کودکی که هنوز بابایش را صدا نزده بود

در آرزوی نیامدن روزی دیگر…
کودکی که هنوز بابایش را صدا نزده بود…

نسترن داشت سه سالش را تمام می کرد و این برای زهرا و محمود اصلا خبر خوبی نبود.
بیمارستان هنوز جواب درستی به آنها نداده بود و از کمک هزینه درمان بهزیستی هم خبری نشده بود و درست در همین شرایطِ بحرانی، بیکار شدن محمود هم بلای بزرگ دیگری بود که دردِ این خانواده ی نوپا را عمیق تر می کرد.
کار محمود شده بود مسافر کشی با ماشین غرضی همکار سابقش.
البته ماشین که نه، بلای جان! بلای جانی که اگر هم می شد پولی از کنارش دربیاورد اول باید درصد همکارش را می گذاشت کنار و بعد از تعمیر این پیکانِ قراضه ی لعنتی و دادن هزینه ی بنزین و روغن و هزار کوفتِ دیگرش تازه اگر چیزی باقی می ماند می توانست روی آن حساب کند!
زهرا هم تمام روزش را یا در بهزیستی می گذراند و درخواست وام و کمک هزینه می کرد یا نسترن را برای جلسات گفتار درمانی می بُرد و شب ها هم وقتی به خانه برمی گشت تازه کارش شروع می شد، تا نصفه های شب بیدار می ماند و سفارش هایی که گرفته بود را می دوخت.
و در خلال همه ی این اضطراب ها، این نسترن بود که هر روز قد می کشید و بزرگتر می شد و بزرگ شدنش نه تنها خانواده را خوشحال نمی کرد بلکه هر روز موج بزرگی از دلواپسی را به جان آنها می ریخت و هر روز آرزوی نیامدن یک روز دیگر را در دل هایشان می کاشت.
چند وقت دیگر این کودک معصوم، 4 ساله می شد و 4 ساله شدن برای او مصادف بود با بسته شدن دروازه های گوش هایش، مصادف بود با یک عمر سکوت… سکوتی که با یک جراحی 30 میلیونی می شُد برای همیشه پایانش داد و اما امان از بی پولی های خانواده…
دکترِ نسترن گفته بود عمل کاشت حلزون نزدیک به 30 میلیون تومان هزینه دارد که باید قبل از تمام شدن 3 سالگی انجام بشود وگرنه کودک شما تا آخر عمرش قادر به شنیدن نخواهد بود و گوش های زهرا و محمود دیگر چیزی نشنیده بود….
نسترن تا آخر عمر نخواهد شنید؟ یک جراحی ساده ی کاشت حلزون، زندگی دختر ما را به همین آسانی تغییر می دهد؟ ولی ما 30 میلیون تومان را چگونه تهیه کنیم؟
از بهزیستی به آنها گفته بودند کمک هزینه را در صورتی به شما می دهیم که بچه را به بیمارستانی که ما معرفی می کنیم ببرید و در غیر اینصورت کل هزینه را باید خودتان بپردازید اما نوبتی که در آن بیمارستان برای جراحی نسترن داده بودند وقتی بود که نسترن، مدت ها پیش تر از آن، سه سالگی اش را تمام می کرد و این جراحی دیگر می توانست چه دردی از دردهای زهرا و محمود را کم کند؟؟؟
و انگار چاره در مراجعه به بیمارستان خصوصی بود، آنجا نوبتِ نزدیکتری برای جراحی می دادند ولی هزینه های این بیمارستان در توان محمود نبود و تازه بهزیستی هم دیگرآن کمک هزینه ی 7 میلیونی اش را نمی داد! این چه امتحانی است خدایا؟ راه حل چیست و من به کجا و به چه کسی باید ببرم؟
اینها درد و دل های محمود بودن که پنهان از زهرا، چشم های خیسش را پاک می کرد و زیرلب با خدای خود حرف می زد و زهرا دور از چشم محمود صورتش را زیر چادر مشکی رنگش مخفی می کرد و کسی چه می دانست این چشم ها زیر آن چادر مشکی چه اشک ها که نمی ریزند؟
روزگار می گذشت و نه بیمارستان دولتی برای نسترن؛ این گل کوچکِ تازه شکفته نوبتی داشت و نه بیمارستان خصوصی توانسته بود در آن چهارچوب خوش قواره و پهناورش، تخت کوچکی برای این کودک 3 ساله جا بدهد!
زمان می گذشت و آنها تنها 2 ماه و نیم دیگر فرصت داشتند، محمود به این فکر می کرد که پول پیش را از صاحبخانه بگیرد اما این پول تنها 10 میلیون تومان از مشکل ِ آنها را حل می کرد و 20 میلیون ِ دیگر همچنان برجای خود باقی بود و تازه از آن به بعد آنها کجا باید زندگی می کردند؟ شاید در زیر زمین خانه ی مادر بزرگ…
امید گاه گاهی گم می شد در خیال محمود و خنده های سرشار از معصومیت نسترن، دوباره او را به زندگی امیدوار می کرد. چقدر عزیز بود برای او کودکی که هنوز بابایش را صدا نزده بود…
و چقدر تصورِ بابا گفتن های این نسترنِ کوچک، دلنشین می کرد تحمل همه ی مشکلات را و محمود هر لحظه باباتر می شد هر چند که کودک دلبند او هنوز باباهایش را در میان تارهای رنجور حنجره اش نگه می داشت و شاید روزگاری همه آنها را یکجا و همزمان آواز قشنگی می کرد و سر می داد….
محمود تصمیمش را گرفت، خدا بزرگتر از مشکلات محمود و زهرا بود و او می خواست نسترنش را به دست های او بسپرد. زهرا به حرف های محمود گوش داد و گونه هایش را با گوشه روسری نه چندان تازه اش پاک کرد.
نسترن به خواب رفته بود و آن دو در چهره ی او روزهای خوشی را مجسم کردند که نسترنشان دور حوض خانه مادربزرگ می چرخد و از ترس اینکه زهرا نرود و دستش را نگیرد و به خانه نیاوَرَدش، هول می شود و می افتد توی حوض اما گریه نمی کند، چشمش که به ماهی ها می افتد فریاد می زند و می خندد و می خواهد مانند آنها شنا کند که محمود از راه می رسد و می پرد توی آب و نسترن آنقدر خوشحال می شود و آنقدر می خندد که دیگر حاضر نیست بیرون بیاید.
او می خندد و دنیا بهترین رنگ خدا را به خود می گیرد، او می خندد و قند توی دل زهرا و محمود آب می شود، او می خندد و دیوار ِ سکوت از دروازه ی گوش های همه ی نسترن های کوچولوی سه ساله برداشته می شود…
خدا بزرگ است و فردا روز تازه ای برای آنها و نسترنشان خواهد بود…

رقیه بابایی، 12/12/1392

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *