کتاب خدمات مرحوم حسین گلبیدی

خدمات مرحوم حسین گلبیدی
بنیانگزار مدرسه ناشنوایان اصفهان

تهیه شده در دفتر فرهنگ معلولین

شناسنامه
به‏کوشش: محمد نوری، اباذر نصر اصفهانی
امور فنی: مهرداد عالم زاده
تاریخ: زمستان ۱۳۹۰
ناشر: دفتر فرهنگ معلولین
ایران، قم، بلوار محمد امین، خیابان گلستان، کوچه۱۱، پلاک۴
تلفن: ۳۲۹۱۳۴۵۲-۰۲۵ فکس: ۳۲۹۱۳۵۵۲-۰۲۵
www.HandicapCenter.com
info@HandicapCenter.com
هرگونه برداشت و استفاده از کتاب، تنها با ذکر مأخذ و اجازه دفتر امکان پذیر است.

فهرست
مقدمه ۵
درگذشت حسین گلبیدی، نخستین آموزگار ناشنوایان اصفهان/ روزبه قهرمان ۷
حسین گلبیدی؛ آموزگار و بنیانگزار مدرسه ناشنوایان اصفهان ۹
آموزگار عاشق و تأسیس مدرسه ناشنوایان ۱۵
دبستان کرولال‌های گلبیدی اصفهان، مرکز آموزشی برای/ محمد نوری ۲۱
تاریخچه آموزش و پرورش ناشنوایان در اصفهان/ مصاحبه‌کننده: اباذر نصر اصفهانی ۲۷
یاد ماندگار: گفتگو با حسین گلبیدی/ مصاحبه‌کننده: جواد محقّق ۴۱

مقدمه
تاکنون در عرصه معلولین و معلولیت، خدمات ارزنده فراوانی بوده است. از سوی دیگر چه بسیار نیکوکاران یا معلمان دلسوز و زحمتکش همه جان و جوانی خود را برای رشد فرزندان ناشنوا یا نابینای این سرزمین در طبق اخلاص نهادند. امّا متأسفانه بسیاری از این افراد گمنام مانده اند. در عرصه ناشنوایی، مردم ایران، اغلب مرحوم باغچه بان را می‌شناسند با اینکه افرا دیگری مثل مرحوم حسین گلبیدی بوده اند که نقش بسیار حساس و سازنده ایفا نمودند. اما تلاش های او برای کودکان و نوجوانان ناشنوا به جامعه معرفی نشده است.
نخستین بار وقتی در سالهای ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۵ مشغول دانشنامه ناشنوایان بودم، توسط پیرمرد باصفایی با خدمات گلبیدی آشنا شدم. گروهی را مأموریت دادم تا او را پیدا کنند و حداقل خاطرات و تجارب او را ضبط نمایند. این تلاش به درج مصاحبه ای با او و نیز مقاله هایی درباره او در این دانشنامه منجر شد. البته پیش از این هم نشریه معلم در دی ماه ۱۳۷۸ مصاحبه مفصلی با او انجام داده بود. این نشریه، او را «نخستین خط شکن سکوت در دنیای کودکان ناشنوای اصفهان» نامیده بود. این وصف را برای او زیبا یافتم و اکنون که حسین گلبیدی، این آموزگار عاشق، از میان ما رفته بر خود مباهات می کنیم که مجدداً کتابچه ای درباره او منتشر کنیم. این دفتر به صورت مجموعه چند مقاله است، هر چند برخی از قسمت های مقالات نسبت به یکدیگر هم پوشانی و تکرار دارد ولی برای حفظ اصالت مقالات از حذف این قسمت-ها خودداری کردیم.
دفتر فرهنگ معلولین، درصدد معرفی چهره های پرکار و خادم معلولین است تا از این طریق فرهنگ خدمت به جامعه معلولین فراگیر شود. همچنین تجارب آنان به فراموشی سپرده نشود، بلکه مجدداً در اختیار نسل جوان قرار گیرد. امیدواریم معلولین مسلمان و مؤمن قدر زحمات بزرگانی چون گلبیدی را بدانند و پاسدار میراث پرافتخار آنان باشند. از خداوند منان طلب درجات عالی برای مرحوم گلبیدی و علوّ مدارج معنوی را برایش خواستاریم. از فرهیختگان معلول یا معلولیت پژوه استدعا داریم، نقدها و راهنمایی‌ خود را دریغ نفرمایند.
محمد نوری

درگذشت حسین گلبیدی، نخستین آموزگار ناشنوایان اصفهان
روزبه قهرمان
حسین گلبیدی از پیشاهنگان آموزش ناشنوایان در اصفهان و پایه‌گذار نخستین مدرسه ناشنوایان در آن شهر در سکوت رسانه‌های خبری در ۲۹ آبان ماه ۱۳۸۹ در سن ۸۲ سالگی درگذشت و در جوار حق به سکوتی ابدی رسید.
درگذشت او تنها از سوی انجمن‌های ناشنوایان گرامی داشته شد و رسانه‌های خبری در میان هیاهوی خبرهای بزرگ روزگار ما، درگذشت این آموزگار فداکار ناشنوایان را به دست فراموشی سپردند.
حسین گلبیدی که به سال ۱۳۰۷ در محله بید آباد اصفهان به دنیا آمده بود آموزش ابتدایی را در یک مکتب خانه در مسجد سید و مسجد آمیرزا باقر گذراند. پس از گذراندن دوره سربازی با تلاش و پشتکار به تحصیلات تکمیلی در دانشگاه پرداخت و لیسانس ادبیات عرب را از دانشگاه اصفهان گرفت.
خدمات فرهنگی گلبیدی از سال ۱۳۳۰ شمسی آغاز شد. عشق به آموزش سبب شد که او در سال ۱۳۳۳ به عنوان آموزگار کلاس سوم دبستان ملی جعفری اصفهان سرگرم کار شود. گلبیدی در بهمن همان سال به استخدام رسمی آموزش و پرورش در آمد و به روستایی در حوالی شهر بروجن منتقل شد. از آن جا که او به آموزش کودکان کرولال نیز علاقه داشت، ایشان تلاش کرد این آموزش را با یک کودک کرولال به نام «اسحاق ایرانپور» تجربه کند. این تجربه به علاقه گلبیدی به آموزش کودکان ناشنوا افزود تا جایی که از وزارت فرهنگ درخواست امتیاز تأسیس دبستانی برای کودکان ناشنوا در اصفهان کرد.
گلبیدی در گفت و گویی که با مؤسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان در سال ۱۳۸۷ داشت، یاد آور شد که در آن زمان او از فعالیت باغچه‌بان بی خبر بود تا آن که در مرداد ۱۳۳۴ در سفری به تهران با کارهای جبار باغچه‌بان و آموزشگاه او در تهران آشنا می‌شود. باغچه‌بان ضمن ستایش از تلاش‌هایش، او را تشویق به ادامه کار می‌کند. گلبیدی به اصفهان باز می‌گردد و با پشت کار آموزش ناشنوایان را در اصفهان پی می‌گیرد.
مؤسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان درگذشت این آموزگار پرکار و فداکار را به خانواده ایشان و همه فرهنگ‌ دوستان ایران به ویژه جامعه ناشنوایان تسلیت می‌گوید.

حسین گلبیدی؛ آموزگار و بنیانگزار مدرسه ناشنوایان اصفهان
حسین گلبیدی در ۱۳۰۷ در محله بیدآباد اصفهان به دنیا آمد تحصیلات ابتدایی را در مکتبی که در مسجد سید اصفهان و مسجد آمیرزا باقر دایر بود، گذراند.
خدمات فرهنگی او از ۱۳۳۰ آغاز گردید. او در ۱۳۳۲ کارشناسی ادبیات عرب را از دانشگاه اصفهان گرفت. عشق به تدریس و خدمت به کودکان کر و لال در ۱۳۳۳ که آموزگار کلاس سوم دبستان ملی جعفری اصفهان بود، در او شعله‌ور شد. حادثه‌ای که منجر به پیدایش این روحیه و انگیزه در او شد.
در آن دوره، با کودک کر و لالی مواجه شده بود که پدرش برای جلوگیری از رها شدن در کوچه و خیابان، او را به دبستان سپرده بود. او چون زبان نداشت و نمی‌توانست با بچه‌ها ارتباط برقرار کند، در ساعات تفریح در کناری می‌ایستاد و به دیگران نظاره می‌کرد. دل گلبیدی به حال او سوخت و برای اینکه او را از ناراحتی درآورد، او را نزد خود می‌خواند و با ایما و اشاره با وی صحبت می‌کند، کودک کرولال خوشحال می‌شد. گلبیدی هم از اینکه توانسته او را از تنهایی ناراحت کننده خارج کند، دلشاد ‌شده بود.
به تدریج گلبیدی، چند کلمه‌ای به او آموخت و چون کلمات را توانست خوب تلفظ کند، او را به دفتر دبستان نزد معلمان می‌برد تا تشویقش کنند. سپس به مدیر دبستان پیشنهاد کرد تا اجازه دهد این کودک را در کلاس خود جای دهد و او را آموزش دهد و در امتحانات، با سایر شاگردان امتحان دهد.
این پیشنهاد پذیرفته شد و گلبیدی شروع به تدریس او کرد. هنوز چند ماهی نگذشته بود که پیشرفت یادگیری او مخصوصاً شعری که به او آموخته‌ بود و در مقابل سایر معلمان اجرا کرد، باعث تعجب آنان شد.
در نهایت، این کودک کرولال توانست در امتحانات ثلث دوم در میان شاگردان شنوا به رتبه اول دست یابد. این امر بیش از پیش او را علاقمند به ادامه کار با کرولالها کرد. در این هنگام او به مدیریت مدرسه‌ای که با دبستان اخیر حدود شش کلیومتر فاصله داشت، منصوب شد. به علت داشتن علاقه ویژه به همان کودک کرولال، صبح ها با دوچرخه به در منزل او می‌رفت و او را به مدرسه می‌برد و عصرها نیز با دوچرخه او را به منزل باز می‌گرداند.
گلبیدی در بهمن ۱۳۳۳ رسماً به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به روستای فرادنبه، در حوالی شهر بروجن منتقل گردید و چون علاقمند تدریس به کودکان کرولال بود، درباره احتمال وجود این گونه کودکان تحقیق کرد تا اینکه یک کودک کرولال به نام اسحاق ایرانپور به او معرفی شد.
گلبیدی او را همراه با شاگردان شنوا تحت تعلیم قرار داد. پس از مدتی که اسحاق توانست چند صفحه از کتاب اول را به درستی بخواند و املای آن را بنویسد، اداره فرهنگ بروجن این گونه پیشرفت کودک کرولال را تأیید کرد و نتیجه آن را به اداره فرهنگ اصفهان گزارش داد.
پس از یکسال، چون تعداد شاگردان کرولال به هشت نفر رسید، اداره فرهنگ اصفهان به ناچار در ۱۳۳۵ ابلاغ مدیریت و آموزگاری دبستان کرولالها را برای گلبیدی صادر کرد.
بدین ترتیب، تاریخ آموزش ناشنوایان اصفهان، بعد از تبریز و تهران، برای اولین بار با کار گلبیدی آغاز گردید.
این دبستان در دو سال اول در منزل محقری در خیابان طالقانی دایر بود و سپس به منزل وسیعی دارای مساحت هزار متر مربع در مقابل مدرسه چهارباغ کوی عالم‌آرا منتقل یافت که پرداخت اجاره پنج ساله آن بر عهده گلبیدی بود و اداره فرهنگ اصفهان هیچ گونه کمک مالی نمی‌کرد. بنابراین گلبیدی تا ۱۳۴۰ به تنهایی از صبح تا عصر مشغول تدریس و نیز تنظیف دبستان بود و از عصر تا پاسی از شب گذشته مشغول تهیه وسایل کمک آموزشی بود.
حدود بیست تابلو الکتریکی برای کمک به امر آموزش فارسی، حساب، جغرافیا و مفاهیم کسرهای اعشاری و متعارفی و غیره به دست گلبیدی تهیه شد.
گلبیدی در ۱۳۳۴ امتیاز دبستان کرولالها را از وزارت فرهنگ تقاضا کرد. پس از این تقاضا به تهران احضار شد و برای آزمون به دبستان کر و لالهای باغچه‌بان در دروازه دولت معرفی شد.
گلبیدی که باغچه‌بان را نمی‌شناخت، تا آن روز گمان می‌کرد که خود، نخستین آموزگار کودکان کر و لال است؛ غافل از اینکه باغچه‌بان سی سال پیش از این، آموزش کر و لال ها را آغاز کرده بود.
جبار باغچه‌بان پس از آزمایش او را پذیرفت. اما به‌رغم اصرار فراوان باغچه‌بان، برای ماندن و اقامت او در تهران، گلبیدی به اصفهان بازگشت. پس از بازگشت، مدیریت دبستان مفید اسلامی را عهده‌دار شد. بالاخره در ۱۳۳۵ شمسی اداره فرهنگ اصفهان مجوز تأسیس دبستان کر و لالهای اصفهان را صادر کرد. این دبستان، دو سال در منزل کوچکی در خیابان طالقانی دایر بود. پس از آن به منزل بزرگی منتقل شد. اما اداره فرهنگ به او کمکی نمی‌کرد.
در ۱۳۴۰، دکتر مهران، وزیر فرهنگ، به اصفهان رفت پس از بازدید از کر و لالهای اصفهان، ومدرسه آقای گلبیدی و مشاهده طرز کار تابلوهای الکتریکی ویژه آموزش هندسه که چند شکل هندسی روی آن ایجاد و مشخصات آنها توضیح داده شد، دستور اعطای نشان عالی به گلبیدی را صادر کرد و مبلغی حدود پنج برابر حقوق ماهانه را به عنوان پاداش داد و وعده اعزام آموزگار و مستخدم برای کمک به گلبیدی را داد.
او در ۱۳۴۲ قطعه زمینی وقفی به مساحت هزار و پانصد متر را که در کوی دولت سابق و خیابان آیت‌الله طیب فعلی واقع شده است، از اداره اوقاف اصفهان اجاره کرد و با هزینه شخصی بنایی به وسعت چهارصد متر مربع در آن ایجاد کرد.
گلبیدی در ۱۳۶۲ که بازنشسته شد، حدود هفت آموزگار و معلم کارگاهی داشت و شاگردان دبستان افزون بر خواندن و نوشتن، با فنون برق، مشبک‌کاری، ماشین‌نویسی، درودگری و نقاشی آشنا می‌شدند.
گلبیدی در اواخر عمر در مغازه‌ای در پاساژ خیابان آیت‌الله طالقانی کار می‌کرد و در جمع‌آوری اعانه برای انجمن حمایت از زندانیان اصفهان فعالیت می‌کرد و با فروتنی خاص و علاقه ویژه به ناشنوایان در مراسم آنان مانند مراسم اختتامیه ششمین گردهمایی مسئولان کانون-های ناشنوایان کشور (اردیبهشت ۱۳۸۲) که از سوی هیئت مدیره کانون ناشنوایان اصفهان برپا شد، حضور می‌یابد و با سخنرانی خویش رهنمودهای لازم را به حضار می‌دهد.
از گلبیدی، اثر مستقلی در زمینه آموزش ناشنوایان در دسترس نیست. ولی دیدگاه ها و تجارب او در لابه‌لای سخنرانی و مصاحبه‌ها، به صورت مکاتبه و خاطره‌نویسی دیده می‌شود. او، در به کارگیری وسایل کمک آموزشی در امر آموزش کودکان ناشنوا برای یادگیری درس و لزوم آموزش هنر و فنون به شاگردان ناشنوا برای تقویت و باروری استعداد ذاتی، تأکید دارد.
مآخذ
باغچه‌بان، ثمینه، بهره ناشنوایان، تهران، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۵، ص ۵۲-۵۱؛ قهرمان، روزبه، بررسی چگونگی گسترش آموزش و پرورش ناشنوایان در جهان اسلام، به خصوص در ایران، پایان‌نامه کارشناسی ارشد در رشته تاریخ و تمدن ملل اسلامی، مشهد، دانشگاه آزاد، ۱۳۸۱؛ همو، مصاحبه «مکاتبه» با حسین گلبیدی و پاسخ او، ۲۰/۳/۱۳۸۲، ص۱۷۶-۱۷۴؛ گلبیدی، حسین، آیین فرزانگی، اداره کل آموزش و پرورش استان اصفهان ۱۳۷۶، ص ۱۹۲-۱۷۵؛ اطلاعات شخصی حسین گلبیدی.

آموزگار عاشق و تأسیس مدرسه ناشنوایان
حسین گلبیدی در محله بید آباد اصفهان به سال ۱۳۰۷ شمسی به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در مکتبی که در مسجد سید اصفهان و مسجد آمیرزا باقر دایر بود، گذراند.
خدمات فرهنگی گلبیدی از سال ۱۳۳۰ شمسی آغاز گردید. او در سال ۱۳۳۲ لیسانس ادبیات عرب را از دانشگاه اصفهان گرفت.
عشق به تدریس و خدمت به کودکان کرولال در سال ۱۳۳۳ در گلبیدی شعله ور شد. ایشان در این زمان آموزگار کلاس سوم دبستان ملی جعفری اصفهان بودند.
در این زمینه «گلبیدی» می‌گوید: در آن زمان، با کودک کرولال مواجه شدم که پدرش برای جلوگیری از رها شدن در کوچه و خیابان، او را به دبستان سپرده بود. او چون زبان نداشت و نمی‌توانست با بچه‌ها ارتباط برقرار کند، در ساعات تفریح در کناری می‌ایستاد و به دیگران نظاره می‌کرد، دلم به حال او سوخت و برای اینکه او را از ناراحتی درآورم، او را نزد خود می‌خواندم و با ایما و اشاره با وی صحبت می‌کردم، کودک کرولال خوشحال شد. منهم از اینکه توانستم او را از تنهایی ناراحت کننده خارج کنم، دلشاد می‌شدم.
رفته رفته چند کلمه ای به او یاد دادم و چون کلمات را توانست خوب تلفظ کند، او را به دفتر دبستان نزد معلمان می‌بردم تا او را تشویق کنند.
بنابراین به مدیر دبستان پیشنهاد کردم که اجازه دهد این کودک را در کلاس خود بنشانم و او را تعلیم بدهم و در موقع امتحانات، با سایر شاگردان امتحان بدهد. خوشبختانه این پیشنهاد مورد قبول واقع شد و من شروع به تدریس او کردم. هنوز چند ماهی نگذشته بود که پیشرفت یادگیری او مخصوصا شعری را که به او آموخته بودم و در مقابل سایر معلمان اجرا کرد، باعث تعجب آنان شد. در نهایت، این کودک کرولال توانست در امتحانات ثلث دوم در میان شاگردان شنوا به رتبه اول دست پیدا کند. این امر بیش از بیش مرا علاقمند به ادامه کار با کرولالها کرد.
در این موقع، من به مدیریت مدرسه ای که با دبستان اخیر حدود شش کیلومتر فاصله داشت، منصوب شدم. به علت داشتن علاقه ویژه به همان کودک کرولال، صبح ها با دوچرخه به درب منزل او می‌رفتم و او را به مدرسه می‌بردم و عصر ها نیز با دوچرخه او را به منزل باز می‌گرداندم.
گلبیدی در بهمن ۱۳۳۳ رسماً به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به قریه «فرادنبه» در حوالی شهر بروجن منتقل گردید و چون علاقمند تدریس به کودکان کرولال بود، در مورد احتمال وجود اینگونه کودکان تحقیقات به عمل آورد تا اینکه یک کودک کرولال به نام «اسحاق ایرانپور» به او معرفی شد.
گلبیدی او را به همراه با شاگردان شنوا تحت تعلیم قرار داد. پس از مدتی که اسحاق توانست چند صفحه از کتاب اول را بدرستی بخواند و هم املا آن را بنویسد.
اداره فرهنگ بروجن اینگونه پیشرفت کودک کرولال را تایید کرد و نتیجه آن را به اداره فرهنگ اصفهان گزارش دادند از این رو، گلبیدی بخاطر عشق و علاقمندی زیاد به کار با کرولالها، تقاضای امتیاز دبستان کر و لالها را از وزارت فرهنگ کرد لذا در مرداد ۱۳۳۴ به تهران احضار شد و برای آزمایش، به دبستان «کر و لالهای باغچه‌بان» که در دروازه دولت دایر بود، معرفی شد.
ناگفته نماند که گلبیدی نام «جبار باغچه‌بان» و وجود دبستان برای تعلیم به کودکان کر و لالها را نشنیده و نمی دانست و تصورش این بود که او مبتکر تدریس کر و لالها در ایران است. بنابراین وقتی به حضور باغچه‌بان رسید، متعجب شد که سی سال قبل از او، باغچه‌بان این کار را آغاز کرده است.
باغچه بان در این دیدار، پس از آزمایش ها، گلبیدی را ستود و با بزرگواری گفت:
«با توجه به علاقه ای که به تدریس کر و لالهای دارید، من از وزارت فرهنگ تقاضا می کنم که تو را به این دبستان منتقل کند و به اندازه ای که اداره فرهنگ به تو حقوق می دهد، فوق العاده می دهم و زنی را هم به عقد تو در می آورم و یکی از اطاق های دبستان را هم در اختیارت قرار می‌دهم.»
اما متأسفانه پیشنهاد باغچه‌بان در نزد وزارت فرهنگ، عملی نگردید و گلبیدی دوباره به اصفهان برگشت و به دبستان «مفید اسلامی» معرفی شد.
صاحب امتیاز دبستان قبول کرد، گلبیدی مدیریت آن را به عهده بگیرد و در صورت داشتن اوقات بیکاری با کودکان کرولال کار کند، او توانست رسماً اوّلین کودک کرولال را که بسیار کم بنیه بود، به شاگردی بپذیرد. بعد از یکسال، چون تعداد شاگردان کرولال به هشت نفر رسید، اداره فرهنگ اصفهان به ناچار در سال ۱۳۳۵ ابلاغ مدیریت و آموزگاری دبستان کر و لالهای را برای گلبیدی صادر کرد. بدین ترتیب، تاریخ آموزش ناشنوایان اصفهان (بعداز تبریز و تهران) برای اوّلین بار توسط گلبیدی آغاز گردید. این دبستان در دوسال اوّل در منزل محقری واقع در خیابان طالقانی دایر بود و سپس به منزل وسیعی دارای مساحت هزار متر مربع در مقابل مدرسه چهار باع کوی عالم آرا منتقل یافت که پرداخت اجاره پنج ساله آن را بر عهده گلبیدی بود و اداره فرهنگ اصفهان هیچگونه کمک مالی نمی کرد بنابراین گلبیدی تا ۱۳۴۰ به تنهایی از صبح تا عصر مشغول تدریس و نیز تنظیف دبستان بود و از عصر تا پاسی از شب گذشته مشغول تهیه وسایل کمک آموزشی بود.
حدود بیست عدد تابلو الکتریکی برای کمک به امر تعلیم فارسی، هندسه، حساب، جغرافیا و مفاهیم کسرهای اعشاری و متعارفی و غیره توسط گلبیدی تهیه شد. در سال ۱۳۴۰، دکتر مهران – وزیر فرهنگ – به اصفهان آمد و بعد از بازدید از دبستان کرولالهای اصفهان (گلبیدی) و مشاهده طرز کار تابلوهای الکتریکی ویژه آموزش هندسه که چند شکل هندسی روی آن ایجاد و مشخصات آنها توضیح داده شد، دستور اعطای یک نشان عالی به گلبیدی را صادر کرد و مبلغی حدود پنج برابر حقوق ماهانه را به عنوان پاداش داد و وعده اعزام آموزگار و مستخدم برای کمک به گلبیدی را داد.
گلبیدی در سال ۱۳۴۱ صاحب اوّلین آموزگار و مستخدم شد و در سال ۱۳۴۲ قطعه زمینی موقوفه به مساحت هزار و پانصد متر را که در کوی دولت سابق و خیابان آیت الله طیب فعلی واقع شده است، از اداره اوقاف اصفهان اجاره کرد و با هزینه شخصی بنایی به وسعت چهار صد متر مربع در آن ایجاد کرد.
گلبیدی در سال ۱۳۶۲ که بازنشسته شد، حدود هفت آموزگار و معّلم کارگاهی داشت و شاگردان دبستان علاوه بر خواندن و نوشتن، با فنون برق، مشبک کاری، ماشین نویسی، درودگری و نقاشی آشنا میشدند.
مرحوم حسین گلبیدی در اواخر عمرش در موزهای واقع در پاساژ خیابان آیت الله طالقانی کار می کرد و در جمع‌آوری اعانه برای انجمن حمایت از زندانیان اصفهان فعالیت می‌کرد و با فروتنی خاص و علاقه ویژه نسبت به ناشنوایان داشت، در مراسم آنان مانند مراسم اختتامیه ششمین گردهمایی مسئولان کانون های ناشنوایان کشور (اردیبهشت ۱۳۸۲) که توسط هیئت مدیره کانون ناشنوایان اصفهان برپا شد، حضور یافت و با سخنرانی خویش رهنمودهای لازم را به حضار می‌داد.
گلبیدی اثر مستقلی در زمینه آموزش ناشنوایان را از خود باقی نگذاشت. هرچند دیدگاهش در لابه لای سخنرانی و مصاحبه به صورت مکاتبه و خاطره‌‌نویسی دیده می‌شود:
۱٫ بکارگیری وسایل کمک آموزشی در امر تعلیم به کودکان ناشنوا (برای تسهیل در یادگیری درس)
۲٫ لزوم آموزش هنر و فنون به شاگردان ناشنوا (برای تقویت و باروری استعداد ذاتی)
مأخذ
بنیاد پژوهشهای ناشنوایان ایران.

دبستان کرولالهای گلبیدی اصفهان، مرکز آموزشی برای ناشنوایان در اصفهان
محمد نوری
حسین گلبیدی، همچون جبار باغچه‌بان نقش مؤثری در خدمات آموزش کر و لالها داشت. او از ۱۳۳۰ در دبستان ملی جعفری مشغول آموزش بود و حادثه‌ای موجب جلب توجه او به ناشنوایان شد.
کودک کر و لالی را به دبستان سپردند. این کودک در زمانهای استراحت، چون زبان نداشت و نمی‌توانست با بچه‌ها ارتباط برقرار کند، در کناری می‌ایستاد و به دیگران نگاه می‌کرد. قلب رئوف گلبیدی برای این کودک به درد آمد. برای اینکه او را از ناراحتی درآورد، گاه او را نزد خود می‌خواند و با ایما و اشاره با وی صحبت می‌کرد.
کودک خوشحال می‌شد و گلبیدی هم از اینکه توانسته‌ بود او را از ناراحتی خارج کند دلشاد می‌شد.
رفته رفته چند کلمه‌ای به او آموخت و چون کلمات را توانست تلفظ کند، او را در دفتر مدرسه نزد معلمان می‌برد و او کلمات را ادا می‌کرد و معلمان او را تشویق می‌کردند و او نیز به ادامه کار علاقمند می‌شد.
پس از مدتی که توانست جملاتی را به او بیاموزد، به مدیر مدرسه پیشنهاد کرد نام کودک را در میان محصلان کلاس اول ثبت کرده و در کلاس خودش به او جایی دهد.
با این پیشنهاد گلبیدی موافقت شد و آن کودک به طور رسمی شروع به تحصیل کرد و با کمال تعجب توانست در امتحانات ثلث دوم در بین دانش‌آموزان سالم، به رتبه اول دست یابد. این امر بیش از پیش گلبیدی را علاقه‌مند به ادامه این کار ساخت.
گلبیدی در ۱۳۳۳ به استخدام رسمی فرهنگ درآمد و او را به بروجن منتقل کردند. چون علاقه‌مند تدریس به کودکان کر و لال شده بود، در بروجن نیز تحقیقاتی درباره وجود کودکان کرولال کرد تا اینکه کودک کرولالی به او معرفی شد و او را همراه با دانش‌آموزان سالم تحت آموزش قرار داد. پس از چند ماه توانست چند صفحه از کتاب را به او بیاموزد که هم بخواند و هم املای آن را بنویسد.
با آزمایشی که اداره فرهنگ بروجن و همچنین اداره فرهنگ اصفهان از این کودک گرفت، هر دو اداره تحقق این کار را گواهی کردند و با وزارت فرهنگ مکاتبه شد تا دستور دهند کلاسی مخصوص این قبیل کودکان دایر کنند.
آبان ۱۳۳۴ اداره فرهنگ اصفهان ابلاغی به عنوان آموزگاری در دبستان « مفید اسلامی» برای گلبیدی صادر کرد. او چون علاقه‌مند به تدریس کرولالها بود، تقاضا کرد او را تنها به آموزش کر و لال ها بگمارند؛ اما متأسفانه اداره فرهنگ در پاسخی همراه با استهزا، می‌نویسد: این اداره برای تدریس کر و لال اعتباری ندارد.
گلبیدی یک سال بعد در ۱۳۳۵، دوباره از وزارت فرهنگ تقاضا می‌کند و این بار با صدور مجوز، اداره فرهنگ اصفهان ابلاغ او را برای مدیریت و آموزگاری مدرسه کرولالها صادر می‌کند. گلبیدی، دو سال در خیابان طالقانی در منزل کوچک اجاره‌ای، کار خویش را ادامه داد و سپس منزل وسیعی که حدود یک هزار متر مربع وسعت داشت، مقابل مدرسه چهار باغ کوی عالم‌آرا اجاره کرد و تا ۱۳۴۰ به تنهایی عهده‌دار امر تدریس و حتی نظافت مدرسه بود.
در این مدت اداره فرهنگ هیچ گونه آمادگی برای کمک به او نشان نداد. او هم از صبح تا عصر مشغول تدریس و از عصر تا پاسی از شب گذشته مشغول تهیه وسایل کمک آموزشی بود. او در این سالها، نزدیک به بیست تابلوی الکتریکی برای آموزش درسهایی نظیر فارسی و حساب و هندسه و جغرافیا، تهیه کرد.
در ۱۳۴۰ دکتر مهران، وزیر فرهنگ، از مدرسه بازدید کرد و با مشاهده روش کار این تابلوها و موفقیت‌های گلبیدی، دستور اعطای یک نشان، و نیز دستور کتبی مبلغی معادل پنج ماه حقوق به عنوان پاداش را صادر کرد و درباره معلم و مستخدم هم به مدیر کل دستوراتی داد.
البته نشان و پاداش داده شد، اما از معلم و مستخدم تا سال ۱۳۴۱ که هدایت‌الله موسوی به مدیریت کل منصوب شد، خبری نبود و در این سال نخستین معلم و مستخدم در اختیار گلبیدی قرار گرفت.
مرحوم گلبیدی در ۱۳۴۲ قطعه زمین موقوفه‌ای را که در کوی دولت (آیت ‌الله طیب فعلی) بود، از اداره اوقاف اجاره کرد و با هزینه شخصی حدود چهارصد متر ساختمان در آن ایجاد، و مشغول کار شد. او توانست با ایجاد شش کلاس پسرانه و دخترانه و کارگاه های مختلف، دانش‌آموزان را افزون بر خواندن و نوشتن یا حرفه‌های نجاری و مشبک‌کاری، با ماشین‌نویسی، نقاشی و سیم‌کشی برق آشنا کند که هر یک از دانش‌آموزان پس از پایان دبستان به کارهای مورد علاقه مشغول شدند و برخی نیز، تحصیلات را تا مراحل متوسطه و کارشناسی ادامه دادند.
گرچه شروع و ادامه کار با مشکلات بسیاری همراه بود، ولی علاقه شخصی و کم توقعی او موجب ایجاد مؤسسه‌ای آبرومند و پر افتخار شد.
گلبیدی، در ۱۳۶۲ بازنشست شد و مؤسسه را به اداره آموزش و پرورش تحویل داد.
تلاش و دلسوزی او در این مدرسه بسیاری را تحت تأثیر قرار داد. شهید مرتضی مطهری در یادداشتی در مهرماه ۱۳۴۹ از خدمات گلبیدی بسیار تجلیل و قدردانی کرده است.
متفکران و فرهیختگان همچون محمد خوانساری در ۱۳۴۹، محمدتقی جعفری در ۱۳۴۵، علی شریعتمداری در ۱۳۴۳، محمدتقی شریعتی در ۱۳۴۳، محمدتقی فلسفی در ۱۳۴۰، حبیب‌الله فضائلی در ۱۳۳۷ و دهها شخصیت داخلی و خارجی دیگر با دیدن مرکز آموزشی گلبیدی یا شنیدن وصف آن در یادداشتهایی، این تلاش را ستوده‌اند.
زندگینامه حسین گلبیدی: آشنایی بیشتر با این مرکز، منوط به آگاهی از زندگی بنیانگذار آن است. او در ۱۳۰۷ در محله بیدآباد اصفهان به دنیا آمد. نخست در مکتب آشیخ عزیزالله سیاهانی در مسجد اصفهان و سپس در مکتب ملااحمد در مسجد آمیرزا باقر، به تحصیلات ابتدایی خود پایان داد. در دوره سربازی با مطالعه شخصی و شرکت در امتحانات متفرقه گواهینامه ابتدایی خود را دریافت کرد. وی مطالعه شخصی خود را ادامه داد و تا دریافت دیپلم پیشرفت کرد.
در ۱۳۳۰ در دبستان ملی مفید، کار خود را آغاز کرد و در ۱۳۳۳ به طور رسمی وارد آموزش و پرورش شد و در ۱۳۳۲ از دانشگاه اصفهان در رشته ادبیات عرب مدرک کارشناسی گرفت. از استادان برجسته او، استاد محمد مهریار، استاد بدرالدین کتابی، دکتر شهرتاش و دکتر موسوی را می‌توان نام برد.
استاد حسین گلبیدی، افزون بر تأسیس دبستان کرولالهای اصفهان، در ده ها فعالیت فرهنگی و اجتماعی شرکت فعال داشته که می‌توان به فعالیت های زیر اشاره کرد: شرکت فعال در تأسیس انجمن تبلیغات دینی با حدود یکهزار عضو در ۱۳۳۵؛ تأسیس دفتر نمایندگی مجله مکتب اسلام در ۱۳۴۰ که در طول سه سال تصدی ایشان، شمارگان آن از صد نسخه به پنج هزار نسخه رسید؛ ریاست مؤسسه خیریه ایتام، انجمن مددکاری امام زمان(عج) در ۱۳۴۹؛ مشارکت در تأسیس کانون علمی و تربیتی جهان اسلام در ۱۳۴۶؛ شرکت در تأسیس مؤسسه فرهنگی آموزشی ابابصیر در ۱۳۴۸؛ همکاری با انجمن حمایت از زندانیان اصفهان.
گلبیدی بیشتر این فعالیتها را در محل دبستان کر و لالها انجام می‌داد. از ابتدای تأسیس این مدرسه تا پیش از انقلاب اسلامی ایران، صدها تن از شخصیت های برجسته مملکتی از این مدرسه دیدار کرده و دفتر یادبود این مدرسه را امضا کرده‌اند.
مآخذ
مجله سالانه فرزانگی، ستاد بزرگداشت مقام معلم استان اصفهان، جلد چهارم، بهار ۱۳۷۶، ص ۱۷۵-۱۷۹٫
دانشنامه ناشنوایان (دانا)، جلد سوم، تهران، مؤسسه فرهنگی فرجام جام جم، ۱۳۸۸٫

تاریخچه آموزش و پرورش ناشنوایان در اصفهان در گفت‌‌وگو با حسین گلبیدی
مصاحبه‌کننده: اباذر نصر اصفهانی
مدیریت دانشنامه ناشنوایان از آقای حسین گلبیدی اطلاعات مختصری داشت و می‌دانست از نظر تاریخی ایشان ریشه و سلسله جنبان فرهنگ و آموزش ناشنوایی در منطقه اصفهان است. از اینرو، تصمیم گرفته شد به سراغ او رفته و با انجام گفت‌وگویی، دیدگاه ها و اطلاعات او را ثبت کنیم تا در حافظه تاریخ بماند، و نسلهای آینده ناشنوا و نیز پژوهشگرانِ عرصه ناشنوایی متوجه باشند، چه کسانی، چه نقشهایی آفریده‌اند.
آقای گلبیدی همچون بسیاری از فرهیختگان این مرز و بوم در لابلای تاریخ پرهیاهوی معاصر فراموش شد و حتی آن‌گونه که بایسته او بود از خدماتش سپاسگزاری شایسته نشد.
البته ایشان و همه خادمان و عاشقان فرهنگ ناشنوایی بدانند، مدیریت این دانشنامه علی‌رغم محدودیت های فراوان تا جایی که می‌توانست تلاش کرد تا واقعیت ها، ضبط و ثبت و در لابلای مقالات درج شود؛ حقایق برملا شود و چهره‌های اصیل معرفی شوند. به همین دلیل گفت‌وگویی با آقای حسین گلبیدی انجام دادیم و نوشتار آن را در جلد سوم دانشنامه ناشنوایان، بخش ضمائم به مناسبت مدخل گلبیدی آوردیم.
به امید اینکه همه کسانی که در ساخت بنای رفیع فرهنگ ناشنوایی مشارکت داشتند، شناسایی و معرفی شوند. این آرزو وقتی تحقق پیدا می‌کند که فقط به قله‌ها، مثل جبار باغچه‌بان توجه نکنیم و همه کسانی که در مناطق دور و نزدیک متصدی امور مختلف بوده‌اند معرفی شوند.
من حسین گلبیدی در ۱۳۰۷ در شهرستان اصفهان متولد شدم. پیش از شغل معلمی‌، خیاط بودم. در همان هنگام که خیاط بودم، در انجمن تبلیغات دینی که در اصفهان تأسیس شد، حضور داشتم. آقایان ضیاءالدین، مرحوم آیت‌الله کرمانی و حاج آقا جمال‌الدین صمدی هم در آن انجمن عضویت داشتند. این انجمن در ۱۳۲۴ تأسیس شده بود و نشریه‌ای به نام ندای دین منتشر می‌کرد؛ تا اینکه در ۱۳۲۷ با ممانعت اطلاعات شهربانی، فعالیت آن، عملاً تعطیل شد.
در همان سال، ۱۳۲۷ با دوستان، مجمعی به نام مجمع اتحادیه مسلمین تأسیس کردیم که بیشتر در دوره‌های انتخابات فعال بود. سپس تشکیلاتی به نام کانون علمی و تربیتی جهان اسلام، عضو شدم. دفتر مرکزی آن در اصفهان استقرار داشت. این تشکل شبیه حسینه ارشاد تهران بود و کسانی چون شهید مرتضی مطهری، شهید سید محمد حسینی بهشتی، عضو آن بودند.
پس از یأس و دلسردی از احزاب و تشکل ها، تمامی همت، نیرو و استعداد خود را در عرصه آموزگاری مصرف کردم و بین سال های ۱۳۳۰ تا ۱۳۶۲ فقط به شغل معلمی پرداختم. این دوره از سال های پربرکت و پر خاطره عمرم بود.
پس از پذیرش در آموزش و پرورش، ابتدا در دبستانی به نام «دبستان جعفری»، وابسته به جامعه الاسلامی، مشغول شدم که در خیابان بیدآباد نزدیک مسجد سید واقع شده بود. آغاز ورود من به عرصه ناشنوایی از اینجا شروع شد که سر کلاس دوم ابتدایی بودم، کودک کر و لالی را که هم اکنون در خیابان مسجد سید به شغل پیراهن‌‌دوزی اشتغال دارد، به آن مدرسه آوردند. او را در کلاس پیش‌دبستانی جای دادیم تا بچه‌ها اذیتش نکنند.
در زنگ های استراحت، این بچه را می‌دیدم که گوشه‌ای می‌ایستاد و نظاره‌گر دیگر کودکان بود. همواره برای او ناراحت بودم و سراغ او می‌رفتم و با او صحبت می‌کردم.
پس از مدتی چند کلمه به او آموختم و از او خواستم تا آنها را ادا کند و پس از اینکه او ادا کرد، من خیلی خوشحال شدم و این روش را ادامه دادم.
یادم هست که شعری در کتاب اول دبستان بدین صورت بود: «من که از گل بهترم پسرم من پسرم». این شعر را به او آموختم.
پشت کار او در یادگیری، مرا تشویق کرد تا با او بیشتر کار کنم. در کنار آموزش او همواره به فکر راه حل و چاره‌اندیشی بودم تا انبوهی از ناشنوایان مانند دیگر قشرهای جامعه باسواد شوند و در جامعه مفید و مولد باشند.
وقتی شعری به او یاد می‌دادم، پس از من با زبان بی‌زبانی آن را تکرار می‌کرد. روزی او را به دفتر آوردم که شعر را برای معلم ها بخواند، معلمان و مدیران تحت تأثیر شعرخوانی این کودک قرار گرفتند و مرا تشویق کردند تا کار را با او ادامه دهم. پس از آموزش برخی کلمات، به مدیر مدرسه شرکت او در کلاس اول ابتدایی را پیشنهاد دادم تا بلکه او را، فوق‌العاده درس بدهم.
با پذیرش این پیشنهاد، دوره‌ آموزشی ناشنوایان عملاً آغاز شد و شروع درس دادن به او اولین تجربه من بود. معمولاً ناشنوایان دقت زیاد دارند و کارهای ظریف و نیازمند به حوصله و دقت را بهتر از افراد سالم انجام می‌دهند. مثلاً خط و نقاشی آنها خیلی خوب است. زیرا هنگام کار، همه‌ حواسشان معطوف به کار است.
این کودک که در سطح محدود و با امکانات کم آموزش داده شد، در ثلث دوم، شاگرد اول شد. حدود یک سال که آنجا بودم مدام روی این کودک کار کردم و به عنوان اولین ناشنوایی که تعلیم می‌دادم.
تجربه‌های مفیدی کسب کردم. سپس به مدیریت مدرسه‌ای در دروازه دولت، کوچه جهانبانی منصوب شدم. منزل این کودک در بیدآباد بود؛ و فاصله‌ها زیادتر شده بود. از این رو، خودم هر روز صبحها با دوچرخه او را از منزل به مدرسه می‌آوردم و عصر هم باز می‌گرداندم. البته همه‌ فعالیت‌های آموزشی من درباره این کودک بدون حقوق و رایگان بود.
در ۱۳۳۳ در اداره فرهنگ استخدام شدم. قبل از آن در استخدام مدرسه ملی بودم. پس از استخدام به بروجن، قریه فردامبه منتقل شدم. در آنجا چون علاقه‌مند به آموزش کر و لالها بودم، به جستجوی بچه‌های کرولال پرداختم.
دست‌فروشی یک فرزند کر و لال داشت؛ به او پیشنهاد آوردن فرزندش به مدرسه و آموزش او را دادم؛ اما با مخالفت او مواجه شدم.
سپس به بروجن رفتم و فرزند ناشنوای یک قصاب را پیدا کردم. او را تشویق به درس و آمدن به مدرسه کردم و مقدمات پذیرش او را فراهم کردم. پس از پذیرش او هر روز با دوچرخه به فردامبه می‌آمد.
مسافت فردامبه تا بروجن حدود هشت تا نُه کیلومتر بود. پس از مدتی تصمیم گرفتم با اداره آموزش و پرورش درباره طرح ها و علاقه‌ها و کارهای خودم مکاتبه کنم. نامه نوشتم که من در اصفهان چنین برنامه‌ای داشتم و مایل هستم با مساعدت اداره، کلاسی ویژه ناشنوایان برگزار کنم. البته فکر می‌کردم که این کار ابتکار من در ایران است؛ غافل از اینکه مرحوم باغچه‌بان پیش از من این کار را آغاز کرده است.
این نامه به تهران ارسال شد و به دلیل تعهد خدمت پنج ساله در خارج از شهر، کاری از پیش نرفت. نامه دیگر به مدیریت اداره نوشتم و تأکید کردم که نمی‌خواهم منتقل شوم و هر جایی که اداره آموزش و پرورش صلاح بداند، آمادگی دارم برای این کار خدمت کنم.
در مرداد ماه ۱۳۳۴، یکی از دوستان ساکن شهرکرد خبر موافقت با انتقالی‌ را به من رساند. من به تهران رفتم و سراغ آقای احمد مهران را که معاون وزیر فرهنگ بود گرفتم. البته توصیه‌ای از حاج آقا فیض‌الله نوری دبیر فیزیک در اصفهان به همراه داشتم؛ آقای مهران قبلاً مدیر مدرسه هراتی بود و با آقای نوری آشنایی و روابط دوستانه با هم داشتند. به هر حال اینها زمینه‌های مساعد برای موافقت با طرح من بود.
وقتی سراغ آقای مهران رفتم، با پرسش و گفت‌وگو اطلاعاتی از کارهای من به دست آورد. از جمله پرسید: گواهی آموزش به کرولالها را چه کسی به شما داده است؟ گفتم اداره‌های آموزش و پرورش اصفهان و بروجن مجوز داده‌اند.
ایشان گفت: اینها متخصص در این زمینه نبوده‌اند و صلاحیت اعطای گواهی نداشته‌اند. از اینرو شما را به آقای باغچه‌بان معرفی می‌کنم و اگر ایشان گواهی کرد، شما را منتقل می‌کنیم.
بهرحال نزد آقای باغچه‌بان رفتم و او مرا آزمود و گفت: به نظر من شما کر و لال‌ها را بهتر از سالم‌ها می‌توانید آموزش دهید. آنگاه پرسید: متأهل هستید؟ گفتم: نه. گفت: اگر بیایی تهران و کمک من باشی، من به اندازه پرداخت اداره فرهنگ، به شما حقوق می‌دهم. البته فوق‌العاده هم می‌دهم و وسایل ازدواجت از جمله خانه‌ای را نیز فراهم می‌کنم.
در پاسخ گفتم: مانعی ندارد؛ اما قلباً مایل به رفتن به آنجا نبودم. زیرا مدرسه باغچه‌بان مختلط بود و پسران و دختران، بزرگ بودند و من هم مجرد بودم و احساس کردم مفسده دارد. ولی فکر کردم اگر پاسخ منفی دهم، ایشان مرا تأیید نمی‌کند. به همین سبب پذیرفتم.
ایشان گفت: با آقای مهران، معاون وزیر، در این زمینه صحبت می‌کنم. پس از آنجا به منزل آیت‌الله کاشانی رفتم. به دلیل ارتباطات قبلی، با ایشان آشنا بودم؛ گزارشی از کارهای خود را به ایشان دادم و در ادامه گفتم: مایل نیستم به تهران بیایم و دوست دارم در اصفهان استخدام بشوم و به آموزش کر و لالها همت بگمارم.
پسر ایشان، سید مصطفی کاشانی، نماینده مجلس بود. یک نامه خطاب به آقای مهران نوشت و درخواست استخدام کرد. زیرا فهمید که مهارت و اطلاعاتی در زمینه ناشنوایان دارم. گفت: من با آقای باغچه‌بان صحبت می‌کنم و شما چند روز دیگر بیا و جواب را بگیر.
پس از چند روز به ملاقات ایشان رفتم، گفت: من دستور داده‌ام شما را به شهرتان منتقل کنند تا همان برنامه را ادامه دهید. سپس به بروجن برگشتم و دائم با اداره اصفهان در تماس بودم. بالاخره در شهریور ماه اطلاع یافتم که ابلاغم آمده، ولی با عنوان آموزگاری دبستان مفید که دبستان عادی بود و در فلکه چهارسوق در خیابان طالقانی کنونی قرار داشت. به آنجا رفتم و گفتم: من می‌خواهم کرولال درس بدهم.
آنها گفتند: شما را به عنوان آموزگار فرستاده‌اند. ولی اگر مدیریت مدرسه را قبول کنید و افزون بر آموزش چند ساعته در کلاس، کارهای دفتری را هم قبول کنید، می‌توانید شاگرد کر و لال بگیرید و به آنها درس بدهید.
من هم مجبور بودم به خاطر کار و علاقه‌ام این پیشنهاد قبول کنم. آنگاه برای آموزش کر و لالها آگهی دادم. از اینرو باید دبستان «مفید» در سال ۱۳۳۴، را اولین مدرسه برای آموزش ناشنوایان اصفهان دانست.
تا سال ۱۳۳۵ آنجا بودم؛ و حدود شش نفر کر و لال که دختر و پسر بودند و سر کلاس ها حاضر می‌شدند آموزش دیدند. در این مدت بعضی از بچه‌های کر و لال را خودم با دوچرخه می‌آوردم و می‌بردم. این ماجرا تا سال ۱۳۳۵ ادامه داشت.
در ۱۳۳۵ تقاضای امتیاز تأسیس مدرسه کر و لال را به اداره دادم؛ یعنی مدرسه‌ای با عنوان دبستان کر و لا‌لها دایر کنم. بالاخره با تلاش فراوان امتیاز را گرفتم. مهم این بود که اداره آموزش و پرورش مجبور شد تمام وقت مرا به این کار اختصاص دهد و من به آرزوی قلبی خود که تلاش دائمی برای ناشنوایان بود رسیدم.
پس از مدتی از دبستان «مفید» بیرون آمدیم و آموزش ناشنوایان را به خیابان طالقانی، کوچه علی‌قلی‌بیگ به یک خانه محقری منتقل کردیم. این منزل محقر، اولین دبستان کر و لال های مستقل در اصفهان بود. اجاره آن خانه، در هر ماه ۱۸۰ تومان بود و این اجاره در آن زمانم سنگین بود. مجبور بودم با تلاش فراوان اجاره دیگر هزینه‌های مدرسه را از جاهای مختلف تهیه می‌کردم. از جمله، بر طبق مصوبه قانونی، می‌توانستیم از خارجی‌های ساکن در ایران مطالبه مبالغی به عنوان مالیات داشته باشیم؛ با استفاده از همین شیوه قانونی، از امریکایی ها یک کارگاه نجاری با تمام وسایل گرفتیم.
تعدادی میز و نیمکت گرفتیم. نیکوکار دیگری یک نفر هم یک دستگاه سمعک چند نفره هدیه کرد. یکی هم آمپلی فایر و چندین وسیله مورد نیاز دیگر اهدا کرد. البته از بچه‌ها هم ماهیانه بین ۴ تا ۵ تومان می‌گرفتیم.
حدود ۲ سال در آن مکان بودیم. این نکته مهم است که تا ۷ سال مدرسه و آموزش ناشنوایی را خودم به تنهایی مدیریت می‌کردم و از برنامه‌ریزی و ارتباطات تا دیگر کارها، همه را به تنهایی انجام می‌دادم؛ بالاخره در مدرسه مدیر و هم معلم و هم مستخدم بودم. در آن سالها ابتکاری داشتم، درست مانند مانیتور کامپیوتر کار می‌کرد.
تابلوهایی ساخته بودم که تمام درسها را می‌توانستیم روی آنها نمایش دهیم. این تابلوها، بیست عدد بود و با برق کار می‌کرد. در اثر دیدن همین تابلوها بود که نیکوکارها، حتی آمریکاییها خوششان می‌آمد و مساعدت می‌کردند.
این طرح‌ها معمولاً فکر خودم بود. با مطالعه و تفحص، به ویژه احساس نیاز و گاهی اوقات با مشاهده برخی صحنه‌ها به طراحی و ابتکار می‌رسیدم. مثلاً یک تابلو ساخته بودم که تمام اشکال هندسه مسطحه روی آن نمایش داده می‌شد. وقتی یک شکل روی تابلو ایجاد می‌شد فوری چراغ روشن می‌شد و زیر آن نام شکل هم نوشته می‌شد. محاسبه مساحت و محیط آن را نیز نمایش می‌داد تا زمانی که در خیابان طالقانی بودم، حدود سه تابلو درست کردم: یکی برای فارسی و دیگری برای جدول ضرب بود.
وقتی در خیابان طالقانی مستقر بودیم، در ۱۳۳۷، روزی به مرحوم سپاهانی – پدر مسئول کتابفروشی فرهنگسرا واقع در دروازه دولت کنونی- گفتم: جای ما کوچک است. او هم محلی بزرگ را در خیابان چهارباغ، مقابل مدرسه چهارباغ, کنارنهر آب، که حالا پاساژ شده است، پیشنهاد کرد.
ساختمان‌های آنجا خرابه‌ بود. تصمیم گرفتم، یک مکان خیلی خوب و تمیز در آنجا ایجاد کنم. آنجا را پنج ساله به بیست هزار تومان رهن کردم. به فکر افتادم، هزینه اجاره و رهن را از خود محل تأمین کنم.
در این مکان، دو باغچه خیلی بزرگ داشت؛ با باغبانی قرار گذاشتیم که گل تولید کنیم و بفروشیم؛ و زمین و آب از ما و کاشت و فروش گل از او باشد و سالانه مبلغی به مدرسه بدهد. از سوی دیگر دیوارها و ستونهای آنجا را نیز تعمیر کردیم. اسباب بازی مانند چرخ و فلک ساختم.
سال ۱۳۴۰ دکتر مهران وزیر آموزش و پرورش به اصفهان آمد؛ از او دعوت کردیم تا از مدرسه بازدید کند. وقتی به مدرسه آمد من با تابلوها چند شکل نمایش دادم. او پرسید: این تابلوها اختراع کیست؟ گفتم ابتکار خودم است. خیلی خوشحال شد و به مدیر کل آموزش و پرورش اصفهان به نام معصوم خانی، گفت یک نشان برای من از تهران تقاضا کند. همچنین در یاداشتی، دستور پرداخت پنج ماه حقوق اضافی داد.
سپس از مشکلات سوال کرد. من هم گفتم: من اینجا هم مدیرم و هم معلم و هم مستخدم هستم. به همین خاطر ایشان به مدیر کل دستور داد، معلم و مستخدم بدهد.
در ۱۳۴۰ اولین معلم را به ما دادند. البته هر معلم به محض ورود به کلاس نمی‌رفت و ابتدا چند ماه برای آنها دوره آْموزشی می‌گذاشتم و همه روش آموزش ناشنوایان را که اغلب باتجربه به دست آورده بودم به آنها یاد می‌دادم.
بعد از ۵ سال و اتمام اجاره، یک باغ ۱۵۰۰ متری در خیابان طیب اجاره کردم و ساختمان مدرسه را در آنجا دایر کردم. پس از انتقال به اینجا، شهرداری هر ماه مقداری کمک می‌کرد؛ منبع دیگر و مهم شهریه بچه‌ها بود.
بعد از بازنشستگی‌ این مکان را به بنیاد فرهنگی امام محمد باقر(ع) واگذار کردم. در این مدرسه افزون بر آموزش نظری، به ناشنوایان حرفه‌وفن هم آموزش می‌دادیم؛ از اینرو کارگاه های نجاری, برق, ماشین‌نویسی و چندین بخش دیگر تأسیس کردیم. در آن وقت حدود ۴۵ دانش‌آموز مشغول بودند. تعداد وضعیت آموزگاران هم خوب شده بود به طوری که برای همه کارگاه ها معلم داشتیم.
این روند تا سال ۱۳۶۲ یعنی موعد بازنشستی اینجانب ادامه یافت. به هر حال، از نظر تاریخی مدرسه «طیب» را باید اولین مرکز حرفه‌ای برای ناشنوایان اصفهان دانست. زیرا برای اولین بار اینجا آموزشهای کلاسیک حرفه‌ای داشتیم.
طرح ادغام مدارس دولتی و مدارس ملی که قبل از پیروزی انقلاب اجاره شد و دولت مدارس ملی را خرید و آنها را دولتی کرد، ما شرکت کردیم و تبدیل به مدرسه دولتی شدیم؛ ولی برنامه‌های ما تغییر نکرد و مدیریت همچنان بر عهده خود من بود.
در مورد منابع آموزشی و متون درسی برای ناشنوایان هم بگویم که ما منبع خاصی برای درس دادن نداشتیم و خودمان منابع را به مناسبت سطح تحصیل و دیگر نیاز ها تهیه می‌کردیم. تا آنجا که خبر دارم، در تهران هم متون درسی و منابع آموزشی خاصی در مدرسه‌های ناشنوایی وجود نداشت.
در سال ۱۳۶۲ بازنشسته شدم و علی‌رغم میل باطنی خود از نظام آموزشی ناشنوایان بیرون آمدم و همه را به اداره آموزش و پرورش تحویل دادم.
الان بعد از گذشت چند دهه کار و تلاش وقتی به گذشته می‌نگرم، ضعف‌ها و قوت‌ها را بررسی می‌کنم؛ کارنامه کل کار را مثبت ارزیابی می‌کنم. اما دلیل اصلی موفقیت من در این راه فقط علاقه بود. حتی به هنگام خواب، خوابِ امور آموزشی ناشنوایان را می‌دیدم. بی‌نهایت به این کار علاقه داشتم. از جاهای مختلف از جمله از مراکز تربیت معلم می‌آمدند تا این مرکز را ببینند و از تجارب خودجوش ما عبرت بگیرند.
غالباً به بازدیدکنندگان می‌گفتم که تمام وسایل و لوازم اینجا را با زحمت تهیه کردم و همه برنامه‌ریزی‌ها از خودم بود و کسی کمک جدی نمی‌کرد. حتی در آغاز، و سال های اولِ شروع آموزش ناشنوایان کمک که نمی‌کردند هیچ، تخطئه هم می‌کردند. گاه با مانع‌تراشی و سنگ‌اندازی جدی هم مواجه می‌شدیم.
بالاخره حدود سه دهه در حوزه فرهنگ و آموزش ناشنوایان تلاش کردم و در سال ۱۳۶۲ که من از مدرسه ناشنوایان بیرون آمدم، به دوره ثبات رسیده بودم و مشکلات متعدد و موانع جانکاه را پشت سرگذاشته بودم. حداقل ۵۰ شاگرد داشتیم و برنامه‌ریزیها بسیار دقیق و منظم شده بود. بهرحال، با بازنشستگی تقریباً اجباری، این مدرسه به دست آموزش و پرورش و سپس به اداره استثنایی سپرده شد.
بعد از بازنشستگی در سال ۱۳۶۲ تقریباً ارتباطم را با کار ناشنوایان قطع کردم؛ زیرا از بازنشستگی‌ ناراحت شدم؛ آنها می‌توانستند مرا تا سال ۱۳۶۴ نگه دارند. ولی بازنشستگی پیش از موعد به من دادند.
این اقدام نسنجیده آنها باعث شد که مأیوس و دلسرد شوم و ارتباط خود را با آموزش ناشنوایان قطع کنم. به ویژه وقتی می‌دیدم برنامه‌ریزیها مبتنی بر تجارب پیشین نیست. البته اخیراً برخی انجمنهای ناشنوایان به سراغ من آمده‌اند و با آنها تبادل فکری دارم. به هر حال، از اینکه هنوز مردم و نهادهای مردمی مرا فراموش نکرده‌اند، خوشحال هستم. مصمم هستم با آنها همکاری کنم و در جلسات آنها شرکت می‌کنم و هر چه در توان و تجربه دارم در اختیار آنها قرار می‌دهم.
مأخذ
دانشنامه ناشنوایان(دانا)، جلد سوم، تهران، مؤسسه فرهنگی فرجام جام جم، ۱۳۸۸٫

یاد ماندگار: گفتگو با حسین گلبیدی نخستین خطشکن سکوت در دنیای کودکان ناشنوای اصفهان‏
مصاحبه‌کننده: جواد محقّق
پیش‏ درآمد
یک سال پیش، با نام و کار معلمی آشنا شدم که در نوع خود بی‏نظیر است. مردی مبتکر، منظّم، مسؤول، مبارز، شجاع، فداکار، خودساخته، خستگی‏ناپذیر و ایستاده بر قلّه‏های تواضع و اخلاص. مردی که عبادت بزرگ خدمت به خلق را سرلوحه‌ی علم و عمل خویش کرده است.
شخصیّت آقای گلبیدی، منشوری چند ضلعی است که آفتاب ایمانش را به نمایش می‏گذارد و مخاطب را در فضای رنگارنگ تلاش و فعّالیّت‏های فراوان و بی‏وقفه او به اعجاب وامی‏دارد. معلمی که نخستین خطشکن سکوت، در دنیای کودکان کرولال اصفهان است و یکی از دو بنیانگذار آموزش ناشنوایان در ایران‏ به شمار می‏رود. اما به دلایلی که ریشه در ایمان و آرمانش دارد، گمنام و بی‏نشان مانده و هرگز به شهرتی که شایسته اوست نرسیده است. طبیعی است که‏ شهرستانی بودن، مکتوب نکردن خاطرات و حوادث زندگی سراسر سعی و مبارزه و پرهیز از پرداختن به کارهای تبلیغی درباره خود در این مهم سهمی به سزا داشته است. اما چه باک که بسیاری از اهالی گمنام زمین، معاریف آسمانند و نامشان در دفتر بندگان مخلص خدا ثبت است.
نخستین دیدارم با او، پس از تماس‏های اولیه در یکی از روزهای گرم تابستان سال گذشته میسّر شد. در یکی از اتاق‏های مرکز تحقیقات معلّمان اصفهان‏ به گفتگویی چند ساعته نشستیم و آن را روزی دیگر در منزلشان ادامه دادیم. البته، شناختن ابعاد گوناگون زندگی این معلم ارجمند، نیازمند کتابی مستقل است‏ که خود باید بنویسد، اما همین صفحات می‏تواند شما را با همکاری آشنا کند که وجودش مایه مباهات آموزش و پرورش کشور است و معرفی او برای من، توفیق‏ و افتخاری است که خدای را به خاطر آن شکرگزارم.
آقای گلبیدی! از این‏که پذیرفتید با ما به‏ گفتگو بنشینید، ممنونم. برای آشنایی بیشتر همکاران، ابتدا مختصری درباره خودتان‏ بگویید.
در سال ۱۳۲۷ در اصفهان به دنیا آمدم. شش‏ هفت ساله بودم که به مکتب رفتم. در منطقه مسجد سید اصفهان، آقایی به نام سید عزیز الله‏ سپاهانی بود که مرحوم شده است. ابتدا پیش‏ ایشان و بعد هم به مکتب مرحوم ملا احمد که‏ در مسجد میرزا باقر دایر می‏شد، رفتم. در مکتب‏خانه دوم یک روز بازرسی از اداره فرهنگ آمد و به مکتب‏دار گفت: باید بچه‏ها را به مدرسه جدید بفرستید. دیگر حق ندارید مکتب‏خانه داشته باشید و این‏جا هم باید از فردا تعطیل شود. ما که بچه بودیم، از این حرف‏ خیلی خوشحال شدیم. بلافاصله پوستی را که‏ رویش می‏نشستیم‏ برداشتیم و دفتر و کتاب‏هایمان را زدیم زیر بغل‏ و بدون این‏که منتظر شویم، چند پله مکتب‏ خانه را دو پله یکی کردیم و به طرف خانه‏ دویدیم.
من از این‏که دیگر می‏توانم به مدرسه جدید بروم و روی نیمکت و پشت میز بنشینم، خیلی‏ خوشحال بودم. اما وقتی پدرم آمد و مادرم‏ قضایا را برایش گفت؛ جواب داد: «نه، حسین‏ نباید به مدرسه جدید برود».
مادرم با احتیاط پرسید چرا؟ پدرم که مرد مقدس مآبی بود، گفت: «آن‏جا می‏گویند شورت بپوشند و چنین‏ وچنان باشند و این کارها خلاف شرع است.» خلاصه نگذاشت به مدرسه جدید بروم.
این‏ در حالی بود که بچه‏های بسیاری از علمای‏ بزرگ اصفهان مثل مرحوم حاج آقای صدیقی، حاج میرزا علی هسته‏ای، حاج آقا فخری‏ کلباسی همه به مدرسه جدید می‏رفتند، اما پدرم‏ قبول نکرد و مرا پیش یکی از دوستانش گذاشت‏ که خیاطی داشت. هشت یا ده سال شاگرد مغازه خیاطی بودم.
سال ۱۳۲۷ که به‏ سربازی رفتم. در پادگان به دلیل این‏که خواندن‏ و نوشتن بلد بودم، مرا در دفتر گذاشتند. یک‏ برگه عبور و مرور هم به دستم دادند که بتوانم‏ برای انجام دادن کارهای دفتری و ارسال‏ مراسلات از پادگان به شهر بیایم و برگردم. من‏ هم از فرصت استفاده کردم و در یکی از آموزشگاه‏های آزاد ثبت‏نام کردم و پنهانی دو ماهی درس خواندم و تصدیق کلاس ششم‏ ابتدایی را گرفتم.
دو سال بعد که دوره سربازی‏ تمام شد، یک روز با یکی از دوستانم به اسم‏ آقای توسّلی، که مدیر دبستان جعفری بود، رفتیم بستنی بخوریم. گفت می‏خواهی‏ برگردی خیاطی؟ گفتم به ناچار بله؛ ولی دلم‏ می‏خواست کاری داشتم که می‏توانستم درس‏ هم بخوانم. گفت حاضری معلم بشوی؟ گفتم‏ چرا که نه؟ گفت بلندشو برویم. و مرا به‏ مدرسه جامعه تعلیمات اسلامی برد و با مدیرش صحبت کرد و قرار شد که با ماهی‏ شصت تومان در آنجا تدریس کنم. البتّه حقوق‏ معلم مدارس رسمی نزدیک به یکصد و پنجاه‏ تومان بود. با وجود این خوشحال شدم و یک‏ سال آنجا درس دادم.
آخر سال به دلیل شوق‏ و ذوقی که برای کارم داشتم و تلاش زیادی که‏ می‏کردم، ترفیع درجه دادند و شدم مدیر یک‏ مدرسه چهار کلاسه در دروازه دولت که البته‏ تدریس هم می‏کردم.
همان سال در آموزشگاه‏ فروغ، که مرحوم برجیس مدیر آن بود، ثبت‏نام‏ کردم و به صورت فشرده درس‏های دبیرستان‏ را هم خواندم و امتحان دادم و گواهی‏نامه سیکل اول را گرفتم. سال بعد هم تلاش کردم‏ و توانستم به قول بعضی‏ها دیپلم پنج را بگیرم.
دیپلم پنج دیگر چه نوع دیپلمی است؟آیا این‏ غیر از همان دیپلم ناقص یا دیپلم علمی است؟
نه، همان است. آن وقت‏ها سیکل اول(که‏ به جای دوره راهنمایی فعلی بود) سه سال و سیکل دوم (یعنی دوره دبیرستان فعلی) هم سه‏ سال بود که هرکس آنها را تمام می‏کرد، به او دیپلم کامل می‏دادند. اما اگر کسی سه سال‏ سیکل اول را با دو سال از دوره دبیرستان که‏ جمعا پنج سال می‏شد، می‏خواند، دیپلم‏ ناقصی می‏گرفت که به دیپلم علمی هم معروف‏ بود و عده‏ای هم به آن دیپلم پنج می‏گفتند. به‏ هرحال بعد از گرفتن دیپلم پنج که یک مدرک‏ رسمی بود، رسما معلم شدم.
چه سالی در آموزش و پرورش استخدام‏ شدید؟
در سال ۱۳۳۳٫ بعد هم فرستادندم به یکی‏ از روستاهای شهرکرد به نام قره‏دمبه که در حوالی بروجن است.
آقای گلبیدی، چه‏طور شد که به تعلیم و تربیت کودکان کرولال علاقه‏مند شدید؟
در همان ایامی که معلم دبستان جعفری‏ بودم، یک سال بچه کرولالی را به مدرسه‏ آوردند که ثبت‏نام کنند. خانواده‏اش می‏گفتند این بچه سر کلاس باشد بهتر است، چون توی‏ کوچه بچه‏ها آزارش می‏دهند و او هم که زبان‏ ندارد اعتراض کند یا به کسی بگوید. درواقع‏ می‏خواستند سرش را جایی گرم کنند و چون‏ مدرسه هم ملی بود، او را پذیرفتند و ثبت‏نام‏ کردند.
من که از کلاس بیرون می‏آمدم می‏دیدم‏ این بچه گوشه‏ای کز کرده است و غصه‏ می‏خورد. دلم سوخت و سعی کردم با او رابطه‏ برقرار کنم. اوایل زیر بار نمی‏رفت. ولی‏ سرانجام با هم رفیق شدیم.
هر وقت مسئولان‏ مدرسه با او کاری داشتند یا می‏خواستند پیغامی‏ به خانواده‏اش برساند که مثلا شهریه‏اش را بیاورند، به من می‏گفتند که حالی‏اش کن. عاقبت توانستم چند کلمه‏ای به او یاد بدهم.
بعد هم یکی از شعرهای کتاب فارسی کلاس‏ اول، من که از گل بهترم/ پسرم آی پسرم را یادش دادم که با زحمت و تلاش به کمک دست‏ و لب می‏خواند. وقتی او را بردم توی دفتر و جلو معلم‏ها شعر را خواند، همکاران هم مرا و هم او را خیلی تشویق کردند. چون اولین ‏بار بود که چنین اتفاقی می‏افتاد. این تشویق‏ها مرا در ادامه این کار جدی‏تر کرد. به همین دلیل از معلم کلاس اول خواهش کردم که با اجازه مدیر او را بفرستد به کلاس من که دوم یا سوم درس‏ می‏دادم، اما شرط کردم که مثل بقیه بچه‏ها در امتحان شرکتش بدهد، قبول کرد.
من هم‏ دقایق اضافی و زنگ‏های تفریح با او کار می‏کردم. خوشبختانه استعداد خوبی داشت‏ و خیلی سریع پیشرفت کرد. به طوری که ثلث‏ اول قبول و ثلث دوم، نفر اول کلاس شد! این‏ موضوع خیلی‏ها را به تعجب واداشت و مایه تشویق بیشتر من شد.
این بود که وقتی خودم‏ مدیر و معلم آن مدرسه چهار کلاسه شدم، او را با خودم به آنجا ‏بردم. صبح‏ها با دوچرخه‏ می‏رفتم در منزلشان، سوارش می‏کردم و با خودم می‏بردمش به مدرسه و در کنار بچه‏ها درسش می‏دادم و بعد هم با هم برمی‏گشتیم به‏ خانه.
در ضمن همه اینکارها را هم مجانی‏ انجام می‏دادم و چیزی از خانواده‏اش‏ نمی‏گرفتم. چون خودم هم پابه‏پای او یاد می‏گرفتم. بعد هم که استخدام رسمی شدم و به یکی از روستاهای بروجن رفتم، تحقیق کردم‏ ببینم در آن حوالی بچه کرولالی هست یا نه. گفتند در یک فرسخی اینجا یک نفر هست.
رفتم سراغ پدرش و گفتم اگر بچه‏ات را به‏ مدرسه بفرستی، من مجانی به او خواندن‏ نوشتن یاد می‏دهم. او گفت: «برو بابا خدا پدرت را بیامرزد! بچه‏های سالم در مدرسه چه‏ غلطی می‏کنند که حالا این هم بیاید؟» سرانجام، با واسطه کردن این و آن، راضی‏اش‏ کردم که بچه‏اش را بفرستد.
هر روز صبح هفت‏ هشت کیلومتر راه روستایی را با دوچرخه‏ می‏آمد و برمی‏گشت. وقتی خواندن و نوشتن‏ مقداری از کتاب را یاد گرفت، نامه‏ای به‏ وزارت نوشتم و توصیه‏هایی هم از امام جمعه وقت اصفهان و بعضی معتمدین دیگر به منزله شاهد موفقیت‏هایم گرفتم و ضمیمه‏اش کردم.
محتوای نامه این بود که اگر بچه‏های کرولال‏ جایی جمع بشوند، من حاضرم به آنها درس‏ بدهم. مدتی بعد جواب نامه آمد که «با توجه به‏ تعهد پنج ساله شما برای تدریس در خارج‏ از مرکز، انتقال شما به اصفهان مقدور نیست.»
فکر کرده بودند من می‏خواهم به این بهانه به‏ مرکز استان منتقل بشوم! دوباره نامه نوشتم و گفتم که منظور من این نبود که منتقل بشوم. اگر شما بچه‏های کرولال را به اینجا هم‏ بفرستید، حاضرم به آنها درس بدهم. اما دیگر تا پایان سال تحصیلی خبری نشد. در مرداد ماه، یکی از اداره فرهنگ اصفهان اطلاع‏ داد که درباره انتقالت به اصفهان محرمانه از اداره کل نظرخواهی شده است. من هم معطل‏ نکردم. و به سراغ حاج آقا فیض‌الله نوری، که‏ یکی از فرهنگیان فاضل و خوش‏نام اصفهان‏ بود، رفتم و یک نامه برای احمد مهران، که‏ معاون و برادر دکتر محمود مهران وزیر وقت‏ بود، گرفتم در تهران با هر زحمتی بود ایشان را دیدم و توصیه‏نامه و شهادت‏نامه‏ها را نشان‏ دادم، خواند و گفت این شهادت‏ها به درد نمی‏خورد. از کجا معلوم که شما این ‏کاره‏اید؟ گفتم من تا حالا دو سه نفر را در اصفهان و بروجن تعلیم داده‏ام و همه همکاران و خانواده‏ها و مسئولان می‏دانند و برای همین هم‏ گواهی کرده‏اند.
گفت… آن‏ها متخصص این‏ امور نیستند؟! ما این‏جا یک نفر به نام آقای‏ باغچه‏بان داریم و اگر ایشان کارتان را تأیید کنند، با انتقال شما موافقت می‏شود. خداحافظی کردم و پرسان‏پرسان رفتم سراغ‏ آقای باغچه‏بان که تا آن وقت نه ایشان را دیده‏ بودم و نه اسمشان را شنیده بودم. وقتی وارد مدرسه شدم، دیدم دخترها و پسرها قاطی‏ نشسته‏اند. بعضی از دخترها هم از نظر سن‏ خیلی بزرگ‏تر از بقیه بودند. راستش خیلی‏ خوشم نیامد؛ اما خودم را به ایشان معرفی کردم‏ و قضیه را گفتم.
آقای باغچه‏بان چیزهایی از من پرسید و مواردی را امتحان کرد. مثلاً گفت‏ فرض کن من کر و لالم. این جمله یا این مسئله‏ را برای من تشریح کن و یاد بده. وقتی کارم‏ تمام شد گفت تو خیلی خوب می‏توانی با این‏ بچه‏ها ارتباط برقرار کنی. حتی بهتر از ارتباط با بچه‏های سالم. بعد پرسید:
متأهلی؟ گفتم: نه. گفت حاضری بیایی تهران و با من‏ کار کنی؟ مانده بودم چه بگویم؟! باغچه‏بان‏ گفت: «اگر به تهران بیایی، به اندازه حقوقت‏ به تو فوق العاده می‏دهم. یک اتاق هم در مدرسه برایت خالی می‏کنم و هرکدام از این‏ دخترها را هم خواستی به عقدت در می‏آورم!» راستش ترسیدم اگر بگویم نه، کار خراب بشود و تأییدم نکند. ناچار گفتم: «اشکالی ندارد.» ایشان گفت: «پس من درباره تأیید کار شما با آقای مهران صحبت می‏کنم.» وقتی خیالم از آن بابت راحت شد، خداحافظی کردم و یک‏ راست رفتم منزل آیت الله کاشانی. ایشان مرا می‏شناختند و با هم ارتباط داشتیم.
گفتم آقا دستم به دامنتان! من نمی‏خواهم تهران بمانم. کاری کنید که برگردم اصفهان. ایشان نامه کوتاهی به وزارت نوشتند و گفتند فردا ببرید به‏ آقایان بدهید. آخر هفته بود. آقای‏ مهران نامه را که دید با تعجب‏ نگاهم کرد و گفت: «آقای باغچه‏بان‏ را هم دیدید؟» فهمیدم هنوز ملاقاتی‏ بین آنها صورت نگرفته است. گفتم‏ «بله، ایشان مرا امتحان کردند و قرار شد که برای انتقالم با شما صحبت‏ کنند. از من هم خواستند که در همان‏ مدرسه با خودشان کار کنم.» اینها را عمداً گفتم و حسابی هم گرفت. دروغ‏ هم که نبود. نامه آیت الله کاشانی هم که‏ جای خودش را داشت. آقای مهران‏ گفت: «بسیار خوب. دستور می‏دهم‏ شما را منتقل کنند. به شرطی که به همان‏ کر و لال‏ها درس بدهید. فعلاً بروید، اما شنبه صبح زود بیایید اینجا و کارتان را پی‏گیری کنید. شنبه رفتم و با کمک مرحوم‏ آقای سید کمال نوربخش، که آن وقت‏ها در تهران خدمت می‏کردند، پی‏گیر کارم شدم‏ و دیدم که دستور انتقالم به اصفهان صادر شده است‏.
یکی دو روز دنبال کارهای اداری بودم‏ و بعد که گفتند خودمان خبر می‏دهیم، برگشتم‏ اصفهان و رفتم بروجن سر کلاسم. یکی دو ماه خبری نشد، تا اینکه اواسط آبان سال ۱۳۳۴ ابلاغ رسمی انتقالم رسید. اما دیدم مرا به‏ آموزگاری دبستان اسلامی مفیدی، که یک‏ مدرسه ملی بود، فرستاده‏اند.
رفتم آنجا و گفتم آقا من قرار بود به کرولال‏ها درس بدهم‏ نه بچه‏های عادی. گفتند ما چیزی از این مسائل‏ نمی‏دانیم. شما را به سمت آموزگار به مدرسه‏ ما داده‏اند و ما هم بچه کرولال نداریم. اما وقتی ناراحتی مرا دیدند، گفتند اگر مدیریت‏ این مدرسه را قبول کنی می‏توانی هفته‏ای‏ شانزده ساعت درس بدهی و بقیه وقتت را هم‏ در همین مدرسه صرف آموزش کرولال‏ها کنی. به ناچار قبول کردم. بعد آگهی کردم که‏ هرکس بچه کرولال دارد، به مدرسه بیاورد تا به او درس بدهم.
خلاصه بعد از چند ماه‏ توانستم هشت شاگرد کرولال پیدا کنم. اواخر سال تقاضای امتیاز تأسیس یک مدرسه مخصوص کرولال‏ها را دادم که در سال‏ ۱۳۳۵ با آن موافقت شد.
اول خانه محقری در خیابان طالقانی اجاره کردم که یک سال و نیم‏ آنجا بودیم و بعد منزل بهتر و بزرگ‏تری مقابل‏ مدرسه چهارباغ رهن کردم و پنج سالی هم آن‏جا بودیم و …
آموزش و پرورش اصفهان در این زمینه چه‏ کمک‏هایی به شما می‏کرد؟
راستش کمک نمی‏کرد که هیچ، مسخره‏ هم می‏کردند. در این پنج شش سال کار برای بچه‏های کرولال، حتی یک‏ مستخدم هم به من ندادند، تا چه رسد به دفتردار و معلم! یعنی از سال‏ ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۰ بدون هیچ کمکی‏ یک‏تنه مدرسه را اداره می‏کردم. مدیر و معلم و دفتردار و مستخدم‏ مدرسه هم خودم بودم.
تازه‏ عصر که بچه‏ها می‏رفتند، چهار پنج ساعت دیگر هم در مدرسه می‏ماندم و به ساختن‏ وسایل کمک ‏آموزشی‏ مخصوص کرولال‏ها مشغول می‏شدم. تابلوهایی که همه‏ ابتکار خودم بود و با لامپ‏های رنگی و کلیدهای گوناگون کارمی‌کرد.
چون بچه‏ها فقط از طریق چشم‏ می‏توانستند یاد بگیرند. جالب است بدانید که‏ در آن زمان من چیزی درباره کارهای الکتریکی‏ نمی‏دانستم و بارها دچار برق ‏گرفتگی شدم یا تمام سیم‏ها و لامپ‏هایم سوخت و ناچار شدم‏ همه‏ چیز را از صفر شروع کنم. آن هم با مشکلات مالی شدیدی که داشتم. سال ۱۳۴۰ دیگر طاقتم داشت تمام می‏شد که شنیدم قرار است دکتر مهران به اصفهان بیاید. به سرعت‏ نامه‏ای به دفتر ایشان نوشتم و تقاضا کردم که‏ در این سفر از مدرسه کرولال‏های اصفهان‏ هم بازدید کنند. از دفتر وزیر جواب دادند که‏ ایشان اظهار تمایل کرده‏اند از مدرسه شما هم‏ بازدید کنند، لطفا به اداره اصفهان بگویید که‏ آن را در برنامه دیدارهای ایشان قرار بدهند.
رفتم اداره و موضوع را گفتم. گفتند لازم‏ نیست، نامه را درآوردم و نشان دادم. دیدند نامه دفتر وزارتی است. آن را بردند پیش مدیر کل که آقای معصوم‏خانی بود، گفته بود: اگر وقت داشتند می‏آیند! فهمیدم مایل نیست وزیر به دیدن مدرسه من بیاید. چون می‏دانست که‏ از آنها شکایت خواهم کرد.
خلاصه روزی‏ که قرار بود وزیر بیاید، اعلام کرده بودند که‏ مدیران مدارس برای استقبال به فرودگاه بروند و گفته بودند که تک‏تک به وزیر معرفی خواهند شد. من هم رفتم. مدیر کل مرا که دید جا خورد و قرار معرفی مدیران به وزیر را لغو کرد. برای‏ این‏که مبادا هنگام معرفی من، اسمم به ذهن‏ وزیر آشنا بیاید و مرا بشناسد. من هم از قبل‏ نامه‏ای آماده کرده بودم که در آن ضمن‏ خوش‏آمدگویی، وعده دیدار از مدرسه را یادآوری کرده بودم. وقتی وزیر از مقابل صف‏ مدیران مدارس عبور می‏کرد، به من که رسید، نامه را گذاشتم کف دستش.
مدیر کل و بقیه ایشان را بردند برای بازدید و بعد هم با هم رفتند هنرستان و آنجا معطلش کردند که وقت رسمی‏ مدرسه بگذرد و ایشان به مدرسه ما نیاید، اما آمد. من هم کلاس‏ها را تعطیل نکرده بودم و وقتی ایشان آمدند، مدرسه دایر بود. یکی از بچه‏ها را آماده کرده بودم که با همان زبان اشاره‏ خیر مقدم بگوید. وزیر خوشش آمد. گفتم‏ برنامه‏های دیگری هم دارم که اگر اجازه بدهید توضیح می‏دهم. اطرافیان هی اشاره می‏کردند که تمامش کن، ایشان خسته‏اند. ولی من بدون‏ توجه به آنها یکی‏یکی تابلوهای کار ریاضی‏ و… را توضیح دادم و ایشان هم گوش کردند. بعد پرسیدند که این تابلوها را چه کسی طراحی‏ کرده و ساخته است؟ گفتم خودم. بلافاصله‏ رویشان را به طرف مدیر کل کردند و گفتند: «یک نشان برایش تقاضا کنید!» بعد رفتیم به دفتر مدرسه و من دفتر یادبود دبستان را دادم دستشان‏ که در آن چیزی بنویسند و امضا کنند. این کار هم به نظرشان جالب آمد. پرسیدند: برگه یادداشت دارید؟ فکر کردم می‏خواهند ابتدا روی آن بنویسند و بعد توی دفتر پاکنویس کنند. کاغذی آوردم و ایشان رویش نوشت: هزار تومان پاداش به مدیر مدرسه داده شود، و امضا کرد. حقوق من آن زمان ۲۳۲ تومان بود و این‏ پاداش تقریبا پنج برابر حقوق من بود. بعد سؤال کردند چه مشکلاتی دارید؟ گفتم: اداره هیچ کمکی به ما نمی‏کند! خیلی دست‏ تنها هستم. مدیر و معاون و معلم و حسابدار و مستخدم مدرسه خودم هستم.
دکتر مهران با تعجب نگاهی به آقای‏ معصوم‏خانی کردند و گفتند: چرا به ایشان‏ معلم نداده‏اید؟
مدیر کل شروع کرد به توجیه و گفت که‏ هیچ معلمی راضی به کار با ایشان و بچه‏های‏ کرولال نیست. ولی اخیراً یکی دو نفر را راضی‏ کرده‏ایم که بزودی خدمتشان می‏فرستیم.
یعنی مشکلتان حل شد؟ نه آقا! تا زمانی که ایشان مدیر کل بود، من‏ همچنان تنها بودم. تازه اذیت و آزارشان هم‏ بیشتر شد. تا اینکه معصوم‏خانی رفت و آقای‏ هدایت الله موسوی مدیر کل شد. اولین معلم‏ و مستخدم را ایشان به ما دادند. مرحوم موسوی‏ از دبیران خوب ریاضی بودند و در زمان آقای‏ درخشش که قرار شد مدیران کل را معلمان‏ انتخاب کنند، به سمت مدیر کل انتخاب شدند.
آقای موسوی چند سال پیش در تهران از دنیا رفتند. خلاصه دو سالی هم در همان محل‏ بودیم و بعد باز تغییر جا دادیم.
به کمک آموزش و پرورش؟
نه به کمک خدا و همت خودمان. در سال‏ ۱۳۴۲ قطعه زمینی به مساحت ۱۵۰۰ متر تهیه‏ کردیم و ساختمانی در آن بنا کردیم و کارگاه‏های کوچک برق، منبت‏کاری، نقاشی، ماشین‏نویسی و… در آن ساختیم تا بچه‏ها علاوه بر سواد، با کارهای درآمدزا هم‏ آشنا شوند.
در آن‏جا چندتا دانش‏اموز داشتید؟
سی‏تایی می‏شدند که در چند کلاس با معلم‏های گوناگون آموزش می‏دیدند.
این معلم‏ها را چه‏کسی آموزش می‏داد؟
خودم، چون جایی برای تربیت معلمان‏ مخصوص این بچه‏ها وجود نداشت. آدم‏های‏ علاقه‏مند و با استعداد را از میان همکاران پیدا می‏کردم و کم‏کم آموزش می‏دادم.
آیا این معلمان، علاوه بر حقوق، مزایایی‏ هم داشتند؟
غالبا نه؛ فقط در زمان وزارت دکتر خانلری‏ اداره اصفهان ماهی پنجاه تومان اضافه بر حقوق‏ به معلمان مدرسه ما می‏داد که مدتی بعد از تهران نوشتند خلاف قانون است و دیگر ندادند. سال بعدش که دکتر خانلری به اصفهان‏ آمد و تقدیرنامه‏ای هم برای من فرستاد، بهانه‏ای پیدا کردم و نامه‏ای برایش نوشتم که‏ آقای وزیر! دکتر مهران به مدرسه ما آمد و تقاضای نشان برای من کرد که البته اقدامی‏ نشد، چون مدیر کل پیگیری نکرد. ولی‏ صراحتاً بگویم که نه وعده پا در هوا و بی‏نتیجه آقای دکتر مهران مرا از کارم مأیوس کرد و نه‏ تقدیر کتبی شما به فعالیت‏های من اضافه‏ می‏کند، من با خدایم عهدی دارم که آن را انجام‏ خواهم داد. اما شما اگر قصد کمک دارید، آن‏ پنجاه تومان اضافه پرداخت معلمان مدرسه ما را که قطع شده است وصل بفرمایید تا دلگرمی‏ بیشتری داشته باشند. مدتی بعد مقرر شد که‏ اضافه پرداخت مدارس نابینایان و کرولال‏ها که حالا عده آنها بیشتر هم شده بود، استثنائا پرداخت شود.
از معلمانی که در این سال‏ها با عشق و علاقه بیشتری با بچه‏ها کار می‏کردند، چه‏کسی در خاطرتان مانده است؟
یکی خانم فرشیدوند بود که الآن هم در همان‏ مدرسه مشغول خدمت است و دیگری هم آقای‏ موسوی که مدتی هم مدیر مدرسه بود. البته بقیه‏ هم در حد انجام وظیفه همکاری می‏کردند.
آیا هنوز با آن بچه‏ها ارتباط دارید؟
بله، مرتب به سراغم می‏آیند. به خصوص‏ وقتی که مشکلی داشته باشند؛ یک کانون مخصوص خودشان هم دارند که شعبه‏ای از همان کانون کرولال‏های کشور است.
از سال‏های تدریس در مدرسه کرولال‏ها خاطره‏ای ندارید که بگویید؟
خاطره که زیاد است. مثلا یک روز آقای‏ هورفر، معاون وقت اداره، دو نفر بازرسی را که از تهران آمده بودند، به مدرسه آورد. زنگ‏ تفریح بود و بچه‏ها پشت میزها مشغول خوردن‏ چای و بیسکویت بودند. یکی از بازرس‏ها به‏ من گفت: «باید به اینها یاد بدهید که چای را در استکان بخورند و مثل عقب‏مانده‏ها آن را توی نعلبکی نریزند!» چون حرفش را قبول‏ نداشتم، گفتم: «اگر شما بگویید بهتر است. بگذارید از شما هم چیزی یاد بگیرند». بازرس‏ قیافه‏ای گرفت و اشاره کرد که چای را توی‏ نعلبکی نریزید و با استکان بخورید. یکی از بچه‏ ها که به زحمت می‏توانست حرف بزند گفت: «چایی داغ است. تو این را نمی‏فهمی؟!»
خاطره دیگر اینکه روزی مرحوم حاج‏ شیخ عباسعلی اسلامی مؤسس مدارس جامعه تعلیمات اسلامی سراسر کشور به اتفاق‏ دامادش، آقای فیروزیان که مسئول مدرسه جامعه در اصفهان بود، به مدرسه ما آمدند. آن‏ سال دانش‏آموزی داشتم که علاوه بر کرولالی‏ کمی هم اختلال حواس داشت و این افتخار را به من هم می‏داد و می‏گفت فقط من و تو دیوانه‏ایم.
هرکسی که می‏پرسیدیم دیوانه است‏ یا نه، می‏گفت نه، فقط من و تو دیوانه‏ایم. من این قضیه را برای مرحوم اسلامی هم تعریف‏ کردم. ایشان فرمود که بچه را بیاورید و نظرش‏ را درباره ما هم بپرسید. بچه که آمد من آنها را نشانش دادم و گفتم: از این دو نفر کدام‏ دیوانه‏اند؟ اشاره کرد به آقای اسلامی و گفت‏ اینکه نیست. پرسیدم آن یکی چی؟ با دقت‏ نگاهش کرد و بعد گفت: این یک کمی دیوانه‏ است! آقای اسلامی خیلی خندید و برای‏ دامادش دست گرفت.
مدرسه که تعطیل شد، آقای اسلامی عبا و عمامه را برداشت و قبا را درآورد و بعد از نماز و ناهار که دوباره بچه‏ها آمدند، فرمود: گلبیدی، دوباره آن بچه را بیاور ببینیم بدون لباس آخوندی‏ نظرش دربارۀ من تغییر می‏کند یا نه؟ پسر را صدا زدم آمد. آقای اسلامی را نشان دادم و گفتم این‏ آقا می‏گوید که دیوانه است. سرش را تکان داد و با دست اشاره کرد که: اصلا!آقای اسلامی‏ دامادش را نشان داد و گفت این چی؟پسرک‏ باز توی صورت آقای فیروزیان دقیق شد و گفت: این یک کمی قاطی دارد! آقای اسلامی‏ با صدای بلند خندید و خطاب به دامادش‏ گفت: «واقعا که چشم بصیرت دارد!». خاطره سوم به نظم و انضباط مدرسه‏ مربوط است. من اعتقاد داشتم که نظم و انضباط مهم‏تر از آموختن الفباست. به همین‏ دلیل اگر کسی بی‏جهت دیر می‏آمد، او را برمی‏گرداندم و می‏گفتم برو و فردا سر وقت‏ بیا!… و به دلیل همین دقت، نظم و نظافت‏ مدرسه واقعاً نمونه بود.
هیچ بچه‏ای میز و نیمکت‏ها و دیوارها را خط خطی نمی‏کرد. باور کنید در مدت هیجده سال کار در مدرسه آخری که بودم، فقط یک‏بار کلاس‏ها را رنگ‏ کردیم؛ آن هم به دلیل نجاری توی کلاس بود که خواستیم یک‏دست باشد.
به‏ هرحال در سال ۱۳۵۵ یا ۱۳۵۶ یک روز استاندار و شهردار و بعضی مقامات اداری آمده بودند بازدید مدرسه، توی یکی از کلاس‏ها شهردار جلو بچه‏ها سیگاری روشن کرد و چوب کبریت‏ را توی کلاس انداخت! بچه‏ها که تا آن وقت‏ چنین بی‏انضباطی آشکاری ندیده بودند، بی‏توجه به حرف‏های مقامات و حضور استاندار، بلند شدند و با تعجب اول به چوب‏ کبریت نیم‏سوخته آقای شهردار نگاه کردند و بعد به صورت ایشان و آخرش هم به من! طفلکی‏ها لابد انتظار داشتند آقای شهردار را به‏ خاطر بی‏انضباطی‏اش تنبیه کنم!. البته آقای‏ شهردار با بی‏ادبی تمام، اصلا به روی خودش‏ نیاورد!
جناب گلبیدی! شما آموزش بچه‏های‏ ناشنوا را با عشق و علاقه انتخاب کردید و به‏ صورت تجربی هم روش‏های کار با آنها را آموختید. البته می‏دانم و قبول دارم که به فرمایش‏ مولا علی(ع): «التّجربه فوق العلم» یا به عبارت‏ دیگر آنچه از علم بهتر است، تجربه است. ولی‏ با این همه می‏خواهم بپرسم که آیا دوره یا کلاسی در این زمینه ندیدید؟
خدمتتان عرض کنم وقتی ما شروع کردیم، اصلا جایی برای دادن آموزش نبود. یعنی من‏ از صفر شروع کردم و اگر از تنها کلاس آقای‏ باغچه‏بان در تهران بگذریم، کلاس من اولین‏ کلاس مخصوص کرولال‏ها در ایران بود. یعنی مرحوم باغچه‏بان و من بدون آن‏که از فکر هم باخبر باشیم، به این کار دست زده‏ بودیم. البته ایشان به دلیل در مرکز بودن و آشنایی با مقامات و بعضی مسائل دیگر بیشتر مطرح شدند و کلاسشان رسمیت بیشتری‏ یافت، ولی ایشان هم با علاقه خودشان شروع‏ کردند و جایی نخوانده و نشنیده‏ام که کلاسی‏ دیده باشند. برای همین هم اصرار داشتند که‏ من بروم تهران و با هم کار کنیم. اما بعدها من‏ دو سفر به آمریکا رفتم و تا حدودی در جریان‏ کارهای آنها قرار گرفتم.
این سفرها کی و چه‏طور انجام شد؟ لطفاً توضیح بیشتری بدهید.
یکی از این سفرها در فرصتی بود که زمان اختلاف‏ مرحوم باغچه‏بان با دفتر آموزش کودکان‏ استثنایی پیش آمد. من با خود ایشان و بعدها با دخترشان ثمینه خانم کم ‏و بیش ارتباط داشتم و حتی مکاتباتی با هم داشتیم.
داستان از این قرار بود که فرخ‏رو پارسای‏ معدوم، یک‏بار که به اصفهان آمده بود، از مدرسه ما هم دیدن کرد. وقتی که داشت‏ تابلوهای الکتریکی و آموزشی مدرسه را، که‏ تقریبا بیست‏تایی بودند، می‏دید؛ گفت: «من‏ در فرانسه یا نمی‏دانم کجا نظیر اینها را دیده‏ام، لابد شما هم دیده‏اید؟» گفتم: «نه، من هنوز توفیق سفر به کشورهای دیگر را نداشته‏ام. چون خودم که وسعم نمی‏رسد و بورس‏های دولتی هم که مخصوص‏ بزرگ‏زاده‏هاست و بین بچه‏های وزیر و وکیل‏ها تقسیم می‏شود!» خانم وزیر اصلا به‏ روی خودش نیاورد که ناراحت شده است و چیزی نگفت. اما به خانم «آهی»، که مدیر کل‏ دفتر کودکان استثنایی بود، گفته بود که فلانی‏ چنین حرفی به من زده است. خانم آهی به من‏ تلفن زد و اعتراض کرد که این چه طرز حرف‏ زدن با وزیر است و چرا رعایت شأن ایشان را نکرده‏اید و از این حرف‏ها! منتهی حرف من‏ تأثیر خودش را کرده بود. چون چندی بعد نامه‏ای آمد که من و آقای اقارب‏پرست -که‏ آن زمان مدیر دبیرستان ابا بصیر (مخصوص‏ نابینایان) بود- به تهران دعوت کرده بودند. رفتیم، خانم «آهی» نبود. معاونش به من گفت: «شما زبان فرانسوی بلدید؟» گفتم: «نه» گفت: «حیف شد؛ یک بورس فرانسه داشتیم‏ و می‏خواستیم شما را بفرستیم. ولی‏ نمی‏شود».
بعد رو کرد به آقای اقارب‏پرست‏ و گفت: «شما را هم می‏خواهیم به ترکیه‏ بفرستیم. زبان ترکی که بلدید؟» آقای اقارب‏ پرست گفت: «حالا که آقای گلبیدی را به‏ فرانسه نمی‏فرستید، هماهنگ کنید با من به‏ ترکیه بیایند». من گفتم: «من آنجا نمی‏آیم. ترک‏ها باید بیایند پیش من کار یاد بگیرند!» طرف خیلی بدش آمد.
در همین وقت خانم‏ «آهی» رسید. معاونش به ایشان گفت آقای‏ گلبیدی فرانسه نمی‏داند و ترکیه را هم قبول‏ ندارد. خانم «آهی» تصدیق کرد و گفت: «بله، ترکیه که چیزی ندارد. فرانسه هم که نمی‏توانند بروند. متأسفم». به تمسخر گفتم: «پس ما برویم فرانسه یاد بگیریم» و آمدیم بیرون، حس‏ می‏کردم که اینها همه برای رد گم کردن است‏ و قصد فرستادن ما به خارج را ندارند.
آقای‏ اقارب‏پرست پرسید چه کنیم؟ گفتم شما برو امتحان بده و بعد با هم برمی‏گردیم اصفهان. بعد از مدتی آمد و گفت فلانی بورس من در اصل برای لندن است نه ترکیه.
گفتم شما چیزی نگویید و به همان اسم ترکیه پیگیر باشید. برایم یقین شد که اینها می‏خواهند منتی سر ما بگذارند و باز هم آشناهای‏ خودشان را بفرستند.
به اصفهان که آمدیم، اداره درخواست گزارش کرد. من هم‏ موضوع را نوشتم و گفتم من هیچ‏وقت‏ ادعای فرانسه‏دانی نکرده بودم که حالا بهانه‏ اینها بشود و بورس لندن را هم ترکیه جا بزنند. اداره هم از تهران پی‏گیر شده بود. خانم «آهی» نامه تندی برای من نوشت که: «شما به جای این نامه‏پراکنی‏ها بهتر است‏ اطلاعاتتان را تکمیل کنید. شما نه لیسانس‏ دارید، نه فرانسه می‏دانید. نه انگلیسی بلدید و متوقع هم هستید در ضمن ما بورسی برای‏ لندن هم نداریم.» برایش نوشتم که اولاً من‏ هیچ‏جا ادعای فرانسه‏دانی نکرده‏ام که حالا پاسخ‏گو باشم، ثانیا با مدارکی که همه ساله‏ برای شما و دفترتان می‏فرستیم، باید می‏دانستید که لیسانس هم ندارم و تهران‏ دعوتم نمی‏کردید. اما حالا اگر بهانه شما ندانستن زبان انگلیسی و نداشتن تحصیلات‏ دانشگاهی است، این را اعلام کنید تا با لیسانس خدمت برسم! در ضمن آقای‏ اقارب‏پرست برای همان بورس لندن که‏ ندادید، امتحان داده‏اند.
لیسانس را از کجا می‏خواستید بیاورید؟
واقعیت این بود که من حدود سال ۱۳۴۹ ترم آخر دانشگاه اصفهان را می‏گذراندم و زبان انگلیسی و عربی را هم تا حدّی‏ می‏دانستم. البته رشته تحصیلی‏ام ادبیات‏ عرب بود. خلاصه با این نامه خانم آهی‏ حسابی دلخور شد. به خصوص وقتی فهمید که از دوست من برای لندن امتحان گرفته‏اند.
سال بعد، خانم باغچه‏بان که در جریان‏ درگیری ما با دفتر کودکان استثنایی بود، تماس گرفت و گفت آقایی از یک مؤسسه‏ کودکان استثنایی در آمریکا آمده است و می‏خواهد اصفهان را هم ببیند. گفته‏ام آنجا با شما تماس بگیرد. ایشان آمد اصفهان و مدرسه ما راهم دید و بعد که برگشت، چند ماه بعد از من دعوت کرد به آمریکا و من‏ هم پس از ماه‏ها دوندگی، سال ۱۳۵۴ یا ۱۳۵۵ به‏ آنجا رفتم و بیست روزی آمریکا بودم.
از طریق اداری یا به صورت شخصی؟
دعوت تقریباً شخصی بود؛ ولی ما نامه را به اداره دادیم و با پی‏گیری‏هایی که شد، مجوّز اداری هم صادر شد. در آنجا هم‏ همان آقا کمک کرد و من را این طرف و آن‏ طرف برد. نیویورک، ایتاکا و… خلاصه‏ چند مرکز مخصوص کرولال‏ها را دیدم و در تبادل‏ نظریه‏هایی که داشتیم، یکی از همان‏ مراکز از من دعوت کرد که برای دوره یک‏ ساله به آن‏جا بروم. اما هرچه فکر کردم دیدم‏ نمی‏توانم این مدت را در خارج از ایران‏ سر کنم و بعد پیشنهاد کردند که از یکی از دوره‏های دو ماهه استفاده کنم که پذیرفتم.
یعنی همان سفر ادامه پیدا کرد؟
نه، برگشتم ایران و سال بعد دو ماهی رفتم‏ آمریکا و در این فاصله چند تا از تابلوهایی را هم که ساخته بودم، در اندازه‏های کوچک‏تر ساختم و با خودم بردم که خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت.
تمام مدت در همان مرکز یا مؤسسه بودید؟
نه، با هماهنگی آنها به مراکز و مؤسسات‏ دیگری هم در واشنگتن، تنسی و بعضی‏ ایالت‏های دیگر هم رفتم.
مشکل زبان را چه می‏کردید؟
انگلیسی که کمی بلد بودم و مقداری هم‏ تلاش کردم یاد بگیرم. در مجموع خیلی‏ مشکل پیدا نکردم. چون هر دو طرف زبان‏ لال‏ها را می‏دانستیم! در ضمن این را هم‏ بگویم که در زمینه مکاتبات انگلیسی و کلاً کارهای مشابه این در مورد مدرسه از حمایت‏های معنوی آقای محمد مهریار بهره‏مند بودم.
در بازگشت، توقفی در کشورهای اروپایی‏ نداشتید؟
چرا، دو سه روزی در لندن توقف کردم. آشنایی آنجا داشتیم که آمد فرودگاه و رفتیم‏ منزلش. بعد هم جاهای دیدنی شهر را دیدیم. ولی فرصتی نشد تحقیق کنم ببینم‏ مرکز آموزش کرولال‏هایشان کجاست تا سری هم به آنجا بزنیم.
آقای گلبیدی! مدرسه شما تا چه سالی‏ دایر بود؟
مدرسه بعد از من هم دایر بود ولی فعالیت‏ من در آنجا در سال ۱۳۶۲ خاتمه پیدا کرد. یعنی با احتساب دو سال سربازی و ۲۸ سال‏ خدمت بازنشسته‏ام کردند.
چرا می‏گویید «کردند» و نمی‏گویید شدم؟
چون دلم می‏خواست کارم را ادامه بدهم. اما گفتند دیگر پیر شده‏ای و باید بروی دنبال‏ استراحت تا جوان‏ها بیایند سر کار. البته یک‏ ماه بعد از صدور حکم بازنشستگی، آقای‏ دکتر حسینی که مدیر کل شد، دوباره مرا دعوت به کار کرد و گفت که به شما احتیاج‏ داریم. ولی راستش چون کمی رنجیده بودم، قبول نکردم و نوشتم که رفتگان را بگذارید بروند و آنهایی را که هستند، قدر بدانید و نگه‏ دارید.
البته این را هم ‏عرض کنم که اوایل‏ انقلاب، یک روز شهید سید کاظم موسوی‏ که معاون آقای رجایی یا باهنر شده بود، به‏ دلیل شناختی که قبل از انقلاب از من داشت، تلفنی دعوت کرد که بروم تهران و مدیر کل‏ دفتر کودکان استثنایی بشوم. می‏گفت: «فعلاً تو در این رشته از همه باسابقه‏تری.» ولی من به دلایلی عذر خواستم و نپذیرفتم.
با مدیر بعدی مدرسه ارتباطی نداشتید؟
چرا، گاهی به مدرسه سر می‏زدم و احوال‏ بچه‏ها را می‏پرسیدم. متأسفانه بعد از من‏ کسی را به جای من فرستادند که از من‏ می‏پرسید: «این بچه‏ها چند نفرشان کر و چند نفرشان لال هستند؟! من به اداره نوشتم کسی‏ را مدیر کنید که لااقل بداند هر کری به ناچار لال هم هست. البته بعدها ایشان را برداشتند و کس دیگری جایش آمد. جالب اینکه در همان زمان کسی که فوق‏ لیسانس همین رشته‏ را داشت، گذاشته بودند سرپرست جایی که‏ درودگری یاد می‏دادند!
با این همه زحمتی که برای این بچه‏ها کشیدید، نگفتید که چه ‏قدر شهریه از آنها می‏گرفتید؟
آخرین و بالاترین شهریه‏ای که در سال‏ ۱۳۶۲ از بچه‏ها می‏گرفتم بیست تومان بود. منظورم بیست تا تک تومانی است، نه بیست‏ هزار تومان!
پس هزینه‏های مدرسه را چه طور تأمین‏ می‏کردید؟
شهریه ما ماهی بیست تومان بود. ولی اگر کسی یا خانواده‏ای می‏توانست بیشتر بدهد می‏پذیرفتیم. البته اصل کمک‏ها را مردم خیّر می‏کردند. به‏طوری که ما ساعت‏های تفریح‏ به اینها چای و بیسکویت هم می‏دادیم. در اعیاد مذهبی هم جشن می‏گرفتیم و شیرینی‏ می‏دادیم. کتاب‏ها را هم که از آموزش و پرورش می‏گرفتیم، گاهی به خانواده‏های‏ بعضی‏هایشان هم کمک می‏کردیم.
تعدادی تابلوی آموزشی در گوشه اتاق‏ شماست. آیا اینها را جدیداً برای مدرسه‏ ساخته‏اید یا همان قبلی‏هاست که با خودتان‏ آورده‏اید؟
شما درد دل مرا تازه کردید! راستش چند سال بعد از بیرون آمدن من، وقتی مدرسه به‏ محل دیگری نقل مکان کرد، یک روز اتفاقی‏ به مدرسه قبلی رفتم. دیدیم این تابلوهایی‏ که با آن همه شور و عشق و استقبال از خطر ساخته بودم، گوشه حیاط مدرسه روی هم‏ تلمبار شده است. آه از نهادم برآمد! درست‏ است که حالا احتمالاً وسایل مدرن‏تری در اختیار مدرسه قرار داده می‏شود، اما بی‏انصاف‏ها این تابلوها را زیر باران و آفتاب‏ رها کرده بودند و رفته بودند. با ناراحتی‏ آنهایی را که سالم‏تر مانده بودند آوردم خانه‏ و برای یادگاری خودم مجددا تعمیر و رنگ‏ کردم که البته چند تایی بیشتر نیستند. من‏ حدود بیست تابلو برای آموزش درس‏های‏ گوناگون ساخته بودم که حالا همین چند تا از دست حوادث سالم مانده است. بقیه همه‏ خرد و خراب شد.
بعد از بازنشستگی بیشتر به چه کاری مشغول بودید؟
به همان کارهایی که همان زمان‏ها هم‏ مشغول بودم! به اضافه یکی دو کار تازه.
مگر زمان‏ها علاوه بر کار مدرسه، کارهای دیگری هم می‏کردید؟
بله، مقداری فعالیت‏های اجتماعی و سیاسی داشتم. مثلا سال ۱۳۴۵ در ماه‏ مبارک رمضان یک روز حاج آقا مظاهری، که‏ از علمای سرشناس اصفهان هستند، در مسجد فرمودند که چندی پیش به اتفاق آقای‏ منصورزاده (یکی از وعاظ اصفهان) به مشهد رفته بودیم و آنجا تشکیلاتی دیدیم که برای‏ ایتام کار می‏کرد. به خانه‏های آن‏ها سر می‏زدند، نیازهایشان را برآورده می‏کردند و خلاصه خیلی از آنها تعریف کردند.
فردا که‏ ایشان به محوطه مسجد وارد شدند به شوخی‏ عرض کردم: «ببخشید حاج آقا! شما دیروز برای منبر رفتن مطالعه نکرده بودید؟» ایشان‏ فرمود: «چه‏طور مگر؟» گفتم: «آخر آن‏ حرف‏هایی که می‏گفتید، به چه درد مردم‏ می‏خورد؟» فرمودند: «به نظر من که بسیار کار جالبی بود و اجر زیادی هم دارد». گفتم: «اگر کار خوبی است، چرا در اصفهان شروع‏ نمی‏کنید؟ گفتن تنها که فایده‏ای برای بچه‏ یتیم‏ها ندارد!» خندیدند و فرمودند: «ما بوقش را زدیم، یکی هم می‏خوهد که تونش‏ را بتابد. شما حاضرید؟» گفتم چرا که نه… و شروع کردیم.
فردایش با آقای مظاهری‏ رفتیم خدمت آیت الله شمس‏آبادی – که بعدها به وسیله دار و دسته مهدی هاشمی کشه شد – و موضوع را با ایشان در میان گذاشتیم و خواستیم که سرپرستی کار را قبول کنند. ایشان ضمن تأیید و تشکر فرمودند: «اگر وقت زیادی از من نگیرید حرفی ندارم».
عرض کردم که خیلی مزاحم شما نمی‏شویم. شما فقط قبض رسید پول‏ها را امضا کنید که‏ اعتماد مردم بیشتر باشد، پذیرفتند. خلاصه‏ همان سال پایه‏های انجمن مددکاری امام‏ زمان(عج) مخصوص کمک به ایتام گذاشته شد و تا سال ۱۳۴۹ حدود ۶۵۰ خانوار شناسایی‏ شدند و زیر پوشش قرار گرفتند.
در این‏ مدت، محل جمع‏آوری هدایا و اجناس‏ هم مدرسه بود. در یکی از اتاق‏ها، از برنج‏ و روغن و حبوبات گرفته تا لباس و حتی‏ گوشت جمع می‏کردیم و طبق برنامه‏ای منظم‏ به خانواده‏ها تحویل می‏دادیم.
در سال‏های‏ آخری که مسئولیت این کار با من بود، در مدرسه محلی تعیین کردیم که گوسفندهای‏ اهدایی را خودمان در همانجا ذبح می‏کردیم‏ و گوشت تازه را همراه سایر خوار و بارها به‏ خانواده‏ها می‏دادیم.
این انجمن هنوز هم‏ فعال است و در سایر استان‏ها هم شعباتی دارد و حدود سه، چهار هزار خانواده را زیر پوشش دارد و ماهی هفتاد، هشتاد میلیون تومان‏ هزینه می‏کند.
بله، اتفاقا ما خودمان بعضی هدایا و نذر و نذوراتمان را در تهران به همین انجمن‏ می‏دهیم. البته شما علاوه بر این انجمن در کانون علمی، تربیتی هم فعالیت می‏کردید. اگر در آن باره هم توضیحاتی بدهید، ممنون‏ می‏شوم.
تقریباً هم‏زمان با راه‏اندازی انجمن کمک‏ به ایتام، تشکیلاتی در اصفهان راه افتاد به نام‏ کانون علمی و تربیتی جهان اسلام. چیزی‏ شبیه حسینیه ارشاد که بزرگانی چون شهید بهشتی، شهید مطهری، شهید مفتح، مرحوم‏ علامه جعفری، آیت الله ناصر مکارم شیرازی‏ و خیلی‏های دیگر به آنجا دعوت می‏شدند و سخنرانی می‏کردند. این کانون که پنج‏ سالی مدیر عامل آن بودم، در سال‏های‏ ۱۳۵۰-۱۳۴۹ با فشار ساواک تعطیل شد، و به‏ دنبالش مرا هم دست و چشم بسته گرفتند و به تهران فرستادند.
اما در همان پنج شش سال‏ فعالیتش مورد اقبال و استقبال بسیاری از بزرگان حوزه‏ها و مخصوصا مردم و جوانان‏ اصفهان قرار گرفت. این کانون کلاس‏های‏ متعددی برای دبیرستانی و… داشت‏ که در آن سال‏ها کار نو و جذابی بود. به خصوص که زمین بازی و نمازخانه هم‏ داشت. در جلسات سخنرانی هم پذیرایی به‏ روش‏های سنتی و جدید انجام می‏گرفت. مثلا علاوه بر فرش، میز و صندلی هم برای‏ مدعوین چیده می‏شد و خلاصه مورد توجه‏ مردم و بزرگان دینی بود.
ظاهراً چند سالی هم‏ مسئولیت پخش‏ مجله مکتب‏ اسلام را در اصفهان به عهده‏ داشتید.
بله، قضیه از این قرار بود که‏ پخش مجله در اصفهان خوب نبود. مجلات آن‏چنانی، هر هفته مرتب و منظم روی پیشخوان دکه‏های‏ مطبوعات بود و تنها مجله مذهبی ایران چون‏ پخش رسمی نداشت، نامنظم به دست ما می‏رسید.
این برای من ناگوار بود. به همین‏ دلیل رفتم پیش آقای دکتر جمال موسوی، استاد دانشگاه اصفهان، که می‏دانستم با نویسندگان مجله آشنایی دارد و معرفی‏نامه‏ای‏ برای آیت‏الله مکارم گرفتم و به قم بردم. آنجا از آقای مکارم شنیدم که بعد از تهران، آبادان بیشترین خواننده را دارد و هر ماه هزار شماره مجله در آنجا ‏توزیع می‏شود.
خلاصه تقاضا کردم فعلاً صد شماره مکتب‏ اسلام برای من بفرستند تا توزیع کنم. بعد هم‏ آمدم و نامه‏هایی به مدیران مدارس، روحانیان‏ شهر و بعضی‏های دیگر نوشتم و از آنها برای‏ تبلیغ و خرید مجله دعوت کردم. محل این‏ کار هم، همان مدرسه بود. در کنار تابلو مدرسه، تابلو نمایندگی مجله را هم نصب‏ کردم و دوره‏های سال پنجم، ششم و هفتم‏ مجله را مرتب و منظم و با افزایش مشترکین‏ به سه هزار نفر، در اصفهان توزیع کردم. البته‏ برای دیگران هم می‏آمد و مجموعاً چیزی‏ حدود ۵۰۰۰ شماره در اصفهان توزیع‏ می‏شد.
در این زمینه، آیا خاطره جالبی دارید که‏ بفرمایید؟
خاطره‏ای که در یادم هست این است که‏ یک روز آقایی به مدرسه آمد و گفت: «من‏ خواهرزاده فلانی، یکی از مسئولان اجرایی‏ مجله مکتب اسلام، هستم. بیماری در بیمارستان نمازی شیراز داشتم و حالا دارم به‏ تهران می‏روم. مقداری پول کم آورده‏ام. البته دفترچه حساب در گردش دارم؛ ولی‏ چون شناسنامه همراهم نیست، نمی‏توانم‏ برداشت کنم. اگر شما…» نگذاشتم حرفش‏ تمام شود، با عجله صد تومان به او دادم و دعوتش کردم که چند روزی با خانواده مهمان‏ ما باشد. نپذیرفت؛ اما نشانی گرفت که در سفر بعدی بیاید. چند روز بعد، اتفاقی‏ فهمیدم که طرف کلاه‏بردار است و اصلاً هم‏ فامیل آن بنده خدا نیست. نامه‏ای به قم نوشتم‏ و ضمن نقل ماجرا خواستم که مواظب باشند که طرف این‏بار به اسم خواهرزاده من سر ایشان کلاه نگذارد. آن بنده خدا هم سریعاً صد تومان برای من فرستاد و نوشت که چون‏ به حساب من داده‏اید، بگذارید هم‏چنان به‏ حساب من باشد!
چهارده سال گذشت و تقریبا قضیه‏ فراموش شد تا این‏که یک روز باز آقایی به‏ مدرسه آمد و گفت: «شما مرا می‏شناسید؟» دقت که کردم شناختمش. اما بی‏تفاوت‏ گفتم: «نه… به جا نمی‏آورم». بعد کلید را برداشتم، به بهانه‏ای بلند شدم و آهسته رفتم‏ طرف در و آن را قفل کردم. طرف فهمید و گفت: «آقا چرا در را قفل می‏کنید؟» گفتم: «برای این‏که از خواهرزاده آقای فلان صد تومان بستانم و در را باز کنم». با پررویی‏ گفت: «یعنی چه آقا! من به پلیس شکایت‏ می‏کنم».
گفتم: «احتیاجی نیست شما شکایت کنید، من خودم این کار را می‏کنم». شماره کلانتری را گرفتم و یک پاسبان‏ خواستم. خلاصه طرف را بردیم کلانتری و دیدیم که همه می‏شناسندش. افسر نگهبان که‏ قبلاً معلم بود و مرا می‏شناخت، آقا را سین جیم کرد و خلاصه صد تومان ما در جا وصول شد. بعد هم طرف را محاکمه و زندانی کردند. چون کلاه‏برداری زیادی کرده‏ بود.
جناب گلبیدی، زندگی شما بحمد الله‏ سرشار از تلاش برای کمک به دیگران بوده و مسلماً اجر عظیم شما نزد خداوند کریم برای‏ روزی که به تعبیر قرآن: لاینفع مال و لا بنون محفوظ است. بعد از بازنشستگی هم‏ شنیده‏ام که سخت در تکاپوی رسیدگی به‏ خانواده‏های زندانیان هستید. اگر مایل‏اید در این‏باره هم توضیح بدهید.
چیز زیادی برای گفتن ندارم. انجمنی‏ برای حمایت از زندانیان داریم. به‏هرحال‏ کسی که زندانی می‏شود، خانواده‏اش‏ بی‏سرپرست می‏ماند و این خودش باعث‏ بروز مشکلاتی می‏شود که اگر رسیدگی‏ نشود، خدای ناکرده ممکن است جان و مال‏ و حتی ناموس شخص زیان ببیند.
گذشته از آن، همه کسانی که زندانی می‏شوند، لزوماً دزد و قاچاقچی و آدم‏کش نیستند. گاهی‏ کسی بدهکار بوده است و نتوانسته بپردازد، یا کسی با کسی اختلاف داشته و او رضایت‏ نداده است. ما با دوستان این موارد را شناسایی می‏کنیم و در حد توان احتیاجات‏ خود و خانواده آن‏ها را برآورده می‏کنیم. مثلا قرضش را می‏پردازیم، طرفش را راضی‏ می‏کنیم که رضایت بدهد یا به مشکلات‏ درسی بچه‏هایش می‏رسیم و خلاصه از این‏ جور کارها.
اگر درباه مدارس بنیاد فرهنگی امام‏ محمد باقر(ع) هم توضیحی بدهید ممنون‏ می‏شوم.
ده دوازده سال پیش عده‏ای از دوستان با دیدن استعدادهای خوبی که به دلیل ضعف‏ اقتصادی خانواده‏ها امکان ادامه تحصیل پیدا نمی‏کردند، تصمیم گرفتند آنها را زیر پوشش بگیرند. چند سالی با کمک مردم خیّر شهر کمک هزینه تحصیلی به بچه‏ها دادند تا این‏که حاج آقا دکتر طالقانی، که در مدرسه حکیم سنایی هم فعالیت‏هایی داشتند و در مکه هم خدماتی برای حجاج انجام‏ می‏دادند، یک روز به جلسه آمدند عنوان‏ کردند که بهتر است این کمک‏ها به‏ استعدادهایی بشود که خدایی ناکرده فاسد نباشند. وگرنه کمک به فساد می‏شود. راهش‏ هم این است که این بچه‏ها از اوایل تحصیل‏ زیر نظر خودتان باشند. از آن تاریخ یک‏ دبیرستان پسرانه تأسیس شد و آقای‏ نیل‏فروشان، نخستین مدیر کل بعد از انقلاب‏ اصفهان که بازنشسته شده‏اند، مدیریت‏ مدرسه را به عهده گرفتند و با همکارانشان‏ بچه‏های مستعد را شناسایی و انتخاب‏ می‏کنند و آموزش می‏دهند.
بعد هم دبیرستان‏ دخترانه و در این اواخر مدرسه راهنمایی و دبستان هم راه‏اندازی شده است. از متمکنین، شهریه می‏گیرند و افراد نیازمند را مجانی ثبت‏نام می‏کنند و حتی غذا و لباس و لوازم التحریرشان را هم تأمین می‏کنند. به‏ همت مردم و مسئولان، قدرت بنیاد به جایی‏ رسیده که علاوه بر اصفهان بچه‏های مستعد بعضی از شهرهای دیگر استان را هم زیر پوشش دارد. این کمک‏ها هم البته به شکل‏ قرض در اختیار افراد قرار می‏گیرد تا بعدها ارتباطشان با مجموعه حفظ شود و کار هم با کمک خود فارغ التحصیلان ادامه پیدا کند. من هم گاهی خدمتشان هستم و در حد بضاعت کمکی می‏کنم. از جمله بعضی از تابلوهای بازسازی‏ شده سابق را به‏ مدارس آنها داده‏ام.
آقای گلبیدی‏ می‏دانم که خسته‏ شده‏اید، ولی اجازه‏ می‏خواهم سؤال‏ها را ادامه بدهم. چون فکر می‏کنم هنوز حرف‏های نگفتنی زیاد دارید.
درباره فعالیت‏های‏ آموزشی، فرهنگی و اجتماعی خود توضیحاتی دادید. اما هنوز از فعالیت‏های‏ سیاسی خود حرفی‏ نزده‏اید. هرچند بخشی از فعالیت‏های‏ سیاسی شما در قالب همان فعالیت‏های‏ فرهنگی، مثل مدیر عاملی کانون علمی، فرهنگی جهان اسلام و توزیع مجله مکتب‏ اسلام و… انجام شده است. با این همه با توجه به اشاره‏ای که به روابط نزدکتان با مرحوم آیت‏ الله کاشانی کردید، بفرمایید که‏ در جریان ملی شدن صنعت نفت، چه ارتباطی‏ با مرحوم کاشانی داشتید و حالا، پس از گذشت نزدیک به نیم‏قرن از آن حادثه، چه‏ برداشتی از وقایع موردنظر دارید؟
فکر می‏کنم که در نوشته‏های معاصران، خطاهایی درباره ملی شدن صنعت نفت راه‏ یافته است. به اندازه‏ای که انسان را در درستی‏ و سلامت این نوشته‏ها دچار شک می‏کند. متأسفانه اکثر تاریخ‏های مربوط به این واقعه‏ را اعضا یا هواداران جبهه ملی نوشته‏اند و آنها هم با کمال بی‏انصافی همه چیز را به اسم‏ مصدق تمام کرده‏اند. این هم یکی دیگر از مظلومیت‏های آیت الله کاشانی است که من‏ از هواداران ایشان بودم و هستم.
ما در نوشتن‏ تاریخ آن روزگار کوتاهی کردیم و نتیجه این‏ شد که جناب مصدق السلطنه قهرمان این‏ ماجرا قلمداد بشود. دو سال پیش هم در یکی‏ از مطبوعات مقاله‏ای دیدم که وادارم کرد پاسخی برای نویسنده‏اش بنویسم و بفرستم‏ که در یکی از نشریات چاپ شد.
بهرحال، در مجلس دوره چهاردهم، پس از این‏که با واگذاری امتیاز نفت شمال به روس‏ها مخالفت شد، یکی از نمایندگان (به نام‏ آقای رحیمیان)، ضمن تشکر از مخالفت‏ نمایندگان با این مسئله، پیشنهادی به امضای‏ عده‏ای از نمایندگان تقدیم مجلس کرد که در آن خواسته شده بود برای حفظ تعادل و موازنه منفی، امتیاز نفت جنوب هم از انگلیسی‏ها پس گرفته شود. جالب است که آقای مصدق‏ حاضر به امضای این پیشنهاد نشد و حتی در مخالفت با آن در مجلس سخنرانی کرد.
مصدق در جلسه مورخ ۲۸ آذرماه سال‏ ۱۳۲۳ مجلس، درباره دلیل امضا نکردن نامه پیشنهادی نمایندگان گفت: «… نظر به این‏ که هر قراردادی دو طرف دارد و به ایجاب و قبول طرفین منعقد می‏شود، لذا تا طرفین‏ رضایت به آن ندهند، قرارداد ملغی‏ نمی‏شود»! یعنی آقای مصدق این قرارداد استعماری را جزو عقود به حساب آورده و گفته‏اند که اگر قرار شود نفتمان را از انگلیسی‏ها پس بگیریم، باید خود آنها هم‏ موافق باشند! معلوم نیست وقتی ایشان، به‏ ادعای هوادارانشان، نفت را ملی کردند، آیا موافقت دولت انگلیس را هم جلب کرده‏ بودند یا نه؟!
به‏ هرحال این تفکر نگذاشت‏ موضوع پیگیری شود. حتی شش سال بعد، یعنی در سال ۱۳۲۹ که مدت قرارداد به پایان‏ رسید، وقتی که موضوع تجدید یا فسخ‏ قرارداد نفت با انگلیسی‏ها در مجلس مطرح‏ شد، کمیسیونی برای تعیین تکلیف قرارداد تشکیل شد تا در آن باره اعلام نظر کند.
این‏ کمیسیون که ریاست آن به عهده آقای مصدق‏ بود، حدوداً در اوایل پاییز تشکیل شد، ولی‏ بحث و بررسی درباره قرارداد به سر آمده با انگلیسی‏ها را آن‏قدر طول داد که صدای مردم‏ و نمایندگان درآمد و آیت الله کاشانی طی‏ اعلامیه‏ای خطاب به کمیسیون نفت نوشت: «تمام ملت ایران به وسیله تلگراف‏ها و مراسلات و تبریکاتی که از اطراف و اکناف‏ مملکت رسیده با شوق و شعف بی‏حد و حصر، از پیشنهاد(ملی شدن صنعت نفت) که باعث نجات مملکت از شر اجانت بود، استقبال کردند.
اما کمیسیون اختصاصی نفت‏ به بهانه‏های غیر موجه به این پیشنهاد روی‏ موافق نشان نداد.»
ایشان در آن نامه به صراحت به ترس‏ اعضای کمیسیون از دولت انگلستان اشاره‏ می‏کند. با وجود این، کمیسیون همچنان به‏ وقت‏کشی مشغول بود. تا این‏که فشار افکار عمومی بالا گرفت و رزم‏آرا، نخست وزیر شاه، در ۱۶ اسفند ترور شد و آقایان جا خوردند و بعد از پنج، شش ماه وقت‏کشی، فردای همان‏روز، مصدق‏ موافقت کمیسیون با پیشنهاد ملی شدن صنعت‏ نفت را به مجلس اعلام‏ کرد. مجلس هم در روز ۲۴ اسفند سال ۱۳۲۹ یعنی در زمان نخست وزیری علاء، ملی شدن صنعت نفت را تصویب کرد و…
روز ۲۹ اسفند هم به‏ امضای شاه رسید. پس‏ می‏بینید که قبل از روی کار آمدن آقای مصدق، نفت‏ قانوناً ملی شده بود و آقای‏ مصدق در آن زمان نماینده مجلس بود و اگر هم موافق بوده باشد، که نبود، یک رأی بیشتر نداشت و نمی‏تواند تأثیری در ملی شدن نفت‏ داشته باشد.
مصدق در اردیبهشت سال بعد از ملی شدن صنعت نفت به نخست وزیری‏ رسید و البته به دلیل رشته تحصیلی‏اش، که‏ حقوق بود، و مقامش، که نخست وزیر بود، در جلسات دادگاه لاهه شرکت کرد و اینها همه پس از ملی شدن رسمی و قانونی صنعت‏ نفت است.
اما شما می‏بینید که تاریخ‏نویسان‏ وابسته به جبهه ملی و هوادار مصدق چه‏طور همه اینها را به نفع او مصادره کرده‏اند؟ البته‏ عوام فریبی‏های مصدق هم در این مسئله‏ بی‏تأثیر نبود.
شهید مدرس، چهره بی‏نظیر تاریخ معاصر که هیچ‏کس کوچکترین نقطه‏ ضعفی در زندگی فردی و سیاسی او نیافته، درباره مصدق در مجلس دوره ششم گفته‏ است: «کلاس اول سیاست، عوام فریبی‏ است و من با نبوغی که در آقای‏ مصدق السلطنه سراغ دارم، یقین دارم که‏ ایشان همیشه در کلاس اول سیاست باقی‏ خواهند ماند و هرگز به کلاس دوم ارتقا پیدا نخواهند کرد»!
مدرس بعد از این سخنان، که با صدای احسنت نمایندگان همراه بود، می‏گوید: «عمر من کفاف نمی‏دهد، ولی‏ مردم ایران و شما نمایندگان ملت، بیست‏ سال بعد از این خواهید دید که سید حسن‏ مدرس درباره مصدق السلطنه اشتباه نکرده‏ است»!
بعضی از این مطالب را در کتاب‏های‏ مربوط به این موضوع خوانده‏ام؛ ولی اگر ممکن است مدارک و منابع این مطالب را هم‏ بفرمایید.
منابع این مطالب، نوشته‏های خود آقایان‏ و صورت مذاکرات مجلس آن دوره‏هاست. البته من مدارک این حرف‏ها را با ذکر صفحه‏ در همان جوابیه‏ای که داده‏ام، آورده‏ام. کتاب‏هایی مثل زندگی‏نامه مصدق السلطنه، مصدق ونهضت ملی شدن ایران، روحانیت و اسرار فاش‏نشده از نهضت ملی شدن صنعت‏ نفت و بعضی کتاب‏های دیگر. مقداری هم‏ خاطرات خودم است که جوان بودم و فعالانه‏ این قضایا را پی‏گیری می‏کردم و با آقای‏ کاشانی هم مرتبط بودم.
البته بسیاری از حقایق زیر پوشش تبلیغات و تحقیقات به‏ ظاهر علمی و بی‏طرف بعضی نویسندگان‏ مغرض پنهان شده است. ولی اگر کسی اهل‏ دین و انصاف باشد از لابه‏لای نوشته‏های‏ موجود هم می‏تواند به حقایق پی ببرد.
ظاهراً حضرت امام هم نظر خوشی نسبت‏ به ایشان و اهدافشان نداشتند.
بله، ایشان در یکی از سخنرانی‏هایشان‏ خطاب به جبهه ملی‏های مرتد تعبیری به این‏ مضمون فرمودند که نگذارید بگویم او حتی‏ مسلم هم نبود. در زمان خودش هم مراجع‏ بزرگ حوزه نجف در اطلاعیه‏ای به اعمال‏ مصدق اعتراض کردند. مراجع بزرگ، مدرس، امام، همه اینها درباره مصدق‏ مسئله داشتند، نهایت عمل او هم نشان داد که امثال مدرس اشتباه نمی‏کردند.
ایشان در زمان قتل عام ۱۵ خرداد هم، حتی‏ دو خط اعلامیه علیه دستگاه ستم شاهی صادر نکردند. در حالی که به ظاهر از مخالفان شاه‏ بودند. طبیعی است، زندگی اشرافی مانع‏ همراهی با مردم کوچه و بازار می‏شود. او که دیگر شاه‏زاده بود و لقب مصدق السلطنه‏ داشت.
جناب گلبیدی، برای این‏که از فضای پر تنش و همیشه شلوغ سیاست بیرون بیاییم، اجازه بدهید برگردیم به مسائل فرهنگی و درس و بحث و مدرسه. اگر مایل هستید درباره تجربه‏ها و روش‏هایی که در خلال‏ آموزش ناشنوایان به آن رسیدید، توضیحاتی‏ بیان بفرمایید.
یک روز دست‏هایم را گذاشته بودم روی‏ میز ردیف اول کلاس و برای بچه‏ها حرف‏ می‏زدم. یکی از آنها به من حالی کرد که‏ وقتی دست‏هایتان روی میز است، من‏ صدایتان را بهتر می‏فهمم! بلافاصله فهمیدم‏ که او از ارتعاش منتقل‏شده به میز استفاده‏ می‏کند. بلندش کردم و دستش را گذاشتم‏ روی حنجره‏ام و حرف زدم، گفت خیلی بهتر می‏فهمم!
فردا کار را با یک قوطی حلبی تمرین‏ کردیم. ارتباط بهتر شد. چند روزی به دنبال‏ وسیله طبیعی‏تری گشتم که هم قابل حمل و نقل باشد و هم سروصدای زیاد نداشته باشد و هم دست و صورتشان را زخمی نکند.
در نهایت به بادکنک رسیدم. سبک، ساده، و قابل حمل! نتیجه آزمایش عالی بود. بادکنک‏ برای آنها بیشتر از سمعک‏هایی که بعضی‏ها به آن دسترسی داشتند، مفید واقع شد. یک‏ بادکنک را دو نفری در دست‏هایمان‏ می‏گرفتیم و صدای من از طریق ایجاد ارتعاش در پوست آن به دانش‏آموز منتقل‏ می‏شد. جالب‏تر این‏که هرچه بادکنک بیشتر باد می‏شد، ایجاد ارتباط بهتر صورت‏ می‏گرفت این کشف، یکی از بزرگ‏ترین‏ شادی‏های زندگی من و بچه‏ها و مایه تفریح‏ و تفهیم درس بود.
انعکاس این کار در بیرون از مدرسه چه‏ بود؟ راستش آن‏قدر در دنیای خودم و بچه‏ها غرق بودم که اصلاً یاد بیرون نمی‏افتادم. بعدها یک روز آقای مهندس رهنما، که از پل‏سازهای معروف بود و به دلیلی که‏ نمی‏دانم شنوایی‏اش را از دست داده بود، به‏ مدرسه آمد. یک جلد کتاب آموزشی هم از سفر خارج به ‏عنوان هدیه برای من آورده بود. گفت شما با این بچه‏ها چه‏طور کار می‏کنید؟
من بادکنک را دادم دستش و حرف زدم. تعجب کرد. گفت خیلی خوب است. بعد خندید و گفت: حیف که من نمی‏توانم توی‏ خیابان بادکنک دستم بگیرم.
البته روش‏های‏ دیگر را هم با ایشان تمرین کردیم. مثل‏ استفاده از سمعک یا استفاده از وسیله کوچکی‏ که مرحوم باغچه‏بان ساخته بود که باید زیر دندان می‏گذاشتی و ارتعاش صدا را از طریق‏ دندان حس می‏کردی. این وسیله البته از نظر بهداشتی مناسب نبود. به‏هرحال همه را امتحان کردیم و ایشان اقرار کرد که بادکنک‏ از همه آن‏ها بهتر است. شما اگر ناشنوا باشید و یک بادکنک را به رادیو یا تلویزیون‏ بچسبانید، صدا را به راحتی درک می‏کنید.
یادی از مرحوم باغچه‏بان کردید، آیا خاطره بیشتری از ایشان ندارید؟
نه، ارتباط زیادی باهم نداشتیم. اولین‏ دیدارم با ایشان را که قبلا گفتم. بعدها هم‏ گاهی از حال هم جویا می‏شدیم، اما به دلیل‏ مشغله زیاد من و همچنین بعضی مسائل‏ سیاسی و اعتقادی خیلی به ایشان نزدیک‏ نمی‏شدم. با این همه مخالف یکدیگر هم‏ نبودیم.
ایشان یک بار هم که دکتر مظفر بقایی‏ معروف برای سخنرانی در جلسه حزب‏ زحمت کشانش به اصفهان آمده بود، همراه او به دیدن من آمد و مدتی درباره فعالیت‏هایمان‏ باهم تبادل اطلاعات کردیم. عکس و دست‏خط آنها را هنوز هم دارم.
هر دو از هیچ شروع کرده بودیم و بدون راهنما و آموزش چیزهایی که از طریق تجربه یاد گرفته بودیم که با عشق و علاقه در اختیار بچه‏ها می‏گذاشتیم.
البته ایشان به دلیل این‏ که هم در تهران بودند و هم مخالفت با رژیم‏ شاه نمی‏کردند و هم با مقامات بالا مرتبط بودند، موفقیت بهتری داشتند و اسم و رسم‏ بیشتری هم کسب کردند. طبیعی است که من‏ به دلیل موضع سیاسی و مذهبی خودم و تقیداتی که داشتم، از چنان اهرم‏هایی‏ برخوردار نبودم. به خصوص که هم در شهرستان بودم و هم با مقامات سیاسی استان‏ رابطه خوبی نداشتم و به دلیل فعالیت‏های‏ دیگرم تحت نظر ساواک و شهربانی هم بودم‏ که یکی دو بار کار به دستگیری و فرستادن به‏ تهران و زندان هم کشید.
اما به‏هرحال‏ مرحوم باغچه‏بان هم، از آن ارتباط ها چیزی‏ برای خودش نمی‏خواست و همه را صرف‏ بچه‏ها می‏کرد و آخرش هم با تهمت و توهین‏ کنارش گذاشتند و کار را از دستش درآوردند. البته بعدها با دخترشان، ثمینه خانم، کم‏ و بیش ارتباط داشتم و ایشان هم یکبار برای‏ دیدن مدرسه ما به اصفهان تشریف آوردند.
برای آخرین سؤال عرض می‏کنم که در سال‏های فعالیت مدرسه شما، صدها تن از وزیران ، استان‏داران، شاعران، نویسندگان، عالمان دینی، استادان دانشگاه، سفیران‏ کشورهای گوناگون و شخصیت‏های علمی‏ و فرهنگی ایران و خارج از ایران از آن بازدید کرده‏اند و شما هم با دقت و سلیقه، دست‏خط و عکس همه آنها را تهیه و جمع‏آوری کرده‏اید و من بیشتر آنها را دیدم‏ و لذت بردم. مایلم یکی از خاطرات شما را در این‏باره، به منزله حسن ختام گفتگو، برای‏ خوانندگان مجله هدیه ببرم.
هرکدام از این آمدن‏ها و رفتن‏ها خودش‏ چند صفحه خاطره است که یکی دو نمونه‏اش‏ را در خلال صحبت گفتم. اما خاطره‏ای که‏ دراین فرصت می‏توانم بگویم، مربوط به یکی‏ از خانم‏های عضو گروه صلح است که بار اول‏ به اتفاق آقای دکتر علی شریعتمداری برای‏ بازدید مدرسه آمد. البته دکتر شریعتمداری به‏ ما لطف داشت و زیاد به مدرسه سر می‏زد.
بهرحال در دیدارهای بعدی، این خانم‏ مقداری هم فیلم از کلاس‏ها و مدرسه گرفت‏ و رفت. مدت‏ها بعد آقای سراج کازرونی، که بعد از انقلاب وزیر مسکن شد و آن زمان‏ دانشجو بود، به من گفت که فلانی فیلم‏ مدرسه‏تان را در هفت تپه اهواز نمایش‏ می‏دادند و می‏گفتند که به کمک گروه صلح‏ اداره می‏شود! معلوم شد خانم عضو گروه‏ صلح آمریکایی به ما نارو زده و فعالیت‏های‏ ما را به حساب خودشان گذاشته است.
من‏ این موضوع را به چند جا منعکس کردم و قضیه‏ فراموش شد. چندی بعد باز یک خانمی‏آمد مدرسه و گفت که از طرف گروه صلح آمده‏ است و می‏خواهد ببیند چه کمکی می‏تواند به‏ ما بکند. من که هنوز از آن دروغ عصبانی‏ بودم، صدایم را بلند کردم و به مترجم گفتم‏ که به این خانم بگویید که همکارشان چه‏طور کارهای ما را به نفع گروهشان مصادره کرده‏ است. بپرسید که دولت آمریکا از این‏ حقه‏بازی‏ها چه سودی می‏خواهد ببرد؟ و…
خانم آمریکایی که دست‏پاچه شده بود، شروع‏ کرد با زبان فارسی عذرخواهی کردن معلوم‏ شد که فارس هم بلد است! خلاصه شروع‏ کرد به توجیه و گفتن این‏که به‏هرحال ما آماده هر نوع کمکی به شما هستیم. من هم گفتم‏ که ما از نظر مالی هیچ نیازی به شما نداریم. اگر راست می‏گویید مقداری کتاب و مجله و اطلاعات آموزشی به ما بدهید تا بهتر با بچه‏ها کار کنیم. ایشان هم قول داد و رفت ولی تا به حال که خبری نشده است.
با عرض خسته نباشید، از این‏که با بزرگواری تمام، به همه سؤال‏های ما جواب‏ دادید، از شما ممنونم.
من هم به خاطر آمدن این همه راه در این‏ گرما و تحمل پرحرفی‏های این معلم ساده از شما متشکرم.
مآخذ
مجله رشد معلم، شماره ۱۴۶، دی ۱۳۷۸، ص ۸-۱۵؛ شماره ۱۴۷، بهمن ۱۳۷۸، ص ۹-۱۷٫

دانلود فایل PDF کتاب
مراکز و کتابخانه های ویژه معلولین، همچنین افراد دارای معلولیت جهت دریافت رایگان نسخه کاغذی و چاپی یا نسخه صوتی و گویا آن می توانند با دفتر فرهنگ معلولین مکاتبه نمایند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *