مولانا و معلولیت

مولانا و معلولیت

محمدعلی سمیعی

اشاره
مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی (۶۰۴- ۶۷۲ق)، فرهنگی خلق کرده که برای معلولان هر دوره به ویژه افراد دارای معلولیت در این عصر، نسخه شفابخش و زداینده آلام و سازنده است. متأسفانه کمتر به این بُعد مولانا و کتاب‌هایش به ویژه مثنوی معنوی پرداخته شده است. زیرا اصلی‌ترین عناصر در اندیشه مولانا، جبرگریزی، مختار بودن، مؤثر بودن در سرنوشت خود، امید به آینده، تلاش برای وصل به معنویت و اخلاقیات نیک، قناعت و دوری از آز و حرص و طمع به عنوان عامل مهم در ساختن زندگی مطلوب، اتکا نداشتن به دیگران و روی پای خود ایستادن، توکل به عنایات الهی و بهر‌ه‌مندی از امدادهای خداوند، ضرورت رهایی از جهل و غفلت، لزوم افزایش شور و اشتیاق و دوری از کسلی و تنبلی است و همه این‌ها برای معلولان سودمند و سازنده است.
وقتی سخن از مولانا و عرفان به میان می‌آید، برخی به یاد اشکالات و اشتباهات عارفان می‌افتند و فوراً موضع می‌گیرند، حتی مرا از پرداختن به این موضوع نهی می‌کردند. اما چه اشکال شرعی، عرفی و اخلاقی در استفاده از قوت‌ها و محاسن عارفان به ویژه مولانا هست؟ اگر از مولوی استفاده نکنیم، باید از چه متفکر و صاحب اثر دیگری استفاده کرد؟
بهرحال درصدد برآمدیم قطعه‌ها، ابیات و حکایاتی از مثنوی که مرتبط به معلولان است را در هر شماره مجله بیاوریم البته همراه با شرح و بسط. در این مقاله از ورود نابینا (ضریر) به خانه رسول خدا(ص) و رفتار پیامبر با او را می‌آوریم. هدف این است که بدانیم رسول خدا(ص) چه برخورد و تعاملی با نابینایان داشت. و این سیره نبوی را به عنوان الگو برای مردم و معلولان مطرح کنیم.

درآمدن ضریر  در خانه مصطفى(ص)
عنوان این حکایت در مثنوی‌های مختلف از جمله نیکلسن به این صورت آمده است: «درآمدن ضریر به خانه مصطفی(ع) و گریختن عایشه از پیش ضریر و گفتن رسول(ص) که چه می‌گریزی؟ او تو را نمی‌بیند و جواب دادن عایشه رسول(ص) را».
۱.
خلاصه داستان اینگونه است: مردى نابینا به خانه حضرت محمد(ص) آمد، و عایشه براى احتجاب از او به اتاقى دیگر فرار كرد. پیامبر محض امتحان به عایشه فرمود: این شخص كه نابیناست و تو را نمى‌بیند، پس چرا خود را از او می‌پوشانی؟ عایشه بى‌آنكه حرفى بزند با اشاره دست گفت: او مرا نمى‌بیند، من كه او را مى‌بینم.
آقای کریم زمانی شارح بزرگ مثنوی درباره این حکایت می‌نویسد:
این حكایت با تفاوتى درباره امّ سلمه و میمونه (همسران پیامبر) نیز وارد شده است. امّا ابوالفتوح رازى این حكایت را به طرزى كه با مثنوى مطابق‌تر مى‌نماید نقل كرده است: یك روز رسول(ص) در حجره فاطمه بود. مردى نابیناى مادرزاد به نام «عبداللّه بن امّ مكتوم» در خانه آمد و اجازه ورود خواست. رسول(ص) گفت: بیا داخل و او آمد.
فاطمه برخاست و درون خانه رفت و تا او نرفت فاطمه از خانه بیرون نیامد. رسول(ص) بر سبیل امتحان گفت: یا فاطمه چرا از او پنهان شدى در حالی که او چشم ندارد و چیزى را نمی‌بیند؟ گفت: یا رسول اللّه ان كان لا یرانى الست اراه؟ اگر او مرا نمى‌بیند، نه من او را مى‌بینم؟ الیس اللّه تعالى قال وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ؟ رسول(ص) گفت: الحمد للّه الّذى ارانى فى اهل بیتى ما سرّنى. سپاس آن خداى را كه با من نمود در اهل بیت من آنچه خرّم بكرد مرا.
مولانا در ابیات پیشین از غیرت عارفان عاشق نسبت به خدا سخن به میان آورده و به مناسبت این حكایت را هم آورده است. زیرا موضوعش غیرت‌ورزى است. عارف عاشق به واسطه غیرتى كه بر حضرت حق دارد نمى‌خواهد كه هر نااهلى به حریم الهی درآید. از این‌رو مكاشفات خود را با زبان تشبیهات، تمثیلات و استعارات بیان می‌کند؛ تا جمال حضرت معشوق را از اغیار بپوشاند.
۲.
اکنون ابیات مولانا را می‌آورم و ذیل هر بیت توضیحی بر اساس شرح آقای زمانی می‌نویسم:
اندرآمد پیشِ پیغمبر ضَریر/ كاى نوابخشِ تنورِ هر خمیر
نابینایى خدمت پیامبر (ص) رسید و گفت: اى كسى كه به تنور هر خمیر بركت مى‌دهى.
اى تو میرِ آب و من مُسْتَسْقى‌ام /  مُسْتَغاث، اَلْمُسْتَغاث اى ساقى‌ام
اى آنكه مقسّم آبى، من سخت تشنه‌ام. اى آب‌دهنده من فریاد، به دادم برس.
چون درآمد آن ضَریر از در شتاب / عایشه بگْریخت بهرِ اِحتجاب
چون آن نابینا از در وارد شد، عایشه شتابان رفت كه خود را بپوشاند. «شتاب» بهتر است به مصراع دوم مربوط شود. یعنى قید «بگریخت» است. هرچند كه ارتباط آن با مصراع اول نیز خالى از وجه نیست. یعنى مى‌توان آن را قید «درآمد» گرفت. یعنی نابینا با شتاب آمد یا عایشه با شتاب فرار کرد.
ز آنكه واقف بود آن خاتونِ پاك / از غیورىِ‌ّ رسولِ رَشْكناك
زیرا آن بانوى پاكدامن از غیرت رسول غیرتمند آگاه بود.
هركه زیباتر بُوَد، رَشْكَش فزون / ز آنكه رَشك از ناز خیزد، یا بَنون
هركس زیباتر باشد، غیرت بیشترى مى‌انگیزد، زیرا اى فرزندان معنوى، ناز معشوق، غیرت ایجاد مى‌كند. یعنى آنكه حسن و جمالش بیشتر است غیرت بیشترى در دوستدار و یا همسرش پدید مى‌آورد.
گَنده‌پیران شُوى را قُمّا دهند / چونكه از زشتى و پیرى آگه‌اند
به عنوان مثال چون پیرزنان فرتوت از زشتى و پیرى خود آگاه‌اند، حاضر مى‌شوند كه شوهرانشان كنیزان را صیغه كنند. «قمّا» اسمى تركى یا مغولى است به معنى كنیزك و یا زنى كه مردان او را صیغه مى‌كنند. شارحان متقدّم نیز آن را «جوارى»، جمع «جاریه» به معنى كنیزك ترجمه كرده‌اند. منظور بیت: زنان به قدرى به همسرانشان غیرت مى‌ورزند كه حاضرند براى آنان زنان صیغه‌اى فراهم كنند ولى حاضر نیستند هوو بر سرشان بیاورد. امّا شارحى از متأخّران (استعلامى) آن را «خوارى» و «تحقیر» معنى كرده كه سهو است. این بیت تمثیل بیت پیشین است.
چون جمالِ احمدى در هر دو كَوْن / كَى بُده‌ست اى فَرِّ یزدانیش  عَوْن؟
چگونه ممكن است كه جمال احمدى (ص) در هر دو جهان نظیرى داشته باشد؟ اى آنكه فرّ ایزدى یاور اوست.
نازهاى هر دو كَوْن او را رسد / غیرت، آن خورشیدِ صد تُو را رسد
نازهاى هر دو جهان زیبنده اوست، و غیرت نیز برازنده آن خورشید صد توست. یعنى محمد (ص) خورشیدى است كه از حیث فرّ و عظمت همه خورشیدهاى عالم در برابر او چیزى به شمار نیایند. «خورشید صد تو» لفظاً یعنى خورشید صدلا یعنى خورشیدى كه صد برابر خورشید آسمان است و این تعبیرى است از شكوه و حشمت بى‌چون‌وچراى محمّد(ص).
گفت پیغمبر براىِ امتحان / او نمى‌بیند تو را كم شو نهان
پیامبر (ص) محض امتحان فرمود: آن نابینا كه تو را نمى‌بیند، پس پنهان مشو.
كرد اشارت عایشه با دست‌ها / او نبیند، من همى بینم ورا
عایشه براى آنكه آن نابینا متوجّه نشود با اشاره دست به پیامبر (ص) گفت: او مرا نمى‌بیند، ولى من كه او را مى‌بینم. عارفان باللّه و عاشقان للّه نیز وقتى در مقابل كوردلان با یكدیگر سخن مى‌گویند به ایماء و اشاره و استعاره متوسّل مى‌شوند تا آنان چیزى از آن معارف سر در نیاورند. از این‌رو زبان اشاره و استفاده از آن مورد تأکید قرار گرفته است. نیز ناشنوایان که قدرت تکلم ندارند با زبان اشاره، خواسته‌های خود را تفهیم می‌کنند.
غیرتِ عقل است بر خوبى روح/ پُر ز تشبیهات و تمثیل این نُصُوح
در اینجا مولانا مجدّداً از صورت حكایت خارج مى‌شود و به ایراد نكاتى دقیق مى‌پردازد: به سبب آنكه عقل بر حسن و جمال روح غیرت مى‌ورزد این نصایح (مثنوى یا كلاً نصایح عقل معاد) كلام خود را پر از تشبیه و تمثیل كرده است. مراد از عقل در اینجا عقل معاد است. و اگر حذف مضافى قائل شویم مراد از آن صاحب عقل معاد است كه شامل انبیا و اولیا و عرفا (على قدر مراتبهم) است. و مراد از «روح» در اینجا حضرت حق است. منظور بیت: عقل معاد یا صاحب عقل معاد كه عاشق جمال حق است به ‌واسطه غیرتى كه بر او دارد و نمى‌خواهد كه هر نااهلى جلوه‌هاى حق را مشاهده كند كلامش را آكنده از تشبیه و تمثیل و استعاره مى‌كند. نادان خیال مى‌كند كه حقیقت حق در همین كلام مستعار بیان شده است، در حالى‌كه كلام مستعار حجابى است بر روى جمال حضرت معشوق، تا اغیار به سوى او راه نیابند.
امّا وجه ارتباط این بیت با صورت حكایت: پیامبر (ص) عایشه را از احتجاب نسبت بدان شخص نابینا بازداشت ولى برحسب باطن به سبب غیرت بر او خواهان احتجاب بود.
چنانكه عقل معاد، حقیقت حق را به ظاهر با تشبیهات و تمثیلات عریان مى‌كند، امّا در باطن با همین كلام تمثیلى حقیقت او را بر نااهلان مى‌پوشاند. «این نصوح» یعنى این نصح‌ها و نصیحت‌ها اشاره دارد به مثنوى معنوى و كلاً صاحبان عقل معاد اعمّ از انبیا و اولیا و عرفا. در برخى از نسخه‌ها نصوح (بسیار نصیحت‌كننده) ضبط شده است كه غالباً مقصود از آن را به مولانا تخصیص داده‌اند. درحالى‌كه در همین ضبط نیز نصوح قابل تعمیم به جمیع برگزیدگان الهى است.
با چنین پنهانى‌یى كین روح راست / عقل بر وى این‌چنین رَشكین  چراست؟
با آنكه روح تا این درجه پوشیده است، چرا عقل نسبت بدان این‌قدر در رشك است؟
از كه پنهان مى‌كنى اى رَشكْ‌خُو/ آنكه پوشیده‌ست نورش روىِ او
اى رشكین، آن كسى را كه نور ذاتش موجب پوشیدگى و اختفاى او شده است از چه كسى پنهان مى‌كنى؟ همانطور كه گفته آمد حضرت حق به سبب شدّت ظهورش مخفى است. درباره خداوند چنین گفته‌اند: یا من استتر لشدة ظهوره. یعنی ای کسی که به دلیل شدت نور و نور بسیاری که داری، مستتر و مخفی هستی. خورشید را تا حال کسی نتوانسته ببیند. زیرا پرتوهای نوری خورشید، چشم هر بیننده‌ای را می‌بندد. شدت نور خورشید به حدی است که نمی‌توان به آن نگاه کرد؛ از این‌رو حقیقت خورشید برای ما مخفی و ناشناخته است.
مى‌رود بى‌روىْ‌پوش این آفتاب/ فرطِ نورِ اوست رویش را نقاب
این آفتاب معنوى، یعنى حضرت حق بدون پرده مى‌رود. یعنى بدون حجاب بر جمیع خلایق تجلّى مى‌كند. شدّت نور او نقاب رخساره‌اش شده است.
از که پنهان می‌کنی ای رَشکْ‌ور/ کآفتاب از وی نمی‌بیند اثر؟
بیت فوق را می‌توان به منظر معنی کرد اول این که مصراع دوم صفتِ «پنهان کردن» فرض شود: ای رشکمند از چه کسی او را پنهان می‌کنی؟ چنان او را پنهان می‌کنی که حتّی آفتاب نیز اثری از او را نمی‌بیند.
منظر دوم: ای رشکمند از چه کسی او را پنهان می‌داری در حالی که حتّی خورشید هم با تمام درخشش و عظمت اثری از او ندیده است. یعنی همانطور که گفتیم حضرت حق از شدّت ظهور در کمال خفا به سر می‌برد. تو دیگر به خود زحمت مده و او را با کلام استعاری از اغیار پوشیده مدار چرا که این کار تحصیل حاصل است.
رَشک از آن افزون‌تر است اندر تنم / کز خودش خواهم که هم پنهان کنم
اما غیرت من نسبت به حضرت معشوق چنان از حد گذشته است که حتی می‌خواهم او را از خودم نیز پنهان بدارم.
ز آتشِ رَشکِ گِرانْ آهنگِ من/ با دو چشم و گوش خود در جنگ من
به سبب آتش غیرتم که آهنگی تُند و شتابناک دارد حتی با دو چشم و گوش خود نیز در جنگم. چون «گِران» به معنی سخت و شَدید نیز آمده است. لذا «آتشِ گرانْ آهنگ» آتشی است که لحظه به لحظه رو به شدّت و افزایش است.
چون چنین رَشکی ستت ای جان و دل/ پس دهان بربند و گفتن را بِهِل
ای جان و دل چون چنین غیرتی داری، پس دهانت را فروبند و کلام را رها کن.
ترسم از خامُش کنم، آن آفتاب/ از سویِ دیگر بدرّاند حجاب
بیم آن دارم که اگر ساکت شوم، آن آفتاب معنوی از جانب دیگر پرده غیب و اختفا را پاره کند و بر مشتاقان بتابد.
در خموشی، گفتِ مااَظْهَر شود/ که ز منع آن میل افزون‌تر شود
در سکوت گفتار ما آشکارتر شود، زیرا بر اثر منع، آن میل افزایش می‌یابد. به مصداقِ لِسانُ الْحالِ اَنْطَقُ مِنْ لِسانِ الْقالِ «زبان حال گویاتر از زبانِ گفتار است» گاه سکوت از هر کلامی بلیغ‌تر است.
در قرائتی دیگر «خموشی» به «گفت» اضافه شده است. یعنی در خاموشیِ گفتارِ ما، حضرت حق ظاهرتر شود. این وجه همانطور که اکبرآبادی گفته است خالی از تسامح نیست، پس مناسب‌تر این است که با فَکِّ اضافه بخوانیم، یعنی «خموشی» را به «گفت» اضافه نکنیم. مصراع دوم اشارت است به مضمون این حدیث نبوی که صورت ضرب‌المثل یافته است و با عبارات مختلف نقل شده است: اِنَّ ابْنَ آدَمَ لَحَریصٌ عَلی ما مُنِعَ «همانا آدمیزاد نسبت به هر چه از آن منع شود آزمند گردد.» منظور بیت: هر چه بخواهیم شمس حقیقت را از ظهور منع کنیم، میل او به ظاهر شدن بیشتر می‌شود.
گر بغُرَّد بحر، غُرّه‌ش کف شود/ جوشِ اَحْبَبْتُ بِأنْ اُعْرَف شود
اگر دریا بخروشد، خروش آن به کف مبدّل شود. و جوشش آن دوست دارد که خود را بشناساند.
حرفْ گفتن بستنِ آن روزن است/ عینِ اظهارِ سخن پوشیدن است
سخن گفتن به منزله بستن روزنه تجلّی حق است. آشکار کردن سخن، عین پنهان کردن از آن است. یعنی وقت حقیقت به حصار کلام می‌آید کلمات نقاب آن می‌شود. پس تجلّی حق موقوفِ صَمت و سکوت است.
بلبلانه نعره زن در رویِ گُل/ تا کنی مشغولشان از بویِ گُل
همچون بلبل روی شاخه گُل بانگ بزن تا افراد بی‌ذوق را از بوی گُل به آوازات مشغول داری. در این بیت مولانا با تشبیهی عالی اصحاب قیل و قال را که به مسموعات، دل خوش می‌دارند از اصحاب کشف و حال که رایحه حقیقت را با مشام دل می‌شمند جدا کرده است. مولانا به خود و عارفان صادقان توصیه می‌کند که برای مبتدیان و سالکان نوپا بهتر است از مسموعات بگویی چون آنان هنوز قابلیّت مکاشفات را ندارند. و چنانکه بخواهی پرده از جمال حقیقت برگیری طاقت آن را ندارند.
تا به قُلْ مشغول گردد گوششان/ سوی رویِ گُل نَپَرَّد هوششان
تا گوششان سرگرم بانگ و گفتار شود و هوش و حواسشان متوجه گُل و بوی گُل نشود.
۳.
این حکایت را از منظرهای مختلف می‌توان مطالعه و بررسی کرد. از منظر جامعه شناسی و روان‌شناسی اخلاقی معلولان هم قابل مطالعه است. با تأمل و دقت در این حکایت، در ارتباط با معلولان و نابینایان چند نکته می‌توان استفاده کرد.
۱- نام نابینا در این حکایت ذکر نشده و احتمالاً مولوی با عدم ذکر نام او می‌خواهد بفهماند یک معلول گمنام می‌تواند رفتار شخصیت مهم و مشهوری مثل رسول خدا(ص) را تحت تأثیر قرار دهد یعنی نابینا را کوچک نشمارید و این افراد می‌توانند در جامعه اسلامی مؤثر باشند.
۲- نابینایی وارد خانه رسول خدا(ص) شده، با این حرکت خیلی عادی و متعارف است ولی پیامدهای فرهنگی مهمی را به همراه داشته است. به همین دلیل مولانا در ادامه این حکایت به ظهور تجلیات الهی، خفا و ظهور خداوند، حجاب‌ها و چندین مبحث ناب عرفانی و کلامی را در پی ورود نابینا به خانه پیامبر آورده است.
۳- مولانا احتمالاً با این حکایت می‌خواهد متذکر شود همه امور و حوادث در محضر خداوند است و او ناظر و گواه بر همه چیز است. انسان‌های بینا و نابینا همگی در محضر خداوند زندگی می‌کنند و از این نظر بین آن‌ها تفاوتی نیست.
۴- حجاب کردن همسر یا دختر پیامبر حاکی از این است که ندیدن نابینا با چشم سر و چشم ظاهری مهم نیست بلکه ادراک و بصیرت و دیدن با چشم قلب و باطن مهم است.
۵- مولانا با این حکایت ریاکاری را محکوم و نفی کرده است. معمولاً انسان‌ها رفتار دوگانه دارد. اگر در منظر و معرض دید باشند خیلی خود را عابد و زاهد نشان می‌دهند و اگر کسی نباشد و در معرض نگاه نباشد زشت‌ترین رفتارها را دارند. این حکایت می‌گوید ریاکاری ناشایسته و مذموم است و چه در معرض دید باشید یا نباشید باید رفتار واحد داشت.
۶- کور موجب و عامل تفطن و بیداری فرد و جامعه می‌تواند باشد. با ورود کور به خانه، برای اهل خانه تفکرات و تأملاتی پیدا شد. یعنی ورود کور به عرصه‌های اجتماعی، مؤثر و موجب تحرک فرهنگی است.
۷- مولانا به رابطه غیرت و نابینا اشاره کرده است و در چند بیت ابعاد آن را حلاجی نموده است. در ارتباط با جامعه نابینایان می‌توان از این ابیات نتیجه گرفت که: هر چند نابینایان حس دیدن و درک برخی مسائل را ندارند ولی جامعه و اطرافیان آن‌ها باید غیرت داشته باشند و به خواست و رفتار آن‌ها عکس‌العمل نشان دهند. مولوی نکات دقیقی درباره فزونی غیرت و ارتباط آن با رفتار اجتماعی و عکس‌العمل‌های فردی انسان می‌گوید که نیاز به تحقیق دارد.
۸- شش بیت آخر یعنی از «چون چنین رشکی ستت ای جان و دل» تا مصرع پایانی «سوی روی گُل نپرّد هوششان» گویای این نکته است که نگفتن، خاموشی و کلاً معلولیت‌هایی مثل ندیدن و نگفتن، نشنیدن و حرکت نداشتن بر اثر فلج زمینه‌ساز تفکر بیشتر، توجه به حقایق و کشف اسرار عالَم و به دست آوردن نعمت‌های بهتر است. از این‌رو کری و لالی و کوری و فلج بودن نقمت و شقاوت نیست بلکه عین سعادت است. مولانا در دو بیت آخر اینگونه نتیجه‌گیری می‌کند:
بلبلانه نعره زن در روی گل/ تا کنی مشغولشان از بوی گل
تا به قل مشغول گردد گوششان/ سوی روی گل نپّرد هوششان
بلبل‌هایی که به خواندن و ترانه‌سرایی و گفتن اشتغال دارند از حقایق مهمی مثل بوی گل غافل‌اند. کسانی که گفتار و شنوایی آن‌ها مشغول اقوال است، هوششان و عقلشان به سوی کمالات پرواز نمی‌کند.
معلولان باید این دو بیت شعر را حفظ کنند و همواره به خاطر بیاورند که انسانیت مساوی حواس شنوایی، بینایی، حرکتی و غیره نیست بلکه انسانیت یعنی طیران و پرواز به سوی حقایق.
منابع
شرح جامع مثنوی معنوی، کریم زمانی، تهران، انتشارات اطلاعات، ۱۳۹۱؛ داستان‌های مثنوی، محمد قاسم زاده، تهران، هیرمند، ۱۳۸۹، ص ۵۳۹- ۵۴۰؛ مثنوی معنوی، به کوشش نیکلسون، تهران، مولی، ۱۳۶۰، دفتر ششم؛ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی، محمدتقی جعفری، تهران، انتشارات اسلامی، ۱۳۵۵، ج۱۳، ص ۲۶۰-۲۶۷؛ شرح کبیر انقروی بر مثنوی معنوی مولوی، ترجمه عصمت ستار زاده، تهران، انتشارات برگ زرین، ۱۳۸۰، ج۱۴، ص۲۱۴- ۲۲۵.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *