مدرسه شبانه روزی

مدرسه شبانه روزی

من از ۶ سالگی به مدرسه استثنایی بلال حبشی رفتم و تا کلاس پنجم با دوستان نابینایم با خاطرات خوب درس خواندیم. کلاس پنجم را در مدرسه استثنایی دیگری که نامش در ذهنم نیست درس خواندیم. ما در کلاس پنج نفر بودیم و معلمان خوبی داشتیم. من مثل الآن به تحصیل علاقه زیادی داشتم اما بعد از اتمام دوره ابتدایی به خاطر عدم وجود مدرسه استثنایی برای مقطع راهنمایی در قم مجبور بودیم برای ادامه تحصیل به مدرسه شبانه روزی پاسداران که هم اکنون نرجس نامیده می شود برویم. آن روز ها خیلی خوشحال بودم با خود می گفتم چه خوب است به تهران می روم و با دوستان جدید آشنا می شوم و در محیط تازه ای قرار می گیرم و زندگی دیگری را تجربه می کنم. برای فرا رسیدن اول مهر و رفتن به تهران لحظه شماری می کردم. بالاخره اول مهر شد و پدرم مرا به مدرسه شبانه روزی برد. وقتی وارد خواب گاه شدم دلم گرفت. دیگر از حیاط بزرگ خانه مان و دوستانم و دختران همسایه هم سن و سالم خبری نبود. اتاقی بود با چند تخت ۲ طبقه و شیشه های رنگی دل گیر به جز دوستان دوره ابتداییم بقیه برایم نا آشنا بودند که نتوانستم و نمی خواستم با آن ها ارتباط بر قرار کنم. صبح ها سر کلاس می رفتیم و ظهر به همان خواب گاه دل گیر بر می‌گشتیم. البته محوطه ای در آن جا بود اما من از هیچ چیز حتی از درس خواندم هم مانند قبل لذت نمی بردم. دائم گریه می کردم و دلم برای خانواده و دوستانم تنگ می شد. پدرم هفته ای یک بار به دیدنم می آمد و گاهی مرا به خانه می برد. این روز های تلخ و سخت یک ماه و هشت روز ادامه داشت. تا این که پدرم مسئله کنار نیامدن مرا با محیط جدید با مسئولان آموزش و پروش استثنایی مطرح کرد. آن‌ها پیشنهاد کردند که به قم برگردم و در مدرسه عادی کنار بچه های بینا درس بخوانم. آن ها گفتند برایش معلم رابط می فرستیم تا درس های مشکل مثل ریاضی را علاوه بر کلاس با او کار کند و اوراق امتحانی را برای تصحیح دبیران از خط بریل به خط بینایی تبدیل کند. خلاصه پدرم مرا به قم آورد و در یکی از مدارس راهنمایی نزدیک منزلمان ثبت نامم کرد. باز هم تحصیل برایم جذاب شد و بسیار خوشحال بودم که می توانستم در کنار دوستان بینایم و در شهر خودمان درس بخوانم و بعد از مدرسه به جای خواب‌گاه دل‌گیر به خانه دل بازمان برگردم.
اکنون که مقطع کارشناسی ارشد را در رشته ادبیات فارسی به پایان رساندم و در حال آماده شدن برای آزمون دکترا هستم و این خاطرات را در ذهنم مرور می کنم از ایزد بخشنده برای پدرم رحمت و آمرزش و پاداش کار هایش را آرزو مندم.
خدایا به خاطر روز های خوب و سخت زندگیم از تو ممنونم. در جایی می خواندم {دریای طوفانی نا خدای لایق می سازد پس در زندگی همیشه ممنون سختی ها باش} در نتیجه سختی ها هم مانند همه کار های خدا بی دلیل نیست.

کبری صفایی صابر(روشندل)، قم، ۱۵ بهمن ۱۳۹۳

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *