کتاب ابوالعیناء روشندل، ادیب مردم دوست

ابوالعیناء روشندل
اديب مردم دوست

تهیه شده در دفتر فرهنگ معلولین

شناسنامه
ابوالعیناء روشندل
پدیدآورنده: قدرت الله عفتی
ناظر علمی: محمد نوری
امور فنی: علی نوری
تاریخ: زمستان ۱۳۹۱
ناشر: دفتر فرهنگ معلولین
قم، بلوار امین، خیابان گلستان، کوچه۱۱، پلاک۴
تلفن: ۳۲۹۱۳۴۵۲ دورنگار: ۳۲۹۱۳۵۵۲-۰۲۵
www.HandicapCenter.com   info@HandicapCenter.com
هرگونه برداشت و استفاده از کتاب، تنها با ذکر مأخذ و اجازه دفتر امکان پذیر است.
* این اثر یکصد نسخه منتشر شده و برای استفاده علاقه‏مندان به صورت الکترونیک روی وب سایت دفتر فرهنگ معلولین قرار گرفته است.

فهرست
مقدمه ۵
بخش اول: حیات ۷
تولد ۹
نابینایی ۱۰
وفات ۱۲
طنزهای ابوالعیناء ۱۲
بخش دوم: دیدگاه‏ها ۱۹
دانشوران ناصری ۲۱
لغت‏نامه دهخدا ۲۲
معلولین نامدار ایران و جهان ۲۴
دایرة‏المعارف بزرگ اسلامی ۲۶
دایرة‏المعارف تشیع ۳۳
نوابغ و مشاهیر معلول جهان ۳۴
گزارش صفدی ۳۵
بخش سوم: مأخذشناسي ۴۵
مأخذشناسی ابوالعیناء بصری ۴۷
مآخذ ۵۳

مقدمه
ابوالعیناء (۱۹۱-۲۸۲ق) از تابعین است. او چهل سال اول عمرش را با چشمانی دارای انحراف(لوچی) گذراند و پنجاه سال بقیه عمرش را در نابینایی مطلق زندگی کرد. اما زندگی پر تحرک و فعال او می‏تواند الگویی برای روشندلان جهان باشد. البته از زندگی ابوالعیناء، درس‏های گوناگون می‏توان آموخت، ولی یک نکته از همه مهّم‏تر است و آن روابط عمومی او و ارتباطش با مردم یا مردم‏داری و مردم دوستی او است.
روشندلان بعضاً خوش اخلاق نیستند و به اين بهانه كه نمی‏توانند به خواسته‏های خود برسند، مردم‏داری و خوش خلقی آنان با مردم ضعیف است. اما ابوالعیناء با اینکه زیباروی نبود اما با مزاح، طنز، خنده و شوخی هم حقایق را بیان می‏کرد و هم مخاطبان را جذب خود می‏نمود. در روایتی که کلینی در کتاب کافی از او نقل کرده، ابوالعيناء تنها مشکل خود را در دوره نابینایی پیشقدمی در سلام دانسته است. چون مخاطب را نمی‏دیده، از اینرو به او سلام نمی‏گفته و معمولاً دیگران سلام را شروع می‏کرده‏اند.
این نکته نشان‏دهنده اهمیت ارتباط اجتماعی از نظر ابوالعیناء است. دفتر فرهنگ معلولین درصدد است زندگینامه همه بزرگان معلول را تهیه و تألیف و به صورت شنیداری و کاغذی منتشر نمايد. اگر در این زمینه پیشنهادی هست با کمال افتخار پذیرا هستیم. همچنین از نقدها و اصلاحات همه عزیزان کمال تشکر را داریم.
محمد نوری

بخش اول: حیات

تولد
محمد بن قاسم بن خلاد بن یاسر بن سلیمان هاشمی (بالولاء) مکنی به ابوعبدالله، ادیبی فصیح و شاعری نکته‏سنج و حاضر جواب بود. وی در ۱۹۰ یا ۱۹۱ قمری در اهواز متولد شد و در کودکی به بصره (یکی از شهرهای عراق) مهاجرت نموده و در آنجا رشد و نمو يافت.
جدّ وی «خلاد» از یمامه و از موالی منصور، خلیفه عباسی بود، از این‏رو خاندان ایشان را یمامی و هاشمی خوانده‏اند.
هر دو چشم محمد بن قاسم لوچ بود، ایشان در دوران نوجوانی از استادش«ابو زید نحوی» درباره چگونگی تصغیر کلمه «عیناء» سؤال کرد، استاد در جواب او به دلیل لوچ بودن چشم‏هایش به شوخی گفت «ابوالعیناء» جواب این است. همین شوخی استاد به جای لقب و اسم اصلی‌اش قرار گرفت و تا آخر عمر او را ابوالعیناء مي‌خواندند.
ابوالعیناء در محضر استادان بزرگ مانند ابوعبیده معمر بن المثنی (درگذشت ۲۰۹ق)، عبدالملک ابن قریب اصمعی (درگذشت ۲۱۶ق)، ابو زید سعید بن أوس انصاری (درگذشت ۲۱۵) و عتبی، علوم لغت، ادبیات را فراگرفت. و در بصره علم حدیث را آموخت. وی یکی از فصیح‏ترین و با حافظه‏ترین مردمان و از ظرفای مشهور است، در حاضرجوابی نظیر نداشت به طوری‏که هیچکس در برابر جواب‏های تند و ساکت کننده‏ی او تاب مقاومت نداشت. وی مخالفانش را با کنایه‏ها، اشارات و اشعار از میدان بیرون می‏کرد.
نابینایی
ابوالعیناء در چهل سالگی نابینا شد و پنجاه سال دیگر زندگی را در نابینائی گذراند. او در رابطه با نابینائی‏اش چنین سروده:
إن یأخُذِ اللهُ مِن عَینیَّ نُورَهُما
فَفی لِسانی و سَمعی مِنهُما نُورُ
(اگر خداوند نور هر دو چشم را گرفت، در زبان و گوشم، در هر دو نوری گذاشت.)
قلبٌ زَکِیٌّ و عَقلٌ غَیرُ ذی خَطَل
وفی فَمِی صارِمٌ کَالسیَّفِ مأثُور
(قلب پاک و عقل سالم و در دهانم زبانی همانند شمشیر داد.)
ابوالعیناء در کودکیّ حافظ قرآن شد و در سنین بالاتر گفتار آتشین و گزنده‏ای داشت. وی به شاعر دربار متوکل عباسی (علی بن جهم) که از امام علی(ع) و شیعیان بدگویی می‏کرد- ناسزا می‏گفت. در باب ولادت امام عسکری(ع) در کافی خبری مبنی بر این که ایشان امامی مذهب و مورد لطف امام یازدهم(ع) بوده، موجود است.
ابوالعینا می‏گوید: بر ابو محمد(ع) وارد شدم، تشنگی بر من غلبه کرد. جلالت حضرت مانع بود که آب طلب کنم. به غلامش فرمود: برای ابوالعیناء آب بیاور. و گاهی بود که تصمیم می‏گرفتم برخیزم و در فکر قیام بودم که حضرت فرمود: ای غلام! مال سواری برای ابوالعیناء حاضرکن .
– از او پرسیدند: از نابینایی چه زیان دیدی؟ گفت: «عدم سبقت در سلام و دیگر این‏که، گاه با فردی مباحثه و گفتگو می‏کنیم و او روی درهم می‏کشد و از سخنم اظهار کراهت می‏کند و من وی را نمی‏بینم که سخن را قطع کنم».
می‏گویند، وی، در سال ۲۸۴ق همراه با هشتاد نفر از بغداد به بصره سفر می‏کند. در بین راه، کشتی با همه‏ی سرنشینان غرق می‏شود و تنها ابوالعیناء به وسیله تخته پاره‏ای از همان کشتی، خود را به ساحل رسانده و نجات می‏یابد.
یکی از معاصرینش به نام ابوطاهر، قصه‏های او را در کتابی به نام اخبار ابی العیناء جمع کرده بود که مانند دیوان شعرش از میان رفته است.

وفات
ابوالعیناء به جز یک سفر که به بغداد رفت و برگشت، بقیه عمر طولانی خودش را در بصره گذراند، وی در سن ۹۳ سالگی در جمادی ‏الآخر ۲۸۳ق و به قولی ۲۸۲ق در بصره بدرود حیات گفت و در همانجا دفن گردید.
طنزهای ابوالعیناء
ابوالعیناء در طنز و لطیفه‏گویی و حاضر جوابی مثلی نداشت، و به این صفات، مشهور خاص و عام بود؛ به همین جهت نمونه‏های از گفتارش را متذکر می‏شویم:
– روزی ابوالعیناء از خانه‏اش خارج شد تا نزد خلیفه برود. دختر خردسالش از او پرسید: کجا می‏روید؟ گفت: نزد خلیفه.
دختر گفت: از این رفتن چه سودی می‏برید؟
ابوالعیناء گفت: هیچ.
دختر پرسید: از نرفتن چه زیانی می‏بینید؟
ابوالعیناء گفت: هیچ. دختر گفت: «يَا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مَا لا يَسْمَعُ وَلا يُبْصِرُ وَلا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئًا»
(یعنی ای بابا، چرا پرستش می‏کنید چیزی را که نه می‏شنود و نه می‏بیند و نه نیازمندی‏های تو را تأمین می‏کند)
ابوالعیناء از سخن دختر متنبّه شد و چند روزی از رفتن به دربار خلیفه خودداری کرد تا آن‏که خلیفه او را طلبید و علّت نیامدنش را جویا شد. ابوالعیناء ماجرا را همان طور که بود، نقل کرد. خلیفه از آن گفتار خندید و با آن‏ که بخیل بود در حقش انعام نمود.
ـ روزی ابوالعیناء به عیادت بیماری رفت که با او میانه خوبی نداشت. از پرستار آن بیمار پرسید: حال آقا چطور است؟
پرستار گفت: آن‏گونه که می‏خواهید. ابوالعیناء گفت: پس چرا صدای ناله و شیونی نمی‏شنوم؟
ـ روزی متوکّل عباسی به ابوالعیناء گفت: دشوار‏ترین چیزی که در نداشتن چشم بر تو می‏گذرد چیست؟ فوراً پاسخ داد: ندیدن روی شماست. متوکل لذت برد و او را مورد اکرام و انعام قرار داد.
ـ شخصی به ابوالعیناء گفت: ابراهیم بن نوح نصرانی از تو دلگیر است و از تو به نیکویی یاد نمی‏کند. ابوالعیناء این آیه را برای او خواند: وَلَنْ تَرْضَى عَنْكَ الْيَهُودُ وَلا النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ یعنی هرگز یهود و نصاری از تو خشنود نشوند مگر آن که ملت و آیین ایشان را پیروی کنی.
ـ در مجلس یکی از وزرا، ابوالعیناء از اوصاف برمکیان سخنی گفت.
وزیر گفت: در وصف برمکیان مبالغه کردی، این سخنان را مؤلفان و نویسندگان به دروغ ساخته‏اند.
ابوالعیناء گفت: پس چرا ارباب قلم، این دروغ‏ها را در حق تو نمی‏نویسند. وزیر ساکت ماند و مردم از جسارت ابوالعیناء تعجب کردند.
ـ ابوالعیناء به منزل یکی از امرا وارد شد و دید شطرنج بازی می‏کنند. امیر به او گفت: ای اباالعیناء، تو با کدام یک از ما خواهی بود؟ گفت: من در سایه امیرم. آن‏گاه قدری نشست تا بازی تمام شد. امیر گفت: من مغلوب شدم، تو هم شریک من بودی، پس باید پنجاه رطل برف بدهی.
ابوالعیناء گفت اطلاع دارم. سپس برخاست و به نزد ابن ثوابه رفت و گفت: امیر شما را می‏خواهد. او همراه ابوالعیناء به منزل امیر آمد. ابوالعیناء زودتر شروع به صحبت کرد و به امیر گفت: یا امیر این کوه همدان است که به نزد تو آوردم، هر قدر برف لازم دارید استفاده فرمایید.
ـ روزی به مجلس یکی از وزرا وارد شد. وزیر گفت: دیر آمدی و تأخیر کردی. گفت: الاغم را دزدیدند، پیاده آمدم، دیر شد. وزیر گفت: چگونه دزدیدند؟
گفت: همراه دزدان نبودم و خبر ندارم. وزیر گفت: چرا الاغ دیگری سوار نشدی؟ گفت: دستم باز نبود که خریداری کنم و ذلت اجاره کردن و منت عاریه گرفتن را کراهت داشتم .
ـ روزی متوکل به وی گفت:«سعید بن عبدالملک» بر تو می‏خندد. ابوالعیناء گفت: « إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كَانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ ، یعنی، براستی آنان که به قبح گناه مرتکبند بر کسانی که ایمان آورده‏اند میخندند.
– روزی یکی که به رسم عیادت نزد ابوالعیناء رفته بود، به او گفت: یا ابوالعیناء، در خبر آمده است که خدای تعالی هر کس را به کوری مبتلا سازد هر آئینه او را عوض روشنایی چشم، چیزی بدهد که بهتر از آن باشد، می‏خواهم بدانم در مقابل این ابتلا به تو چه چیزی داده است.
ابوالعیناء جواب داد: آنچه به من عنایت فرموده، این است که تو و امثال تو را نمی‏بینم.
ـ ابوالعیناء، بر خوان توانمندی حاضر شد که مردم را به پالوده عسل مهمان کرده بود و پالوده، حلاوتی چندان نداشت. گفت: این پالوده را قبل از آنکه پروردگار به زنبور عسل، فرمان عسل ساختن را بدهد، درست کردند.
ـ یکی از سادات به ابوالعیناء گفت: چگونه مرا دشمن می‏داری و حال آنکه نماز تو بدون صلوات بر محمد(ص) و آل محمد صحیح نیست و من از آل محمّد(ص) هستم. ابوالعیناء گفت: هرگاه بگویم: اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد الطیبین الطاهرین، تو از آل محمد(ص) بیرون می‏روی .
ـ ابوالعیناء زمانی در لباس ناشناس به اصفهان آمد، اطفال اصفهان با هم جنگ سنگ می‏کردند، سنگی بر سرش خورد و شکست و جامه‏اش خون‏آلود شد. در آن شهر دوستی داشت، همه روز در پی او ‏گشت تا آنکه بعد از نماز عشاء او را یافت و به غایت گرسنه به نزد وی درآمد. اتفاقاً آن شب در خانه دوست او هیچ خوردنی نبود و دکان‏های بازار نیز بسته بود و او گرسنه بود تا روز شد. اول صبح بر مهذب وزیر درآمد. مهذب از او پرسید که به این شهر کدام روز درآمدی؟ گفت: در روز نحس طولانی. گفت: در کدام ساعت؟ گفت: در ساعت فقر و تنگدستی. گفت: کجا نزول کرده بودی؟ گفت: در بیابان بدون آب و علف.
مهذب بخندید و او را به احسان وافر ممنون ساخت.
ـ ابوالعیناء، ظریف بغداد، و ابن مکرم، ظریف مصر، در مجلس یکی از حکّام، پهلوی هم نشسته بودند و در گوشی صحبت می‏کردند. حاکم گفت: باز با هم چه دروغ می‏سازید؟ ابوالعیناء گفتند: مدح شما می‏کنیم.
ـ آورده‏اند که یکی از عوام‏النّاس بر بالای سر ابوالعیناء ایستاده بود. ابوالعیناء متوجه شد و گفت: کیستی؟ گفت: مردی از اولاد آدم.
ـ ابوالعیناء گفت: مرحبا به تو، خدا تو را طول عمر عنایت کند، گمان می‌کردم که این نسل از روی زمین منقرض شده است.

بخش دوم: دیدگاه‏ها

دانشوران ناصری
ابوالعیناء، محمد بن قاسم بن خلاد بن یاسر اهوازی، اصلش از یمامه است، وی در ۱۹۱ق در اهواز به دنیا آمد، و در بصره نشر و نما یافت، در همان شهر به تحصیل علوم پرداخت، از محضر بزرگان بصره، ابوعبیده، اصمعی، عُتبی، ابوزید انصاری و … بهره‏مند شده و در فنون ادبیات، قواعد شعری، ثبت و ضبط احادیث به مقام بلند مرتبه‏ای رسید.
ایشان روزی از استادش «ابوزید انصاری» پرسید. «عین» را چگونه تصغیر کنیم؟ ابوزید جواب داد: عیناً یا اباالعیناء. همین شوخی استاد لقب ایشان تا پایان عمر شد.
وی از فصیحان روزگار و تیزهوشان عالی‏مقامی بود که در سخنوری، شجاعت و حاضرجوابی کم‏نظیر بود.
روزی در جلسه‏ای که یکی از وزراء شرکت داشت از جود و بخشش برمکی سخن به میان آمد، ابوالعیناء از اوصاف برمکی تعریف کرد.
وزیر گفت: ابوالعیناء، چقدر از این طائفه تعریف می‏کنید؟! این حرف‏ها را تاریخ نویسان کذّاب در مدح آنها نوشته‏اند، همه اینها دروغ است.
ابوالعیناء بلافاصله جواب داد: ای وزیر، چرا تاریخ‏نویسان کذّاب این دروغ‏ها را برای شما نمی‏نویسند!
وزیر از جواب ابوالعیناء ساکت شد و حاضرین از صراحت لهجه و شجاعت او متحیر شدند.
ابوالعیناء تا چهل‏سالگی بینا بود، وی از اواسط عمر به بغداد رفت و در آنجا ساکن شد، در این دوران از هر دو چشم نابینا گردید.
ایشان در اواخر عمر به بصره بازگشت، و در جمادی‏الثانی ۲۸۳ یا ۲۸۲ق فوت نمود.
پسرش«جعفر» می‏گوید: پدرم در بیستم جمادی‏الثانی درگذشت.

لغت‏نامه دهخدا
ابوالعیناء، محمد بن قاسم بن خلاد بن یاسر بن سلیمان، فردی نابینا مکنی به ابی عبدالله اهوازی بصری است. محل تولد او اهواز در سال ۱۹۱ق، محل پرورشش بصره است. گفته‏اند که اصل او از یمامه است. وی شاعر و ادیب و صاحب نوادر است. او در بصره حدیث را می‏آموخت و از ابی‏عبیده و اصمعی و ابی زید انصاری، عُتبی و … ادب را فرا گرفت. در چهل سالگی نابینا گشت.
وی یکی از فصیح‏ترین و باحافظه‏ترین مردمان شوخ‏ طبع‏ مشهور است و در تیزهوشی و حاضرجوابی نظیر نداشت. بین او و ابوعلی نابینا ماجراهای دلکش و اشعار نمکین رد و بدل شد. روزی در مجلس یکی از وزراء، سخن از بذل و بخشش برمکیان بود. ابوالعینا در بذل و بخشش آنان سخنان زیادی گفت. وزیر گفت: چقدر از این‏ها می‏گویید؛ این حرف‏ همه ساخته مؤلفین دروغگو است. ابوالعیناء بی محابا گفت: پس این مؤلفین چرا در مورد حضرت وزیر، جعل این اکاذیب را نمی‏کنند؟ وزیر ساکت شد و حاضران از دلیری ابوالعیناء متعجب شدند.
– روزی او را با مردی علوی مخاصمه‏ای درگرفت. علوی گفت با من مخاصمه می‏کنید، با این‏ که هر روز چندین بار اللهم صل علی محمد و آله می‏گوئید؟ ابوالعینا گفت: من الطیبین الطاهرین را در آخر اضافه می‏کنم.
– به ابوالعیناء گفتند که متوکل عباسی گفت اگر ابوالعیناء نابینا نبودی ما او را ندیم خودمان می‏کردیم. ابوالعینا گفت: اگر حضرت خلیفه مرا از رؤیت هلال و قرائت نقوش محو شده انگشترها معاف کند، باقی اسباب منادمت در من جمع است.
– در زمان نابینایی او، مردی نزدیک وی ایستاد، ابوالعیناء پرسید کیستی؟ گفت: یکی از فرزندان آدم، ابوالعیناء گفت خدا تو را طول عمر دهد، من گمان می‏کردم این نسل از بین رفته است.
– ابن الندیم در کتاب الفهرست می‏گوید، او مردی فصیح، بلیغ، حاضر جواب و شاعر بود. در آخر عمر نابینا شد، میان او و ابی علی البصیر و همچنین بین او و ابی هفان مکاتبات و گفتگوهایی است. وی از اصمعی و دیگر علما روایت کرده و ابن ابی طاهر در اخبار و نوادر ابی‏العیناء کتابی نوشته است. دیوان شعر ابوالعیناء نزدیک سی ورقه است. وفات ابوالعیناء در جمادی ‏الآخره سال ۲۸۳ و به قولی ۲۸۲ق بوده است.

معلولین نامدار ایران و جهان
ابوالعیناء، محمد بن قاسم از احفاد سلیمان بود و در ۱۹۱ق/ ۸۰۶م در اهواز متولد شده و در چهل سالگی نابینا شده بود. وی از هواخواهان برمکیان بود و چندان قدرت و تهور و بی‏باکی داشت که گویند روزی به مجلس یکی از وزرا رفت، در آنجا حدیث جُود برامکه بود، ابوالعیناء تجلیل فراوان کرد. وزیر گفت: چقدر از کرم و جود این‏ها می‏گوید، همه این حکایت‏ها جعل و ساخته ‏شده مشتی وراق و مؤلف دروغ‏گو است.
ابوالعیناء، بی‏محابایی گفت: پس این وراقان و مؤلفین چرا در مورد حضرت وزیر از جعل این اکاذیب فرو ایستاده و سکوت کرده‏اند؟
ابوالعیناء وقتی به دیدار عبدالله بن سلیمان وزیر معتضد رفت، وزیر گفت: مرا معذور دار که کار فراوان دارم. ابوالعیناء گفت: آن روز که ترا کار نباشد مرا نیز با تو کاری نیست! ابوالعیناء طنز‏گوی، روزی در کنار کسی ایستاده بود، از همسایه پرسید، کیستی؟
گفت: یکی از فرزندان آدم. ابوالعیناء گفت: خدا طول عمر بدهد، من گمان بردم خیلی وقت پیش این نسل برافتاده است.
ابوالعیناء اشاره‏ای که در باب نابینایی خود دارد. این است که وقتی متوکل خلیفه به او گفت: منادمت ما گزین. ابوالعیناء گفت: من مردی نابینا هستم، آنان که در مجلس خلیفه‏اند. همه خدمتگزاران هستند، و من خود به خدمتگزار نیازمندم، دیگر آنکه گاه باشد که خلیفه بر من به چشم رضا نگرد. دل او خشمناک باشد، و گاه به چشم غضب بیند و در دل رضا و خرسندی دارد، آدم چشم دار از چهره خلیفه خشم و رضایت را می‏بیند و خود را جمع می‏کند ولی نابینا به هلاکت می‏افتد.
چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال
چشم دلال است و گوش اهل وصال
ابوالعیناء آنقدر شوخ و بذله‏گو بود که درباره شوخی‏های او کتابی جداگانه نوشته‏اند؛ دیوان شعری نیز داشته است. او به سال ۲۸۳ق/ ۸۹۶م درگذشت. از اشعار اوست:
الحمه لله لیس لی فرس/ ولا علی باب منزلی حرس
ولا غلام اذا هتفت به/ بادری نحوی کانه قبتس
ابنی غلامی و زوجتی امتی/ ملکینها الملاک و العرس
ترجمه:
خدای را شکر که اسبی ندارم و نگهبان بر در خانه‏ام نیست.
غلامی که به او فرمان دهم نیز ندارم.
فرزندم غلام من است و زنم در حکم جاریه، این دو در مال و عدو سم هستند.

دایرة‏المعارف بزرگ اسلامی
ابوعبدالله محمد بن قاسم بن خلّاد بصری(۱۹۱-۲۸۲ق/ ۸۰۷-۸۹۵م)، راوی و ادیب نکته‏پرداز روزگار عباسیان بود.
جدّ وی خلاد از یمامه و از موالی منصور خلیفه عباسی بود، از این رو خاندان وی را یمامی و هاشمی نیز خوانده‏اند.
وی را بدان سبب ابوالعیناء لقب دادند که در نوجوانی از چگونگی تصغیر«عیناء» از استادش ابوزید نحوی پرسش نمود و استاد در پاسخ، این نوجوانان لوچ را به طنز ابوالعیناء خواند. بعدها این لقب جای نام و کنیت اصلی او را گرفت
ابوالعیناء در اهواز متولد شد و در بصره نشو و نما یافت و در آنجا به تحصیل علم پرداخت و در سالک ادیبان بصره در‏آمد ظاهراً وی در نیمه‏ی اول عمر، با خانواده‏اش در بصره زندگانی ساده‏ای را می‏گذراند و او را با دستگاه خلافت یا وزرا و امرای عباسی کاری نبوده است، امّا در آغاز نیمه دوم عمر وی، این آرامش به ناگاه در هم‏ ریخت.
گروهی از بصریان اتهاماتی چند، از جمله رافضی ‏بودن، بر او بستند و او را سخت آزردند و به بیرون بصره راندند. ابوالعیناء ناگزیر به سامرا نزد قاضی ابوالولید احمد بن ابی داود رفت و با مداخله و اقدام وی از آن تنگنا بیرون رفت. داستان دیگری نیز در سبب جلای وطن ابوالعیناء از قول خود او نقل کرده‏اند که بیشتر به شوخی شبیه است.
ابوالعیناء در اثنای سفر به سامرا از هر دو چشم نابینا شد. وی دیگر به بصره بازنگشت و راهی بغداد شد و در آنجا به تدریس و روایت پرداخت و در زمره علما و مدرسان بغداد جای گرفت، اقامت وی در بغداد به حدود ۵۰ سال رسید. گویا این سفر به توصیه‏ی ابن ابی داود صورت پذیرفته است. نابینایی در بغداد او را سودمند افتاد و به قول ابن مکرم، کاتب معاصر وی، به رونق زندگی او افزود، چندان‏که موجب شگفتی شاعر نابینای دیگر هم روزگارش، ابوعلی بصیر و فخر فروشی ابوالعیناء بر وی شد. درباره علت نابینایی ناگهانی وی، دو داستان با پرداخت نزدیک به هم، از خود وی نقل کرده‏اند که در آنها نفرین حضرت علی(ع) یا عبدالله بن حسن علوی در حق نیا یا نیای بزرگش را باعث کوری خود قلمداد کرده است. اما هیچ یک از آن دو پذیرفتنی نیست و با مضمون اشعار خود او نیز سازگار ندارد.
سال‏های واپسین زندگانی ابوالعیناء که مقارن با دوران حکومت معتضد(۲۷۹-۲۸۹ق) بود، سخت در پرده ابهام قرار دارد. به یک روایت، وی پس از ۲۸۰ق، به بصره بازگشت و مجلس درس و حدیث دائر نمود، مستمعان و شاگردان گرد او را گرفتند و این حال ۲ یا ۳ سال ادامه داشت. به روایت دیگر، هنگامی که با کشتی از بغداد به بصره می‏رفت، کشتی دچار حادثه‏ای شد، تنها ابوالعیناء جان سالم به در برد، اما همین که به بصره رسید، درگذشت. بنا به روایت سوم، وی در بغداد درگشت و پیکرش را به بصره حمل کردند.
ابوالعیناء به رغم لوچی و زشت‏رویی و کوتاه ‏قدی، مهر و علاقه‏ی همگان را جلب می‏کرد، چندان‏که مورد عنایت و جزو خاصان خلیفه متوکل قرار گرفت.
وی در کودکی حافظ قرآن شد و صرف و نحو، لغت‏، فقه و دیگر مقدّمات علوم را فرا گرفت و در نوجوانی- به گفته خود- در ملاقات با خُرَیبی، محدّث بزرگ بصره، از عهده‏ی چند امتحان یکجا برآمد. او همچنین از استادانی چون اصمعی ابوزید انصاری، ابوالحسن اثرم شاگرد اصمعی و اسحاق بن ابراهیم موصلی بهره برد.
ابوالعیناء افزون بر استادش اصمعی از کسان دیگر نیز روایت کرده است. از جمله: جاحظ، عُتبی، ابن سلام جمحی، عیسی بن زید مراکبی، عبدالعزیز بن یحیی کنانی مکّی، شاگردان سفیان بن عیینه. از جمله راویان وی این‏ها را می‏توان نام برد: ابوالحسن مداینی، جعفر بن قدامه، ابوبکر صولی، ابن مجاهد، محمد بن عیسی مکی، ابوعبدالله حکیمی، ابن نجیح، ابوبکر اَدَمی، احمد بن کامل قاضی.
ابوالعیناء حدود ۵۰ سال به تدریس و روایت اشتغال داشت، امّا از آنجا که احادیث مُسنَد، بسیار کم روایت می‏کرد، در میان محدثان عنوانی به هم نرساند، چنان‏که دارقطنی او را در حدیث قوی ندانسته است. از این روی، عنوان «اخباری» و «روایه» بیشتر برازنده اوست.
روایات ابوالعیناء غالباً در باب لغت و شعر و ادب بود. با این حال، ارزش تاریخی برخی روایات دوره ابوالعیناء را درباره خلفای عباسی و بعضی رجال دربار ایشان نباید از نظر دور داشت.
وی بسیار شیفته فضایل برمکیان بود و چندان بر نقل مناقب آنان اصرار می‏ورزید که گاه مورد اعتراض قرار می‏گرفت. با اینکه بیشتر راویان، روایات وی را صحیح دانسته‏اند، در برخی‏ جاها می‏توان در کار او تأمل کرد؛ چنان‏که در همان دوران اقامت در بصره به منظور رهانیدن دوستش ابراهیم بن ریاح از زندان واثق خلیفه عباسی، حکایتی جعل کرد و در دهان راویان انداخت. این روایت‏ همه جا منتشر گردید و سرانجام به دربار خلیفه رسید و در محضر او قرائت شد. خلیفه با آن‏که به فراست، بی‏اساس بودن آن حکایت را دریافت، آن مرد را آزاد ساخت.
ابوالعیناء شهرت خود را مرهون زبان‏آوری و حاضر جوابی است که همواره زبانزد خاص و عام بود، چنان‏که معمولاً متون ادبی، فصلی از نوادر ابوالعیناء را نقل کرده‏اند. گویند که وی در پرتو همین ظرافت و زبان‏آوری، زمانی توانست خود را از زندان محمد بن عبدالملک زیّات آزاد سازد. معروف‏ترین نمونه‏های حاضر جوابی او، پاسخ‏هایی است که همواره برای متوکل آماده داشته است.
ابوالعیناء در حاضر جوابی گاه راه افراط می‏پیمود و کارش به بدزبانی و زشت‏گویی می‏کشید. او نکوهش را مانند ستایش لازمه معاشرت با مردمان می‏دانست. هیچ کس از تیغ هجو و کنایات گزنده وی در امان نبود، امیران سپاه با همه اقتدارشان از گزند زبان وی در هراس بودند. خود او گوید حتی پدرش را از سخنان نیش‏دار بی‏بهره نمی‏گذاشت و حتی شهرها نیز از هجو و بدگویی ابوالعینا نصیبی داشته‏اند. روابط ابوالعیناء با همه‏ی معاصرانش به همین شیوه بود و در میان معاصران او کمتر کسی از عهده زبان وی برمی‏آمد.
شاید تنها ابوالعبر هاشمی بود که گاه در حاضر جوابی بر ابوالعیناء چیره می‏شد. ابوالعیناء نه تنها خود در حاضر جوابی مهارت داشت. بلکه شیفته ترزبانی‏ها و حاضر جوابی‏های دیگران نیز بود. و حتی گاه برای حاضر جوابی جایزه و پاداش نیز می‏داد.
ابوالعیناء نسبت به علویان مهر می‏ورزید و به ائمه(ع) ارادت داشت، چنان‏که در سامرا با امام حسن عسگری(ع) دیدار داشت و علی بن جهم، شاعر دربار متوکل را به سبب دشنام‏هایی که درباره حضرت علی(ع) و علویان و شیعیان بر زبان می‏راند ناسزا می‏گفت، با این‏ همه، صحابه را جملگی می‏ستود و هرگاه به رافضی بودن متهم می‏شد، سخت در ردّ آن می‏کوشید.
وی روایتی را ـ‏که خود تنها راوی آن بودـ به این مضمون اشاعه داده بود: «مثل اصحاب پیامبر(ص) مثل چشم است و درمان چشم دست نساییدن به آن است!». از سوی دیگر، روایت اخباری از قبیل«حدیث طیر مَشویّ» می‏تواند قرینه‏ای بر گرایش وی به تشیع بوده باشد. علمای بزرگ شیعه چون سید مرتضی درباره ماجرای فدک به روایت ابوالعیناء استناد کرده‏اند. که می‏تواند تلمیحاً صداقت وی را در تشیع مورد تأیید قرار دهد. برخی از رجال شناسان شیعه نیز با استناد به توجه و عنایت امام یازدهم شیعیان به ابوالعیناء بر پایه روایتی که کلینی از خود او نقل کرده، وی را از امامیه و فردی خوش عقیده و نیک سیرت به حساب آورده‏اند.
ابوالعیناء شعر نیز می‏سرود، اما از آنجا که در منابع موجود، شمار اشعار وی اندک «حدود ۶۶ بیت» است، راه اظهار نظر قاطع بسته است. با این حال، اشعارش به‏گونه‏ای بوده که شاعرانی چون ابن رومی، بُحتُری و متنبی، گاه مضامین او را وام می‏گرفته‏اند. حتی یک بار ابوالعیناء نیمی از جایزه‏ای را که ابراهیم بن مدبّر به بحتری می‏داد را مدعی شد و عاقبت آن را ستاند. نثر ابوالعیناء را نیز برخی ستوده‏اند. ابن ندیم او را در زمره‏ی کاتبان مترسّل چون ابن مقفع آورده است. در منابع می‏توان قطعات یا عباراتی از او یافت.
از ابوالعیناء اثری بر جای نمانده است. ابن ندیم از دیوان وی با نام کتاب شعر ابی‏العیناء یاد کرده که خود آن را در حدود ۳۰ برگ مشاهده کرده است، اما با توجه به این‏که وی بسیار کم شعر می‏سروده و منابع دیگر، دیوان شعری به وی نسبت نداده‏اند، بعید نیست که آن دیوان از شاعر دیگری بوده باشد. یاقوت در ادبا، ۴۲ بیت شعر برای وی برشمرده است، اما در بلدان گفته است که شعری از ابوالعیناء نزد وی به ثبوت نرسیده است. افزون بر آن ۲۴ بیت شعر دیگر هم در منابع آمده است که مجموعاً به حدود ۶۶ بیت می‏شود.
حصری کتابی در ذم احمد بن خصیب، به وی نسبت داده و قطعه‏ای از آن را نقل کرده است. از این‏رو بروکلمان چنین پنداشته که این کتاب الگوی تألیف کتاب الحمقی و المغفلین ابن جوزی است و مایه‏ی اصلی مضامین آن را تشکیل داده است.
ابن ابی‏طاهر طیفور کتابی با عنوان اخبار ابی‏العیناء گردآورده بوده که اینک از میان رفته، اما بخشی از محتویات آن همان اخباری است که در الاغانی و دیگر منابع آمده است. ظاهراً صاحب بن عباد نیز اخبار ابوالعیناء را جمع‏آوری کرده و کتابی با همین عنوان نوشته بوده است.

دایرة‏المعارف تشیع
محمد بن قاسم بن خلاد بن یاسر بن سلیمان متولد ۱۹۰ق، ادیبی فصیح و شاعری نکته سنج و حاضر جواب بود. اصلش از یمامه است، خودش متولد اهواز است که در بصره پرورش یافت.
وی در بصره از محضر استادان بزرگی چون ابوعبیده محمد بن المثنی متوفای ۲۰۹ق، عبدالملک ابن قریب اصمعی متوفای ۲۱۶ق و ابوزید سعید بن أوس انصاری متوفای ۲۱۵ق علوم لغت و ادبیات عرب را فرا گرفت.
او از هوش و ظرافت بسیار خوبی برخوردار بود و در حاضر جوابی نظیر نداشت، به طوری که هیچ کس در برابر جواب‏های تند و ساکت‏کننده او تاب مقاومت نداشت. وی مخالفانش را با کنایه، اشاره، اشعار و گاهی با دشنام از میدان بدر می‏کرد. در این زمینه در کتاب‏های ادب حکایت و اشعار زیادی از او نقل کرده‏اند.
یکی از معاصرینش به نام طاهر قصه‏های او را در کتابی به نام اخبار ابی‏العیناء جمع کرده بود که مانند دیوان اشعارش از بین رفت.
وی در چهل سالگی کور شد و پنجاه سال بقیه زندگی را در کوری گذراند. در طنز و لطیفه‏گویی به قدری مشهور بود که متوکل عباسی گفت: اگر ابوالعیناء کور نبود ندیم من می‏شد و ابوالعیناء پاسخ داد: اگر خلیفه مرا از رؤیت هلال معاف دارد، سایر شرایط منادمت در من جمع است.
ابوالعیناء به جز سفر که به بغداد کرد بقیه عمر خود را در بصره گذراند و در همان شهر بدرود حیات گفت. از بعضی نوادر و نکاتی که از او نقل کرده‏اند گرایش او به تشیع برمی‏آید. از جمله این حکایت است: روزی او را با مردی علوی مخاصمه درگرفت، علوی گفت: با من مخاصمه می‏کنی با این که هر روز چندین بار، اللهم صل علی محمد وآله، می‏گویی؟ ابوالعیناء گفت: من « الطیبین الطاهرین» را نیز در آخر اضافه می‏کنم. (یعنی درست است که حرمت محمد، علی و فرزندانش را نگه می‏دارم، به دو شرط اینکه خوشخو و پاکیزه خصال باشند).
نوابغ و مشاهیر معلول جهان
ابو عبدالله ابوالعینا مشهور به هاشمی الولاء از ادبای معروف زمان خویش است. وی در اهواز به دنیا آمد. سپس برای تحصیل علوم عصر به بصره رفت. در محضر ابوعبید، ابوزید انصاری مدت‏ها تلمذ نمود تا به اشتهار رسید. او شاعر و ادیبی حاذق و انسانی خوش محضر و حاضر جواب بود. بسیاری از مطالب را با آیات قرآنی جواب می‏داد و به آنها استناد می‏نمود. وی در چهل‏سالگی از نعمت بینایی محروم گردید، ولی از پای ننشست و به فعالیت ادبی ادامه داد.
از ابوعبدالله سؤال کردند: از نابینایی چه زیان دیدی. گفت: اولین زیان عدم سبقت در سلام است. دومی اگر با کس یا کسانی مباحثه کنم چون قیافه آنان را نمی‏بینم، لذا پی به افسردگی یا عدم رضایت ایشان نمی‏برم تا سخن را کوتاه نمایم.
او هم‏عصر متوکل عباسی بوده و در بین سال‏های ۲۸۲ یا ۲۸۴ق به روایتی در بصره و به روایت دیگر در بغداد وفات یافت.

گزارش صفدی
این متن قدیمی‌ترین منبع درباره ابوالعیناء است.
محمد بن القاسم بن خلاد بن ياسر اليمامى الهاشمى، مولى المنصور ، البصرى الأخبارى، أبو العيناء: ولد سنة إحدى و تسعين و مائة، و توفى سنۀ اثنتين و ثمانين و مائتين، و كان قبل العمى أحول. قال ياقوت: قرأت فى «تاريخ دمشق»: قرأت على زاهر بن طاهر، عن أبى‏بكر البيهقى، حدثنا أبوعبدالله الحافظ، قال: سمعت عبدالعزيز ابن عبدالملك الأموى يقول: سمعت إسماعيل بن محمد النحوى يقول: سمعت أبا العيناء يقول: أنا و الجاحظ وضعنا حديث فَدَك، و أدخلناه على الشيوخ ببغداد فقبلوه، إلا ابن شيبة العلوى، قال: لا يشبه آخر هذا الحديث أوله، فأبى أن يقبله.
و كان أبو العيناء يحدث بهذا بعد ما كان، و كان جد أبى العيناء الأكبر لقى على بن أبى‏طالب، رضى اللّه عنه، فأساء المخاطبة بينه و بينه، فدعا عليه بالعمى له و لولده من بعده، فكل من عمى من ولد أبى العيناء فهو صحيح النسب فيهم. و قال المبرد: إنما صار أبو العيناء أعمى بعد أن نيف على الأربعين، و خرج من البصرة و اعتلت عيناه، فرمى فيهما بما رُمى، و الدليل على ذلك قول أبى على البصير فيه:
قد كنت خفت يد الزمان/ عليك إذ ذهب البصر
لسم أدر أنك بالعمى/ تغنى و يفتقر البشر
و قال أحمد بن أبى داود لأبى العيناء: ما أشد ما أصابك فى ذهاب بصرك؟ قال: اُبدأ بالسلام، و كنت أحب أن أكون أنا المبتدئ، و أحدث من لا يقبل على حديثى، ولو رأيته لم أقبل عليه، فقال له ابن أبى داود: أما من بدأك بالسلام فقد كافأته بجميل نيتك له، و من أعرض عن حديثك إنما أكسب نفسه من سوء الأدب أكثر مما نالك من سوء الاستماع. فأنشد أبو العيناء:
إن يأخذ اللّه من عينى نورهما/ ففى لسانى و سمعى منهما نور
قلب ذكى و عقل غير ذى خطل/ و فى فمى صارم كالسيف مأثور
و قال الخطيب: مولد أبى العيناء بالأهواز، و منشاؤۀ بالبصرة، و بها كتب الحديث، و طلب الأدب، و سمع من أبى عبيدة، و الأصمعى، و أبى عاصم النبيل، و أبى زيد الأنصارى، و غيرهم. و كان من أحفظ الناس و أفصحهم لسانا، و أسرعهم جوابا، و أحضرهم نادرة، و انتقل من البصرة إلى بغداد، و كتب عنه أهلها، ولم يسند من الحديث إلا القليل، و الغالب على رواياته الأخبار و الحكايات. و قال الدارقطنى: ليس بالقوى فى الحديث. و قال جحظة: أنشدنا أبو العيناء لنفسه:
حمدت إلهى إذ بلانى بحبها/ على حول يغنى عن النظر الشزر
نظرت إليها و الرقيب يظننى / نظرت إليه فاسترحت من العذر
و قال محمد بن خلف بن المرزبان: قال لى أبو العيناء: أتعرف فى شعراء المحدثين رشيد الرياحى؟ قال: فقلت: لا، قال: بل هو القائل فىّ:
نسب لابن قاسم ما تراث/ فهو لخير صاحب وقرين
أحول العين و الخلائق زين/ لا احولال بها ولا تلوين
ليس للمرء شائنا حول العين/ إذا كان فعله لا يشين
فقلت له: وكنت قبل العمى أحول من السقم إلى البلى؟ فقال: هذا أظرف خبر تعرج به الملائكۀ إلى السماء اليوم، و قال: أيما أصلح من السقم إلى البلى، أو حال العجوز. لا واخذها اللّه من القيادة إلى الزنا.
و حمله بعض الوزراء على دابة، فانتظر علفها، فلما أبطأ عليه قال: أيها الوزير، هذه الدابة حملتنى عليها أو حملتها علىّ. و قال له المتوكل يوماً: هل رأيت طالبياً حسن الوجه، قال: نعم رأيت ببغداد منذ ثلاثين سنة واحداً، قال: تجده كان مؤاجرا، و كنت أنت تقود عليه، فقال: يا أميرالمؤمنين، أو بلغ هذا من فراغى، أدع موالىَّ مع كثرتهم، و أقود على الغرباء، فقال المتوكل للفتح: أردت أن أشتفى منهم، فاشتفى منى لهم. و قال له يوماً: إن سعيد بن عبدالملك يضحك منك، فقال: «إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ» [المطففين: ٢٩].
و قال ابن ثوابة يوماً: كتبت أنفاس الرجال، فقال: حيث كانوا وراء ظهرك. و قال له يوماً نجاح بن سلمة: ما ظهورك و قد خرج توقيع أميرالمؤمنين فى الزنادقة، فقال له: استدفع اللّه عنك و عن أصهارك. و دخل يوماً على عبيدالله بن عبدالله بن طاهر و هو يلعب بالشطرنج، فقالت: فى أى الحيزين أنت؟ فقال: فى حيز الأمير أيده اللّه، و غُلِبَ عبيداللّه، فقال: يا أبا العيناء، قد غُلبنا، و قد أصابك خمسون رطل ثلج، فقام و مضى إلى ابن ثوابة، و قال: إن الأمير يدعوك، فلما دخلا قال: أيداللّه الأمير، قد جئتك بجبل همذان و ما سبذان ثلجاً، فخذ منه ما شئت.
و مر يوماً على دار عدو له، فقال: ما خبر أبى محمد؟ فقالوا: كما تحب، قال: فما لى لا أسمع الرنة و الصياح.
و وعده ابن المدبر بدابة، فلما طالبه قال: أخاف أن أحملك عليها فتقطعنى و لا أراك، فقال: عدنى أن تضم إليها حماراً، لأواظب مقتضياً. و وعده يوماً أن يعطيه بغلاً، فلقيه فى الطريق، فقال له: كيف أصبحت يا أبا العيناء؟ فقال: أصبحت بلا بغل، فضحك منه و بعث به إليه.
و قالت له قينة: هب لى خاتمك أذكرك به، فقال لها: اذكرى أنك طلبته منى و منعتك.
و قال له محمد بن مكرم: هممت أن آمر غلامى أن يدوس بطنك، فقال: الذى تخلفه على عيالك إذا ركبت، أو الذى تحمله على ظهرك إذا نزلت. و قيل له: ما تقول فى محمد بن مكرم و العباس بن رستم؟ فقال: هما الخمر و الميسر، و إثمهما أكبر من نفعهما.
و لما استوزر صاعد عقيب إسلامه، صار أبو العيناء إلى بابه، فقيل له: يصلى، فعاد، فقيل: يصلى، فقال: معذور لكل جديد لذة. و حضره يوماً ابن مكرم و أخذ يؤذيه، فقال ابن مكرم: الساعة واللّه انصرف، فقال: ما رأيت من يتهدد بالعافية غيرك. و قال له يوماً يعرض به: كم عدد المكديين بالبصرة؟ فقال: عدد البغایين ببغداد.
و قال ابن مكرم يوماً: مذهبى الجمع بين الصلاتين، فقال له: صدقت، تجمع بينهما بالترك. و قال له أبوالحمار المغنى: هل تذكر سالف معاشرتنا؟ فقال: إذ تغنينا و نحن نستعفيك. و قال له على بن الجهم: إنما تبغض على بن أبى‏طالب، رضى اللّه عنه؛ لأنه كان يقتل الفاعل و المفعول، و أنت أحدهما. و قال له يوماً: يا مخنث، فقال: «وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَهُ» [يس: ٧٨].
و قال له عبيدالله بن سليمان: اعذرنى فإنى مشغول عنك، فقال له: إذا فرغت لم أحتج إليك. و سُلِّم نجاح بن سلمة إلى موسى بن عبدالملك ليستأديه مالاً، فتلف فى المطالبة، فلقى بعض الرؤساء أبا العيناء، و قال له: ما عندك من خبر نجاح؟ قال: «فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ» [القصص: ١۵]، فبلغت كلمته موسى فلقيه، فقال له: أبا تولع، واللّه لأقومنك، فقال: «أَتُرِيدُ أَنْ تَقْتُلَنِي كَمَا قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ» [القصص: ۱۹].
و غَدَّاه ابن مكرم يوماَ، فقدم إليه عراقاً، فلما جسه قال له: قدركم هذه طبخت بالشطرنج، و قدم يوماً إليه قدراً، فوجدها كثيرة العظام، فقال له: هذه قدر أم قبر.
و قال له رجل من بنى هاشم: بلغنى أنك بغاء، فقال: و ما أنكرت من ذلك مع قول رسول اللّه(ص): «مولى القوم منهم»، فقال: إنك دعى فينا، قال: بغائى صحح نسبى فيكم.
و أكل عند ابن المكرم، فسقى على المائدة ثلاث شربات باردة، ثم استسقى فسقى شربةً حارة، فقال: لعل مزملتكم تعتريها حمى الربع.
و قال له العباس ابن رستم يوماً: أنا أكفر منك، قال: لأنك تكفر و معك خفير مثل عبيدالله بن يحيى، و ابن أبى داود، و أنا أكفر بلا خفارة.
و دخل يوماً إلى المتوكل، فقدم إليه طعاماً، فغمس أبو العيناء لقمته فى خل كان حامضاً، فأكلها و تأذى بالحموضة، و فطن المتوكل فجعل يضحك، فقال: لا تلمنى يا أميرالمؤمنين، فقد محت حلاوة الإيمان من قلبى.
و قيل لأبى العيناء: لم اتخذت خادمين أسودين؟ قال: أما أسودان فلئلا أتهم بهما، و أما خادمين فلئلا يتهما بى.
و قال ابن مكرم له يوماً: أحسبك لا تصوم شهر رمضان، فقال: ويلك، و تدعنى امرأتك أصوم.
و قال أبو العيناء: مررت يوماً فى درب بسُرَّ من رأى، فقال لى غلامى: يا مولاى، فى الدرب حمل سمين و الدرب خال، فأمرته أن يأخذه و غطيته بطيلسانى، و صرت به إلى منزلى، فلما كان من الغد جاءتنى رقعة من بعض رؤساء ذلك الدرب مكتوب فيها: جعلت فداك، ضاع لنا بالأمس حمل، فأخبرنى صبيان دربنا أنك أنت أخذته، فأمر برده متفضلاً، فكتبت إليه: يا سبحان اللّه، ما أعجب هذا الأمر، مشايخ دربنا يزعمون أنك بغاء و أكذبهم أنا و لا أصدقهم، و تصدق أنت صبيان دربك أنى أخذت الحمل، قال: فسكت و ما عاودنى. و أكل يوماً عند بعض أصحابه طعاماً و غسل يده عشر مرات ولم تنق، فقال: كادت هذه القدر تكون نسباً و صهراً.
و قال يوماً لابن ثوابة: إذا شهدت على الناس ألسنتهم و أيديهم و أرجلهم بما كانوا يكسبون شهد عليك أنتن عضو فيك. و دق عليه إنسان الباب، فقال: من هذا؟ قال: أنا و الدق سواء.
و قال ابن مكرم يوماً: كان ابن الكلبى صاحب البريد يحب أن يشم الخرى، فقال أبو العيناء: لو رآك لترشفك.
و سأل إبراهيم بن ميمون حاجةً فدفعه عنها و اعتذر إليه، و حلف له أنه صدقه، فقال: واللّه لقد سرنى صدقك لعوز الصدق عنك، فمن صدقه حرمان كيف يكون كذبه.
و لقيه بعض الكُتَّاب فى السحر، فقال متعجباً منه و من بكوره: أبا عبدالله، أتبكر فى مثل هذا الوقت؟ فقال له: أتشاركني فى الفعل و تنفرد بالتعجب.
و اعترضه يوماً أحمد بن سعيد فسلم عليه، فقال له أبو العيناء: من أنت؟ قال: أنا أحمد بن سعيد، فقال: إنى بك لعارف، ولكن عهدى بصوتك يرتفع إلىَّ من أسفل، فما له ينحدر علىِّ من علو؟ قال: لأنى راكب، فقال: عهدى بك و أنت فى طمرين لو أقسمت على اللّه فى رغيف لأعضك بما تكره.
و قال ابن وثاب يوماً لأبى العيناء: أنا واللّه أحبك بكليتى، فقال أبو العيناء: إلا بعضو واحد أيدك اللّه، فبلغ ذلك ابن أبى داود، فقال: قد وفق فى التحديد عليه.
و قال أبو العيناء: أنا أول من أظهر العقوق بالبصرة، قال لى أبى: يا بنى، إن اللّه تعالى قرن طاعته بطاعتى، فقال: «اشْكُرْ لِي وَ لِوالِدَيْكَ» [لقمان: ١۴]، فقلت له: يا أبة، إن اللّه ائتمننى عليك ولم يأتمنك علىَّ، فقال تعالى: «وَ لاَ تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ» [الإسراء: ٣١].
و سُئل يوماً عن ابن طوق مالك، فقال: لو كان فى بنى إسرائيل ثم نزلت آية البقرة ما ذبحوا غيره.
و قال يوماً لجارية مغنية: أنا أشتهى أني. . . .، قالت له: ذاك يوم عماك، فقال: يا ستى فالساعة بالنقد فقد سبق الشرط.
وبات ليلةً عند ابن مكرم، فجعل ابن مكرم يفسو عليه، فقام أبو العيناء و صعد السرير، فارتفع إليه فساؤه، فصعد إلى السطح فبلغته رائحته، فقال: يا ابن الفاعلة، ما فساؤك إلا دعوة مظلوم؟
و قدّم إليه ابن مكرم يوماً جنب شواء، فلما جسه قال: ليس هذا جنباً، هذا سريجة قصب. و ذكر يوماً ولد موسى بن عيسى، فقال: كأن أنوفهم قبور نصبت على غير قبلة. و قال له رجل من ولد سعيد بن سلم: إن أبى يبغضك، فقال: يا بنى لى إسوة بآل محمد(ص).

بخش سوم: مأخذشناسي

مأخذشناسي ابوالعیناء بصری
الف: آثار مستقل
یکم: کتاب
ابوالعيناء، الاديب البصري الظريف، ابتسام مرهون الصفار و وليد بن احمد الحسين، بغداد، وزارة التعليم العالي والبحث العلمي، جامعة بغداد؛ دارالکتب، ۱۴۰۸ق./ ۱۹۸۸م.، ۲۲۴ص.
ابوالعیناء، محمد بن القاسم بن خلاد، دراسة و توثیق، فی حیاته و نثره و شعره، نوادره و اخباره و مرویاته، انور ابوسویلم، عمان، دار عمار، ۱۹۹۰م.، ۳۰۷ص.
ابی دلامة و ابی العیناء، قدم لها و صنفها یحیی شامی، بیروت، دارالفكر العربی، ۱۹۹۲م، ۱۳۲ص.
دیوان ابی العیناء و نوادره، محمد ابی العیناء، جمع و تحقیق : انطوان القوال، بیروت، دار صادر، ۱۹۹۴م.، ۱۴۴ص.
نوادر ابی العیناء . مخاطباته من كتاب نثر الدرر فی المحاضرات، منصور بن الحسین اللابی، تحقیق نعمان محمد امین طه، القاهره، مطبعه المدنی، ۱۹۷۲م.، ۱۲۵ص.
دوم: مقاله
«ابو العیناء البصری: حیاته و شعره – التتمة»، سعید الغانمی، البلاغ، سال ۶، ش ۸، ۱۳۹۶ق.، ص ۲۵-۳۲؛ ش ۹، ۱۳۹۷ق.، ص ۴۸-۵۵.
«أبوالعیناء الضریر»، محمود النواوی، الازهر ، المجلد الثانی و العشرون، محرم ۱۳۷۰ – العدد ۱، ص ۵۲۰-۵۲۵.
«الطرفة هذا الفن الأدبی الممتع طرف أبی العیناء محمد بن القاسم الیمامی نموذجاً»، صبری مسلم، العرب، السنة الخامس و العشرون، رجب و شعبان ۱۴۲۰ – الجزء ۱ و ۲، ص ۲۲-۲۸.
«تن آدمی شریف است … (۸)»، محمد ابراهیم باستانی پاریزی، یغما، ش ۳۰۲، آبان ۱۳۵۲، ص ۴۵۶-۴۶۵.
«من ظرفاء العصر العباسی: أبو العیناء ۱۹۱ – ۲۸۳»، صبحی إبراهیم الصالح، الرسالة، العدد ۷۷۳، ۱۷ جمادی الآخرة ۱۳۶۷ ، ص ۴۷۲-۴۷۵؛ العدد ۷۷۲،۱۰ جمادی الآخرة ۱۳۶۷ – ص ۴۵۰-۴۵۳؛ العدد ۷۷۱، ۳ جمادی الآخرة ۱۳۶۷ ، ص ۴۱۵-۴۱۹.
«من تراثنا الأدبی: ۴- أبو العیناء»، محمود محمود خلیل، الرسالة، العدد ۱۱۹، ۱۶ رجب ۱۳۵۴، ص ۱۶۵۶-۱۶۵۷؛ العدد ۱۲۳، ۱۴ شعبان ۱۳۵۴ – ص ۱۸۲۴-۱۸۲۶؛ العدد ۱۲۴، ۲۱ شعبان ۱۳۵۴ ، ص ۱۸۶۶-۱۸۶۸.
« منبر حر: الخطبة الفد کیة الفراء للزهراء أو لأبی العیناء»، السید محسن الأمین العاملی، النافذه، ش ۲۷، خرداد و تیر ۱۳۸۴، ص ۳.
ب: آثار متضمن
برخی کتب که در آن اطلاعاتی درباره ابوالعینا آمده است. عنوانی که در گیومه است، عنوان فصل یا بخشی است که اطلاعات درباره ابوالعیناء در آن قسمت آمده است. پس از گیومه هم، نام کتاب و نام نویسنده و اطلاعات نشر آن آمده است.
«ابو العیناء »، الوافی بالوفیات، خلیل بن ایبک صفدی، بیروت، دار النشر فرانز شتاینر، جلد۴، ص ۳۴۱.
«ابو العیناء البصری الشریف بن طباطبا النسابه الاصفهانی القاضی ابن شبرمه الضبی الکوفی»، معالم العلماء، محمد بن علی ابن شهر آشوب، نجف اشرف، المطبعة الحيدرية، ص ۱۵۲.
«ابو العیناء اللغوی»، قلاده النحر فی وفیات اعیان الدهر، جلد ۲، عبد الله طیب بن عبد الله ابو مخرمه، تحقیق بوجمعه عبدالقادر مکری و خالد زواری، بیروت، دارالمنهاج، جلد ۲، ص ۶۲۳.
«ابو العیناء و ابن ابی دواد»، جمهرة خطب العرب في عصور العربية الزاهرة، احمد زکی صفوت، قاهره، المکتبه العلمیه، جلد ۳، ص ۱۵۰.
«ابو العیناء و ابن ثوابه»، زهر الآداب و ثمر الالباب، ابراهیم بن علی حصری، بیروت، دارالجیل، جلد ۳، ص ۸۴۴.
«ابو العیناء یرثی الحسن بن سهل»، نشوار المحاضرة و أخبار المذاکرة، محسن بن علی تنوخی، تحقیق عبود شالجی، بی جا، بی نا، جلد ۶، ص ۵۸.
«ابو العیناء»، زهر الآداب و ثمر الألباب، ابراهیم بن علی حصری، بیروت، دار الکتب العلمیه، جلد ۱، ص ۲۶۰.
«ابو العیناء»، منظر الانسان، احمد بن محمد ابن خلکان، ارومیه، دانشگاه ارومیه، ۱۳۸۱.
«ابو العیناء-محمد بن قاسم بن خلاد بن یاسر»، ریحانه الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه او اللقب، محمدعلی مدرس، تهران، کتابفروشی خیام، جلد ۷، ص ۲۱۷.
«ابوالعینا و موسی بن عبدالملک»، مواقف الشیعه ، علی احمدی میانجی، قم، موسسه النشر الاسلامی، جلد ۲، ص ۳۳۵.
«ابوالعیناء یرثی الحسن بن سهل»، نشوار المحاضرة و أخبار المذاکرة، محسن بن علی تنوخی، تحقیق عبود شالجی، جلد ۶، بی جا، بی نا، ص ۵۸.
«ابوالعیناء»، الإعجاز و الإیجاز، عبد الملک بن محمد ثعالبی، قاهره، مکتبة القرآن، ص ۲۱۱.
«النبیذیون: ابو العیناء »،التمثيل و المحاضرة، عبد الملک بن محمد ثعالبی، بیروت، دار و مکتبه الهلال، ص ۱۳۲.
«جواب ابن ابی دواد : هو و ابو العیناء:»، العقد الفرید، احمد بن محمد ابن عبد ربه، بیروت، دار الکتب العلمیه، ص ۱۴۰.
«جواب لابی العیناء». نشوار المحاضرة و أخبار المذاکرة، محسن بن علی تنوخی، تحقیق عبود شالجی، بی جا، بی نا، جلد ۳، ص ۴۴.
«جواب لأبي العيناء»، نشوار المحاضرة و أخبار المذاکرة، محسن بن علی تنوخی، تحقیق عبود شالجی، جلد ۳، بی جا، بی نا، ص ۲۸.
«قال ابو العیناء»، البصائر و الذخائر، علی بن محمد ابو حیان توحیدی، بیروت، دار صادر، البصائر و الذخائر، جلد ۸، ص ۵۴.
«محمد بن القاسم ابو العیناء الهاشمی، مولی عبد الصمد بن علی عتاقه»، قاموس الرجال، محمدتقی شوشتری، قم، موسسه النشر الاسلامی التابعه لجماعه المدرسین بقم، ص ۵۱۸.
«محمد بن القاسم ابو العیناء الهاشمی»، مسند الامام العسکری ابی محمد الحسن بن علی علیهما السلام، عزیز الله عطاردی قوچانی، بیروت، دارالصفوه، ص ۵.
«محمد بن القاسم ابو العیناء»، معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواه، ابوالقاسم خویی، قم، مرکز نشر الثقافه الاسلامیه، ۱۳۷۲، ص ۱۶۱.
«محمد بن القاسم بن خلاد بن یاسر الیمامی الهاشمی،مولی المنصور،البصری‌الاخباری،ابو العیناء»، نکت الهمیان فی نکت العمیان، خلیل بن ایبک صفدی و مصطفی عبد القادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، ص ۲۵۱.
«نوادر أبي العيناء و مخاطباته»، نثر الدر فی المحاضرات، جلد ۳، باب ۶، ص ۱۳۱-۱۵۵.

مآخذ
باقری بیدهندی، ناصر، دانشوران روشندل، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ اول، ۱۳۷۶.
برجیان، منصور، نوابغ و مشاهیر معلول جهان، تهران، سروش، چاپ سوم، ۱۳۷۸.
بیگدلی، محمد رضا؛ محمدی‏زاده، منصور؛ و شمس ملایری، حسین، معلولین نامدار ایران و جهان، بی‏جا، وزارت آموزش و پرورش، بی‏تا.
جمعی از فضلاء و دانشمندان دوره قاجار، نامه دانشوران ناصری، قم، مؤسسه مطبوعاتی دارالفکر، دوم، بی‏تا.
دهخدا، علی‏اکبر، لغت‏نامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، چاپ اول از دوره جدید، ۱۳۷۲.
صدر حاج سید جوادی، احمد، خرمشاهی، بهاء‏الدین و فانی، کامران، دائرةالمعارف تشیع، تهران، نشر شهید سعید محبی، چاپ چهارم، ۱۳۸۰.
علی‏اکبری، جاوید، گلشن لطائف، تهران، پیام آزادی، چاپ دوم، ۱۳۷۳.
کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، محقق و مصحح علی‏اکبر غفاری و محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ۱۴۰۷ق.
موسوی بجنوردی، سید کاظم، دائرة‏المعارف بزرگ اسلامی، تهران، مرکز دائرة‏المعارف اسلامی، چاپ اول، ۱۳۷۳.
یاقوت، معجم الادباء، ج۱۸، دارالفکر، الطبعة الثالثة، ۱۴۰۰ق، ۱۹۸۰م.
صفدی، صلاح‌الدین خلیل، نکت الهمیان فی نکت العمیان، به کوشش مصطفی عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیة، ۲۰۰۷م.

دانلود فایل PDF کتاب
مراکز و کتابخانه های ویژه معلولین، همچنین افراد دارای معلولیت جهت دریافت رایگان نسخه کاغذی و چاپی یا نسخه صوتی و گویا آن می توانند با دفتر فرهنگ معلولین مکاتبه نمایند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *