شدم و قرار شد که برای آزمایش‌های لازم به استاد باغچه‌بان رجوع کنم. در آن زمان دبستان کر و لال‌های باغچه‌بان در دروازه دولت واقع بود. ناگفته نماند که تا آن تاریخ تصور می‌کردم که مبتکر تدریس کر و لال‌ها در ایران من هستم و نمی‌دانستم که سی سال قبل از من استاد باغچه‌بان این کار را در ایران آغاز کرده است. در این دیدار باغچه‌بان پس از آزمایش‌هایی مرا ستود و گفت که با توجه به علاقه‌ای که به تدریس کر و لال‌ها دارید من از وزارت فرهنگ تقاضا می‌کنم که شما را به این مدرسه منتقل کند. این بزرگترین آرزو و هدف من بود. ولی متأسفانه پیشنهاد شادروان باغچه‌بان عملی نگردید و مرا از بروجن به اصفهان منتقل کردند و به عنوان آموزگار در اختیار دبستانی به نام مفید اسلامی گذاشتند. وقتی که به صاحب امتیاز دبستان گفتم که هدف من از انتقال به اصفهان تعلیم اطفال کر و لال بوده است ایشان گفتند شما را به عنوان آموزگار معرفی کرده‌اند حال اگر خیلی علاقه به این کار دارید چنانچه مدیریت دبستان قبول کنید و در هفته شانزده ساعت هم درس بدهید می‌توانید در دفتر دبستان ضمن رسیدگی به امور اداری به کر و لال‌ها هم درس بدهید. برای رسیدن به هدف چاره‌ای نبود و پیشنهاد صاحب امتیاز را پذیرفتم. نخستین شاگردی که پیدا کردم طفل کم بنیه‌ای بود صبح او را با دوچرخه به مدرسه می‌آوردم و عصر به منزل باز می‌گرداندم. کم کم شاگرد دیگری پیدا شد و پس از یک سال با نشر آگهی و کوشش آمارگیر شاگردان به هشت نفر رسید. در این زمان امتیاز مخصوص گرفتم و تمام ساعات کارم به آموزش ناشنوایان اختصاص یافت.
رفته رفته کارم مورد توجه قرار گرفت. در اثر اقدامات تیمسار منوچهر وارسته وزارت فرهنگ ماهانه یک هزار ریال کمک هزینه به دبستان پرداخت و در حدود یک هزار ریال هم به عنوان شهریه از دانش‌آموزان جمع‌آوری می‌شد و با این پول توانستم محل محقری که دارای سه، چهار اتاق کوچک بود اجاره کنم. در سال ۱۳۳۹ وزیر فرهنگ وقت دکتر مهران از این مؤسسه بازدید کرد و خدمات و وضع تدریس و وسایل سمعی و بصری که شخصاً جهت تعلیم اطفال تهیه کرده بودم مورد توجه ایشان واقع شد و ضمن دستور صدور نشان و پرداخت ده هزار ریال کمک نقدی هنگامی که جویای احتیاجات مؤسسه شدند گفتم بزرگترین نیازمندی من آموزگار است زیرا بنده هم مدیر و هم معلم و هم ناظم و هم دفتردار و هم خدمتگزار هستم.
پس از این بازدید نخستین آموزگار در سال ۱۳۴۰ به دبستان فرستاده شد و پس از شش سال گشایشی در کارهایم حاصل گردید و روز به روز تعداد شاگردان افزایش یافت.»
اکنون در یکی از کوچه باغ‌های باصفای تابلوی دبستان گلبیدی را که در سال ۱۳۳۵ با یک شاگرد آغاز به کار کرده است می‌بینیم.
در سال ۱۳۴۲ دبستان گلبیدی به این محل جدید که شامل نه کلاس و کارگاه است و در زمینی که از طرف اوقاف واگذار گردیده است منتقل گردیده، تعداد شاگردان این دبستان اکنون بالغ بر هفتاد دختر و پسر ناشنوا است که صبح‌ها به آموزش رسمی می‌پردازند و بعدازظهرها در یکی از کارگاه‌های درودگری، برق، مشبک کاری و بافندگی حرفه‌ای می‌آموزند.
نیروی انسانی مشغول به کار این آموزشگاه در حال حاضر ده نفر است که جز مدیر و یک نفر سرایدار بقیه در قسمت‌های آموزشی و حرفه‌ای به عنوان معلم و مربی خدمت می‌کنند.
از آغاز تأسیس قریب (۱۶۵) نفر ناشنوا و نیمه شنوا از این آموزشگاه فارغ‌التحصیل شده و کارنامه گرفته‌اند که (۷۵) نفر آنان حرفه‌ای مانند درودگری یا مشبک‌کاری یا برق را نیز آموخته‌اند و برای آنان کاریابی شده است.
وسایل کمک آموزشی از قبیل تابلوهای الکتریکی برای آموزش حساب و خواندن و نوشتن که به ابتکار مؤسس و مدیر این آموزشگاه آقای حسین گلبیدی تهیه شده است به تعلیم و تربیت کودکان ناشنوا ویژگی و امتیاز خاصی داده است.
علاوه بر (۷۰) نفر دانش‌آموزان روزانه (۱۳) شاگرد ناشنوای دیگر نیز در کلاس‌های شبانه و این مدرسه مشغول تحصیل هستند.
مأخذ
بهره ناشنوایان، ثمینه باغچه‌بان، تهران، امیرکبیر، بی‌تا.
حسین گلبیدی (۱۳۰۷-۱۳۸۹)
او به عنوان آموزگار و بنیانگذار مدرسه ناشنوایان اصفهان در ۱۳۰۷ در محله بیدآباد اصفهان به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در مکتبی که در مسجد سید اصفهان و مسجد آمیرزا باقر دایر بود، گذراند.
خدمات فرهنگی او از ۱۳۳۰ آغاز گردید. او در ۱۳۳۲ کارشناسی ادبیات عرب را از دانشگاه اصفهان گرفت. عشق به تدریس و خدمت به کودکان کر و لال در ۱۳۳۳ که آموزگار کلاس سوم دبستان ملی جعفری اصفهان بود، در او شعله‌ور شد. حادثه‌ای که منجر به پیدایش این روحیه و انگیزه در او شد.
در آن دوره، با کودک کر و لالی مواجه شده بود که پدرش برای جلوگیری از رها شدن در کوچه و خیابان، او را به دبستان سپرده بود. او چون زبان نداشت و نمی‌توانست با بچه‌ها ارتباط برقرار کنند، در ساعات تفریح در کناری ایستاد و به دیگران نظاره می‌کرد. دل گلبیدی به حال او سوخت و برای اینکه او را از ناراحتی درآورد، او را نزد خود می‌خواند و با ایما و اشاره با وی صحبت، کودک کر و لال خوشحالی می‌شد. گلبیدی هم از اینکه توانسته او را از تنهایی ناراحت کننده خارج کند، دلشاد شده بود.
به تدریج گلبیدی، چند کلمه‌ای به او آموخت و چون کلمات را توانست خوب تلفظ کند، او را به دفتر دبستان نزد معلمان می‌برد تا تشویقش کنند. سپس به مدیر دبستان پیشنهاد کرد تا اجازه دهد این کودک را در کلاس خود جای دهد و او را آموزش دهد و در امتحانات، با سایر شاگردان امتحان دهد.
این پیشنهاد پذیرفته شد و گلبیدی شروع به تدریس او کرد. هنوز چند ماهی نگذشته بود که پیشرفت یادگیری او مخصوصاً شعری که به او آموخته بود و در مقابل سایر معلمان اجرا کرد، باعث تعجب آنان شد.
در نهایت، این کودک کر و لال توانست در امتحانات ثلث دوم در میان شاگردان شنوا به رتبه اول دست یابد. این امر بیش از پیش او را علاقه‌‌مند به ادامه کار با کر و لال‌ها کرد. در این هنگام او به مدیریت مدرسه‌ای که با دبستان اخیر حدود شش کیلومتر فاصله داشت، منصوب شد. به علت داشتن علاقه ویژه به همان کودک کر و لال، صبح‌ها با دوچرخه به در منزل او می‌رفت و او را به مدرسه می‌برد و عصرها نیز با دوچرخه او را به منزل باز می‌گرداند.
گلبیدی در بهمن ۱۳۳۳ رسماً به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به روستای فرادنبه، در حوالی شهر بروجن منتقل گردید و چون علاقه‌مند تدریس به کودکان کر و لال بود، درباره احتمال وجود اینگونه کودکان تحقیق کرد تا اینکه یک کودک کر و لال به نام اسحاق ایرانپور به او معرفی شد.
گلبیدی او را همراه با شاگردان شنوا تحت تعلیم قرار داد. پس از مدتی که اسحاق توانست چند صفحه از کتاب اول را به درستی بخواند و املای آن را بنویسد، اداره فرهنگ بروجن اینگونه پیشرفت کودک کر و لال را تأیید کرد و نتیجه آن را به اداره فرهنگ اصفهان گزارش داد.
پس از یک ‌سال، چون تعداد شاگردان کر و لال به هشت نفر رسید، اداره فرهنگ اصفهان به ناچار در ۱۳۳۵ ابلاغ مدیریت و آموزگاری دبستان کر و لال‌ها را برای گلبیدی صادر کرد. بدین ترتیب، تاریخ آموزش ناشنوایان اصفهان، بعد از تبریز و تهران، برای اولین بار با کار گلبیدی آغاز گردید.
این دبستان در دو سال اول در منزل محقری در خیابان طالقانی دایر بود و سپس به منزل وسیعی دارای مساحت هزار متر مربع در مقابل مدرسه چهارباغ كوی عالم‌آرا منتقل یافت كه پرداخت اجاره پنج ساله آن بر عهده گلبیدی بود و اداره فرهنگ اصفهان هیچ گونه كمك مالی نمی‌كرد. بنابراین گلبیدی تا ۱۳۴۰ به تنهایی از صبح تا عصر مشغول تدریس و نیز تنظیف دبستان بود و از عصر تا پاسی از شب گذشته مشغول تهیه وسایل كمك آموزشی بود.
حدود بیست تابلو الكتریكی برای كمك به امر آموزش فارسی، حساب، جغرافیا و مفاهیم كسرهای اعشاری و متعارفی و غیره به دست گلبیدی تهیه شد.
گلبیدی در ۱۳۳۴ امتیاز دبستان کر و لال‌ها را از وزارت فرهنگ تقاضا كرد. پس از این تقاضا به تهران احضار شد و برای آزمون به دبستان کر و لال‌های باغچه‌بان در دروازه دولت معرفی شد. گلبیدی كه باغچه‌بان را نمی‌شناخت، تا آن روز گمان می‌كرد كه خود، نخستین آموزگار كودكان کر و لال است؛ غافل از اینكه باغچه‌بان سی سال پیش از این، این كار را آغاز كرده بود. جبار باغچه‌بان پس از آزمایش او را پذیرفت. اما به‌ رغم اصرار فراوان باغچه‌بان، برای ماندن و اقامت او در تهران، گلبیدی به اصفهان بازگشت. پس از بازگشت، مدیریت دبستان مفید اسلامی را عهده‌دار شد. بالاخره در ۱۳۳۵ اداره فرهنگ اصفهان مجوز تأسیس دبستان کر و لال‌های اصفهان را صادر كرد. این دبستان، دو سال در منزل كوچكی در خیابان طالقانی دایر بود. پس از آن به منزل بزرگی منتقل شد. اما اداره فرهنگ به او كمكی نمی‌كرد.
در ۱۳۴۰، دكتر مهران، وزیر فرهنگ، به اصفهان آمد و پس از بازدید از کر و لال‌های اصفهان، گلبیدی و مشاهده طرز كار تابلوهای الكتریكی ویژه آموزش هندسه كه چند شكل هندسی روی آن ایجاد و مشخصات آنها توضیح داده شد، دستور اعطای نشان عالی به گلبیدی را صادر كرد و مبلغی حدود پنج برابر حقوق ماهانه را به عنوان پاداش داد و وعده اعزام آموزگار و مستخدم برای كمك به گلبیدی را داد.
در ۱۳۴۲ قطعه زمینی وقفی به مساحت هزار و پانصد متر را كه در كوی دولت سابق و خیابان آیت‌اللّه طیب فعلی واقع شده است، از اداره اوقاف اصفهان اجاره كرد و با هزینه شخصی بنایی به وسعت چهارصد متر مربع در آن ایجاد كرد.
گلبیدی در ۱۳۶۲ كه بازنشسته شد، حدود هفت آموزگار و معلم كارگاهی داشت و شاگردان دبستان افزون بر خواندن و نوشتن، با فنون برق، مشبك‌كاری، ماشین‌نویسی، درودگری و نقاشی آشنا می‌شدند.
اكنون گلبیدی در مغازه‌ای در پاساژ خیابان آیت‌اللّه طالقانی كار می‌كند و در جمع‌آوری اعانه برای انجمن حمایت از زندانیان اصفهان فعالیت می‌كند و با فروتنی خاص و علاقه ویژه به ناشنوایان كه دارد، در مراسم آنان مانند مراسم اختتامیه ششمین گردهمایی مسئولان كانونهای ناشنوایان كشور (اردیبهشت ۱۳۸۲) كه از سوی هیئت مدیره كانون ناشنوایان اصفهان برپا شد، حضور می‌یابد و با سخنرانی خویش رهنمودهای لازم را به حضار می‌دهد.
از گلبیدی، اثر مستقلی در زمینه آموزش ناشنوایان در دسترس نیست. ولی دیدگاه‌ها و تجارب او در لابه‌لای سخنرانی و مصاحبه‌ها به صورت مكاتبه و خاطره‌نویسی دیده می‌شود. او، بر به كارگیری وسایل كمك آموزشی در امر آموزش كودكان ناشنوا در یادگیری درس و لزوم آموزش هنر و فنون به شاگردان ناشنوا برای تقویت و باروری استعداد ذاتی، تأكید دارد.
مآخذ
باغچه‌بان، ثمینه، بهره ناشنوایان، تهران، انتشارات امیركبیر، ۱۳۵۵، ص ۵۲-۵۱؛ قهرمان، روزبه، بررسی چگونگی گسترش آموزش و پرورش ناشنوایان در جهان اسلام، به خصوص در ایران، پایان‌نامه كارشناسی ارشد در رشته تاریخ و تمدن ملل اسلامی، مشهد، دانشگاه آزاد، ۱۳۸۱؛ همو، مصاحبه «مكاتبه» با حسین گلبیدی و پاسخ او، ۲۰/۳/۱۳۸۲ صص ۱۷۶-۱۷۴؛ گلبیدی، حسین، آیین فرزانگی، اداره كل آموزش و پرورش استان اصفهان ۱۳۷۶، ص ۱۹۲-۱۷۵.
آموزگار عاشق و تأسیس مدرسه ناشنوایان
حسین گلبیدی در محله بید آباد اصفهان به سال ۱۳۰۷ش به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در مکتبی که در مسجد سید اصفهان و مسجد آمیرزا باقر دایر بود، گذراند.
خدمات فرهنگی گلبیدی از سال ۱۳۳۰ش آغاز گردید. او در سال ۱۳۳۲ لیسانس ادبیات عرب را از دانشگاه اصفهان گرفت.
عشق به تدریس و خدمت به کودکان کر و لال در سال ۱۳۳۳ در گلبیدی شعله¬ور شد. ایشان در این زمان آموزگار کلاس سوم دبستان ملی جعفری اصفهان بودند.
در این زمینه «گلبیدی» می‌گوید: در آن زمان، با کودک کر و لال مواجه شدم که پدرش برای جلوگیری از رها شدن در کوچه و خیابان، او را به دبستان سپرده بود. او چون زبان نداشت و نمی‌توانست با بچه‌ها ارتباط برقرار کند، در ساعات تفریح در کناری می‌ایستاد و به دیگران نظاره می‌کرد، دلم به حال او سوخت و برای اینکه او را از ناراحتی درآورم، او را نزد خود می‌خواندم و با ایما و اشاره با وی صحبت می‌کردم، کودک کر و لال خوشحال شد. من هم از اینکه توانستم او را از تنهایی ناراحت کننده خارج کنم، دلشاد می‌شدم.
رفته رفته چند کلمه‌ای به او یاد دادم و چون کلمات را توانست خوب تلفظ کند، او را به دفتر دبستان نزد معلمان می‌بردم تا او را تشویق کنند.
بنابراین به مدیر دبستان پیشنهاد کردم که اجازه دهد این کودک را در کلاس خود بنشانم و او را تعلیم بدهم و در موقع امتحانات، با سایر شاگردان امتحان بدهد. خوشبختانه این پیشنهاد مورد قبول واقع شد و من شروع به تدریس او کردم. هنوز چند ماهی نگذشته بود که پیشرفت یادگیری او مخصوصاً شعری را که به او آموخته بودم و در مقابل سایر معلمان اجرا کرد، باعث تعجب آنان شد. در نهایت، این کودک کر و لال توانست در امتحانات ثلث دوم در میان شاگردان شنوا به رتبه اول دست پیدا کند. این امر بیش از بیش مرا علاقمند به ادامه کار با کر و لال‌ها کرد.
در این موقع، من به مدیریت مدرسه ای که با دبستان اخیر حدود شش کیلومتر فاصله داشت، منصوب شدم. به علت داشتن علاقه ویژه به همان کودک کر و لال، صبح‌ها با دوچرخه به درب منزل او می‌رفتم و او را به مدرسه می‌بردم و عصر¬ها نیز با دوچرخه او را به منزل باز می‌گرداندم.
گلبیدی در بهمن ۱۳۳۳ رسماً به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به قریه «فرادنبه» در حوالی شهر بروجن منتقل گردید و چون علاقمند تدریس به کودکان کر و لال بود، در مورد احتمال وجود اینگونه کودکان تحقیقات به عمل آورد تا اینکه یک کودک کر و لال به نام «اسحاق ایرانپور» به او معرفی شد.
گلبیدی او را به همراه با شاگردان شنوا تحت تعلیم قرار داد. پس از مدتی که اسحاق توانست چند صفحه از کتاب اول را به درستی بخواند و هم املا آن را بنویسد.
اداره فرهنگ بروجن اینگونه پیشرفت کودک کر و لال را تأیید کرد و نتیجه آن را به اداره فرهنگ اصفهان گزارش دادند از این رو، گلبیدی به خاطر عشق و علاقمندی زیاد به کار با کر و لال‌ها، تقاضای امتیاز دبستان کر و لال‌ها را از وزارت فرهنگ کرد لذا در مرداد ۱۳۳۴ به تهران احضار شد و برای آزمایش، به دبستان «کر و لال‌های باغچه‌بان» که در دروازه دولت دایر بود، معرفی شد.
ناگفته نماند که گلبیدی نام «جبار باغچه‌بان» و وجود دبستان برای تعلیم به کودکان کر و لال‌ها را نشنیده و نمی‌دانست و تصورش این بود که او مبتکر تدریس کر و لال‌ها در ایران است. بنابراین وقتی به حضور باغچه‌بان رسید، متعجب شد که سی سال قبل از او، باغچه‌بان این کار را آغاز کرده است.
باغچه‌بان در این دیدار، پس از آزمایش¬ها، گلبیدی را ستود و با بزرگواری گفت:
«با توجه به علاقه¬ای که به تدریس کر و لال‌های دارید، من از وزارت فرهنگ تقاضا می¬کنم که تو را به این دبستان منتقل کند و به اندازه¬ای که اداره فرهنگ به تو حقوق می¬دهد، فوق‌العاده می¬دهم و زنی را هم به عقد تو در می¬آورم و یکی از اطاق¬های دبستان را هم در اختیارت قرار می‌دهم.»
اما متأسفانه پیشنهاد باغچه‌بان در نزد وزارت فرهنگ، عملی نگردید و گلبیدی دوباره به اصفهان برگشت و به دبستان «مفید اسلامی» معرفی شد.
صاحب امتیاز دبستان قبول کرد، گلبیدی مدیریت آن را به عهده بگیرد و در صورت داشتن اوقات بیکاری با کودکان کر و لال کار کند، او توانست رسماً اوّلین کودک کر و لال را که بسیار کم بنیه بود، به شاگردی بپذیرد. بعد از یکسال، چون تعداد شاگردان کر و لال به هشت نفر رسید، اداره فرهنگ اصفهان به ناچار در سال ۱۳۳۵ ابلاغ مدیریت و آموزگاری دبستان کر و لال‌های را برای گلبیدی صادر کرد. بدین ترتیب، تاریخ آموزش ناشنوایان اصفهان (بعداز تبریز و تهران) برای اوّلین بار توسط گلبیدی آغاز گردید. این دبستان در دوسال اوّل در منزل محقری واقع در خیابان طالقانی دایر بود و سپس به منزل وسیعی دارای مساحت هزار متر مربع در مقابل مدرسه چهار باع کوی عالم آرا منتقل یافت که پرداخت اجاره پنج ساله آن را بر عهده گلبیدی بود و اداره فرهنگ اصفهان هیچگونه کمک مالی نمی کرد بنابراین گلبیدی تا ۱۳۴۰ به تنهایی از صبح تا عصر مشغول تدریس و نیز تنظیف دبستان بود و از عصر تا پاسی از شب گذشته مشغول تهیه وسایل کمک آموزشی بود.
حدود بیست عدد تابلو الکتریکی برای کمک به امر تعلیم فارسی، هندسه، حساب، جغرافیا و مفاهیم کسرهای اعشاری و متعارفی و غیره توسط گلبیدی تهیه شد. در سال ۱۳۴۰، دکتر مهران – وزیر فرهنگ – به اصفهان آمد و بعد از بازدید از دبستان کر و لال‌های اصفهان (گلبیدی) و مشاهده طرز کار تابلوهای الکتریکی ویژه آموزش هندسه که چند شکل هندسی روی آن ایجاد و مشخصات آنها توضیح داده شد، دستور اعطای یک نشان عالی به گلبیدی را صادر کرد و مبلغی حدود پنج برابر حقوق ماهانه را به عنوان پاداش داد و وعده اعزام آموزگار و مستخدم برای کمک به گلبیدی را داد.
گلبیدی در سال ۱۳۴۱ صاحب اوّلین آموزگار و مستخدم شد و در سال ۱۳۴۲ قطعه زمینی موقوفه به مساحت هزار و پانصد متر را که در کوی دولت سابق و خیابان آیت اللّه طیب فعلی واقع شده است، از اداره اوقاف اصفهان اجاره کرد و با هزینه شخصی بنایی به وسعت چهار صد متر مربع در آن ایجاد کرد.
گلبیدی در سال ۱۳۶۲ که بازنشسته شد، حدود هفت آموزگار و معلم کارگاهی داشت و شاگردان دبستان علاوه بر خواندن و نوشتن، با فنون برق، مشبک کاری، ماشین نویسی، درودگری و نقاشی آشنا میشدند.
مرحوم حسین گلبیدی در اواخر عمرش در موزهای واقع در پاساژ خیابان آیت اللّه طالقانی کار می¬کرد و در جمع‌آوری اعانه برای انجمن حمایت از زندانیان اصفهان فعالیت می‌کرد و با فروتنی خاص و علاقه ویژه نسبت به ناشنوایان داشت، در مراسم آنان مانند مراسم اختتامیه ششمین گردهمایی مسئولان کانون-های ناشنوایان کشور (اردیبهشت ۱۳۸۲) که توسط هیئت مدیره کانون ناشنوایان اصفهان برپا شد، حضور یافت و با سخنرانی خویش رهنمودهای لازم را به حضار می‌داد.
گلبیدی اثر مستقلی در زمینه آموزش ناشنوایان را از خود باقی نگذاشت. هرچند دیدگاهش در لابه لای سخنرانی و مصاحبه به صورت مکاتبه و خاطره‌‌نویسی دیده می‌شود:
۱. بکارگیری وسایل کمک آموزشی در امر تعلیم به کودکان ناشنوا (برای تسهیل در یادگیری درس)
۲. لزوم آموزش هنر و فنون به شاگردان ناشنوا (برای تقویت و باروری استعداد ذاتی)
مأخذ
بنیاد پژوهشهای ناشنوایان ایران.
دبستان کر و لال‌های گلبیدی اصفهان مركز آموزشی برای ناشنوایان در اصفهان
حسین گلبیدی، همچون جبار باغچه‌بان نقش مؤثری در خدمات آموزش كر و لال‌ها داشت. او از ۱۳۳۰ در دبستان ملی جعفری مشغول آموزش بود و حادثه‌ای موجب جلب توجه او به ناشنوایان شد.
كودك كر و لالی را به دبستان سپردند. این كودك در زمانهای استراحت، چون زبان نداشت و نمی‌توانست با بچه‌ها ارتباط برقرار كند، در كناری می‌ایستاد و به دیگران نگاه می‌كرد. قلب رئوف گلبیدی برای این كودك به درد آمد. برای اینكه او را از ناراحتی درآورد، گاه او را نزد خود می‌خواند و با ایما و اشاره با وی صحبت می‌كرد.
كودك خوشحال می‌شد و گلبیدی هم از اینكه توانسته‌ بود او را از ناراحتی خارج كند دلشاد می‌شد.
رفته رفته چند كلمه‌ای به او آموخت و چون كلمات را توانست تلفظ كند، او را در دفتر مدرسه نزد معلمان می‌برد و او كلمات را ادا می‌كرد و معلمان او را تشویق می‌كردند و او نیز به ادامه كار علاقمند می‌شد.
پس از مدتی كه توانست جملاتی را به او بیاموزد، به مدیر مدرسه پیشنهاد كرد نام كودك را در میان محصّلان كلاس اول ثبت كرده و در كلاس خودش به او جایی دهد.
با این پیشنهاد گلبیدی موافقت شد و آن كودك به طور رسمی شروع به تحصیل كرد و با كمال تعجب توانست در امتحانات ثلث دوم در بین دانش‌آموزان سالم، به رتبه اول دست یابد. این امر بیش از پیش گلبیدی را علاقه‌مند به ادامه این كار ساخت.
گلبیدی در ۱۳۳۳ به استخدام رسمی فرهنگ درآمد و او را به بروجن منتقل كردند. چون علاقه‌مند تدریس به كودكان كر و لال شده بود، در بروجن نیز تحقیقاتی درباره وجود كودكان کر و لال كرد تا اینكه كودك کر و لالی به او معرفی شد و او را همراه با دانش‌آموزان سالم تحت آموزش قرار داد. پس از چند ماه توانست چند صفحه از كتاب را به او بیاموزد كه هم بخواند و هم املای آن را بنویسد.
با آزمایشی كه اداره فرهنگ بروجن و همچنین اداره فرهنگ اصفهان از این كودك گرفت، هر دو اداره تحقق این كار را گواهی كردند و با وزارت فرهنگ مكاتبه شد تا دستور دهند كلاسی مخصوص این قبیل كودكان دایر كنند.
آبان ۱۳۳۴ اداره فرهنگ اصفهان ابلاغی به عنوان آموزگاری در دبستان « مفید اسلامی» برای گلبیدی صادر كرد. او چون علاقه‌مند به تدریس کر و لال‌ها بود، تقاضا كرد او را تنها به آموزش كر و لال‌ها بگمارند؛ اما متأسفانه اداره فرهنگ در پاسخی همراه با استهزا، می‌نویسد: این اداره برای تدریس كر و لال اعتباری ندارد.
گلبیدی یك سال بعد در ۱۳۳۵، دوباره از وزارت فرهنگ تقاضا می‌كند و این بار با صدور مجوز، اداره فرهنگ اصفهان ابلاغ او را برای مدیریت و آموزگاری مدرسه کر و لال‌ها صادر می‌كند. گلبیدی، دو سال در خیابان طالقانی در منزل كوچك اجاره‌ای، كار خویش را ادامه داد و سپس منزل وسیعی كه حدود یك هزار متر مربع وسعت داشت، مقابل مدرسه چهار باغ كوی عالم‌آرا اجاره كرد و تا ۱۳۴۰ به تنهایی عهده‌دار امر تدریس و حتی نظافت مدرسه بود.
در این مدت اداره فرهنگ هیچ گونه آمادگی برای كمك به او نشان نداد. او هم از صبح تا عصر مشغول تدریس و از عصر تا پاسی از شب گذشته مشغول تهیه وسایل كمك آموزشی بود. او در این سالها، نزدیك به بیست تابلوی الكتریكی برای آموزش درسهایی نظیر فارسی و حساب و هندسه و جغرافیا، تهیه كرد.
در ۱۳۴۰ دكتر مهران، وزیر فرهنگ، از مدرسه بازدید كرد و با مشاهده روش كار این تابلوها و موفقیت‌های گلبیدی، دستور اعطای یك نشان، و نیز دستور كتبی مبلغی معادل پنج ماه حقوق به عنوان پاداش را صادر كرد و درباره معلم و مستخدم هم به مدیر كل دستوراتی داد.
البته نشان و پاداش داده شد، اما از معلم و مستخدم تا سال ۱۳۴۱ كه هدایت‌اللّه موسوی به مدیریت كل منصوب شد، خبری نبود و در این سال نخستین معلم و مستخدم در اختیار گلبیدی قرار گرفت.
مرحوم گلبیدی در ۱۳۴۲ قطعه زمین موقوفه‌ای را كه در كوی دولت (آیت ‌اللّه طیب فعلی) بود، از اداره اوقاف اجاره كرد و با هزینه شخصی حدود چهارصد متر ساختمان در آن ایجاد، و مشغول كار شد. او توانست با ایجاد شش كلاس پسرانه و دخترانه و كارگاه¬های مختلف، دانش‌آموزان را افزون بر خواندن و نوشتن یا حرفه‌های نجاری و مشبك‌كاری، با ماشین‌نویسی، نقاشی و سیم‌كشی برق آشنا كند كه هر یك از دانش‌آموزان پس از پایان دبستان به كارهای مورد علاقه مشغول شدند و برخی نیز، تحصیلات را تا مراحل متوسطه و کارشناسی ادامه دادند.
گرچه شروع و ادامه كار با مشكلات بسیاری همراه بود، ولی علاقه شخصی و كم توقعی او موجب ایجاد مؤسسه‌ای آبرومند و پر افتخار شد.
گلبیدی، در ۱۳۶۲ بازنشست شد و مؤسسه را به اداره آموزش و پرورش تحویل داد.
تلاش و دلسوزی او در این مدرسه بسیاری را تحت تأثیر قرار داد. شهید مرتضی مطهری در یادداشتی در مهرماه ۱۳۴۹ از خدمات گلبیدی بسیار تجلیل و قدردانی كرده است.
متفكران و فرهیختگان همچون محمد خوانساری در ۱۳۴۹، محمدتقی جعفری در ۱۳۴۵، علی شریعتمداری در ۱۳۴۳، محمدتقی شریعتی در ۱۳۴۳، محمدتقی فلسفی در ۱۳۴۰، حبیب‌اللّه فضائلی در ۱۳۳۷ و دهها شخصیت داخلی و خارجی دیگر با دیدن مركز آموزشی گلبیدی یا شنیدن وصف آن در یادداشت‌هایی، این تلاش را ستوده‌اند.
زندگینامه حسین گلبیدی: آشنایی بیشتر با این مركز، منوط به آگاهی از زندگی بنیانگذار آن است. او در ۱۳۰۷ در محله بیدآباد اصفهان به دنیا آمد. نخست در مكتب آشیخ عزیزاللّه سپاهانی در مسجد اصفهان و سپس در مكتب ملااحمد در مسجد آمیرزا باقر، به تحصیلات ابتدایی خود پایان داد. در دوره سربازی با مطالعه شخصی و شركت در امتحانات متفرقه گواهینامه ابتدایی خود را دریافت كرد. وی مطالعه شخصی خود را ادامه داد و تا دریافت دیپلم پیشرفت كرد.
در ۱۳۳۰ در دبستان ملی مفید، كار خود را آغاز كرد و در ۱۳۳۳ به طور رسمی وارد آموزش و پرورش شد و در ۱۳۳۲ از دانشگاه اصفهان در رشته ادبیات عرب مدرک کارشناسی گرفت. از استادان برجسته او، استاد محمد مهریار، استاد بدرالدین كتابی، دكتر شهرتاش و دكتر موسوی را می‌توان نام برد.
استاد حسین گلبیدی، افزون بر تأسیس دبستان کر و لال‌های اصفهان، در ده¬ها فعالیت فرهنگی و اجتماعی شركت فعال داشته كه می‌توان به فعالیت¬های زیر اشاره كرد: شركت فعال در تأسیس انجمن تبلیغات دینی با حدود یكهزار عضو در ۱۳۳۵؛ تأسیس دفتر نمایندگی مجله مكتب اسلام در ۱۳۴۰ كه در طول سه سال تصدی ایشان، شمارگان آن از صد نسخه به پنج هزار نسخه رسید؛ ریاست مؤسسه خیریه ایتام، انجمن مددكاری امام زمان(عج) در ۱۳۴۹؛ مشاركت در تأسیس كانون علمی و تربیتی جهان اسلام در ۱۳۴۶؛ شركت در تأسیس مؤسسه فرهنگی آموزشی ابابصیر در ۱۳۴۸؛ همكاری با انجمن حمایت از زندانیان اصفهان.
گلبیدی بیشتر این فعالیتها را در محل دبستان كر و لال‌ها انجام می‌داد. از ابتدای تأسیس این مدرسه تا پیش از انقلاب اسلامی ایران، صدها تن از شخصیت¬های برجسته مملكتی از این مدرسه دیدار كرده و دفتر یادبود این مدرسه را امضا كرده‌اند.
مآخذ
مجله سالانه فرزانگی، ستاد بزرگداشت مقام معلم استان اصفهان، جلد چهارم، بهار ۱۳۷۶، ص ۱۷۵-۱۷۹.
تاریخچه آموزش و پرورش ناشنوایان در اصفهان در گفت‌‌وگو با حسین گلبیدی
مدیریت دانشنامه ناشنوایان از آقای حسین گلبیدی اطلاعات مختصری داشت و می‌دانست از نظر تاریخی ایشان ریشه و سلسله جنبان فرهنگ و آموزش ناشنوایی در منطقه اصفهان است. از این‌رو، تصمیم گرفته شد به سراغ او رفته و با انجام گفت‌وگویی، دیدگاه¬ها و اطلاعات او را ثبت كنیم تا در حافظه تاریخ بماند، و نسل‌های آینده ناشنوا و نیز پژوهشگرانِ عرصه ناشنوایی متوجه باشند، چه كسانی، چه نقش‌هایی آفریده‌اند.
آقای گلبیدی همچون بسیاری از فرهیختگان این مرز و بوم در لابلای تاریخ پرهیاهوی معاصر فراموش شد و حتی آن‌گونه كه بایسته او بود از خدماتش سپاسگزاری شایسته نشد.
البته ایشان و همه خادمان و عاشقان فرهنگ ناشنوایی بدانند، مدیریت این دانشنامه علی‌رغم محدودیت¬های فراوان تا جایی كه می‌توانست تلاش كرد تا واقعیت¬ها، ضبط و ثبت و در لابلای مقالات درج شود؛ حقایق برملا شود و چهره‌های اصیل معرفی شوند. به همین دلیل گفت‌وگویی با آقای حسین گلبیدی انجام دادیم و نوشتار آن را در جلد سوم دانشنامه ناشنوایان، بخش ضمائم به مناسبت مدخل گلبیدی آوردیم.
به امید اینكه همه كسانی كه در ساخت بنای رفیع فرهنگ ناشنوایی مشاركت داشتند، شناسایی و معرفی شوند. این آرزو وقتی تحقق پیدا می‌كند كه فقط به قلّه‌ها، مثل جبار باغچه‌بان توجه نكنیم و همه كسانی كه در مناطق دور و نزدیك متصدی امور مختلف بوده‌اند معرفی شوند.
من حسین گلبیدی در ۱۳۰۷ در شهرستان اصفهان متولد شدم. پیش از شغل معلمی‌، خیاط بودم. در همان هنگام كه خیاط بودم، در انجمن تبلیغات دینی كه در اصفهان تأسیس شد، حضور داشتم. آقایان ضیاءالدین، مرحوم آیت‌اللّه كرمانی و حاج آقا جمال‌الدین صمدی هم در آن انجمن عضویت داشتند. این انجمن در ۱۳۲۴ تأسیس شده بود و نشریه‌ای به نام ندای دین منتشر می‌كرد؛ تا اینكه در ۱۳۲۷ با ممانعت اطلاعات شهربانی، فعالیت آن، عملاً تعطیل شد.
در همان سال، ۱۳۲۷ با دوستان، مجمعی به نام مجمع اتحادیه مسلمین تأسیس كردیم كه بیشتر در دوره‌های انتخابات فعال بود. سپس تشكیلاتی به نام كانون علمی و تربیتی جهان اسلام، عضو شدم. دفتر مركزی آن در اصفهان استقرار داشت. این تشكل شبیه حسینه ارشاد تهران بود و كسانی چون شهید مرتضی مطهری، شهید سید محمد حسینی بهشتی، عضو آن بودند.
پس از یأس و دلسردی از احزاب و تشكل¬ها، تمامی همت، نیرو و استعداد خود را در عرصه آموزگاری مصرف كردم و بین سال¬های ۱۳۳۰ تا ۱۳۶۲ فقط به شغل معلمی پرداختم. این دوره از سال¬های پربركت و پر خاطره عمرم بود.
پس از پذیرش در آموزش و پرورش، ابتدا در دبستانی به نام «دبستان جعفری»، وابسته به جامعه الاسلامی، مشغول شدم كه در خیابان بیدآباد نزدیك مسجد سید واقع شده بود. آغاز ورود من به عرصه ناشنوایی از اینجا شروع شد كه سر كلاس دوم ابتدایی بودم، كودك كر و لالی را كه هم اكنون در خیابان مسجد سید به شغل پیراهن‌‌دوزی اشتغال دارد، به آن مدرسه آوردند. او را در كلاس پیش‌دبستانی جای دادیم تا بچه‌ها اذیتش نكنند.
در زنگ¬های استراحت، این بچه را می‌دیدم كه گوشه‌ای می‌ایستاد و نظاره‌گر دیگر كودكان بود. همواره برای او ناراحت بودم و سراغ او می‌رفتم و با او صحبت می‌كردم.
پس از مدتی چند كلمه به او آموختم و از او خواستم تا آنها را ادا كند و پس از اینكه او ادا كرد، من خیلی خوشحال شدم و این روش را ادامه دادم.
یادم هست كه شعری در كتاب اول دبستان بدین صورت بود: «من كه از گل بهترم پسرم من پسرم». این شعر را به او آموختم.
پشت كار او در یادگیری، مرا تشویق كرد تا با او بیشتر كار كنم. در كنار آموزش او همواره به فكر راه حل و چاره‌اندیشی بودم تا انبوهی از ناشنوایان مانند دیگر قشرهای جامعه باسواد شوند و در جامعه مفید و مولد باشند.
وقتی شعری به او یاد می‌دادم، پس از من با زبان بی‌زبانی آن را تكرار می‌كرد. روزی او را به دفتر آوردم كه شعر را برای معلم¬ها بخواند، معلمان و مدیران تحت تأثیر شعرخوانی این كودك قرار گرفتند و مرا تشویق كردند تا كار را با او ادامه دهم. پس از آموزش برخی كلمات، به مدیر مدرسه شركت او در كلاس اول ابتدایی را پیشنهاد دادم تا بلكه او را، فوق‌العاده درس بدهم.
با پذیرش این پیشنهاد، دوره‌ آموزشی ناشنوایان عملاً آغاز شد و شروع درس دادن به او اولین تجربه من بود. معمولاً ناشنوایان دقت زیاد دارند و كارهای ظریف و نیازمند به حوصله و دقت را بهتر از افراد سالم انجام می‌دهند. مثلاً خط و نقاشی آنها خیلی خوب است. زیرا هنگام كار، همه‌ حواسشان معطوف به كار است.
این كودك كه در سطح محدود و با امكانات كم آموزش داده شد، در ثلث دوم، شاگرد اول شد. حدود یك سال كه آنجا بودم مدام روی این كودك كار كردم و به عنوان اولین ناشنوایی كه تعلیم می‌دادم.
تجربه‌های مفیدی كسب كردم. سپس به مدیریت مدرسه‌ای در دروازه دولت، كوچه جهان‌ بانی منصوب شدم. منزل این كودك در بیدآباد بود؛ و فاصله‌ها زیادتر شده بود. از این رو، خودم هر روز صبح‌ها با دوچرخه او را از منزل به مدرسه می‌آوردم و عصر هم باز می‌گرداندم. البته همه‌ فعالیت‌های آموزشی من درباره این كودك بدون حقوق و رایگان بود.
در ۱۳۳۳ در اداره فرهنگ استخدام شدم. قبل از آن در استخدام مدرسه ملی بودم. پس از استخدام به بروجن، قریه فرادنبه منتقل شدم. در آنجا چون علاقه‌مند به آموزش كر و لال‌ها بودم، به جستجوی بچه‌های کر و لال پرداختم.
دست‌فروشی یك فرزند كر و لال داشت؛ به او پیشنهاد آوردن فرزندش به مدرسه و آموزش او را دادم؛ اما با مخالفت او مواجه شدم.
سپس به بروجن رفتم و فرزند ناشنوای یك قصاب را پیدا كردم. او را تشویق به درس و آمدن به مدرسه كردم و مقدمات پذیرش او را فراهم كردم. پس از پذیرش او هر روز با دوچرخه به فرادنبه می‌آمد.
مسافت فرادنبه تا بروجن حدود هشت تا نُه كیلومتر بود. پس از مدتی تصمیم گرفتم با اداره آموزش و پرورش درباره طرح¬ها و علاقه‌ها و كارهای خودم مكاتبه كنم. نامه نوشتم كه من در اصفهان چنین برنامه‌ای داشتم و مایل هستم با مساعدت اداره، كلاسی ویژه ناشنوایان برگزار كنم. البته فكر می‌كردم كه این كار ابتكار من در ایران است؛ غافل از اینكه مرحوم باغچه‌بان پیش از من این كار را آغاز كرده است.
این نامه به تهران ارسال شد و به دلیل تعهد خدمت پنج ساله در خارج از شهر، كاری از پیش نرفت. نامه دیگر به مدیریت اداره نوشتم و تأكید كردم كه نمی‌خواهم منتقل شوم و هر جایی كه اداره آموزش و پرورش صلاح بداند، آمادگی دارم برای این كار خدمت كنم.
در مرداد ماه ۱۳۳۴، یكی از دوستان ساكن شهركرد خبر موافقت با انتقالی‌ را به من رساند. من به تهران رفتم و سراغ آقای احمد مهران را كه معاون وزیر فرهنگ بود گرفتم. البته توصیه‌ای از حاج آقا فیض‌اللّه نوری دبیر فیزیك در اصفهان به همراه داشتم؛ آقای مهران قبلاً مدیر مدرسه هراتی بود و با آقای نوری آشنایی و روابط دوستانه با هم داشتند. بهرحال اینها زمینه‌های مساعد برای موافقت با طرح من بود.
وقتی سراغ آقای مهران رفتم، با پرسش و گفت‌وگو اطلاعاتی از كارهای من به دست آورد. از جمله پرسید: گواهی آموزش به کر و لال‌ها را چه كسی به شما داده است؟ گفتم اداره‌های آموزش و پرورش اصفهان و بروجن مجوز داده‌اند.
ایشان گفت: اینها متخصص در این زمینه نبوده‌اند و صلاحیت اعطای گواهی نداشته‌اند. از این‌رو شما را به آقای باغچه‌بان معرفی می‌كنم و اگر ایشان گواهی كرد، شما را منتقل می‌كنیم.
به هرحال نزد آقای باغچه‌بان رفتم و او مرا آزمود و گفت: به نظر من شما كر و لال‌ها را بهتر از سالم‌ها می‌توانید آموزش دهید. آنگاه پرسید: متأهل هستید؟ گفتم: نه. گفت: اگر بیایی تهران و كمك من باشی، من به اندازه پرداخت اداره فرهنگ، به شما حقوق می‌دهم. البته فوق‌العاده هم می‌دهم و وسایل ازدواجت از جمله خانه‌ای را نیز فراهم می‌كنم.
در پاسخ گفتم: مانعی ندارد؛ اما قلباً مایل به رفتن به آنجا نبودم. زیرا مدرسه باغچه‌بان مختلط بود و پسران و دختران، بزرگ بودند و من هم مجرد بودم و احساس كردم مفسده دارد. ولی فكر كردم اگر پاسخ منفی دهم، ایشان مرا تأیید نمی‌كند. به همین سبب پذیرفتم.
ایشان گفت: با آقای مهران، معاون وزیر، در این زمینه صحبت می‌كنم. پس از آنجا به منزل آیت‌اللّه كاشانی رفتم. به دلیل ارتباطات قبلی، با ایشان آشنا بودم؛ گزارشی از كارهای خود را به ایشان دادم و در ادامه گفتم: مایل نیستم به تهران بیایم و دوست دارم در اصفهان استخدام بشوم و به آموزش كر و لال‌ها همت بگمارم.
پسر ایشان، سید مصطفی كاشانی، نماینده مجلس بود. یك نامه خطاب به آقای مهران نوشت و درخواست استخدام كرد. زیرا فهمید كه مهارت و اطلاعاتی در زمینه ناشنوایان دارم. گفت: من با آقای باغچه‌بان صحبت می‌كنم و شما چند روز دیگر بیا و جواب را بگیر.
پس از چند روز به ملاقات ایشان رفتم، گفت: من دستور داده‌ام شما را به شهرتان منتقل كنند تا همان برنامه را ادامه دهید. سپس به بروجن برگشتم و دائم با اداره اصفهان در تماس بودم. بالاخره در شهریورماه اطلاع یافتم كه ابلاغم آمده، ولی با عنوان آموزگاری دبستان مفید كه دبستان عادی بود و در فلكه چهارسوق در خیابان طالقانی كنونی قرار داشت. به آنجا رفتم و گفتم: من می‌خواهم کر و لال درس بدهم.
آنها گفتند: شما را به عنوان آموزگار فرستاده‌اند. ولی اگر مدیریت مدرسه را قبول كنید و افزون بر آموزش چند ساعته در كلاس، كارهای دفتری را هم قبول كنید، می‌توانید شاگرد كر و لال بگیرید و به آنها درس بدهید.
من هم مجبور بودم به خاطر كار و علاقه‌ام این پیشنهاد قبول كنم. آنگاه برای آموزش كر و لال‌ها آگهی دادم. از اینرو باید دبستان «مفید» در سال ۱۳۳۴، را اولین مدرسه برای آموزش ناشنوایان اصفهان دانست.
تا سال ۱۳۳۵ آنجا بودم؛ و حدود شش نفر كر و لال كه دختر و پسر بودند و سر كلاس¬ها حاضر می‌شدند آموزش دیدند. در این مدت بعضی از بچه‌های كر و لال را خودم با دوچرخه می‌آوردم و می‌بردم. این ماجرا تا سال ۱۳۳۵ ادامه داشت.
در ۱۳۳۵ تقاضای امتیاز تأسیس مدرسه كر و لال را به اداره دادم؛ یعنی مدرسه‌ای با عنوان دبستان كر¬¬¬ و لال‌ها دایر كنم. بالاخره با تلاش فراوان امتیاز را گرفتم. مهم این بود كه اداره آموزش و پرورش مجبور شد تمام وقت مرا به این كار اختصاص دهد و من به آرزوی قلبی خود كه تلاش دائمی برای ناشنوایان بود رسیدم.
پس از مدتی از دبستان «مفید» بیرون آمدیم و آموزش ناشنوایان را به خیابان طالقانی، كوچه علی‌قلی‌بیگ به یك خانه محقری منتقل كردیم. این منزل محقر، اولین دبستان كر و لال‌های مستقل در اصفهان بود. اجاره آن خانه، در هر ماه ۱۸۰ تومان بود و این اجاره در آن زمانم سنگین بود. مجبور بودم با تلاش فراوان اجاره دیگر هزینه‌های مدرسه را از جاهای مختلف تهیه می‌كردم. از جمله، بر طبق مصوبه قانونی، می‌توانستیم از خارجی‌های ساكن در ایران مطالبه مبالغی به عنوان مالیات داشته باشیم؛ با استفاده از همین شیوه قانونی، از امریكایی¬ها یك كارگاه نجاری با تمام وسایل گرفتیم.
تعدادی میز و نیمكت گرفتیم. نیكوكار دیگری یك نفر هم یك دستگاه سمعك چند نفره هدیه كرد. یكی هم آمپلی فایر و چندین وسیله مورد نیاز دیگر اهدا كرد. البته از بچه‌ها هم ماهیانه بین ۴ تا ۵ تومان می‌گرفتیم.
حدود ۲ سال در آن مكان بودیم. این نكته مهم است كه تا ۷ سال مدرسه و آموزش ناشنوایی را خودم به تنهایی مدیریت می‌كردم و از برنامه‌ریزی و ارتباطات تا دیگر كارها، همه را به تنهایی انجام می‌دادم؛ بالاخره در مدرسه مدیر و هم معلم و هم مستخدم بودم. در آن سالها ابتكاری داشتم، درست مانند مانیتور كامپیوتر كار می‌كرد.
تابلوهایی ساخته بودم كه تمام درسها را می‌توانستیم روی آنها نمایش دهیم. این تابلوها، بیست عدد بود و با برق كار می‌كرد. در اثر دیدن همین تابلوها بود كه نیكوكارها، حتی آمریكاییها خوششان می‌آمد و مساعدت می‌كردند.
این طرح‌ها معمولاً فكر خودم بود. با مطالعه و تفحص، به ویژه احساس نیاز و گاهی اوقات با مشاهده برخی صحنه‌ها به طراحی و ابتكار می‌رسیدم. مثلاً یك تابلو ساخته بودم كه تمام اشكال هندسه مسطحه روی آن نمایش داده می‌شد. وقتی یك شكل روی تابلو ایجاد می‌شد فوری چراغ روشن می‌شد و زیر آن نام شكل هم نوشته می‌شد. محاسبه مساحت و محیط آن را نیز نمایش می‌داد تا زمانی كه در خیابان طالقانی بودم، حدود سه تابلو درست كردم: یكی برای فارسی و دیگری برای جدول ضرب بود.
وقتی در خیابان طالقانی مستقر بودیم، در ۱۳۳۷، روزی به مرحوم سپاهانی – پدر مسئول كتابفروشی فرهنگسرا واقع در دروازه دولت كنونی- گفتم: جای ما كوچك است. او هم محلی بزرگ را در خیابان چهارباغ، مقابل مدرسه چهارباغ، كنار نهر آب، كه حالا پاساژ شده است، پیشنهاد كرد.
ساختمان‌های آنجا خرابه‌ بود. تصمیم گرفتم، یك مكان خیلی خوب و تمیز در آنجا ایجاد كنم. آنجا را پنج ساله به بیست هزار تومان رهن كردم. به فكر افتادم، هزینه اجاره و رهن را از خود محل تأمین كنم.
در این مكان، دو باغچه خیلی بزرگ داشت؛ با باغبانی قرار گذاشتیم كه گل تولید كنیم و بفروشیم؛ و زمین و آب از ما و كاشت و فروش گل از او باشد و سالانه مبلغی به مدرسه بدهد. از سوی دیگر دیوارها و ستونهای آنجا را نیز تعمیر كردیم. اسباب بازی مانند چرخ و فلك ساختم.
سال ۱۳۴۰ دكتر مهران وزیر آموزش و پرورش به اصفهان آمد؛ از او دعوت كردیم تا از مدرسه بازدید كند. وقتی به مدرسه آمد من با تابلوها چند شكل نمایش دادم. او پرسید: این تابلوها اختراع كیست؟ گفتم ابتكار خودم است. خیلی خوشحال شد و به مدیر كل آموزش و پرورش اصفهان به ¬نام معصوم¬خانی، گفت یك نشان برای من از تهران تقاضا كند. همچنین در یاداشتی، دستور پرداخت پنج ماه حقوق اضافی داد.
سپس از مشكلات سوال كرد. من هم گفتم: من اینجا هم مدیرم و هم معلم و هم مستخدم هستم. به همین خاطر ایشان به مدیر كل دستور داد، معلم و مستخدم بدهد.
در ۱۳۴۰ اولین معلم را به ما دادند. البته هر معلم به محض ورود به كلاس نمی‌رفت و ابتدا چند ماه برای آنها دوره آْموزشی می‌گذاشتم و همه روش آموزش ناشنوایان را كه اغلب با تجربه به دست آورده بودم به آنها یاد می‌دادم.
بعد از ۵ سال و اتمام اجاره، یك باغ ۱۵۰۰ متری در خیابان طیب اجاره كردم و ساختمان مدرسه را در آنجا دایر كردم. پس از انتقال به اینجا، شهرداری هر ماه مقداری كمك می‌كرد؛ منبع دیگر و مهم شهریه بچه‌ها بود.
بعد از بازنشستگی‌ این مكان را به بنیاد فرهنگی امام محمد باقر(ع) واگذار كردم. در این مدرسه افزون بر آموزش نظری، به ناشنوایان حرفه‌وفن هم آموزش می‌دادیم؛ از اینرو كارگاه¬های نجاری، برق، ماشین‌نویسی و چندین بخش دیگر تأسیس كردیم. در آن وقت حدود ۴۵ دانش‌آموز مشغول بودند. تعداد وضعیت آموزگاران هم خوب شده بود به¬طوری¬ كه برای همه كارگاه¬ها معلم داشتیم.
این روند تا سال ۱۳۶۲ یعنی موعد بازنشستی اینجانب ادامه یافت. به هر حال، از نظر تاریخی مدرسه «طیب» را باید اولین مركز حرفه‌ای برای ناشنوایان اصفهان دانست. زیرا برای اولین بار اینجا آموزشهای كلاسیك حرفه‌ای داشتیم.
طرح ادغام مدارس دولتی و مدارس ملی كه قبل از پیروزی انقلاب اجاره شد و دولت مدارس ملی را خرید و آنها را دولتی كرد، ما شركت كردیم و تبدیل به مدرسه دولتی شدیم؛ ولی برنامه‌های ما تغییر نكرد و مدیریت همچنان بر عهده خود من بود.
در مورد منابع آموزشی و متون درسی برای ناشنوایان هم بگویم كه ما منبع خاصی برای درس دادن نداشتیم و خودمان منابع را به مناسبت سطح تحصیل و دیگر نیاز¬ها تهیه می‌كردیم. تا آنجا كه خبر دارم، در تهران هم متون درسی و منابع آموزشی خاصی در مدرسه‌های ناشنوایی وجود نداشت.
در سال ۱۳۶۲ بازنشسته شدم و علی‌رغم میل باطنی خود از نظام آموزشی ناشنوایان بیرون آمدم و همه را به اداره آموزش و پرورش تحویل دادم.
الان بعد از گذشت چند دهه كار و تلاش وقتی به گذشته می‌نگرم، ضعف‌ها و قوت‌ها را بررسی می‌كنم؛ كارنامه كل كار را مثبت ارزیابی می‌كنم. اما دلیل اصلی موفقیت من در این راه فقط علاقه بود. حتی به هنگام خواب، خوابِ امور آموزشی ناشنوایان را می‌دیدم. بی‌نهایت به این كار علاقه داشتم. از جاهای مختلف از جمله از مراكز تربیت معلم می‌آمدند تا این مركز را ببینند و از تجارب خودجوش ما عبرت بگیرند.
غالباً به بازدیدكنندگان می‌گفتم كه تمام وسایل و لوازم اینجا را با زحمت تهیه كردم و همه برنامه‌ریزی‌ها از خودم بود و كسی كمك جدی نمی‌كرد. حتی در آغاز، و سال¬های اولِ شروع آموزش ناشنوایان كمك كه نمی‌كردند هیچ، تخطئه هم می‌كردند. گاه با مانع‌تراشی و سنگ‌اندازی جدی هم مواجه می‌شدیم.
بالاخره حدود سه دهه در حوزه فرهنگ و آموزش ناشنوایان تلاش كردم و در سال ۱۳۶۲ كه من از مدرسه ناشنوایان بیرون آمدم، به دوره ثبات رسیده بودم و مشكلات متعدد و موانع جانكاه را پشت سرگذاشته بودم. حداقل ۵۰ شاگرد داشتیم و برنامه‌ریزیها بسیار دقیق و منظم شده بود. بهرحال، با بازنشستگی تقریباً اجباری، این مدرسه به دست آموزش و پرورش و سپس به اداره استثنایی سپرده شد.
بعد از بازنشستگی در سال ۱۳۶۲ تقریباً ارتباطم را با كار ناشنوایان قطع كردم؛ زیرا از بازنشستگی‌ ناراحت شدم؛ آنها می‌توانستند مرا تا سال ۱۳۶۴ نگه دارند. ولی بازنشستگی پیش از موعد به من دادند.
این اقدام نسنجیده آنها باعث شد كه مأیوس و دلسرد شوم و ارتباط خود را با آموزش ناشنوایان قطع كنم. به ویژه وقتی می‌دیدم برنامه‌ریزیها مبتنی بر تجارب پیشین نیست. البته اخیراً برخی انجمنهای ناشنوایان به سراغ من آمده‌اند و با آنها تبادل فكری دارم. به هر حال، از اینكه هنوز مردم و نهادهای مردمی مرا فراموش نكرده‌اند، خوشحال هستم. مصمم هستم با آنها همكاری كنم و در جلسات آنها شركت می‌كنم و هر چه در توان و تجربه دارم در اختیار آنها قرار می‌دهم.
گفتگو با حسین گلبیدی، نخستین خط شکن سکوت در دنیای کودکان ناشنوای اصفهان‏
پیش‏درآمد
یک سال پیش، با نام و کار معلمی آشنا شدم که در نوع خود بی‏نظیر است. مردی مبتکر، منظّم، مسئول، مبارز، شجاع، فداکار، خودساخته، خستگی‏ناپذیر و ایستاده بر قلّه‏های تواضع و اخلاص. مردی که عبادت بزرگ خدمت به خلق را سرلوحه‌ی علم و عمل خویش کرده است.
شخصیّت آقای گلبیدی، منشوری چند ضلعی است که آفتاب ایمانش را به نمایش می‏گذارد و مخاطب را در فضای رنگارنگ تلاش و فعّالیّت‏های فراوان و بی‏وقفه او به اعجاب وامی‏دارد. معلمی که نخستین خط شکن سکوت، در دنیای کودکان کر و لال اصفهان است و یکی از دو بنیانگذار آموزش ناشنوایان در ایران‏ به شمار می‏رود. اما به دلایلی که ریشه در ایمان و آرمانش دارد، گمنام و بی‏نشان مانده و هرگز به شهرتی که شایسته اوست نرسیده است. طبیعی است که‏ شهرستانی بودن، مکتوب نکردن خاطرات و حوادث زندگی سراسر سعی و مبارزه و پرهیز از پرداختن به کارهای تبلیغی درباره خود در این مهم سهمی به سزا داشته است. اما چه باک که بسیاری از اهالی گمنام زمین، معاریف آسمانند و نامشان در دفتر بندگان مخلص خدا ثبت است.
نخستین دیدارم با او، پس از تماس‏های اولیه در یکی از روزهای گرم تابستان سال گذشته میسّر شد. در یکی از اتاق‏های مرکز تحقیقات معلّمان اصفهان‏ به گفتگویی چند ساعته نشستیم و آن را روزی دیگر در منزلشان ادامه دادیم. البته، شناختن ابعاد گوناگون زندگی این معلم ارجمند، نیازمند کتابی مستقل است‏ که خود باید بنویسد، اما همین صفحات می‏تواند شما را با همکاری آشنا کند که وجودش مایه مباهات آموزش و پرورش کشور است و معرفی او برای من، توفیق‏ و افتخاری است که خدای را به خاطر آن شکرگزارم.
* آقای گلبیدی! از این‏که پذیرفتید با ما به‏ گفتگو بنشینید، ممنونم. برای آشنایی بیشتر همکاران، ابتدا مختصری درباره خودتان‏ بگویید.
در سال ۱۳۲۷ در اصفهان به دنیا آمدم. شش‏ هفت ساله بودم که به مکتب رفتم. در منطقه مسجد سید اصفهان، آقایی به نام سید عزیز اللّه‏ سپاهانی بود که مرحوم شده است. ابتدا پیش‏ ایشان و بعد هم به مکتب مرحوم ملا احمد که‏ در مسجد میرزا باقر دایر می‏شد، رفتم. در مکتب‏خانه دوم یک روز بازرسی از اداره فرهنگ آمد و به مکتب‏دار گفت: باید بچه‏ها را به مدرسه جدید بفرستید. دیگر حق ندارید مکتب‏خانه داشته باشید و این‏جا هم باید از فردا تعطیل شود. ما که بچه بودیم، از این حرف‏ خیلی خوشحال شدیم. بلافاصله پوستی را که‏ رویش می‏نشستیم‏ برداشتیم و دفتر و کتاب‏هایمان را زدیم زیر بغل‏ و بدون این‏که منتظر شویم، چند پله مکتب‏ خانه را دو پله یکی کردیم و به طرف خانه‏ دویدیم.
من از این‏که دیگر می‏توانم به مدرسه جدید بروم و روی نیمکت و پشت میز بنشینم، خیلی‏ خوشحال بودم. اما وقتی پدرم آمد و مادرم‏ قضایا را برایش گفت؛ جواب داد: «نه، حسین‏ نباید به مدرسه جدید برود».
مادرم با احتیاط پرسید چرا؟ پدرم که مرد مقدس مآبی بود، گفت: «آن‏جا می‏گویند شورت بپوشند و چنین‏ وچنان باشند و این کارها خلاف شرع است.» خلاصه نگذاشت به مدرسه جدید بروم.
این‏ در حالی بود که بچه‏های بسیاری از علمای‏ بزرگ اصفهان مثل مرحوم حاج آقای صدیقی، حاج میرزا علی هسته‏ای، حاج آقا فخری‏ کلباسی همه به مدرسه جدید می‏رفتند، اما پدرم‏ قبول نکرد و مرا پیش یکی از دوستانش گذاشت‏ که خیاطی داشت. هشت یا ده سال شاگرد مغازه خیاطی بودم.
سال ۱۳۲۷ که به‏ سربازی رفتم. در پادگان به دلیل این‏که خواندن‏ و نوشتن بلد بودم، مرا در دفتر گذاشتند. یک‏ برگه عبور و مرور هم به دستم دادند که بتوانم‏ برای انجام دادن کارهای دفتری و ارسال‏ مراسلات از پادگان به شهر بیایم و برگردم. من‏ هم از فرصت استفاده کردم و در یکی از آموزشگاه‏های آزاد ثبت‏نام کردم و پنهانی دو ماهی درس خواندم و تصدیق کلاس ششم‏ ابتدایی را گرفتم.
دو سال بعد که دوره سربازی‏ تمام شد، یک روز با یکی از دوستانم به اسم‏ آقای توسّلی، که مدیر دبستان جعفری بود، رفتیم بستنی بخوریم. گفت می‏خواهی‏ برگردی خیاطی؟ گفتم به ناچار بله؛ ولی دلم‏ می‏خواست کاری داشتم که می‏توانستم درس‏ هم بخوانم. گفت حاضری معلم بشوی؟ گفتم‏ چرا که نه؟ گفت بلندشو برویم. و مرا به‏ مدرسه جامعه تعلیمات اسلامی برد و با مدیرش صحبت کرد و قرار شد که با ماهی‏ شصت تومان در آنجا تدریس کنم. البتّه حقوق‏ معلم مدارس رسمی نزدیک به یکصد و پنجاه‏ تومان بود. با وجود این خوشحال شدم و یک‏ سال آنجا درس دادم.
آخر سال به دلیل شوق‏ و ذوقی که برای کارم داشتم و تلاش زیادی که‏ می‏کردم، ترفیع درجه دادند و شدم مدیر یک‏ مدرسه چهار کلاسه در دروازه دولت که البته‏ تدریس هم می‏کردم.
همان سال در آموزشگاه‏ فروغ، که مرحوم برجیس مدیر آن بود، ثبت‏نام‏ کردم و به صورت فشرده درس‏های دبیرستان‏ را هم خواندم و امتحان دادم و گواهی‏نامه سیکل اول را گرفتم. سال بعد هم تلاش کردم‏ و توانستم به قول بعضی‏ها دیپلم پنج را بگیرم.
* دیپلم پنج دیگر چه نوع دیپلمی است؟آیا این‏ غیر از همان دیپلم ناقص یا دیپلم علمی است؟
نه، همان است. آن وقت‏ها سیکل اول (که‏ به جای دوره راهنمایی فعلی بود) سه سال و سیکل دوم (یعنی دوره دبیرستان فعلی) هم سه‏ سال بود که هرکس آنها را تمام می‏کرد، به او دیپلم کامل می‏دادند. اما اگر کسی سه سال‏ سیکل اول را با دو سال از دوره دبیرستان که‏ جمعا پنج سال می‏شد، می‏خواند، دیپلم‏ ناقصی می‏گرفت که به دیپلم علمی هم معروف‏ بود و عده‏ای هم به آن دیپلم پنج می‏گفتند. به‏ هرحال بعد از گرفتن دیپلم پنج که یک مدرک‏ رسمی بود، رسماً معلم شدم.
* چه سالی در آموزش و پرورش استخدام‏ شدید؟
در سال ۱۳۳۳. بعد هم فرستادندم به یکی‏ از روستاهای شهرکرد به نام فرادنبه که در حوالی بروجن است.
* آقای گلبیدی، چه‏طور شد که به تعلیم و تربیت کودکان کر و لال علاقه‏مند شدید؟
در همان ایامی که معلم دبستان جعفری‏ بودم، یک سال بچه کر و لالی را به مدرسه‏ آوردند که ثبت‏نام کنند. خانواده‏اش می‏گفتند این بچه سر کلاس باشد بهتر است، چون توی‏ کوچه بچه‏ها آزارش می‏دهند و او هم که زبان‏ ندارد اعتراض کند یا به کسی بگوید. در واقع‏ می‏خواستند سرش را جایی گرم کنند و چون‏ مدرسه هم ملی بود، او را پذیرفتند و ثبت‏نام‏ کردند.
من که از کلاس بیرون می‏آمدم می‏دیدم‏ این بچه گوشه‏ای کز کرده است و غصه‏ می‏خورد. دلم سوخت و سعی کردم با او رابطه‏ برقرار کنم. اوایل زیر بار نمی‏رفت. ولی‏ سرانجام با هم رفیق شدیم.
هر وقت مسئولان‏ مدرسه با او کاری داشتند یا می‏خواستند پیغامی‏ به خانواده‏اش برساند که مثلاً شهریه‏اش را بیاورند، به من می‏گفتند که حالی‏اش کن. عاقبت توانستم چند کلمه‏ای به او یاد بدهم.
بعد هم یکی از شعرهای کتاب فارسی کلاس‏ اول، من که از گل بهترم/ پسرم آی پسرم را یادش دادم که با زحمت و تلاش به کمک دست‏ و لب می‏خواند. وقتی او را بردم توی دفتر و جلو معلم‏ها شعر را خواند، همکاران هم مرا و هم او را خیلی تشویق کردند. چون اولین ‏بار بود که چنین اتفاقی می‏افتاد. این تشویق‏ها مرا در ادامه این کار جدی‏تر کرد. به همین دلیل از معلم کلاس اول خواهش کردم که با اجازه مدیر او را بفرستد به کلاس من که دوم یا سوم درس‏ می‏دادم، اما شرط کردم که مثل بقیه بچه‏ها در امتحان شرکتش بدهد، قبول کرد.
من هم‏ دقایق اضافی و زنگ‏های تفریح با او کار می‏کردم. خوشبختانه استعداد خوبی داشت‏ و خیلی سریع پیشرفت کرد. به طوری که ثلث‏ اول قبول و ثلث دوم، نفر اول کلاس شد! این‏ موضوع خیلی‏ها را به تعجب واداشت و مایه تشویق بیشتر من شد.
این بود که وقتی خودم‏ مدیر و معلم آن مدرسه چهار کلاسه شدم، او را با خودم به آنجا ‏بردم. صبح‏ها با دوچرخه‏ می‏رفتم در منزلشان، سوارش می‏کردم و با خودم می‏بردمش به مدرسه و در کنار بچه‏ها درسش می‏دادم و بعد هم با هم برمی‏گشتیم به‏ خانه.
در ضمن همه اینکارها را هم مجانی‏ انجام می‏دادم و چیزی از خانواده‏اش‏ نمی‏گرفتم. چون خودم هم پابه‏پای او یاد می‏گرفتم. بعد هم که استخدام رسمی شدم و به یکی از روستاهای بروجن رفتم، تحقیق کردم‏ ببینم در آن حوالی بچه کر و لالی هست یا نه. گفتند در یک فرسخی اینجا یک نفر هست.
رفتم سراغ پدرش و گفتم اگر بچه‏ات را به‏ مدرسه بفرستی، من مجانی به او خواندن‏ نوشتن یاد می‏دهم. او گفت: «برو بابا خدا پدرت را بیامرزد! بچه‏های سالم در مدرسه چه‏ غلطی می‏کنند که حالا این هم بیاید؟» سرانجام، با واسطه کردن این و آن، راضی‏اش‏ کردم که بچه‏اش را بفرستد.
هر روز صبح هفت‏ هشت کیلومتر راه روستایی را با دوچرخه‏ می‏آمد و برمی‏گشت. وقتی خواندن و نوشتن‏ مقداری از کتاب را یاد گرفت، نامه‏ای به‏ وزارت نوشتم و توصیه‏هایی هم از امام جمعه وقت اصفهان و بعضی معتمدین دیگر به منزله شاهد موفقیت‏هایم گرفتم و ضمیمه‏اش کردم.
محتوای نامه این بود که اگر بچه‏های کر و لال‏ جایی جمع بشوند، من حاضرم به آنها درس‏ بدهم. مدتی بعد جواب نامه آمد که «با توجه به‏ تعهد پنج ساله شما برای تدریس در خارج‏ از مرکز، انتقال شما به اصفهان مقدور نیست.»
فکر کرده بودند من می‏خواهم به این بهانه به‏ مرکز استان منتقل بشوم! دوباره نامه نوشتم و گفتم که منظور من این نبود که منتقل بشوم. اگر شما بچه‏های کر و لال را به اینجا هم‏ بفرستید، حاضرم به آنها درس بدهم. اما دیگر تا پایان سال تحصیلی خبری نشد. در مرداد ماه، یکی از اداره فرهنگ اصفهان اطلاع‏ داد که درباره انتقالت به اصفهان محرمانه از اداره کل نظرخواهی شده است. من هم معطل‏ نکردم. و به سراغ حاج آقا فیض‌اللّه نوری، که‏ یکی از فرهنگیان فاضل و خوش‏نام اصفهان‏ بود، رفتم و یک نامه برای احمد مهران، که‏ معاون و برادر دکتر محمود مهران وزیر وقت‏ بود، گرفتم در تهران با هر زحمتی بود ایشان را دیدم و توصیه‏نامه و شهادت‏نامه‏ها را نشان‏ دادم، خواند و گفت این شهادت‏ها به درد نمی‏خورد. از کجا معلوم که شما این ‏کاره‏اید؟ گفتم من تا حالا دو سه نفر را در اصفهان و بروجن تعلیم داده‏ام و همه همکاران و خانواده‏ها و مسئولان می‏دانند و برای همین هم‏ گواهی کرده‏اند.
گفت… آن‏ها متخصص این‏ امور نیستند؟! ما این‏جا یک نفر به نام آقای‏ باغچه‏بان داریم و اگر ایشان کارتان را تأیید کنند، با انتقال شما موافقت می‏شود. خداحافظی کردم و پرسان ‏پرسان رفتم سراغ‏ آقای باغچه‏بان که تا آن وقت نه ایشان را دیده‏ بودم و نه اسمشان را شنیده بودم. وقتی وارد مدرسه شدم، دیدم دخترها و پسرها قاطی‏ نشسته‏اند. بعضی از دخترها هم از نظر سن‏ خیلی بزرگ‏تر از بقیه بودند. راستش خیلی‏ خوشم نیامد؛ اما خودم را به ایشان معرفی کردم‏ و قضیه را گفتم.
آقای باغچه‏بان چیزهایی از من پرسید و مواردی را امتحان کرد. مثلاً گفت‏ فرض کن من کر و لالم. این جمله یا این مسئله‏ را برای من تشریح کن و یاد بده. وقتی کارم‏ تمام شد گفت تو خیلی خوب می‏توانی با این‏ بچه‏ها ارتباط برقرار کنی. حتی بهتر از ارتباط با بچه‏های سالم. بعد پرسید:
متأهلی؟ گفتم: نه. گفت حاضری بیایی تهران و با من‏ کار کنی؟ مانده بودم چه بگویم؟! باغچه‏بان‏ گفت: «اگر به تهران بیایی، به اندازه حقوقت‏ به تو فوق¬العاده می‏دهم. یک اتاق هم در مدرسه برایت خالی می‏کنم و هرکدام از این‏ دخترها را هم خواستی به عقدت در می‏آورم!» راستش ترسیدم اگر بگویم نه، کار خراب بشود و تأییدم نکند. ناچار گفتم: «اشکالی ندارد.» ایشان گفت: «پس من درباره تأیید کار شما با آقای مهران صحبت می‏کنم.» وقتی خیالم از آن بابت راحت شد، خداحافظی کردم و یک‏ راست رفتم منزل آیت اللّه کاشانی. ایشان مرا می‏شناختند و با هم ارتباط داشتیم.
گفتم آقا دستم به دامنتان! من نمی‏خواهم تهران بمانم. کاری کنید که برگردم اصفهان. ایشان نامه کوتاهی به وزارت نوشتند و گفتند فردا ببرید به‏ آقایان بدهید. آخر هفته بود. آقای‏ مهران نامه را که دید با تعجب‏ نگاهم کرد و گفت: «آقای باغچه‏بان‏ را هم دیدید؟» فهمیدم هنوز ملاقاتی‏ بین آنها صورت نگرفته است. گفتم‏ «بله، ایشان مرا امتحان کردند و قرار شد که برای انتقالم با شما صحبت‏ کنند. از من هم خواستند که در همان‏ مدرسه با خودشان کار کنم.» اینها را عمداً گفتم و حسابی هم گرفت. دروغ‏ هم که نبود. نامه آیت اللّه کاشانی هم که‏ جای خودش را داشت. آقای مهران‏ گفت: «بسیار خوب. دستور می‏دهم‏ شما را منتقل کنند. به شرطی که به همان‏ کر و لال‌ها درس بدهید. فعلاً بروید، اما شنبه صبح زود بیایید اینجا و کارتان را پی‏گیری کنید. شنبه رفتم و با کمک مرحوم‏ آقای سید کمال نوربخش، که آن وقت‏ها در تهران خدمت می‏کردند، پی‏گیر کارم شدم‏ و دیدم که دستور انتقالم به اصفهان صادر شده است‏.
یکی دو روز دنبال کارهای اداری بودم‏ و بعد که گفتند خودمان خبر می‏دهیم، برگشتم‏ اصفهان و رفتم بروجن سر کلاسم. یکی دو ماه خبری نشد، تا اینکه اواسط آبان سال ۱۳۳۴ ابلاغ رسمی انتقالم رسید. اما دیدم مرا به‏ آموزگاری دبستان اسلامی مفیدی، که یک‏ مدرسه ملی بود، فرستاده‏اند.
رفتم آنجا و گفتم آقا من قرار بود به کر و لال‌ها درس بدهم‏ نه بچه‏های عادی. گفتند ما چیزی از این مسائل‏ نمی‏دانیم. شما را به سمت آموزگار به مدرسه‏ ما داده‏اند و ما هم بچه کر و لال نداریم. اما وقتی ناراحتی مرا دیدند، گفتند اگر مدیریت‏ این مدرسه را قبول کنی می‏توانی هفته‏ای‏ شانزده ساعت درس بدهی و بقیه وقتت را هم‏ در همین مدرسه صرف آموزش کر و لال‌ها کنی. به ناچار قبول کردم. بعد آگهی کردم که‏ هرکس بچه کر و لال دارد، به مدرسه بیاورد تا به او درس بدهم.
خلاصه بعد از چند ماه‏ توانستم هشت شاگرد کر و لال پیدا کنم. اواخر سال تقاضای امتیاز تأسیس یک مدرسه مخصوص کر و لال‌ها را دادم که در سال‏ ۱۳۳۵ با آن موافقت شد.
اول خانه محقری در خیابان طالقانی اجاره کردم که یک سال و نیم‏ آنجا بودیم و بعد منزل بهتر و بزرگ‏تری مقابل‏ مدرسه چهارباغ رهن کردم و پنج سالی هم آن‏جا بودیم و …
* آموزش و پرورش اصفهان در این زمینه چه‏ کمک‏هایی به شما می‏کرد؟
راستش کمک نمی‏کرد که هیچ، مسخره‏ هم می‏کردند. در این پنج شش سال کار برای بچه‏های کر و لال، حتی یک‏ مستخدم هم به من ندادند، تا چه رسد به دفتردار و معلم! یعنی از سال‏ ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۰ بدون هیچ کمکی‏ یک ‏تنه مدرسه را اداره می‏کردم. مدیر و معلم و دفتردار و مستخدم‏ مدرسه هم خودم بودم.
تازه‏ عصر که بچه‏ها می‏رفتند، چهار پنج ساعت دیگر هم در مدرسه می‏ماندم و به ساختن‏ وسایل کمک ‏آموزشی‏ مخصوص کر و لال‌ها مشغول می‏شدم. تابلوهایی که همه‏ ابتکار خودم بود و با لامپ‏های رنگی و کلیدهای گوناگون کارمی‌کرد.
چون بچه‏ها فقط از طریق چشم‏ می‏توانستند یاد بگیرند. جالب است بدانید که‏ در آن زمان من چیزی درباره کارهای الکتریکی‏ نمی‏دانستم و بارها دچار برق ‏گرفتگی شدم یا تمام سیم‏ها و لامپ‏هایم سوخت و ناچار شدم‏ همه‏ چیز را از صفر شروع کنم. آن هم با مشکلات مالی شدیدی که داشتم. سال ۱۳۴۰ دیگر طاقتم داشت تمام می‏شد که شنیدم قرار است دکتر مهران به اصفهان بیاید. به سرعت‏ نامه‏ای به دفتر ایشان نوشتم و تقاضا کردم که‏ در این سفر از مدرسه کر و لال‌های اصفهان‏ هم بازدید کنند. از دفتر وزیر جواب دادند که‏ ایشان اظهار تمایل کرده‏اند از مدرسه شما هم‏ بازدید کنند، لطفاً به اداره اصفهان بگویید که‏ آن را در برنامه دیدارهای ایشان قرار بدهند.
رفتم اداره و موضوع را گفتم. گفتند لازم‏ نیست، نامه را درآوردم و نشان دادم. دیدند نامه دفتر وزارتی است. آن را بردند پیش مدیر کل که آقای معصوم‏خانی بود، گفته بود: اگر وقت داشتند می‏آیند! فهمیدم مایل نیست وزیر به دیدن مدرسه من بیاید. چون می‏دانست که‏ از آنها شکایت خواهم کرد.
خلاصه روزی‏ که قرار بود وزیر بیاید، اعلام کرده بودند که‏ مدیران مدارس برای استقبال به فرودگاه بروند و گفته بودند که تک‏تک به وزیر معرفی خواهند شد. من هم رفتم. مدیر کل مرا که دید جا خورد و قرار معرفی مدیران به وزیر را لغو کرد. برای‏ این‏که مبادا هنگام معرفی من، اسمم به ذهن‏ وزیر آشنا بیاید و مرا بشناسد. من هم از قبل‏ نامه‏ای آماده کرده بودم که در آن ضمن‏ خوش‏آمدگویی، وعده دیدار از مدرسه را یادآوری کرده بودم. وقتی وزیر از مقابل صف‏ مدیران مدارس عبور می‏کرد، به من که رسید، نامه را گذاشتم کف دستش.
مدیر کل و بقیه ایشان را بردند برای بازدید و بعد هم با هم رفتند هنرستان و آنجا معطلش کردند که وقت رسمی‏ مدرسه بگذرد و ایشان به مدرسه ما نیاید، اما آمد. من هم کلاس‏ها را تعطیل نکرده بودم و وقتی ایشان آمدند، مدرسه دایر بود. یکی از بچه‏ها را آماده کرده بودم که با همان زبان اشاره‏ خیر مقدم بگوید. وزیر خوشش آمد. گفتم‏ برنامه‏های دیگری هم دارم که اگر اجازه بدهید توضیح می‏دهم. اطرافیان هی اشاره می‏کردند که تمامش کن، ایشان خسته‏اند. ولی من بدون‏ توجه به آنها یکی‏یکی تابلوهای کار ریاضی‏ و… را توضیح دادم و ایشان هم گوش کردند. بعد پرسیدند که این تابلوها را چه کسی طراحی‏ کرده و ساخته است؟ گفتم خودم. بلافاصله‏ رویشان را به طرف مدیر کل کردند و گفتند: «یک نشان برایش تقاضا کنید!» بعد رفتیم به دفتر مدرسه و من دفتر یادبود دبستان را دادم دستشان‏ که در آن چیزی بنویسند و امضا کنند. این کار هم به نظرشان جالب آمد. پرسیدند: برگه یادداشت دارید؟ فکر کردم می‏خواهند ابتدا روی آن بنویسند و بعد توی دفتر پاکنویس کنند. کاغذی آوردم و ایشان رویش نوشت: هزار تومان پاداش به مدیر مدرسه داده شود، و امضا کرد. حقوق من آن زمان ۲۳۲ تومان بود و این‏ پاداش تقریباً پنج برابر حقوق من بود. بعد سؤال کردند چه مشکلاتی دارید؟ گفتم: اداره هیچ کمکی به ما نمی‏کند! خیلی دست‏ تنها هستم. مدیر و معاون و معلم و حسابدار و مستخدم مدرسه خودم هستم.
* دکتر مهران با تعجب نگاهی به آقای‏ معصوم‏خانی کردند و گفتند: چرا به ایشان‏ معلم نداده‏اید؟
مدیر کل شروع کرد به توجیه و گفت که‏ هیچ معلمی راضی به کار با ایشان و بچه‏های‏ کر و لال نیست. ولی اخیراً یکی دو نفر را راضی‏ کرده‏ایم که به زودی خدمتشان می‏فرستیم.
یعنی مشکلتان حل شد؟ نه آقا! تا زمانی که ایشان مدیر کل بود، من‏ همچنان تنها بودم. تازه اذیت و آزارشان هم‏ بیشتر شد. تا اینکه معصوم‏خانی رفت و آقای‏ هدایت اللّه موسوی مدیر کل شد. اولین معلم‏ و مستخدم را ایشان به ما دادند. مرحوم موسوی‏ از دبیران خوب ریاضی بودند و در زمان آقای‏ درخشش که قرار شد مدیران کل را معلمان‏ انتخاب کنند، به سمت مدیر کل انتخاب شدند.
آقای موسوی چند سال پیش در تهران از دنیا رفتند. خلاصه دو سالی هم در همان محل‏ بودیم و بعد باز تغییر جا دادیم.
* به کمک آموزش و پرورش؟
نه به کمک خدا و همت خودمان. در سال‏ ۱۳۴۲ قطعه زمینی به مساحت ۱۵۰۰ متر تهیه‏ کردیم و ساختمانی در آن بنا کردیم و کارگاه‏های کوچک برق، منبت‏کاری، نقاشی، ماشین‏نویسی و… در آن ساختیم تا بچه‏ها علاوه بر سواد، با کارهای درآمدزا هم‏ آشنا شوند.
* در آن‏جا چندتا دانش‌آموز داشتید؟
سی‏تایی می‏شدند که در چند کلاس با معلم‏های گوناگون آموزش می‏دیدند.
* این معلم‏ها را چه‏کسی آموزش می‏داد؟
خودم، چون جایی برای تربیت معلمان‏ مخصوص این بچه‏ها وجود نداشت. آدم‏های‏ علاقه‏مند و با استعداد را از میان همکاران پیدا می‏کردم و کم‏کم آموزش می‏دادم.
* آیا این معلمان، علاوه بر حقوق، مزایایی‏ هم داشتند؟
غالباً نه؛ فقط در زمان وزارت دکتر خانلری‏ اداره اصفهان ماهی پنجاه تومان اضافه بر حقوق‏ به معلمان مدرسه ما می‏داد که مدتی بعد از تهران نوشتند خلاف قانون است و دیگر ندادند. سال بعدش که دکتر خانلری به اصفهان‏ آمد و تقدیرنامه‏ای هم برای من فرستاد، بهانه‏ای پیدا کردم و نامه‏ای برایش نوشتم که‏ آقای وزیر! دکتر مهران به مدرسه ما آمد و تقاضای نشان برای من کرد که البته اقدامی‏ نشد، چون مدیر کل پیگیری نکرد. ولی‏ صراحتاً بگویم که نه وعده پا در هوا و بی‏نتیجه آقای دکتر مهران مرا از کارم مأیوس کرد و نه‏ تقدیر کتبی شما به فعالیت‏های من اضافه‏ می‏کند، من با خدایم عهدی دارم که آن را انجام‏ خواهم داد. اما شما اگر قصد کمک دارید، آن‏ پنجاه تومان اضافه پرداخت معلمان مدرسه ما را که قطع شده است وصل بفرمایید تا دلگرمی‏ بیشتری داشته باشند. مدتی بعد مقرر شد که‏ اضافه پرداخت مدارس نابینایان و کر و لال‌ها که حالا عده آنها بیشتر هم شده بود، استثنائاً پرداخت شود.
* از معلمانی که در این سال‏ها با عشق و علاقه بیشتری با بچه‏ها کار می‏کردند، چه‏کسی در خاطرتان مانده است؟
یکی خانم فرشیدوند بود که الآن هم در همان‏ مدرسه مشغول خدمت است و دیگری هم آقای‏ موسوی که مدتی هم مدیر مدرسه بود. البته بقیه‏ هم در حد انجام وظیفه همکاری می‏کردند.
* آیا هنوز با آن بچه‏ها ارتباط دارید؟
بله، مرتب به سراغم می‏آیند. به خصوص‏ وقتی که مشکلی داشته باشند؛ یک کانون مخصوص خودشان هم دارند که شعبه‏ای از همان کانون کر و لال‌های کشور است.
* از سال‏های تدریس در مدرسه کر و لال‌ها خاطره‏ای ندارید که بگویید؟
خاطره که زیاد است. مثلاً یک روز آقای‏ هورفر، معاون وقت اداره، دو نفر بازرسی را که از تهران آمده بودند، به مدرسه آورد. زنگ‏ تفریح بود و بچه‏ها پشت میزها مشغول خوردن‏ چای و بیسکویت بودند. یکی از بازرس‏ها به‏ من گفت: «باید به اینها یاد بدهید که چای را در استکان بخورند و مثل عقب‏مانده‏ها آن را توی نعلبکی نریزند!» چون حرفش را قبول‏ نداشتم، گفتم: «اگر شما بگویید بهتر است. بگذارید از شما هم چیزی یاد بگیرند». بازرس‏ قیافه‏ای گرفت و اشاره کرد که چای را توی‏ نعلبکی نریزید و با استکان بخورید. یکی از بچه‏‌ها که به زحمت می‏توانست حرف بزند گفت: «چایی داغ است. تو این را نمی‏فهمی؟!»
خاطره دیگر اینکه روزی مرحوم حاج‏ شیخ عباسعلی اسلامی مؤسس مدارس جامعه تعلیمات اسلامی سراسر کشور به اتفاق‏ دامادش، آقای فیروزیان که مسئول مدرسه جامعه در اصفهان بود، به مدرسه ما آمدند. آن‏ سال دانش‌آموزی داشتم که علاوه بر کر و لالی‏ کمی هم اختلال حواس داشت و این افتخار را به من هم می‏داد و می‏گفت فقط من و تو دیوانه‏ایم.
هرکسی که می‏پرسیدیم دیوانه است‏ یا نه، می‏گفت نه، فقط من و تو دیوانه‏ایم. من این قضیه را برای مرحوم اسلامی هم تعریف‏ کردم. ایشان فرمود که بچه را بیاورید و نظرش‏ را درباره ما هم بپرسید. بچه که آمد من آنها را نشانش دادم و گفتم: از این دو نفر کدام‏ دیوانه‏اند؟ اشاره کرد به آقای اسلامی و گفت‏ اینکه نیست. پرسیدم آن یکی چی؟ با دقت‏ نگاهش کرد و بعد گفت: این یک کمی دیوانه‏ است! آقای اسلامی خیلی خندید و برای‏ دامادش دست گرفت.
مدرسه که تعطیل شد، آقای اسلامی عبا و عمامه را برداشت و قبا را درآورد و بعد از نماز و ناهار که دوباره بچه‏ها آمدند، فرمود: گلبیدی، دوباره آن بچه را بیاور ببینیم بدون لباس آخوندی‏ نظرش دربارۀ من تغییر می‏کند یا نه؟ پسر را صدا زدم آمد. آقای اسلامی را نشان دادم و گفتم این‏ آقا می‏گوید که دیوانه است. سرش را تکان داد و با دست اشاره کرد که: اصلاً! آقای اسلامی‏ دامادش را نشان داد و گفت این چی؟پسرک‏ باز توی صورت آقای فیروزیان دقیق شد و گفت: این یک کمی قاطی دارد! آقای اسلامی‏ با صدای بلند خندید و خطاب به دامادش‏ گفت: «واقعا که چشم بصیرت دارد!». خاطره سوم به نظم و انضباط مدرسه‏ مربوط است. من اعتقاد داشتم که نظم و انضباط مهم‏تر از آموختن الفباست. به همین‏ دلیل اگر کسی بی‏جهت دیر می‏آمد، او را برمی‏گرداندم و می‏گفتم برو و فردا سر وقت‏ بیا!… و به دلیل همین دقت، نظم و نظافت‏ مدرسه واقعاً نمونه بود.
هیچ بچه‏ای میز و نیمکت‏ها و دیوارها را خط¬خطی نمی‏کرد. باور کنید در مدت هیجده سال کار در مدرسه آخری که بودم، فقط یک‏بار کلاس‏ها را رنگ‏ کردیم؛ آن هم به دلیل نجاری توی کلاس بود که خواستیم یک‏دست باشد.
به‏ هرحال در سال ۱۳۵۵ یا ۱۳۵۶ یک روز استاندار و شهردار و بعضی مقامات اداری آمده بودند بازدید مدرسه، توی یکی از کلاس‏ها شهردار جلو بچه‏ها سیگاری روشن کرد و چوب کبریت‏ را توی کلاس انداخت! بچه‏ها که تا آن وقت‏ چنین بی‏انضباطی آشکاری ندیده بودند، بی‏توجه به حرف‏های مقامات و حضور استاندار، بلند شدند و با تعجب اول به چوب‏ کبریت نیم‏سوخته آقای شهردار نگاه کردند و بعد به صورت ایشان و آخرش هم به من! طفلکی‏ها لابد انتظار داشتند آقای شهردار را به‏ خاطر بی‏انضباطی‏اش تنبیه کنم!. البته آقای‏ شهردار با بی‏ادبی تمام، اصلاً به روی خودش‏ نیاورد!
* جناب گلبیدی! شما آموزش بچه‏های‏ ناشنوا را با عشق و علاقه انتخاب کردید و به‏ صورت تجربی هم روش‏های کار با آنها را آموختید. البته می‏دانم و قبول دارم که به فرمایش‏ مولا علی(ع): «التّجربه فوق العلم» یا به عبارت‏ دیگر آنچه از علم بهتر است، تجربه است. ولی‏ با این همه می‏خواهم بپرسم که آیا دوره یا کلاسی در این زمینه ندیدید؟
خدمتتان عرض کنم وقتی ما شروع کردیم، اصلاً جایی برای دادن آموزش نبود. یعنی من‏ از صفر شروع کردم و اگر از تنها کلاس آقای‏ باغچه‏بان در تهران بگذریم، کلاس من اولین‏ کلاس مخصوص کر و لال‌ها در ایران بود. یعنی مرحوم باغچه‏بان و من بدون آن‏که از فکر هم باخبر باشیم، به این کار دست زده‏ بودیم. البته ایشان به دلیل در مرکز بودن و آشنایی با مقامات و بعضی مسائل دیگر بیشتر مطرح شدند و کلاسشان رسمیت بیشتری‏ یافت، ولی ایشان هم با علاقه خودشان شروع‏ کردند و جایی نخوانده و نشنیده‏ام که کلاسی‏ دیده باشند. برای همین هم اصرار داشتند که‏ من بروم تهران و با هم کار کنیم. اما بعدها من‏ دو سفر به آمریکا رفتم و تا حدودی در جریان‏ کارهای آنها قرار گرفتم.
* این سفرها کی و چه‏طور انجام شد؟ لطفاً توضیح بیشتری بدهید.
یکی از این سفرها در فرصتی بود که زمان اختلاف‏ مرحوم باغچه‏بان با دفتر آموزش کودکان‏ استثنایی پیش آمد. من با خود ایشان و بعدها با دخترشان ثمینه خانم کم ‏و بیش ارتباط داشتم و حتی مکاتباتی با هم داشتیم.
داستان از این قرار بود که فرخ‏رو پارسای‏ معدوم، یک‏بار که به اصفهان آمده بود، از مدرسه ما هم دیدن کرد. وقتی که داشت‏ تابلوهای الکتریکی و آموزشی مدرسه را، که‏ تقریباً بیست‏تایی بودند، می‏دید؛ گفت: «من‏ در فرانسه یا نمی‏دانم کجا نظیر اینها را دیده‏ام، لابد شما هم دیده‏اید؟» گفتم: «نه، من هنوز توفیق سفر به کشورهای دیگر را نداشته‏ام. چون خودم که وسعم نمی‏رسد و بورس‏های دولتی هم که مخصوص‏ بزرگ‏زاده‏هاست و بین بچه‏های وزیر و وکیل‏ها تقسیم می‏شود!» خانم وزیر اصلاً به‏ روی خودش نیاورد که ناراحت شده است و چیزی نگفت. اما به خانم «آهی»، که مدیر کل‏ دفتر کودکان استثنایی بود، گفته بود که فلانی‏ چنین حرفی به من زده است. خانم آهی به من‏ تلفن زد و اعتراض کرد که این چه طرز حرف‏ زدن با وزیر است و چرا رعایت شأن ایشان را نکرده‏اید و از این حرف‏ها! منتهی حرف من‏ تأثیر خودش را کرده بود. چون چندی بعد نامه‏ای آمد که من و آقای اقارب‏پرست -که‏ آن زمان مدیر دبیرستان ابابصیر (مخصوص‏ نابینایان) بود- به تهران دعوت کرده بودند. رفتیم، خانم «آهی» نبود. معاونش به من گفت: «شما زبان فرانسوی بلدید؟» گفتم: «نه» گفت: «حیف شد؛ یک بورس فرانسه داشتیم‏ و می‏خواستیم شما را بفرستیم. ولی‏ نمی‏شود».
بعد رو کرد به آقای اقارب‏پرست‏ و گفت: «شما را هم می‏خواهیم به ترکیه‏ بفرستیم. زبان ترکی که بلدید؟» آقای اقارب‌پرست گفت: «حالا که آقای گلبیدی را به‏ فرانسه نمی‏فرستید، هماهنگ کنید با من به‏ ترکیه بیایند». من گفتم: «من آنجا نمی‏آیم. ترک‏ها باید بیایند پیش من کار یاد بگیرند!» طرف خیلی بدش آمد.
در همین وقت خانم‏ «آهی» رسید. معاونش به ایشان گفت آقای‏ گلبیدی فرانسه نمی‏داند و ترکیه را هم قبول‏ ندارد. خانم «آهی» تصدیق کرد و گفت: «بله، ترکیه که چیزی ندارد. فرانسه هم که نمی‏توانند بروند. متأسفم». به تمسخر گفتم: «پس ما برویم فرانسه یاد بگیریم» و آمدیم بیرون، حس‏ می‏کردم که اینها همه برای رد گم کردن است‏ و قصد فرستادن ما به خارج را ندارند.
آقای‏ اقارب‏پرست پرسید چه کنیم؟ گفتم شما برو امتحان بده و بعد با هم برمی‏گردیم اصفهان. بعد از مدتی آمد و گفت فلانی بورس من در اصل برای لندن است نه ترکیه.
گفتم شما چیزی نگویید و به همان اسم ترکیه پیگیر باشید. برایم یقین شد که اینها می‏خواهند منتی سر ما بگذارند و باز هم آشناهای‏ خودشان را بفرستند.
به اصفهان که آمدیم، اداره درخواست گزارش کرد. من هم‏ موضوع را نوشتم و گفتم من هیچ‏وقت‏ ادعای فرانسه‏دانی نکرده بودم که حالا بهانه‏ اینها بشود و بورس لندن را هم ترکیه جا بزنند. اداره هم از تهران پی‏گیر شده بود. خانم «آهی» نامه تندی برای من نوشت که: «شما به جای این نامه‏پراکنی‏ها بهتر است‏ اطلاعاتتان را تکمیل کنید. شما نه لیسانس‏ دارید، نه فرانسه می‏دانید. نه انگلیسی بلدید و متوقع هم هستید در ضمن ما بورسی برای‏ لندن هم نداریم.» برایش نوشتم که اولاً من‏ هیچ‏جا ادعای فرانسه‏دانی نکرده‏ام که حالا پاسخ‏گو باشم، ثانیاً با مدارکی که همه ساله‏ برای شما و دفترتان می‏فرستیم، باید می‏دانستید که لیسانس هم ندارم و تهران‏ دعوتم نمی‏کردید. اما حالا اگر بهانه شما ندانستن زبان انگلیسی و نداشتن تحصیلات‏ دانشگاهی است، این را اعلام کنید تا با لیسانس خدمت برسم! در ضمن آقای‏ اقارب‏پرست برای همان بورس لندن که‏ ندادید، امتحان داده‏اند.
* لیسانس را از کجا می‏خواستید بیاورید؟
واقعیت این بود که من حدود سال ۱۳۴۹ ترم آخر دانشگاه اصفهان را می‏گذراندم و زبان انگلیسی و عربی را هم تا حدّی‏ می‏دانستم. البته رشته تحصیلی‏ام ادبیات‏ عرب بود. خلاصه با این نامه خانم آهی‏ حسابی دلخور شد. به خصوص وقتی فهمید که از دوست من برای لندن امتحان گرفته‏اند.
سال بعد، خانم باغچه‏بان که در جریان‏ درگیری ما با دفتر کودکان استثنایی بود، تماس گرفت و گفت آقایی از یک مؤسسه‏ کودکان استثنایی در آمریکا آمده است و می‏خواهد اصفهان را هم ببیند. گفته‏ام آنجا با شما تماس بگیرد. ایشان آمد اصفهان و مدرسه ما راهم دید و بعد که برگشت، چند ماه بعد از من دعوت کرد به آمریکا و من‏ هم پس از ماه‏ها دوندگی، سال ۱۳۵۴ یا ۱۳۵۵ به‏ آنجا رفتم و بیست روزی آمریکا بودم.
* از طریق اداری یا به صورت شخصی؟
دعوت تقریباً شخصی بود؛ ولی ما نامه را به اداره دادیم و با پی‏گیری‏هایی که شد، مجوّز اداری هم صادر شد. در آنجا هم‏ همان آقا کمک کرد و من را این طرف و آن‏ طرف برد. نیویورک، ایتاکا و… خلاصه‏ چند مرکز مخصوص کر و لال‌ها را دیدم و در تبادل‏ نظریه‏هایی که داشتیم، یکی از همان‏ مراکز از من دعوت کرد که برای دوره یک‏ ساله به آن‏جا بروم. اما هرچه فکر کردم دیدم‏ نمی‏توانم این مدت را در خارج از ایران‏ سر کنم و بعد پیشنهاد کردند که از یکی از دوره‏های دو ماهه استفاده کنم که پذیرفتم.
* یعنی همان سفر ادامه پیدا کرد؟
نه، برگشتم ایران و سال بعد دو ماهی رفتم‏ آمریکا و در این فاصله چند تا از تابلوهایی را هم که ساخته بودم، در اندازه‏های کوچک‏تر ساختم و با خودم بردم که خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت.
تمام مدت در همان مرکز یا مؤسسه بودید؟
نه، با هماهنگی آنها به مراکز و مؤسسات‏ دیگری هم در واشنگتن، تنسی و بعضی‏ ایالت‏های دیگر هم رفتم.
* مشکل زبان را چه می‏کردید؟
انگلیسی که کمی بلد بودم و مقداری هم‏ تلاش کردم یاد بگیرم. در مجموع خیلی‏ مشکل پیدا نکردم. چون هر دو طرف زبان‏ لال‌ها را می‏دانستیم! در ضمن این را هم‏ بگویم که در زمینه مکاتبات انگلیسی و کلاً کارهای مشابه این در مورد مدرسه از حمایت‏های معنوی آقای محمد مهریار بهره‏مند بودم.
* در بازگشت، توقفی در کشورهای اروپایی‏ نداشتید؟
چرا، دو سه روزی در لندن توقف کردم. آشنایی آنجا داشتیم که آمد فرودگاه و رفتیم‏ منزلش. بعد هم جاهای دیدنی شهر را دیدیم. ولی فرصتی نشد تحقیق کنم ببینم‏ مرکز آموزش کر و لال‌هایشان کجاست تا سری هم به آنجا بزنیم.
* آقای گلبیدی! مدرسه شما تا چه سالی‏ دایر بود؟
مدرسه بعد از من هم دایر بود ولی فعالیت‏ من در آنجا در سال ۱۳۶۲ خاتمه پیدا کرد. یعنی با احتساب دو سال سربازی و ۲۸ سال‏ خدمت بازنشسته‏ام کردند.
* چرا می‏گویید «کردند» و نمی‏گویید شدم؟
چون دلم می‏خواست کارم را ادامه بدهم. اما گفتند دیگر پیر شده‏ای و باید بروی دنبال‏ استراحت تا جوان‏ها بیایند سر کار. البته یک‏ ماه بعد از صدور حکم بازنشستگی، آقای‏ دکتر حسینی که مدیر کل شد، دوباره مرا دعوت به کار کرد و گفت که به شما احتیاج‏ داریم. ولی راستش چون کمی رنجیده بودم، قبول نکردم و نوشتم که رفتگان را بگذارید بروند و آنهایی را که هستند، قدر بدانید و نگه‏ دارید.
البته این را هم ‏عرض کنم که اوایل‏ انقلاب، یک روز شهید سید کاظم موسوی‏ که معاون آقای رجایی یا باهنر شده بود، به‏ دلیل شناختی که قبل از انقلاب از من داشت، تلفنی دعوت کرد که بروم تهران و مدیر کل‏ دفتر کودکان استثنایی بشوم. می‏گفت: «فعلاً تو در این رشته از همه باسابقه‏تری.» ولی من به دلایلی عذر خواستم و نپذیرفتم.
* با مدیر بعدی مدرسه ارتباطی نداشتید؟
چرا، گاهی به مدرسه سر می‏زدم و احوال‏ بچه‏ها را می‏پرسیدم. متأسفانه بعد از من‏ کسی را به جای من فرستادند که از من‏ می‏پرسید: «این بچه‏ها چند نفرشان کر و چند نفرشان لال هستند؟! من به اداره نوشتم کسی‏ را مدیر کنید که لااقل بداند هر کری به ناچار لال هم هست. البته بعدها ایشان را برداشتند و کس دیگری جایش آمد. جالب اینکه در همان زمان کسی که فوق‏ لیسانس همین رشته‏ را داشت، گذاشته بودند سرپرست جایی که‏ درودگری یاد می‏دادند!
* با این همه زحمتی که برای این بچه‏ها کشیدید، نگفتید که چه ‏قدر شهریه از آنها می‏گرفتید؟
آخرین و بالاترین شهریه‏ای که در سال‏ ۱۳۶۲ از بچه‏ها می‏گرفتم بیست تومان بود. منظورم بیست تا تک تومانی است، نه بیست‏ هزار تومان!
* پس هزینه‏های مدرسه را چه طور تأمین‏ می‏کردید؟
شهریه ما ماهی بیست تومان بود. ولی اگر کسی یا خانواده‏ای می‏توانست بیشتر بدهد می‏پذیرفتیم. البته اصل کمک‏ها را مردم خیّر می‏کردند. به‏طوری که ما ساعت‏های تفریح‏ به اینها چای و بیسکویت هم می‏دادیم. در اعیاد مذهبی هم جشن می‏گرفتیم و شیرینی‏ می‏دادیم. کتاب‏ها را هم که از آموزش و پرورش می‏گرفتیم، گاهی به خانواده‏های‏ بعضی‏هایشان هم کمک می‏کردیم.
* تعدادی تابلوی آموزشی در گوشه اتاق‏ شماست. آیا اینها را جدیداً برای مدرسه‏ ساخته‏اید یا همان قبلی‏هاست که با خودتان‏ آورده‏اید؟
شما درد دل مرا تازه کردید! راستش چند سال بعد از بیرون آمدن من، وقتی مدرسه به‏ محل دیگری نقل مکان کرد، یک روز اتفاقی‏ به مدرسه قبلی رفتم. دیدیم این تابلوهایی‏ که با آن همه شور و عشق و استقبال از خطر ساخته بودم، گوشه حیاط مدرسه روی هم‏ تلمبار شده است. آه از نهادم برآمد! درست‏ است که حالا احتمالاً وسایل مدرن‏تری در اختیار مدرسه قرار داده می‏شود، اما بی‏انصاف‏ها این تابلوها را زیر باران و آفتاب‏ رها کرده بودند و رفته بودند. با ناراحتی‏ آنهایی را که سالم‏تر مانده بودند آوردم خانه‏ و برای یادگاری خودم مجددا تعمیر و رنگ‏ کردم که البته چند تایی بیشتر نیستند. من‏ حدود بیست تابلو برای آموزش درس‏های‏ گوناگون ساخته بودم که حالا همین چند تا از دست حوادث سالم مانده است. بقیه همه‏ خرد و خراب شد.
* بعد از بازنشستگی بیشتر به چه کاری مشغول بودید؟
به همان کارهایی که همان زمان‏ها هم‏ مشغول بودم! به اضافه یکی دو کار تازه.
* مگر آن زمان‏ها علاوه بر کار مدرسه، کارهای دیگری هم می‏کردید؟
بله، مقداری فعالیت‏های اجتماعی و سیاسی داشتم. مثلاً سال ۱۳۴۵ در ماه‏ مبارک رمضان یک روز حاج آقا مظاهری، که‏ از علمای سرشناس اصفهان هستند، در مسجد فرمودند که چندی پیش به اتفاق آقای‏ منصورزاده (یکی از وعاظ اصفهان) به مشهد رفته بودیم و آنجا تشکیلاتی دیدیم که برای‏ ایتام کار می‏کرد. به خانه‏های آن‏ها سر می‏زدند، نیازهایشان را برآورده می‏کردند و خلاصه خیلی از آنها تعریف کردند.
فردا که‏ ایشان به محوطه مسجد وارد شدند به شوخی‏ عرض کردم: «ببخشید حاج آقا! شما دیروز برای منبر رفتن مطالعه نکرده بودید؟» ایشان‏ فرمود: «چه‏طور مگر؟» گفتم: «آخر آن‏ حرف‏هایی که می‏گفتید، به چه درد مردم‏ می‏خورد؟» فرمودند: «به نظر من که بسیار کار جالبی بود و اجر زیادی هم دارد». گفتم: «اگر کار خوبی است، چرا در اصفهان شروع‏ نمی‏کنید؟ گفتن تنها که فایده‏ای برای بچه‏ یتیم‏ها ندارد!» خندیدند و فرمودند: «ما بوقش را زدیم، یکی هم می‏خواهد که تونش‏ را بتابد. شما حاضرید؟» گفتم چرا که نه… و شروع کردیم.
فردایش با آقای مظاهری‏ رفتیم خدمت آیت اللّه شمس‌آبادی – که بعدها به وسیله دار و دسته مهدی هاشمی کشه شد – و موضوع را با ایشان در میان گذاشتیم و خواستیم که سرپرستی کار را قبول کنند. ایشان ضمن تأیید و تشکر فرمودند: «اگر وقت زیادی از من نگیرید حرفی ندارم».
عرض کردم که خیلی مزاحم شما نمی‏شویم. شما فقط قبض رسید پول‏ها را امضا کنید که‏ اعتماد مردم بیشتر باشد، پذیرفتند. خلاصه‏ همان سال پایه‏های انجمن مددکاری امام‏ زمان(عج) مخصوص کمک به ایتام گذاشته شد و تا سال ۱۳۴۹ حدود ۶۵۰ خانوار شناسایی‏ شدند و زیر پوشش قرار گرفتند.
در این‏ مدت، محل جمع‏آوری هدایا و اجناس‏ هم مدرسه بود. در یکی از اتاق‏ها، از برنج‏ و روغن و حبوبات گرفته تا لباس و حتی‏ گوشت جمع می‏کردیم و طبق برنامه‏ای منظم‏ به خانواده‏ها تحویل می‏دادیم.
در سال‏های‏ آخری که مسئولیت این کار با من بود، در مدرسه محلی تعیین کردیم که گوسفندهای‏ اهدایی را خودمان در همانجا ذبح می‏کردیم‏ و گوشت تازه را همراه سایر خوار و بارها به‏ خانواده‏ها می‏دادیم.
این انجمن هنوز هم‏ فعال است و در سایر استان‏ها هم شعباتی دارد و حدود سه، چهار هزار خانواده را زیر پوشش دارد و ماهی هفتاد، هشتاد میلیون تومان‏ هزینه می‏کند.
* بله، اتفاقاً ما خودمان بعضی هدایا و نذر و نذوراتمان را در تهران به همین انجمن‏ می‏دهیم. البته شما علاوه بر این انجمن در کانون علمی، تربیتی هم فعالیت می‏کردید. اگر در آن باره هم توضیحاتی بدهید، ممنون‏ می‏شوم.
تقریباً هم‏زمان با راه‏اندازی انجمن کمک‏ به ایتام، تشکیلاتی در اصفهان راه افتاد به نام‏ کانون علمی و تربیتی جهان اسلام. چیزی‏ شبیه حسینیه ارشاد که بزرگانی چون شهید بهشتی، شهید مطهری، شهید مفتح، مرحوم‏ علامه جعفری، آیت اللّه ناصر مکارم شیرازی‏ و خیلی‏های دیگر به آنجا دعوت می‏شدند و سخنرانی می‏کردند. این کانون که پنج‏ سالی مدیر عامل آن بودم، در سال‏های‏ ۱۳۵۰-۱۳۴۹ با فشار ساواک تعطیل شد، و به‏ دنبالش مرا هم دست و چشم بسته گرفتند و به تهران فرستادند.
اما در همان پنج شش سال‏ فعالیتش مورد اقبال و استقبال بسیاری از بزرگان حوزه‏ها و مخصوصاً مردم و جوانان‏ اصفهان قرار گرفت. این کانون کلاس‏های‏ متعددی برای دبیرستانی و… داشت‏ که در آن سال‏ها کار نو و جذابی بود. به خصوص که زمین بازی و نمازخانه هم‏ داشت. در جلسات سخنرانی هم پذیرایی به‏ روش‏های سنتی و جدید انجام می‏گرفت. مثلاً علاوه بر فرش، میز و صندلی هم برای‏ مدعوین چیده می‏شد و خلاصه مورد توجه‏ مردم و بزرگان دینی بود.
* ظاهراً چند سالی هم‏ مسئولیت پخش‏ مجله مکتب‏ اسلام را در اصفهان به عهده‏ داشتید.
بله، قضیه از این قرار بود که‏ پخش مجله در اصفهان خوب نبود. مجلات آن‏چنانی، هر هفته مرتب و منظم روی پیشخوان دکه‏های‏ مطبوعات بود و تنها مجله مذهبی ایران چون‏ پخش رسمی نداشت، نامنظم به دست ما می‏رسید.
این برای من ناگوار بود. به همین‏ دلیل رفتم پیش آقای دکتر جمال موسوی، استاد دانشگاه اصفهان، که می‏دانستم با نویسندگان مجله آشنایی دارد و معرفی‏نامه‏ای‏ برای آیت‏اللّه مکارم گرفتم و به قم بردم. آنجا از آقای مکارم شنیدم که بعد از تهران، آبادان بیشترین خواننده را دارد و هر ماه هزار شماره مجله در آنجا ‏توزیع می‏شود.
خلاصه تقاضا کردم فعلاً صد شماره مکتب‏ اسلام برای من بفرستند تا توزیع کنم. بعد هم‏ آمدم و نامه‏هایی به مدیران مدارس، روحانیان‏ شهر و بعضی‏های دیگر نوشتم و از آنها برای‏ تبلیغ و خرید مجله دعوت کردم. محل این‏ کار هم، همان مدرسه بود. در کنار تابلو مدرسه، تابلو نمایندگی مجله را هم نصب‏ کردم و دوره‏های سال پنجم، ششم و هفتم‏ مجله را مرتب و منظم و با افزایش مشترکین‏ به سه هزار نفر، در اصفهان توزیع کردم. البته‏ برای دیگران هم می‏آمد و مجموعاً چیزی‏ حدود ۵۰۰۰ شماره در اصفهان توزیع‏ می‏شد.
* در این زمینه، آیا خاطره جالبی دارید که‏ بفرمایید؟
خاطره‏ای که در یادم هست این است که‏ یک روز آقایی به مدرسه آمد و گفت: «من‏ خواهرزاده فلانی، یکی از مسئولان اجرایی‏ مجله مکتب اسلام، هستم. بیماری در بیمارستان نمازی شیراز داشتم و حالا دارم به‏ تهران می‏روم. مقداری پول کم آورده‏ام. البته دفترچه حساب در گردش دارم؛ ولی‏ چون شناسنامه همراهم نیست، نمی‏توانم‏ برداشت کنم. اگر شما…» نگذاشتم حرفش‏ تمام شود، با عجله صد تومان به او دادم و دعوتش کردم که چند روزی با خانواده مهمان‏ ما باشد. نپذیرفت؛ اما نشانی گرفت که در سفر بعدی بیاید. چند روز بعد، اتفاقی‏ فهمیدم که طرف کلاهبردار است و اصلاً هم‏ فامیل آن بنده خدا نیست. نامه‏ای به قم نوشتم‏ و ضمن نقل ماجرا خواستم که مواظب باشند که طرف این‏بار به اسم خواهرزاده من سر ایشان کلاه نگذارد. آن بنده خدا هم سریعاً صد تومان برای من فرستاد و نوشت که چون‏ به حساب من داده‏اید، بگذارید هم‏چنان به‏ حساب من باشد!
چهارده سال گذشت و تقریباً قضیه‏ فراموش شد تا این‏که یک روز باز آقایی به‏ مدرسه آمد و گفت: «شما مرا می‏شناسید؟» دقت که کردم شناختمش. اما بی‏تفاوت‏ گفتم: «نه… به جا نمی‏آورم». بعد کلید را برداشتم، به بهانه‏ای بلند شدم و آهسته رفتم‏ طرف در و آن را قفل کردم. طرف فهمید و گفت: «آقا چرا در را قفل می‏کنید؟» گفتم: «برای این‏که از خواهرزاده آقای فلان صد تومان بستانم و در را باز کنم». با پررویی‏ گفت: «یعنی چه آقا! من به پلیس شکایت‏ می‏کنم».
گفتم: «احتیاجی نیست شما شکایت کنید، من خودم این کار را می‏کنم». شماره کلانتری را گرفتم و یک پاسبان‏ خواستم. خلاصه طرف را بردیم کلانتری و دیدیم که همه می‏شناسندش. افسر نگهبان که‏ قبلاً معلم بود و مرا می‏شناخت، آقا را سین جیم کرد و خلاصه صد تومان ما در جا وصول شد. بعد هم طرف را محاکمه و زندانی کردند. چون کلاه‏برداری زیادی کرده‏ بود.
* جناب گلبیدی، زندگی شما بحمد اللّه‏ سرشار از تلاش برای کمک به دیگران بوده و مسلماً اجر عظیم شما نزد خداوند کریم برای‏ روزی که به تعبیر قرآن: لاینفع مال و لا بنون محفوظ است. بعد از بازنشستگی هم‏ شنیده‏ام که سخت در تکاپوی رسیدگی به‏ خانواده‏های زندانیان هستید. اگر مایل‏اید در این‏باره هم توضیح بدهید.
چیز زیادی برای گفتن ندارم. انجمنی‏ برای حمایت از زندانیان داریم. به ‏هرحال‏ کسی که زندانی می‏شود، خانواده‏اش‏ بی‏سرپرست می‏ماند و این خودش باعث‏ بروز مشکلاتی می‏شود که اگر رسیدگی‏ نشود، خدای ناکرده ممکن است جان و مال‏ و حتی ناموس شخص زیان ببیند.
گذشته از آن، همه کسانی که زندانی می‏شوند، لزوماً دزد و قاچاقچی و آدم‏کش نیستند. گاهی‏ کسی بدهکار بوده است و نتوانسته بپردازد، یا کسی با کسی اختلاف داشته و او رضایت‏ نداده است. ما با دوستان این موارد را شناسایی می‏کنیم و در حد توان احتیاجات‏ خود و خانواده آن‏ها را برآورده می‏کنیم. مثلاً قرضش را می‏پردازیم، طرفش را راضی‏ می‏کنیم که رضایت بدهد یا به مشکلات‏ درسی بچه‏هایش می‏رسیم و خلاصه از این‏ جور کارها.
* اگر درباه مدارس بنیاد فرهنگی امام‏ محمد باقر(ع) هم توضیحی بدهید ممنون‏ می‏شوم.
ده دوازده سال پیش عده‏ای از دوستان با دیدن استعدادهای خوبی که به دلیل ضعف‏ اقتصادی خانواده‏ها امکان ادامه تحصیل پیدا نمی‏کردند، تصمیم گرفتند آنها را زیر پوشش بگیرند. چند سالی با کمک مردم خیّر شهر کمک هزینه تحصیلی به بچه‏ها دادند تا این‏که حاج آقا دکتر طالقانی، که در مدرسه حکیم سنایی هم فعالیت‏هایی داشتند و در مکه هم خدماتی برای حجاج انجام‏ می‏دادند، یک روز به جلسه آمدند عنوان‏ کردند که بهتر است این کمک‏ها به‏ استعدادهایی بشود که خدایی ناکرده فاسد نباشند. وگرنه کمک به فساد می‏شود. راهش‏ هم این است که این بچه‏ها از اوایل تحصیل‏ زیر نظر خودتان باشند. از آن تاریخ یک‏ دبیرستان پسرانه تأسیس شد و آقای‏ نیل‏فروشان، نخستین مدیر کل بعد از انقلاب‏ اصفهان که بازنشسته شده‏اند، مدیریت‏ مدرسه را به عهده گرفتند و با همکارانشان‏ بچه‏های مستعد را شناسایی و انتخاب‏ می‏کنند و آموزش می‏دهند.
بعد هم دبیرستان‏ دخترانه و در این اواخر مدرسه راهنمایی و دبستان هم راه‏اندازی شده است. از متمکنین، شهریه می‏گیرند و افراد نیازمند را مجانی ثبت‏نام می‏کنند و حتی غذا و لباس و لوازم التحریرشان را هم تأمین می‏کنند. به‏ همت مردم و مسئولان، قدرت بنیاد به جایی‏ رسیده که علاوه بر اصفهان بچه‏های مستعد بعضی از شهرهای دیگر استان را هم زیر پوشش دارد. این کمک‏ها هم البته به شکل‏ قرض در اختیار افراد قرار می‏گیرد تا بعدها ارتباطشان با مجموعه حفظ شود و کار هم با کمک خود فارغ التحصیلان ادامه پیدا کند. من هم گاهی خدمتشان هستم و در حد بضاعت کمکی می‏کنم. از جمله بعضی از تابلوهای بازسازی‏ شده سابق را به‏ مدارس آنها داده‏ام.
* آقای گلبیدی‏ می‏دانم که خسته‏ شده‏اید، ولی اجازه‏ می‏خواهم سؤال‏ها را ادامه بدهم. چون فکر می‏کنم هنوز حرف‏های نگفتنی زیاد دارید.
درباره فعالیت‏های‏ آموزشی، فرهنگی و اجتماعی خود توضیحاتی دادید. اما هنوز از فعالیت‏های‏ سیاسی خود حرفی‏ نزده‏اید. هرچند بخشی از فعالیت‏های‏ سیاسی شما در قالب همان فعالیت‏های‏ فرهنگی، مثل مدیر عاملی کانون علمی، فرهنگی جهان اسلام و توزیع مجله مکتب‏ اسلام و… انجام شده است. با این همه با توجه به اشاره‏ای که به روابط نزدیکتان با مرحوم آیت‏ اللّه کاشانی کردید، بفرمایید که‏ در جریان ملی شدن صنعت نفت، چه ارتباطی‏ با مرحوم کاشانی داشتید و حالا، پس از گذشت نزدیک به نیم‏قرن از آن حادثه، چه‏ برداشتی از وقایع موردنظر دارید؟
فکر می‏کنم که در نوشته‏های معاصران، خطاهایی درباره ملی شدن صنعت نفت راه‏ یافته است. به اندازه‏ای که انسان را در درستی‏ و سلامت این نوشته‏ها دچار شک می‏کند. متأسفانه اکثر تاریخ‏های مربوط به این واقعه‏ را اعضا یا هواداران جبهه ملی نوشته‏اند و آنها هم با کمال بی‏انصافی همه چیز را به اسم‏ مصدق تمام کرده‏اند. این هم یکی دیگر از مظلومیت‏های آیت اللّه کاشانی است که من‏ از هواداران ایشان بودم و هستم.
ما در نوشتن‏ تاریخ آن روزگار کوتاهی کردیم و نتیجه این‏ شد که جناب مصدق السلطنه قهرمان این‏ ماجرا قلمداد بشود. دو سال پیش هم در یکی‏ از مطبوعات مقاله‏ای دیدم که وادارم کرد پاسخی برای نویسنده‏اش بنویسم و بفرستم‏ که در یکی از نشریات چاپ شد.
بهرحال، در مجلس دوره چهاردهم، پس از این‏که با واگذاری امتیاز نفت شمال به روس‏ها مخالفت شد، یکی از نمایندگان (به نام‏ آقای رحیمیان)، ضمن تشکر از مخالفت‏ نمایندگان با این مسئله، پیشنهادی به امضای‏ عده‏ای از نمایندگان تقدیم مجلس کرد که در آن خواسته شده بود برای حفظ تعادل و موازنه منفی، امتیاز نفت جنوب هم از انگلیسی‏ها پس گرفته شود. جالب است که آقای مصدق‏ حاضر به امضای این پیشنهاد نشد و حتی در مخالفت با آن در مجلس سخنرانی کرد.
مصدق در جلسه مورخ ۲۸ آذرماه سال‏ ۱۳۲۳ مجلس، درباره دلیل امضا نکردن نامه پیشنهادی نمایندگان گفت: «… نظر به این‏ که هر قراردادی دو طرف دارد و به ایجاب و قبول طرفین منعقد می‏شود، لذا تا طرفین‏ رضایت به آن ندهند، قرارداد ملغی‏ نمی‏شود»! یعنی آقای مصدق این قرارداد استعماری را جزو عقود به حساب آورده و گفته‏اند که اگر قرار شود نفتمان را از انگلیسی‏ها پس بگیریم، باید خود آنها هم‏ موافق باشند! معلوم نیست وقتی ایشان، به‏ ادعای هوادارانشان، نفت را ملی کردند، آیا موافقت دولت انگلیس را هم جلب کرده‏ بودند یا نه؟!
به‏ هرحال این تفکر نگذاشت‏ موضوع پیگیری شود. حتی شش سال بعد، یعنی در سال ۱۳۲۹ که مدت قرارداد به پایان‏ رسید، وقتی که موضوع تجدید یا فسخ‏ قرارداد نفت با انگلیسی‏ها در مجلس مطرح‏ شد، کمیسیونی برای تعیین تکلیف قرارداد تشکیل شد تا در آن باره اعلام نظر کند.
این‏ کمیسیون که ریاست آن به عهده آقای مصدق‏ بود، حدوداً در اوایل پاییز تشکیل شد، ولی‏ بحث و بررسی درباره قرارداد به سر آمده با انگلیسی‏ها را آن‏قدر طول داد که صدای مردم‏ و نمایندگان درآمد و آیت اللّه کاشانی طی‏ اعلامیه‏ای خطاب به کمیسیون نفت نوشت: «تمام ملت ایران به وسیله تلگراف‏ها و مراسلات و تبریکاتی که از اطراف و اکناف‏ مملکت رسیده با شوق و شعف بی‏حد و حصر، از پیشنهاد(ملی شدن صنعت نفت) که باعث نجات مملکت از شر اجانت بود، استقبال کردند.
اما کمیسیون اختصاصی نفت‏ به بهانه‏های غیر موجه به این پیشنهاد روی‏ موافق نشان نداد.»
ایشان در آن نامه به صراحت به ترس‏ اعضای کمیسیون از دولت انگلستان اشاره‏ می‏کند. با وجود این، کمیسیون همچنان به‏ وقت‏کشی مشغول بود. تا این‏که فشار افکار عمومی بالا گرفت و رزم‏آرا، نخست وزیر شاه، در ۱۶ اسفند ترور شد و آقایان جا خوردند و بعد از پنج، شش ماه وقت‏کشی، فردای همان‏روز، مصدق‏ موافقت کمیسیون با پیشنهاد ملی شدن صنعت‏ نفت را به مجلس اعلام‏ کرد. مجلس هم در روز ۲۴ اسفند سال ۱۳۲۹ یعنی در زمان نخست وزیری علاء، ملی شدن صنعت نفت را تصویب کرد و…
روز ۲۹ اسفند هم به‏ امضای شاه رسید. پس‏ می‏بینید که قبل از روی کار آمدن آقای مصدق، نفت‏ قانوناً ملی شده بود و آقای‏ مصدق در آن زمان نماینده مجلس بود و اگر هم موافق بوده باشد، که نبود، یک رأی بیشتر نداشت و نمی‏تواند تأثیری در ملی شدن نفت‏ داشته باشد.
مصدق در اردیبهشت سال بعد از ملی شدن صنعت نفت به نخست وزیری‏ رسید و البته به دلیل رشته تحصیلی‏اش، که‏ حقوق بود، و مقامش، که نخست وزیر بود، در جلسات دادگاه لاهه شرکت کرد و اینها همه پس از ملی شدن رسمی و قانونی صنعت‏ نفت است.
اما شما می‏بینید که تاریخ‏نویسان‏ وابسته به جبهه ملی و هوادار مصدق چه‏طور همه اینها را به نفع او مصادره کرده‏اند؟ البته‏ عوام فریبی‏های مصدق هم در این مسئله‏ بی‏تأثیر نبود.
شهید مدرس، چهره بی‏نظیر تاریخ معاصر که هیچ‏کس کوچکترین نقطه‏ ضعفی در زندگی فردی و سیاسی او نیافته، درباره مصدق در مجلس دوره ششم گفته‏ است: «کلاس اول سیاست، عوام فریبی‏ است و من با نبوغی که در آقای‏ مصدق السلطنه سراغ دارم، یقین دارم که‏ ایشان همیشه در کلاس اول سیاست باقی‏ خواهند ماند و هرگز به کلاس دوم ارتقا پیدا نخواهند کرد»!
مدرس بعد از این سخنان، که با صدای احسنت نمایندگان همراه بود، می‏گوید: «عمر من کفاف نمی‏دهد، ولی‏ مردم ایران و شما نمایندگان ملت، بیست‏ سال بعد از این خواهید دید که سید حسن‏ مدرس درباره مصدق السلطنه اشتباه نکرده‏ است»!
* بعضی از این مطالب را در کتاب‏های‏ مربوط به این موضوع خوانده‏ام؛ ولی اگر ممکن است مدارک و منابع این مطالب را هم‏ بفرمایید.
منابع این مطالب، نوشته‏های خود آقایان‏ و صورت مذاکرات مجلس آن دوره‏هاست. البته من مدارک این حرف‏ها را با ذکر صفحه‏ در همان جوابیه‏ای که داده‏ام، آورده‏ام. کتاب‏هایی مثل زندگی‏نامه مصدق السلطنه، مصدق ونهضت ملی شدن ایران، روحانیت و اسرار فاش‏نشده از نهضت ملی شدن صنعت‏ نفت و بعضی کتاب‏های دیگر. مقداری هم‏ خاطرات خودم است که جوان بودم و فعالانه‏ این قضایا را پی‏گیری می‏کردم و با آقای‏ کاشانی هم مرتبط بودم.
البته بسیاری از حقایق زیر پوشش تبلیغات و تحقیقات به‏ ظاهر علمی و بی‏طرف بعضی نویسندگان‏ مغرض پنهان شده است. ولی اگر کسی اهل‏ دین و انصاف باشد از لابه‏لای نوشته‏های‏ موجود هم می‏تواند به حقایق پی ببرد.
* ظاهراً حضرت امام هم نظر خوشی نسبت‏ به ایشان و اهدافشان نداشتند.
بله، ایشان در یکی از سخنرانی‏هایشان‏ خطاب به جبهه ملی‏های مرتد تعبیری به این‏ مضمون فرمودند که نگذارید بگویم او حتی‏ مسلم هم نبود. در زمان خودش هم مراجع‏ بزرگ حوزه نجف در اطلاعیه‏ای به اعمال‏ مصدق اعتراض کردند. مراجع بزرگ، مدرس، امام، همه اینها درباره مصدق‏ مسئله داشتند، نهایت عمل او هم نشان داد که امثال مدرس اشتباه نمی‏کردند.
ایشان در زمان قتل عام ۱۵ خرداد هم، حتی‏ دو خط اعلامیه علیه دستگاه ستم شاهی صادر نکردند. در حالی که به ظاهر از مخالفان شاه‏ بودند. طبیعی است، زندگی اشرافی مانع‏ همراهی با مردم کوچه و بازار می‏شود. او که دیگر شاه‏زاده بود و لقب مصدق السلطنه‏ داشت.
* جناب گلبیدی، برای این‏که از فضای پر تنش و همیشه شلوغ سیاست بیرون بیاییم، اجازه بدهید برگردیم به مسائل فرهنگی و درس و بحث و مدرسه. اگر مایل هستید درباره تجربه‏ها و روش‏هایی که در خلال‏ آموزش ناشنوایان به آن رسیدید، توضیحاتی‏ بیان بفرمایید.
یک روز دست‏هایم را گذاشته بودم روی‏ میز ردیف اول کلاس و برای بچه‏ها حرف‏ می‏زدم. یکی از آنها، به من حالی کرد که‏ وقتی دست‏هایتان روی میز است، من‏ صدایتان را بهتر می‏فهمم! بلافاصله فهمیدم‏ که او از ارتعاش منتقل‏شده به میز استفاده‏ می‏کند. بلندش کردم و دستش را گذاشتم‏ روی حنجره‏ام و حرف زدم، گفت خیلی بهتر می‏فهمم!
فردا کار را با یک قوطی حلبی تمرین‏ کردیم. ارتباط بهتر شد. چند روزی به دنبال‏ وسیله طبیعی‏تری گشتم که هم قابل حمل و نقل باشد و هم سروصدای زیاد نداشته باشد و هم دست و صورتشان را زخمی نکند.
در نهایت به بادکنک رسیدم. سبک، ساده، و قابل حمل! نتیجه آزمایش عالی بود. بادکنک‏ برای آنها بیشتر از سمعک‏هایی که بعضی‏ها به آن دسترسی داشتند، مفید واقع شد. یک‏ بادکنک را دو نفری در دست‏هایمان‏ می‏گرفتیم و صدای من از طریق ایجاد ارتعاش در پوست آن به دانش‌آموز منتقل‏ می‏شد. جالب‏تر این‏که هرچه بادکنک بیشتر باد می‏شد، ایجاد ارتباط بهتر صورت‏ می‏گرفت این کشف، یکی از بزرگ‏ترین‏ شادی‏های زندگی من و بچه‏ها و مایه تفریح‏ و تفهیم درس بود.
انعکاس این کار در بیرون از مدرسه چه‏ بود؟ راستش آن‏قدر در دنیای خودم و بچه‏ها غرق بودم که اصلاً یاد بیرون نمی‏افتادم. بعدها یک روز آقای مهندس رهنما، که از پل‏سازهای معروف بود و به دلیلی که‏ نمی‏دانم شنوایی‏اش را از دست داده بود، به‏ مدرسه آمد. یک جلد کتاب آموزشی هم از سفر خارج به ‏عنوان هدیه برای من آورده بود. گفت شما با این بچه‏ها چه‏طور کار می‏کنید؟
من بادکنک را دادم دستش و حرف زدم. تعجب کرد. گفت خیلی خوب است. بعد خندید و گفت: حیف که من نمی‏توانم توی‏ خیابان بادکنک دستم بگیرم.
البته روش‏های‏ دیگر را هم با ایشان تمرین کردیم. مثل‏ استفاده از سمعک یا استفاده از وسیله کوچکی‏ که مرحوم باغچه‏بان ساخته بود که باید زیر دندان می‏گذاشتی و ارتعاش صدا را از طریق‏ دندان حس می‏کردی. این وسیله البته از نظر بهداشتی مناسب نبود. به‏هرحال همه را امتحان کردیم و ایشان اقرار کرد که بادکنک‏ از همه آن‏ها بهتر است. شما اگر ناشنوا باشید و یک بادکنک را به رادیو یا تلویزیون‏ بچسبانید، صدا را به راحتی درک می‏کنید.
* یادی از مرحوم باغچه‏بان کردید، آیا خاطره بیشتری از ایشان ندارید؟
نه، ارتباط زیادی باهم نداشتیم. اولین‏ دیدارم با ایشان را که قبلا گفتم. بعدها هم‏ گاهی از حال هم جویا می‏شدیم، اما به دلیل‏ مشغله زیاد من و همچنین بعضی مسائل‏ سیاسی و اعتقادی خیلی به ایشان نزدیک‏ نمی‏شدم. با این همه مخالف یکدیگر هم‏ نبودیم.
ایشان یک بار هم که دکتر مظفر بقایی‏ معروف برای سخنرانی در جلسه حزب‏ زحمت کشانش به اصفهان آمده بود، همراه او به دیدن من آمد و مدتی درباره فعالیت‏هایمان‏ باهم تبادل اطلاعات کردیم. عکس و دست‏خط آنها را هنوز هم دارم.
هر دو از هیچ شروع کرده بودیم و بدون راهنما و آموزش چیزهایی که از طریق تجربه یاد گرفته بودیم که با عشق و علاقه در اختیار بچه‏ها می‏گذاشتیم.
البته ایشان به دلیل این‏ که هم در تهران بودند و هم مخالفت با رژیم‏ شاه نمی‏کردند و هم با مقامات بالا مرتبط بودند، موفقیت بهتری داشتند و اسم و رسم‏ بیشتری هم کسب کردند. طبیعی است که من‏ به دلیل موضع سیاسی و مذهبی خودم و تقیداتی که داشتم، از چنان اهرم‏هایی‏ برخوردار نبودم. به خصوص که هم در شهرستان بودم و هم با مقامات سیاسی استان‏ رابطه خوبی نداشتم و به دلیل فعالیت‏های‏ دیگرم تحت نظر ساواک و شهربانی هم بودم‏ که یکی دو بار کار به دستگیری و فرستادن به‏ تهران و زندان هم کشید.
اما به‏هرحال‏ مرحوم باغچه‏بان هم، از آن ارتباط¬ها چیزی‏ برای خودش نمی‏خواست و همه را صرف‏ بچه‏ها می‏کرد و آخرش هم با تهمت و توهین‏ کنارش گذاشتند و کار را از دستش درآوردند. البته بعدها با دخترشان، ثمینه خانم، کم‏ و بیش ارتباط داشتم و ایشان هم یکبار برای‏ دیدن مدرسه ما به اصفهان تشریف آوردند.
* برای آخرین سؤال عرض می‏کنم که در سال‏های فعالیت مدرسه شما، صدها تن از وزیران، استان‏داران، شاعران، نویسندگان، عالمان دینی، استادان دانشگاه، سفیران‏ کشورهای گوناگون و شخصیت‏های علمی‏ و فرهنگی ایران و خارج از ایران از آن بازدید کرده‏اند و شما هم با دقت و سلیقه، دست‏خط و عکس همة آنها را تهیه و جمع‏آوری کرده‏اید و من بیشتر آنها را دیدم‏ و لذت بردم. مایلم یکی از خاطرات شما را در این‏باره، به منزله حسن ختام گفتگو، برای‏ خوانندگان مجله هدیه ببرم.
هرکدام از این آمدن‏ها و رفتن‏ها خودش‏ چند صفحه خاطره است که یکی دو نمونه‏اش‏ را در خلال صحبت گفتم. اما خاطره‏ای که‏ در این فرصت می‏توانم بگویم، مربوط به یکی‏ از خانم‏های عضو گروه صلح است که بار اول‏ به اتفاق آقای دکتر علی شریعتمداری برای‏ بازدید مدرسه آمد. البته دکتر شریعتمداری به‏ ما لطف داشت و زیاد به مدرسه سر می‏زد.
به هرحال در دیدارهای بعدی، این خانم‏ مقداری هم فیلم از کلاس‏ها و مدرسه گرفت‏ و رفت. مدت‏ها بعد آقای سراج کازرونی، که بعد از انقلاب وزیر مسکن شد و آن زمان‏ دانشجو بود، به من گفت که فلانی فیلم‏ مدرسه‏تان را در هفت تپه اهواز نمایش‏ می‏دادند و می‏گفتند که به کمک گروه صلح‏ اداره می‏شود! معلوم شد خانم عضو گروه‏ صلح آمریکایی به ما نارو زده و فعالیت‏های‏ ما را به حساب خودشان گذاشته است.
من‏ این موضوع را به چند جا منعکس کردم و قضیه‏ فراموش شد. چندی بعد باز یک خانمی‏آمد مدرسه و گفت که از طرف گروه صلح آمده‏ است و می‏خواهد ببیند چه کمکی می‏تواند به‏ ما بکند. من که هنوز از آن دروغ عصبانی‏ بودم، صدایم را بلند کردم و به مترجم گفتم‏ که به این خانم بگویید که همکارشان چه‏طور کارهای ما را به نفع گروهشان مصادره کرده‏ است. بپرسید که دولت آمریکا از این‏ حقه‏بازی‏ها چه سودی می‏خواهد ببرد؟ و…
خانم آمریکایی که دست‏پاچه شده بود، شروع‏ کرد با زبان فارسی عذرخواهی کردن معلوم‏ شد که فارس هم بلد است! خلاصه شروع‏ کرد به توجیه و گفتن این‏که به‏هرحال ما آماده هر نوع کمکی به شما هستیم. من هم گفتم‏ که ما از نظر مالی هیچ نیازی به شما نداریم. اگر راست می‏گویید مقداری کتاب و مجله و اطلاعات آموزشی به ما بدهید تا بهتر با بچه‏ها کار کنیم. ایشان هم قول داد و رفت ولی تا به حال که خبری نشده است.
* با عرض خسته نباشید، از این‏که با بزرگواری تمام، به همه سؤال‏های ما جواب‏ دادید، از شما ممنونم.
من هم به خاطر آمدن این همه راه در این‏ گرما و تحمل پرحرفی‏های این معلم ساده از شما متشکرم.
مآخذ
مجله رشد معلم، شماره ۱۴۶، دی ۱۳۷۸، ص ۸-۱۵؛ شماره ۱۴۷، بهمن ۱۳۷۸، ص ۹-۱۷.
خدمات گلبیدی همزمان برای ناشنوایان و نابینایان
مصاحبه با آقای اقارب‌پرست یکی از اعضای هیئت مؤسس آموزشگاه نابینایان ابا‌بصیر اصفهان و دوست مرحوم گلبیدی.

آقای اقارب‌پرست روحانی و دبیر آموزش و پرورش فعال در عرصه‌های مختلف سیاسی- اجتماعی- فرهنگی و مؤسس آموزشگاه نابینایان ابا‌بصیر فعالیت‌های خود و هیئت مؤسس را این طور تشریح می‌کند: فعالیت‌های فرهنگی من از سال ۱۳۴۱ به بعد آغاز شد که عمده‌ترین آنها فعالیت‌های مذهبی بود. از جمله اینها می‌توان به مقابله با مخالفین مذهب مانند منکرین امام زمان و طرفداران کسروی در اصفهان و گروه‌های منحرف دیگر اشاره کرد که پرداختن به این مهم در این مبحث نمی‌گنجد. در سال‌های ۴۵ و ۴۶ با یک گروه ضد دینی آشنا شدیم. این گروه مبلغین کلیسا بودند. کلیسای لوقای اصفهان پاتوق آنها و آقای حسن دهقان در آن زمان کشیش آن کلیسا بود. در ابتدا لازم است توضیحی اجمالی راجع به سابقه این کشیش خدمت‌تان ارائه دهم. حسن دهقان در کودکی با مادرش در تفت یکی از شهرستان‌های استان یزد زندگی می‌کرد. حدود ۵-۶ سال بیشتر نداشت که به بیماری سختی مبتلا شد و برای درمان به همراه مادرش به اصفهان آمد و در بیمارستان انگلیسی‌ها «عیسی بن مریم» بستری شد. بسیاری از پزشکان این بیمارستان ایرانی بودند؛ ولی تعدادی پزشک مسیحی هم داشت. این پزشکان تبشیری بودند و تبلیغ مسیحیت می‌کردند. مادر حسن هم که جایی برای اقامت نداشت در همان بیمارستان به عنوان خدمه مشغول به کار شد؛ مشروط بر این که بابت درمان فرزندش هزینه‌ای از او گرفته نشود. وقتی کلیسا دید که مادر زنی بسیار خدوم و فرزند بسیار با‌هوش و با‌ استعداد است، از آن دو حمایت کرد. حسن را به دبستان و دبیرستان و دانشگاه فرستاد و به موازات آن مسیحیت را در باور او رشد و پرورش داد. در نتیجه حسن دهقان مرحله به مرحله پیشرفت کرد. ابتدا مسیحی سپس مبلغ مسیحیت پس از آن کشیش، بعد اسقف و نهایتاً تا قبل از انقلاب اسقف خاور‌میانه شد. و به این ترتیب کارش گسترش یافت. اما در جریان انقلاب با زندانیان ایران در انگلیس مبادله شد و به احتمال قوی او همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد. کار او در دایره اسقفی این بود که یک زمین والیبال آسفالت در اختیار عموم جوانان قرار می‌داد که عصر‌ها برای بازی به آنجا می‌آمدند. در آن سال‌ها زمین والیبال آسفالت در اصفهان وجود نداشت و همین مسأله سبب استقبال زیاد جوانان از این زمین گردید. من هم در سال ۳۴ محصل دانشسرای تربیت معلم بودم برای بازی به همان زمین رفتم. پس از این که مقداری بسکتبال بازی کردیم چون بیشتر با ما آشنا بودند برای رفع خستگی و پذیرائی به داخل کلیسا دعوتمان کردند و به ما چای و بیسکویت تعارف کردند؛ ولی من آنها را نجس می‌دانستم و از پذیرائی‌شان استفاده نکردم. کشیش دهقان انجیل متّی را گشود و بخشی از آن را خواند. من به همان متن چند ایراد وارد کردم که موجب تشنج و در نهایت تعطیلی جلسه گردید. از آن روز به بعد ما به عنوان یک عنصر حساس روی تبلیغات کلیسا شناخته شدیم. من به فکر راهی برای مقابله با این تبلیغات افتادم و کتب رد مسیحیت را تهیه و مطالعه کردم. اولین فعالیت‌مان در این راستا تشکیل کانونی به نام تعلیم و تربیت جهان اسلام بود. این کانون وسط شهر واقع در خیابان آمادگاه اصفهان بین چندین دبیرستان قرار داشت. آقای گلبیدی مدیر داخلی کانون شدند و فعالیت این مرکز از سال‌های ۴۵-۴۶ شروع شد.
* نوری: آقای گلبیدی در آن سال‌ها از لحاظ موقعیت شغلی و تحصیلی در چه وضعیتی بودند؟
اقارب‌پرست: ایشان هم معلم بودند و هم مدرسه‌ی ناشنوایان را اداره می‌کردند. آقای اقارب‌پرست در ادامه صحبت‌هایش چنین می‌فرماید: فضائی که ما در اختیار داشتیم مانند کلیسا یک زمین آسفالت برای والیبال داشت که عصر‌ها بچه‌ها می‌توانستند برای بازی والیبال و بسکتبال به آنجا بیایند. دور تا دور این زمین هم چندین اتاق بود که برای تقویت دروس تعبیه شده بود و کلاس‌های تقویتی از جمله تعالیم دینی در همان جا برگزار می‌شد. بعضی از اساتید حوزه و دانشگاه و برخی از دبیران برای تقویت دروس محصلین به کانون می‌آمدند. نماز مغرب و عشا اقامه می‌شد و ماهی دو سه مرتبه از شخصیت‌های مذهبی قم و تهران مانند آیت اللّه مکارم شیرازی و علامه محمد‌تقی جعفری و آیت‌اللّه مطهری جهت ایراد سخنرانی دعوت می‌کردیم. عصر‌های جمعه جمعیت کثیری در کانون حاضر می‌شدند. آنجا یک شکل مذهبی مدرن داشت که دارای تجهیزاتی مثل ۵۰۰-۶۰۰ میز و صندلی، میکروفون، یک فروشگاه ساده و کتابخانه بود. در آن وقت در همه اماکن مذهبی مردم روی زمین می‌نشستند؛ ولی در کانون همه روی صندلی قرار می‌گرفتند. حتی جلسه پرسش و پاسخ برگزار می‌کردیم که در آن زمان کار بسیار نویی بود. صبح‌ها برای بانوان برنامه داشتیم که بانو امین و بعضی از بانوان خطیب و مفسر برای خانم‌ها برنامه اجرا می‌نمودند و عصر‌ها هم به آقایان اختصاص می‌یافت. در کانون فضائی ایجاد شده بود که جوانان مسلمان با یکدیگر آشنا می‌شدند و فضای شاد و مفرحی بود. این فعالیت‌ها را در مقابل تشکیلات کلیسا انجام می‌دادیم که تا مدتها برقرار بود حتی با مسائل سیاسی روز جمع نشد؛ اما در سال ۱۳۵۵ خود به خود تعطیل شد.
* نوری: آیا تا کنون تألیف و تحقیقی هم در رابطه با کانون صورت گرفته است؟
اقارب‌پرست: به طور مجزا خیر ولی یکی از اساتید دانشگاه تحقیقی پیرامون فعالیت‌های مذهبی قبل از انقلاب در اصفهان انجام داده و مفصل‌ترین پژوهشی است که تا کنون انجام شده است. ایشان در ادامه می‌فرمایند: در حوزه تبلیغاتی ما بسیاری از تبلیغات نو دینی مانند بهائیت و اگزیستانسیالیسم و تبلیغات مخالف محدود و شکسته شد. نحوه محدود شدن کلیسا این طور بود که در کنار گروه‌های مذهبیی که ایجاد شده بود گروهی هم بر محور آقای محمد فولادگر تشکیل شد. آقای فولادگر از دوستان فعال در عرصه‌های سیاسی- اجتماعی بودند. این گروه با راهنمائی‌های آیت‌اللّه خادمی و کمک‌های ما با نام راهنمای کلیسائیان فعالیت خود را آغاز کرد. آقای فولادگر شاگردان خود را با مسائل متناقض تورات و انجیل آشنا کرده بود. به طوری که می‌توانستند پیامبران الهی را از دیدگاه قرآن و تورات و انجیل قیاس کنند. در نتیجه این گروه به عنوان مبلغینی که می‌توانستند با کشیش‌ها مقابله کنند شناخته و تأیید شدند. وقتی دعوت عمومی از سوی کلیسا صورت می‌گرفت؛ حدود ۲۰۰-۳۰۰ نفر در سالن کلیسا جمع می‌شدند. در دعوت‌های عمومی‌شان همه مردم از جمله تعمید‌یافتگان را فرا می‌خواندند. بعد از بازی نیز عده‌ای را به جلسه بعدی که انجیل خوانده می‌شد می‌بردند و آن‌قدر روی آنها کار می‌کردند تا مرحله‌ای که بتوانند آنان را غسل تعمید بدهند. تعمید‌یافتگان باید نقش خود را به عنوان مبلّغ در شهر ایفا می‌نمودند. گروه آقای فولادگر که ما هم در ابتدا همراه‌شان بودیم پس از اتمام جلسه اجازه می‌گرفتیم تا سؤالات‌مان را از کشیش بپرسیم. وقتی کشیش نمی‌توانست به سؤالات ما پاسخ دهد، بحثی بر علیه‌شان راه می‌انداختیم که موجب تشنج و اعتراض جمعیتِ حاضر می‌شد و در نتیجه اهداف کلیسا محقق نمی‌شد. از آن پس ما را شناسائی کردند و به کلیسا راه‌مان نمی‌دادند. شاگردان آقای فولادگر نیز سر راه مردم می‌ایستادند و هر کس که می‌خواست داخل شود خواهش می‌کردند تا اجازه ورود به آن‌ها نیز داده شود. وقتی با ممانعت کلیسا مواجه می‌شدند؛ تا پایان جلسه در پیاده‌رو می‌ایستادند و زمانی که مردم بیرون می‌آمدند؛ شروع به ارشاد و راهنمائی می‌نمودند و برای مردم صحبت می‌کردند. به این طریق حقانیت اسلام و بی‌اساس بودن تبلیغات کلیسا را اثبات می‌نمودند. کم‌کم کلیسا پی برد که این جلسات دیگر مفید نخواهد بود. گروهی که دم در کلیسا برای مردم روشنگری می‌کردند مانع تبلیغات آنها می‌شدند. این گروه حتی با کشیش‌های درجات پائین‌تر نیز در طول هفته گفتگو و مباحثه می‌کردند. در نهایت کلیسا به بهانه این که این گروه مزاحم جوانان از جمله زنان و دختران کلیسا می‌شوند به شهر بانه متوسل شد. شهر بانه نیز دخالت و نظارت کرد و متوجه بی‌اساس بودن این بهانه گردید حتی با ماهیت کار گروه فولادگر آشنا شد و آزاد‌شان گذاشت. همه چیز به خوبی پیش می‌رفت؛ تا این که مطلع شدیم حالا که کلیسا نمی‌تواند افراد را برای تبلیغ به داخل بکشاند فعالیت‌های خاصی را شروع کرده است. کلیسا فعالیت‌های تبلیغیش را به فضا‌ها و مؤسساتی که در انحصار و اختیار خودش بود کشاند. مثلاً در فضای بیمارستان برای بیماران و مدارس نابینایان تبلیغ می‌کرد. آن‌ها دو مدرسه شبانه‌روزی برای نابینایان در اصفهان تأسیس کرده بودند. یک مدرسه برای دختران که به بیمارستان عیسی بن مریم چسبیده بود و در حال حاضر هم وجود دارد و دیگری برای پسران واقع در خیابان آبشار. بیمارستان عیسی بن مریم و دو مدرسه‌ی نابینایان در اختیار خودشان بود و خودشان هم اداره می‌کردند. آنها تبلیغات‌شان را برای دانش‌آموزان نابینا و خانواده‌ها و اقوام نابینایان به طور گسترده انجام می‌دادند. مثلاً چند خواهر و برادر بودند که فامیلی‌شان خامنه‌ای بود و از آذربایجان برای تحصیل به اصفهان آمده بودند. پدر‌شان هم تاجر بود؛ ولی متأسفانه بچه‌هایش مسیحی شده بودند. از این نمونه‌ها زیاد داشتیم که از سراسر کشور برای تحصیل آمده بودند. ما هم دیدیم که با یک فاجعه عظیم روبرو هستیم و باید با آن مقابله می‌کردیم. این خبر از یک سو موجب نگرانی ما شد؛ اما خبری که بیشتر نگرانی و تأسف و تأثر ما را بر‌انگیخت؛ نامه‌ای بود که آقای بهشتی خطاب به آقای کوپائی نماینده مراجع در اصفهان نوشت. آیت‌اللّه بهشتی در آن زمان نماینده مذهبی ایران در مرکز اسلامی هامبورگ آلمان بودند. یک مجله از کلیسائی در انگلیس به دست ایشان رسیده بود که در آن تصویری از سر در مسجد امام کنونی مسجد شاه آن زمان با شکوه و عظمتی وصف‌ناپذیر همراه با جمعیت انبوهی که ماه رمضان برای عبادت به مسجد می‌آمدند آورده شده بود. این تصویر برای کلیسا جنبه تبلیغی داشت. کلیسا با گرفتن این عکس و ارسال آن به مجله می‌خواست بگوید که با توجه به شکوه و عظمت مسجد و ازدحام جمعیت از لحاظ دینی اسلام بسیار ضعیف عمل کرده است. به طوری که به نابینایان بی‌توجهی می‌شود و آن‌ها از نظر اسلام مغذوب خداوند هستند به گونه‌ای که به گدائی افتاده‌اند. به این طریق نابینایان را وسیله‌ای برای پول گرفتن از سرانشان قرار می‌دادند. آنها به این وسیله می‌خواستند برای اداره این دو مدرسه پول بگیرند و این عکس را برای تبلیغ گرفته بودند. همین مسأله موجب تأسف و ناراحتی آقای بهشتی می‌شود و نامه‌ای به آقای حاج ابو‌القاسم کوپائی نماینده مراجع در اصفهان مبنی بر این که این موضوع باعث ننگ و بد‌نامی شیعیان است می‌نویسد و از ایشان استمداد می‌طلبد. آقای حاج ابو‌القاسم کوپائی بعد‌ها به همراه دکتر رفاهی به عنوان مبلغ دینی به خارج از کشور رفت. دکتر رفاهی دکترای معقول و منقول از دانشکده معقول و منقول قبل از انقلاب و از شاگردان شهید مطهری بود ایشان بسیار خوش‌بیان بودند و در اصفهان هم منبر می‌رفتند؛ ولی به دلیل گرایش شدید به غرب در اوایل انقلاب برای تبلیغ به اروپا مهاجرت نمودند. در هر حال آقای کوپائی با دکتر رفاهی و چند نفر دیگر جلسه‌ای تشکیل دادند. سر‌انجام پس از چند ماه به این نتیجه رسیدند که کاری از دستشان بر‌نمی‌آید. چون هم هزینه تحصیل نابینایان بسیار سنگین بود. در بر‌رسی‌های انجام شده ماهانه حدود ۵۰۰ تومان باید هزینه صرف می‌شد. به علاوه این که از لحاظ فنی و تخصصی کاری از دستشان ساخته نبود. در نتیجه از انجام کار منصرف شدند. این دو خبر ما را بر آن داشت تا کاری در جهت تعلیم و تربیت نابینایان انجام دهیم. ابتدا موضوع را با شیخ مهدی مظاهری واعظ اصفهان، آقایان بصیری، آقای منصور‌زاده و بعضی از تجار بازار که در کار‌های تبلیغاتی پشتیبان ما بودند مطرح کردیم و قرار شد روزهای یکشنبه ظهر‌ها بعد از نماز دور هم جمع شویم و در این باره به بحث و بر‌رسی بپردازیم. یکی از کسانی که در اجرای این امر مشوق ما بودند آیت‌اللّه شمس‌آبادی رحمت‌اللّه علیه بود. ایشان هم روز‌های یک‌شنبه در جلسات حضور داشتند و در جریان امور قرار می‌گرفتند. ما همواره از کمک‌های مالی ایشان بهره‌مند می‌شدیم؛ حتی برای شروع کار ساختمان بزرگی به مدرسه اختصاص دادند. این ساختمان قائمیه نام داشت. در هر حال مذاکرات ما یک سال به طول انجامید تا این که به نتیجه رسیدیم ما هم مانند انگلیسی‌ها و آلمانی‌ها یک مدرسه برای نابینایان دایر کنیم. و این بهترین راه مقابله با تبلیغات کلیسا بود. من در آن موقع دبیر دبیرستان ادب بودم و از مرحوم بروجردی به شرط دریافت حقوق حلال و تدریس قرآن و تعلیمات دینی اجازه گرفته بودم. تحصیلات دانشگاهی‌ام لیسانس زبان انگلیسی بود ولی هر جا برای تدریس می‌رفتم می‌گفتم اجازه دهید چند ساعت تعلیمات دینی درس بدهم. دبیرستان ادب در آن زمان دبیر دینی نداشت و تمام کلاس‌های دینی به من داده می‌شد. این دبیرستان بسیار خوب بود ولی سارت و طرفدارانش در این دبیرستان خیلی قوی بودند. آقای حقوقی و یکی دو نفر دیگر در این زمینه خیلی تبلیغ می‌کردند؛ ولی ما در آنجا هم با عنایت خداوند توفیقات قابل توجهی کسب کردیم. در هر صورت ما باید برای تأسیس مدرسه از دولت تقاضای امتیاز می‌کردیم. در آن سال دولت اعلام کرده بود که دیگر مدرسه ملی وجود ندارد و تمام مدارس توسط دولت خریداری شده‌اند. بنابرین ما هم که می‌خواستیم امتیاز یک مدرسه غیر‌دولتی را بگیریم با مشکل مواجه شدیم. و فرآیند گرفتن امتیاز برای مدرسه نابینایان زمان زیادی به طول انجامید. البته ما چند مشکل عمده‌ی دیگر هم داشتیم. کمبود بودجه، مشکلات فنی و تخصصی برای انجام این پروژه مهم و مشکلات مربوط به اداره از اهم مشکلات به شمار می‌رفت. بهرحال بنده وارد میدان شدم. اطلاعات اولیه در مورد تعلیم و تربیت نابینایان را از کتاب‌های موجود گردآوری کردم و به مدت یک ماه به صورت شبانه‌روز در مدرسه رضا پهلوی تهران حضور داشتم تا بیشتر با جزئیات تعلیم و تربیت نابینایان آشنا شوم. پس از آشنائی با مسائل نابینایان به دفتر کودکان استثنائی یا همان سازمان استثنایی که در وزارت‌خانه واقع شده بود و تازه تأسیس هم بود رفتم و در رابطه با کار‌مان توضیح دادم. مسئولین امر هم خیلی خوشحال شدند و استقبال زیادی کردند. بیشتر از این بابت که در کنار تأسیس دفتر کودکان استثنائی یک مدرسه برای نابینایان تأسیس گردد. از این رو به ما قول دادند که استثنائاً از وزیر اجازه بگیرند و به ما امتیاز دهند. یکی دو بار هم به طور ناشناس برای بازدید به مدرسه کریستوفر رفتم. یک روز جمعه عصر که به آن مدرسه رفته بودم دیدم چند راهبه به سرپرستی دو راهبه به نام‌های آیدین و آیزیک برای تر و خشک کردن دانش‌آموزانی که فرسنگ‌ها از پدر و مادر‌شان دور بودند به مدرسه آمدند. بچه‌ها را به حمام می‌بردند، برای تفریح به بیرون می‌بردند بعضی از بچه‌ها هم در کلیسا مشغول دعا و نیایش بودند. وقتی چنین جوی را مشاهده کردم و دیدم که بچه شیعه‌ها زیر دست مبلغین مسیحی تربیت می‌شوند خیلی ناراحت و متأثر شدم. وقتی از کلیسا بیرون آمدم بسیار دل‌شکسته شده بودم. همان جا رو به قبله ایستادم و نیت کردم و از امام زمان (ع) خواستم تا به من کمک کند که سرپرستی این بچه‌ها را به عهده بگیرم. از آن روز به بعد مشکلات یکی پس از دیگری مرتفع می‌شد. اول مهر به ما اجازه دادند تا مدرسه را افتتاح کنیم. آقای شمس‌آبادی هم یک ساختمانی به نام هیئت قائمیه ساخته بودند و می‌خواستند آنجا را مدرسه کنند اما مجوز مدرسه به هیچ کس داده نمی‌شد. ایشان ساختمان را به مدت پنج سال در اختیار ما گذاشتند. ما در ابتدا کار را با دو سه کودک نابینا از جمله مهدی منصوری مداح معروف کشور که در آن زمان خردسال بود شروع کردیم. بعد هم نابینایان دیگر از جمله متکدیان نابینای شهر به این مجموعه اضافه شدند. در آن زمان نابینایانی که به کلیسا نمی‌رفتند در شهر گدائی می‌کردند و یا نهایتاً قرآن‌خوان می‌شدند. بنا به نظر هیئت مدیره و جهت احیای نام شاگرد امام صادق (ع) نام این آموزشگاه به عنوان ابابصیر انتخاب و گذاشته شد. آبان ماه بود و نیمه شعبان که با یک دانش‌آموز خردسال و چند دانش‌آموز بزرگ‌سال نام این مرکز به عنوان آموزشگاه نابینایان بزرگسال تعیین گردید. ابتدا متکدیان نابینا بهانه آوردند که ما تمام روز و شب وقت کار‌مان است و نمی‌توانیم به مدرسه بیائیم. ما هم از آنها خواستیم ساعات ۲ تا ۴ بعد از ظهر که کار‌تان تعطیل است به اینجا بیائید. هر کس در این ساعات در مدرسه حاضر شود کرایه رفت و برگشتش پرداخت می‌شود. شما بیائید تا ما به شما قرآن و خواندن و نوشتن بیاموزیم. به این ترتیب آموزشگاه شبانه‌روزی ابابصیر را در سال ۱۳۴۸ تأسیس کردیم. در ابتدا تعداد دانش‌آموزان حدود ۱۰ نفر بود ولی کم‌کم زیاد شدند به طوری که دو کلاس ۱۰-۱۵ نفره برای بزرگسالان داشتیم. دبیرستان ادب هم در وسط سال «مهر و آبان» ابلاغ مرا به عنوان مدیر نوشت و من مدیر شبانه‌روزی ابابصیر شدم و تا سال ۱۳۵۷ هم مدیر بودم. در سال اولی که کار شروع شده بود ما همان امکاناتی که کلیسا برای نابینایان گذاشته بود فراهم کردیم. بنابرین نابینایان دیگر عذری برای تحصیل در کریستوفر نداشتند و این حاصل پشتیبانی و زحمات آیت‌اللّه شمس‌آبادی و دیگر علما بود. در نتیجه کلیسا دیگر نتوانست برای نابینایان تبلیغ کند چون نابینایان دیگر در کلیسا نمی‌ماندند.
* نوری: آیا آقای گلبیدی در تأسیس ابابصیر نقشی داشتند؟
اقارب‌پرست: بله یکی از اعضای هیئت مدیره که روز‌های یک‌شنبه در جلسات حضور می‌یافتند آقای گلبیدی بودند. ایشان به عنوان یک فرد مطلع از تعلیم و تربیت نابینایان و کودکان معلول و این که خود‌شان یک مدرسه استثنائی را اداره می‌نمودند همواره با اعضا همراه بودند. و تا زمانی که در قید حیات بود در جلسات حضور داشت.
* نوری: علت تعطیلی ابابصیر بعد از انقلاب چه بود؟
اقارب‌پرست: چند عامل در تعطیلی ابابصیر مؤثر بود. یکی این که ابابصیر در بیرون شهر «دروازه تهران» قرار داشت. ما با این دیدگاه که می‌خواستیم یک مجتمع بزرگ درست کنیم و تا سطح دانشگاه هم پیش‌بینی کرده بودیم ساختمان را بیرون شهر ساختیم. اما تعدادی از معلمین و کادر می‌خواستند نزدیک منازل‌شان کار کنند.و به همین بهانه دانش‌آموزان و بقیه پرسنل را تحریک می‌کردند. ما حدود ۱۴۰-۱۵۰ کادر آموزشی و پرستاری داشتیم که با تعداد دانش‌آموزان به ۴۰۰ نفر می‌رسیدند. ما با آقای جاسبی رئیس وقت دانشگاه آزاد اسلامی مذاکره کرده بودیم پیش‌نویسی هم تنظیم شده بود؛ که به تأیید ایشان رسید؛ ولی به علت تعطیلی ابابصیر برای گرفتن مجوز دانشکده پیگیری صورت نگرفت. آقای محمد‌رضا شکرانی مسئول پیگیری این مذاکرات بود که تفاهم‌نامه‌هایی را هم با آقای دکتر جاسبی امضا کردند. ما در ابابصیر ساختمان خوبی داشتیم اعم از کلاس درس، کتابخانه بریل، کتابخانه بینائی، کتابخانه گویا، کارگاه، چاپخانه و استودیو ما یک کتابخانه سیار هم داشتیم که کتب بریل و گویا را در کیف‌های برزنتی قرار می‌دادیم و طبق قراردادی که با اداره پست داشتیم با قرار دادن آدرس نابینا و آرم ابابصیر روی این کیف‌ها کتب و نوار‌ها را به طور رایگان ارسال می‌نمودیم. این کتابخانه هم از سال ۱۳۵۱ شروع به فعالیت کرد و بسیار سنت خوبی بود که متأسفانه همه این تجهیزات از بین رفت. عامل دیگری که باعث تعطیلی ابابصیر شد این بود که ما در کوران انقلاب بودیم و به دلیل این که در شهر معتمد مردم بودیم باید در تمام صحنه‌های سیاسی و اجتماعی حضور پیدا می‌کردیم. جلوی چماق‌داران را می‌گرفتیم. تعطیلی ارتش و شهربانی را طوری که ضایعه‌ای نداشته باشد ما باید پیگیری و انجام می‌دادیم. همین عامل سبب شد ما نتوانیم به ابابصیر رسیدگی کنیم. من در ابتدا مدتی در خانه‌ی آقای خادمی بودم، سپس مسئول کمیته‌ی اصفهان شدم و بعد از آن مشاور استان اصفهان بودم. استاندار اصفهان آقای دکتر دستجردی اولین استانداری بود که امام تعیین کردند. سپس به عنوان معاون استاندار چهارمحال و بختیاری در آن استان خدمت می‌کردم و همین عامل باعث شد تا از ابابصیر بیرون بیایم و به این کار‌ها پرداختم.
* نوری: بعد از چهارمحال و بختیاری به کجا رفتید؟
اقارب‌پرست: گروه سید مهدی هاشمی برای ترور من طرح‌ها و توطئه‌های فراوانی چیده بودند. آنها با یک گروه مسلح به چهارمحال و بختیاری آمدند و کمیته‌ای تشکیل دادند. علیه بنده اعلامیه پخش می‌کردند. در نتیجه من از آن استان خارج شدم و به جبهه رفتم. در جبهه هم همین ایادی حضور داشتند. ما در ستاد چمران بودیم بعد از شهادت دکتر چمران یک شب کودتائی به پا کردند اسلحه‌خانه‌ی ستاد را بردند و این ستاد را به تعطیلی کشاندند. من هم دیگر ماندنم را جائز ندانستم و آن فضا را ترک کردم. همه‌ی این حوادث باعث شد تا فشار عصبی زیادی به بنده وارد شود. درمان را شروع کردم و به توصیه پزشک استراحت کردم. به تهران آمدیم و در حسینیه ارشاد خانه گرفتیم. تمام ارتباطاتم را به جز اقوام درجه یک قطع کردم. حوادث سیاسی اصفهان و سید مهدی هاشمی در تعطیلی ابابصیر نقش فراوانی داشت. اینها در اطلاعات اصفهان نفوذ زیادی داشتند و آقای شمس‌آبادی هم که محور ابابصیر بود؛ بنابرین ابابصیر باید از صحنه حذف می‌شد. تا زمانی که آقای طاهری سر کار بود پرونده‌ی ابابصیر در اطلاعات هر روز سیاه‌تر می‌شد. هر روز بهانه‌ها و اتهامات مختلف به ابابصیر وارد می‌کردند. یکی از اتهامات وارده این بود که شما برای نابینایان پول می‌گیرید ولی در انجمن حجتیه خرج می‌کنید. شما وابسته به انجمن حجتیه هستید و از نابینایان سوء استفاده می‌کنید. یک آقائی هم حدود ۱۰-۱۲ صفحه اتهامات به مرکز وارد کرده و به اطلاعات ارائه داده بود. اطلاعات هم ابتدا مدرسه را تعطیل کرد و بعد از هیئت مدیره بازجوئی کرد.
* نوری: نحوه تعطیلی به چه صورت بود آیا حکمی برای تعطیلی این آموزشگاه صادر شد؟
اقارب‌پرست: برای تعطیلی ابتدا به آموزش و پرورش فشار آوردند که مدیر این مرکز که در آن زمان آقای حاج حسین مظاهری خواهر‌زاده‌ی شیخ مهدی مظاهری بود را برکنار کنند. آموزش و پرورش هم با برکناری آقای مظاهری موافق نبود. زیرا می‌دانست که او از سوی هیئت امنا انتخاب شده و هیئت امنا و هیئت مدیره تمام امکانات را در اختیار ایشان قرار می‌دهند و ایشان هم مرتب مدرسه را توسعه می‌دهند. بالاخره فشار‌ها آن‌قدر زیاد بود که روز نهم مهر‌ماه معاون اداره کل و رئیس سازمان استثنائی به مدرسه آمدند و مدیر قبلی را برکنار و مدیر جدید را جایگزین کردند. بهرحال کلاس‌ها تازه شروع شده بود و ما با سازمان آموزش و پرورش استثنائی کشور قرارداد بسته بودیم که اگر قرار شد مدیر عوض شود هیئت امنا ۳-۵ نفر را معرفی کند و آموزش و پرورش از بین آنها یک نفر را به عنوان مدیر تعیین نماید. یا این که آموزش و پرورش معرفی کند ما انتخاب نماییم. بر حسب چنین توافقی بود که آقای مظاهری به عنوان مدیر انتخاب شده بود. با حذف مدیر قبلی و جایگزین شدن مدیر جدید کاملاً مشخص بود که صلاحیت لازم برای ادامه کار وجود ندارد. با این حال هیئت مدیره و هیئت امنا تصمیم گرفتند تا یک سال با مدیر جدید همکاری کنند و تمامی امکانات لازم را در اختیارش قرار دهند. اگر صلاحیت لازم را داشت با او همکاری خواهد شد؛ وگرنه قطع همکاری می‌کنیم. اما پس از دو سال همه تجهیزات و امکانات از جمله استودیو، چاپگر، چاپ‌خانه، دوربین‌های گران‌قیمت فیلم‌برداری و… یا کاملاً از بین رفتند و یا گم شدند. اعضای هیئت امنا و هیئت مدیره وقتی این وضعیت را مشاهده کردند به خصوص وقتی دیدند که خواست معلمان و دانش‌آموزان محقق شده بود دیگر نمی‌توانستند ادامه دهند. تعداد زیادی از معلمان و دانش‌آموزان را در مدارس مختلف شهر پخش کرده بودند. زیرا امکانات ابابصیر روز به روز کم می‌شد و مدرسه به ۱۰-۱۵ دانش‌آموز چند معلولیتی که آموزش‌پذیر هم نبودند منحصر شده بود. هیئت مدیره و هیئت امنا هم دستور تخلیه ساختمان را صادر کردند. و آموزش و پرورش با برگزاری جلسات و مذاکرات مفصل ساختمان را تخلیه کرد. اما پس از یک سال هیئت مدیره برای جلوگیری از تخریب آنجا را به دانشگاه اجاره داد. از اجاره‌ بهای آنجا مؤسسه‌ای به نام ابابصیر تأسیس کردند که به نابینایان خدمات رفاهی مثل پرداخت هزینه‌های زندگی و ازدواج ارائه می‌کند. در حال حاضر هم یک فعالیت آرامی در جهت آموزش شروع کرده‌اند. پس از دو سه سال هیئت مدیره از وزارت اطلاعات به دادگاه ویژه نیروی انتظامی شکایت کرد که چرا اطلاعات جلوی صدور مجوز را می‌گیرد. یکی از معممین دادگاه نیروی انتظامی به نام آقای منصوری در این موضوع دخالت کرد و به جریانات رسیدگی کرد و با نیروی انتظامی وارد مذاکره شد. آنها هم دلیل آوردند که هیئت امنا حدود ۳۱ نفرند که ۹ نفر آنها حجتیه‌ای هستند. آقای منصور‌زاده هم گفتند که من قاضی هستم و می‌دانم که حجتیه‌ای بودن در این کشور جرم نیست و اینها مشکلی ندارند. با پیگیری‌های ایشان مجدداً مجوز صادر شد و فعالیت‌ها از سر گرفته شد. در همین گیر و دار‌ها وزارت اطلاعات حدود ۸-۲۷ نفر از اعضای هیئت امنا را برای بازجوئی احضار کرد. از این تعداد حدود ۱۰-۱۲ نفر رفتند و در اتاق‌های مختلف از هر یک از اعضا درباره گزارش ۱۰-۱۲ صفحه‌ای بازجوئی شد. اعضا گفتند یک نفر مغرضانه به شما اطلاعات و گزارشات غلط داده اطلاعات نباید خود را بازیچه قرار دهد و درگیر این مسائل جزئی شود. بهتر است شما یک تحقیق مقدماتی انجام دهید. آنها هم گفتند که تحقیقات انجام شده و گزارشات کاملاً صحیح است. مسئول امور مالی هم اظهار کرد تمامی اسناد مالی سی ساله در اختیار بنده است همه دریافتی‌ها و امضا‌ها کاملاً مشخص شده‌اند. به این ترتیب به همه اتهامات پاسخ داده شد و به این نتیجه رسیدند که دیگر به این جریان دامن نزنند. به خصوص این که ما از هیئت مدیره استعفا داده بودیم و از اعضای هیئت امنا برای هیئت مدیره انتخاب شدند و گروه جدید فعالیتش را آغاز کرد. ما هم عضو هیئت امنا شدیم.
* نوری: شایعه‌ای مبنی بر این که طبق بر‌رسی آموزش و پرورش استثنائی مدیریت ابابصیر بسیار ضعیف بود وجود دارد صحت این شایعه را تا چه اندازه تأیید می‌کنید؟
اقارب‌پرست: اتفاقاً آموزش و پرورش مخالف برکناری آقای مظاهری بود. آموزش و پرورش کل این اقدام را انجام داد آن هم نه ریاست بلکه معاونین‌شان را برای این اقدام به مدرسه فرستاده بودند. ما مدرسه را سال ۱۳۴۸ تأسیس کرده بودیم و در آخر همان سال به عنوان مدرسه نمونه شناخته شدیم. برای تشویق به من یک بورس جهت تحصیل و بازدید از مراکز نابینایان در انگلیس داده شد. ابتدا من و آقای گلبیدی به تهران رفتیم وقتی با من مصاحبه کردند و فهمیدند که انگلیسی می‌دانم، مرا به نخست‌وزیری معرفی کردند. چون نخست‌وزیری باید بورس را تأیید می‌کرد. در آن زمان مأموران امریکائی در دستگاه‌های دولتی حضور داشتند. وقتی وارد نخست‌وزیری شدم مرا به اتاقی راهنمائی کردند. در آن اتاق یک میز گرد قرار داشت که دور تا دور آن ۷-۸ نفر نشسته بودند و با هم انگلیسی صحبت می‌کردند. لهجه و تلفظ‌شان آن‌قدر عالی بود که نمی‌شد فهمید که ایرانی هستند. هر کدام از آنها به طور جداگانه سؤالات مختلفی درباره نابینایان و زندگی و تحصیلات خودم به زبان انگلیسی از من پرسیدند و من هم کاملاً مسلط به همه آن سؤالات پاسخ دادم. حدود یک ربع تا بیست دقیقه به همین منوال گذشت تا این که یکی از حضار فارسی صحبت کرد و من متوجه شدم که ایرانی هستند. آنها گفتند خوب از عهده سؤالات بر ‌می‌آید حیف است او را سه ماه به ترکیه بفرستیم. بهتر است به عنوان بورس تحصیلی یک سال او را به امریکا یا انگلیس بفرستیم.
* نوری: آیا به آقای گلبیدی هم بورس تعلق گرفت؟
اقارب‌پرست: خیر به دلیل این که به زبان انگلیسی مسلط نبود به ایشان بورس داده نشد. و فقط برای من در آن جلسه تصویب شد. یک ماه بعد با بنده تماس گرفتند و گفتند روز یک‌شنبه خودتان را به سفارت انگلیس معرفی کنید. در سفارت یک امتحان شبیه امتحان تافل از من گرفتند که حدود ۶ ساعت به طول انجامید. یک ماه بعد از امتحان به بنده اطلاع دادند که یک بورس تحصیل در دانشگاه بیرمنگام به شما تعلق گرفته است و چند روز دیگر پرواز دارید. من هم خودم را آماده کردم و یک روز قبل از پرواز برای انجام اموری مثل گرفتن پاسپورت و بلیت به تهران رفتم. هنگام اذان صبح کنار هواپیما نماز خواندم و سوار شدم و تهران را به مقصد لندن ترک کردم. ابتدا یک دوره کلاس زبان و یک دوره یک ماهه دوره پیش‌دانشگاهی در دانشگاه لنکستر برایم گذاشتند. تا این که اول سپتامبر وارد دانشگاه بیرمنگام رشته تعلیم و تربیت نابینایان شدم. در انگلیس فقط همان دانشگاه بود که این رشته‌ی تحصیلی را داشت؛ ولی در امریکا این رشته جایگاه بهتری داشت. تحصیل در این دوره یک سال و اندی طول کشید و پس از اتمام دوره مدرک فوق لیسانس این رشته به من اعطا شد. گواهینامه‌ای که در هر جای دنیا باشم می‌توانم به نابینایان آموزش دهم. یکی از کار‌های عملی‌ای که باید در طول دوره انجام می‌دادیم این بود که هفته‌ای یک روز باید به یکی از مدارس نابینایان در انگلیس می‌رفتیم و تدریس می‌کردیم و استاد هم به عنوان ناظر تدریس ما را ارزیابی می‌کرد. ما باید همه مؤسسات نابینایان انگلیس را از نزدیک مشاهده می‌کردیم. وقتی هم که می‌خواستیم پایان‌نامه بنویسیم باید یک هفته تا ده روز به طور شبانه‌روز در این مؤسسات می‌ماندیم. از برخی مؤسسات نیز هفته‌ای یکیا دو بار بازدید می‌کردیم. الگوی بسیار خوبی بود. بهرحال تجربه کلانی به دست آورده بودم که وقتی به ایران آمدم در ابابصیر پیاده کردیم. من تمام سال ۵۱ و بخشی از سال ۱۳۵۲ را در انگلیس بودم.
* نوری: پس اگر بخواهیم یک مقایسه کلی داشته باشیم قبل از انقلاب به شما بورس تحصیلی داده شد و بعد از انقلاب فعالیت‌های شما تعطیل شد.
اقارب‌پرست: بله همین طور است. البته بنده بعد‌ها متوجه شدم که این بورس را سنتو به نخست‌وزیری و نخست‌وزیری به وزارت آموزش و پرورش و وزارت آموزش و پرورش به من اعطا کرده است که این به عنوان جرم برای من محسوب شد که چرا با بورس سنتو ادامه تحصیل داده‌ام.
* نوری: آیا کسی غیر از شما کسی هم از این بورس استفاده کرده است؟
اقارب‌پرست: بله قبل از من دو نفر دیگر هم این بورس را داشتند که هر دو فوت کردند. آقای اقارب‌پرست در ادامه تشریح فعالیت‌هایشان در ابابصیر می‌گوید: ما در ابابصیر بخشی با عنوان روابط بین‌الملل راه‌اندازی کرده بودیم در این بخش هم سعی کردیم بورس بگیریم که یک بورس برای تحصیل در امریکا به ما دادند. بورس را به یکی از دبیران آموزشگاه به نام آقای وجدانی که دبیر ریاضی بود دادیم. در حال حاضر ایشان بازنشسته هستند و در شیراز سکونت دارند. در همان زمان هم خانمی در تهران بورس گرفت و به امریکا رفت. بعد از ما دیگر کسی چنین بورسی نگرفت. فعالیت دیگر ما در حوزه روابط بین‌الملل ترجمه و ویرایش مقالاتی پیرامون تعلیم و تربیت نابینایان بود. این مقالات را از مجلاتی که از سراسر جهان برایمان ارسال می‌شد انتخاب می‌کردیم و در اختیار کادر آموزشی قرار می‌دادیم. اما متأسفانه حدود ۳۰-۴۰ تا از مقالات بیشتر باقی نمانده است که آنها هم لا به لای زباله‌ها پیدا شدند.
* نوری: آیا آقای گلبیدی هم به خارج از کشور رفته بودند؟
اقارب‌پرست: آقای گلبیدی زبان انگلیسی نمی‌دانستند و به همین دلیل هم به ایشان بورس ندادند. ایشان هم یک نامه تند و انتقاد‌آمیز به رئیس وقت دفتر کودکان استثنائی نوشتند. البته ایشان به همراه چند نفر برای تفریح به امریکا رفتند و همان جا با فردی آشنا شدند که توسط همان فرد برای مدت کوتاهی فرصت مطالعه گرفتند.
* نوری: موضوع پایان‌نامه شما چه بود؟ لطفاً در این باره توضیح دهید. و آیا تز‌تان را به فارسی ترجمه کرده‌اید؟
اقارب‌پرست: تز بنده بیشتر کار عملی بود. و موضوع آن مقایسه دو مؤسسه نابینائی در انگلیس در جهت مهارت‌آموزی و اشتغال نابینایان و کاربرد این شیوه‌ها در ایران. دو مؤسسه یا اسِسمِنت سِنتِر «Assessment Center» در انگلیس بود که نابینایانی که نمی‌توانستند شغلی برای خود محیا کنند به آنجا مراجعه می‌کردند. در این دو مرکز ارزش‌یابی از نابینایان انواع تست‌ها مانند تست هوش، تست لامسه، تست هوش اجتماعی و… را می‌گرفتند. آموزش‌هائی به آنان داده می‌شد؛ حتی کارگاه داشتند. به طوری که در پایان این دوره‌ها چندین مهارت شغلی را فرا گرفته بودند. هرگاه کارخانه‌ها اعلام نیاز می‌کردند نابینایان از طرف این مؤسسات معرفی می‌شدند. یکی از مربیان مرکز در هفته اول فرد نابینا را همراهی می‌کرد و به او کمک می‌کرد تا با محیط سازگار شود. آموزش‌هایی که فرد نابینا دیده بود باید در محیط کار عملی انجام می‌داد و فقط باید کار‌های تخصصی را در آن محیط می‌آموخت. این کار‌ها را نیز باید در مدت کوتاهی با کمک استاد فرا می‌گرفت. اگر هم نمی‌توانست با شرایط و محیط سازگار شود دوباره به همان مؤسسه بر‌می‌گشت، دو مرتبه آموزش‌های لازم را فرا می‌گرفت و دوباره به محیط کار بر‌می‌گشت و یک کارگر مفید می‌شد. در آن زمان این تز بسیار کار نویی بود.
* نوری: الآن هم در ایران بسیار نو و قابل اهمیت است.
اقارب‌پرست: الآن هم که مرا برای مشورت دعوت می‌کنند همه این تجربیات را در اختیار‌شان می‌گذارم و برایشان بسیار کارآمد و مفید است. من یک هفته بورس گرفته بودم که بتوانم به طور شبانه‌روز در اسِسمِنت سِنتِر بمانم و از فعالیت‌های این مرکز الگو‌برداری کنم.
* نوری: آقای گلبیدی در خاطرات خود نقل می‌کرد که در مدرسه‌ی ناشنوایان عده‌ای با من مخالف بودند؛ ولی شهید مطهری همیشه مدافع من بود. شما در این باره چه نظری دارید؟
اقارب‌پرست: زمانی که ابابصیر ساخته می‌شد آقای گلبیدی هم عضو هیئت امنا و هم عضو هیئت مدیره و هم ناظر ساختمان بود. قضیه‌ی آشنائی ما با آقای گلبیدی و مرحوم بهشتی و مطهری و به طور کل این گروه مذهبی به کانون تعلیم و تربیت جهان اسلام بر‌می‌گردد و این‌ها از جمله آقای مطهری در هر زمینه‌ای مدافع و مشوق ما بودند. مخالفین ما از نظر سیاسی-اجتماعی عمدتاً باند سید مهدی هاشمی بود که در جهت نابودی ما از هیچ تلاشی دریغ نکردند و بعد از انقلاب هم رشد کردند. اما قبل از انقلاب به دلیل این که ما در باند آقای شمس‌آبادی بودیم زیاد نمی‌توانستند بر علیه ما کاری انجام دهند.
* نوری: کسانی مثل جناب عالی و آقای گلبیدی برای همه الگو هستید. شما تجربیات خوبی دارید که می‌تواند در جهت رشد و بالندگی مدارس و مراکز معلولین به خصوص نابینایان بسیار مفید و سازنده باشد. مدارس و مراکز معلولین هم باید از شما به عنوان یک الگوی بارز دعوت کنند تا هم مربیان و هم مدیران و هم دانش‌آموزان از تجربیات شما بهره‌مند شوند. شما کار بزرگی انجام دادید. ابابصیر در سطح خاورمیانه بی‌نظیر بود و این نشان از مدیریت و تجربیات خوب شما است.
اقارب‌پرست: ابابصیر نه تنها در خاور میانه بی‌نظیر بود بلکه در سطح جهان نظیر نداشت. یک سازمان بین‌المللی در امریکا بود که هر پنج سال یک بار تمام مسئولین و دست‌اندر‌کاران مراکز نابینایان سراسر جهان را برای تشکیل کنفرانس و تبادل اطلاعات دعوت می‌نمود. این مرکز یک هیئت مدیره داشت که از کشور‌های مختلف انتخاب می‌شدند. هیئت مدیره از هر کشوری که بودند کنفرانس در همان کشور برگزار می‌شد. در سال ۶۵ این کنفرانس در تایلند تشکیل شد که بنده هم دعوت شده بودم. در این همایش من به عنوان نماینده خاور میانه انتخاب شدم و چند پیشنهاد مطرح کردم. یکی از پیشنهادات من این بود که مؤسسات هر خدماتی که ارائه می‌دهند با دین افراد کاری نداشته باشند و از نابینایان در این جهت بهره‌برداری و سوء استفاده نکنند. این پیشنهاد مورد استقبال همه قرار گرفت و در همان سال به تصویب رسید.
* نوری: ما هم این پیشنهاد را نوشتیم و برای تصویب در قانون جامع حمایت از حقوق معلولان به مجلس ارائه کردیم. متأسفانه در ایران گروه‌های تندرو از معلولین در جهت منافع خود سوء استفاده می‌کنند و گاهی آموزش و پرورش استثنائی هم واسطه‌ی این بازی‌های سیاسی می‌شود. حال با توجه به این که در بین معلولین بحرانی‌ترین مسائل مربوط به ناشنوایان است؛ علت عدم پذیرش آقای گلبیدی در محیط‌های آموزشی چه بود؟
اقارب‌پرست: آقای گلبیدی هم مانند ما در همه فعالیت‌های سیاسی حضور داشت که موجب نارضایتی برخی از مسئولین وقت را فراهم می‌کرد. بعد از انقلاب فضای آموزش و پرورش کاملاً سیاسی شده بود. به طوری که به من اجازه تدریس در دانش‌سرا را هم نمی‌دادند. حتی در بسیاری از دبیرستان‌ها دبیر حق‌التدریسی گرفته‌اند ولی به من اجازه تدریس نمیدادند. تا این که از طریق رایزنی با وزیر خودم را با سابقه بیش از ۲۵ سال در ۱۸ مهر ماه سال ۶۰ بازنشسته کردم. برای آقای گلبیدی هم همین شرایط وجود داشت و اجازه کار به ایشان نمی‌دادند. متأسفانه فضای کار برای مذهبیون قبل از انقلاب مناسب نبود.
* نوری: خصوصیت بارز آقای گلبیدی چه بود؟
اقارب‌پرست: ایشان به نظم و انضباط اهمیت خاصی می‌دادند. مثلاً اگر با کسی ساعت ۸ قرار می‌گذاشتند؛ سر ساعت حاضر می‌شدند و اگر کسی پنج دقیقه دیر‌تر می‌آمد با طنز به او دیر‌کردش را تذکر می‌داد.
* نوری: بهرحال اطلاعات و تجربیات شما باید در تاریخ ثبت شود تا آیندگان از اینها الگو بگیرند. ما هم سعی می‌کنیم تمام همت خود را در جهت ثبت و ضبط تجربیات نخبگانی مثل شما و آقای شهیدی و دیگران به کار بندیم.

زهرا نصیری

او از شاگردان مدرسه باغچه‌بان بود و در راه‌اندازی و آموزش بزرگسالان نقش مؤثر داشت. سوادآموزی به ناشنوایان بزرگسال در دهه اول سال ۱۳۳۰ش در شهر تهران به طور غیر مداوم آغاز شد تا اینکه در سال ۱۳۴۷ش کلاس‌های آموزش ناشنوایان بزرگسال زیر نظر آقای محمدحسن اعلم بازرس کمیته جهانی پیکار با بی‌سوادی و ریاست بنیاد فرهنگی رضا پهلوی در استان خراسان تشکیل گردید. این کلاس‌ها در محل پیکار با بی‌سوادی مشهد به وسیله خانم زهرا نصیری و خانم کوچک‌زاده که هر دو نفر در مهرماه سال ۱۳۴۷ در آموزشگاه باغچه‌بان دوره دیده بودند اداره می‌شد. تا اینکه در مهرماه سال ۱۳۵۳ سازمان ملی رفاه ناشنوایان ایران در شهر مشهد به تأسیس کارگاه حمایت شده مشهد اقدام کرد و از نیمه دوم سال ۱۳۵۳ شروع به کار کرد و کلاس‌های پیکار با بی‌سوادی ناشنوایان از آن به بعد در این مرکز تشکیل گردید.
سرپرستی این مرکز به عهده خانم زهرا نصیری واگذار گردید و عده‌‌ای از شاگردان سابق پیکار در مرکز جدید به تحصیل خود ادامه دادند و در ضمن مشغول آموختن یک حرفه شدند.
در سال ۱۳۵۴ نه نفر از دانش‌آموزان ناشنوا که تحصیلات خود را در کلاس اکابر شروع کرده بودند به اخذ گواهینامه دوره ابتدایی نایل آمدند که از این عده هفت نفر دختر و دو نفر پسر بودند. اکنون گروهی از این فارغ‌التحصیلان در دوره‌های راهنمایی به تحصیل خود ادامه می‌دهند.
در کارگاه حمایت شده ناشنوایان مشهد به همه پنجاه نفر شاگردان این مرکز علاوه بر آموزش حرفه، سواد و زبان، نیز آموخته می‌شود. علاوه بر این پنج نفر ناشنوایان شاغل در کلاس شبانه نیز مشغول تحصیل و زبان‌آموزی هستند. از این‌رو استان خراسان و شهرستان مشهد نخستین استانی است که در آن آموزش ناشنوایان بزرگسال آغاز شد و ناشنوایان بزرگسال مشهد نخستین فارغ‌التحصیلان ناشنوای اینگونه کلاس‌ها هستند.
کلاس‌ها و مراکز ویژه برای آموزش ناشنوایان
دفتر امور کودکان استثنایی پس از تأسیس خود در سال ۱۳۴۷ش در نقاط مختلف کشور برای آموزش ناشنوایان مراکز و کلاس‌های ویژه ایجاد کرد. در این مراکز یا دبستان‌ها گروه‌های مختلف دانش‌آموزان استثنایی (نابینا- ناشنوا- عقب مانده فکری) در کلاس‌های جداگانه تعلیم می‌بینند. دفتر امور کودکان استثنایی با پذیرش اصل هم‌آموزی یا اختلاط کلاس‌های ویژه‌ای نیز برای آموزش کودکان استثنایی از جمله ناشنوایان در مدارس عادی تأسیس کرده است. در این کلاس‌ها کودکانی که سن آنها بین شش تا دوازده سال باشد پذیرفته می‌شوند و دفتر امور کودکان استثنایی کوشیده است که تا حد امکان این کلاس‌ها مجهز به گوشی‌های فردی باشد.
در اجرای این برنامه نکاتی چند وجود دارد که لازم است برای تضمین موفقیت این برنامه در نظر گرفته شود و نتیجه کار این کلاس‌ها به طور منظم ارزشیابی گردد.
شک نیست که تفاوت سنی و اختلاف میزان شنوایی شاگردانی که در اینگونه تک کلاس‌ها گنجانده می‌شوند مانع بزرگی در راه پیشرفت تحصیلی این شاگردان ایجاد می‌کند.
همچنین پراکندگی این مراکز و کلاس‌ها در نقاط مختلف کشور ایجاب می‌کند که در برنامه‌ی تربیت معلم این کلاس‌ها تکیه بیشتری بر روی کارآموزان بشود. زیرا به راستی سرکشی به این کلاس‌ها که در سطح کشور پراکنده هستند و ارزشیابی کار آموزگاران تازه کار و راهنمایی‌های به موقع آنها کار آسانی نیست. از جهتی نیز رفع نیازمندی‌های فنی این کلاس‌ها از قبیل تعمیر گوشی‌های گروهی کلاس‌ها و دیگر وسایل الکترونیکی نیازمند رسیدگی دائمی است. زیرا در غیر این صورت در مدت کوتاهی کلیه این وسایل در اثر مشکلات فنی بسیار کوچک غیرقابل استفاده خواهد بود و این سرمایه‌گذاری بی‌ثمر خواهد ماند.
طبق آخرین گزارش دفتر امور کودکان استثنایی با آغاز سال تحصیلی ۱۳۵۴ش در نود نقطه کشور کودکان و دانش‌آموزان ناشنوا به آموزش خاص خود دسترسی یافته‌اند.

ایران بهادری
(متولد ۱۳۳۴- تهران)
او خانم تلاشگر در حوزه آموزش و پرورش ناشنوایان در ایران است و در ۱۳۳۴ در تهران متولد شد. پس از اخذ دیپلم، علاقه‌مند به خدمت به كودكان ناشنوا شد. غیر از فعالیت‌های تحصیلی و آموزشی در خدمات‌رسانی به ناشنوایان و فعالیت‌های اجتماعی آنها هم مشاركت كرد؛ تا این كه در ۱۳۵۳ در سازمان ملی رفاه ناشنوایان مشغول به كار شد. البته فعالیت‌ها مانع زندگی خصوصی او نبوده است و در ۱۳۵۴ با عباس سرایبان تهرانی ازدواج كرده و ثمره این ازدواج، دو فرزند به نام‌های آرش و تهمینه است.
از جمله خدمات ایران بهادری به جامعه ناشنوایان ایران، موارد زیر را می‌توان برشمرد:
۱. سرپرست طرح پژوهشی زبان اشاره فارسیِ سه و همكاری در تدوین كتاب‌های: آشنایی با اشارات ناشنوایان، سازمان بهزیستی كشور، ۱۳۶۳؛ مجموعه اشارات ناشنوایان، سازمان بهزیستی كشور، ۱۳۶۸؛ زبان اشاره فارسی، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی، ۱۳۷۶؛ زبان اشاره فارسیِ سه، دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی، ۱۳۷۸؛ همكاری كوتاهی در تدوین زبان اشاره فارسیِ چهار دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی، ۱۳۸۳.
۲. همكاری در جمع‌آوری اشارات فارسی برای تدوین كتاب‌های: مهما‌‌ن‌های ناخوانده، سازمان ملی رفاه ناشنوایان، ۱۳۵۹؛ كبوتر من كبوتر من، شركت همگام با كودكان و نوجوانان، ۱۳۷۳؛ شب به سر رسید، شركت همگام با كودكان و نوجوانان، ۱۳۷۳.
۳. همكاری در تدوین كتاب‌های: تربیت شنوایی كودكان ناشنوا، دانشگاه علوم بهزیستی، ۱۳۷۳؛ راهنمای والدین كودكان ناشنوا، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۶؛ محتوای آموزشی كودكان ناشنوا، دانشگاه علوم بهزیستی، ۱۳۷۵؛ زبان‌آموزی به كودكان ناشنوا، دانشگاه علوم بهزیستی، ۱۳۷۷.
۴. ترجمه مقاله‌های فدراسیون جهانی ناشنوایان برای آگاه‌سازی جامعه ناشنوایان ایران. مجموعه این مقالات؛ با فعالیت‌های جهانی ناشنوایان كه با عنوان ترجمه كتاب ناشنوایان در كشورهای در حال توسعه (۱۳۷۲) منتشر شد.
۵. همكاری در تهیه برنامه ویدیویی ویژه ناشنوایان با همكاری یونیسف (حقوق بشر برای كودكان، ۱۳۷۷).
۶. همكاری در راه‌اندازی برنامه تلویزیونی اخبار ناشنوایان و گرفتن مسئولیت گویندگی خبر (۱۳۵۵ تا ۱۳۵۶) و تهیه‌كنندگی خبر از (۱۳۶۵ تا ۱۳۷۸).
۷. همكاری با كانون‌های ناشنوایان ایران در حل مشكلات ناشنوایان.
۸. رابط ناشنوایان در موقعیت‌های مختلف داخلی.
۹. رابط ناشنوایان در مجامع بین‌المللی و كنفرانس‌های بین‌المللی ناشنوایان: هامبورگ ۱۹۹۰، كپنهاگ ۱۹۹۰، نیوكاسل ۱۹۹۱، استكهلم ۱۹۹۳، سئول ۱۹۹۲، دهلی نو ۱۹۹۴، كوالالامپور ۱۹۹۶، مونترال ۱۹۹۷ و ۲۰۰۳.
ایران بهادری در ۱۳۷۹ پس از بازنشستگی به كانادا مهاجرت كرده و در مركز ناشنوایان باب رمبل در شهر تورنتو كانادا همچنان مشغول خدمت به ناشنوایان است. به دلیل سابقه فعالیت و پژوهش و تألیف درباره ناشنوایان، لایق جایزه بین‌المللی شناخته شد و لوح سپاس به او اعطا گردید.

فرخ‌لقا سیدی
(متولد ۱۳۱۳)
سیدی، فرخ‌لقا، خانم آموزگار پیشكسوت و نمونه در زمینه آموزش و پرورش ناشنوایان ایران.
در ۱۳۱۳ متولد شد و پس از اینكه در ۱۳۳۴ به استخدام آموزش ‌و پرورش درآمد، فعالیت‌های خود را در عرصه ناشنوایان آغاز كرد. او نزدیك به سه دهه به عنوان آموزگار ناشنوایان به خدمت مشغول بود و در ۱۳۶۰ بازنشسته شد. علاقه‌ ذاتی به شغل آموزگاری ناشنوایان همراه با اعتقاد عمیق، انگیزه و محرک او به رشد آنها برای بهبود وضع آموزش‌ و ‌پرورش آنان بوده است.

آقای اصولی

آقای اصولی آموزشگاه استثنایی تبریز را تأسیس و اداره کرد. این آموزشگاه تابع اداره آموزش و پرورش تبریز بود كه در سال ۱۳۳۷ به همت آقای اصولی پایه‌گذاری شد. نام کامل این فرد معلوم نیست و به رغم جستجوی بسیار یافت نشد.
در ۱۳۳۷ش آموزشگاهی برای آموزش ناشنوایان در شهر تبریز تأسیس یافت و یك سال و نیم بعد، دو گروه كودكان نابینا و عقب‌مانده ذهنی نیز، پذیرفته شدند و از آن پس این مجموعه به نام آموزشگاه استثنایی تبریز، زیر نظر اداره آموزش و پرورش به كوشش‌های خود ادامه داد.
سال‌ها بعد، این آموزشگاه دارای دو ساختمان بود: ساختمان شماره یك كه ویژه آموزش ناشنوایان و نابینایان بود و از جمع هفت كلاس درس، پنج كلاس آن به آموزش ناشنوایان دوره ابتدایی اختصاص داشت. پسران ناشنوا و نابینا در سه كارگاه كفاشی، حصیربافی و قالیبافی، و دختران ناشنوا در كارگاه‌های آرایش و خیاطی بعدازظهرها كارآموزی می‌كردند و اصول حرفه‌ها را می‌آموختند. در این آموزشگاه ۱۳۳ دانش‌آموز به تحصیل اشتغال داشتند كه ۱۰۴ نفر آنان ناشنوا و بقیه نابینا و عقب‌افتاده ذهنی بودند. این آموزشگاه همچنین دارای یك شبانه‌روزی بود كه در آن از دوازده دانش‌آموز سرپرستی می‌شد كه از این عده، هفت نفر پسر ناشنوا و پنج نفر پسر نابینا بودند.
ساختمان شماره دو، مخصوص كودكان عقب‌مانده ذهنی بود و كلیه دانش‌آموزان آن از غذا و وسیله آمد و رفت به طور رایگان استفاده می‌كردند. كل نیروی انسانی این مدرسه ۲۲ نفر بود كه هفت نفر آنان معلم كلاس‌های ناشنوایان بودند.

 —» دانلود متن کامل کتاب، همراه با اسناد و پاورقی ها (pdf)

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *