به انتظار شهری مناسب

به انتظار شهری مناسب

نوای قلمم به رنگ زندگیست
و جنس باورهایم به رنگ عشق ؛
به رنگ خــُـــــــــدا ؛
طعم زندگی را به چاشنی اُمید ، آغشته میکنم
و در کوچه پس کوچه های زندگی ، رکاب میزنم
رکاب می زنم و می رانم صندلی چرخدارم را ؛
گرمای آفتاب محبت ؛ توانم را بیشتر می کند
همچنان می رانم و می رانم تا انتــــــــها
تا به مقصد برسم
موانع زیادنـــــــــــد
فراز و نشیب ها خسته ام می کنند
اما نومید ؛ هــــــــــــرگز …!
می خواهم تند تر و شایسته تر برانم
تا پا به پای همنوعان و همشهریانم ، در تلاش باشم
اما پله ها نمی گذارند
فراز و نشیب ها مانع می شــــــــوند
عرق سردی روی پیشانی ام می نشیند
ولی همچنان می تازم و می رانم
من می خواهم پس می توانم ؛ پله ها نمی گذارند
صندلی چرخدارم در فراز و نشیب ها ، سخت عبور میکند
میدانم سخت است ، میدانم زمان می بـــــَـــرَد
می دانم پله ها زیاد است ، شهرها بزرگند
من همه را می دانم و همچنان می رانــــــــــم
من همه را می دانم اما اُمـــــــــــیدوارم
و با دلی پُر اُمــــــــــید همـــــــچنان به انتظار می مــــــــــانم
به انتظار شـــــــــهری مناسب ، شهری بدون پله و شهری بدون موانع !

منبع: فرزانه حبوطی، وبلاگ معلولان و زندگی، 11 خرداد 1390

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *