کتاب ادیب نیشابوری، استاد ادیبان معاصر ایران

ادیب نیشابوری
استاد ادیبان معاصر ایران

تهیه شده در دفتر فرهنگ معلولین

شناسنامه
ادیب نیشابوری، استاد ادیبان معاصر ایران
به‏کوشش: قدرت الله عفتی؛ سیدرضا حسینی امین
ناظر علمی: محمد نوری
امور فنی: حسن احمدی
تاریخ: زمستان ۱۳۹۰
ناشر: دفتر فرهنگ معلولین
ایران، قم، بلوار محمد امین، خیابان گلستان، کوچه۱۱، پلاک۴
تلفن: ۳۲۹۱۳۴۵۲-۰۲۵ فکس: ۳۲۹۱۳۵۵۲-۰۲۵
www.HandicapCenter.com
info@HandicapCenter.com
هرگونه برداشت و استفاده از کتاب، تنها با ذکر مأخذ و اجازه دفتر امکان پذیر است.

فهرست
مقدمه ۵
زندگینامه و خدمات ۷
تدریس و تربیت شاگردان ۲۱
شاگردان مشهور ۳۱
رحلت ۳۶
ادیب نیشابوری از نگاه دهخدا ۴۰
ادیب نیشابوری از نگاه بزرگان معاصر ۴۲
مآخذ ۴۷

مقدمه
عبدالجواد بن ملا عباس نیشابوری مشهور به ادیب نیشابوری(۱۲۸۱–۱۳۴۴ق/ ۱۲۴۲-۱۳۰۵ش) به‏رغم نابینایی چشمانش با سخت کوشی فراوان به مدارج عالی دانش و ادب دست یافت. در زمانی که فناوری-های امروزی هنوز توسعه نیافته و وسایل و ابزارهای امروزی وجود نداشت، او با استفاده از روشها و ابزارهای سنتی، ناممکنها را ممکن ساخت و توانست نسلی از فرهیختگان مثل بدیعالزمان فروزانفر، محمد پروین گنابادی، مهدی آذر و امثال اینان را تربیت کند و جنبش پر دامنهای را در عرصه ادب و فرهنگ ایران زمین بر پا کند. از اینرو ادیب نیشابوری برای نابینایان روشندل و دیگر اشخاص معلول الگو و مقتدای مناسبی برای تأسی و پیروی است.
این دفتر شامل سه نوشتار از منابع منتشره، البته همراه تصرفات جهت روانسازی متن است. امیدواریم از نظریات فرهیختگان بی نصیب نمانیم.
محمد نوری

زندگینامه و خدمات
در روستای «بیژن گرد» از روستاهای نیشابور، و در خانواده کشاورزی میانه حال به نام «ملا حسین» به سال ۱۲۸۱ق (۱۲۴۲ش) ، زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار، کودکی متولد گردید او را «عبدالجواد» نام نهادند. چهار ساله بود که بیماری آبله بر بدنش حمله ور گردید و دو چشم او را نیز از این حمله بی نصیب نگذاشت. چشم راستش به کلی کور شد و پس از مداوا و معالجه بسیار چشم چپش اندکی بینایی یافت به آن اندازه که می‌توانست جلوپای خود را ببیند. عبدالجواد کم کم به سن و سالی رسید که همسالان او در آن سن و سال به مکتب می‌رفتند، اما پدرش او را به مکتب نفرستاد از بیم آنکه مبادا آسیب بیشتری به چشم تنها فرزند دلبندش وارد بیاید و آن «ربع چشم» را هم از بین ببرد.
اما عبدالجواد در همان زمان که شش هفت ساله بود حافظه خوبی داشت: شبی از شب‌های ماه رمضان که پدر «دعای سحر » می‌خواند او گوش فرا داد آن را شنید و حفظ کرد، شب بعد پدر در آن حالت خواب آلودگی که داشت در خواندن دعا اشتباه کرد، عبدالجواد شش ساله از جا جست و اشتباه پدر را به او گفت، از این موضوع «ملا حسین» خیلی خوشحال گشت و راضی شد که پسر را به مکتب بفرستد. عبدالجواد به مکتب رفت و با آن قدرت حافظه ای که داشت در اندک زمانی خواندن و نوشتن پارسی را آموخت. آنگاه به نیشابور رفت و فراگرفتن را ادامه داد و تا حاشیۀ ملا عبدالله بر «تهذیب المنطق» ملا سعد تفتازانی را خواند. در مسئله نقیض عامّ وخاصّ مطلق، از نسب اربعه، استاد نفهمیده بود نتوانست به حضرتش تفهیم کند، وی با خویش گفت که: این علم را علم عقلی می‌گویند، من با خویش فکر می‌کنم، اگر فهمیدم همت به تحصیل علم می‌بندم. رفت و به اندک فکری مسئله مذکوره را ادراک کرد و دیگر پیش مدّرسی نرفت.
در همان زمان که در نیشابور بود، دیوانی از قاآنی شیرازی در اختیار داشت، اشعار قاآنی را می‌خواند و به حافظه می‌سپرد، اندک اندک خود نیز شروع به سرودن قصایدی به سبک و سیاق قاآنی کرد، قصایدی که بعدها از سرودن آن پشیمان شد!
تا شانزده سالگی در نیشابور ماند، سال ۱۲۹۷ هجری قمری روانه مشهد شد تا در حوزه‌های درس پر رونق مدارس علمیه آن شهر شرکت کند. ایشان در مدرسه «خیرات خان» مسکن گزید و در حوزه‌های درس همان مدرسه شرکت کرد، آنگاه به مدرسه «فاضل خان» رفت و سپس در مدرسه نواب حجره‌ای برای خود اختیار کرد.
در آن مدرسه «نزد چند نفر از اساتید، علوم مقدماتی (شرح قطر، سیوطی، جامی) و مقداری صرف و نحو آموخت و از بس استعدادش عالی بود پس از چندی از حضور در درس اساتید صرف و نحو صرف نظر کرد و به قوۀ خودش در صدد تحصیل مغنی، مطول، نهج البلاغه، مقامات بدیعی، حریری، حاشیۀ منطق وشمسیه برآمد». و در همان زمان در سطوح پایین‏تر شروع به تدریس کرد. با وجود آنکه از بینایی تقریباً بهره‌ای نداشت همت خود را مصروف «تحصیل و تکمیل علوم عربیه و فنون ادبیه نمود، از فقه و اصول نیز بهره‌ای وافی یافت، حکمت و کلام را به کمال آموخت و به نیشابور مراجعت کرد». ظاهراً در این زمان پدرش در بستر بیماری بود و عبدالجواد چندی در آنجا ماندگار شد، پدر از مشقت حیات راحت گردید. او در حدود سال هزار و سیصد و ده قمری به مشهد بازگشت و در همان حجره مدرسه نواب اقامت گزید و تا آخر عمر در آنجا زیست.
ادیب پرتلاش بار دیگر شروع به مطالعه و تدریس کرد، حوزه درسش هر سال رونقی تازه می‌یافت و این محصول مطالعات مستمر او بود «کسی که با داشتن ربع چشم، در حالی که کتاب خواندن برایش بی نهایت دشوار بود، هرگز از مطالعه دست نمی‌کشید، حتی بندرت از مدرسه خارج می‌شد». او به هنگام مطالعه زمان را از یاد می‌برد «چون شبانه مشغول مطالعه می‌شدم چندان مستغرق لجّۀ مطالب گشتمی که بسا شدی خواب به چشمم راه نیافته و ترنیمۀ گنجشکان، بامدادان مرا به خویشتن آوردی» و بیشتر از راه مطالعه کسب معلومات می‌کرد و کمتر نزد دیگری تلمذ نمود. با آنکه بر اثر آبله چشم راست کلاً از کار مانده و چشم چپ هم گل پیدا کرده بود که می‌بایست کتاب را خیلی نزدیک چشم برده به طور مورب نگاه دارد، معذلک از کثرت مطالعه و ممارست، اطلاعات تاریخی و ادبی آن مرحوم به حدی بود که موجب تعجب مطلعین می‌شد و محفوظات او از نظم و نثر عربی و فارسی به اندازه‌ای زیاد بود که کمترکسی به آن پایه رسیده و با همه اینها شب و روز مشغول مطالعه بود یا مشغول تدریس.
قوت حافظه‌ای که از زمان کودکی در او وجود داشت، بر اثر ممارست و مطالعه قویتر شده و مدد کار او در کار مطالعه بود: «قوه حافظۀ ایشان هم خوب بود، استاد کم دیده بودند، غالباً بر حسب مطالعه و زحمت ذوق سلیمی که داشتند مطالب را بی نقص و عیب حفظ کرده بودند و چنان تدریس می‌کردند که شنونده خیال می‌کرد ایشان بیست سال در آن علم استاد دیده بود. محمد تقی ادیب نیشابوری ملاقات خود با ایشان در روز جمعه‌ای را اینگونه گزارش داده است: وقتی خدمت استاد رسیدیم، و به زحمت کتاب را نزدیک به چشمان- آن چشمی که کمی می‌دید- آورده بودند ومطالعه می‌فرمودند. یک چشم ایشان نابینای مطلق بود، گل درشتی هم داشت و به قول خودشان یک چشم دیگرشان ربع دیدن داشت، ولی گفته‌اند: من ثمن چشم، دارم. کتاب را می بایست خیلی نزدیک ببرند تا بتوانند بخوانند. من که وارد شدم بلند شدند و نشستند و کتاب را همانطور باز بر پهلویشان گذاشتند. پرسیدم: آن کتاب چیست که مطالعه می‌فرمودند؟ گفتند: تاریخ ابن خلکان (وفیات الاعیان) است. گفتم: اجازه می‌فرمایید همانجا را مطالعه کنم؟ کتاب را برداشتند و به من تعارف کردند. گفتم: دوشعر بسیار لطیف در اینجا نوشته شده دلپسندم هست، فرمودند قرائت کردم و این اشعار اینگونه بود:
آیا ضرّۀ الشمس لاترحلی/ و وصلک بالبین لا تبدلی
تریدین تفریق ما بیننا/ یفرقنا الدهر لا تعجلی
فرمودند: بسیار خوب گفته، این همه ابن خلّکان مطالعه کرده ام گویا این دو شعر را هیچ ندیده ام، استماع بفرمایید، حفظ کردم! من از روی کتاب نگاه کردم، ایشان از بر می‌خواندند .
ادیب مطالعات خود را منحصر به ادب فارسی و عربی نکرده بود بلکه در حکمت الهی و طبیعی نیز مهارت تامه داشت و غالباً در آراء و مذاهب تابع حضرت صدرالمتألهین شیرازی بود. در نجوم، هیئت قدیم، حساب، جبر، مقابله و هندسه به آیین پیشینیان حظی وافی داشت و در طب علمی، فقه، اصول، علم الحدیث و رجال بهره کافی داشت. از موسیقی نیز جمله ای باخبر بود و بالجمله به اکثر از علوم متعارف در عصر خویش ید طولی و مقام عالی را حائز بود. علاوه بر دانستن این دانش ها که در زمره اطلاعات عمومی هرادیب به شمار می آمد، ادیب نیشابوری در رشته تخصص خود ـ ادبیات عرب ـ که هر روز، چه از طریق تدریس و چه از طریق مطالعه، با آن سر وکار داشت. تبحری فوق دیگران یافته بود، خودش می‌گفت که از اشعار شعرای زمان عرب جاهلیت بیشتر از دوازده هزار بیت در ذهن حاضر و آماده دارم.
عبرت نائینی می گوید : وی در ایام هفته، پنج شنبه و جمعه به سرای ایرج میرزا می‌رفت، من نیز در مدت شش ماه که در مشهدالرضا(ع) بودم این دو روز را بدان جای می‌رفتم، وی در هر روزی، شرح حال چند تن از شعرای عرب را می گفت و از هر یک بیش از صد بیت می خواند. آن شعری که روز اول از وی شنیدم تا آخرین روز دیگر نشنیدم، در این مدت متجاوز از پنج هزار بیت از اشعار شعرای عرب از وی شنیده شد.
ادیب در حجره ای از حجرات مدرسه نواب مسکن داشت، روزها را به تدریس و شب ها را برای مطالعه و گهگاهی شعر سرودن می‌گذراند، در زندگی قناعت را پیشه ی خود ساخته بود، بسیار قانع و کم خرج بود و همواره با اینکه درآمد چندانی نداشت مقداری پول ذخیره می‌کرد. حداکثر عایدات مرحوم ادیب که تنها راه معاش ایشان بود، شاید در سال به دویست تومان بالغ می‌شد. از سی تا پنجاه تومان، برحسب اختلاف، وظیفه مدرسه، ۳۶ تومان «حق التدریس آستانه»، مبلغ مختصری هم از عایدات ارثی نیشابور و مبلغی هم از سود پولی که در دست یکی از دوستانش بود در هر سال عاید وی می‌شد و او با همین درآمدی که بسیار اندک بود با کمال مناعت و قناعت زندگی می‌کرد. با این فقری که گریبانگیرش بود ناچار در همان حجره محقر مدرسه نواب ماند و نتوانست خانه ای مسکونی برای خود مهیا کند، گریزی نداشت، به غوغای بالا خیابان مشهد و همهمه مدرسه نواب تن داد. ایشان از راحتی و آسایشی که مایل بود، چشم پوشد و چشم به راه عواید سالانه شد تا با آن «خسروی مختصری» کند:
پارو پیرار که سیمی و زری بود مرا
راستی خسروی مختصری بود مرا
هر چه آن گفتم و کردم همه آن بود صواب
هر دمی گفتی تازه هنری بود مرا
شاید به همین سبب بود که هرگز ازدواج نکرد و تا پایان عمر مجرد و تنها زیست، اما با وجود قلت و بضاعت مالی، به قدری بلند طبع بود که هیچکس را جرات آن نبود که به او کمک مالی کند یا در این باب ها وارد صحبتی بشود. مناعت طبع و عزت نفس ادیب به اندازه ای بود که هیچ‌گاه روی نیاز به احدی نیاورد حتی «به ارگ هیچ یک از ولات قدم نمی‌گذاشت و در این اواخر ولات و سایر متعینین صوری را به حجرۀ محقر خود نیز راه نمی داد» و «نسبت به کسانی که به مناسبت مقامی یا ثروتی انتظار تواضعی داشتند بی اختیار آشفته می شد و با عبارات نیشداری آنها را از خود می رنجاند. پس از رفتن شاهزاده [حاج مرتضی میرزا قهرمان] مرحوم استاد شرح مبسوطی درباره اهمیت علم و ادب و لزوم مناعت طبع و عزت نفس بیان کرد و به نزدیکانش فرمود: هرگز خودتان را مقابل زور و زر پست و خوار نکنید که روح من بر شما لعنت خواهاد فرستاد. این مناعت طبع گاهی به غرور تبدیل می‌شد، اما عشق همواره چیزی بوده است که مغرورترین آدم ها را به زانو در آورده و به عجز و نیاز واداشته است، لیکن غرور ادیب بالاتر از این ها بود، او حتی در مرحله عشق هم حاضر برای تذلل نبود. از شیخ بزرگ انتقاد و از اسکافی تعریف می‌کرد. این دلیری از کلمات خودش هم همینطور معلوم می‌شود. راستگو و صریح اللهجه و صاحب شجاعت ادبی در بیان حق بود. در مبارزه با جهل و ریا و اصرار در تکمیل و تعلیم طلاب، پا فشاری می‌کرد و همین صفت ممتاز او، یعنی اصرار بر تربیت و تعلیم شاگردان و طالبان علم، باعث شد که در طول تدریس خود بسیاری از شاگردان فاضل را تربیت کند، کسانی که بعدها باعث افتخار جامعه فرهنگی ایران گردیدند.
ادیب در حجره خود در انزوای کامل زندگی می‌کرد، ساعات تدریس این انزوا را بر هم می‌زد و او را درکنار سیصد طالب علم قرار می‌داد که از اطراف خراسان، و گهگاه از جاهای دیگر، به مدارس مشهد روی آورده بودند.
غیر از ساعات تدریس در اوقات دیگر نیز طالبان فضیلت و دانش به حجره‌اش روی می‌آوردند، اوقات ملاقات استاد منحصر به صبح ها، بعدازظهر دو ساعت به غروب تا دو ساعت از شب گذشته بود، هرکس می‌خواست در آن اوقات به ملاقاتش فائز می‌شد. و اگر کسی در غیر وقت قصد ملاقات می کرد مانند دعای بی اثر، نومید بازمی‌گشت!
ادیب در حجره‌اش کتاب می‌خواند، شعر می‌سرود و غذا هم می پخت. اول صبح پول می دادند به یکی از شاگردهایی که خیلی به ایشان نزدیک بود، که پنج سیر گوشت بگیرد، دو سیر هم نخود و لوبیا می گرفت و می آورد. یک دیزی داشتند در همان اطاقشان غذا پخته می‌شد. چای زیاد و پر رنگ میل می کردند، حتی چای را جوش می دادند، با استکان ترکی بزرگ هم چای میل می کردند. غذای شب و روزشان هم دیزی بودند. روز از آب آن و شب از گوشتش استفاده می‌کردند. و با این وصف حاضر نمی شدند به منزل بزرگان که دعوتشان می کردند بروند و بر سر سفره آنان بنشینند.
ادیب هر چند انزوا را دوست داشت ـ و شاید هم به این انزوا مجبور شده بودـ اما گهگاهی که هوا مساعد بود برای گردش به «باغ ملی» می رفت و در محل معینی به چناری تکیه میداد و مشغول صحبت های ادبی می-شد. این چنار را بعضی ها «چنارالأدبا» می گفتند! و چون یکی از دو چشمش کور و دیگری هم بر اثر آبله ناقص بود و در واقع ربع چشمی بیش نداشت باید یک نفر او را در آمدن به باغ و بازگشتن به مدرسه یاری کند، این کار را یکی از طلاب انجام می‌داد. گردش های ادیب منحصر به عصرها نبود، گاهی که حال و حوصله داشت قبل از ظهر ـ بعد از آنکه از تدریس فراغت می‌یافت ـ به گردش می رفت: «عده ای با ایشان عصرها به «باغ نادری» می‌رفتند استفاده می کردند و پیش از ظهر هم خیلی از اوقات به باغ ملی می رفتند و به حرفهایش گوش می کردند، تفریحات ادیب منحصر به همین گردش ها بود.
بعد از بازگشت از نیشابور (۱۳۱۰ قمری) دیگر هیچگاه به مسافرت نرفت تا اینکه در اواخر عمر یاد زادگاه در دل او زنده گشت، یاد نیشابور و یاد روستایش بیژن گرد؛ این بود که سری به نیشابور و کاشمر و مَحوَلات و تربت حیدریه زد و بازگشت.
ادیب، علاوه بر تبحری که در ادب فارسی و ادب عربی داشت و علاوه بر آنکه خود شعر می سرود در خواندن شعر نیز تبحری داشته است، هر شعر را بر وفق حال و هوای آن شعر قرائت می کرد. بسیاری از شاگردان وی هم تقلید خواندن ایشان را می کردند. تکیه کلام خاصی هم داشته است. تکیه کلامش «آقا» بود، می گفت درست است بماند من یک ربع چشم دارم، «آقا»!»
دکتر کدکنی از قول پدرش که شاگرد ادیب بود از خصوصیات زندگی ادیب می گفت: ایشان مردی سخت بی‌اعتنا به دنیا بوده است، به مسجد می آمده است و می‌نشست، اما وقت نماز بیرون می رفت.! با وجود این که نماز ادیب هرگز ترک نمی شد، ولی نماز را بسیار به اختصار می خواند. هفته یی یکبار هم به حرم مطهر شرفیاب می شد و از پشت پنجره فولاد ـ در صحن کهنه ـ زیارتی می خواند و به مدرسه برمی گشت.»
انزوا، عزت نفس و مناعت طبع، ادیب را به غرور و خودستایی سوق داد، مکرر خود را «ادیب الکل» می-خواند:
زد رقم کلک ادیب الکل فی الکل
تکیه بر او رنگ جم زد شاه احمد
و نیز ادیب فحل و ادیب کامل:
ادیب فحل خراسانم و سخنور طوس
هم اوستاد به تازی زبان و هم به دری
عبرت نائینی می گوید: علاوه بر این خودستایی ها، که محصول انزوا و خود نگریستن ها است، علاقه داشت که دیگران هم او را بستایند، در سال ۱۳۴۰ق که بنده در خراسان بودم به کرّات به پای صحبتش نشستم تمام صفات وی را پسندیده یافتم جز این صفت که مایل بود، که ایشان را بستایند و تحسین و تمجیدش کنند. اگرچه انصاف این است که سزاوار ستایش بود ولی بهتر بود که این خوی در نهادش نبود تا بر هنرش افزوده می شد.
ادیب را قیافه و شکل و شمایلی بود با این خصوصیات: از حیث قامت دارای درجۀ متوسط بود. پیشانی گشاده و ابروان اجرد کوتاه و لبان رنگ پریده، سیاه چرده هم بودند، صورتشان کمی آبله ای بود. سبیل هایشان روی لب هایشان را گرفته بود. محاسنشان را هم اصلاح نمی کردند، هشت ماه، دهماه که می-گذشت یک مرتبه اصلاح می کردند باز کم کم بلند می-شد.
طرز لباسش جامع بین جدید و قدیم بود، عمامه در نهایت کوچکی بر سر می گذاشت و موی سرش اندکی بلند بود، درآخر عمرشان یک قبای فاستونی بسیار بلندی داشتند و می پوشیدند. یک جفت نعلین زرد هم داشتند که پایشان می‌کردند، به هر جا برای تفریح می-رفتند همان ترتیب بود.
روزی یکی به ایشان گفت: کفش قندره می پوشید، قبای دراز آخوندی یعنی چه؟ فرمودند: آقا! من وقتی آن کفش ها را می‌پوشیدم که در همۀ مشهد یگانه بود، یک نفر هم از آن کفش نداشت، حالا به حمام می روم می بینم لُنگ شوی حمام از همان کفش دارد! حمال هم از همان کفش دارد! کنارش گذاشتم. معلوم می شود حضرت ادیب خیلی خوش سلیقه هم بوده است هرچند با ربع چشمی که داشته فقط جلوی پای خود را می-توانست ببیند، لابد همان کفشش را می دید! اما درآن محیطی که او در آن زندگی می کرد، و در مدرسه ای که غوغای طلّاب و مسائل شرعی گرداگردش را فرا گرفته بود. شهامت بسیار می خواست تا بی اعتنا به همۀ امور، بگذارد سبلش آویخته گردد و محاسنش از یک قبضه تجاوز کند و مهمتر آنکه باآن لباس و عمامه، پیراهن با یقۀ آهاردار هم بپوشد! چیزی که آن را «کفر» به حساب می آورند.
تدریس و تربیت شاگردان
تجرّد و تنهایی ادیب باعث شد که به دور از گرفتار ی-هایی که هر زندگی مشترکی، در هر شکل و شمایلی، به همراه دارد، عمر و زندگی خود را یکسره وقف دانش کند که نام و یاد او را تا اکنون و تا آینده زنده نگاه دارد، و تا بدان درجه از اعتبار برخوردار باشد که شاعر بودن او را هم تحت الشّعاع قرار داد. خدمت مرحوم ادیب منحصر به شعر او نیست بلکه عمده، مسئلۀ تدریس است که متجاوز از چهل سال مشغول درس گفتن بوده و ذوق ادبی را در طلاب و محصلین تا درجۀ مهمی ایجاد وتقویت کرد. ادیب سبک شعر ترکستانی را که قریحۀ خراسانی طبعاً به آن متمایل است منتشر ساخته و شعر شناسی را که رکن عمدۀ فنّ ادب است رواج داده است. اینها خدماتی مهم ایشان است.
امّا حقی که ادیب از راه تربیت شاگردان بی واسطه و با واسطه، بر گردن فرهنگ و ادبیات ایران دارد انکار نشدنی است. ما هر چه داریم از او داریم، آقای ادیب اگر شاعر بزرگی نیست ولی مربی بسیار بزرگی است که قرن ها ایران چنین مرّبی عالی قدر وبزرگی به خود ندیده و نخواهد دید.
تدریس مقدماتی و تجربی ادیب از همان زمان طلبه بودنش، در حدود ۱۳۰۰ قمری، در مدارس «خیرات خان» و «فاضل خان» مشهد شروع شد، چرا که براساس یک سنّت خوب، هر طلبه ای که «جامع المقدمات» و «شرح قطر» و «سیوطی» و «جامی ابن حاجب» را نزد استاد فرا می‏گرفت و از خواندن آنها فارغ می شد می-توانست آنها را برای طلبه هایی که در سطحی پایین تر بودند تدریس کند و اگر در این کار شایستگی خود را نشان می‌داد. کم کم شهرت می یافت به نحوی که از مدرسه های دیگر نیز طلاب نزد او می آمدند.
ادیب نیشابوری نیز چنین کرد، اما تدریس حرفه ای ادیب از ۱۳۱۰ قمری شروع شد. زمانی که او از نیشابور بازگشت و در حجره ای از حجره های مدرسۀ نواب اقامت گزید، حجرۀ او در طبقۀ فوقانی مدرسه و در انتهای راهرو بود و دو اتاق مقابل هم را در اختیار داشت اتاقی که به طرف مدرسه پنجره داشت اتاق مخصوص تهیه و صرف شام و ناهار بود و اتاقی که به طرف خیابان ـ که از قدیم «بالا خیابان» گفته می شد و اکنون به خیابان نادری معروف است ـ مخصوص پذیرایی وتدریس به شاگردان خصوصی ایشان بود.
ادیب هم در مرحلۀ متوسط و هم در مرحله عالی ادبیات عرب درس می گفت، در مر حلۀ متوسط کتاب-های شرح نظام(در صرف)، مغنی البیب(در صرف و نحو) و مطّول(در معانی و بیان و بدیع) را تدریس می-کرد، و در مرحلۀ عالی معلقات سبع، مقامات بدیع-الزمان همدانی و مقامات حریری را درس می گفت. گاهی هم کتاب های «لآلی» حاج ملا هادی سبزواری و حاشیۀ ملّا عبدالله (در فلسفه و منطق) را تدریس می-کرد. و در اغلب جلسه های درس او بیش از سیصد طلبه حاضر می شدند، رسم ادیب این بود که ساعت ۹ صبح از اتاقش به مدرسه می آمد و سه درس می گفت: شرح نظام، مغنی، مطوّل». او اگر چه در غالب فنون تدریس می کرد لکن فنّ غالبش علوم عربی بود، مخصوصاً مطوّل و مقامات حریری را زیاد تدریس می‏کرد. حافظۀ خداداش شگفت آور بود چنانکه در هنگام تدریس مقامات ابوالقاسم محمد حریری در هر ورق قریب هزار شعر تازی و پارسی شاهد مثال آورد. این خود مبالغه نیست بلکه عین حقیقت است.
تدریس رسمی ایشان در مدارس، مخصوص مدرسه بود که کتب مغنی و مطوّل و حاشیۀ ملّا عبدالله را درس می گفت و هر چند سطر مورد درس را که مدّرس دیگری در نیم ساعت تدریس می کرد او در دو ساعت تدریس می‌کردند. زیرا در حین تدریس بیانات خود را به امثال و شواهدی که در حفظ داشت ـ ‌به منظور خوب فهماندن ‌ـ مزیّن می فرمود. او هیچوقت به تحقیقات تاریخی و سیاسی نمی پرداخت و از تواریخ آنچه جنبۀ عبرت و اخلاق داشت در طی گفتار ایشان شنیده می شد.
ایشان علاوه بر تدریس رسمی، در ایام تعطیل شرح معلقات سبع، مقامات حریری، مقامات همدانی، شرح نهج البلاغه، عروض، قافیه را به اقتضاء وقت و درخواست شاگردان تدریس می کرد. الحق در احاطه بر لغت، اشعار عرب و فارسی و نوادر ادبی، نظیر او کمتر دیده شده است و در سعت اطلاع و حسن ایراد و لطف تقریر، یکی از عجایب این عهد بود. زیرا با وجود ضعف باصره اکثر متون عربی را از نظر گذرانده بود. آنچه در خور حفظ دیده بود را به خاطر سپرده بود و برای هر مطلب که به میان می آمد شواهد بسیار از اشعار، امثال، قصص و حکایات ایراد می‌نمود.
تقریر و بیان او به حدی جالب و جذاب بود که هم مستمع را بی خود می ساخت و غرق ذوق، شوق و خوشی می نمود و هرگز مجلس او با سخن لغو نمی-گذشت و حاضرین با دامن ها فواید از محضرش خارج می شدند.
ادیب در تدریس روشی مخصوص به خود داشت اولاً: تکلّم ایشان با لفظ قلم بود. هیچ کلمه ای را کم و کسر نمی‌گذاشت. هر کلمه ای را چنان که باید نوشته شود ادا می‌کردند.
ثانیاً: بسیار خوش سخن و خوش نطق بودند.
ثالثاً: مطلب را هر جا قابل شرح بود و یک قدری دشواری داشت، مثل آفتاب روشن خواهم کرد! و ایشان چنان شرح می دادند که تا کاملاً مطلب را روشن کند. جلسات و حوزۀ درس ایشان چنین بود: دو درس یا سه درس که می گفتند، متصل بودند. همه را پیش از ظهر تدریس می کردند که یک قدری به ظهر مانده فارغ می شدند. بسیار خوش ذوق بودند، قوۀ حافظۀ ایشان هم خوب بود. استاد کم دیده بودند غالباً برحسب مطالعه، زحمت و ذوق سلیمی که داشتند مطالب را بی نقص و عیب بیان می کردند چنان تدریس می کرد که شنونده خیال می کرد ایشان بیست سال آن علم را در محضر استاد بود. در نحو، صرف، بلاغت و معرفت نکات شعری از عربی و فارسی و کتاب ها مهارت و تخصص داشتند، و شعر را در بین درس برای فهماندن مطالب ضمیمه می کردند.
علاقه و اشتیاق ادیب به علم و تدریس چنان بود که هیچ روز تدریس را ترک نمی کردند. به ولادت ها و وفیات هم چندان اعتنا نداشتند، می فرمود: احترام امام و پیغمبر برای علم آنها است. ترک علم چه معنی دارد؟ و می فرمودند: اگر برای ولادت و وفات خواسته باشیم تعطیل کنیم صد و بیست و چهار هزار پیغمبر داریم، صد و بیست و چهار هزار وصی داریم. در هر روز چند تا پیغمبر و وصی از دنیا رفته، پس دیگر نباید درس بخوانیم! هر گاه در بین درس به اسم یکی از امام ها، یا به اسم پیغمبر می رسیدند همانطور که نشسته بودند کمی خم می شدند و اسم می بردند.
ادیب ثانی، شاگرد نام آور ادیب نیشابوری دربارۀ روش تدریس ایشان می گفت : مطالعه کردن درس فردا را هم برای شاگرد و هم برای استاد واجب می شمرد چنانکه مرحوم ادیب نیشابوری اگر در شبی ( جز پنج شنبه و جمعه که تعطیل بود) فرصت نمی یافت درس فردا را مطالعه کند درس را تعطیل می کرد و چنین پیش آمدی به ندرت روی می داد زیرا تنها هنگامی او موفق به مطالعۀ درس نمی شد که در حجرۀ مدرسه نباشد. و مثلاً در خانه ایرج (شاعر) یا شکسته (قهرمان) شب را بماند. او می گفت: سی سال این متن-ها (شرح نظام، مغنی، مطوّل) را درس داده ام و هنوز هم اگر شبی نتوانم متن و حاشیه و شرح های آنها را مطالعه کنم درس را تعطیل می کنم!.
شیوۀ عمومی تدریس چنین بود: معلم چند سطر یا یک صفحه از متن را می خواند و معنی و تفسیر می کرد و در این حال شاگردان حق داشتند هرگونه سؤال و مشکلی را مطرح کنند و با معلم به بحث و مشاجره پردازند؛ ممکن بود برخی از استادان شیوۀ خاصی برگزینند. مرحوم ادیب، وی شیوۀ درس دیگران را نمی پذیرفت، تنها استادی بود که «شیوۀ خطابی» داشت، از آغاز درس تا پایان (که سه ساعت بود) متکلم وحده بود و هیچکس حق نداشت کلمه ای بپرسد یا در درس، مانند درس های دیگران، شرکت جوید و بحث کند، بلکه شاگردان باید سراپا گوش باشند و به استاد گوش فرا-دهند. وی می گفت: من تمام شرح ها و حاشیه های دیگران را دربارۀ متن هایی که درس می دهم، مطالعه می کنم و خود نیز در حل هر مشکلی، خواه از لحاظ لفظ و خواه از نظر موضوع، می اندیشم و پاسخ هر پرسشی که ممکن است برای شاگرد پیش بیاید را فراهم می کنم و در درس آنها را بیان می کنم و می-کوشم هیچ گونه ابهام و اشکالی ـ‌ حتی برای کودن ترین شاگردان‌ـ باقی نماند، بنابراین هیچکس حق ندارد در ضمن درس، پرسش و جرّ و بحث بپردازد و وقت را تلف کند!.
وی با بیانی شیوا و شمرده و آوازی با آهنگ خاص و طنین دل انگیز سخن می گفت و شعرهای فارسی و عربی، آیات قرآن، احادیث، خصوصیت های لغوی، صرف و نحوی بسیاری در ضمن درس می آورد و به بیان منابع و مآخذ فراوان برای هر موضوع می پرداخت. به نکته های دانش بلاغت اشاره می کرد و پس از بیان مقدمۀ منطقی برای هر موضوع، استدلال و اثبات آن به نتیجه گیری دقیق می‌پرداخت. در پیوند دادن مطالب به یکدیگر، با مهارت از دانش های دیگری پرداخته و سرانجام به اصل موضوع برمی‌گشت، واقعاً مهارت ویژه ای داشت.
گاهی به مناسبتی به مقایسۀ شعر فارسی و عربی و شاعران دو زبان آغاز می کرد و آنقدر از ابیات آنان با تفسیر مشکلات آنها می گفت که انسان را به حیرت فرو می برد. یاد‌داشت ‌کردن رئوس مطالب درس ایشان چندین صفحه می‌شد.
ایشان در هر درس، شاگردان را به بسیاری از کتاب-های مهم ادبی فارسی و عربی و شرح و حاشیه گوناگون آنها آشنا می‌کرد. طرز بیان وی نشان می داد که او دلبسته و شیفتۀ پیشرفت شاگردان است و با دلسوزی خاصی آنان را به همۀ پیچ و خم های ادب فارسی و عربی آشنا و رهبری می کرد.
وی به جز درس عمومی که از ساعت ۹ صبح تا ظهر ادامه داشت، که در آن سه کتاب شرح نظام، مغنی و مطوّل را برای گروهی بیش از ۳۰۰ نفر در مدرسۀ نواب تدریس می کرد، از ساعت ۳۰/۵ بامداد در حجرۀ خود نیز به شاگردان خصوصی خود که اغلب اهل ذوق، و شاعر و دوستدار ادب عربی و فارسی بودند، برخی از متن ها و دانش ها را تدریس می کرد. متون آن کلاس از قبیل: مقامات بدیع الزمان همدانی، مقامات حریری، معلّقات سبع، حماسۀ ابوتمّام، عروضی که خودشان گردآورده بود، و گاهی هم منظومۀ حاج ملاهادی سبزواری را درس می داد. ایشان به آن شاگردانی که کارهای حجره اش را انجام می دادند و چای و غذا برای وی تهیه می‌کردند اشعار و لطیفه های ادبی القا می کرد. اشعار فارسی از رودکی تا صفای اصفهانی، و اشعار عربی از شاعران جاهلیت تا معاصرین را برای آنها می-خواند بویژه تأکید می کرد که باید آنها را از حفظ بخوانیم.
روزی گنابادی ـ یکی از شاگردانش ـ گفت: «استاد! این همه اشعاری را که می فرمایید حفظ کنم و یا مقامات بدیع‌الزمان همدانی و مقامات حریری و دیگر مطالب را که تکلیف می دهید از برشویم پس از چندی از یادمان می رود و به جز معدودی به یاد نمی ماند، آیا این کار سودی دارد؟ در پاسخ گفت: باید فراموش شود تا در شما نیروی ادبی و استنباط و ذوق سلیم ایجاد گردد.
مرحوم ادیب تمام قاموس و برهان قاطع را از حفظ داشت، به اضافۀ هزاران شعر فارسی و عربی. وی دربارۀ سبک شعر فارسی و عربی تبحر بسیار داشت و خصوصیت های دقیق سبک خراسانی و عراقی و هندی را با ذکر شواهد گوناگون یاد می کرد. علاقۀ عجیبی به پیشرفت شاگردان خود داشت و بیشتر فاضلان خراسان در این قرن از محضر وی برخوردار شده اند .»
گفتیم که ادیب با وجود ضعف بینایی، تمام اوقات فراغتش به مطالعه کتب می گذشت و به این جهت در تتبع و محفوظات مقام بلندی داشت. محفوظات عربی و فارسی مرحوم ادیب خیلی قابل توجه و استفاده بود و از هر جا که در ادب سخن گفته می شد گویا ادیب ساعت پیش همین مبحث را به دقت خوانده و حفظ کرده است. از اطلاعات تاریخی که یکی از شعب ادب است بهرۀ وافی داشت.
شاگردان مشهور
خدمت بزرگ مرحوم ادیب، و حقی که برگردن ادبیات و فرهنگ امروزۀ ایران دارد از رهگذر تربیت شاگردانی است که بعداً نام آورانی در پهنۀ ادبیات این سرزمین گردیدند، این امر ممکن نمی‌شد مگر از راه دلسوزی بسیار ادیب و اشتیاق افزونی که بر تعلیم و تربیت شاگردان خود داشت، او مشتاق بود که به شاگردش یا هر سؤال کننده ای هرچه می‌داند در یک جلسه تلقین کند! و در پرورش شاگرد بسیار ساعی بود و از کمی استعداد شاگرد رنجیده نمی شد و با تکرار، مطالب را تفهیم می کرد.»
یکی از شاگردان نام آور ادیب، ملک الشعرای بهار است او فنون نظم و نثر را در نزد صبوری ـ پدرش ـ که از أجلّۀ شعرا و معاریف خراسان بود کسب کرده و پس از مرگ پدرش در سال ۱۳۳۲ق، از شاگردان مخصوص مرحوم ادیب نیشابوری شد. خود بهار نیز «تربیت سبک شناسی» خود را مرهون ادیب نیشابوری و صیدعلی خان درگزی میداند. و در قصیده ای با مطلع:
به بهارستان افتاد مرا دوش عبور
جنتّی دیدم بی حور و سراپای قصور
به مقام شاعری ادیب اشاره کرده و او را همردیف رضی‌الدین نیشابوری خواند:
این قصیده اگر از ری به خراسان افتد
اوستادان به رهی طعنه زنند از ره دور
آری از ری به خراسان نبرد زیرک شعر
راست چون زیره به کرمان و به تبریز انگور
آن خراسان که در او بوده صبوری و حبیب
این یک از پشت «شهید»، آن دگر از نسل «صبور»
آن خراسان که در او بوده «ادیب الأدبا»
ثانی اثنین «رضی الدین» در نیشابور
مرحوم بهار حتی در مقابل انتقاداتی که ادیب نیشابوری از او می کرد، به خاطر رعایت مقام استادی ادیب، چیزی اظهار نمی داشته است. و می گفت: قدر استاد را بدانید و دیگر حتی به اشاره از آن انتقاد نکنید که خلاف حق‌شناسی و مراعات مقام استادی است. و می-گفت: «من خودم بارها شنیده ام که استاد نسبت به من اظهار بی لطفی می کنند ولی هرگز راضی نشده ام یک کلمه که حاکی از خرده گیری و عیب جویی باشد دربارۀ ایشان بگویم زیرا او استاد و پدر است، هرچه بفرماید مختار است. امّا بنده و سرکار باید همواره متوجه این فرمودۀ مولای مومنان حضرت امیر(ع) باشیم: مَن عَلّمَنِی حَرفاً فَقَد صَیَّرنی عَبدًا..» همواره در مقام ثنا و ستایش نسبت به استاد باشید که ما هرچه داریم از او داریم.
آقای ادیب اگر شاعر بزرگی نیست ولی مربی بسیار بزرگی است که قرن ها ایران چنین مربی عالیقدر و بزرگی به خود ندیده و نخواهد دید، مخصوصاً آن همه بزرگواری و مناعت طبع و عزت نفس که انسان را بلند طبیعت و فرزانه بار می‌آورد. اگر بعضی بد گوهران ناپاک آن همه بزرگواری و حق تربیت را نادیده می‌-انگارند و زبان به قدح و ذمّ استاد می گشایند از پستی فطرت و خبث طینت است.
مرحوم بهار با اینکه به قدرت شاعری خود اطمینان داشت، وقتی قصیده دماوندیۀ خود را در نشریۀ «نوبهار» هفتگی به مسابقه گذاشت به خاطر رعایت مقام استادی ادیب نیشابوری قید کرد: کسی می‌تواند در این مسابقه شرکت کند که «خراسانی نباشد!».
بگفتم چامه ای بهر دماوند
که اندر عالمش ثانی نباشد
کرا، بهتر از آن گوید زدینار
کم از پنجاه ارزانی نباشد
ولی یک شرط باشد اندرین کار
که گوینده خراسانی نباشد
و خود مرحوم بهار افزوده است «مراد از شعر اخیر، احترام استاد بود، زیرا در آن اوقات مرحوم ادیب نیشابوری که سمت استادی به بنده داشت در قید حیات بود و نخواستم در این اقتراح موجب تکدر خاطر آن بزرگ فراهم آید».
دیگر شاگردان مشهور و نیمه مشهور ادیب، بدین قرارند:
۱٫ بدیع الزمان فروزانفر
۲٫ محمد پروین گنابادی
۳٫ محمد تقّی مدرس رضوی
۴٫ محمود فرخ
۵٫ محمدتقی ادیب نیشابوری
۶٫ محمد علی بامداد
۷٫ سید جلال الدین طهرانی
۸٫ دکتر مهدی آذر
۹٫ دکتر محمدامین ادیب طوسی
۱۰٫ سید حسن مشکان طبسی
۱۱٫ مجد العُلای بوستان
۱۲٫ عبدالحمید اشراق خاوری
۱۳٫ سید محمد باقر عربشاهی سبزواری
۱۴٫ حاج مرتضی میرزا قهرمان (شکسته)
۱۵٫ سیّد هدایت الله شهاب فردوسی
۱۶٫ دانش خراسانی
۱۷٫ سید احمد خراسانی
اینها شاگردان بلاواسطه ادیب اند که مستقیماً از محضر او دانش آموخته اند امّا کسانی که شاگردان باواسطۀ اویند و از محضر شاگردان او، همچون بهار، فروزانفر، مدرس رضوی، ادیب ثانی و دیگران، دانش آموخته اند بسیارند و در زمرۀ آنها شاعران و ادیبان نام آور امروز ایران قرار دارند.
رحلت
ادیب بعد از ۳۴ سال از حجره اش جدا شد و به «بیمارستان منتصریه» رفت، اما رفتنی که بازگشتی را به دنبال نداشت و حجره اش، با آن یاد و خاطره ها که از ادیب داشت، در فراق او همچنان خالی ماند. روح آن حجره در بیمارستان دراز کشیده بود.
آقای محمد تقی شریعتی حکایت فرمودند، پس از آنکه مرحوم ادیب بزرگ در مریض خانۀ «منتصریه» مشهد بستری شد، روزی به ما (یعنی طلّاب مدرسۀ فاضل خان) خبر دادند که حال ادیب مساعد نیست و شاید آخرین ایام حیات را می گذراند. برادرم که از خصّیصان و شاگردان مقرّب آن مرحوم بود، به عجله روانۀ مریض خانه شد و من نیز با او رفتم.
مرحوم ادیب در وضع و حال نامساعد و مأیوس کننده-ای بود. تنی چند هم از طبقات مختلف بر بالینش بودند. ادیب گاهی بهوش و گاهی بی هوش بود. در یکی از این وقت ها، برادرم خود را به او شناساند. بعضی حاضران با ایماء واشاره نظر دادند که خوب است بعضی اذکار و ادعیّه که مستحبّ و مناسب است تلاوت شود. یکی هم از آن میان بدین وظیفه همّت گماشت.
ادیب در این میان باز بیهوش شد، و پس از لختی دوباره به هوش آمد، زمزمۀ آشنایی شنید، پرسید: چه می خوانند؟ گفتند: آقا، دعای عدیله می خوانند. ادیب، برادرم را به اسم صدا زد و گفت: «قفانبک» بخوان که سخت تشنۀ شنیدن هستم! برادرم با ملایمات و ادب به عرض رساند که: آقا! اکنون چه موقع «قفانیک» است؟ ادیب باز به تندی فرمود: «قفانبک» بخوان! برادرم اطاعت کرد.
«قِفانَبک مِن ذِکری حَبِیبٍ وَمَنزِلِ بسِقطِ اللّوی بَینَ الدَّخول فَحَومَلِ»
همسفران! لحظه‌ای درنگ کنید تا من به یاد یار سفر کرده و سر منزل او بگریم و ریگستان میان «دَخول» و «حَومَل» و «توضح» و «مقراه» را از سرشک دیدگانم سیراب سازم.
مرحوم ادیب نیز تکرار می کرد تا اینکه زبان مرحوم ادیب از حرکت اختیاری باز ماند و به صعوبت و به طوری نامفهوم چندین بار یک مصرع را تکرار فرمود.
آنگاه نفسی کشید و گفت: «آقا، هِشتم‌ـ یعنی آسوده شدم!» سپس غشوه ای بر او عارض شد که دیگر از آن به هوش نیامد. آخرین بیتی که ادیب شنید و تکرار کرد (بیت ۲۹ از معلّقۀ امرؤ القیس) بیت ناتمامی بود، مرگ به او امان نداد.
پنج شنبه گذشت و صبح جمعه ششم خرداد ۱۳۰۵ شمسی مطابق با پانزدهم ذیقعده ۱۳۴۴ قمری فرا رسید. ادیب بعد از ۶۳ سال زندگی درگذشت و با فاصلۀ دو ماه و چند روز به همدم سابقش ایرج پیوست، و هر دو در زمره اسیران خاک شدند.
جنازه‌اش را در مقبره ای «نزدیک درِ نقره دارالحفاظ از بیوتات آستانۀ رضویه» دفن کردند. بعدها سنگ قبری روی دیوار کنار گور قرار دادند با این نوشته:
هوالباقی
مردی از مردم شادیاخم/ بی نوایی از آن مرز و کاخم
تنگدل زین جهان فراخم/ رفتنی زین سپنجی سرایم
از ازل پیشه ام بندگی بود/ بندگی بود و پایندگی بود
خویم از دوست شرمندگی بود/ این چنین بود تا بود رایم
مرقد میرزا عبدالجواد معروف به ادیب نیشابوری. مدّرس آستان قدس رضوی، فرزند مرحوم ملا حسین. تولّد: ۱۲۸۱ هجری قمری در قریۀ «بیژن گرد» از قراء نیشابور. وفات: شب جمعه ذیقعدۀ سال ۱۳۴۴٫ این سنگ در زمان نیابت تولیت جناب آقای سید جلال-الدین تهرانی که در جوانی از شاگردان آن مرحوم بوده نوشته و نصب گردید. به تاریخ شهریور ۱۳۳۰٫
اما این سنگ گور دیری نپایید، این سنگ نیز همچون خود ادیب «رفتنی زین سپنجی سرا» بود: این ابیات را بر سنگ مزار ادیب، بر روی دیوار، در حرم مطهر نقر کرده بودند، و در سال های اخیر که به زیارت مشرّف شدم دیدم سنگ را برداشته اند و مثل بسیاری از نقوش و کتیبه های ارزشمند دیگر، که هرکدام یادگار و تاریخچه ای است، آن را مزاحم زیبایی حرم تشخیص داده اند! و البته چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار!.
ادیب نیشابوری از نگاه دهخدا
شیخ عبدالجواد بن ملاعباس نیشابوری. متولد به سال ۱۲۸۱قمری یک چشم وی به چهارسالگی از آبله کور شد و از چشم دیگر بقول خود او جز ربعی نماند. پدرش از دهقانان متوسط الحال نیشابور بود بسبب کوری فرزند، او را از تحصیل بازمی داشت ولی چون قوت حافظه و شوق او برای دانش معلوم گردید او را به مکتب سپرد.
ادیب تا ۱۶سالگی در نیشابور به خواندن مقدمات مشغول بود آنگاه به مشهد رهسپار شد. در ۱۲۹۷قمری در مدرسه خیرات خانی و بعد در مدرسه فاضل خان و مدرسه نواب منزل اختیار کرد. فنون ادبی را چنانکه در سابق معمول بود فراگرفت، و با وجود ضعف چشم، بیشتر اوقات را در مطالعه کتب ادبی عرب همچون مقامات حریری، بدیع الزمان، معلقات سبع و کتب تاریخ صرف می کرد.
حافظه او بحدی بود که در هر موضوع ادبی هزاران شعر و مثل از عربی و فارسی می خواند علاوه بر فنون ادبی در معقول نیز صاحب نظر بود و فنون ریاضی را مانند نجوم، هندسه، هیئت، جبر و مقابله می دانست از طب، فقه، اصول و رجال بهره داشت.
وی رساله ای در جمع بین عروض فارسی و عربی، رسالهای در شرح معلقات سبع و چند جزوه در تلخیص شرح خطیب تبریزی بر حماسه اُبی تمّام نوشته است.
ادیب دارای اخلاق فاضله، شرافت ذاتی، قناعت و مناعت طبع بود و تا پایان عمر مجرد زیست و جز به جمع نوادر و ذخایر ادبی به فراهم آوردن مالی همت نگماشت. عشق و میل بسیار به تعلیم داشت غالباً محضر او از جوانان دانش طلب پر بود، اکثر جوانان فاضل خراسان به واسطه یا بی‌واسطه در ادب، شاگرد این ادیب بوده‏اند.
مدت عمرش ۶۳ سال بود. در آغاز به روش قاآنی سخن می گفت ولی بعد شیوه خراسانی را اختیار کرد و در شعر فارسی و عربی از استادان مسلم زمان بود. دیوانش قریب ۶۰۰۰ بیت جمع شده است.

ادیب نیشابوری از نگاه بزرگان معاصر
سیدحسن طبسی (مشکوۀ) که یکی از شاگردانش بود، دربارۀ ایشان می نویسد:
مرحوم میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری متخلص به ادیب بنابر اظهارات خود آن مرحوم در سال یکهزار و دویست و هشتاد و یک هجری در نیشابور خراسان توابع مشهد مقدس متّولد شده و مقدمات عربیّت را در همانجا تحصیل نموده در حدود سال یک هزار و دویست و نود و هشت به مشهد آمده مدّتی در مدرسه خیرات خان مشغول افاده و استفاده بود آنگاه در مدرسه نواب حجره گرفته تا آخر عمر در همان مدرسه مشغول تدریس بود.
مرحوم ادیب بیشتر معلومات خود را از مطالعه کسب کرده و کمتر تلمذّ نموده بود. اگر چه در غالب فنون تدریس می کرد لکن فن غالبش علوم عربی بود و مخصوصاً مطّول و مقامات حریری را زیاد تدریس می-کرد با آنکه بر اثر آبله چشم راست کاملاً از کار مانده و چشم چپ هم گُل پیدا کرده بود، می بایست کتاب را خیلی نزدیک چشم برده، موّرب نگاه دارد معذالک از کثرت مطالعه و ممارست اطلّاعات تاریخی و ادبی آنمرحوم جدّی بود. که موجب تعجّب مطّلعین می شد و محفوظات او از نظم و نثر عربی و فارسی به اندازه ای زیاد بود که کمتر کسی به آن پایه رسیده بود با همه اینها روز و شب مشغول مُطالعه یا تدریس بود.
معاشرتش مخصوص به ملاقات یک عدّه دوستان که در اوقات تعطیل به حجره مدرسه رفته از صحبت او استفاده می کردند و گاهی هم به منزل بعضی از رفقای خیلی خصوصی می رفت.
مرحوم ادیب در مناعت طبع، عزّت نفس و بی طمعی درجه افراط گرفته بود. به مقدار قلیل عایدی خود و به حجره مدرسه و زندگانی انفرادی وتجرّد قناعت کرده بود. هیچگاه حتّی از نزدیکترین، دوستان وصمیمی ترین معتقدین خود، مساعدتی قبول نمی کردم.
مرحوم ادیب شعر بسیار گفته که به سه قسم موافق اظهارات خودش تقسیم می شود. قسم اوّل اشعاری که به سبک قاآنی گفته و این قسم گویا زیاد هم بوده لکن در اواخر عمر، چون این سبک را نمی پسندد از این قسمت نمی خواند و از انتشارش هم به قدر امکان جلوگیری می‏کرد.
قسم دوّم اشعاری است که در بیست سال آخر عمر گفته، اغلب به سبک شعرای ترکستانی است و اینها نسبتاً کمتر ولی جذاب تر و محکم تراست و در انتخاب الفاظ نهایت دقت به عمل آمده است.
قسم سوّم اشعاری است که در عرفان به سبک مولوی و حکیم صفا و امثال آنها گفته و در اواخر عمر خود همین قسم را بیشتر می پسندید و بیشتر می خواند، از این اشعار قریب سه هزار بیت در دست است و بقیه اشعارش در دست شاگردان آن مرحوم و مسافرینی که به خراسان آمده و صحبت او را درک نموده و چیزی از اشعارش نوشته با خود برده اند پراکنده شده است
خدمات مرحوم ادیب منحصر به شعر او نیست بلکه عمده مسئله تدریس است که متجاوز از چهل سال این مرد بزرگ مشغول درس گفتن بود. و ذوق ادبی را در طلّاب و محصلّین تا درجه مهمی ایجاد و تقویت کرده بود. سبک شعر ترکستانی را که قریحه خراسانی طبعاً به آن متمایل است منتشر و شعر شناسی که رکن عمده و فن اوست رواج داده است اینها خدماتی است که هر یک در جای خود مهم است:
افسردگی و دل مردگی کمتر به او راه می یافت در ذی‏القعده سال ۱۳۰۵ مریض شد. و با اصرار اطرافیان راضی شد به مریض خانه رفت و با منتهای مواظبت و دقتی که آقایان اطبّا درباره معالجه کردند چون اجل رسیده بود مفید واقع نشد. صبح جمعه پانزدهم ذی-القعده یک هزار و سیصد و چهل و چهار مطابق با ششم خرداد ۱۳۰۵ دار فانی را وداع گفت.
شاهزاده حاج مرتضی میرزا، مدیر محترم جریده خورشید که از رفقای قدیمی مرحوم ادیب بود و بیشتر با او علاقه مودّت و معاشرت داشت نقل می کند که کراراً از او شنیده‏اند که می فرمود: وفات من در ذی-القعده خواهد بود و این خود حاکی از صفای دل و معنویّت این شخص بزرگ است.
مرحوم ادیب که بعنوان ریاست انجمن ادبی خراسان انتخاب شده بود در همان هفته اوّل فوتش، مجلس تذکرّی از طرف انجمن مزبور در باغ نادری تشکیل شد. در ذکر مآثر و آثار فقید مزبور نطق هایی ایراد و اشعاری در مرثیه او و ماده تاریخ وفاتش انشاء شد. مجلس بیاد آن مرحوم خاتمه یافت و این بزرگ ترین مجلسی بود که با عظمت و شکوه به عنوان تذکر و قدرشناسی این دانشمند در خراسان تشکیل شد.
آقای بهار که از شاگردان آن مرحوم بوده برایشان در همان موقع شعری سروده و در همان مجلس خوانده است.
دور ادب نپرورد بهر ادیب تالی
جای ادیب خالی جای ادیب خالی

مآخذ
۱٫ جلالی پَنُدری یدالله (به‌کوشش)، زندگی و اشعار ادیب نیشابوری، تهران، چاپ و نشر بنیاد، ۱۳۶۷٫
۲٫ ریاضی، غلامرضا، دانشوران خراسان، مشهد، کتابفروشی باستان، ۱۳۳۶٫
۳٫ یوسفی، غلامحسین، «به یاد ادیب نیشابوری»، مجلۀ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی، سال یازدهم، شماره دوم، تابستان ۱۳۵۴٫
۴٫ ادیب نیشابوری، محمد تقی، «استادم ادیب نیشابوری»، مجلۀ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی، سال یازدهم، شماره دوم، تابستان ۱۳۵۴٫
۵٫ طبسی، سید حسن (مشکان)، «بزرگان عصر ادیب نیشابوری»، مجلۀ تابستان، سال دوم، شمارۀ دوم، دی ۱۳۰۵٫
۶٫ محمد اسحاق، سخنوران ایران در عصر حاضر، دهلی چاپخانۀ جامعه، ۱۳۵۱ق.
۷٫ گنابادی، محمد پروین، «مدارس قم مشهد و شیوۀ تدریس آنها»، مجله سخن، دوره ۲۴، شماره۲، بهمن ۱۳۵۳٫
۸٫ شهاب فردوسی، سید هدایت الله، پایان حیرت، مشهد، چاپخانۀ نبرد ما، ۱۳۴۱٫
۹٫ بهار، دیوان بهار.

دانلود فایل PDF کتاب
مراکز و کتابخانه های ویژه معلولین، همچنین افراد دارای معلولیت جهت دریافت رایگان نسخه کاغذی و چاپی یا نسخه صوتی و گویا آن می توانند با دفتر فرهنگ معلولین مکاتبه نمایند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *