خاطره اولین انتشار کتاب خورشید ما خاموشان

khorshidkhamoshanتابستان سال ۱۳۴۶ تابستانی بود که من کلاس دوم دبیرستان باغچه بان را به اتمام رسانده بودم. و تعطیلات طولانی و بیکاری و چه کنم و چه نکنم ها واقعا عذاب آور شده بود.
قبلا کتابی خوانده بودم بنام “بوسه در ساحل دریا ” که متاسفانه هنوز نام مولفش یادم نیست.بهر حال پس از خواندن این کتاب ، با خود گفتم که بهتر است خودم هم کتاب بنویسم.!
خانه ما در خیابان جیحون هاشمی تراس داشت و من اتاق کار و میز تحریر و صندلی برای نوشتن نداشتم.میز کوچک سه ضلعی ای داشتیم که به آن میز جا میوه ای می گفتند و هر ضلعش حدود چهل یا چهل و پنج سانتیمتر بود و چند تا صندلی داشتیم که اسکلتشان آهنی بود و تکیه گاه و جای نشستنشان از طناب نایلونی کلفت درست شده بود.خلاصه حدود سه ماه شب و روز روی یکی از آن صندلی ها نشستم و روی آن میز عجیب و غریب هم نوشتم. دفتر به سختی روی میز جا میگرفت و باید دایم مواظب می بودم که از روی میز نیفتد.و هی مینوشتم و مینوشتم و مینوشتم و کاغذ پاره میکردم وکاغذ پاره میکردم و توی گرمای سوزان آفتاب عرق میکردم و عرق میکردم و عذابها میکشیدم و آنهم عذابهای الیمی که لذت بخش بودند!تااینکه تعطیلات تمام شدو نوشتنم هم به اتمام رسید و اسم کتاب را ” دنیای زندگی من و کرولالها ” گذاشتم و اول مهر ماه آنرا توی کیف مدرسه نهاده و با خود به مدرسه بردم تا سال سوم دبیرستان را آغاز کنم. پس از اینکه در حیاط مدرسه مراسم صبحگاهی تمام شد ، یکراست رفتم دفتر ثمینه خانم باغچه بان مدیر مدرسه و کتاب را به او دادم و گفتم که :
kamranاین کتابو نوشتم لطفا بخونید و چاپش کنید! ثمینه خانم کتاب را ورق زد و اینجا و آنجایش را خواند و بعد گفت: “باشه می خونم و بهت جواب میدم. ” و من به کلاس رفتم و چند روز بعد ثمینه خانم صدایم کرد و به دفترش رفتم . او کتاب را نشا نم داد و گفت: ” این کتابو میذارم توی این کشوی میزم تا چند ماهی بمونه و بعد به تو میدهم دوباره بخوانی تا اگر توانستی بهتر از این بنویسی! “همین!این جمله ای بود که اکثر نویسندگان تازه کار با معنایش به خوبی آشنایند!خلاصه چاره ای جز اطاعت نبود و من کتاب را فراموش کردم و افتادم توی خط درس خواندن. تا اینکه چند ماهی گذشت و یکروز ثمینه خانم کتاب را به من داد و گفت : “یک بار دیگر بخوان و پاکنویسش کن.” و من چنین کردم و دیدم که الحق حرف بیهوده ای نزده بود. کتاب واقعا خام و پر از اغلاط دستوری بود!! پس کتاب را از نو نوشتم با انشایی بهتر و با سبکی قشنگتر و به او دادم و او چند روز بعد گفت :” کتاب را میدهم چاپخانه تا چاپش کنند! ” من از خوشحالی داشتم پر در می آوردم و نزدیک بود بغلش کنم و حسابی صورتش را ماچ کنم! بعد ثمینه خانم پیشنهاد کرد که عنوان کتاب را عوض کنم و ” خورشید خاموشان” بگذارم.
من موافقت کردم و بهش گفتم که : خورشید ما خاموشان ” را می پسندم. و او گفت اشکالی نداره “بنابر این اسم کتاب از ” دنیای زندگی من و کرولالها ” به ” خورشید ما خاموشان” تغییر یافت.خلاصه یکی دو ماهی گذشت و یک روز به ما شاگردان خبر دادند که امروز شهبانو فرح برای بازدید به مدرسه می آید!همه ما ، هم خوشحال شدیم و هم هیجان زده! شهبانو و بازدید از مدرسه !؟ عجیب بود. خلاصه در کلاس بودم و معلم داشت درس میداد و ناگهان در باز شد و اول ثمینه خانم داخل کلاس شد و بعد شهبانو فرح! ما شاگردان مثل سربازان بر پا خاستیم و شق و رق به حالت نظامی ایستادیم! قلبهایمان تند تند می زد.ثمینه خانم به ما اجازه نشستن دادو ما نشستیم.من از دیدن شهبانو حیرت زده شده بودم و با دقت تماشایش میکردم! نه لباس زربفت و جواهر نشان فاخر بر تنش بود و نه زیور آلات گرانبها بر گردن و دستهایش!. لباسش عین لباس خانم معلمهای مدرسه بود که موقع مهمانی ها و جشنها می پوشیدند و کیف زنانه اش هم عین کیف زنانه مادرم بود! با آرایش ساده ساده آمده بود. آرایشش عین خانم معلمهایمان بود. شاد و خندان و خودمانی وارد کلاس شده بود.و یک یک ما را با دقت و مهربانانه می نگریست و به گزارشات ثمینه خانم گوش میداد.بعد ثمینه خانم یک یک شاگردان را به او معرفی کرد و بعد نوبت به معرفی من رسید و من پیششان رفتم و پس از اینکه مرا معرفی کرد، ناگهان شهبانو از من پرسید:” من شما را کجا دیدم؟ من حیرت کردم از حافظه قوی اش!و پاسخ دادم: ” در باشگاه ناشنوایان.” و شهبانو بلافاصله به یاد آورد که حدود یک سال پیش در باشگاه ناشنوایان واقع در خیابان شهباز مرا در کنار خیل ورزشکاران ناشنوا و مدعوین دیده بود که در صف مستقبلین ایستاده بودم و برایش بلند بلند کف میزدم! بعد ثمینه خانم به من گفت: “کامران! دفتر انشایت را بیار! ” و من رفتم سراغ کیفم و دفتر انشایم را که دائم در کیفم بود و از بس مصرفش کرده بودم و مدام بین من و معلم انشا ردو بدل شده بود و رو به کهنگی گراییده بود و کمی هم چرک آلوده شده بود! را برداشتم و بردم پیش ثمینه خانم و شهبانو .ثمینه خانم گفت: ” بده به شهبانو.” و من دفتر را به شهبانو دادم تا تند تند ورق بزند اینجا و آنجایش را و جملات و کلماتی را بخواندو بعد پس بدهد.اما باز هم تصورم خطا بود.شهبانو گفت : “میتونم با خودم ببرم و بعد پس بدهم؟ ” من واقعا غافلگیر شدم!دفتر انشایی که اصلا پاکیزه نبود!و نه تنها دفتر انشایم بود، بلکه دفتر یاد داشتهای مختلفم هم بودو بخصوص ضرب المثلهایی که خودم از خودم ساخته بودم تویش زیاد بود را می خواست با خودش ببرد! . بد نیست اینجا دو تا ضرب المثلی که هنوز به یادم مانده را بنویسم : اولی اش این بود: “خوبی کن تا ضرر نبینی. ” دومی هم این بود: ” شاه دوستی وظیفه ما ایرانی هاست. ” و چند تا نقاشی هم توی دفتر بود. خلاصه چاره ای جز موافقت کردن نداشتم و گفتم: ” قابلی نداره! ” و شهبانو بلند خندید و بعد از ما شاگردان خداحافظی کرد و رفت. چند روز بعد در دفتر مدرسه پاکت نامه بزرگی را به من دادند. سر پاکت مزین به تاج ملکه بود.من حیرت کردم! زیرا در عمرم هرگز پاکت به آن بزرگی از کسی دریافت نکرده بودم!خلاصه پاکت را با احتیاط باز کردم و بلافاصله دفتر انشایم را شناختم و یک نامه بلند بالایی هم توی پاکت بود.ن امه را خواندم. برایم عجیب بود. شهبانو از انشاهایم خوشش آمده بود و اظهار امیدواری کرده بود که کتابم هر چه زود تر از چاپخانه در بیاید.و بعد در زیر نامه نوشته بود که مایل است به من کتاب هدیه بدهد و مایل است که لیست کتابهای مورد علاقه ام را بنویسم و به دفترش بفرستم.من نامه را به مدیر مدرسه نشان دادم و او نامه را خواند و گفت: ” به به !مبارکه! ” “واقعا نامه مبارکی بود و پیامش نوید بخش!. و من به ثمینه خانم گفتم :” چه کتابهایی را بنویسم؟ ” او لیستی از کتابها را نشانم داد و نام کتابهای خوب و مفید را بعلاوه دو جلد رمان قطور ” بابا گوریو ” و چرم ساغری ” انوره دو بالزاک را گفت و من یاد داشت کردم. از شما چه پنهان!من ۲۳ تا کتاب از شهبانو خواسته بودم که بعضی هایش مثل حیات مردان نامی ” پلوتارک ۴ جلدی بود!!! خلاصه لیست را همراه با نامه تشکر آمیزی به دفتر شهبانو فرستادم و چند روز بعد نامه ای از دفتر شهبانو آمد و موافقت سخاوتمندانه ایشان با اهدای کتابهای مورد علاقه ام اعلام شده بود. و من یک روز به خیابان ایرانشهر رفتم و بنگاه نشر کتاب را پیدا کردم و کتاب ها را تحویل گرفتم. کتابها کم نبودند و عجیب تر از همه اینکه کم حجم هم نبودند. آنها را روی هم که گذاشتم یک ستون یک متری یا کمی بیشتر شده بود. و من و یک ستون بلند کتاب و بی وسیله نقلیه و راه دور و دراز! آنهم از ایرانشهر تا هاشمی! خلاصه تاکسی گرفتم و با آنهمه کتاب به خانه رفتم و اولین کاری که کردم گشودن رمان قطور ” باباگوریو ” ی اونوره دوبالزاک بود. من هرگز در عمر شانزده هفده ساله ام کتاب قطور نخوانده بودم و این کتاب اولین کتاب پر حجمی بود که خواندنش وقت زیادی می خواست و من خوشبختانه ظرف چند روز با ولع بسیار خواندمش .خاطره ای که پس از ۴۲ سال همچنان از این کتاب در مخیله ام به جا مانده است این است که صفحه اول آن کاریکاتوری داشت از جناب بالزاک که سوار بر اسب شده و قلم را هوا برده عین شمشیر یا نیزه! واین کاریکاتور بر حس احترامم نسبت به بالزاک افزود و از شما چه پنهان! من هم آرزو داشتم که عین خود بالزاک سوار بر اسب ادبیات شوم!مگر سردار ادبیات شدن عیب داشت؟خلاصه دو سه ماهی کتابم در چاپخانه بود و من مشغول درس و مشق مدرسه بودم و کم کم پایان سال تحصیلی داشت فرا میرسید. و یک روز ثمینه خانم گفت که کتاب را برای جشن فارغ التحصیلی از چاپخانه تحویل میگیریم و. روز موعود فرا رسید و در مدرسه جنب و جوش بزرگی برای بر پایی جشن پایان تحصیلی اولین گروه شاگردان دبیرستان باغچه بان که آن زمان بی سابقه بود و نیز از چاپخانه کتاب را تحویل کرفتن به چشم می خورد.چه روز باشکوه و قشنگ و فراموش نشدنی ای بود آن روز!هنوز چند ساعتی به آغاز جشن باقی نمانده بود که یک مرتبه ثمینه خانم صدایم کرد و گفت: ” آیا نامه شهبانو پیشت هست؟ ” من پاسخ مثبت دادم. اصل آن نامه همیشه در کیف مدرسه ام بود. عین یک شیئی گرانبها ازش مراقبت میکردم.بد نیست یاد آوری کنم که آن زمان هنوز دستگاه فتو کپی نبود. و مدارک اصلی را باید مثل مردمک چشم پائید.خلاصه نامه را به ثمینه خانم دادم و ساعتی بعد ثمینه خانم نامه را به من پس داد و توضیح داد که از طرف سازمان امنیت آمده بودند و می خواستند بدانند که چرا کتاب “خورشید ما خاموشان ” بدون مجوز به چاپخانه داده شده و تحویل گرفته شده است و آنها با خواندن نامه شهبانو قانع شدند که ما چاره ای جز زودتر به چاپخانه دادن کتاب و تحویل گرفتنش برای مراسمی که اجرایش در وقت تعیین شده باید پیاده می شد نداشتیم.خلاصه جشن با شکوه فراوان برگزار شدو من واقعا از خوشحالی داشتم پر در می آوردم! زیرانوشتن کتاب کار ساده ای نبود. سختی بسیار کشیده بودم و بار ها سلامت خود را به خطر انداخته بودم. و آنروز به ابتکار ثمینه خانم کتاب به روش همت عالی به مدعوین فروخته شد.و بالاترین قیمت را خانم اصغر زاده مادر عزیز ترین معلمم خانم سهیلا اصغر زاده پرداخته بود: هزار تومان برای یک جلد کتاب! و آن روز ثمین باغچه بان خیلی شاد و خندان و شنگول بود!و من و او باهم خیلی صحبت کردیم و شوخی ها باهم کردیم و لطیفه ها به هم گفتیم.شادی ثمین برای این بود که میدید زحمات طاقت فرسای پدرش به هدر نرفته است. اکنون در اینجا از تمامی عزیزانی که آن مراسم را بر پا داشتند صمیمانه تشکر می کنم. و از ثمینه خانم گرانمایه هم برای تمامی زحماتش در یاد دادن الفبا تا امکان کتاب نوشتنم صمیمانه یاد می کنم.و بی اغراق می گویم که اگر خواست و همت و عشق و علاقه اش نبود ، کتاب “خورشید ما خاموشان ” هم نبود! و از آقایان مهندس حمید محامدی و مهندس اشراق که با سعه صدر تمام مخارج چاپ کتاب را تقبل کردند به نیکی یاد میکنم. و نیز از مدیریت چاپخانه سکه و حروفچینان زحمت کش آنجا نیز صمیمانه سپاسگزاری می نمایم. و بد نیست پس از ۴۲سال اعتراف کنم که کتاب “خورشید ما خاموشان” جواز رسمی نشر از هیچ ارگان دولتی نداشت! جواز رسمی چاپ و پخشش همانا نامه علیاحضرت شهبانو فرح بود که دریغا همراه با اسناد دیگر در بلبشوی انقلاب نابود شد. و در خاتمه باید بگویم که اگر شهبانو فرح در حقم مادری و محبت نمیکرد، امروزه قلمم اینطور روان نمی بود. ایشان بودند که پس از اینکه تحصیل در مدرسه باغچه بان را به اتمام رساندم دستور دادند بنیاد پهلوی ماهانه ۱۵۰ تومان هزینه تحصیلی به من بپردازد تا بتوانم راحت در دبیرستان عادی تحصیل کنم.از شما چه پنهان!آن زمان ماهانه ۱۵۰ تومان برای نوجوانی که قادر به خریدن روزنامه ۵ ریالی کیهان نبود،پول زیادی بود! و من نه تنها می توانستم عصرها با خیال راحت روزنامه کیهان بخرم واز اخبار و وقایع ایر ا ن و جهان باخبر شوم،بلکه ماهانه چندین کتاب با ارزش ادبی از رمان و داستان گرفته تا مباحث ادبی می خریدم و ضمن تحصیل با ولع زیادی می خواندم.یادش بخیر آن ایام پر شکوه و طلایی! واز شهبانو فرح عزیز که همیشه در مکاتباتم با ایشان، مادر تاجدار خطابشان میکردم نیز بخاطر دادن امکانات معنوی و مادی بی شمار به من تا بتوانم با اسب چموش ادبیات در وادی بی کران و بی افق و پر سنگلاخ و پر گردنه و پر پرتگاه ادبیات تاخت و تاز کنم ، صمیمانه تشکر میکنم و هرجا هستند سلامت باشند و عمرشان دراز و خداوند یار و یاورشان باد.

منبع: کامران رحیمی، وب سایت بنیاد پژوهش های ناشنوایان ایران، ۰۴/۰۲/۲۰۰۹

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *