بینا و نابینا

بینا و نابینا

«مَثل الفریقین کالأعمی و الأصمّ و البصیر و السمیع، هل یستویان مثلاً أفلا تذکّرون؛
مثل این دو گروه به مانند نابینایان ناشنوا و بینایان شنواست، آیا اینان با هم برابرند؟ پس چرا نمی اندیشید و به هوش نمی آیید؟!». (سوره هود، آیه ۲۴)
مردمان دو دسته اند: با گوش و بی گوش، با چشم و بی چشم؛ البتّه نه اینکه گوش و چشم ندارند که چشم و گوشی فراخ دارند، بلکه بدین معنا که آنها را به کار نمی گیرند.
«لهم اعین لا یبصرون به و لهم آذان لا یسمعون بها، یعنی چشم دارند؛ ولی نمی بینند و گوش دارند؛ ولی نمی شنوند». (سوره اعراف، آیه ۱۷۹)
وی دو گوش تـــو کـرّ مادر زاد با توأم گرمی و عتاب چه سود ( منصور بن نوح سامانی)
نه این که این چشم و گوش ظاهری ندارند؛ بلکه چشم و گوش باطنی که بدانها باطن و حقایق این جهان دیده و شنیده می شود. پس مردمان به دو دسته اند:
۱ بینا و شنوا (بصیر و سمیع). ۲ نا بینا و نا شنوا (اعمی و أصمّ)
و باز نه یعنی از آغاز بی گوش و چشم اند که در این صورت نکوهش روانیست، فلذا محرومان از قوّه ادراکی تکلیف هم ندارند؛ بلکه بدین معنا که خود چشم و گوشِ خود بریده اند و بی گوش و چشم به مقصد خویش می دوند، آنان این گونه راحت ترند و همین را ترجیح دادند و انتخاب کردند، کری و کوری خود ساخته، وگرنه دست قدرت از آغاز همه را با گوش و چشم آفریده است، آنهم چه چشمی!
گفتم این جام جهان بین تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد
و باز نه یعنی این که فقط گوش ندارند، یا فقط چشم ندارند، که هر دو ندارند، یا اگر دارند هر دو دارند چه این که بینشان تلازم و خویشی است، اگر هستند باهمند، و اگر نیستند هم با هم، به خلاف چشم و گوش ظاهری که با هم خویشی ندارند، چه بسا گوش دارِ بی چشم و چه بسا چشم دار بی گوش، این هم از عجائب روزگار و آفرینش!
پس هر که گوش حقیقت شنو ندارد، چشم حقیقت بین هم ندارد، چه این که آن حقایق را فقط عقل و دل می بینند و هر کس که عقلش محجوب است و دلش مرده از هر درک و ادراک باطنی محروم و بی بهره است، کالأعمی و الأصمّ، چنان که نابینای ناشنوای فاقد الحواسّ.
در ادبیات داستانی ما این قصّه آمده است که روزی قاطری به تعجّب از شتری پرسید که چطور تو هیچ گاه در فراز و نشیبهای تند و راههای نامأنوس و ناهموار در نمی اُفتی؛ ولی من در اُفتم، شتر پاسخ داد: من چشم فراخ دارم و تو نداری، من می بینم و تو نمی بینی.
گفت استر به اشتر ای خوش رفیق در فـــراز و نشیب و در راه عمیـق
تو نیابی در سر و خـوش می روی من همی آیم به سر در چـون غـوی
من همی افتــم به رو در هـر دمی خواه درخشـکی و خـواه انـدر نمی
گفت از چشـم تو چشـم من یقین بی گمان روشن تر است و دوربین
خـــوش بر آیـم از سـر کـوه بلند آخــــــر عقبـه بینـم هـــوشـمند
هــر قــدم من از سـر بینش نهـم از عثـــار و از فتــــادن وا رهـــم
تـو بینـی پیـش خـود یک دو سـه گام دانه بینـی و نبینـی رنجــم دام
یستوی الأعمی لدیکـم و البصـیر فی المقـــــام و النـزول و المـسیر
بیشتر تقسیم های قرآنی دوتایی است، در نگاه قرآن آدمیان یا کافرند یا مؤمن یا حی اند یا میت، یا حق ند یا باطل، یا بهشتی اند یا دوزخی، یا بصیراند یا اعمی و … این خود لطفی از لطایف قرآن و اعجاز محمّدی ـ صلی الله علیه و آله است، و بیانگر واقعیت درونی انسان و حال و روز و هویت و شخصیت او که کیست و در کدامین صف جای گرفته است، چه این که میزان کمال حال درونی واقعیت اوست، نه پندار و گمان واهی و دور از حقیقت و واقعیت.
در «کشف الاسرار» خواجه عبد اللّه انصاری آمده است:
«نابینای به حقیقت اوست که نه دیده عبرت دارد تا از روی استدلال به آیات آفاق نظر کند، نه دل فکرت دارد تا در آیات انفس تأمّل کند، نه بصیرت حقیقت دارد تا به نور فراست مکاشفات أسرار غیبی ببیند، و بینای به حقیقت اوست که به علم الیقین شواهد افعال نگرد».
پرسشی نیز در پایان آیه آمده است که: «هل یستویان مثلاً»؟!
آیا این گروه با هم برابرند؟ آیا نابینا با بینا برابر است؟ و آیا ناشنوا با شنوا برابر است؟ و آیا نابینای ناشنوا با بینای شنوا برابر است؟ یعنی آیا هم سطح اند و از مکانت مساوی برخوردارند و در پیمودن راه مثل هم اند؟
قطعاً چنین نیست «و ما یستوی الاعمی و البصیر» (سوره غافر، آیه ۵۸) یعنی هرگز نابینا و بینا برابر نیستند.
اگـــر امـــروز این عالـــم نبینی در آن عالـم به صـد حسـرت نشینی
چشم و گوش برای دیدن است و شنیدن، نه ندیدن و نشنیدن، که اولی شکر است و دومی کفر، اولی نعمت افزاست و دومی نقمت فزا.
چشم و گوش به روی حقایق بستن و باب تفکّر و تأمّل و اندیشه نگشودن نتیجه ای جز کری و کوری و از دست دادن قوای ادراکی در پی نخواهد داشت.
شکـر نعـمت نعمتت افـزون کنـد کفــر نعمت از کفت بیــــرون کند
«مَن کانَ فی هذِهِ أ َعمی فَهو فِی الآخِرةِ أ َعمی وَ أضَلّ ُ سبیلاً»
و آخرین سخن آیه شریفه این که أفلا تذکّرون؟! آیا نمی خواهید به هوش آیید؟!
آیا مایل نیستید کمی تأمّل کنید و گوهر معرفت به چنگ آید؟
گوهر معرفت آموز که با خود ببری که نصیب دگرانت نصاب زر و سیم

منبع: محمّد بابکی، بشارت، خرداد و تیر ۱۳۸۰، شماره ۲۳، ص۱۷

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *