تواناییم و بیناییم

flowersچه بسیار فرق و تعبیض را که می بیند در چشم من،
چه بسیار نا ملایم ها که حس کرده است قلب من،
من اینها را که می بینم چرا مردم نمی دانند،
چرا باور ندارند که هر آنچه که دیده ام بارها،
ندیدم چشم من آنها هیچ،
اگر دید تعبیض را چرا خاموش نشستند.
پس چرا بی اعتنا بر ما براین ظلم ها نشستندپس،
مگر فرق است بین ما که می بینییم همه چیز را،
نه تنها تیرگی بلکه همه زیبایی دنیا،
چه بسیار دیده چشم من،
که در تاریکی مطلق،
دلی شکسته اما کس،
نداشته اعتبار بر او،
چه بی پروا گذشته جمع ز سمع صوت جانکاه دلی که در حیاط شکسته بی صدا اما،
ندیده چشم من اینها،
و تا جایی که از دستم بر آمد آن نمودم که نبودم گر که من مرحم ولیکن درک کنم او را نه تنها دیده ام اینها،
هزاران بار به چشم خویش،
به دیده ی ظاهرا بسته بدیدم که خود ما را ندیدند گر چه داشتیم ما،همانند همه بینا،
حضوری کاملاً مشهود در آن جمعی که می دیدم،
همه غافل ز درد سینه ی بابا نکردند درک هیچ او را و من بر رفع این مشکل گرفتم فاصله از جمع که احتی خوب بیاساید در خانه محزون،
که می داند به بجز چشمم چه دیدم در چش مادر،
در آن چشمی که می دیدم و می دانست که می بینم،
مردم راچه راحت می گذرند از ما،
نمی بینند ما را هیچ ،
من حتی خواهر خود را بدیدم آنچنان محزون که او هم در خیال خود مرا می دید و باور داشت ولی چون بود در هان که شاید نمی بینیم به ناچار مرا خواند نابینا در جمع بینایان.
برادر شیر غرنده، چنان غریدو می نالید از دست سرنوشت بد که ای گردون بد گردش چرا وقف مرادما نمی گردی تو یک لحظه چرا چشمان خواهر را به روی زندگی بستی؟
ز حرفش خنده ام آمد چو دهر دانست که می بینم، چو او شاهد بر این بود که هزاران نظاره وار من این دهر را پاییدم، سخنها داشت این چشم و من جمله می دیدم . چرا گلها فقط در چشم زیبایند؟ شما حس کرده اید آیا که گلها وقت بوییدن چه حرفها داشته با شما، همانطور که رخ گل راشما دیدید که می گوید سخنها با چشم، عشاق هزارانبار دید انگشت تمام عشوه ی گل را که در دستان گرم ما نوازش می شود او مملوس، مگر دریا فقط در چشم زیبا هست،
مگر لطف سرودن را مگر آواز بلبل را به دیدن می توان حس کرد و حتی گل حس دریافت چو می دید او که در دستم نوازش می شود آرام، ولی او نکته را فهمد که می بینم من او را، بسی زیباتر حتی زان نگاه و گردش چشمی که ظاهر بایدش هروز، به دریا لختی من آرام به چشم بسته ام یک دم نظر انداختم و او هم گرفت این مطلب چشم را سخنها داشت با من چو می دید من تک وتنها کنار ساحل زیبا با مشتی شن صدف در دست بخواندم شعر دریا را که دریا آبی و و آرام به دور از هر غم و غصه است من از شنزار ساحل ها ز آن شن و ریگ دریا قسم بر چشم بینایان که دیدم کل دریا را ز سطح تا عمق آب ها را،همه شور و نشاطی که به همراه قشنگ امواج می کوبید بر ساحل.
بلی می بینم چشم من، نه تنها آنچه که گفتن، من از هر روزه گرگی بدیدم کل جسمش را که او بی باک وبی پروا، پر از خشم در پی آهو، زند بر دشت و بر صحرا،بلی با دست کشیدن بریه تکه تخته سنگ سخت بدیدم آن عبوسی را که در چشم ستمکاران، موج می زند و مرا باران بوجود آورد. اگر باران نمی دیدم پس چرا هچو بینایان از این ناز بارش باران به شوق می آید این جسمم، به زیر آبی آسمان من حتی در پی چتری نبودم تا سخن گویم که آیا او نمی بیند مثل دیگر افراد، دو تا چشمان بازم را که دارند ظاهری بسته ولی ولی باران می دیدم و من دیدم که می بیند، و باران هم مرا فهمید و باور داشت، مگر نیست دیدن باران، چنین که حس کنی او را، نه تنها خیس شدن بلکه، بگیری شوری از قطره،بیابی نو نشاطی باز، خوب من اینها را من همچون او که با چشم می کند رویت نمودم حس، اگر دیدن ملاک برتری باشد، چرا تبعیض، چرا فرق است میان دست ما و او که با چشم بیند این دنیا، چرا رجحت گرفت بر من، منی که با نوک انگشت بدیدم گل گیتی را نمی خواهم مرا با او که رویت می کند ظاهر قیاسی باشد،اما من توقع دارم از این جمع که دانند نکته ریز را که ما همچو آنهاییم بلی آنها که دیدن را ملاک برتری بدانند افتخاری بیش، بلی آنها که بینش را بباشد مدعی دائم ندیدن دیدن ما را و یا سخت است این باور که ما هم مثل آنهاییم شما خود قاضی خود باش، که می بیند در این مجمع منی که با رخی بی چشم بدیدم کل گیتی را، و یا آنان که با چشمان چون خورشید نمی بیند ما را هیچ، مگویید پس شما دوستان، شما یاران بینایید، توانا نیست هر او را که در آن صورت ندارد چشمی ظاهر باز کنید پس باور ای دوستان، تواناییم و بیناییم، توانایی بینایست

خدیجه شیرانی، نابینا بلوچ

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *