سرگذشت لویی بریل مخترع خط نابینایان

پرده‌ای از سرگذشت لویی بریل روشنگر دنیای نابینایان

ترجمه هادی خراسانی
در سال ۱۹۵۲، جسد لویی بریل،‌ پسر سراج فقیری از اهالی دهكده كوپوری واقع در ایالت سن و مارن، كه یك قرن قبل از آن تاریخ، در گورستان زادگاهش به خاك سپرده شده بود، به مقبره پانتئون پاریس، آرامگاه مشاهیر فرانسه،‌ انتقال داده شد. تنها دست‌های متوفی، به درخواست همشهریانش، در گورستان زادگاهش،‌ مدفون گردید. در مراسم انتقال جنازه بریل، یك صف طولانی، مركب از افرادی كه با چشمان بی‌نور، به كمك عصاهای سفید رنگ، با قدمهای نامطمئن، حركت می‌كردند شركت جسته بودند. این نابینایان به خوبی واقف بودند تا چه اندازه، به خاطر خطی كه بریل اختراع كرده بود، مدیون او می‌باشند. این خط كه از نقطه‌های برجسته تشكیل می‌‌یافت، بیش از یك قرن معلومات و دانشهای بشری را در دسترس نابینایان گذارده بود. امروزه، در سراسر جهان،‌ مردان و زنانی بیشمار، خواه داوطلبانه و خواه به طور موظف،‌ ورقه كاغذ ضخیمی را، با استفاده از وسائل ساده‌ای، یعنی یك میز كوچك و یك صفحه مشبك و یك قلم حكاكی، به فواصل معینی، سوراخ می‌كنند. این سوراخها در پشت ورقه كاغذ نقاط برجسته به وجود می‌آورد كه نابینایان با لمس آنها می‌توانند به بالاترین دانشهای بشری دست یابند.
تنها در مؤسسه نابینایان پاریس، موسوم به انجمن «والنتن هائوی» خوانندگان این خط از ۸۰۰۰ تن تجاوز می‌كنند.
لویی بریل كه چهارمین فرزند یك سراج فقیر بود، سال ۱۸۰۹ دیده به جهان گشود و تولد او فوق‌العاده باعث مسرت خانواده‌اش گردید. پدرش گفت:‌ «او در دوران پیریم تنها مونس من خواهد بود.»
كودك نحیف به تدریج رشد كرد و شروع به راه رفتن نمود. اطاق نشیمن خانه پدریش كه در عین حال به عنوان آشپزخانه از آن استفاده می‌شد و در روی اجاق آن آب دیگ سوپ به آرامی می‌جوشید، حس كنجكاوی كودك را ارضا نمی‌كرد. این طفل سه ساله می‌خواست به اسرار موجود در دنیای كوچك خود كه از خانه پدریش تجاوز نمی‌كرد دست یابد. والدینش همواره او را از دست زدن به ابزار میز كارگاه سراجی برحذر می‌داشتند. ولی كودك همین‌كه خود را تنها می‌یافت، ادوات سراجی را به دست می‌گرفت و به بریدن چرم می‌پرداخت و از بوی مطبوع آن لذت می‌برد. ولی یك روز موقعی كه به بریدن قطعه چرمی مشغول بود، ناگهان تراشه‌ای از چرم و به روایتی نوك گزن چرم بری به چشمش فرو رفت و صورتش را غرق خون ساخت. با شنیدن فریادهای دلخراش كودك، همسایگان به سوی او شتافتند. هنگامی که والدینش به خانه بازگشتند با تأثر فراوان پی بردند كه یكی از چشمان كودكشان آسیب دیده است. دارویی كه، در آن زمان به وسیله پیرزنان تجویز می‌گردید، مؤثر واقع نشد و بیماری ورم ملتحمه چشم كه كودك به آن دچار شده بود، رفته رفته به التهاب چركین تبدیل گردید و به چشم دیگر نیز سرایت كرد. طولی نكشید كه قرنیه‌های هر دو چشم از بین رفت و بالاخره كودك بینایی خود را كاملاً از دست داد. او به مادرش می‌گفت صدای پرندگان را می‌شنوم ولی آنها را نمی‌بینم. چرا مرا در تاریكی نگاه می‌دارید؟
از آن پس، كودك پنج ساله در دنیای اصوات می‌زیست،‌ مقارن این ایام، در نتیجه مشكلات ناشی از جنگهای ناپلئون، دولت تصمیم گرفته بود كه برای رفع احتیاجات مالی خود،‌ مبالغی از مردم به صورت مصادره،‌ وصول نماید. در ژانویه ۱۸۱۴ دستور مصادره اموال در دهكده زادگاه بریل به مورد اجرا گذارده شد. كودك پنج‌ساله، ‌صدای پدرش را كه با لحن اعتراض‌آمیز با مأموران مصادره بحث می‌كرد می‌شنید. بالاخره پدرش ناچار شد ۱۶ فرانك،‌ كه برای سراج وجه قابل ملاحظه‌ای بود، بپردازد. یك‌ماه بعد، نیروهای دشمن دهكده را اشغال كردند. لویی صدای پای گاو مورد علاقه و مورد نوازش خود را، كه اشغالگران به زور با خود می‌برند، می‌شنید. مدت ۷۴ روز هیاهوی سربازان روسی و پروسی كه به تناوب خانه پدرش را اشغال كرده بودند، به گوشش می‌رسید. بالاخره بار دیگر آرامش در دهكده برقرار گردید ولی از این همه جنگ‌های طولانی و بدی برداشت محصول كه آن‌سال مزید بر علت گردیده بود،‌ دهكده به وضع فلاكت‌باری دچار شد، به طوری‌كه از ۶۱۰ تن جمعیت آن،‌ ۶۲ نفر مستحق دریافت كمك تشخیص داده شدند و بدین منظور اهالی متمكن دهكده را به پرداخت مالیات مخصوص وادار نمودند. این وضع دشوار پدر بریل را نسبت به آینده پسرش نگران ساخته بود.
«پالوی» كشیش و «بشره» آموزگار دهكده، تحت تأثیر استعداد زودرس لویی كوچك قرار گرفته و به او علاقه‌مند شده بودند. «ماركی دورویلیه» كه قصر مسكونیش در مجاورت دهكده قرار داشت نیز به این كودك نابینا دلبستگی پیدا كرده بود. این اشراف زاده به خاطر آورد كه سالها قبل، یعنی در سال ۱۸۷۴، در كاخ ورسای، در مراسمی شركت جسته بود كه طی آن «والنتن هائوی» جوانان نابینائی را كه به كمك خطی كه خود او اختراع كرده بود سواد آموخته بودند، به دربار معرفی كرده و متعاقب این جریان،‌ «مؤسسه سلطنتی جوانان نابینا» با كمك‌های مالی سخاوتمندانه شاه و درباریان تأسیس یافته بود. حال «ماركی دورویلیه» تصمیم گرفت كه لویی بریل را به مؤسسه مذكور بفرستد و یك بورس تحصیلی برای او بگیرد. بدین ترتیب، كودك نابینا، در فوریه سال ۱۸۱۹، به «مؤسسه سلطنتی نابینایان جوان» وارد گردید. این مؤسسه در ساختمان مدرسه مذهبی سابق «سن فیرمن» كه از مرطوب‌‌ترین و سردترین و ناسالم‌ترین اماكن پاریس بود مستقر گردیده بود، ولی این معایب برای لویی كوچك بی اهمیت بود زیرا وی چنان به فرا گرفتن دروسی از قبیل دستور زبان و تاریخ و ریاضیات كه در این مؤسسه تدریس می‌گردید سرگرم شده بود كه به چیز دیگری توجه نداشت.
در این مؤسسه، خطی كه به وسیله «والنتن هائوی» برای نابینایان اختراع شده بود مورد استفاده قرار می‌گرفت. یك كتاب درسی بسیار كوچك وقتی كه به این خط برگردانده می‌شد چندین جلد بزرگ را اشغال می‌كرد. «والنتن هائوی» در بدو امر، حروف خود را با چوب ساخته بود ولی بعداً آنها را به حروف برجسته‌ای كه بر روی مقوا قرار می‌داد تبدیل كرد. این حروف با لمس به دشورای تشخیص داده می‌شد و جای زیادی را اشغال می‌كرد و به علاوه ساختن آنها بسیار وقت می‌گرفت. با تمام این معایب، این روش برای خواندن از طریق لمس راه را باز كرده بود.
در مؤسسه نابینایان، داستان اولین شاگرد «والنتن هائوی» بر سر زبانها بود. شایع بود كه هائوی، برای اینكه روش خود را به مورد آزمایش بگذارد جوان نابینایی را كه در جلوی كلیسایی گدایی می‌كرده است به آموزشگاه خود آورد تا به او، با استفاده از خط ابتكاری خود، سواد بیاموزد. ولی والدین كودك نابینا كه حرفه گدایی را برای پسرشان سودآورتر از سوادآموزی می‌دانستند به «والنتن هائوی» اعتراض كردند و وی، برای نگاهداشتن شاگرد خود، ناچار گردید مبلغی، معادل آنچه كودك از راه گدایی به دست می‌آورد، به والدین او بپردازد. لویی با آنكه به استاد سالخورده خود احترام می‌گذاشت، خطی را كه او اختراع كرده بود و اكنون دیگر كهنه شده بود مورد انتقاد قرار داد و از همان موقع به فكر اصلاح آن افتاد. ولی فعلاً با ولع به فرا گرفتن دروس می‌پرداخت و به ویژه به رشته موسیقی علاقه‌ای خاص نشان می‌داد. در این مؤسسه، موسیقی را، از راه گوش به شاگردان می‌آموختند و بریل همین موضوع را یكی از نواقص روش تدریس می‌دانست. بعدها وی موفق شد كه برای نابینایان حروف مخصوص، جهت خواندن و نوشتن نت‌های موسیقی پیدا كند.
متأسفانه در مؤسسه نابینایان، تالار مخصوص، برای تدریس موسیقی، وجود نداشت. پیانو را در راه پله گذاشته بودند و دانشجویان برای نواختن «فلوت» روی درگاهیهای مقابل پنجره‌ها می‌نشستند. با اینهمه لویی به تكمیل معلومات موسیقی خود به خصوص به كسب مهارت در نواختن «پیانو» و «ارگ» همت گماشت.
انضباطی شدید، در مؤسسه نابینایان حكمفرما بود. ضعف مالی مؤسسه موجب گردیده بود كه در استخدام كاركنان صرفه جویی نمایند و با توجه به قلت تعداد مراقب و سرپرست، انضباط را از طریق تشدید تنبیهات برقرار سازند. چون محبوس ساختن نابینایان در سیاه چال‌ها، برای آنان كه به هر حال در تاریكی به سر می‌بردند، تنبیهی شدید محسوب نمی‌گردید لذا متمردین را از صرف غذهای معمولی محروم می‌ساختند و تا مدتی به آنان چیزی، جز نان خشك و آب، نمی‌دادند. تنبیه‌های بدنی نیز متداول بود.
گاهی نیز خطاكاران را از حق خروج از مؤسسه محروم می‌ساختند. گردش هفتگی، در روزهای پنجشنبه هر هفته صورت می‌گرفت. در این روز شاگردان ساختمان مرطوب مؤسسه را ترك می‌گفتند و برای هواخوری به «باغ نباتات» می‌رفتند. در این گردش‌ها، شاگردان را با طنابی به یكدیگر می‌بستند و تحت مراقبت یك نفر سرپرست حركت می‌دادند. این وضع نامطلوب، به سلامت لویی بریل لطمه می‌زد.
یك روز انتشار خبر بازدید «والنتن هائوی» از مؤسسه نابینایان،‌ هیجان بی‌سابقه‌ای در این آموزشگاه به وجود آورد. در ماه اوت سال ۱۸۲۱ شاگردان و اولیای مؤسسه، با بی‌تابی،‌ خود را برای پذیرایی از این مرد مشهور آماده می‌ساختند. موقعی كه «والنتن هائوی» به مؤسسه وارد گردید به شاگردانی‌ كه نسبت به او ابراز احساسات می‌كردند، گفت. «هر چه را كه به دست آورده‌ایم خداوند به ما عطا فرموده است.»
آیا موقعیكه «والنتن هائوی»، در آن روز، دست دانشجویان جوان را می‌فشرد، می‌‌توانست حدس بزند كه دست جوانی را كه بعدها از حیث دانش و شهرت جانشین او خواهد گردید، فشرده است؟
روزی یك سروان توپخانه به نام «شارل باربیه دولاسر»، به منظور ارائه روش جدیدی‌كه برای سوادآموزی نابینایان اختراع كرده بود، به مؤسسه مراجعه كرد. با آنكه مدعیان اختراعات جدید معمولاً اشخاصی مزاحم تلقی می‌شوند و با وجود اینك مدیر سابق مؤسسه، از پذیرفتن همین افسر امتناع ورزیده بود «پی نیه» مدیر جدید مؤسسه كه به شاگردان خود علاقه‌ای خاص داشت و هیچ فرصتی را برای بهبود وضع آنان از دست نمی‌داد، به ملاقات با وی حاضر گردید.
در آكادمی علوم فرانسه «پرونی» و «لاسپد» اختراع سروان «باربیه» را مورد بررسی قرار داده و نتیجه گرفته بودند كه «این اختراع گفتگوی میان لالان و كوران را امكان‌پذیر می‌سازد».
سروان مزبور، در بدو امر روش ابتكاری خود را برای ارتش اختراع كرده بود. وی موقعی كه در ارتش خدمت می‌كرد،‌ اغلب مجبور می‌شد در نیمه شب دستورها و پیامهای رسیده از فرماندهان را بخواند و چون این امر آسایشش را مختل می‌ساخت، در صدد برآمد كه یك روش مركب از خط و نقطه برجسته ابداع نماید. تا با لمس آنها با انگشت بتواند دستورهای رسیده و كوتاه، نظیر «حركت به پیش»، «عقب نشینی عمومی» و امثال آن را بخواند.
پس از پایان جنگ «باربیه» به فكر افتاد كه از سیستم «خط شب» خود به نفع نابنیایان استفاده كند و به این منظور اختراع خود را تكمیل نموده و آن را «تحریر سمعی» نام نهاد. زیرا این روش مانند تندنویسی امروزی شنیداری بود و با كمك یك خط كش كشویی كه دارای منافذ كوچكی بود، برگرداندن هر عبارتی‌ را، بدون توجه به املای كلمات،‌ میسر می‌ساخت.
مأخذ: مجله هیستوریا (Historia) چاپ پاریس

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *