یدالله قربعلی نجف آبادی

ghorbali01

يدالله قربعلي نجف آبادي، نابینا
تاریخ تولد: ۱۶ اردیبهشت ۱۳۴۲
محل سکونت: نجف آباد
ایمیل: ghorb1386@gmail.com
سطح تحصیلات: کارشناسی ارشد ادبیات فارسی
دبیر آموزش و پرورش استثنایی

يدالله قربعلي نجف آبادي در ارديبهشت ۱۳۴۲ در يك خانواده ضعيف و كارگري در شهرستان نجف آباد ديده به جهان گشود. او از همان كودكي با مشكل ضعف بينايي بر اثر آب سياه مواجه بود. اين بيماري و معالجه نادرست و عدم شناخت آن او را در ده سالگي از نعمت بينايي به كلي محروم كرد.
از سال ۱۳۵۲ به آموزشگاه نابينايان ابابصير اصفهان رفت و دوره ابتدايي را در آن جا گذرانيد و سپس براي ادامه تحصيل به يكي از مدارس عادي راهنمايي شهر اصفهان رفت. دوره متوسطه را در اصفهان آغاز كرد ولي از سال سوم دبيرستان به زادگاهش بازگشت و تا پايان تحصيلات متوسطه در رشته اقتصاد در آن جا ماند.
ghorbali02در سال ۱۳۶۲ در رشته ادبيات دانشگاه اصفهان پذيرفته شد. همزمان به عنوان معلم حق التدريس در شهرستان نجف آباد نخستين كلاس ويژه نابينايان را راه اندازي نمود. سال بعد به استخدام رسمي آموزش و پرورش در آمد. در سال ۱۳۷۰ در دانشگاه آزاد اسلامي واحد نجف آباد در رشته كارشناسي ارشد ادامه تحصيل داد.
او علاوه بر تدريس در آموزشگاه‌هاي نابينايي در مدارس عادي به تدريس ادبيات پرداخت. در كنار اين فعاليت‌ها آموزش به جانبازان نابيناي نجف آباد را نيز به عهده داشت. در سال ۱۳۸۷ به عنوان معلم نمونه كشوري برگزيده شد.
او علاوه بر آموزش نابينايان در خصوص آموزش خط بريل و كوتاه نويسي انگليسي و فارسي فعاليت‌هايي داشت. در خصوص كوتاه نويسي انگليسي كتاب آموزش كوتاه نويسي انگليسي را به صورت خود آموز براي نوآموزان زبان انگليسي تأليف نمود.
از ديگر فعاليت‌هاي او سرودن شعر است كه با زباني شيوا و تصويرسازي‌هاي خلاق شعرش را رونق و تحرك بخشيده است.

در پايان اين نوشته چند قطعه از سروده‌هاي يد الله قربعلي متخلص به (شميم) آورده مي‌شود:

تك سوار براق، غزل
باغ دل از نوای تو سرشار می شود, دشت فسرده با تو چو گلزار می شود.
آن خواب برده سر به گریبان جهل و کین, با غمزه ی نگاه تو بیدار می شود
مجنون راه برده به صحرای بی خودی, با آیه های ناب تو هشیار می شود.
بلبل چو لحن نغز تو بشنید سر فکند, سوسن زبان بریده ز گفتار می شود.
آیین دلربای تو در مکتب خرد, سرمشق لوح و اول پندار می شود.
با مقدم تو باغ بهاران به گل نشست, صحرای خار رسته شکربار می شود.
معراج و جبرئیل و براق و تو تکسوار, تا کیست آن که لایق دیدار می شود.
خلق عظیم و روی نکوی تو آیتی است, از بهر آن که مایه ی انکار می شود
مه سینه چاک می کند اندر اشارتت, امر تو را ستاره خریدار می شود
تاریک روز جهل شد از روی تو سپید, تاریخ با قیام تو بیدار می شود
نو رسته لاله های به خاک آرمیده را, از کوثرت حیات پدیدار می شود
جان «شمیم» از نفست عطر و بو گرفت نام تو زیب هر در و دیوار می شود

صدای بال پرستوی آشنای نجات، غزل
دیشب صدای پنجره ها را شنیده ام, پرواز سبز آینه را خوب دیده ام
دیشب تمام قامت خود را برای او, از صخره های کوه به بالا کشیده ام
سنگ از نگاه روشن او لعل می شود, من خسته از زمانه به کنجی خزیده ام
از ساکنان خامش این شهر بی کسی, آهنگ کوه و دشت بیابان گزیده ام
دیوان پر ز سخن های جهل را, از گفته های پوچ سراسر دریده ام
بر سجده گاه قله كسي مي كند صدا، می خواندم, چه سود! ز حسرت رمیده ام
دیشب دوباره پنجره ها را شکست شب, وای من, از تداوم شب ها خمیده ام.
من با «شمیم» روی تو ای پیک دوستی, از کوی جهل سوی رهایی پریده ام
قدری درنگ کن که از جاده ی سکوت, یک لحظه بیش نیست بدین جا رسیده ام

زیور نافه
بر آمد مهر و شد گیتی گلستان از نگاه تو, خجل شد مهر زرين از رخ برتر ز ماه تو
ارس در زیر پای تو گهر افشان و پاکوبان, به رقص آید همه سرو و سمن در پیشگاه تو
صبا مشکین ز گیسویت, دم او نافه ی کویت, که از بتخانه ی رویت نمایان قدر و جاه تو
ز گردش های بی پایان فلک اختر همی ریزد, ز انجم بس درخشانتر همه برق نگاه تو
شکوه کوهساران را, سجود آبشاران را, نیاز لاله زاران را, نظرگه بارگاه تو
بگیرد زیور نافه ختا زآن بوستان یک دم, چو آهو های سرگردان فرستد در پناه تو
غزال آستانت را غزل هر صبح و هر شامی, که تا خواند ز سرمستی سرود صبحگاه تو
کبوتر های بستانت حریم عرش را محرم, برید مهر و پیک جان, غریب بی پناه تو
خوش آن فیروزه گنبد را که بر گردون شرف دارد, ثنا لعل بدخشان را که شد نامی ز راه تو.
ز بستان زر افشانت, «شمیم» زعفران خیزد, که باشد خوش رهاوردی ز خاک بارگاه تو

نبرد با تيرگي غزل
در بهار دل من، زندگي گلرنگ است، نغمه ي جنبش و شور، آسماني رنگ است.
گرچه چشمان مرا رونق ديدن نيست، ليك دنياي دلم همه آبي رنگ است.
بسته ام ديده ي خود من ز ناكاميها، زآنكه در پرتو چشم، زندگي بيرنگ است.
سينه ام دشتي سبز، بيشه ي شمشاد است، با سپاه زردي خاطرم در جنگ است.
آسمان آبي رنگ، مهر زرين، رخشان، روز زيباي مرا، همه با شب جنگ است.
با نسيم سحري، مي روم تا دل روز، شب تاريك مرا سوي روز آهنگ است.
روز اگر هست تو را موسم سعي و تلاش، روز سستي و سكوت، سرد و بس شبرنگ است.
شب و روز از پي هم گذران عمر است، عاشقان را شب وصل، به ز روز ننگ است.
اي (شميم) ار گذري سوي جانان داري، ديده آسيب ره است، نقش ها نيرنگ است.
مهرماه ۱۳۷۳- نجف آباد

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *